تبليغاتX
~ْ~~~~~چـشــــــــــــمه~~~~~

~ْ~~~~~چـشــــــــــــمه~~~~~
نوبت کهنه فروشان درگذشت........نو فروشانیم و این بازار ماست  
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

آیا اسلام دین خشونت هست؟

در درازای تاریخ اسلام ما همواره دو چهره از اسلام را می بینیم که یکی رحمت و برکت و نوعدوستی را علم میکند و دیگری خشونت.. رویکرد فقیهانه به دین خروجی اش خشونت و دگم اندیشی می باشد و دیگری رویکرد معرفتی به دین که در فلسفه و عرفان متجلی می شود  در این رویکرد مهرورزی و ارجگذاری انسان تجلی کرده است..

لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ  قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(256، بقره).

“اجباري در قبول دين نيست. زيرا که خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است. آن کس که راه سرکشي نرود و ايمان به خداوند داشته باشد بي ترديد به عقيده محکم و وثيق چنگ انداخته است که زوالي در آن نيست. و خداوند شنوا و دانا است”. قران کريم کلام خداوند است که بر قلب مبارک پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شده است. اين کتاب الهي و شريف مهمترين منبع احکام و انديشه معنوي و اجتماعي مسلمانان است. و پيام قدسي آن براي همه زمانها و همه مکانها است.

از معجزات کلام الله مجيد آن است که  گزاره هاي بسيار عميق فلسفي، اجتماعي و عرفاني را در جملاتي کوتاه نازل کرده است. ازادي انديشه يکي از مهمترين مسائل حوزه فلسفه سياسي است که از سقراط تا آيزيا برلين از اوستا تا قرآن بدان پرداخته شده است. از اين آيه شريفه در کلام الله مجيد اصول آزادي انديشه به قرار ذيل استنتاج ميشود:

   اين آيه يکي از آياتي است که دلالت مي‏کند بر اينکه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اکراه و زور را در قبول کردن دين تجويز نکرده است. دين مقدس اسلام براي انتخاب دين  قاعده وقانون وضع نموده است که بنياد اين قانون در( آيه : 256  سوره بقره) با ظرافت خاص بيان يافته است :پروردگار در اين آيه مي فرمايد :اجبار واکراهي در  قبول دين  نيست، چراکه هدايت وکمال از گمراهي مشخص شده است.   

    ايمان يک عقد، وپيمان والتزام قلبي ودروني است که انسان با اختيار خود آن را مي پذيرد. بدينسان اسلام  ايمان اجباري را  قبول ندارد. آزادي يک مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است. آزادي قاعده اي عام است. آزادي از اصول اوليه “ذاتي” حقوق بشر است. آزادي يکي از مقومه هاي ذات[1]، هويت، تمايز و تشخص بشر بمثابه بشر است و حد فارق و فصل[2] او از انواع ديگر موجودات از فرشتگان تا جمادات است.

    علامه طباطبايي ذيل اين آيه در تفسير الميزان فرموده اند که: در جمله : لا اکراه في الدين ، دين اجباري نفي شده است ، چون دين عبارت است از يک سلسله معارف علمي که معارفي عملي به دنبال دارد ، و جامع همه آن معارف ، يک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات ، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است که اکراهو اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهري است ، که عبارت است از حرکاتي مادي و بدني ( مکانيکي ) ، و اما اعتقاد قلبي براي خود ، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد ، و يا مقدمات غير علمي ، تصديقي علمي را بزايد .

    خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است.

    خداوند راه خير و اعتدال را از راه خطا و گناه تبيين کرده است.

    کفر به طاغوت و ايمان به خداوند در تقابل انتاگونيستي با يکديگرند.

    ايمان محکم و وثيق به خداوند راه استوار نجات و رستگاري بشريت است.

    ايمان محکم و وثيق، انقطاع و زوال ندارد.

1- بعضي ويژگي هاي ذاتي تمام هويت مفهوم را شامل مي شود مانند انسان بودن که ذاتي انسان است و همه وجود او را شامل مي شوديعني نوع انساني را مشخص مي کند.

         2- برخي ويژگي هاي ذاتي، جزيي از ذات و مفهوم هستند و مشترک بين چند مفهوم هستند مانند حيوانيت براي انسان است که جزيي از وجود انسان است و مشترک بين انسان و ديگر حيوانات است. در حقيقت اين ويژگي ها جنس يک موجود را مشخص مي کنند.

         3- برخي ويژگي هاي ذاتي، اختصاص به يک مفهوم دارند مانند آزاد بودن براي انسان که ذاتي انسان است و در عين حال مخصوص انسان است و او را از بقيه موجودات جدا مي کند. يعني ملاک  جدا کننده انسان از بقيه موجودات است به اين نوع ويژگي هاي ذاتي فصل گويند.

اسلام دين بيش از يك ميليارد نفر از انسان ها در سراسر دنياست كه نژاد ها و فرهنگ ها و شرايط سياسي - اقتصادي گوناگوني دارند جزم گرا، مذهبي، سكولار، سوسياليست، محافظه كار، اصلاح طلب، بنيادگرا و ده ها صفت ديگر را مي توان به يك مسلمان نسبت داد. در داخل و ميان مسلمانان شاخه ها و تقسيم بندي هاي بسياري وجود دارد. بنابراين تنوع در هويت مسلمانان بسيار بيش از فهم ساده ي غربي ها از اسلام و ايمان است. (ص 2) در اسلام مانند يهوديت و مسيحيت ارزش ها و رفتار ها و مباحث صلح آميز بسياري وجود دارد. اما در حال حاضر در دنياي غرب فقط روي مفهوم جهاد و برخي جنبه هاي خشونت آميز اسلام تأكيد مي شود. (ص 6) از زمان وقوع حادثه ي يازده سپتامبر به طور روز افزوني تروريسم و خشونت را به اسلام و مسلمانان نسبت مي دهند و در واقع معتقدند همه ي گروه هاي اسلامي باور به اعمال خشونت آميز دارند، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. به علاوه اسلام به طور روز افزوني به عنوان آنتي تزي براي نظم نوين جهاني مطرح شده و تروريسم اسلامي را واكنش مسلمانان به مدرنيته ي غربي و جهاني شدن عنوان مي كنند. به هر حال اين كتاب تلاش مي كند بدون ورود به مباحث عيني و جزئيات خشونت ها و اقدامات گروه هاي اسلامي در افغانستان، عراق، چچن، الجزاير و ... به اموري نظري و تئوريك بپردازد.

تاسيس دولت در مدينه توسط پيامبر اسلام با توجه به فرهنگ و شرايط آن روز جهان عرب اقدامي خشونت آميز نبوده است. با توجه به پيماني كه پيامبر در ابتداي ورود به مدينه با قبايل مختلف و با اقليت هاي ديني اهل كتاب منعقد كرد مبناي حكومت اسلامي بر اجماع و صلح بود نه بر نزاع و جنگ.
- صرف نظر از اختلافات شيعيان و اهل سنت در شكل حكومت، به دنبال تشكيل خلافت به عنوان شكل دولت اسلامي بعد از پيامبر اسلام، استفاده از زور و خشونت، امري كنترل شده بود و خليفه، ملزم به رعايت شريعت و قانون الهي بود.
- اصل جهاد در اسلام، مطابق فرهنگ و آداب جنگ و صلح در جهان آن روز، بيشتر مربوط به دفاع از مرز ها به كار رفته و طبق اصول و قوانين خاصي به كار مي رفت. خشونت كور و قتل و غارت در اسلام وجود نداشته است. (ص 43)
- بن لادن را نبايد نماينده ي اسلام مدرن و اسلام گرايي دانست. چنين افرادي، يك اقليت كوچك و كم طرفدارند كه رسانه ها، آن ها را بسيار بزرگ كرده اند.

بعد از ماجراي يازده سپتامبر، اقدامات محدود كننده بسياري عليه مسلمانان در غرب انجام شده و قوانين متعددي براي محدود كردن مهاجران مسلمان وضع شده است. اين اعمال باعث شده كه بسياري از مردم غرب نيز از مسلمانان، احساس تهديد و ترس كرده و خواهان برخورد با آنان باشند. تبليغات بي رويه ي رسانه ها و ساختن فيلم هاي متعدد عليه مسلمان ها، اين گونه مشكلات را دو چندان كرده است. در اين ميان، مبارزات اصيل مسلمانان براي احقاق حقوق خودشان، كه بر ضد بي عدالتي ها، مبارزه با روند استعمار و استثمار غربي و ديكتاتور هاي موجود در كشور هايشان بوده، تحت الشعاع چنين تبليغاتي قرار گرفته است.

موج بمب گذاري هاي شهادت طلبانه ي مبارزان فلسطيني (60 مورد بين سال هاي 2000 تا 2002)
و نمونه هاي متعدد ديگري كه توسط القاعده در عراق، افغانستان و ساير مناطق انجام شده، باعث شده كه امروزه اين پديده، ارتباط بسياري با مسلمانان داشته باشد. به اين ترتيب، تشكيل علني گروه هاي شهادت طلبي در مناطقي چون فلسطين، عراق، ايران، چچن، جامو و كشمير و ... بسيار چشمگير است. علي رغم همه ي اين مسائل، نبايد فراموش كرد علماي مسلمان در خصوص اين نوع عمليات، خصوصاً در برخورد با شهروندان بي گناه، اجماع نداشته و در مواردي صراحتاً، آن را نهي كرده اند.

درباره نسبت اسلام و خشونت چند مطلب ضروری باید بیان شود. اسلام تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند. حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.   شروع و با  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  ازخدای همه انسانها است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: یهوه خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت خدای اعراب شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن تسلیم در برابر یک قدرت واحد است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از مسیحیت مسلمانانرا محمدی  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

عدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری. (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم ...«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: در تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم  چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک ها را تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم.  برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید ... خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده شدند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.« قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام که خود مرد آسمانی بود یک حکومت دینی ایجاد کرد و اما آن حکومت آسمانی  به دست سیاستمداران زمینی افتاد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

 

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

با بررسی آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که دستور قتل کفار و مشرکین، دستور ابتدائی نبوده بلکه این دستور در پی کشته شدن عده‌ای از مسلمانان بدست مشرکینی صادر شده که از هیچ نوع آزار و اذیتی در حق مسلمانان اباء نداشتند. بنا بر این آیه در صدد بیان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذیت مشرکین است.

ملاحظه:

متاسفانه عده‌ای سود جو با بیان قسمتی از این آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر ، اسلام را دین خشونت برای مردم معرفی می کنند که در حال حاضر مبلغان آنها در این امر تلاش وافری را مبذول داشته‌اند تا جائیکه رسما در رسانه های مختلف  با استفاده از قسمتی از آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر، اسلام را دین خشونت و خونریزی و کشور گشائی معرفی می کنند که در مورد همین افراد زیبا گفته است:

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

[ جمعه 1391/01/04 ] [ 23:0 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

دوچهره هایدگر


گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۱)

بابک مینا − مارتین هایدگر شاید مسئله‌برانگیزترین فیلسوف قرن بیستم باشد. از سویی تأثیرگذارترین و احتمالا مهمترین چهره در فلسفه قاره‌ای است، و از سویی دیگر فلسفه او یکسره زیر سایه گرایش سیاسی‌اش قرار دارد.

 
بحث درباره رابطه اندیشه فلسفی هایدگر و نازیسم ظاهراً تمامی ندارد. نخست در آلمان این بحث با رساله مشهور "ژارگون اصالت" آدورنو آغاز شد، و سپس در کشورهای دیگر و به خصوص در فرانسه ادامه یافت. آدورنو فلسفه هایدگر را تقریبا به فاشیسم فرومی کاهد. این موضع شاید بسیار رادیکال و ناموجه بنماید، اما اگر دیدگاه آدورنو را هم نپذیریم، بی گمان نمی توانیم از میل و رغبت هایدگر به جنبش فاشیستی، به سادگی بگذریم.
 
بحث رابطه فلسفه هایدگر با سیاست او در ایران در دهه شصت خورشیدی آغاز شد و تا کنون کم وبیش ادامه دارد. اکنون که برخی از آثار اصلی هایدگر در ایران در حال ترجمه شدن است، مباحثه درباره سیاست او شاید روشن تر و امکان پذیرتر شده است.
گفت‌وگو با محمدرضا نیکفر در مورد هایدگر بر این مبنا صورت گرفته است.
این گفت‌وگو در پنج قسمت منتشر می‌شود.
 
 
بابک مینا: پیش از آن که وارد بحث اصلی یعنی رابطه هایدگر و نازیسم و خوانش اندیشه او درایران بشویم، اجازه بدهید پرسشی روش شناسانه را مطرح کنم:
اساسا رابطه یک اندیشه فلسفی را با واقعیتی سیاسی چگونه باید توضیح دهیم؟ تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه ها هستند؟ تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم پیامد های سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟
 
محمدرضا نیکفر: نخست به پرسش اول می‌پردازم: رابطۀیک اندیشه فلسفی با یک واقعیت سیاسی.
 
شاید از منظور شما دور نباشد اگر به پرسش بیانی هگلی دهیم: آیا هر فلسفه‌ای به راستی روح زمان خود است؟ می‌دانیم که روح زمان خود تضادمند است. پس می‌پرسیم آیا هر فلسفه در نهایت وجهی از روح زمان خود را بازتاب می‌دهد؟ جواب به این پرسش اساساً آری است، اما به دنبال آن می‌توان و باید نکته‌هایی را یادآور شد، که آن آری را از شکل ساده و نامشروط آن درمی‌آورند. اول اینکه فلسفه داریم تا فلسفه، و فیلسوف داریم تا فیلسوف. هستند فیلسوفانی که جایی را در تاریخ فلسفه پر می‌کنند و نوشته‌های آنان سندی می‌شود در این مورد که افق دید در روزگار آنان تا کجا گسترده بوده است. اما فیلسوفانی هم هستند که از روزگار خود درمی‌گذرند و افق دید آنان به قول گادامر چنان با افق دید ما درهم‌می‌آمیزد که انگار با ما معاصر می‌شوند.
 
امکان‌هایی برای فراروی و – و به اصطلاحی که کاربردش جای دیگری است اما ما از آن هم در این در بحث می‌توانیم استفاده کنیم − تراگذشتگی یا "ترانسندانس" وجود دارد، که در نهایت به آزادی انسان برمی‌گردد: انسان در موقعیت است، اما می‌تواند از آن فراتر رود. خود هگل را در نظر گیریم. "پدیدارشناسی روح" بازی‌ای است میان دو فیگور، یکی آگاهی است که در موقعیت است، یکی فیلسوف که صحنه‌گردان است و تضادهای آگاهی را بازمی‌نماید بی‌آنکه ظاهراً در وسط صحنه حضور داشته باشد. این نمایش‌گر و راوی و راهنما، باز خودِ آگاهی است، اما آگاهی‌ای فرارونده از موقعیت. ترانسندانس اوست که دیالکتیک پدیدار شناسی روح را مؤثر می‌کند.
 
افلاطون فیلسوفی است درگذرنده از موقعیت زمان خود، آنسان که وایتهد تمام آثار تاریخ فلسفه را در حکم زیرنویس‌هایی بر آثار افلاطون می‌داند. ارسطو نیز به همین‌ گونه است. کتاب "سیاست" او را در نظر گیریم. این اثر در یک موقعیت تاریخی مشخص خلق شده، اما از آن بسی فراتر رفته است. این کتاب یکی از عمیق‌ترین آثاری است که در مورد جامعه‌ و قدرت نوشته شده است. "سیاست" نه کم‌نظیر، بلکه بی‌نظیر است. ممکن است دیگر نیاز به خواندن آثار منطقی ارسطو نداشته باشیم، جز برای تحقیق تاریخی، زیرا از آغاز قرن بیستم به این سو کتاب‌های خوب بسیاری درباره منطق نگاشته شده و بعید می‌دانم دیگر نکته‌ای در آثار منطقی ارسطو وجود داشته باشد که آن را نپرورانده باشند. "سیاست" اما چیز دیگری است. من آن را پیش از انقلاب ایران خوانده بودم، پس از انقلاب آن را بهتر فهمیدم، یعنی گمان کردم که بهتر فهمیده‌ام. پس از آن بارها و بارها کتاب را خواندم و هر بار از آن بهرۀدیگری گرفتم. اخیرا برای درک طبقه متوسط باز به ارسطو رجوع کردم و از کتاب "سیاست" شگفت‌زده شدم. خوشبختانه کم نیستند کسانی که همدوش افلاطون و ارسطو هستند: کانت، هگل، مارکس، نیچه و ... هایدگر.
 
هایدگر دو چهره دارد:
 
 یک باواریایی کوته‌بین بدخلق زمخت است (مثلاً در مقایسه با ارنست کاسیرر کلان‌شهری مؤدب بسیار بافرهنگ) که مقاله مضحک "چرا در ولایت می‌مانم" را نوشته (مقاله‌ای در توضیح اینکه چرا دعوت دانشگاه برلین را برای تدریس در پایتخت نمی‌پذیرد)، مبتلا به رمانتیسیسم سر از فاشیسم درآوردۀخاک و خون است، تا پیش از برکناری‌اش از ریاست دانشگاه فرایبورگ تصورات عجیب و غریبی درباره دانش و دانشگاه دارد که شاید تا حدی به کمپلکس یک خرده‌پای شهرستانی برگردد که می‌خواهد طی مراتب کند و خود را بسیار مهم می‌بیند (من این موضوع را در مقاله‌ای با عنوان "گواهی‌های یک اندیشه و یک زندگی - بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر" تشریح کرده‌ام) و چون از سیستم (به قول خودش Betrieb) کنار گذاشته می‌شود، حمله نبوغ‌آسایی را به دانش و دانشگاه زیر عنوان نقد تکنولوژی می‌آغازد که از آن می‌توان ، صرف نظر از انگیزۀآن، آموخت. من استادان و آشنایانی داشته‌ام که هایدگر را نسبتاً از نزدیک می‌شناخته‌اند. توصیف‌هایی که از زبان آنان از شخصیت و رفتار استاد شنیده‌ام، به هیچ رو دل‌انگیز نیستند.
 
اما آن چهر‌ۀ دیگر:
او یکی از بهترین مثال‌های ترانسدانس است. هر محدوده‌ای را تعریف کنید، او از آن بیرون می‌جهد. نمی‌توانید او را محدود به زمان خود کنید و نادیده‌اش گیرید. یک بار که "هستی و زمان" را خوانده باشید، دیگر رهایتان نمی‌کند. این کتاب آن قدرت را دارد که افق خود را با افق ذهنی نسل‌های آتی درآمیزد. آیندگان حتما آن را به گونه‌ای دیگر خواهند و فهمید. ما هنوز به روزگار هایدگر نزدیک هستیم، درک مشخصی از "ژارگون اصالت" داریم و می‌دانیم که "اصالت" ایدئولوگِم‌ی است که یکی از عناصر تشکیل‌دهندۀایدئولوژی نازیستی است.
 
هایدگر فیلسوفی بسیار خلاق و پرکار بوده است. فیلسوفانی هستند که با چند نکته‌ مشخص می‌شوند و به اصطلاحی هرمنوتیکی چند نقطه "اتصال" (Anschluß) دارند. هایدگر مثل هگل پرنکته است و "اتصال‌پذیری" (Anschlußfähigkeit) بسیار بالایی دارد. کار چنین آدمی را نمی‌توان با یک نقد ساخت. آدورنو منتقد هایدگر بود، اما خود او نیز همواره گوشۀ چشمی به هایدگر داشته و این نظر مطرح است که آدورنو را نمی‌توان فهمید بدون توجه به مکالمۀپوشیده و صامتی که او با هایدگر دارد. آدورنو یک چهرۀ اصلی مکتب انتقادی (مکتب فرانکفورت) است. عضو دیگر این مکتب هربرت مارکوزه است. او به شدت زیر تأثیر هایدگر است. کم نیستند مارکسیست‌هایی چون مارکوزه که هایدگر را "اتصال‌پذیر" دیده‌اند. این هایدگر تراگذر اتصال‌پذیر برخلاف آن هایدگر اول، باز و جهانی است. می‌توان با او مدام گفت‌وگو کرد و از این گفت‌وگو آموخت.
 
به لحاظ سبک کار هم هایدگر بسیاری چیزها برای آموختن دارد. او اندیشمندی است بسیار سمج. شگفت‌انگیز است که چگونه می‌تواند راه‌های بس متعدد متنوعی را در برابر پرسش هستی و پرسش زمان بگشاید. فلسفیدن از نظر او فلسفیدن در موقعیت است، در موقعیتی وجودی که باید آن را ذره ذره تحلیل کرد تاآن موقعیت خود را بگشاید و راز خود را آشکار کند.خود را که گشود، آنگاه می‌توانیم از آن درگذریم. هایدگر فیلسوف رادیکالی است. موقعیتی را که تحلیل می‌کند، در زیر نور تندی قرارمی‌دهد، آن را از زاویۀبس غیرمعمول می‌نگرد و چیزی در آن می‌بیند که در حالت عادی نمی‌بینیم.
 
این انسان رادیکال در یک موقعیت رادیکال سیاسی قرار گرفت. آدمی مثل گادامر، عافیت‌طلبانه در گوشه‌ای از دانشگاه مخفی می‌شود و صبر می‌کند تا دوران نازیسم سپری شود، اما هایدگر نمی‌توانست این مشی را پی گیرد. همین آدم اگر طبعی روستایی نداشت و گرفتار رمانتیسسیم خرده‌بورژوایی یک محیط اجتماعی بسته نبود، می‌توانست از موافق رادیکال به مخالف رادیکال سیستم تبدیل شود.
 
او همۀ عمر رادیکال ماند و این رادیکالیسم بخشی از مایۀجذابیت اوست. او خوب به قرن بیستم می‌خورد، به قرنی که به قول هاوبسباوم عصر افراط‌هاست. هایدگر درست به خاطر رادیکالیسم‌اش برای مارکوزه اتصال‌پذیر است. او از "دازاین غیراصیل" هایدگر، "انسان تک‌بعدی" را می‌سازد و با این فیگور شروع به نقد سرمایه‌داری می‌کند.
 
حال، تکلیف چیست؟ اگر عصر افراط‌ها را پشت سر بگذاریم، آیا دیگر هاید‌گر برای ما فاقد جذابیت می‌شود؟
فلسفه پرسش‌گری رادیکال است. همۀ فیلسوفان بزرگ با پرسش‌هایی مشخص می‌شوند که به ریشه می‌زنند.‌ آن چه ما از آن درمی‌گذاریم، نه رادیکالیسم در وسعت دادن به دید و جست‌وجوی ریشه‌هاست، بلکه در تنگ‌نظری و تبدیل فیگورهای زمانه به فیگورهای فلسفی است. مشکل در مورد هایدگر ترکیب بلند‌نظری و تنگ‌نظری رادیکال است. "هستی و زمان" پرسش‌های رادیکالی را طرح می‌کند، اما در نهایت مرجع پرسش، وجودی عنوان می‌شود که "اصالت" دارد. قرار بر این می‌شود که "هستی اصیل" با کمک فیگور "دازاین اصیل" معنای خود را آشکار کند. ما "اصالت" را کنار می‌گذاریم و این فیگور را حذف می‌کنیم. آیا از کتاب چیزی باقی می‌ماند؟
 
این موضوعی جذاب است که بحث دربارۀآن به هایدگر محدود نمی‌شود، مثلاً تفاوتی را پرسش‌ناک می‌کند که در ذهن مارکوزه برقرار است میان نوعی اصیل و نوعی غیراصیل و بر اساس آن "انسان تک‌بعدی" نقد می‌شود. با برهم‌زدن رادیکال تفاوت‌گذاری‌های رادیکال ما به قلب مسائلی می‌رسیم که بحث داغی در مورد آنها در جریان است، زیر عنوان پست‌مدرن، زیر عنوان تفکر تک‌بُنی و ریزومی (دلوز)، زیر عنوان نقد ذات‌باوری. باز هم اینجا هایدگر حضور دارد، این بار به عنوان هایدگر پیر. می‌بینیم که به راحتی نمی‌توانیم از دست هایدگر خلاص شویم.
 
پرسیده‌اید: تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه‌ها هستند؟ این موضوعی است که نمی‌توانیم به این صورت کلی به آن پاسخ دهیم، چون بحث در این باره را به سادگی نمی‌توان جمع و جور کرد. با نظر به مورد مشخص هایدگر اندکی به این موضوع بپردازیم. اکنون که به سویه‌هایی از اندیشۀهایدگر می‌نگریم، می‌بینیم که معلول زمانه‌ای بوده که از آن نازیسم سربرآورده است. با توجه به همین مثال به نظر می‌رسد که قضیه برعکس باشد و به همین خاطر بهتر بود سؤال برعکس طرح می‌شد: تا چه حد اندیشه‌ها معلول واقعیت‌های سیاسی هستند؟
 
از زمان دیلتای، یا کلا از زمان هویت‌یابی علوم انسانی و تاریخی، می‌دانیم که نباید در حوزه و فرهنگ و تاریخ به دنبال توضیح علی ساده یعنی نسبت دادن بروز پدیده‌ای به وجود پدیده‌ای دیگر باشیم. البته می‌توانیم دو پدیده را منتزع از شرایط و زمینه‌ها و دیگر پدیده‌ها کنیم و نسبت‌هایشان را بسنجیم، اما دوباره باید شناختی را که از این راه کسب می‌کنیم با شناختی دربارۀارتباط‌های متقابل مجموعه‌ای از پدیده‌های دیگر در همان زمینه و زمانهترکیب کرده و نتایج را تعدیل کنیم.
 
اما پرسش شما می‌تواند بار دیگری داشته باشد، پرسشی باشد دربارۀمسئولیت که داستان دیگری دارد. با چنین پرسشی مثلاً کارل یاسپرس درگیر بوده آنگاه که می‌خواسته درباره مسئولیت کسی چون هایدگر در قبال فاجعۀنازیسم نظر دهد و معلوم کند که کسی که با روی کار آمدن نازی‌ها رئیس دانشگاه شده است، آیا صلاحیت آن را دارد که همچنان در دانشگاه تدریس کند.
 
هایدگر نیز در قبال فجایع نازیسم مسئول بوده اوست، او، کارل اشمیت و بسیار کسان دیگر. اینان پنداری سازهای یک ارکستر بوده‌اند که از آن نوای جنگ و فلاکت ومرگبرمی‌خاسته‌ است. ما اکنون می‌توانیم تا حدی تفکیک کنیم و بگوییم کدام مایه در فکر هایدگر او را به چنین همدستی‌ای کشانده است. کسانی هستند که می‌گویند هایدگر چیزی جز همین مایۀفکری پستی‌آور نیست. من چنین نظری ندارم. فکر او همتفافته‌ای از عناصر گوناگون است. در او توانایی ترانسندانس وجود دارد و همین که این قدر ما با او درگیر می‌شویم، به خاطر این توانایی است.
 
پرسش دیگرتان این بود که: تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ به این پرسش هم، برای محدود کردن دامنۀبحث، پاسخ ساده‌ای می‌دهم: این بستگی به آن فکر فلسفی دارد. در میان کسانی که در زمانۀهایدگر بوده‌اند و با نازی‌ها ساخت و پاخت داشته‌اند، هستند چهره‌هایی مثل آلفرد بویملر که ما دیگر آثارشان را نمی‌خوانیم (مگر برای تحقیق تاریخی) و به حق چکیده و ثمره "فلسفه"‌ی آنان را همدستی‌شان با نازیسم می‌دانیم.
 
در مورد هایدگر قضیه پیچیده‌تر است. فلسفۀاو را نمی‌توان به گرایش سیاسی او محدود کرد. در آن امکان ترانسندانس وجود داشته است و نکته مهم این است که او آن مایه و توانایی را داشته که جزوِ تاریخ فلسفه شود. این به این معناست که وقتی دارید فکر او را تحلیل و عناصر آن را دسته‌بندی می‌کنید، او را با افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و نیچه می‌سنجید، یعنی او را سوار قطاری می‌کنید که ریل ویژه خودش را دارد، و آن همان ریلی نیست که قطار نازیسم و راسیسم از آن می‌گذرد.
 
و نیز پرسیده‌اید: چگونه می توانیم پیامدهای سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟ به این پرسش هم پاسخ جامعی نمی‌توانم بدهم، هم به خاطر نفس پرسش، هم محدودیت ناگزیر دامنۀگفت‌وگو. شیوه‌ای هرمنوتیکی تشخیص پیوندِ گزینشی است. پیوند یا "خویشاوندی گزینشی" اصطلاحی است رایج شده باعنوان یک رمان گوته (Die Wahlverwandtschaften). خود گوته این اصطلاح را از شیمی‌دانان زمان خود برگرفته. در آن هنگام فکر می‌کردند که وقتی مثلاً C در کنار ماده AB قرار بگیرد، اگر A پیوند خود را با B بگسلد و اتصالی با C ایجاد کند، این امر به نیرویی ناشی از پیوند گزینشی برمی‌گردد، یعنی در A گرایش به گزینش C قوی‌تر از گرایش به گزینش B بوده است.
 
مسئلۀ ما این است:
درک گرایش وجود اصیل "هستی و زمان" به نازیسم. به نظر من این گرایش واقعی است. یک "پیوند گزینشی" جدی میان این دو وجود دارد. اما در سال ۱۹۳۳ هم می‌شد "هستی و زمان" را به گونه‌ای دیگر خواند و تنافری را کشف کرد میان وجود "اصیل" و یک وجود تیپیک نازیستی. حتّا با دیدی اشراف‌مآبانه می‌شد به این تنافر رسید، مثلاً آن وجود اصیل را نجیب‌زاده تصور کرد، اما آن وجود تیپیک نازیستی را یک لومپن چاقوکش.
 
ما باید گرایش عمده را تشخیص دهیم، آن هم با تحلیل دقیق و منصفانۀگفتمان اصالت هایدگری و گفتمان اصالت نازیستی. هر مفهومی در محموعه‌ای از مفهوم‌های دیگری قرار می‌گیرد، برخی مفهوم‌ها را از خود می‌راند و با برخی دیگر همقطار می‌شود. خویشاوندی‌های گزینشی البته پویا هستند، یعنی در دوره‌های مختلف ثابت نمی‌مانند.
 
خوب، حالا پس از این توضیحات من به صورت شماتیک فرضیه‌ای را درپاسخ به پرسش شما مطرح می‌کنم. مفهوم A را در یک گفتمان سیاسی در نظر گیرید. در یک گفتمان فلسفی مفهوم B می‌رود جفت A می‌شود، یعنی با آن در یک زنجیره قرار می‌گیرد، از این طریق نیروی گفتمانی آن را تقویت می‌کند. شاید فیلسوف چنین چیزی نمی‌خواسته، شاید اصلا فکر نکرده که چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.گفتمان‌ها منطق خود را دارند. کار ما در تحلیل گفتمان بررسی دقیق پیوندها و خویشاوندی‌هاست. تناقض‌ها را هم باید با دقت ثبت کنیم. در نهایت می‌توانیم دربارۀ پیامدهای سیاسی یک نظریۀ فلسفی نظر دهیم. این شیوه از این نظر مهم است که فیلسوف معمولا فرمان سیاسی صادر نمی‌کند. پس کار اصلی ما این می‌شود که دریابیم در نبردهای زمانه مفهوم‌های او در جریان پیوندگیری‌هایشان چه گفتمانی را تقویت کرده‌اند.
  
ادامه دارد
 
در همین زمینه
از محمدرضا نیکفر

 منبع:

http://www.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354

[ جمعه 1391/01/04 ] [ 22:34 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

 درد جانکاه غربت



متکلمین، عرفا و فلاسفهی اسلامی با گرایش نوافلاطونی در این رأی که انسان غریبهای است تبعیدی، وحدت نظر دارند، در این که انسان در یک معنویت آسمانی ریشه دارد و به شادی نمیرسد مگر اینکه راه آمده را در نوردیده، به جایگاه اصلی خویش باز گردد. اختلافشان اما بر سر تعریف رابطهی انسان و خدا، علت جدایی و نحوهی برگشت او به بهشت، و تعریف کامیابی است.

 
در این مقاله سعی بر این است که نشان داده شود کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه می‌داند − البته به نام خدا −  و تأکیدش بر شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می‌داند و تأکیدش به روی دل و به معرفت رسیدن آن است. فلاسفه درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی میشناسند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن آن است.
 
درد جدایی و کلام
 
تصویری که متون شرعی و کتب دینی از آدم میدهند یادآور موجود ضعیف، نازپرورده و بی ارادهای است که بیرون از حیطهی اقتدار خدا نمیتواند زندگی کند. خدایی هم که تصویر میشود پدر یا حاکمی است، که ارتباطش را با وابستگانش در یک خط عمودی تعریف میکند. به این معنا که او در قلهی هرم قدرت قرار دارد و دیگران به میزان اطاعتی که از او میکنند در قدرت، نزدیکش قرار میگیرند. بنابراین تمرد در قاموس شریعت کلمه‌ای است که بیانش مجازاتی سنگین به دنبال دارد. در این رابطه خدا برای اینکه رعایایش را زیر نفوذ خود نگاه دارد، برای آنها امکاناتی فراهم میکند که در آن عظمت او و ناتوانی ایشان ملحوظ است. مادامیکه رابطه بر اساس اطاعت و رعایت عظمت خدا تعریف میشود، ارباب و رعیت در نقش تعریف شدهی خود بازی میکنند، و رابطه به چرخش خود ادامه میدهد. اما وقتی نقش مورد نظر، به طور مثال به دلیل سرباز زدن یکی از رعایا از ادامه بازی، دچار وقفه میشود، ارباب یا خدا با تمام قدرت وارد صحنه میشود تا با شکستن ارادهی زیر دست، عامل وقفه را از میان بر دارد.
 
از آنجایی که در چنین روابطی تمنیات مادی حضوری پر اهمیت دارند، محرومیت و برخورداری از مواهب مادی بزرگترین عامل دردکِشی و کامیابی، در زندگی انسانی است. و شریعت، «درد غربت» انسان را در این قالب ترسیم میکند. به طوری که پیرو شریعت یاد میگیرد به شوق مواهب بهشت از نعمت زندگی در این دنیا بگذرد. به همین دلیل بهشت شریعت، بهشتی است پر از برخورداری شکمی و جنسی.
 
در رابطهای که شریعت از خدا و انسان ترسیم میکند میتوان دید خدا دیکتاتوری است که برای وابسته نگاه داشتن رعیت به خود، او را به یک زندگی نازپرورده آغشته می‌کند. نمی‌گذارد او برای یک زندگی سالم و پر مسئولیت که نتیجه در استقلال فرد میدهد تربیت شود. از این رو در داستان آفرینش تورات، آدم وقتی مجبور می‌شود روزیِ خود را از طریق کشت پر زحمت زمین به دست آورد به جای لذت بردن از کاشت و برداشت، و لذت از جذبهی استقلال، این همه را تنبهیی سخت تلقی می‌کند، آرزوی بازگشت به زندگی خود در «بهشت» را در دل می‌پرواند.
 
بنیاد شریعت بر اطاعت بی چون و چرا از فرامین و احکام الهی است، که یا در کتاب آمده، یا به صورت عرف جریان دارد. در چنین رابطهای یک سو اطاعت و برخورداری از آسایش و لذت قرار میگیرد و یک سو تمرد و رنجِ محرومیت از لذائذ. انسانی که در این چنین نظامی تربیت میشود، برای برخورداری از تنعم میبایست فاقد ارادهی مستقل و آزاد بار بیاید.
 
به این ترتیب آدمی که شریعت ترسیم میکند، در اعمالش پاداش و مجازات نقش مهمی دارد، نمونهاش رفتار آدم در داستان آفرینش است که وقت روبرویی با خدا، جسارت ندارد مسئولیت عملش را به عهده بگیرد. «گناه» را به گردن دیگری میاندازد. دیگر اینکه نمیتواند ببیند زندگی مستقلش در زمین شرف دارد بر زندگی پر از ترس و اطاعتش در بهشت.
 
در واقع میتوان دید انسانی که شریعت میپرورد موجودی است که بهترین صورت مثالیش آدم است: مردی نازپرورده، ترسو و وابستهی تمنیات که قدرت بریدن و کندن از سرچشمهی قدرت را ندارد. در خفا زنش حوا را دوست دارد و او را مادر جهانیان مینامد. اما در حضور خدا قدرت ندارد از او دفاع کند. چنین کسی اگر میخواهد به بهشت برگردد برای پیوستن به ذات قدرت و برخورداری از نعمات است. شریعت رابطه انسان و خدا را در قدرت، تنعمات شکمی، و جنسی تعریف میکند. اطاعت از خدا یا ارباب سبب تحقق این سه میشود و سرپیچی، محرومیت میآورد. محرومیت از تنعمات بزرگترین انگیزه درد کشیدن آدم است.
 
درد جدایی و عرفان
 
در عرفان درد انسان، جدایی از معشوق است و بهشت مکان و خاستگاه عشق. زمین مکان کثرت است؛ زندانی که جدایی عاشق و معشوق در آن رقم زده‌اند. و غریزه که اسباب تن سپردن به تمنیات را فراهم میکند، بزرگترین معاند به حساب میآید. نفس هم بخش خودبین و منفعت‌اندیش انسان است که او را در همه حال به سوی منافع کوتاه مدت سوق میدهد.
 
از این رو عارف با محروم کردن نفس در صدد اصلاح و تربیت این وجود معاند در خود بر میآید، تا جایی که بتواند سنگی را که دیوار بین او و معشوق است، چنان صیقل دهد که از آن نورِ وصال بدرخشد. بعبارت دیگر اگر چه عارف از سوی غریزه تشویق میشود با توالد و تناسل، اندوختن مادیات و چراندن شکم برای بقای خویش بجنگد، برای رسیدن به این خواستها دست به هر دسیسه و نیرنگی بزند، و از در هر رقابت و حسادتی در آید، اما با توسل به ریاضت و تمرین، خود را از آمیختن با نفسانیات باز میدارد. و پس از گذر از امتحانات سخت به غریزه خود میآموزد بقا را در حیطهای نوین تجربه کند.
 
سالک باور دارد با رها شدن از توهمات، به روشن‌بینی می‌رسد. بی غرض نگاه کردن، دشمنی نورزیدن و از خود به دیگری بخشیدن، نگران قحطی نبودن پیامدهایی است که این رهایی بدنبال دارد. و این رهایی سبب پیوستنِ بی واسطه‌ی عارف به حقایق میشود، حقایقی که درکشان انسان را از کینه ورزی و خشونت و جنگ بر سر نان و آب و موضوع جنسی و پول بی نیاز میکند. مضافا نتیجه در آفرینشی میدهد که بیرون از قلمرو غریزه است. از این رو عارف همه تاکیدش برای نجات از زندان ماده کوشش در پاک کردن دل است. عرفا تاکیدشان بر اطاعت مرید از پیر است. داستان پادشاه، کنیزک و طبیب غیب در مثنوی معنوی و قصه صورتگران چین و آینه پردازان گواه این مطلب است (رک به دفتر اول مثنوی).
 
درد جدایی و متون فلسفی متأثر ازجریان  نوافلاطونی
 
در فلسفهی اسلامی متاثر از فلسفه‌ی نوافلاطونی، انسان پرندهای آزاد ترسیم می‌شود، که در جوار سرچشمهی دانش و خرد زندگی میکند. دردی که او را میسوزاند و فریادش را در میآورد درد جدایی از این سرچشمه‌ی آگاهی، و زندانی شدن در میان کسانی است که توانِ فهمیدنِ حقایق را به شیوهی او ندارند.
 
در فلسفه‌ی نوافلاطونی، آنچه انسان را زندانی این ظلمت میکند لذائذی است که غریزهی زندگی برای گردش چرخهی آفرینش در انسان گذاشته. و برای گول زدن انسان و تن سپاری او به این چرخش، چشمش را نه تنها به روی رنجهایی که پیآمد تن سپردن به غریزه است، بسته، که آن امیال را خواستنیترین پاداش برای او جلوه داده است. به طوری که انسان به وقت غلبهی آن امیال بی چون و چرا از در اطاعت در میآید و تنها وقتی متوجه سقوط خویش در دام میشود که مجال پرواز از او گرفته شده است.
 
بهشتی که فلاسفهی نوافلاطونی ترسیم میکنند، مکانی است، که پرنده، فارغ از توهمات، مجال فهم حقایق را دارد . خدا همان سرچشمهی خرد ناب است که نزدیکی به او برخوردازی از سرچشمهی دانش و کمال را بدنبال دارد. از این رو درد فیلسوف، درد دوری از این سرچشمهی آگاهی است.
 
از این رو فیلسوف می‌کوشد با فراگیری علوم و تمرینهای مداوم، بر کوریی که غریزه بر انسان تحمیل میکند غلبه کرده، تدریجا به بهشت حقایق باز گردد.
 
در تبین مطلب بالا می‌توان مثالی از رساله ۴۸ از رسائل اخوان صفا آورد. در این رساله آمده است که نفس، معادل روح، حکیم غریبی است، که در عالم جسمانی، شهر غریب، به بلاهای جسد و فساد هیولی، زنی فاسد، دچار شده است. آن زن شبانه روز مشغول خوردن و نوشیدن است. لباس‌های فاخر میپوشد. در مسکن گران زندگی میکند. مرد حکیم از فرط عشقی که به او دارد همه تلاشش را بر آن میگذارد که زن را اصلاح کند. برای تحقق این امر او شب و روز به زن میپردازد. چنان در پرداختن به زن شب و روزش را میگذراند، که به کلی فراموش میکند که از کجا آمده، و قصدش از اقامت در شهر غریب چیست. (رک رسائل اخوان صفا جلد چهارم ، ۱۸۳).
 
ابن‌سینا نیز در رسالة الطیر، خاستگاه روح را مکانی قدسی میداند، که به نیرنگ صیاد به شوق دانه در دام، جهان ماده، افتاده است. غریزه سبب میشود پرنده در دام اسیر شود و گذشته خود را از یاد ببرد (دوبال خرد، ۳۱).
 
از دید فلاسفه اسلامی بی‌خبری و غفلت مادامی که فرد ندای هاتف غیب را نشنود، ادامه خواهد داشت. و صیاد هر آن در کمین او خواهد بود. تنها در صورت با خبر شدن و کسب کمالات است که روح بیدار میشود. بیداری هم معمولا با درد همراه است. از آن رو که فرد متوجه شرایط خود در زندان دنیا میشود و بر ناتوانی خود واقف میگردد، ملاقات با کسانی که پریدن را آموختهاند، او را به یاد آن دوران قدسی میاندازد. این در رسالهالطیر با نماد پرنده، دام و مرغانی که آموختهاند با بندی در پا به پرواز در آیند ترسیم شده است.
 
با استناد به فلسفه مشاء یادآوری یعنی فراگیری از حکما و بکار گرفتن تعالیم آنها سبب فزونی شوق در دل زندانی میشود. تا جایی که از یک طرف درک اسارت، غم غربت را در دلش افزون میکند و از طرف دیگر شوق بازگشت به خاستگاه و جمع شدن با یاران همگن قرار از او میرباید. تا آنگاه که با «یاران حقیقت» جمع شده قصد بازگشت به شهر زادوبوم خود میکند.
 
اخوانصفا و ابنسینا همانند بسیاری از فلاسفه اسلامی بر این اخوت و اتحاد یاران حقیقت همواره تاکید فراوان داشتهاند. هم ابنسینا خود حلقهای از یاران همدل را همیشه بر گرد خود داشته است، و هم اخوانصفا در چنین حلقهای بودهاند. آنها باور داشتهاند که تنها در صورت پیمودن مراتب کمال انسانی در جهت ملاقات با عقل است که مرغ روح آرام میگیرد.
 
همان گونه که ذکرش رفت فلاسفه اسلامی متاثر از فلسفه نوافلاطونی، راه برگشت یا پیمودن قوس صعود را کسب خرد و عمل بدان میدانند. و باور دارند فرد با ورزدیدن صداقت و خلوص در کار تکامل خود، مرتبه به مرتبه از تاریکی که به او بر اثر زندگی در زندان ماده افزوده، کاسته میشود. و نزدیکیش به عقل کل و درک حقیقت چنان بر روشن بینی و حکمت او میافزاید که توان دیدن آینده را مییابد.
 
به این ترتیب میتوان دید که کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه، به نام خدا میداند و تاکیدش به روی شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق میداند و تاکیدش به روی معرفت و هشیاری دل است. فلاسفه اما درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی میدانند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن عقل است.
 
مراجع
 
ابن‌سینا، احوال‌النفس، تصحیح الاهوانی، بیروت ۱۳۷۱ قمری.
ابن‌سینا، رساله‌نفس، تصحیح عمید، تهران ۱۳۳۱ شمسی.
ابن‌سینا، حی‌بن‌یقظان، تصحیح امین، قاهره ۱٩۵۲ میلادی.
ابن‌سینا، قصیده‌العینیه، تصحیح غلامحسین صدیقی، تهران ۱۳۳۲ شمسی.
شکوفه تقی، دو بال خرد، تهران، ١٣٨١ شمسی.
ابوالفتوح رازی ، تفسیر روح‌الجنان، ج. ۷-۱٠ تهران ۱۳۸۵ قمری.
رسائل اخوان‌صفا، ۴ جلد، بیروت ۱۳۷۶ قمری.
جلال الدین محمد رومی، مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، تهران ۱۳۶۳ شمسی.
............................
شکوفه تقی منبع:
http://radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045

[ جمعه 1390/12/26 ] [ 16:52 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
زنده به گور شدن زن افغان توسط شورای علما

سهم رجال شوراي علما از مردانگي اندام مردانه، محاسن بلند و موهاي زاید صورت که موهبت مادر زادي ست می باشد و اين افتخار کمي نيست براي اينکه کوس خلافت خداوند بر روي زمين را براي حمايت از «کرزي» يا «ملا عمر» را به صدا درآورند. شورا علما با بيانيه هاي طالباني شان حدود پانزده ميليون زن را براي يک عمر زنده به گور مي کنند و با نهادينه کردن و باز توليد فرهنگ تبعیض آمیز و جاهلي شان نسلهاي آتي را نيز به جهل مضاعف سوق ميدهند.

اين شورا در بيانيه خويش که مورد تاييد «کرزي» نيز قرار گرفته است مي گويد: «در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع مي‌باشد و نيز قواميت از آن رجال است".»  و نيز به عنوان بخشي از "وجايب و مکلفيت‌هاي" زنان و دختران تاکيد کرده، اجتناب آنها از "اختلاط با مردان بيگانه در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي، مانند تحصيل، بازار، دفاتر و ساير شئون زندگي" و همچنين "اجتناب از سفر بدون محرم شرعي" را جزو دين خودشان معرفي مي کنند. اگر حکم خدا اين بود چرا اين «شوراي علما» در اين ده سال سکوت مرگبار بر دهان زده بود و ابلاغ و اجراي آن را تعطيل کرده بود؟ اين شورا زنان يک ملت را موجود دست دوم در مقابل مردان معرفي کرده و خوشبختانه اعضاي آن چون اندام مردانه و ريش دارند مي توانند، دين خدا را کشف کرده و بشر گمراه را به سوي بهشت تک جنسيتي سوق داده، و بار ديگر به دوست و دشمن ثابت کردند که نه عارفان به محتويات دين خدا بلکه تشنگان شهريه خويش اند. اين موجودات با ملا عمر که برگزيده يک زن پاکستاني« بوتو» بوده و يا با کرزي که هر روز دست چندتن از زنان خارجي  مي فشارد مشکلي نداشته و  نيز با وزير شدن يک دختر در پاکستان «حنا رباني» حرفي ندارند ولي براي ترقي، تلاش، علم و کمال زنان مسلمان زاده افغاني محدوديت صادر مي کنند و دين را به نفع طالباني شدن و رضايت خاطر استخبارات پاکستان دستکاري مي کنند. شوراي علما با صدور بيانيه اخير و فتواي قبلي شان عليه اعتصاب غذاي خانم «سيمين بارکزي» ثابت کردند که براي آنان فرقي نمي کند که اميرالمومنين منصوب امريکا يعني «کرزي» باشد يا منصوب پاکستان يعني « ملاعمر». آنان دو خط قرمز دارند، 1- مبادا دين آنان به خطر بيفتد يعني مردانگي آنان تحريک شود 2-  مبادا شهريه شان از دستگاه حاکمه قطع گردد.

از نظر آنان به بيابان رفتن هر روزه­ي دختران پيامبر خدا« دختران شعيب» براي شغل چوپاني و همسر پيامبر ام المومنين«حضرت عايشه» براي هدايت مسلمين و مادر پيامبر حضرت«مريم» براي تولد عيسي (ع) و حکومت يک زن قرآني حضرت «بلقيس» بر کشور «سبا»  و سکونت بدون شوهر زن پيامبر حضرت «هاجر» در مکه و پيدا کردن روزي براي بزرگ کردن «اسماعيل» توسط او موردي ندارد چون اين عالم نمايان نمي توانند قران را خوب بخوانند ولي کار و تحصيل ميليونها زن و دختر افغانستان، دين اين موجودات را با خطر مواجه ساخته و اندام مردانگي شان را تحريک مي کنند.

فراموش نکنيم در همين قراني که اينان از درونش احکام «طالباني» بيرون مي کشند يکي از  سه زاويه «زر» «زور» و «تزوير» يا « تيغ»،«طلا» و «تسبيح» مثلث شومي که به جنگ حقيقت رفت و با پيامبري چون «موسي» نبرد نمود «بلعام» سرشتان معرفي شده و افراد چون او را همين قران به سگ تشبيه مي کند« مثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يلحث او تترکه يلحث» و هنر او را پارس کردن مي داند: خداى تعالى درباره شخصى، كه مفسران او را بلعم باعورا ناميده اند، مى فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ(175) وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلى الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ  يَتَفَكَّرُونَ»(176)  ترجمه: خبر آن كس را كه آيات خود را به او داديم و او خود را از آنها بيرون كشيد و در نتيجه شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان گشت، بر مردم تلاوت كن. اگر مى خواستيم بوسيله آن آيات، او را رفعت مى بخشيديم ولى او خود را به زمين چسبانيد و از «خواست دل و هواي نفس» و جهل پيروى نمود. مثل اين انسان مانند مثل سگ است كه چه آن را برانى و چه به حال خود رهايش ‍ كنى، از عطش زبان بيرون آورد. اين، مثل قومى است كه آيات ما را دروغ پنداشتند. اين قصه ها را نقل كن شايد آنها تفكر كنند.

همين قران آن دسته از«عالمان دين» را که از درايت آسماني و عقول خدا داني و درک و درد همنوعان و زنان و مردان بي بهره اند،  به «الاغ» تشبيه مي کند، الاغي که هنرش کشيدن قشر و ظاهر کتب آسماني هست نه فهم محتواي آن « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا ? بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ »(جمعه:5).

علم چندان كه بيشتر خوانى

چون عمل در تو نيست نادانى

نه محقق بود نه دانشمند

چارپايى بر او كتابى چند

آن تهى مغز را چه علم و خبر

كه بر او هيزم است يا دفتر 

خيلي وقت هست که طبل عربستاني شدن افغانستان به منظور انهدام فرهنگ، تمدن و هويت افغاني و فرو رفتن در کام سلفي گري به صدا در آمده بود چيزي که امروزه شاهدش هستيم و مي رود که در آينده به صورت کامل افغانستان را فرا گيرد. 

افغانستان کنوني کشوري هست که هويتش با ترياک، ترور، انتحار، گدايي، عقب ماندگي فرهنگي، خرابي، بيسوادي وجهل، نبود امکانات، زن ستيزي، سنگسار، گوش و بيني بريدن، فتوا و خشونت به جهان معرفي شده است، هويتي که محصول شعارهاي افراطي و جنگ و خونريزيهاي داخلي و ظاهرا ديني و طالباني بوده است. افراد اين کشور مردانه، مورد تحقير ساير کشورها بوده و بدتر از همه اين که «افغان بودن» جرمي هست که در کشورهاي همسايه مشهود مي باشد و کشورهاي مسلمان همسايه به آساني به اتباع و حتي مقامات افغان «ويزا»ي ديدن و درمان بيماريها و اقامت در کشورشان را نميدهند، مگر اينکه رابطه خاصي داشته باشد. در چنين کشور منفور با هويت مردانه، زن بودن جرميست مضاعف.

خشم خداوند وقتي بر ملتي چون افغانستان ببارد عقول  و فهمهاي آن ملت را اسير  افرادي چون شوراي علما مي کند، مجموعه ي که هر روز به شکلي در آمده و مملکت را به سويي سوق مي دهند. عالمان نمايان جاهل کشور ما، سي سال هست که با تفکرات اخواني، وهابي گري، طالباني و ديوبنديسم برايشان گرسنگي و نابودي هزاران انسان در فقر مطلق درد آور نيست ولي شغل سالم، تحصيل و مسافرت زنان، دين موهوم آنان را به خطر مي اندازد. بيانيه اخير نشان داد که عده از اعضاي اين شورا از جنس همان طالباني هستند که يک روز در «قطر» مستقيم با خارجي ها دست نوکري  مي دهند و يک روز با «عمامه» رييس شوراي صلح و «پرفيسور» دين را که از جنس خودشان هست انتحار مي کنند که انتحار کننده به ظاهر، طالب دين و فرستاده اميرالمومنين ملاعمر بود. افغانستان کشوري هست که بخشي از سرنوشتش به دست افرادي «ريشمند» مدعي دينداري و نه « انديشمندان عارف به دين»، افرادي چون شوراي علما در عيان و نهان رقم مي خورد. علماي که آگاهانه يا نا آگاهانه عامل استخبارات خارجيان از بيرون و هوا و هوس و جهل از درون هستند. عقل يک ملت اسير افسون اينچنين افرادي بودن که ياد آور سحره فراعنه هستند، کم عذابي نيست.

بي دليل مارکس نمي گفت«دين افيون هست» چرا که کليساي قرون وسطاي اروپا هم همين مشرب را داشتند و با حقوق، آزادي مردم دين را در تضاد قرار مي دادند و اينان نه براي وصل کردن خدا و خلق اند که براي فصل و جدايي اند. بي دليل نيست که ملت افغانستان از چاه عذاب خداوند در قرن بيست و يک نمي تواند خويش را بيرون نموده و راهي به سوي رهايي بگشايد، عقل و عاطفه ملت خدا باور افغانستان سالهاست که اسير افرادي به نام طالب، ملا، مولوي هاي اند که نه فرشتگان رحمت از سوي خدا، بلکه، ماموران و ملائکان جهنم جهل، جمود، تحجر، عقب ماندگي و انحطاط مي باشند. اگر خدا را آن گونه که عارفان توصيف کرده اند که « خدا، مرکز مهر ومحبتها، آگاهي ها و آزادي ها، شادي و طرواتهاست» عالم نمايان اينچنين در حقيقت سد کنندگان راه رسيدن به  بهشت آزادي، آزادگي و فهم يک ملت بوده و مصداق«  يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ» (انعام.116)هستند.

سالها و قرنهاست که يک ملت از عالم وعامي و حاکم و حکيم در شهر و روستا و در تلويزيونها و منابر، دهن بين همين موجودات شده اند. وقتي که يک ملت و حاکم آن ملت، براي بقا بر حکومت خويش اسير اينچنين موجوات بيگانه با منطق و خرد و از درون مسخ شده گردد و شوراي علمايش نماد شوراي جهلا گردد، اين ملت چطور مي تواند راه سعادت را بپيمايد؟

شوراي علما، خواسته ناخواسته، سطحي نگرانه و شتابزده، بيانيه ي را امضا کردند که محتواي آن توهين به حقيقت اسلام، تعاليم قران، خلاف مقصود خدا و تحقير کننده مقدسات بوده و آتشي هست که بر دين خدا افروخته شده و بدتر از قران سوزي در بگرام مي باشد. اين بيانيه تخدير کننده عقول مبتکر و با بصيرت و توهين به شعور يک ملت متکثر و تحريف دين و آيين اسلام و  فرهنگ دير پا و نصف جمعيت افغانستان و مادران آينده يک مملکت هست. منتشر کنندگان اين بيانه ها به دور از ژرف نگري و معرفت دقيق ديني، با قضاوت طالباني عوامانه مي خواهند يک ملت را با نبرد به خدا برده و در سطح جهان اثبات کنند که دين، تخدير کننده يک ملت هست و اسلام دين خشونت بوده و در اسلام زنان حقوق  ندارد و دين اسلام جز چند لفظ تعارفي معنويي که نمود بيروني ندارد براي زنان ارزشي ديگر قايل نيست.

تاييد چنين بيانيه هاي خلاف اسلام و قانون اساسي از سوي حکومت که خود را مجري قانون اساسي مي داند، يعني استبداد، يعني ملت افغانستان، بايد براي هميشه در جهنم فرهنگ و قانون تاريک طالباني بسوزند و دارندگان اندام تناسلي مردانه نزد خدا با ارزشتر هست و فقدان اندام تناسلي فوق در مورد زنان باعث مي شود آنان موجودات دست دوم و آفريده شده از «دنده» کج مردان و اسير و برده آنان باشد و زن موجودي باشد زنده ولي «يک عمر محبوس در گور بزرگتري به نام خانه» و «برده» ي باشد براي مرد. و واضح هست که اين بيانيه ها نه حکم خدا هست که حکم استخبارات بوده و براي وصلت جناب کرزي با ملا عمر وضع شده نه پيوند مردم با معارف دين.

منبع

: http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/03

/06/3193.html

[ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 12:15 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
قران سوزیهای ملا عمرهای امارت جاهلی

 افغانستان را نباید از یاد برد!

زانکه از قــرآن بسی گمره شدند
زین رسن قـــومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چــون تو را ســـودای سر بالا نبود

پاکستانیها و عربها شاید برای ما خوابهای دیگری دیده باشند تا با تحریک احساسات دینی در میانه  ماهی مقصود را بگیرند، اما راجع به آنچه که بازگو کننده درد فرهنگ جامعه ما مربوط می شود چند مطلب زیر را می توان برشمرد:

1- سهم مردم افغانستان از قران نه عقلانیت، اخوت، پیشرفت، فخر زمین و زمان شدن هست بلکه، فقط احساسات و کشتن و کشته شدن و تخریب و یرانی هست لا غیر. بین فرهنگ جاهلی موجود ما افغانها و قران سنخیتی و جود ندارد.

اکثر ملاها یا ملاعمر سرشتان کشور ما،  در طول سی سال آنقدر خون مسلمان را حلال کردند و مجاهد و طالب خون آشام تربیت کردند که کشور را به چند قرن عقب بردند. و از همه بدتر با نابودی فرهنگ و تمدن و پیشینه این کشور توسط ملا محمد عمر آخوند امیرالمومنین افغانستان که برادر تمامیت خواه و ناراضی کرزی فرصت طلب، صورت گرفت هر روز فرهنگ جاهلی طالبان باز تولید می شود. کشورهای مسلمان و غیر مسلمان خارجی وقتی قیافه یک افغان را می بینند در دل آنان را موجودات عقب مانده و شبه انسان می بینند که از کرزی تا هر وکیل چشمش به وطن فروشی و جیب مردم هست می باشند و آنان از همین رهگذر رشوه دهی و تریاک بارزترین صفت افغانها می دانند.

2- چرا حکمتیار و ملا عمر هنوز زنده هستند و مهمان قطر و پاریس و برلین و واشنگتن ریشهای پیشاوری شان را چرب و خضاب می کرده و بیانیه ئ طرح چند ماده ی برای برگشت دوباره به دوران راکت پرانی به شهر کابل و  تشکیل دوباره «امارت جاهلی» در افغانستان به نام دین خدا بر مردم ما مسلط سازند؟ سوالی هست که هنوز پاسخی داده نشده.

3- هر دو جنبش قرانی و قرانسوزی، با احساسات مردم سرکار دارند و می کوشند خردگرایی را تضعیف کرده و از عواطف انسانها استفاده ابزاری نمایند. هر دو جنبش از سلطه ملا عمر و طالبان سود کامل می برند. پیامبر فرمود: «رب تالی القران و القران یلعنه» بسا قاریان و حامیان قران که قران لعنت شان می کند و لعنت قران هم بد بختی و جهل و آه و حسرت و سوز و گداز برای یک ملت یا یک فرد هست روزی که ما به ظاهر افغانها داریم همین هست و با جهاد، شهادت و انتحار هر روز از عقلانیت دورتر می شویم. رسول اکرم فرمود:« کمرم را دو طایفه شکستند؛ دانای هتاک و جاهل رهرو». چند روزي دلهايمان از سوزاندن قران در بگرام  به درد آمد و از هتك حرمت قرآن كريم سخت بر آشفتيم . طبيعي است هر مسلمان معتقدي از چنين اقدام موهني به شدت منزجر است و تحمل چنين رفتار ناشايستي را ندارد . گرچند فرمانده ناتو و اوباما عذر خواهی کرد ولی باید برای معالجه مظلومیت دین  چاره اندیشی واقعی کرد نه واکنش احساسی صرف به خرج داد.

 در واکنش به عمل سوزاندن قران، رگ هاي غيرت خيلي ها از اين بي حرمتي متورم شد و ناله ها از بسياري از مسلمانان برخاست و فرياد وا اسلاما و وا قرآنا از گوشه و كنار به گوش رسيد و  در تظاهرات کابل و چند شهر افراد زیادی کشته شدند که ميتوان دلخوش بود كه عشق به قرآن در دلهاي مسلمان زادگان زنده است البته بايد حواسمان جمع باشد تا آنها كه نانشان در آشوب و فتنه است مسئله را به اختلافات ديني و مذهبي نكشانند .

در کنار بستر حریر رهبران مدعیان دینی قران و اسلامُ امروزه  هزاران زن و طفل از سرما و گرسنگی و سرما جان می دهند کسی دم بر نمیاورد ولی در این طور مواقع همه با تحریک احساسات دینی مردم را به کشتن وا می دارد تا روزی شان که به کشورهای خارجی بسته هست قطع نشود.

4- شعار قرآن سوزي يك افسر امریکایی فريادمان را به آسمان ميبرد ولي سالهاست كه در اطرافمان اسلام سوزي ميشود و حريق مفاهیم عقلانی و معرفتی دين رسول خدا را گرفته است و صدايي از كسي بلند نميشود و اگر هم ميشود با چوب و تازيانه خرافات و تك صدايي  پاسخ داده ميشود ؟ راستي قرآن سوزي آن  نادان مسيحي خطرناك تر است يا اسلام سوزي منادیان دین متعصب ؟  قرآن سوزی را خود ما به بیگانگان یاد دادیم زمانیکه طالبان مزدور وارد مناطق تازه وارد می شد قرآن و مساجد آنها را آتش میزدند اینها فکر میکردند خود شان از قرآن بالاتر است الان طرفداران همین گروه متحجر و مزدور مدافع قرآن شده است عجب دنیای است؟

امروز رفتارهاي طالباني بيشترين لطمه را به پيكره اسلام وارد نموده اند. كشتار زنان و كودكان و سربریدن افراد بيگناه در اثر حملات انتحاري توسط كساني كه خود را منتسب به گروه هاي اسلامي ميكنند در عراق و افغانستان و پاكستان و ديگر نقاط جهان چهره اي زشت از اسلام به نمايش گذاشته است. رد پاي گروه هاي تند رو اسلامي در اقدامات تروريستي مانند فاجعه 11 سپتامبر لطمات جدي به عزت و اعتبار مسلمانان وارد نموده است .

5- سوالهای که باید پرسید و پیرامون آن باید تامل کرد این است که، آیا اگر فقط کاغذ قرآن توسط یک بیگانگان با دین و یا افراد جاهل و یا مزدور سوزانده شده، اما اگر محتوای قرآن و ارزش­ها و دستورات آسمانی آن مورد تعرض و سوء استفاده قرار گیرد و قرآن ابزار و وسیله­ای برای زیر پاگذاشتن آن ارزش­ها و دستورات قرار گیرد و به نام قرآن، کرامت انسان­ها، آزادی، حقوق و آبروی آنها و نیز منازل اهل قرآن و مروجان حقایق قرآن که سال ها برای تحقق آرمان­های قرآنی رنج­ها و زندان­هایی را متحمل شده­اند، مورد تعرض و تجاوز و تخریب قرار گیرد نباید محکوم گردد؟ مگر گناه «قرآن ابزاری» کمتر از «قرآن سوزی» است؟ آیا وقتی طالبان در طی چندین سال اطفال بی گناه و زنان و مسافران را با عملیات انتحاری و غیره کشته اند کمتر از قران سوزی هست؟ آیا  انتحار در زیارتگاه ها و مساجد و تکیه خانه ها که قران و کتابهای دینی هست قران سوزی نیست؟ یا در عمامه منتسب به پیامبر یک منادی صلح کشته شود و اسلام را خشن و دشمن حقوق بشر و عامل عقب ماندگی معرفی کردن قران سوزی نیست؟ آیا تکفیر کردن مسلمانانی که مخالف طالبان هست قران سوزی نیست؟ ایا مثله کردن و گوش و بینی بریدن و اسید پاشیدن بر صورت دختران و زنان قران سوزی نیست؟ آیا حمله انتحاری کردن در مراکز عمومی و مسموم نمودن اطفال محصل قران سوزی نیست؟  وقتی قتل عام هزاران نفر توسط طالبان از اهالی این شهر و ساکنان بامیان ویکاولنگ را مطالعه می کنیم جز قران سوزی نام دیگری می توان بر آن نهاد؟ وقتی آثار باستانی بامیان که جزء مقدسات سایر ادیان هست منهدم می شود جنایت نیست؟

آیا مگر خوارج با تفسیر خشن  و خشک  خلیفه چهارم «علی»  را نکشتند؟ خوب است به گوشه ای از تاریخ اسلام توجه کنیم و ببینیم حضرت امیر(ع) با سیاست شیطانی قرآن ابزاری در جنگ صفین چه برخوردی نمودند. در زمان امیر المومنین علی ع هواداران معاویه هنگام شکست از سپاه   حضرت چاره شان را در قران بر نیزه کردند دیدند و مسلمانان احساسی از نبرد با معاویه دست برداشتند حضرت امیر  فرمود قران آنان خط و نوشته ی بیش نیست ولی آنان که اهل ظاهر بودند شمشیر بر خود حضرت امیر کشیدند و عده ی از آنان که حافظ قران بودند خوارج شدند و ابن ملجم هارا تشکیل دادند از آن زمان تا کنون اسلام ابزاری برای بر افروختن عواطف و احساسات و موج سواری عده ی شده است و با همین سلاح طالبان و القاعده و انسانهای نابهنجار روانی این تفسیر به دور از حکمت را از اسلام برای رسیدن به مقاصدشان ارائه دادند.

در قرآن سوزي، ظاهر قرآن مورد اهانت و تجاوز قرار مي گيرد ولي در «قرآن ابزاري» باطن و حقيقت و شخصيت قرآن مورد هتک و سوء استفاده قرار خواهد گرفت. در قرآن سوزي ضربه اي به آبروي قرآن وارد نمي¬شود، ولي در سياست «قرآن ابزاري» به آبرو و حيثيت معنوي و الهي قرآن ضربه شديدي وارد مي¬شود و نسل جوان و فرهيخته را روز به روز از قرآن و ارزش¬ها و حقايق آن دورتر مي سازد همین قران آسمانی ما مسلمانان به ما معتقدان با زبان رسا می فرماید« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسوبو الله عدوا بغیر علم»( ای مسلمانها حتی آنان که غیر خدا را می پرستند دشنام و توهین نکنید زیرا آنان از روی جها و انتقام به مقام حقایق دینی خدا را توهین می کنند،) آیا ما مسلمانان به همین آیه شریفه عمل کرده ایم؟ از آن بالاتر حتی ما مسلمانان در درون خویش به مقدسات هم  به بهانه بحث های مذهبی توهین نمی کنیم؟ تلویزیونهای دینی ما به مقدسات سایر مذاهب داخل اسلام (شیعه و سنی) مگر توهین نمی کند و به مخاطبین درس توهین خواسته و نا خواسته نمی آموزد؟

قران کریم خودش می فرماید:« نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ما قران را فرستادیم و خود ما نگهبانش هستیم. قران هیچگاه در معرض خطر نابودی قرار نمیگیرد ولی از محتوای قران بارها در تاریخ توسط افراد و جرایانات سوء استفاده شده است که باید نگران این موضوع باشیم و  آشکارترین مصداق این سوء استفاده و سوء فهم از دین و انحراف آشکار القاعده و طالبان هستند که متاسفانه با شعارهای به ظاهر احساسی بر موج عواطف ملتها سوار می شوند.

6- اگر احترام غیر مسلمانان به قرآن کریم به عنوان کتاب مقدس مسلمانها از وظایف انسانی و اخلاقی آنها است، وجایب و مکلفیت مسلمانها در برابر قرآن کریم کتاب مقدس خود شان چیست؟ بدون تردید هر مسلمانی در جهان اعم از عالم دینی و آدم عامی مسلمانان پاسخ این پرسش را میداند که عقلانیت و فهم و عمل به قرآن نخستین وجایب و فرایض آنها را در برابر این کتاب مقدس تشکیل میدهد.

از سه شنبه دوم حوت 1390 خورشیدی (21 فبروری 2012) نخستین روز تظاهرات مردم در بیرون فرودگاه بگرام تا روز شنبه ششم حوت در ولایات مختلف بنام دفاع از قرآن کریم ده ها نفر کشته و زخمی شدند. اما پرسش اصلی این است که چنین روش دفاع از قرآن کریم توسط پیروان آن تا چه حد بر آموزه ها و تعالیم این کتاب مقدس آسمانی انطباق دارد و تا چه حد بازتاب دهنده ی عمل این مظاهره چیان مسلمان بر مبنای احکام قرآن است؟

پاسخ به پرسش بالا در قرآن روشن است. قتل یک انسان و قتل یک مسلمان از روی عمد و بدون حکم محکمه نه تنها حرام و نامشروع است، بلکه گناه عامل و مرتکب چنین قتلی به حدی سنگین و بزرگ است که قرآن او را قاتل تمام بشریت میخواند. او بر مبنای حکم قرآن مورد لعنت و غضب خدواند قرار می گیرد و برای ابد در آتش سوزان جهنم می سوزد.

(من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیاالناس جمیعا. سوره مائده آیه 32) (و من یقتل مؤمناً متعمداً فجزاوه جهنم خالداً فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعد له عذاباً عظیما. سوره نساء آیه 93)

با توجه به این احکام قرآن در دوآیه ی بالا، آیا تظاهرات مردم در افغانستان بنام دفاع از قرآن که به قتل و جراحت ده ها تن انجامید عمل نامشروع و ناجایز در مخالفت و تعارض با قرآن نیست؟ اما چرا بنام دفاع از قرآن و پیروی از قرآن عملی انجام میشود که با قرآن تعارض دارد؟

7- پرسش دیگری نیز به پاسخ نیاز دارد:

تفاوت قرآن سوزی غیر مسلمانان کافر امریکایی در بگرام با قرآن سوزی طالبان مسلمان در مسجد مسلمانان چیست؟

 طالبان روز 28 اسد 1389 با حمله انتحاری در مسجد ناحیه دوم شهر فراه، جمعه هفدهم میزان 1389 با حمله انتحاری در مسجد جامع شهر تالقان، پنجشنبه 23سرطان 1390 با حمله انتحاری در مسجد قندهار، یکشنبه پانزدهم عقرب 1390 با حمله انتحاری در نماز عید قربان در حسن تال بغلان، جمعه هژدهم قوس1390 با حمله انتحاری در مسجد غازی آباد کنر، و... ده ها نفر را به قتل رساندند و ده ها جلد قرآنکریم را در آتش انتحار و انفجار خود در این مساجد سوختاندند.

اما چرا شماری از مردم در شهرها و ولایات علیه قرآنسوزی امریکایی ها بنام دفاع از قرآن به کوچه و خیابان می برآیند و حتا تعدادی از نمایندگان مردم در پارلمان به عنوان مدافع قرآن گلون پاره میکنند و از جهاد علیه امریکاییان سخن میگویند، اما در برابر قرآنسوزی طالبان سکوت میکنند؟ و چرا این طالبان قرآن بدست بنام پیروان قرآن و حافظان قرآن، حتی حرمت قرآن را در مساجد نگه نمیدارند و از سوزاندن قرآن و ریختن خون مسلمانان در مقدس ترین مکان عبادت خداوند دریغ نمیکنند؟ پاسخ این پرسش ها چیست و رفتار مسلمانانی که بنام دفاع از قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند در کجا ریشه دارد؟

بعضی از تحلیلگرانی که در این روزهای اخیر به ریشه یابی تظاهرات مردم در واکنش به قرآنسوزی امریکائیان پرداخته اند فقر و بیکاری را عامل این اعتراضات تلقی میکنند. به باور آنها ده سال حضور غربی ها و صرف ده ها ملیارد دالر برغم وعده های زیاد در ایجاد تحول و تغیر هیچ تحولی را در زندگی آنها نیاورد و مشکل فقر و بیکاری آنها را برطرف نساخت. آنها نارضایتی و عقده های متراکم شده ی خود را از دولت فاسد و نابکار و حضور حامیان غربی شان به بهانه ی دفاع از قرآن در برابر قرآنسوزی امریکائیان در کوچه و خیابان نشان دادند.

بعضی از نقش طالبان و مخالفان دولت در این تظاهرات سخن میگویند که گویا دست آنها در عقب این خشم و اعتراض مردم قرار دارد. شاید عوامل مذکور بخشی از پاسخ به پرسش های بالا باشد. اما پاسخ اصلی را باید در این گفته ی مولانای بلخی رومی جستجو کرد که:

ما ز قران مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

بیماری جهل و نآگاهی، فقر فرهنگی و سیاسی، ضعف در خردورزی و عقلانیت، ناتوانی های اقتصادی و اجتماعی و بیشتر از همه جهل و بی خبری از آموزه ها و احکام قرآن، انگیزه و عامل اصلی در رفتار افراد، اقوام و جوامع مسلمانی است که بنام قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند. دقیقاً مصداق این قول مولانای بلخ:

مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چـــــــــون ترا سودای سر بالا نبود

 برگرفته شده از:

http://www.koofi.net/index.php?id=4019

http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/02/27/3185.html

*****************************

استفاده ابزاری از قران توسط همسایگان

جهت تحریک احساسات افغانها

بازداشت فردی حین سوزاندن قرآن در قندهار!!

 





ارسال به شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها و دیگر سایت ها  ارسال به دیگران

یک فرد حین سوزاندن نسخه ‌های قرآن‌کریم و آتش زدن قبرها در شهر قندهار، بازداشت شد.

توریالی ویسا، والی قندهار روز شنبه در یک کنفرانس خبری به خبرنگاران گفت که این فرد زمانی در قبرستان عرب‌ هایی که در اثر بمباردمان هوایی نیروهای امریکایی چند سال قبل کشته شده اند، بازداشت شد که نسخه‌ های قرآن‌کریم را بالای این قبرها گذاشته و با پاشیدن تیل قصد به آتش کشیدن آنها را داشت.

والی قندهار افزود که این فرد، به دستور دشمنان کشور می خواست با این کار حساسیت مردم را برانگیخته و زمینۀ تظاهرات خشونت آمیز را فراهم کند.

آقای ویسا همچنان گفت که به نیروهای امنیتی وظیفه سپرده است تا این قضیه را بصورت جدی پیگیری کرده و سازمان‌‌دهنده‌ های اصلی آن را بازداشت و به پنجه قانون بسپارند.

در این قبرها عرب‌ های دفن می باشند که حین سقوط دولت طالبان در بمباران نیروهای هوایی امریکا کشته شده اند.


نظرات بینندگان:

>>>   این isi پاکستان تمام برنامه هایش تمام شده اتش زدن قران مجید ومساجد کار همیشگی ان است از ساده گی وعقب ماندگی هموطنان ولایات جنوب ما سواستفاده میکند ...هوشیار ! خبردار! که پاکستانی بیگانه است


>>>   حا ل با ید وشاید مردم قند هار بخصوص ودیگر مردم در شهر های بزرک افغانستان دست به تظاهرات بزنند وعاملین این حرکت را مورد نکوهش قراربدهند که مسلما طا لبان اند
از جانب دیگر فرد دستگیر شده خودرا یکی از عاملین ای اس ای دانشته وابراز داشته که از جانب یک تن از افسران ای اس ای دستور گرفته تا این کار را انجام بدهد . اقای کرزی برای وطندارانش چگونه سکوت اختیار می نما ید . با ید مردم ر ا به تظاهرات بدون خشونت دعوت نما ید وخودش در پیشا پیش تظا هر کننده گان از قران دفاع نما ید . اگر واقعا مسلمان است در غیر ان در این گونه دسیسه ها شخصا دخیل است . زیرا هر با ریکه کرزی به پاکستان وطن دومش سفر نموده است چند ی بعد در کشور عزیزمان یک حادثه نا بخشودنی راه افتیده است .
ک.م از کابل

منبع:
http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=33397

[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 13:0 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

طالبان و چرخش از اسلام به سوی اسلام آباد

 آخوندها کتب و احادیث تخدیر کننده در سرزمین ابن سینا و سید جمال.

 (ضرورت خرافه زدایی از دین):

دو چیز انتها ندارد و لا یتناهی است، یکی‌ کهکشان و دیگرش حماقت مردمان. در قسمت کهکشان صد در صد مطمئن نیستم. (آلبرت اینشتین)

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

ابوالسعید ابوالخیر

امروزه حکومت مردم گریز کرزی قبله اش طالبان شده است و بیش از هر زمانی دیگر در پی امتیاز دادن به طالبان و حکمتیار می باشد تا تیم حکومتی منافعش تامین شود و طالبان هم قبله اش استخبارات «اسلام آباد» است. از زمانی که محور فرهنگ اسلامی در افغانستان به سوی اسلام آباد تغییر یافت و مجاهدین افغان از این مکان سازماندهی شدند که با قوای روس و دولت کابل بجنگد و کشورهای خارجی و القاعده و اعراب به حمایت این سپاهیان خداوند شتافتند، نزاعهای قومی، حزبی و گروهی در افغانستان شتاب گرفت و کلاه پکول، عمامه، ریش، زن ستیزی و مبارزه با مظاهر تمدن و افراطی گری و بعدا احکام طالبانی همه یکی پس از دیگری بلای دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ افغانستان شد و مکتب دیوبندیسم دیوی شد تمدن سوز و افغان کش، دیوی که نه به وحدت ملی افغانستان رحم کرد نه به زن و کودک افغانی و نه به نمازگزاران تکه تکه شده در عملیاتهای انتحاری نه به مجسمه های بی گناه بودا و نه هزاران شهروند مزار شریف و... این روزها زمزمه بازگشت طالبان و حکمتیار و سازش طالبان با دولت طالب محور کرزی و صحبت از گفتگو با آنان در قطر و عربستان و ...هست، آنچه که در توان ما هست صحبت از فرهنگ طالب پرور کشورمان می باشد که عامل درونی و بستر شکوفایی نیروهای خرد ستیز چون طالبان را فراهم می کند. کشور ما که روزگار مهد خردباوری، اعتدال و مهد پرورش مردان خرافه ستیزی چون مولانا، ابن سینا و سید جمال و ... بود اکنون بستر گفتمانهای افراطی کور قومی و حزبی شده است و کسانی در کشور ما ترکتازی می کنند که هر یک از اسلام، جهاد، شهادت،و شهید، استشهادی و... این شعارهای آمده از مصر، عربستان ، ایران و دیوبندی پاکستان، ساده اندیشان متدین ما را مجاهد کوه و صحرا و ویرانگران خانه و میهن ساختند. امروزه در بهترین صورت معتقد بی غل و غش ما را استخبارات بلاد متناقض اسلامی و غیر اسلامی مورد استفاده ابزاری و شعاری قرار داده و در گوش هریک چند شعار از سید قطب گرفته تا شریعتی فرو کرده... و هریک رابا اسلام  و دین  و خدایان متفاوت آشنا ساخته و از هوای نفس و تعصب گرفته تا  قبله خارجی شان هریک را به راهی روانه کردند.چند شب پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی«آریانا افغانستان»، کلیپی  به نشر رسید که در  آن سخنران و ملای یکی از مساجد شهر مزار شریف، در وصف پیامبر اسلام و معجزاتش برای جمعیت کثیری از کتاب«دار قطنی» مطلبی نقل کرد که خلاصه اش اینست: « ام ایمن رفت بول حضرت رسول را خورد و حضرت  هم گفت : از این به بعد تا آخر عمر شکمت دچار گرسنگی نخواهد شد که چنین هم شد.» مستمعین آن مسجد هم در صفوف فشرده مبهوت و معتقد به سخان او بوده و تایید می کردند. اما در فیسبوک عده زیادی به سخان آن آخوند واکنش نشان دادند که این آخوند باید محاکمه شود. در حالی که بیچاره این ملت و این آخوند هیچکدام «خود» واقعی شان که عقل، منطق فردی و خود شناسی خود شان باشد رشد نکرده و از خود تهی شدگان عرصه خرد می باشند و هیچکدام جرم فردی مرتکب نشده اند. این اخوند مطلبش را مستند به کتب احادیث می کند. انسان متدینی که دین برایش دیکته شده و از دین جز شنیده ها چیزی ندارد انتظاری بیش از این نمی رود... اگر در فهم و شناخت و تبلیغ دین، آسیب شناسی صورت نگیرد، استحمار دینی که ریشه بعضا در منابع و کتب خرد ستیزی که به نام دین به نشر می رسد دارد، زمینه انحطاط  بیشتر ملت ما را فراهم کرده و می کند. اگر دین مردم، دین مبتنی بر خرد می بود که عروسکان غرب در سرزمین «  ابن سینا ها و بلخی ها و سید جمالها و...» تحت نام جهاد سالها ملت ما را دچار بدبختی و نفاقهای قومی نمیکردند ... اگر خود شناسی محور سایر معارف قلمداد می شد و فرهنگ ما به انحطاط کشیده نشده، ملا عمر این دست پرورده سرویسهای استخباراتی بر گرده این ملت در قرن بیست و یک نمی توانست سوار شود و انتحاری بپرورد و امارت جهل و جماقت تشکیل دهد... امروزه در کشور ما غالبا از دین آن قسمت که شنیده ها،افسانه ها و شبه خرافات می باشد سلطه دارد و  متاسفانه فرهنگ انسانی و عقلانی و خردگرایی حضور ندارد. حدیث نقل شده توسط این آخوند و امثال این حدیث به تعداد ده ها هزار حدیث دروغین دیگر به دین و اسلام نسبت داده شده که باعث خرافی شدن چهره اسلام و تمدن مسلمین شده است و هنوز هم در رسانه ها تحت نام معارف دینی به نشر می رسد که شبه معارف در طول تاریخ و عقب ماندن مسلمانان ار قافله تمدن و سقوط آنان در سیاهچالهای جهل و قهقرا شده اند.

نیچه  حکیم آلمانی جمله زیبا دارد:« انسانها تنها چیزهای را می شنوند که دوست دارند.» مردم ما و ملاها و مولوی ها و آخوند و روشنفکر ما  هم تنها چیزهای را می شوند که با ذایقه و فهم شان سازگار هستند و در خور شان آن باورها و ارزشهاست. در باره مولوی و سخنان خرافه آلود امثال او باید گفت:« مشت نمونه خروار هست. متاسفانه سخنان این آخوند و امثالش از ملا عمر گرفته تا مولوی حقانی و تا ملا قلم الدین و... همه در یک سطحی درست هست چون توجیهش و مستندات برایش می توان یافت..این احکام  از کتاب های چون « دار قطنی» نقل شده است، ولی مشکل این هست که این کتابهای آحادیث در طول این هزار و چند چهار صد سال آلوده به خرافات و دروغ شده است و نصف مطالب این کتابها شنیده های جمع آوری شده تحت نام حدیث از این و آن هست که نسل به نسل کم و زیاد شده است و نویسندگان کتابها بدون دقت و با صرف سازگاری با سلیقه، ذایقه، ظرفیت و فهم خودشان این مطالب را به نشر سپرده اند. شوربختانه  نصف از کتابهای دینی ما حاوی مطالب خلاف عقل و خرافی می باشد که باید در مطالعه و بیان آنان عنصر عقل را به کار گرفت، یکی از مهمترین علت عقب ماندگی و افراطی گری ما مسلمین ،همین کتابهای به ظاهر دینی و در حقیقت خرافی اند.»

از وقتی که افغان ها از تمدن بشری بریده شدند و قبله شان « جمهوریه اسلامیه پاکستان » شد دیگر نه تنها با تمدن بشری خدا حافظی کرد بلکه با تمدن تاریخی خود هم به نبرد برخواست. فهم افغانی از اسلام امروزه از همه معارف و تمدن اسلامی که شامل ده ها علم و حکمت می شود، فقط به احکام شرعی خلاصه می شود، اسلام یعنی شرع. شرع هم در ساحت اجتماع خلاصه می شود به حدود و قصاص و دیات... انسان افغانی امروز غافل از این هست که خداوند به انسانها عقل داده و هرچیزی که مخالف باشد نباید به نام حدیث  و مقدسات باور کرد و همین چیزها هست که اسلام و ادیان قبل از اسلام  را زشت جلوه داده است، این درد آدمی را وا می دارد که بگوید،باید یک رنسانس دینی برای فهم درست از دین در بلاد اسلامی شکل گیرد و باید خرافات را از کتابها و از فهم دین زدود. متاسفانه این ملا و امثال این ملاها جولانگران فرهنگ و قانون کشور ما هستند که هیچ قانون و محکمه ی نمی تواند مجازاتشان  کند  باید فرهنگی را پی ریزی کرد که مردم ما نبایند خوش باور باشند و دنبال هر آخوند و ملا، گوسفند وار راه بیفتند. عالمان عامی مشرب و بیخرد همواره در هر جامعه ی به خصوص در سرزمینهای ما فراوان بوده اند، ملاهای که همه عارفان ، فیلسوفان و خرد گرایان را  در طول تاریخ به  فریاد و فغان رسانیده و اکثر آنان را تکفیر و تفسیق نموده اند. وقتی به این مسئله توجه می کنیم می فهمیم علاج این زخم چرکین چقدر دشوار است و چرا علامه اقبال لاهوری می گوید:

وای آن دینی که خواب آرد ترا

باز در خواب گران دارد ترا یا:

ز من بر صوفی و ملا سلامی

 که پیغام خدا گفتند مارا

 ولی تاویل شان در حیرت انداخت

 خدا وجبرئیل ومصطفی را

ابو سعید ابوالخیر می گفت:

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

یا حضرت بیدل می گوید:

این قدر ریش چه معنی دارد؟

غیر تشویش چه معنی دارد؟

یک نخود کله و ده من دستار؟

این کم و بیش چه معنی دارد؟

(ابواالمعانی بیدل)

در صد احاديث جعلي و دروغين آمده در کتب حديثي را بعضي تا شصت در صد نيز احتمال داده اند که بيش از نصف احاديث موجود نزد مسلمين را تشکيل مي دهند و اين  احاديث خلاف عقل و قران و تفرقه افکن بوده و چنين احاديث دروغين به طور قطع هم در صحاح سته اهل سنت و هم در اصول اربعه تشيع وجود دارد.

 

"محمود ابوریّه" در کتاب «اضواء علی السنّة المحمدیه» می گوید: من تعجب می کنم که هر چه از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دور می شویم، به جای اینکه روایات پیامبر کم شوند، فراموش بشوند، مرتب تعدادشان زیاد می شود، به طوری که مثلاً کتاب معقر بن مالک قریب 1000 روایت و با مکرّراتش شاید 1500 روایت داشته باشد، اما احمد بن حنبل وقتی مسندش را جمع می کند 40000 روایت می آورد و تازه می گوید: این تعداد روایت را از 700000 انتخاب کرده ام. همین سخن احمد بن حنبل نشان می دهد که چقدر سیر صعودی جعل حدیث و بازار دین فروشی رواج پیدا کرده بوده است و چه میزان استحمار دینی در میان سادگی مسلمانان صورت گرفته است، چیزی که امروزه در قرن بیست ویک هنوز هم در میان مسلمانان این کشور بیداد می کند و حتی رسانه ها را نیز تحت سلطه ی خویش گرفته است.

صاحب نظران معتقدند: آفت جعل از دوره خود پیامبر شروع شد. بهترین شاهد مدعای یک روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله  از پیامبر صلی الله علیه و آله مکرّر نقل شده است: «الا کَثُرت علیَّ الکذابةُ و ستُکثَرُ. مَن کَذبَ علیَّ متعمّدا فلیتّبوأ مقعدَهُ مِن النارِ.»  یعنی دروغگویان به پای من مطالب دروغ را نسبت می دهند و کسانی که به  من دروغی ببندند و به من مطلبی دورغی نسبت بدهند جایگاهشان آتش هست. در این روایت، بر وجود دروغ پردازی در دوران آن حضرت تأکید شده است.  در دوره پیامبر، چنان کار جعل بالا گرفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطابه ای ایراد کردند و در آن فرمودند: «مَن کذَبَ علیَّ متعمّدا فلیتبّوأ مقعدَهُ مِن النارِ.» این فرمایش حضرت پیامبر، که گزارشی از ماوقع است، رهیافت جعل را مشخص می کند که جعل حدیث از دوران پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته است.  نمونه های زیادی از موارد نقل شده است که آخوند درباري در صدر اسلام بالاي منبر رفت و برای به فروش رساندن پیاز کسی که به او سفارش کرده بود گفت: «هر کس يک پياز بخرد يک باغ در بهشت به او مي‌دهند و هر کس دو پياز بخرد دو باغ. » متون دینی مسلمین را از خوش باوری در امر دین و دهن بین بودن به ملاهای عامی مشرب و بی توجهی به خرد خدادادی را به شدت نکوهش کرده است. گفته اند هر حديثي که ضد قرآن بود «فاضربوه علي الجدار» حديث را بزن به ديوار. قران از آفت متدینان به ادیان قبلی پرده برمی دارد که آنان در امر دین دهن بین ملاهای دروغ پرداز بودند و آنان نیز برای بدست آوردن متاع دنیا دین فروشی می کردند، قرآن مي‌فرمايد اينها «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» بقره/79 با دست خودشان مي‌نوشتند و مي‌گفتند اينها حکم خداست. قرآن مي‌فرمايد «فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» واي به حالشان عالم و دانشمند اگر منحرف بشوند، خداوند زشت ترين حرفها را نثارشان کرده. اين آيه چندبار در قرآن آمده يعني براي اينکه ثمن قليلي را بخرند يعني براي پول، پول بگير تغيير بده و اين حدیث شامل تبلیغ خرافی از دین و یا نقل و نشر بدون تحقیق از دین و چاپ و تکثیر و تفسیر مطالب حزبی و قومی و ملی را به نام دین و توجیه آنان به وسیله دین را شامل می شود. همچنان که  خوشباوری در امر دین و پشت پا زدن به احکام خرد همه را شامل می شود.  این آیه قاضي و دادگستري که پول بگيرد و قانون را عوض کند و یا حکم دینی خلاف صداقت و عدالت و... صادر کند همه را در بر میگیرد. تمام رشوه‌ها مشمول اين آيه مي‌شود. هر سازماني، وزارتخانه‌اي، روحاني غير روحاني، مسلمان غير مسلمان، مسيحي، يهودي و هر کس انگيزه هايش پولي باشد و به خاطر پول تبیلغ و ترویج و عمل دینی را انجام دهد یا جابجا کند مشمول اين آيه مي‌شود.

متاسفانه در سرزمینهای ما بسیاری ار مواقع قتل و جهاد کورکورانه و پرورش انتحاریون و توجیهات جنگهای خونین قومی و حزبی و .... به نام دین صورت گرفته است و هنوز هم میگیرد... به طور نمونه وقتی یکی از زبان یکی از شخصیتهای طالبان نقل می شود که می گوید:« ما برای اسلام نمی جنگیم بلکه برای اسلام آباد می جنگیم و از آنجا دستور می گیریم.» نمونه تلخ این حقیقت می باشد. وقتی دین مورد استفاده ابزاری سازمانهای استخباراتی قرار می گیرد و آلت دست کشورها می شود برای قشون و لشکری و باجگیری ها و اهداف ملی و قومی فاجعه بار می شود. دین توسط سازمانهای استخباراتی خلاصه می شود در سنگسار، بینی بریدن، لباس کوچی پوشیدن، برقع بر سر زنان به اجبار دادن، مانع تحصیل شدن، تعطیلی خیاطی های زنانه دوزی، ریش و  عمامه اجباری به سرگذاشتن و انتحار و استشهادی پرورش دادن.

شاید خوانندگان عزیز بپرسند داستان این ملا و حدیث جعل احادیث چه نسبتی به عنوان بحث که سیاسی هست دارد؟ باید گفت متاسفانه تا وقتی که فرهنگ افراط، جهل، تقلید، امر و نهی ، سیاست زدگی کورکورانه  در کشور ما، جایش را به فرهنگ معرفت محور، خردگرا، انسانی  و تحلیل و تجزیه ندهد سرنوشت  ما بهتر نشده و همین آش و همین کاسه خواهد بود. تا وقتی تغییر در نفوس انسانها و تحوه نگرششان ایجاد نشود و اسلام در شعار و شعایر خاص خلاصه شود و دلها همه آغشته به کفر  و حاکم قلبها فرعون جهل و تعصب باشد، طالبان هم  از کشور ما رخت نخواهد بست. برای نابودی با طالبان باید فرهنگ و بنیانها و شاخصه های طالبانی شدن در شناسایی نموده و نابود ساخت که یکی از این شاخصها استفاده سیاسی، خرافی، تقلیدی و تعصب آمیز از دین می باشد. تغییر و تحول هم در صورتی در وجود انسان به وجود می آید که «نفس» شان را تغییر بدهند یعنی نفس ظلمانی شان را تبدیل به نفس نورانی نمایند آنگاه این نور  است که به اقتضا و حکم نورانیت، خود، راه و چاه و خوب و بد را به او می نمایاند.

زمانی که امریکا وارد افغانستان شد یک بنده خدا با تاسف به بقیه می گفت:« شیطان بزرگ؛ وارد کشور شده» و دیگری که خاطرات وطن فروشی مجاهدین و جنگهای خانمانسوز وطن و حکومت ملوک الطوائفی احزاب جهادی و نابودی پایتخت و کشتار مردم و جنگهای خونین قومی و تنظیمی و بی رحمی های طالبان و دخالت همسایگان را در ذهنش تداعی می کرد، در جوابش گفت:« بگذار شیطان بزرگ باشد تا شیطانهای کوچک را سر جایش بنشاند.»

امریکا این شیطان بزرگ یک دهه همه سرمایه خویش را برای برقراری یک نوع ارامش و حکومت کرد اما وقتی این حکومت و افراد حاکمش نالایق و ناکار آمد از آب در آمد و آمریکا فهمید که دستگاه موجود تشکیل شده از چند نفر دزد هست به اصطلاح چند شیطان تازه وارد و کوچک هست که میخواهد سر شیطان بزرگ کلاه بگذارد و اینان هیچ فکر و تعهدی ندارند و به صورت مافیایی عمل می کنند، لذا تصمیم گرفت روش و منش دیگر در پیش گیرد و خود دست به کار شوند.

امروزه آمریکا همه «عاشقان طالبان» یعنی کرزی و پاکستان و ... رو دور زده و مستقیما با طالبان وارد مذاکره شده و به کشورهای مجاور افغانستان که همه از حضور آمریکا ناخوشنودند فهماند که اگر حضور قدرتمند مرا در همه ساحات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بر نمی تابید، با چهره دیگر تجلی خواهم کرد و آن موافقت با حکومت طالبان در افغانستان است که بنیاد گرایی و لجام گسیختگی از نوع دیگر به کشورهای شما سرازیر خواهد کرد.

کشورهای پاکستان و عربستان و امارات متحده عربی از قبل یاران وفادار طالبان بودند  حال آمریکا میخواهد هم به پاکستان و هم به ایران و هم به باند مافیایی کرزی که طالبان را همواره «برادران ناراضی» صدا می نمود می خواهد بفهماند:«وقتی همه شما طرفدار طالبان هستید، چرا من نباشم ؟ و اگر شما مشکلی با طالبان ندارید، من نیز ندارم»

وقتی که این کشور و نخبهگان این مردم به اصطلاح ایرانی ها «فلک زده» اش به صورت درست و حسابی تن به دموکراسی نمی دهد و لوازم دموکراسی در افغانستان و فرهنگ افغانستان مفهوم ندارد و در این فرهنگ قبیله­ی، انتخابات، دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زنان، سواد عمومی و لوازم مدرنیته و تنوع رسانه ی را کالای غربی و مخالف اسلام می دانند  و وقتی همه انتخابات های افغانستان قرین تقلب و دعوا می گردد و هر سه قوه مملکت، در پی دزدی اموال عمومی و تنازع با هم باشند و هرکسی به فکر گلیم خویش و در هر سری، سودای سفارتخانه­ی باشد و هیچکس به فکر ملت و کشور و وحدت نباشد، وقتی که هر نهادی تبدیل می شود به محل رشوت، دزدی و هیچ حزب و جمعیتی صداقت ندارد و مردم هم از این شیوه حکومت داری خسته و نا امید شده اند و هیچ راهی برای درست کردن این کشور نیست و هر کسی که این لجام گسیختگی، آنارشیسم و قدرت نمایی اشباح در تاریکی را می بیند و همگان از سایه خویش می ترسد که مبادا انتحار کند و هر کوچه کشور، شبها بوی معامله سفارتخانه های جهان می دهد و همه وطن خویش را به حراج گذاشته اند و بر طبل شکم خویش می کوبند و منادی قومیت و بربریت خویش شده اند:

این گروهی که نو رسیدستند      

عشوه ی جاه و زر خریدستند

سرِ باغ   و   دلِ زمین   دارند        

کی سرِ شرع و عقلِ دین دارند؟

همه در عقل سامری دارند           

از برون موسی، از درون مارند

از ره شرع و شرط برگشته            

تشنه ی خونِ یکدگر گشته

 در چنین فضایی چرا باید یک دیو لجام گسیخته، قدرتمند و دیکتاتوری به نام طالب نباشد؟

اعضای کابینه در دوره بعد احتمالا باید همان «آزادگان جهان» برگشته از گانتانامو یا «برادران نا راضی» کرزی خواهد بود و در سایه این حکومت دیگر بساط و گلیم رشوت، و فساد اداری جمع خواهد شد و در این صورت هست که همه شیطانهای کوچک و کوچکتر سر جایش خواهد نشست و همه به زور شیطانی به نام «طالب» آدم خواهند شد و همه خواهند فهمید که شیطانی به نام طالبان، با کسی و کشوری دوستی نخواهد داشت و همچون دیوان مست با مشت آهنین ظاهر همه را درهم شکسته و به همه نشان خواهد داد که فرهنگ قبیله­ی به نام «امارت اسلامی» چیزی جز سلفی گری خشن برخواسته از «آی اس آی» و « سیا» و عمامه و ریش و محرومیت زنانو اقلیتهای قومی و مذهبی و... از حقوق نخواهد بود و در این حکومت دیگر «برادرناراضی» بی مفهوم خواهد شد زیرا دور و نزدیک و خودی و بیگانه به زور «راضی» خواهد شد. در زیر مشت آهنین طالب همه باید در خویش از ترس دم فرو برده و تبدیل شوند به مردگان مترک« عمامه به سر و ریش به صورت» و شبها و روزها باید از خویش بپرسد:« گناه ساکنان بی وطن و بی پناه کشور افغانستان چیست که دو راه بیشتر ندارد، و باید یکی از دوراه را انتخاب کرد یا تن دادن به اومانیسم سراپا غربی و یا بربریت طالبانیسم.» و این ملت با پیشینه تمدنی قوی دیگر باید فراموش کنند شعر وشعور اجدادی خویش را که برلبان مولانای بلخ بیرون جاری شده بود:« از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست».

انسان تقلیدی، خرافی و کودن، و جامعه و فرهنگ قبیله ی و متعصب ، مفاهیم معرفتی چون دین،  قران، شهادت،جهاد و همه خوبی های خدایی را به لجن خواهد کشید و با صرف ادعای اسلامی نه تنها گرهی از جان و جهان شان را باز نمیتوانند، بلکه مشکلات شان را ده چندان خواهد کرد و متون هدایتگر دینی برای آنان «مضل» و زنجیر و زندان خواهد شد.

قران می گوید:« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» آنانی که به هر ایده، نظر و مکتبی توجه می کنند و خوب و بد می کنند و بر اساس حکم عقل و فطرت خوبترین را بر می گزینند.

برگرفته شده از:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/social/2012/02/10/3175.html

نظر یادتان نرود

[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 1:44 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

ردیف نخست نشسته:

مبشر. عزیزحسینی. دخترخانم اشرف زاده. آصف جوادی. هادی رحیمی. شریف سعیدی. محسن سعیدی. سیدمحمدحسینی. ناصرعارفی شاه ولی صالحی

ردیف دوم ایستاده:

مریم حسینی.تکتم حسینی.اشرف زاده. امیری. موسوی. بیانی. زهرازاهدی. زکی. صادقی. بیانی. سلمان زکی. قنبرعلی تابش. ؟   .

گزارش

نشست هفتگی کانون ادبی- فرهنگی کلمه، درهفته گذشته(پنج شنبه15/10/1390) به گونه ویژه برگزارشد. دراین نشست، کانون میزبان یکی ازاعضای قدیمی خود، یعنی جناب محمدشریف سعیدی بود که چندسالی است شهروند کشور سوئد(سویدن) شده است وهم اکنون دو- سه هفته ای است که دریک سفرفرهنگی درایران به سر می برد.

    جلسه با اجراء وخوش آمد گویی جناب حمید مبشر به مهمان، آغاز می شود. پس ازآن جناب آقای تابش به گونه فشرده درسخنانی ازحضور شریف سعیدی ازسوی کانون سپاسگزاری می کند و غزلی درباره حوزه تمدنی- فرهنگی سیستان می خواند ودرپایان ازآقای شریف سعیدی برای سخنرانی وشعرخوانی دعوت می کند.

 آقای سعیدی مانند همیشه طنز را چاشنی سخنان خود می کند ودرباره فعالیت های ادبی وفرهنگی شاعران ونویسندگان افغانستانی در اروپا سخن می گوید:

1- سعیدی دربخشی ازسخنان خود درباره انسجام وبازیابی هویت ادبی افغانستانی ها وگام های آغازین چاپ ونشر مجموعه های شعر وداستان مهاجرین به زبان فارسی، دراروپا مطالبی بیان کرد. ازچاپ رمان های محمدآصف سلطانزاده و... به عنوان نمونه یاد کرد.

2- از تعامل فرهنگی نویسندگان حوزه زبان فارسی(نویسندگان ایرانی وافغانستانی) در اروپا چندان راضی به نظر نمی رسید با این که هردو مجموعه، دردمشترک غربت را دارند اما هنوز ته مانده های رسوب ذهنیِ هردو طرف مانع تعاملات سازنده ای می شود که به گسترش زبان وادب فارسی کمک می کند.

3- درباره کتاب ها وآثار تازه اش، از سه- چهار مجموعه شعر خبر داد که درافغانستان وایران زیرچاپ است وبه زودی وارد دنیای فرهنگ وادب می شود.

4- سعیدی هدف اصلی سفرش را به ایران، فراهم کردن زمینه تأسیس یک کتابخانه ادبی فارسی زبان درشهر اوپسالای سوئد اعلام کرد، برای همین، کتاب های زیادی نیز ازناشران ایرانی خریداری کرده است.

درپایان ازکانون ادبی- فرهنگی کلمه به خاطر برگزاری نشست ویژه سپاسگزاری کردند و باخواندن یک غزل ویک سپید که باتشویق دوستانش روبه رو می شود نشست را به مجری جلسه، آقای مبشر واگذار می کند.

اگرچه دوستان کانون بسیارمشتاق بودند که ازشریف سعیدی درجمع خود بیش ازاین پذیرایی کنند اما کارها ومشغولیت های ایشان مانع ازآن شد که بیش ازیک جلسه درخدمت ایشان باشیم.

پس ازشریف سعیدی، آقای محسن سعیدی به دعوت مجری جلسه به جایگاه رفت وطبق معمول ازحضور شریف اظهار امتنان کرد. غزلی درباره اوضاع واحوال کشور افغانستان خواند ودرپایان غزل«کبک دومسته» را که سال ها پیش به شریف سعیدی تقدیم کرده بود یک بار دیگر خواند.

پس از استادان شعر، نوبت به دیگران رسید ویکی یکی به دعوت جناب آقای مبشر یکی دوتا از واپسین سروده های خودرا خواندند وبرخی ازشاعران از باب میزبانی غزل هایی را به جناب شریف سعیدی که ازراه دور آمده بود تقدیم کردند .

حاضران دراین محفل را می توانید درتصویر ببینید اما دوستان ارجمندی هم بودند که به دلیل امتحانات پایان ترم و گرفتاری های شخصی نتوانسته بودند بیایند مانند آقایان وخانم ها :

دکترصادق دهقان، ضیا برهانی، روح الله روحانی، محمدجمعه زکی، شفیق مهاجر، کبری حسینی بلخی، موسوی ، مینانصر، معصومه صابری و...   

به نقل از وبلاگ «انجمن ادبی کلمه»

http://www.kalemah.blogfa.com/

[ یکشنبه 1390/10/18 ] [ 20:5 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

 عاشورای کابل و عبرتها

{title}

بر اساس تازه ترین تحقیقات علمی و کشفی که از سوی مرکز مطالعات استراتژیک منطقوی در افغانستان صورت گرفته است 27 شبکه تروریستی در کشورهای منطقه به ویژه در پاکستان و افغانستان مصروف فعالیتهای تروریستی اند. مهمترین شبکه ها گروه تروریستی جنگوی، حقانی، کویته و بدر خوانده شده است. در این تحقیق همچنان گفته شده است که پاکستان با استفاده از ابزار گروههای تروریستی آینده افغانستان را با خطر مواجه می سازد.
عبدالرشید مبارز، مشاور کمیته مطالعات استراتژیک منطقوی با حضور در یک نشست خبری در کابل گفت این گروهها از سوی سازمان استخباراتی پاکستان رهبری می گردند. به گفته مبارز در حال حاضر بیش از 200 هزار شورشی در پاکستان فعالیت داشته و از خاک ان کشور حملات را در افغانستان سازماندهی میکنند.

وی همچنان موجودیت گروه های شورشی را تهدید جدی برای افغانستان و منطقه دانسته از جامعه جهانی میخواهد تا فشار های سیاسی را بر پاکستان وارد سازند.از سوی دیگر داکتر جعفر مهدوی، عضو کمیته مطالعات استراتژک منطقوی و عضو اعضای مجلس نمایندگان در این بحث تحقیقاتی گفت شبکه استخباراتی پاکستان از شبکه های تروریستی به عنوان ابزار استفاده نموده و سیاست هایش را در منطقه دنبال می نماید.

به گفته آقای مهدوی پاکستان با استفاده از شبکه های تروریستی اجاره نخواهد داد تا افغانستان از دایره مذهبی پاکستان خارج شود. این تحقیقات در واکنش به حمله انتحاری روز دهم عاشورای حسینی صورت گرفته است و مسؤلیت این حمله را شبکه جنگوی مقیم در پاکستان بر عهده گرفته است. در این رویداد خونین صدها تن از مردم بی گناه و عزادار افغانستان کشته و زخمی شدند.

وزیر امور داخله پاکستان از گروه های افراطی مانند گروه جنگوی، برای انجام حملات در افغانستان قدردانی کرده است.

شکریه بارکزی؛ رییس کمیسیون امور دفاعی و تمامیت ارضی مجلس نمایندگان در این زمینه گفته است:"این عمل یزیدانه لشکر جنگوی که بخش فعال گروه طالبانی پاکستانی است شب گذشته مورد سپاس و قدردانی رحمان ملک؛ وزیر امور داخله پاکستان قرار گرفته است."

بارکزی این عمل ننگین را خلاف موازین اسلامی و انسانی دانسته و سخنان وزیر داخله پاکستان را حمایت آشکار دولت پاکستان از گروه های تروریستی عنوان کرد.

گفتنی است برخی از کارشناسان امور سیاسی نیز این انجام این عمل وحشیانه را فصل جدیدی از حملات پاکستان و استخبارات این کشور در افغانستان دانسته و از آینده این گونه حملات ابراز نگرانی می کنند.

پاکستان با همکاری طالبان و افراد جاسوس در دستگاه سیاسی کشور، طی ماه های اخیر قتل های زنجیره ای به راه انداختند واکنون در صدد است تا جنگ های مذهبی را به راه انداخته و سران مذهبی به خصوص اهل تشیع را مورد هدف قرار دهند.

 این نخستین بار است که در مراسم عزاداری شیعیان افغانستان چنین جنایت وحشتناک رخ می دهد. بنابراین شایسته و بایسته است از همین حالا، افغانها از هرقوم وقبیله و آیین و مسلکی که هستند خود دست بکار شوند و دولت، نهادها و ارگان های مسول افغانستان را جهت شناسایی عاملان واقعی و ریشه های اصلی این جنایت تحت فشار قرار دهند. اغماض و فروانگاری این رویداد، بی تردید افغانستان را به صحنه ی تقابل و برخوردهای خونین مذهبی مبدل خواهد کرد که دورنمای آن سخت تیره و پیامدهای آن جبران ناپذیر باشد.


مسئولیت این حملات تروریستی را گروه جنگوی العالمی پاکستان بر عهده گرفته اند.

 

عاشورای کابل نقطه افتراق احتمالی ایران و پاکستان در افغانستان

همگان می دانند که کشور پاکستان و ایران هر دو در مورد افغانستان از این نظر که باید نیروهای خارجی و امریکا در این کشور زمینگیر و بد نام شوند و هر چه سریعتر از افغانستان خارج شوند سیاست واحد دارند. اما حادثه خونین عاشورای امسال افغانستان نشان داد که پاکستان به پر رنگ شدن فرهنگ فارسی زبان و باورهای شیعی به شدت واکنش نشان خواهد داد، زیرا پاکستان نیروهای افراطی چون القاعده و شبکه حقانی و طالبان و لشکر جنگهوی و لشکر طیبه و سپاه صحابه را به عنوان ابزار و تا حدودی هدف می داند که این گروههای افراطی دشمن درجه فرهنگ و تاریخ فارسی و مذهب تشیع و ایران هستند و بنابر این پاکستان غول وحشی هست که با هیچ کشوری در سیاست گذاری صادقانه عمل نمی کند. حادثه امسال عاشورا و ترور شهید برهان الدین ربانی یک ماه قبل در افغانستان دوباره خاطره تلخ قتل دیپلوماتهای ایرانی در مزار شریف و حمایت ایران از دولت ربانی و پاکستان از حکمتیار و طالبان را  زنده کرد.

اين روزها مدام بعضي انتقاد مي كنند كه چرا جهانيان در مدت ۱۰ سال گذشته براي افغانستان كاري نكرده اند و كشور ما را از هر لحاظ تأمين و آباد نكرده اند؟ بلي نويسنده نيز بر اين عقيده است كه آنان مي توانستند كشور ما را با سرمايه گذاريهاي كلان آبادتر از اكنون نمايند، اما بايد اين نكته را تأمل كرد كه اگر آنان همانگونه كه بعد از جنگ جهاني دوم ژاپن و آلمان را آباد كردند كشور ما را آباد مي كردند، آيا فكر و فرهنگ لايه هاي عميق سنتي كشور ما به آن اندازه جهان جديد و اقتضائات آن را دريابد و آيا از لحاظ فرهنگي به آن انكشاف رسيده ايم كه مطابق نورم و فرم كشورهاي متمدن به اصول همچون انسان محوري و حقوق بشر و دموكراسي و پلوراليسم و... پاي بند باشيم و تعصبات ما را به سمت تخريب و تفرقه نكشاند؟

آيا دريك جاده ي خاكي و خراب موتر مدل بالا مي تواند با سرعت حركت كند؟

به باور نويسنده اگر كشور ما از جنبه هاي اقتصادي و … آباد گردد ولي در ساحت فرهنگ و رفتار و انديشه و گفتار، پيشرفت و تكامل حاصل نشود به اندك بهانه اي عقب گرد بزرگ نموده و اختلافات و شكافهاي وسيع همه آن نعمات را از ما سلب نموده و بهشت ما را به جهنم سوزان تبديل خواهد كرد همانگونه كه حضرت مولانا مي گويد:

اي برادر تو همه انديشه اي                       ما بقي خود استخوان و ريشه اي

تا وقتي كه فرهنگ و انديشه جامعه اصلاح نگردد معضل اصلي پا بجاست. شستن اذهان يك ملت و بالندگي فكري و فرهنگي دادن به آن، با كنفرانس هاي بن يا لندن و توكيو و تصميم جامعه جهاني ميسر نيست. شكي نيست كه قدرتهاي جهاني مي توانند همچنانكه تاكنون توانسته اند زمينه ساز صلح  و جنگ و …در افغانستان باشند اما همه عوامل بيروني يك طرف ولي عامل اصلي نبوغ فرهنگي و فكري خود يك ملت و پتانسيل و ظرفيت ها خود آن جامعه مي باشد. چرا عوامل خارجي به اندك بهانه اي ما را مي تواند به برادر كشي سوق دهد؟ چرا در قرن بيست و يكم قهرمان پرستي در جامعه ما شكل اسطوره اي و گاهي قومي و حزبي به خود مي گيرد؟چرا انتخابات در كشور ما رنگ قومي و منطقه و لساني و ازهمه بدتر رنگ پولي به خود مي گيرد و انديشه و شناخت در آن جاي پاي ندارد؟چرا روشنفكران ما كه در داخل و خارج هستند آن بضاعت اندكشان را در پاي شخصيت ها و مسايل قومي و لساني و گرايش هاي كاذب و بي نتيجه صرف مي كنند اما اصول جهانشمول مثل انسانيت و برادري و رسالت روشنفكري و دموكراسي را شعار تجملاتي خودشان قرار مي دهند؟چرا كشورهاي همسايه از سنت ها و شعائر مذهبي و تاريخي ما سوء استفاده كرده و موفق مي شود در بين ما تفرقه ايجاد كند؟چرا آبادي نيمه جان كشور ما با آتش زدن مدارس دخترانه و يا قضاياي امثال هرات رنگ يأس و نااميدي را به خود مي گيرد ؟ چرا بايد در جريان مراسم مذهبي ناگاه تعصبات توده ها تحريك شوند و آيا ارزش اين را دارد كه خون انسان براي آن ريخته شود و يامال مردم نابود شود؟و هزاران چراي ديگر…...

نويسنده به موضوع اخير يعني حادث عاشورای کابل مي پردازد و با شعري از حضرت حافظ عليه الرحمه سخنش را پي مي گيرد:

دوش از مسجد سوي ميخـــــــانه آمد پير ما                                    

چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما

ما مريدان روي سوي كعبه چون آريم چون                                   

روي سوي خانه خمــــــــــار دارد پير ما

به نظر نويسنده اين شعر حافظ بيانگر اهداف تمام عارفان بوده و مطابقت اساسي با حركت و هدف امام حسين دارد. امام حسين كه براي همه انسانها عزيز است و پير طريقت راد مردان و عارفان محسوب مي شود فراتر از مذاهب حركت كرده ست آن حضرت شهيد راه آزاد انديشي و بيداري بوده است و استبداد و قشريت منجر به شهادت آن حضرت شده است. او فرزند مكه و منا است و براساس فكر مترقي و بالنده براي مبارزه با قشريت گرايي و موهوم پرستي به جاي زيارت خانه كعبه كه توسط اجدادش ابراهيم و محمد ساخته شده است به سوي بالندگي فكري مردم كه هدف انبياست حركت مي كند تا مردم را با مقصود خداي آنان آشنا سازد.

مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو                                       

مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

مردان عارفي همچون حافظ و مولانا، بيدل و سعدي ها ، گاندي و اقبال ها ، به طور كل تمام مردان آزاده و عارفان وارسته در صف بت شكنان قرار مي گيرند. تمام پيامبران و قديسان ، بت شكني نموده اند آنان افكار مردم را از قالب گرايي و كليشه پرستي به سمت گوهر اديان و روح انسانيت سوق داده اند و امام حسين(ع) براساس دعوت مردم كوفه و رسالت روشنگري در ايام حج از مكه به سمت عراق حركت مي كنند اما با فتواي آخوند بزرگ كوفه و مفتي شهر و نيز عوامل استبداد حضرت به شهادت مي رسند شعاري كه عليه حضرتش علم شد اين بود كه : حسين از دين جدش خارج شده و بايد با شمشير جدش به قتل برسد. زيرا ايام حج از مكه بيرون شده است.

حركت آن حضرت در زمان خودش حركت روشنفكري و عارفانه و بت شكني بزرگ و خلاف عادات بود. همانگونه كه ابراهيم در زمان خود و در بين قوم خود بت شكن بود و پيامبر اسلام با خرافات و عقايد مردم عربستان جنگيدند. اباعبدالله الحسين(ع) نيز در مسير روح بيداري حركت كردند و به قول علامه اقبال لاهوري:

درس قرآن از حسين آموختيم

زاتش او شعله ها اندوختیم

تا قیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

در صف مردان عارف و آزادگان قرارگرفتن سعي و همت خاص و خواص را مي طلبد و هيچگاه توجيه گر اعمال توده ها و عرف و عادات آنان نبوده و براي آن اعمال قداستي را به همراه نمي آورد.

دكتر شريعتي دركتاب «تشيع علوي و تشيع صفوي» تذكر مي دهد همه مراسمات و عادات شيعيان نمايانگر چهره امامان نيست، همانگونه كه افكار و عادات امروز ما مسلمانان نمايانگر اهداف و روح و چهرهء اصيل اسلام نمي تواند باشد و رفتار مسيحيان با چهره ي اصيل حضرت عيسي فاصله فراوان دارد و رفتارهاي پيروان بودا لائودزو، كنفوسيوس ، مهاويرا و … نمايانگر چهره و اهداف آن مردان بزرگ نيست. فاصله ذوق توده ها با عرفان و شهود قدسيان همچون اقيانوس و سراب است. بي دليل نيست كه عارفان بزرگ ، جويندگان حقيقت را از تمسك به عرف و عادات و باورهاي عامه پسند همواره بر حذر داشته اند، زيرا هر نوع انس و علاقه به تعصبات و باورهاي عامه،  ضربه بر پيكر حقيقت خواهد بود. به دليل اينكه چنين تعلقاتي نبضش به دست تعصبات و خرافات است . باورهاي عامه و گرايشات آنان اگر ملاك حقانيت مي بود به گفته نيچه هيچ پيامبر و انسان بزرگي در طول تاريخ قابل دفاع نبوده و ظهور نمي كرد. تمام مذاهب و اديان به نحوي  از طريق عادات و  احساسات و تعصبات پيروان جاهل ضربه خورده است . پيرامون عاشورا نيز بايد گفت: سزاوار است به روح معرفتي و اهداف امام حسين(ع) و ايمان خالصانه و عاشقانه آن امام بزرگ پرداخته شود كه موجب افتخار و وحدت است و ابعاد معرفتي آن با سبك مناسب تشريح گردد كه براي مخاطبان و انسانها جذابيت خدائي و اخلاق آسماني بيافريند.

جاي سؤال است كه به مناسبت تجليل از چنين ايام آيا سزاست كه ما به همين مراسمات و عادات و تخليه هاي جمعي اكتفا كنيم يا اينكه به سمت آرمان آن حضرت در ساحت بت شكني و اخلاق پيامبر پسند گام برداريم؟ حسين(ع) كه به قول گاندي پيشواي از خودگذشتگي و وحدت و روشنگري مردم هند مي تواند شود سزاوار است مورد بازشناخت امت اسلامي قرار گيرد نه اكتفا به عزاداري هاي قالبي و نمايشي. آيا براي پيامبر اسلام و خلفاء راشدين و شخصيت هاي برجسته اسلام، مداحان كور و كر و امت متفرق شايسته است يا باورمندان به بيداري و برادري و آبادي؟

پيامدهاي عاشورای کابل را چنين مي توان برشمرد:

1_ مسيرآبادي افغانستان و فضاي همدلي واميداواري حاكم برآن تخريب شده و از هم خواهد پاشيد.

2 _ كشورهاي سرمايه گذار در افغانستان انگيزه شان در آبادي و سرمايه گذاري كاهش يافته و سرمايه گذاران داخلي سرمايه هايشان را به كشورهاي همسايه و … منتقل مي كنند.

3 _ خرافات و تضادهاي تعصب آفرين معركه دار عرصه هاي سياست و اجتماع و فرهنگ  مي شود.

4 _دين اسلام از اساس و سيماي پيامبر اسلام و شخصيت هاي ديني متعاقباً كريه المنظر خواهد شد.

5_ كشورهاي همسايه كه به دنبال كساد و تضعيف اقتصاد و وحدت ملي افغانستان هستند مجال جولان و تركتازي خواهند يافت و دوباره آنرا به زباله دان خودشان تبديل خواهند كرد.

نتيجه گيري

به باور نويسنده عبرتهايي را كه از قضيهء روز عاشوراي کابل مي توان گرفت از این  قرار است:

۱- باید با دولت پاکستان برخورد قاطع شود که هر روز نیروی جدید را وارد کشور ما نسازد.

۱- مجریان تلویزیونهای افراطی که از خارج در جهت تشدید اختلافهای مذهبی هستند باید مورد نکوهش و تبری قرار گیرند.

۲- عوامل کشورهای همسایه که در پی صدور فرهنگ تک مذهبی هستند باید مورد نکوهش و نقد قرار گیرند. از معركه داري فرهنگهاي افراطي كشورهاي مجاور و صدورآن به ميهن بايد جلوگيري كرد.

تا بيماري اختلاف و تندروي هاي مذهبي كه در كشورهاي همسايه است به كشور ما كشانده نشود زيرا فرهنگ و شرايط ما با آنان متفاوت است.

۳- نباید دینداری را در شریعت تنها خلاصه کرد و مراجع دینداری را طالبان اهل سنت یا آخوندهای شیعه که بعضا بی سواد و عامی مشرب هستند تلقی کرد.

۴_ مسئله توسعه و انكشاف فرهنگي در كشور ما نبايد سطحي فرض شود، معرفت دادن و غذاي عقلي و فكري دادن به يك جامعه و ايجاد فضاي معرفت و وحدت كار پيامبران است. بنابراين همت و اخلاص پيامبران را مي طلبد.

۵ _ بسياري از افراطي گري ها و تعصبات مي توانند در پناه شعائر ديني و مذهبي خزيده و ضربه بر پيكر انسانيت و اهداف متعالي انبياء و مردان بزرگ وارد نمايند.

۶ _ با معرفت تمام نبايد اجازه داد از آب گل آلود يعني شعائر مذهبي، استفاده جويان داخلي و تفرقه افكنان خارجي كام روا شوند.

۷ _ عرفان ديني كه بيانگر گوهر دين و رشد انسانيت است اگر در تحليل قضاياي ديني دست ما را نگيرد و اگر به آن بها ندهيم ، سراب عادات و تعصبات و تخليه عقده ها جامعه ما را به سمت عقب ماندگي سوق خواهد داد و باور كنيم كه اين سخن مولانا را بايد با آب طلا نوشت:

ملت عشق از همه ملت جداست                       

عاشقان را مذهب و ملت خداست

يا اين شعر حافظ را:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                                      

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

۸ _ نويسنده اگرچه جانبدار باورهاي توده اي نيست ليكن بايد به باورمندان عقايد مختلف مجال داده شود تا آنان در پناه آرامش و نظم عمومي به طور سالم و با لحاظ نظم و احترام به عقايد ديگران مراسم شان را برگزار نمايند.

۹ _ شعائر مذهبي و شخصيت هاي برجسته ديني نياز به تحليل دارد نه تجليل ، تحليلهاي عقلاني و عرفاني در مسايل ديني رهگشايند نه تجليل و گرامي داشتن صوري . بايد از كليشه به سمت روح مقصود روي آورد چنانكه مولانا مي گويد:

رو به معني كوش اي صورت پرست                                        

چونكه معني بر تن صورت پر است

۱۰_ تساهل، تسامح و مدارا نسبت به حقوق و شعائر مذهبي اقليت ها . امروزه در پناه حقوق بشر، پلوراليزم و دموكراسي و ... در همه جاي جهان به رسميت شناخته شده است جا دارد كه ما نيز در كشورمان تساهل و تسامح، مدارا و مروت را شعار جامعه خويش سازيم همانگونه كه حضرت حافظ عليه الرحمه مي فرمايد:

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است            

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

۱۱ _ شايسته است كه فرهنگيان جامعه بر روح واحد همه اديان و مذاهب كه پندار نيك، رفتار نيك و گفتار نيك و تكريم انسانيت، صداقت، طهارت و محبت است پاي فشارند و در رهايي انديشه ها از چنگ كليشه ها گام بردارند چنانكه حضرت ابوالمعالي بيدل مي فرمايد:

در مشرب بزن از قيد مذاهب بگريز                                         

نيست خير در آن حلقه كه سازش جنگ است

۱۲ _ اجازه ندهيم كه اتهام «خارج شدن از دين» همانگونه كه باعث شهادت امام حسين شد و يا حلاجها و سهروردي ها را به شهادت رساند در اين زمان دست هر ملاي عامي افتاده و باعث تفرقه و تعصب يا كنار زدن جريانهاي روشنفكري و عقب ماندگي مسلمانان از قافله تمدن گردد و به ياد داشته باشيم كه اقبال لاهوري خطر علماي عوام زده را اين گونه بيان مي كند:

زمن بر صـــــوفي و ملا سلامي                           كه پيغـــام خدا گفتند ما را

ولي تأويلشان در حيرت انداخت                          خدا و جبرئيل و مصطفي را

بخشی های از این نوشته را از آدرس زیر چند سال قبل گرفتم:

http://www.ariaye.com/dari2/ejtemai/fetrat3.html

 مراسم

[ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 20:47 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس
     
از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس

مژده به علاقمندان فرهنگ و معرفت و پیشینه درخشان افغانستان. کتاب جدید و وزین «از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس» اثر خامه اندیشمند کشورمان جناب «دکتر سید حسن اخلاق» به زیور طبع آراسته شده و به نشر رسید.

در کشوری که همه جا از نگرانی ها، سیاست بازیها و فرهنگ سوزیهایش صحبت می شود، اندک روشنایی ها و بارقه های معرفتی خود غنمیت و سرمایه بزرگی است که بارقه های امید را در قلب و جانمان می افروزد. و آدمی را به یاد پیشینه و تبار درخشان میهن که زادگاه مردان حکیم بوده است می اندازد.

بی شک آثار ارزشمندی همانند کتاب فوق الذکر، خود غنیمتی هست گرانسنگ. کتاب مذکور، توسط موسسه تحقیقاتی- مطالعاتی نبراس(NEBRAS) و انتشارت سعید در کابل  منتشر شده است و ده مقالۀ پژوهشی را در بر می گیرد. مقالۀ نخست به تفاوتها و همانندیهای ادبیات، فلسفه و نقادی می پردازد؛ مقالۀ دوم، سه شخصیت مهم فکری تاثیرگذار در افغانستان یعنی،  ابو زید بلخی، ابو القاسم بلخی و ابو المنصور ماتریدی را در تطبیق با یکدیگر و از جهت مفیدیتشان برای امروز افغانستان به بحث می گیرد. دو مقالۀ اخیر آن به بررسی اندیشه های سید جمال الدین افعانی(Al-Afghani) می­پردازد و ضمن اشاره به نکات برجسته و درس آموز سید، به طور اساسی به نقد وی هم می پردازد. بقیۀ مقالات، به نگاه تطبیقی به اندیشه های فارابی، این سینا، ابن رشد، غزالی و مولانا با ماکیاولی، روشن اندیشان و ژان ژاک روسو می پردازد. در این کتاب ایده های کاملا جدیدی مانند نگاه زمینی به سیاست فارابی، یا تصور پیشرفت در فلسفۀ ابن رشد مطرح شده که خود بحثی را در میان دانشوران درافکنده است. مقالات فوق هر کدام به نوبۀ خود می کوشند تا بر اساس عقل متعارف، دیالوگ بین فرهنگها، عالم ماقبل مدرن و مدرن، اسلام و غرب را نهادینه سازند. در مقدمۀ کتاب آمده است:

«سرزمینی که بلخ بدان متعلق است، افغانستان، روزگاری طولانی یکی از کانونهای بزرگ فرهنگ بشری بود و جای جای آن، الهام بخش زندگی، هنر، شناخت، همزیستی و مفاهمه، بدانسان که آوازه عظمت هرات، غزنی و بلخ آن تا کنون دلنواز و شعف زاست... روزگارانی، بلخ در اضافه به بامیان و با "بامی" خوانده شدن، شناخته می شد. بامیان و کاپیسا روزگاری کهن و پیش از حمله و تخریب چنگیز، محل تلاقی دو فرهنگ بزرگ بودایی(شرق) و یونانی (غرب) بود. از یکسو "گنبد بزرگ"، هزاران راهب بودایی را در خویش جای می داد که خود تاثیر فراوان بر دیانت بودایی داشت، از دیگر سو چونان "سرزمین یونانیان"، این "ملکه کوهها"، "اسکندریه"ای را در خویش جای داده بود که به ترویج فرهنگ هلنی و دانش یونانی میپرداخت و بدینگونه حتی این این کمتر مورد توجه قرار گرفته ترین منطقه افغانستان، بذر بزرگترین همت های امروزین جهان را در خویش می پرورانید، مفاهمه غرب و شرق، گفتگوی دین و دنیا و تعامل دانش  وتعامل دانش و ارزش.

"رسالة حاضر در ادامة سلوكِ نويسنده در طرحِ گفتگو ميان اسلام و غرب، يا مدرنيّتِ غربي و سنّتِ شرقي، اين­بار به تاملاتي فلسفي پيرامون انديشه­هايي در بلخ و پاريس، دست زده است. انديشه­هايي كه در شكل­گيري دو فرهنگِ گسترده و ژرف فوق، تاثيري ترديدناپذير نهاده­اند. نخست آنكه اين انديشه­ها به متفكراني تعلق دارند كه يا از بلخ­اند يا از پاريس و يا پيرامون آن دو. مثلا ابن­سينا، ابوزيد و ابوالقاسم از بلخ­ا­ند و فارابي، ابوالمنصور ماتريدي، ابوحامد غزالي و سيد جمال الدين از بلخ تاثير پذيرفته يا بر آن تاثير نهاده­اند. از آنسو سيد جمال مدتي را در پاريس به سر برده و شديدا متاثر از آنست، روسو بدانجا تعلق دارد و مهمتر آنكه رويكرد روشن­انديشانه، كه شهرتِ خويش را وامدارِ روشن­انديشيِ قرن هيجدهم فرانسه است، در سراسر رساله موج مي­زند. دوم آنكه اين انديشه­ها بنياني و سرنوشت­سازند. زيرا نه تنها نماية دو جهانِ گسترده­اند كه زمينة گفتگو ميان آن دو را مي­سازند و در واقع از فرو افتادن در توّهمِ شكافِ تاريخي احتراز مي­بخشند...

... اين نوشتار كوششي است در راه "روشنايي­يابي". اين روشنايي­يابي در پرتوِ كارها و تلاشهاي مفاخرِ فكري اين دنيا كه به سرزمينِ ما يا تعلق دارند يا نسبت خواهند داشت، صورت مي­گيرد. مي­توان به درستي و آساني پرسيد كه چرا بايد به آنان باز گرديم و در پرتوِ آنان راه بجوئيم... نمي­خواهيم فارابي و ابن­سينا و دكارت و روسو را تقليد كنيم، تا برچسبِ "دنباله­رويِ" گذشتگان دلسردمان سازد؛ بلكه مي­خواهيم همراه آنان انديشيدن را تمرين كنيم و "روشِ" فلسفيدن را بياموزيم تا راه خود را بيابيم؛ راهي كه آنان عمدتا نمي­شناختند و لذا سخني پيرامون آن ندارند.

قابل ذکر هست که از نویسنده این اثر گرانسنگ، قبلا سه کتاب دیگر در حوزه های معرفت، حکمت، فلسفه به نامهای «از مولانا تا نیچه»، «گفتمان فلسفی اسلام و غرب» و «سنت روشن اندیشی در اسلام و غرب» به نشر رسیده بود. نویسنده فارغ التحصیل از دانشگاه علامه بوده و حدود دو سال قبل از رساله دکترایش دفاع کرده و امروزه یکی از مفاخر و ذخایر فرهنگی و حکمی کشورمان محسوب می شود. ایشان در چندین سمینار بین المللی دعوت شده و در همه جا خوش درخشیده است. ما برای ایشان و امثال این ایشان توفیق روز افزون را مسئلت مینماییم و امیدواریم کشورمان که سرزمین مولانا و ابن سیناهاست دوباره در سطح جهان با هویت علمی، معرفتی، و خوشبختی به جهان معرفی شود و از این ظلمات و بدبختیها به سمت روشنایی رهنمون گردد.

[ چهارشنبه 1390/08/18 ] [ 16:5 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

یک دختر 20 ساله مصری که می گوید عضو جنبش 6 آبریل است با انتشار عکس کاملا برهنه خود روی وبلاگ ، فیسبوک و تویتر شخصی اش جنجال به راه انداخت .
علیا ماجده المهدی که امروز چهارشنبه بیست ساله شد اقدام خود را “جنبش آزادیخواهی اونلاین” نامیده است و دختران عرب دیگری نیز اعلام داشتند برای همبستگی با علیا عکس های برهنه خود را رسانه ای خواهند کرد .
عکس علیا همچنان بر روی صفحات شخصی وی در شبکه های اجتماعی و نیز یوتیوب قرار دارد . هنگامی که وی روز یکشنبه گذشته به عنوان نخستین دختر عرب دست به چنین اقدامی زد و دیوارهای حیا در جوامع عرب را شکست ، هزاران نفر از کاربران خشمگین، کنجکاو و هوادار علیا نسبت به این جنجال واکنش نشان دادند.
العربیه.نت نیز با فرستادن پیامی بر روی صفحه علیا در فیسبوک از وی خواست توضیحاتی درباره عکس یادشده بدهد اما وی تاکنون پاسخی به درخواست العربیه.نت نداده است.

دادستانی مصر شکایتی را بر علیه علیا المهدی دختر جوان مصری که دیروز عکس لخت خود را در وبلاگش قرار داده بود، تنظیم کرده است. علیا بر طبق ماده 98 قانون جرائم، “متهم” به کفر، توهین به مقدسات و شعائر اسلام و آسیب رساندن به وحدت ملی، است. علیا در وبلاگش گفته است که:” میخواهم بر علیه جامعه ای که در ان خشونت، راسیسم، خشونت و آزار جنسی و ریاکاری وجود دارد، فریاد بزنم”.

علیا در وبلاگ شخصی خود که آن را “مذكرات ثائرة” ( یادداشت های یک زن انقلابی) نامیده است در زیر عکس بزرگ خود نوشته است ، “نخست درباره زنانی که در آغاز دهه 70 میلادی در دانشکده هنرهای زیبا به عنوان مدل در برابر نقاشان مرد لخت می شدند قضاوت کنید و کتاب های هنری را پنهان کرده ، مجسمه های برهنه را بشکنید ، سپس در برابر آینه لخت شوید و بدن های خود را که بادید تحقیر آمیز به آنها نگاه می کنید به آتش بکشید تا پیش از فرستادن اهانت هایی با مضمون تبعیض جنسی به من و نفی حق آزادی بیان من ، برای همیشه از عقده های جنسی خود رها شوید “.
علیا در زیر عکس خود عکس برهنه یک مرد جوان مصری را گیتار به دست منتشر کرده است . در این صفحه همچنین تابلویی از کار فادی موریس که دختر لختی را نقاشی کرده است و نیز عکس های زنان لخت دیگر نیز منتشر شده است. علیا سه عکس مختلف از خود منتشر کرده است ؛ یکی با نوار چسب بر روی لب های خود ، و دیگری با نوار چسب بر روی چشمان خود ، اما بار سوم به جای پوشاندن گوش های خود با نوار چسب جای دیگری از بدنش را پوشانده است .
در هر ثانیه سه نفر به بینندگان این وبلاگ افزوده می شود و بیشترین آنها که از کشورهای مختلف عربی هستند با وی اعلام مخالفت کرده اند ، اما جالب این که تعداد زنانی که با وی اعلام هبستگی کرده اند بیشتر است. برخی از آنها نیز اعلام داشته اند در شرایط مناسبی عکس های لخت خود را منتشر خواهند کرد .
از سوی دیگر جنبش 6 آوریل که یکی از مهمترین گروه هایی است که انقلاب علیه حسنی مبارک را رهبری کرد با انتشار بیانیه ای که نسخه ای از آن به العربیه.نت فرستاده شد عضویت علیا در این جنبش را رد کرد و به دنبال آن علیا نیز اعلام کرد که عضو این جنبش نیست در حالیکه پیشتر خود را وابسته به آن اعلام کرده بود.
او تاکید کرد عکس های خود را در خانه پدری اش انداخته است نه در خانه دوست پسرش کریم عامر/

///

در تازه‌ترین واکنش دو زن و یک مرد ایرانی در خارج از ایران عکس های برهنه خود را برای حمایت از علیا ماجده المهدی در وبلاگ هایشان منتشر کرده اند.
یکی از این دو زن ایرانی، فیروزه بذرافکن، هنرمند ساکن دانمارک و دیگری زیبا ناوک، نویسندۀ ساکن آلمان است که نامش اصلی او زنیب معمار نوبری و اهل تبریز است. نفر سوم نیز آرش دکلان، دانشجوی دورۀ دکترا در پاریس است.
فیروزه بذرافکن تصویر برهنه‌ای از بالاتنۀ خود منتشر کرده که عکسی از دختر مصری نیز در دست دارد؛ اما تصاویر زیبا ناوک که به حمایت از علیا ماجده منسوب شده است، تصاویری قدیمی است که این نویسنده پیش از این در جایی منسوب به جزیرۀ لختی‌ها گرفته و اکنون به این عکس‌های قدیمی عنوان حمایت از دختر 20 سالۀ مصری نیز اضافه شده است.
آیدا قجر، روزنامه‌نگار و فعال حوزۀ زنان در گفت‌وگو با بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه دربارۀ واکنش های مختلفی که در فضای مجازی نسبت به انتشار عکس های برهنۀ فیروزه بذرافکن و زیبا ناوک مطرح شده گفت: «عده ای موافق هستند و عده ای هم مخالف. موافقان این اقدام آن را با تصاویر مردانی مقایسه می کنند که در حمایت از مجید توکلی حجاب زنانه بر سر کردند و مخالفان نیز معتقدند این اتفاق با وضعیت جامعۀ مصر و ایران همخوانی ندارد. مخالفان می گویند عریان گرایی در جامعۀ ایران یک تابو است و در حالی که جامعۀ ما هنوز در حال مبارزه برای برداشت حجاب اجباری است، فاصلۀ زیادی برای رفتن به سمت عریان گرایی فاصلۀ زیادی وجود دارد.»
او در تقسیم بندی جغرافیایی مخالفان و موافقان انتشار تصاویر برهنۀ علیا ماجد المهدی و دو زن ایرانی، واکنش های منفی به این اقدام را بیشتر به داخل کشور مربوط می داند و واکنش های مثبت را بیشتر در خارج از ایران متمرکز می داند که بسیاری از تابوها به واسطۀ زندگی کردن در جوامع آزاد نزد این دسته از افراد شکسته است.
یک دختر هنرمند دانمارکی- ایرانی با انتشار تصویر برهنه خود از علیاء ماجده المهدی فمنیست مصری حمایت کرده و این اقدام خود را نشانه ای از همبستگی علیه واپس گرایی و انگاره های قالبی سنت گرا خوانده است.

فیروزه بذرافکن روز دوشنبه تصویری برهنه از خود با این عنوان که «من ترجیح میدهم در همبستگی با علیاء ماجده المهدی، برهنه شوم تا اینکه ساکت بمانم» بر روی سایت شخصی ش منتشر کرد که این اقدام مورد توجه رسانه های بین المللی و دانمارکی قرار گرفت و روز گذشته روزنامه پرتیراژ دانمارکی بی تی (B.T) این تصویر را به روی صفحه نخست خود چاپ کرد.

///////////////////////

[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 13:33 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

به نظر شما چرا شورای علما، علیه سیمین بارکزی

فتوا صادر کرد؟

همه میدانند که حکومت کرزی با اتخاذ روش مافیایی و  معامله گری به هر کشور و هر کسی که برای او سهم حق العبورش را بدهد وارد معامله شده و به همه کشورها و همه باندهای خوب و خراب اجازه فعالیت می دهد اما سهم تیم خودش را میگیرد و برای کشور هیچ برنامه ی جز حفظ تیم فعلی دولت نداشته و تمام امیدهای جامعه مارا در طول این ده سال به نا امیدی بدل کرد.

نویسنده معتقد به حقانیت خانم «سیمین بارکزی» نبوده و اعمال او را توجیه نمی کند اما پرسش و سوالی در جهت نقد و آسیب شناسی شورای علمای باید طرح کرد، این است که چرا این شورا وادار به صدور بیانیه می شود و اعتصاب غذای سیاسی اورا که نوع فریادگری سالم مدنی است فعل حرام و کفر می خواند؟

 آیا معامله گری حکومت کرزی که حیثیت کشور و نظام سیاسی یک دولت به اصطلاح« اسلامی» است را با تقلب خواندن آرای بیش از شصت نماینده پارلمان برده است  و وارد کردن افراد جدید با زور به پارلمان یک عمل اسلامی بود؟

آیا معامله گری با کمیسیون مستقل انتخابات و کاهش دادن 62 نماینده معترض به 9 نماینده عمل اسلامی بود؟

آیا وقتی که در قوه قضائیه اعضای اصلی استره محکمه بیشتر از موعد این قوه را اداره می کنند یک عمل اسلامی است؟

ایا اداره کشور با وزیران و مدیران دزد و اختلاسگر و معرفی نکردن وزیر یک عمل اسلامی است؟

حال باید از شورای علما پرسید؛ یک زن در مقابل نهادهای حکومتی که حس میکند، حقش را خورده اند و همواره با فساد و معامله گری حکومت داری میکند چطوری میتواند ادعایش را پیش ببرد؟ و فریادش را بگوش دولت و مجامع داخلی و خارجی برساند جز اعتصاب غذا چطوری فریاد« هل من ناصر» سربدهد؟

صحبت از شخص «سمین بارکزی» نیست اگر رقیب او نیز به این وضع گرفتار می شد و اعتصاب غذا می کرد تا در حضور اشخاص معتبر به پرونده اش رسیدگی کند باز هم باید این عمل را تقبیح کرد؟

او و امثال او که قومندان ، مرجع دینی و دلال دولتی و ... نیستند تا با شمشیر، اسلحه، فتوا و پول و رشوه حقوقشان را مطالبه کنند و یا در مقابله  حق خوری اعتراض کنند جز اعتصاب غذا؟

چرا شورای علما طوری واکنش نشان میدهد که آگاهان تصور میکنند وظیفه این شورا توجیه سیاستهای تیم حکومتی است؟

چرا شواری علما وقتی در ماه رمضان به نام اسلام روزه داران کشته می شود و راههای مسافرین گرفته شده و سر مسافرین بریده شده و روی سینه شان گذاشته می شود فتوا صادر نمی کند؟

چرا شورای علما در مقابل دخالت کشور پاکستان در امور افغانستان و صدور انتحاریون و شهید نمودن جهادیون فتوای دینی صادر نکرده و اعلام موضع نمی کنند؟

چرا شورای علما در مقابل فساد اداری، زورگویی دولت و زور مداران، کاستی های اجتماعی و تشویق ملت به سواد و علم و دانش و مبارزه با تفکرات طالبانی چون انتحار و آتش زدن مکاتب و...فتوا صادر نمیکند که دست در دست چند سیاستمدار داده و اعمال آنان را توجیه کرده تا آنان با حربه های این شورا وارد عمل شود؟

چرا شورای علما علیه تناقضاتی که در ارکان حکومتی و قوه های سه گانه هست واکنش نشان نمی دهد؟

چراهای فراوان دیگری هست که همه بیانگر کاستی ها و تناقضات در رفتار و کردار و پندار دولتمردان، مراجع و نهادهای مهم افغانستان و از جمله در شورای علما این کشور مشاهده می شود که باید به آنان جواب داده شود.

اعتصاب غذایی خانم بارکزی اولین اعتصاب غذا نبود و پیش از او مردان و کسانی قبل ازاو به  مناسبتهایی خاص، اعتصاب غذا کرده بودند و در آینده نیز این کار را معترضان خواهند کرد و سالمترین روش اعتارض مدنی هست اما این اعلامه شورای علما نشانگر تحت فشار بودن آنان و یا معامله افراد اثر گذار آن با تیم دولتی ها هست که بیانگر درد دیرین حکومت به شیوه «همدستی زور و زر و تزویر» می باشد و یاد آور خاطره تلخ فتوای قاضی شریح در حمایت از حکومت یزید می باشد البته نه از این نظر که حاکمان فعلی یزیدی اند یا معترضان حسینی مشرب اند ولی از این نظر که چنین همدستی های دروازه اعتراضات مدنی را می بندد و نیز از این جهت که اعضای شورای علما روحیه معامله گری دارند و رواج این روحیه خود یک آفت برای شورای علمای می باشد و نیز بیانگرحساس بودن این شورا در مخالفت با جنس زن خواهد بود و موقعیت این شورا را در جایگاه پایینتر قرار میدهد و تفسیری که آنان از دین ارائه می دهند را نیز زیر سوال خواهد برد. و به شایسته و بایسته هست که این شورا و عالمان دین رسالت و خطیر بودن رفتار و کردار و مسولیتهای شان در امر خاص و جزئی و سفارش شده خلاصه نکرده و بدانند که دین خدا گوهری هست که نباید صرف سیاستهای چند نفر قدرتمند نمایند و سیاستهای آنان را توجیه نمایند و گرنه این همان چیزی هست که شیاطین میخواهد که از دین و عالمان سیمای دگم، معامله گرانه و سطحی اندیش و باستانی ارائه دهند.
[ یکشنبه 1390/07/24 ] [ 15:30 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]

شهید برهان الدین ربانی: مدارس دینی به

مراکز صدور افراطیت تبدیل شده اند

 

برهان الدین ربانی، رییس شورای عالی صلح افغانستان روز سه شنبه گفت که طالبان در افغانستان حرکتی فاجعه آفرین است و مدارس دینی به مراکز صدور افراطیت تبدیل شده است. او گفت جوانان افغان از سوی طالبان به افراطیت تشویق می شوند.

 

آقای ربانی روز سه شنبه (15 سنبله 1390) در دومین اجلاس جوانان افغانستان گفت مدارس دینی در گذشته شخصیت هایی مانند مولانا جلال الدین بلخی را به جامعه تقدیم می کرد اما امروز همین مدارس به مراکز صدور افراطیت تبدیل شده اند.

ربانی افزود: «امروز حرکتی به نام طالبان در کشور ما فاجعه می آفریند. در اینجا این ها از جوانان و نوجوانان سربازگیری می کنند. این ها مدعی هستند که گویا اهل مدرسه هستند». 

رییس شورای عالی صلح گفت در حال حاضر تلاش می شود تا مدرسه و علمای دین بدنام شوند. او افزود: «این هایی که به نام اهل مدرسه آدم می کشند، یقیناً راه شان راه اهل مدرسه نیست و هدف شان بدنام ساختن علمای دینی و مدارس دینی است که یقیناً یک خطر بسیار بزرگ است». 

حامد کرزی، رییس جمهور افغانستان Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  حامد کرزی، رییس جمهور افغانستان برهان الدین ربانی پیش از این در مورد برنامه مصالحه دولت افغانستان با طالبان ابراز خوش بینی کرده و گفته بود که با اعضای شورای کویته در ابوظبی دیدار داشته است.

راز ترقی و پیشرفت

حامد کرزی، رییس جمهور افغانستان در این مراسم خطاب به جوانان افغان گفت رسیدن به ترقی و پیشرفت یک راز دارد و آن تلاش جوانان در عرصه های درس، تعلیم و تحصیل است.

این اجلاس به ابتکار معینیت جوانان وزارت اطلاعات و فرهنگ برگزار شده است. رییس جمهور کرزی با شرکت در این کنفرانس، در جمع جوانان گفت کوتاه ترین راه تبدیل شدن افغانستان به کشور پیشرفته تعلیم است: «تشویق من برای جوانان افغان درس است و درس است. در هرساحه ای که استعداد داشته باشید».

قیام الدین کشاف، رییس شورای علمای افغانستان Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  قیام الدین کشاف، رییس شورای علمای افغانستان رییس جمهور کرزی گفت بسیاری از جوانان افغان در حال حاضر برای پیدا کردن کار به کشورهای همسایه، اروپا، امریکا و استرالیا می روند و بعضی های شان حتا برای فرار از این کشور در مسیر راه غرق می شوند به این دلیل که هنوزهم جوانان به آینده افغانستان مطمین نیستند.

آقای کرزی تاکید کرد که در سال جاری دولت افغانستان پنج میلیون دالر را برای ادامه تحصیل جوانان در هند و ترکیه اختصاص داده و هرسال این بودجه بیشتر خواهد شد. او خطاب به جوانان افغان گفت که با تعلیم و تحصیل کشور شان را از کمک بیگانگان بی نیاز سازند.

بیکاری و فساد

رییس شورای علمای افغانستان در این محفل گفت در ده سال گذشته میلیاردها دالر در افغانستان سرازیر شده در حالی که جوانان همچنان بیکارند و برای پیداکردن نان به دروازه های دیگران روی می آورند اما برخی ها از همین پول ها بلند منزل آباد کرده اند.

قیام الدین کشاف، رییس شورای علمای افغانستان گفت باید کسانی که از کمک های جامعه جهانی بلند منزل ها آباد کرده اند مورد پرسش قرارگیرند.

او از جامعه جهانی انتقاد کرد که طی سال های گذشته حتا یک فابریکه را برای فراهم شدن زمینه اشتغال جوانان افغان نساخته است.

کشاف گفت با حضور جامعه جهانی جنگ در سپین بولدک و بلندی های نورستان به پایان رسید، اما امروز دوباره همین جنگ در کوچه های کابل ادامه دارد. او گفت خارجی ها شهر کابل را تبدیل به زندان کرده اند در حالی که ده سال پیش با شعار امنیت و بازسازی به افغانستان آمده بودند.

[ سه شنبه 1390/06/15 ] [ 17:30 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
شعری را که  ناقص هست نشر می کنم امیدوارم دوستان مرا راهنمایی کنند.

 ای گل! خط بهارت در چنگ باد بنگر

گرمی روزگارت در چنگ باد بنگر

جوبار عمر خالی از نور و از نویدی

سودای آبشارت در چنگ باد بنگر


مرغان آرزویت یک یک رمید  و گم شد

شمشیر کارزارت در چنگ باد بنگر

رفتی و یک فسانه از تو نماند بر جا

خاکستر مزارت در چنگ باد بنگر


زرتشت نیچه ات کو یا نور آن اهورا؟

آنک عقاب و مارت در چنگ باد بنگر


هان ای وطن! کجا شد بودا و بلخ و غزنی؟

کابل و قندهارت  در چنگ باد بنگر

از سرمه های دنیا دلخوش بدیم به خاکت

اکنون همان غبارت در چنگ باد بنگر

جنگ نژاد و مذهب یکدم رها کن ای یار

این عقده ی حقارت در چنگ باد بنگر


اوزان فطرتت را سرمشق زندگی کن

این شعر و این شعارت در چنگ باد بنگر

حسینی فطرت؛ کارشناس امور دینی در گفتگو با خبرگزاری جمهور:

 

 شب قدر یک تجربه معنوی و یک رحمت الهی است

شب قدر یک تجربه معنوی و یک رحمت الهی است

شب قدر که خداوند در قرآن کریم آن را بهتر از هزار ماه دانسته،‌ در میان مسلمانان، به شب نزول قرآن معروف است که منزلت بسیار بلندی دارد. شب قدر، فرصتی برای مسلمانان است تا بتوانند خود را به معبود خویش نزدیک سازند، از فضیلت این شب استفاده کنند و تقدیر خویش را در این شب رقم زنند. خبرگزاری جمهور در مورد فلسفه شب قدر و اهمیت و منزلت معنوی آن برای مسلمانان، با سید محمد حسینی فطرت؛ کارشناس امور دینی گفتکویی انجام داده است. فطرت در مورد نام گذاری این شب به شب "قدر" می گوید:"در آیات قرآن کریم و روایات اسلامی،‌ این شب، شب قدر نام گذاری شده است و در فلسفه نام گذاری این شب گفته می شود که مقدرات بشر در طول یک سال در این شب، رقم می خورد؛ بر همین اساس، این شب را شب قدر نام گذاری کرده اند که در سوریه قدر آمده که در شب قدر، امور مهم رقم می خورد که انسان می تواند در این شب با عالم معنا ارتباط برقرار کند." وی در پاسخ به این سوال که فلسفه شب قدر چیست و چرا شب قدر، مقام و فضلیت والایی دارد می گوید که در این مورد، روایتی از امام محمد باقر(ع) هست و در این روایت آمده است که خداوند می خواست برای بندگان مومن، فرصتی را مساعد کند تا بندگانی که مستحق لطف و رحمت خداوند هستند در یکی از این فرصت ها، اجر شان مضاعف شود. این آگاه امور دینی در ادامه می گوید که عده ای از انسان ها توان جهاد فی سبیل الله، رفتن به حج، دادن صدقه و خیرات، کمک به دیگران و... را ندارند؛ تا بتوانند اعمال نیک خود را زیاد کنند، پس در این شب، خداوند فراهم کرده است که با احیای شب قدر و ارتباط با خداوند متعال، این کاستی ها را جبران کند و خداوند خواسته که پیمانه عمل خوب مومنین در این شب، پر شود. فطرت در ادامه می گوید که انسان باید اهمیت شب قدر را درک کند و انسان بداند که شب قدر، یک شب استثنایی است که حقیقت قرآن در شب قدر نازل شد و ماه رمضان که ماه ضیافت الله است و در این ماه، خداوند، روح، جان و عقل انسان را به مهمانی دعوت کرده است. وی در مورد تکالیف شخص مسلمان در شب قدر می گوید که یک مسلمان باید برای برادران مومن خود افطاری بدهد. در شب قدر، حدافل 100 رکعت نماز بخواند. در شب قدر صدقه داده شود. قرآن تلاوت کند و... این آگاه امور دینی در مورد اینکه چرا باید شب قدر احیا شود می گوید:"شب قدر یک تجربه معنوی، یک فیض و رحمت الهی است که در عالم خلقت در زندگی پیامبر اسلام(ص) اتفاق افتاده و در چنین شبی، قران و فرشتگان نازل شده، پس مومنین، نیازمند احیای چنین شبی هستند." وی می گوید که شب قدر، فقط یک بار برای پیامبر مقرر نشده؛ بلکه در روایات زیادی آمده است که شب قدر در هر سال تکرار می شود و این، بدان معنا نیست که پیامبر در یکی از شب های قدر، قرآن را دریافت کرده و شب قدر به پایان رسیده است. برای تمام انسان ها در طول هر سال یک شب قدر است؛ پس انسان ها نیز باید از این فرصت، استفاده کرده؛ تا آن حال و هوای پیامبر اسلام را احیا کنند و فضای عقل و جسم و دل خود را این طور بار بیاورند که حس کنند که ملایک با بندگان چه ارتباط و چه نوع معامله ای دارند. فطرت در مورد فلسفه نزول قرآن در شب قدر نیز می گوید:"قرآن باید در یک زمان و یک مکانی بر پیامبر رحمت، نازل می شد؛ اما وقتی که در یک زمان و مکان خاص نازل می شود، نشان دهنده این است که آن مکان یا زمان، یک نوع میمنت، تبرک و فضیلت دارد." وی در ادامه می گوید که قرآن در مناسب ترین زمان، نازل شده است؛ به خاطر این که مسلمانان در این ماه روزه می گیرند و در واقع با نفس خود مبارزه می کنند و در این ماه مسلمانان در حال مبارزه با هوا و هوس هستند. در مبارزه با رذایل اخلاقی اند و گام به سوی پاکی گذاشته است؛ پس مناسب ترین زمان برای نزدیک شدن به خداوند، همین شب ها می باشد. فطرت در مورد حکمت این که چرا شب قدر به طور دقیق معلوم نیست که در کدام شب است می گوید:"این که شب قدر معلوم نیست که در کدام یک از شب های ماه مبارک رمضان هست حکمتی دارد که اگر شخص مومنی در این شب، غفلت می کرد از آن مؤاخذه می شد و نوعی بی احترامی به شب قدر تلقی می شد و دیگر اینکه برای مساعد شدن فضای معنوی در این شب ها، معلوم نیست که کدام شب، شب قدر است."

برگرفته شده از خبرگذاری جمهوز:

http://www.jomhornews.net/announcements.php?nid=149

[ جمعه 1390/05/07 ] [ 22:7 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
روح خدایی و نفس ناطقه آدمی مسجود ملایک می باشد و بنده صفای باطن دوست عزیزم شاخص را می ستایم. دوبیتی زیر را به پاس نوازشهای دوست عزیزم شاخص سروده و تقدیم ایشان می کنم:

مرا قبله نما شد یادت ای یار

دلم مانند منصور بر سر دار

نگو : کو شاخص آن بندگیت؟

نفسهایم یکایک سجده بشمار

و اما دوبیتی های که دوستم عزیزم  صالحی(شاخص) کوچک نوازی نموده و به من تقدیم کرده حضورتان تقدیم می کنم:

ثنا برفطرت پاک تو ایمرد
که ناخن میگذاری بر روی درد
وطن ازریش وپشم طالب جاه
نشوید هیج وقت از چهره اش گرد!"
...
تو از بارگران پژواک داری
دل خون وسر بی باک داری
نمی دانم توشایددرته چاه
دل چون یوسف غمناک دار ی

===

 اینهم آدرس وبلاگ دوستم شاخص:

http://shahiraf.blogfa.com/

[ سه شنبه 1390/04/28 ] [ 19:43 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
 

مگو تا بکی میهن ما بسوزد؟

به سرمای وحشت به یغما بسوزد

شبح ها به جولان همه سو  پیاپی

کند مثله آدم که حوا بسوزد

به زرتشت بگو : کو کتاب  اهورا؟

که اهریمن جهل پایا بسوزد

فتوت چو سهراب به خاک تباهی

 سیاوش شده در همه جا بسوزد

وطن! سهم ما از همه افتخارت

یکی انفجاریست که بودا بسوزد

مگو کابلستان بهشت زمین بود

که از شعله هایش هریوا بسوزد

نگر نو عروسان کوشان امروز

نگون بخت به دریا و صحرا بسوزد

نگر ققنوس بلخ و قونیه هرسو

به الحان داوودی هر جا بسوزد

مگو« ابن سینا» و فرهنگ پاکش

«اشاراتی» دارد که تب ها بسوزد

مبر نام « سید جمال» و هنرهاش

که از نام و یادش «کنرها» بسوزد

مگو  «بام گیتی» و ام البلادش

که جغدان ویرانه لب ها بسوزد

مگو «فطرت» آدمی هست خدایی  

که مصراع و بیت و غزلها بسوزد

[ چهارشنبه 1390/04/22 ] [ 20:22 ] [ سید محمدفطرت (حسینی) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند که یافت می نوشد جسته ایم ما
گفت: آنکه یافت می نشود آنم ارزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
------------------------------------------
سیراب شدن از "چشــمه معــرفت" یگـانه آرزویـم هست . سید محـمد (فطـرت) هستم دانشجوی رشته ارتباطات و رسانه(ژورنالیزم)، مقطع ارشد(ماستری) و فارغ التحصیل علوم دینی. هدفم از این وبلاگ درد دل با دوستان هم مشرب می باشد.
---------------------------------
در این صحیفه - که انعکاس دست غریق و فریاد بی صداست- علاوه بر نوشته های خودم راجع به همنوعـان عــزیزم، مطالب متنوع در تحت عناوین مختلف که احساس میکنم دانستنش مفید هست خواهم گذاشت. و از این طریق به استقبال نظریات دوستان و خوانندگان می روم. و یگانه روءیایم جامعه ی سالم بر محور اخلاق و معرفت می باشد. و این خامه فرمانبداری از آوای هست که می گوید:
"رویاهایت را در دست باد مسپار".
امروز باید سرنوشت از سرنوشت
و تردید راهیست به سوی دانایی
و
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت بر این تقلید باد
------------------------------------------

میان مرغان شکسته بال از من نیست
دلم خوش است که کبوتر حرمم
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
امکانات وب
Afghan Top Sites amp;amp;lt;a href="http://www.whoismark.net">Whois Mark</a>

فروش بک لینکطراحی سایتعکس