جمالش از همه سو آشکار است

درون عشق عشاقش شرار است

مکن باور خدا از تو برون است

و یا از مفتیان انتحار است

*

درونت چشمه کوثر خروشان

مبرهن هست این سخن از باده نوشان

خدای حور و جنت در درونت

مرو در کوچه جنت فروشان

*

شود آیا دگرباره در این خاک

برویی سربرآری سوی افلاک؟

خدا اکنون تجلی کرده در تو

بشو تسلیم عشقش مست و بیباک

*

حقوق آدمی باشد فرا گیر

در این دوره، به جز این خاک دلگیر

نگر آن خاک مولانا که از عرش

فرو افتاده است در دوزخ و قیر

*

ز «شوپنهاور» آمد این بیانم

که مخلوق خدا چیزی ندانم

تصورهای ما شد خالق و خلق

دل از افسون شان باید رهانم

*

مگو « ملا» بگو دزد تبه کار

و یا دیو سیه مست و سیه کار

بدستش دشنه و دینار و فتوا

ازو مردان آزاده سر دار

*

اگرچه ظاهرا از هم جداییم

به گوش هم بمانند صداییم

ولی در جذبه مستی و وحدت

همه امواجی از بحر خداییم

*

نگویم عشق و می گویم خدایی

در اعماف وجودم چون صدایی

ببر تا چشمه جوشان لاهوت

عبورم ده از این رنج جدایی

*

بیا انسان نو را آفرینیم

بهشت شادی و آسوده از بیم

رها کن قصه اهل شرایع

که اینان دوزخیانند و دژخیم

*

سرا پا گنج و از غفلت گداییم

از آن شهد سعادتها جداییم

گشا چشمان منصوری و بنگر

خدا در ما و ما نور خداییم

*

رفیقم آن خدای مهر و مهتاب

به جریان از تو چون آن کوثر ناب

درونت جنتی هست جاودانه

رباید از ملایک طاعت و خواب

*

رفیقم از فراز آسمانها

تو مهتابی برای این مکانها

امیدت چون ستار چون سحرگه

بتابد در شب وهم گمانها

*

مرا تو کوثری و زمزم نور

عچب نزدبک تز از جانی ولی دور

بدونت باغ دل یک دوزخ داغ

حضوزت هست بهشت و حضرت حور

*

مسیحای منی ای آسمانی

شبم از یاد تو رنگین کمانی

پیاپی می کشد آغوش وصلت

خیالت در دلم مانند مانی

*

دلم ابر است و ابر پاره پاره

ترا گم کرده ام امشب ستاره

مسیحا گونه سوی این شهیدت

بیا و ده مرا  جان دوباره

*

الا ای حامل  انوار قدسی

درونت هست خدای عرش و کرسی

همه عالم بود در بزم وحدت

همه مهمان یک بزم و عروسی

نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/29ساعت 12:58  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

ما و لیلة القدر معرفت علوی

1-  رمضان ماه مهمانی خداست

پیامبر اکرم ماه مبارک رمضان را ماه مهمانی خداوند معفرفی کرده است. عارف بزرگ اسلامی حضرت مولانای بلخ نیز هدف از روزه را وصول به سفره آسماانی و ملکوتی معرفت الهی معرفی می کند:

لب فروبند از طعام واز شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

گرتواین انبان زنان خالی کنی

پرزگوهر هایی اجلالی کنی

2-  سفره ضیافت الهی؛ سفره معرفت است.

قرآن کریم می فرماید:<شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس...>؛ ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است که این قرآن هدایت برای بشر است. هم  چنین در باره فلسفه روزه و صیام می فررماید: کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون>؛ طبق این آیه شریفه هدف از روزه، رسیدن به گوهر قدسی تقوا است. و تقوی هم که محصول جهاد  اکبر و رهایی از دام تعلقات نفسانی و دنیوی است در پرتو معرفت داخل شدن قلب و عقل آدمی در بهشت اسماء و صفات الهی و تخلق به اخلاق ربوبی حاصل می شود.

3-  شب قدر شب اعتلای آدمی است.

شب قدر شب نزول قرآن است، شب مهمانی و ضیافت الهی بر سر سفره عقل و شهود است. پس شب قدر شب داخل شدن در کوی معرفت است و شبی است کهکه انسان زمینی و طبیعی و انسان ناسوتی تبدیل می شود به انسا ن ملکوتی و خدایی.شب  قدرشبی است که انسان ظلوم و جهول و هلوع تبدیل می شود به انسان <انی جاعل فی الارض خلیفة> و انسان <لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم>.

اتصال قلب با روح قدسی و الهام گرفتن بشر از فطرت خدایی واز غیب وجودی خویش که قرآن در باره آن می فرماید:<فالهمها فجورها و تقویها> و پیمودنن قوس صعودی در پرتو تخلیه از رذایل و اخلاقی و تحلیه فضایل، را عارفان شب قدر تفسیر کرده اند. شبی قدری که محور وجود آدمی را از خاک به سوی افلاک تغییر  می دهد چنین شب قدری از هززار ماه عبادت برتراست. . در پرتو چنین سلوکی فلب آمدی در فنای اسماءو صفات الهی ، رنگ خدایی گرفته و آئینه خدای نما گردیده و آدمی متخلق به اخلاق الهی شده و <نفخت فیه من روحی> که از روح خدا در او به ودیعت است، به مقام فعلیت می رسد.

رسد آدمی به جای که بجز خدا نبیند

تو ببین که تاچه حد است مقام آدمیت

طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت

بدرآی تا ببینی طیران آدمیت

4-  علی شهید راه معرفت است.

علی(علیه السلام) از زمان نوجوانی به نبوت پیامبر اسلام ایمان آورد، او با ایمان آوردن خویش بزرگترین بت شکنی را قبل از همه مسلمین در آندوره اغازیده بود. همه فداکاری های آن حضرت از قبیل خوابیدن در بستر پیامبر در شب هجرت از مک و دفاع از حریم اسلام در غزوات و نیز همکاری و همدلی آن حضرت با خلفای راشدین، همه در راستای قوام شجره طیبه معرفت بوده است. شجره ای که درونمایه همه ادیان آسمانی است.

آن حضرت در زمان خلافتش هم بیشترین تلاشهارا از خود بروز داد تا معارف دینی و درونمایه و اهداف انسان ساز وجامعه ساز و وجدان پسنددین را برای دیگران بنمایاند. جنگهای هم که بر حضرتش تحمیل شد توسط کسانی بود اسلام را به صورت چند شعار و مناسک قشری و افراطی می دیدند و تعهدی به ابعاد انسانی و این جهانی دین نداشتند.

بطور نمونه خوارج همان مسلمانان قشری گرا، افراطی، دگم و متعصبینن بودند که  اسلام را در حد فهم کودکانه و ابتدایی و شعاری و احکام شرعی فرعی خلاصه می دیدند. اینان گرچه در ظاهر حافظان قران، نماز خوانان و شب زنده داران  و کسانی بودند که زانو های شان از کثرت سجود پینه بسته بودند. اما از اهداف قدسی دین که ملکوتی کردن انسان، اعتلای عقل و جان آدمی و بینای جامعه مبتنی بر عدالت و معرفت می باشد، بیگانه بودند.

آنان با ظاهر اسلام به جنگ باطن اسلام آمدند. و با سلاح تکفیر و تفسیق علیه ارمانهای الهی و نبوی و علوی دستبه طغیانگری زدند. حضرت علی (علیه السلام) بعد از متلاشی شدن ظاهری آنان فرمود: <<والله لقد فقأت عین الفتنة>>؛ سوگند به خدا من چشم فتنه را درآ وردم . جمله فوق اشاره دارد به خطیر بود مقابله با صورت گرایان و دگم اندیشان و متعصبان کور و تکفیری، کاری که از کسی ساخته نیست.

آخر الامر هم حضرتش در شب قدر توسط یکی ازبازماندگان همان خوارج، شربت شهادت نوشیدند و روح ملکوتی اش به جبروت اعلا مهمان جاودانه الهی شدند و از آن زمان کنون همه آزاد مردان تاریخ از سیره و آرمان حضرتش به عظمت و قداست یاد می کنند و  همه عارفان و فلاسفه اسلامی خودشان را بدون واسطه و با واسطه به آن حضرت می رسانند.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا

که به ماسوا فکندی همه سایه ای همارا

دل اگر خدا شناسی همه دم رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدارا

 

با مطالعه در آثار و رفتار حضرتش به طور قطع می توان ادعا کرد که آن حضرت بیشترین تلاش را در جهت گسترش اسلام معرفتی و عقلانی داشتته اند.

بطورنمونه حضرت هدف از بعثت پیامبران را، برآنگنختن گنجینه های مدفون شده عقول آدمیان معرفی می نمایند.:<<بعث النبیین... لیثیروا دفائن العقول>>؛ خداوند پیامبران را برانگیخت تا آنان عقول آدمیان را بیدار کنند. حضرت در نهج البلاغه افکار بلند و دقیق و عمیق فلسفی و غرفانی را مطرح می نمایند. هم چنین در فرازی از خطبه متقین می فرمایند:<< و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم

فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم  فاستصحبوا بنور الیقضة فی الاسماع و الابصارو الافئدة... یحسب القوم انهم خلطوا لقد خالطهم امر عظیم>>؛ در برهه های از زمانها، خداوند را بندگانیست اهل راز که خدائوند با آنان اسرار خود را در میان گذاشته و با فکر و جوهر عقل آنان سخن ها داشته و سپس آنان روشن می شوند با نور <<یقضة> و بیداری عرفانی در گوشها و چشمها و دلها... مردم آنان را دیوانه و آشفته می پندارند در حالی که اسرار عظیم الهی آنان را به خود مشغول کرده.

حضرتش درجای دیگر می فرماید:<<لوکشف الغطا ما ازدت یقینا>>؛ اگر پرده های ملکوتی و حجابهای نوری در بین خدا و خلق ازپیش چشمانم برداشته شود، باز چیزی بر یقین من افزوده نخواهد شد.

چه زیبا حضرت مولانای بلخ پیرامون حضرتش می فرماید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

...راز بگشا ای علی مرتضی

ای پس از سوء القضا حسن القضاء

ای علی که جمله عقل و دیده ای

شمه ای واگو از آنچه دیده ایس

برای مولای پارسایان، امیر مومنان علی (علیه السلام) اگر ده ها یا صد ها وصف بر شمرند همه این اوصاف به یک هسته مرکزی بر می گردد و همه از آن هسته واحد سرچشمه گرفته است و آن <<عارف>> بودن حضرت است به معارف حقیقی نهفتهه در ادیان. گوهر معرفت گستری آن حضرت بود که حضرتش را در شجاعت، سخاوت، علم، نوعدوستی، عدالت، اخوت و همت و جوانمردی، فتوت، از همه برتری بخشیده و استثنایی کرده بود.  هم چنین خدا باوری و معرفت محوری حضرت را در امور اجتماعی،سیاسی عدلی ، قضایی، نسخه ای بی بدیل کرده بود تا جایی که گفته اند: <<قتل من شدت عدله...>> ؛ علی به دلیل عدالت محوری شدیدش  به شهادت رسید.

در این مقال به صراحت می توان گفت: علی(علیه السلام) شهدی راه معرفت شد. معرفت او نسبت به خداوند او را بی باک کرده و از ماسوا بریده بود. و شیفته حق و حقیقت و پروانه خدا و عمری محو در خدا بود. و آخر الامر هم در راه گسترش معرفت توسط دشمنان معرفت شربت شهادت نوشید.

عشق وافی است وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد

نتیجه ای که از این نوشتار می توان گرفت،‌ این است؛ ماه مبارک رمضان، ماه ضیافت عقل و جان آدمی بر خوان و سفره معرفت بوده و شب قدر هم شب وصول و برخورداری از این خوان و شب دگرگونی انسان می باشد. علی(علیه السلام) مرد بی همتای عالم عشق و عرفان و ذوب شده در رضای حضرت سبحان مهمان خاص  الخاص خداوند بوده و شهید راه معرفت هستند.

برما است که در راستای درک شب قدر و نیز آرمان های معرفتی علوی در ساحت فردی و اجتماعی سعی بلیغ و همت علی گونه نماییم.

نوشته شده در  پنجشنبه 1391/05/26ساعت 13:32  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

 

رمضان آمد و دیدار یاران

بهار عاشقی هم ابر و باران

عجب آغوش یار از من بود دور

شب قدر و شب شب زنده داران

***

علی را کی شناسند اهل تزویر

خوارج مشربان و اهل تکفیر

علی پاینده تر از جاودانه

خدا در زندگیش گشته تفسیر

***

مهدی و صلح کل:

بیا مهدی بیاور صلح کل را

نفسهای مسیح و روح گل را

نگر قرآن به دست انتحاری

نموده گم همه معنای «قل» را

***ا

 مسیحا:

بیا ای جان هستی و حقایق

بیاور شادی و روح دقایق

مسیحای منی ای نفس قدسی

بشو مرهم بر این زخم شقایق

***

 گوهرشاد بانو

به گوهرشاد بانو گفتم ای زن:

به زنهای وطن بارقه ی زن

تبسم کرد و گفت آن طالبان را

نگر با دشنه در هر کوی و برزن

***

گرد آفرید

کجا شد ای وطن نور و نویدت؟

چه شد آن رستم و گرد آفریدت؟

حدیث حضرت زرتشت و بلخی

دگر باره شود آیا جدیدت؟

***

شراب انتحار

شراب انتحاری نوش کردی

کلام آسمان پاپوش کردی

میان خون کشیدی میهنت را

به دستور شیاطین گوش کردی

***

دکان

تعصب با نقابی پوش کردی

چراغ معرفت خاموش کردی

دکانی را به نام دین گشودی

به دزدی عواطف جوش کردی

***

ویرانه

شرابی از تعصب نوش کردی

به آوای شیاطین گوش کردی

فتادی از مقام عرشیی خویش

در این ویرانه، دل مدهوش کردی

***

مسلمانان و اقبال لاهوری:

شبی پرسیدم از «اقبال لاهور»

بگو شرح بهشت و میوه و حور؟

بگفتا چون «کراچی» گشته اینجا

مسلمان «انتحاری» هست و مغرور

***

فتوا:

کشیدی شانه بر ریش بلندت

گشودی هر سویی دام و کمندت

تراشیدی خدایی طبق فتوا

خدا سازد جهنم را دو چندت

***

کمال!

تورم کرده فقه و قیل و قالش

کجا هست در و گوهر در جوالش؟

کمال شیخ ما ریش دراز است

خدایا کی بود مرگ و زوالش؟

***

چیستی جهاد:

جهادش معنی دیگر مرا داد

نه قتل و کشتن است و ظلم و بیداد

بدست آوردن آن «نیروانا» ست

که دل را می کند از غصه آزاد

***

مولانا و شمس

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به سمت آب و آیینه گذر کن

به کوی حضرت «شمسی» قدم نه

ز هست و بود خود صرف نظر کن

***

صلیبت

صلیبت چون مسیحا تک و تنها

ببر با خود برون از ما و من ها

حیات جاودانی بهر خود شو

مکن عادت میان این کفن ها

*****

کعبه دل

شبی رفتم به دربار خداوند

که نایافتم ترا از «زند» و «پازند»

جواب آمد: «کتاب ما دل تست»

مشو سرگشته ی آن گفته ی چند

***

مسجود ملایک

امید است پرتو صبح مذاهب

پر و بال عقول ما گشاید

کنیم بالاتر از جبریل پرواز

ملایک در سجود ما بیاید

بودا و نیروانا

شبی پرسیدم از بودا که استاد!

خدا بودی و یا مخلوق و ایجاد؟

تبسم کرد و گفت در «نیروانا»

بشر گردد خدا گون و پری زاد

***

صبح مذاهب

مسیحای منی ای مهربانم

بر افروز مشعل فیضت به جانم

ببینم پرتو صبح مذاهب

زده سر از بلند آرمانم

***

قله بابا

به بام قله بابا شدم من

از آنجا آسمانهای مفشن

فراتر رفتم از چشم ستاره

سرودم کرده بود هستی مزین

***

***

ابر مرد

ابر مردی دلیری آتشین گرد

قشون عالمی در چشم او خرد

کلامش از جهان دیگری بود

خدا گونه دلم را تا خدا برد

***

حکمت کجاست

شبی کردم تشکر از «فلاطون»

که جاری کردی حکمت مثل هامون

تبسم کرد و با تلخی مرا گفت:

بود حکمت چو زر در مشت قارون

***

گاندی

مهاتما گاندی را دیدم به خوابی

بگفتم در بهشت از چه کبابی؟

به تلخی گفت اینجا مسلم و سیک

بریزند از کف هم قطره آبی

***

خدای عاشقان و انتحاری:

به چشم دل نگرد هر کوچه هر کو

خدای عاشقان باشد فرا رو

خدای طالبان و انتحاری

ندارد نسبتی با خال و ابرو

***

جهنم

خلایق را بترسانی از آن یار

بود تسبیح و ریشت پیشه و کار

ندیدم یک جهنم چون جنابت

جهنم باشی ای شیخ گرفتار

 ***

بیدل

ز "بیدل" توشه های دل گرفتم

بدور از دیده ها منزل گرفتم

شب تاریک و بیم موج و گرداب

غزلهای ورا ساحل گرفتم

***

عهدالست

یکی از خون ما سیراب و مست است

یکی بالا و دیگر پست پست است

مسلمانان کجا شد آن تعهد؟

که می گوییم از آن «عهد الست» است

***

بیگانگی

در این دوره بریزند از خلایق

هزاران جوی خون با صد سلایق

همه بیگانه با روح طراوت

همه افتاده در بند و علایق

***

حاصل زندگی

مرا از زندگی جز غم چه حاصل

به جز اقیانوس ماتم چه حاصل

ز دریاهای عشق و ناز و نعمت

به جز یک قطره ی شبنم چه حاصل

***

غریق

همه عمرم به مثل باد بگذشت

گهی شاد و گهی ناشاد بگذشت

نفسهایم غریق بی صدا بود

بدون فرصت فریاد بگذشت

***

درد

مرا این غصه و درد وطن کشت

به مثل لاله های این چمن کشت

حریفم دردی بود از حد من بیش

مرا کشت و لیکن بی کفن کشت

***

مرگ

چو مرگ آمد لبانم شاد و خندان

شد از آسودگی رنج و زندان

خدایا حشر من کن بعد از این هم

به دنیای دیگر با جمع رندان

***

کابل

منم کابل شده بر باد تاراج

همان بلخی که هست غمگین و ناشاد

جلال الدین، جمال الدین من کو

که آرد محشر دوشینه در یاد

***

اوستاهای بلخ

چرا کابل گدای جاودان شد؟

بهارانش همانند خزان شد

اوستاهای بلخ و آیه هایش

چو نفرینی برای این زمان شد؟

***

طالبان

خدایا طالبان هست یا که طاعون

روان سازد به هر سو جویی از خون

به چنگ اجنبی باشد فسارش

فساری از فسانه یا که افسون

***

توحش

نگر دین خدا در چنگ طالب

شکستند قلب او در پای قالب

توحش را عجین آن نمودند

به لب دارند که :«ماییم جمع غالب»

***

مولانا

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به کوی آسمانیها گذر کن

درون شعله «شمسی» قدم نه

زمین و آسمان غرق شرر کن

***

خورشید

خورشید اسیر دام مردم نشود

مه آیینه­ ی کجی گژدم نشود

ای فطرت جانان بیا غرش کن

در همهمه­ ها جلوه حق گم نشود

***

انار

دلم برده به «کابل »عشق و یادت

که با «پغمان» یادت کرده عادت

انار «قندهار»ی گردم آندم

که بینم بر «مزار»م شوخ وشادت

***

ام البلاد

وطن «بودا»ی من ای «نیروانه»

«اهورا»ی منی ای جاودانه

دلم «ام البلاد» است از هوایت

تو «زرتشت» منی در این زمانه

***

برای غزنی:

وطن ای خطه­ ی شیران بیباک

چرا افتاده­ ی صد پاره بر خاک؟

بگو از محشر دیروز «غزنی»

شراب تازه ده از شاخه ی  تاک

 ***

غبار خاطرات:

چو برگ خسته در دستان بادم

ز خش خش های خود غمگین و شادم

غبار خاطراتم گم شود گم

کجا کی دیگری آرد به یادم؟

***

بت شکنی:

بیا تا زندگی افسانه سازیم

قمار عاشقی مردانه بازیم

چو ابراهیم تبر کوبیم به بت ها

جدا این کعبه از بتخانه سازیم

***

بلخ

طلوع مثنوی از  کوی بلخی

نسیم معنوی از بوی بلخی

ندیدم مثل «رابعه» به عالم

جهان در حیرت بانوی بلخی

***

توحید

رهایی بخش دل آوای توحید

طلوع آدمی از نای توحید

برو در جنگ آن فرعون نفست

ببین در طور جان موسای توحید

***

جادو

یکی آنسو یکی این سوی دنیا

همه مست اند ولی از بوی دنیا

بجز آن «نیروانا» کو نجاتی؟

و یا ابطال آن جادوی دنیا

***

فرزند وطن

وطن فرزند تو آواره هر سو

از آن عشاق پاکت یک اثر کو؟

شقایق یاسمن هایت کجا شد؟

تهی شد باغت از شمشاد و شب بو

***

وارث وطن

وطن! از بامیان و از هریوا

و از زرتشت و بلخ و یا اهورا

ندیدم وارثی جز طالبانت

که هست فرهنگ شان تاراج و یغما

***

رهایی

شکستم بند و زندان مذاهب

رسیدم در سحرگاه مکاتب

خدا را می توان گفتن«رهایی»

رهایی از سیاهی و معایب

***

غروب

شده دین منبع سود و تجارت

شعار و انتحار و عرف و عادت

غریبانه غروب آدمی را

کند خورشید تفتیده حکایت

***

تخم سربداران

چرا کابل شده در کام ماران

به مثل دوزخی بی باد و باران

یکی در انتحار و دیگری دزد

عجب خشکیده تخم سربداران

***

شهید ملی

جوانان وطن هر سو گریزان

درختان امید است برگ ریزان

شهید ملی ما وحدت ماست

ببین معلول و مجروح قسط و میزان

***

لاف خداوندی

تمام هست و بودت چون پر کاه

روی زین جا بدون فرصت آه

نبینی بار دیگر عرصه خاک

زنی لاف خداوندی چه کوتاه

***

ناصر خسرو

بدخشانا! کجا شد لعل نابت؟

حیات جاری از امواج آبت

مکرر کن حدیث مرد یمگان

که رویید از کف او آفتابت

***

غار یمگان

شدی مرتد به نزد قوم باعور

هریمن های در کف تیغ و ساتور

برو در خلوت آن غار یمگان

که خفاشان ندارند طاقت نور

***

یا لیت قومی...

نمود دنیا و لذات آزمونش

دل آزاده ی از خاک و خونش

درون غار یمگان با خداوند

شنو «یالیت قومی یعلمون»ش

***

تنها

بیا مثل علی تهای تنها

رویم از کوفه ی این ما و من ها

به گوش دل سرود عرشی باید

سرود روشنی بخش چمن ها

***

سکه محبت

محبت سکه های سالکان است

ندا و هاتقی از آسمان است

مپرس از حال دقیانوس و کیشش

که دانای رموزش کهفیان است

***

یوسف

برادرها که یوسف ناشناسند

پیاپی سیم و زر را در سپاسند

ببین یوسف ز شاهی تا خدا رفت

برادرها هنوز پیش لباسند

***

یاد

مرا از بعد مرگم می کنی یاد

بیا اینک نما دلهای ما شاد

گواهند استخوان و رگ رگ ما

که از شوق تو هستیم مست و آباد

***

حضرت مانی

الا «مانی» خدای نقش و ناقور

به کلکت مهر و اما ملت کور

مکن نقشی که کردند نقشه ات را

درونت پر ز کاه در جند شاپور

***

زنان

زنان ما شدند در ظلمت قیر

جوانه های هستی شان همه پیر

 از آن بلقیس و مریم ها  اثر کو؟

به هر سو بنگریم یک جمع دلگیر

***

نگار

نگارا! روزگاری زنده بودم

گهی شیدا و گه جوینده بودم

تو در زلفت نهان و من  دل شب

به یادت چون سحر تابنده بودم

***

من همانم

خدا یارت شود یار نهانم

بریدی رگ رگ قلب و روانم

اگر چه بیخیالی بی مروت

همانا من همانم من همانم

***

تجلی

تجلی کن به کوه و دشت جانم

بزن صاعقه در طور نهانم

نترسم از هجوم تیغ شبها

که آوایت کشد در کهکشانم

***

هیزم

نمی دانم که دیرم یا که زودم

در این وحشت سرا همرنگ دودم

به کام شعله ها چون هیزم تر

به تلخی صرف شد بود و نبودم؟

***

سیل

بیا از دشت من لاله بر آور

ز حلق خسته ام ناله بر آور

فرست سیل خروشان خودت را

اگر باران نشد ژاله بر آور

***

جنون آسمانی

نه رستاخیز طور و نه شبانی

شده گم نغمه های آسمانی

بیا گشتی زنیم در دشت معنا

به یاد آن جنون آسمانی

***

البرکامو

به آلبرکامو گفتم ای خردمند

بگو بر قلب من یک نکته و پند

بگوشم گفت: آیین محبت

بود رمز رهایی از همه بند

***

خمار چشم شهلایت منم

به دام زلف زیبایت منم

کجا بیرون شوم از کشور تو

اسیر مرز و ویزایت منم

٬٬٬

به یاد اغوشت دارم زبانه

تویی آن میهن من ای یگانه

به مثل عمر من حسرت سرایی

شکسته تاج و تختت این زمانه

***

غروب

گهی صحرا و گاهی باغ بودم

قرین بلبلان و زاغ و بودم

به امبد طلوعی عمر من شد

همیشه در غروب و داغ بودم

***

به صحراها دویدم تک و تنها

جوانی بود و باران و چمن ها

یکی مرد خدا را دیده بودم

میان دشت و باغ و یاسمنها

***

خروش سینه حافظ کجا رفت

بسا شاعر فقیر و بی نوا رفت

سرایم از مقام شمس و بلخی

نگویم از دلم نور خدا رفت

***

مسیحای دلم با من سخن گو

خدا گونه علاج این وطن گو

بیاور در معابد روح حق را

رموز زندگی را با کفن گو

***

نوشتم نام تو با نور خورشید

به هر سو جاری شد دریای امید

برای حدف نامت شب همه سوخت

درخشید نام تو تا مرز جاوید

***

کجا شعری که شبهایم بسوزد

شموس نو به گیتی برفروزد

بگیرد راه مولانای بلخی

به آب خامه ام آتش بدوزد

***

امید است هاتف معنا بیاید

بیاید بال و پرهایش گشاید

ببینیم جهره آیینه گونش

سرود اسمانی می سراید

***

 کو آن عقل رها از چون و از چند؟

نشد مرغی فراز آن دماوند

بگو حرفت به جمع خاصی

نمودند جاده ی عام ترا بند

***

 سیل

ببین این سیل مواج فراگیر

درون دره اشیا سرازیر

 تمام هستی ات در ککام امواج

نگر یعنی دم دیگر شود دیر

***

تمام غنچه هایت ای وطن مرد

و باغ ارزویت یکسر افسرد

بیا با من بگو درد دلت را

نگوید با خودش آن سینه را برد 

***

بیا دستان خود اریم به یکبار

برای خود نماییم میوه و بار

برای خود شویم هم خالق و خلق

کجا کی دیگری بر ما کند کار؟

***

بخوان «ان تتقو الله» را دگر بار

تفحص کن میان سر و اسرار

بجو ایمان عالمتاب روشن

که حق اعطا کند از بهر ابرار

***

سرافیلم ولی مانند مورم

هزاران محشر و هم نفخ صورم

به تنهایی یکی لشکر مرا هست

چرا که ذره ی ار عرش نورم

***

عجب من روزگاری زنده بودم

شب و روزی تو را جوینده بودم

جوانی بود و من شبهای تنها

چو دامان سحر تابنده بودم

***

ببین امواج غم را در تراکم

سیاهی ها دمادم در تلاطم

هوس ها شد حجاب بینش ما

گرفته چشم دلها را تراخم

***

جنابا ما جدل سازان اوییم

از او غافل بدل سازان اوییم

تعصب را اگر از خود کنیم دور

ببینیم حضرتش را روبروییم

***

بکن آن خاک پای استرانم

ولی از جمع عشاقت مرانم

بیا زنجیر جهلم را بریزان

ببینم جلوه ی از بیکرانم

***

پریان می دوند هر سوی عالم

که بینند صورت زیبای آدم

ولی آن آدم آزاده خو را

نمودم من به چاه غصه و غم

***

نشانم ده ره عشق و کمالم

از آن غمزه بده ذوق وصالم

بدران پرده چشمم که بینم

سرا پا جلوه گاه دو الجلالم

***

نپرسد کس چه گشتم یا که بودم

و یا از چه سراید این سرودم

پرستم بعد از این تنهایی ها را

که عمری بین این مردم غنودم

***

خدایا روز و شب من شرمگینم

ز خود اشفته و دل آتشینم

ندیدم یوسفم را در همه عمر

چو یعقوب از پیش حسرت گزینم

***

همه نوباوه پیغمبرانیم

صدا و نغمه های بیکرانیم

نگیرد رنگ اهریمن دل ما

گهی وحی و گهی افرشتگانیم

***

 بدستم فانوس و هر سو دوانم

درون کوچه های پر فغانم

به دنبال « دیوژن» می دویدم

به ناگه شد برهنه استخوانم

***

بگو ای «سهروردی» مرد روشن

از آن فردوس کفر آمیز گلشن

از آن اشراق دوزخسوز دل ها

که دیدم جنت زاهد به گلخن

***

دو بیتی گر نمی بود پس چه بودم

که تاریک و سیه همرنگ دودم

خدایا وحی دل را کن حواله

مبادا یک شود بود و نبودم

***

بیا ای خضر معنی در دل ما

به انگشتت نشان ده محمل ما

بیا بنگر به دریاهای وحشت

شده گم کشتی ها و ساحل ما

***

 بگو از خاطرات روز و شب ها

از آن صحرای نور و تاب و تب ها

از آن سیمرغ و زال معرفت گو

که وصف او نیاید روی لب ها

 ***

کجا شد ان صفا و شوق پرواز

که کامت را کند دریایی از راز

قفس بشکن رها شو از همه غم

ببین آزدگی و عشق و اعجاز

***

مسلمان مست نام کفر و دین است

بگیرد صورت و گوید همین است

دیگر افسانه می داند سرودی

که برتر از بهشت و حور عین است

***

نبرد ره کس درون عشق پاکی

همه سر در لحاف مشت  خاکی

خدایا کی یکی مشعل بیارد

بمانند «  پرومته » سینه چاکی

***

سرودش می کنی سر مست و سر حال

به روز امتحانش می شوی لال

کجا این ادعا آید به کارت

که وحشت ها بریزاند پر و بال

***

نشانم ده تو اخلاق خدایی

پر و بال هماگون و خدایی

فراوان گفتی ای شیخ از بهشتت

کو معراج تو و بال رهایی؟

***

بگو ای خواهرم از زهره ی دل

از آن مریم از ان روح فضایل

به مثل هدهد ای بلقیس برگو

خبرها از سلیمان منازل

***

بیا دانشگهم در گل بنا کن

گل رخسار خود دانشسرا کن

به زلف خود مرا بر دار بنما

............

***

 بیا ای نازنین با ما سخن گو

از آغوش بهشت و از عدن گو

لبانت کوثر و ما کشتگانت

کلامی با شهید بی کفن گو

***

 

از غفلت خویش گذر کن یارا

وانگه به لب جام نظر کن یارا

خواهی شوی بر خلق خورشیدی

از دام و دد و  خویش حذر کن یارا

 ***

اشفته

دل از طعنه ی خلق به آزار آمد

آشفته ی  هر کوچه و بازار آمد

آن دم که خراباتی شدم بیدل هم

همصنفی این شوریده ی زار امد

***

شرر

چندی میان خلق سفرها کردم

بر هر کهنه و نوی رها کردم

آخر چو خلیل تیشه به هر بت کفتم

غافل از این که چه شررها کردم

 

نوشته شده در  دوشنبه 1391/04/12ساعت 19:40  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی: 

 

متاسفانه در جوامع اسلامی ما اين تعصب رو در برخي فرقه ها مي بينيم، اينها به نام اسلام، در لواي تعصب، در حقيقت يك سري جمودها، ارتجاع ها، خشك مقدسي ها، سختگيري هاي بي مورد و شكاكيت خودشان را ارضاء مي كنند خُب اين تعصب بي جا هست. تعصب و غيرت بي جا هيچ نفعي ندارد، مگر نتیجه معکوس گرفتن. اگر خارج از آن حدي كه دین (ع) دستور داده ، تعصب به خرج بدهيم ، باعث خدشه دار شدن عفاف خود و خانواده مي شويم . مثلا دختر را تا مثلا 15 سالگي مي تواني كنترل كني، بعدش مثل يك فنر فشرده مي شود، به محض اينكه در جامعه سايه برادر و پدر را بالاي سرش نديد ، عوض می شود. اينقدر مثلا نسبت به برداشتهای خود از دین و یا ناموست تعصب داشتي كه يادت رفته كه : بابا ! تعصب سرجایش، اما مثلا اين ناموس به ترحم و محبت هم نياز دارد. اگر تو به دخترت محبت نكني ،‌ مطمئن باش در بیرون دنبال محبت مي گردد . همين طور نسبت به پسر. حالا دختر را مثال مي زنم براي اين هست كه در جامعه ما فشار بر دختر بیشتر بوده و جنس زن حساستر است. پس اين تعصب خانوادگي غلط است. گاهی به غلط اسم تعصب خانوادگي و قومی و زبانی را ما «تعصب دینی» مي گذاريم. در حالی که تعصب دینی، ریشه در عقلانیت و شهود و محبت و آزادي خواهی و کمال طلبی و فهم درست از روحیات و نیازهای طبیعی بشر و . . . دارد که هر كدام در جاي خودش باید استفاده بشود. اسلام به متعصبین می گوید:«در امورات دینی مواظب باش از آن طرف بام نيوفتي!».

از مهمترین عواملی که زمینه تعصبات را در آدمی فراهم می آورد و او را به رفتارهای زشت و ناپسند و بی عدالتی سوق می دهد، تفکر انحصار طلبی است. افرادی بر این باورند که آنان تنها می توانند به درجاتی از علم و دانش و یا مقاماتی انسانی دست یابند. و این توان و ظرفیت از عهده دیگران خارج است. هرکسی که گمان می کند حق را یافته و تنها اوست که از این ظرفیت و توان برخوردار است و یا این حقیقت تنها در اندیشه و روش و منش اوست، گرفتار تعصب می شود و دیگر بر حقایق گوش نمی سپارد و حاضر به تغییر بینش و منش و کنش خویش نمی شود.
قرآن با اشاره به تفکر انحصار طلبی یهودیان و مسیحیان که حق را تنها ازآن خود می دانستند به آنان هشدار می دهد که همین تفکر نادرست موجب شده است که تعصب بی جا ورزند و حاضر به شنیدن و پذیرش آیات وحیانی قرآن و اسلام نگردند. (بقره آیه ۱۳۵ و آل عمران آیه ۷۲ و ۷۳)

بردباری سلاح مبارزه با تعصب
یکی از کاربردی ترین و کارآمدترین سلاح ها برای مبارزه با هرگونه تعصب های جاهلانه، بهره گیری از آرامش و بردباری است. قرآن به مومنان پیشنهاد می کند که برای مبارزه با تعصبات جاهلی می بایست از این سلاح به خوبی بهره گیرند. پیامبر (ص) و مومنان برای مبارزه با تعصبات جاهلی با بهره گیری از سلاح آرامش و بردباری توانستند اندیشه ها و تعصبات جاهلی را در جامعه قرآنی مدینه در دوره حکومت خویش ریشه کن کنند.(فتح آیه ۲۶) تعصب منحصر به منحرفان نيست و تنها در حمايت نا حق از ستمگران حادث نمي شود ، مؤمنين نيز ممكن است در حمايت بر حق از مظلومان مرتكب تندروي و شدت عمل شوند ( همه درگيري هاي مظلومان با ظالمان الزاماً بر سر حق نيست و چه بسا امري شخصي باشد)

.

 

متعصبین به ویژگی­های زیر متهم شده­اند:

1-­­ رابطه­گرایی: متعصبین  همگان را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنند.

2-­­ عقیده­پرستی: متعصب همه چیز را فدای عقیده­اش می کند. و بیش از این دغدغه حقیقت را داشته باشد، دغدغه عقیده اش را دارد.

3- نقد ناپذیری: متعثب در برابر هر انتقادی به دفاع بر می خیزد. متعصب یکبار می آموزد و یک عمر تکرار می کند.

4- مطلق­گرایی: نسبیت در قاموس متعصب وجود ندارد. هر اندیشه را یا صد در صد نا درست می داند و کاملا سیاه و یا صد در صد درست و سفید. آنان عیب می توانند برشمرند ولی هیچگاه خوبی یک چیز را نمی توانند موافقت کنند و در فرهنگ­شان این شعر حافظ معنی ندارد:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

5- جزمگرایی: شک در نزد متعصب عین کفر است و ناشی از شبهه. در نزد موضوعی به نام جدلی الطرفین وجود ندارد.

6- انحصارگرایی: متعصب می پندارد که حقیقت در انحصار اوست. و خود را میزان حق و حقیقت می پندارد و همه را در قبضه خویش می خواهد.

7- دشمن­تراشی: متعصب همواره مخالف خود را دشمن و نابود کننده خود می پندارد. و موافقت نکردن را دلیل مخالفت دانسته و معتقد هست هرکه با ما نیست علیه ما هست.

8- خشونت­گرایی: متعصبی که موارد فوق را در خود داشته باشد در مقابل حریف خویش دست به خشونت میزند و فقط با موافق مرافق است و لا غیر.

 

نوشته شده در  جمعه 1391/04/09ساعت 2:16  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

آیا اسلام دین خشونت هست؟

در درازای تاریخ اسلام ما همواره دو چهره از اسلام را می بینیم که یکی رحمت و برکت و نوعدوستی را علم میکند و دیگری خشونت.. رویکرد فقیهانه به دین خروجی اش خشونت و دگم اندیشی می باشد و دیگری رویکرد معرفتی به دین که در فلسفه و عرفان متجلی می شود  در این رویکرد مهرورزی و ارجگذاری انسان تجلی کرده است..

لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ  قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(256، بقره).

“اجباري در قبول دين نيست. زيرا که خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است. آن کس که راه سرکشي نرود و ايمان به خداوند داشته باشد بي ترديد به عقيده محکم و وثيق چنگ انداخته است که زوالي در آن نيست. و خداوند شنوا و دانا است”. قران کريم کلام خداوند است که بر قلب مبارک پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شده است. اين کتاب الهي و شريف مهمترين منبع احکام و انديشه معنوي و اجتماعي مسلمانان است. و پيام قدسي آن براي همه زمانها و همه مکانها است.

از معجزات کلام الله مجيد آن است که  گزاره هاي بسيار عميق فلسفي، اجتماعي و عرفاني را در جملاتي کوتاه نازل کرده است. ازادي انديشه يکي از مهمترين مسائل حوزه فلسفه سياسي است که از سقراط تا آيزيا برلين از اوستا تا قرآن بدان پرداخته شده است. از اين آيه شريفه در کلام الله مجيد اصول آزادي انديشه به قرار ذيل استنتاج ميشود:

   اين آيه يکي از آياتي است که دلالت مي‏کند بر اينکه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اکراه و زور را در قبول کردن دين تجويز نکرده است. دين مقدس اسلام براي انتخاب دين  قاعده وقانون وضع نموده است که بنياد اين قانون در( آيه : 256  سوره بقره) با ظرافت خاص بيان يافته است :پروردگار در اين آيه مي فرمايد :اجبار واکراهي در  قبول دين  نيست، چراکه هدايت وکمال از گمراهي مشخص شده است.   

    ايمان يک عقد، وپيمان والتزام قلبي ودروني است که انسان با اختيار خود آن را مي پذيرد. بدينسان اسلام  ايمان اجباري را  قبول ندارد. آزادي يک مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است. آزادي قاعده اي عام است. آزادي از اصول اوليه “ذاتي” حقوق بشر است. آزادي يکي از مقومه هاي ذات[1]، هويت، تمايز و تشخص بشر بمثابه بشر است و حد فارق و فصل[2] او از انواع ديگر موجودات از فرشتگان تا جمادات است.

    علامه طباطبايي ذيل اين آيه در تفسير الميزان فرموده اند که: در جمله : لا اکراه في الدين ، دين اجباري نفي شده است ، چون دين عبارت است از يک سلسله معارف علمي که معارفي عملي به دنبال دارد ، و جامع همه آن معارف ، يک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات ، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است که اکراهو اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهري است ، که عبارت است از حرکاتي مادي و بدني ( مکانيکي ) ، و اما اعتقاد قلبي براي خود ، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد ، و يا مقدمات غير علمي ، تصديقي علمي را بزايد .

    خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است.

    خداوند راه خير و اعتدال را از راه خطا و گناه تبيين کرده است.

    کفر به طاغوت و ايمان به خداوند در تقابل انتاگونيستي با يکديگرند.

    ايمان محکم و وثيق به خداوند راه استوار نجات و رستگاري بشريت است.

    ايمان محکم و وثيق، انقطاع و زوال ندارد.

1- بعضي ويژگي هاي ذاتي تمام هويت مفهوم را شامل مي شود مانند انسان بودن که ذاتي انسان است و همه وجود او را شامل مي شوديعني نوع انساني را مشخص مي کند.

         2- برخي ويژگي هاي ذاتي، جزيي از ذات و مفهوم هستند و مشترک بين چند مفهوم هستند مانند حيوانيت براي انسان است که جزيي از وجود انسان است و مشترک بين انسان و ديگر حيوانات است. در حقيقت اين ويژگي ها جنس يک موجود را مشخص مي کنند.

         3- برخي ويژگي هاي ذاتي، اختصاص به يک مفهوم دارند مانند آزاد بودن براي انسان که ذاتي انسان است و در عين حال مخصوص انسان است و او را از بقيه موجودات جدا مي کند. يعني ملاک  جدا کننده انسان از بقيه موجودات است به اين نوع ويژگي هاي ذاتي فصل گويند.

اسلام دين بيش از يك ميليارد نفر از انسان ها در سراسر دنياست كه نژاد ها و فرهنگ ها و شرايط سياسي - اقتصادي گوناگوني دارند جزم گرا، مذهبي، سكولار، سوسياليست، محافظه كار، اصلاح طلب، بنيادگرا و ده ها صفت ديگر را مي توان به يك مسلمان نسبت داد. در داخل و ميان مسلمانان شاخه ها و تقسيم بندي هاي بسياري وجود دارد. بنابراين تنوع در هويت مسلمانان بسيار بيش از فهم ساده ي غربي ها از اسلام و ايمان است. (ص 2) در اسلام مانند يهوديت و مسيحيت ارزش ها و رفتار ها و مباحث صلح آميز بسياري وجود دارد. اما در حال حاضر در دنياي غرب فقط روي مفهوم جهاد و برخي جنبه هاي خشونت آميز اسلام تأكيد مي شود. (ص 6) از زمان وقوع حادثه ي يازده سپتامبر به طور روز افزوني تروريسم و خشونت را به اسلام و مسلمانان نسبت مي دهند و در واقع معتقدند همه ي گروه هاي اسلامي باور به اعمال خشونت آميز دارند، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. به علاوه اسلام به طور روز افزوني به عنوان آنتي تزي براي نظم نوين جهاني مطرح شده و تروريسم اسلامي را واكنش مسلمانان به مدرنيته ي غربي و جهاني شدن عنوان مي كنند. به هر حال اين كتاب تلاش مي كند بدون ورود به مباحث عيني و جزئيات خشونت ها و اقدامات گروه هاي اسلامي در افغانستان، عراق، چچن، الجزاير و ... به اموري نظري و تئوريك بپردازد.

تاسيس دولت در مدينه توسط پيامبر اسلام با توجه به فرهنگ و شرايط آن روز جهان عرب اقدامي خشونت آميز نبوده است. با توجه به پيماني كه پيامبر در ابتداي ورود به مدينه با قبايل مختلف و با اقليت هاي ديني اهل كتاب منعقد كرد مبناي حكومت اسلامي بر اجماع و صلح بود نه بر نزاع و جنگ.
- صرف نظر از اختلافات شيعيان و اهل سنت در شكل حكومت، به دنبال تشكيل خلافت به عنوان شكل دولت اسلامي بعد از پيامبر اسلام، استفاده از زور و خشونت، امري كنترل شده بود و خليفه، ملزم به رعايت شريعت و قانون الهي بود.
- اصل جهاد در اسلام، مطابق فرهنگ و آداب جنگ و صلح در جهان آن روز، بيشتر مربوط به دفاع از مرز ها به كار رفته و طبق اصول و قوانين خاصي به كار مي رفت. خشونت كور و قتل و غارت در اسلام وجود نداشته است. (ص 43)
- بن لادن را نبايد نماينده ي اسلام مدرن و اسلام گرايي دانست. چنين افرادي، يك اقليت كوچك و كم طرفدارند كه رسانه ها، آن ها را بسيار بزرگ كرده اند.

بعد از ماجراي يازده سپتامبر، اقدامات محدود كننده بسياري عليه مسلمانان در غرب انجام شده و قوانين متعددي براي محدود كردن مهاجران مسلمان وضع شده است. اين اعمال باعث شده كه بسياري از مردم غرب نيز از مسلمانان، احساس تهديد و ترس كرده و خواهان برخورد با آنان باشند. تبليغات بي رويه ي رسانه ها و ساختن فيلم هاي متعدد عليه مسلمان ها، اين گونه مشكلات را دو چندان كرده است. در اين ميان، مبارزات اصيل مسلمانان براي احقاق حقوق خودشان، كه بر ضد بي عدالتي ها، مبارزه با روند استعمار و استثمار غربي و ديكتاتور هاي موجود در كشور هايشان بوده، تحت الشعاع چنين تبليغاتي قرار گرفته است.

موج بمب گذاري هاي شهادت طلبانه ي مبارزان فلسطيني (60 مورد بين سال هاي 2000 تا 2002)
و نمونه هاي متعدد ديگري كه توسط القاعده در عراق، افغانستان و ساير مناطق انجام شده، باعث شده كه امروزه اين پديده، ارتباط بسياري با مسلمانان داشته باشد. به اين ترتيب، تشكيل علني گروه هاي شهادت طلبي در مناطقي چون فلسطين، عراق، ايران، چچن، جامو و كشمير و ... بسيار چشمگير است. علي رغم همه ي اين مسائل، نبايد فراموش كرد علماي مسلمان در خصوص اين نوع عمليات، خصوصاً در برخورد با شهروندان بي گناه، اجماع نداشته و در مواردي صراحتاً، آن را نهي كرده اند.

درباره نسبت اسلام و خشونت چند مطلب ضروری باید بیان شود. اسلام تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند. حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.   شروع و با  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  ازخدای همه انسانها است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: یهوه خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت خدای اعراب شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن تسلیم در برابر یک قدرت واحد است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از مسیحیت مسلمانانرا محمدی  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

عدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری. (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم ...«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: در تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم  چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک ها را تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم.  برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید ... خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده شدند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.« قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام که خود مرد آسمانی بود یک حکومت دینی ایجاد کرد و اما آن حکومت آسمانی  به دست سیاستمداران زمینی افتاد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

 

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

با بررسی آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که دستور قتل کفار و مشرکین، دستور ابتدائی نبوده بلکه این دستور در پی کشته شدن عده‌ای از مسلمانان بدست مشرکینی صادر شده که از هیچ نوع آزار و اذیتی در حق مسلمانان اباء نداشتند. بنا بر این آیه در صدد بیان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذیت مشرکین است.

ملاحظه:

متاسفانه عده‌ای سود جو با بیان قسمتی از این آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر ، اسلام را دین خشونت برای مردم معرفی می کنند که در حال حاضر مبلغان آنها در این امر تلاش وافری را مبذول داشته‌اند تا جائیکه رسما در رسانه های مختلف  با استفاده از قسمتی از آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر، اسلام را دین خشونت و خونریزی و کشور گشائی معرفی می کنند که در مورد همین افراد زیبا گفته است:

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

http://vipvpn.in/learning/socks/

http://www.vipvpn.in/learning/

http://www.vipvpn.in/

نوشته شده در  جمعه 1391/01/04ساعت 23:0  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

دوچهره هایدگر


گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۱)

بابک مینا − مارتین هایدگر شاید مسئله‌برانگیزترین فیلسوف قرن بیستم باشد. از سویی تأثیرگذارترین و احتمالا مهمترین چهره در فلسفه قاره‌ای است، و از سویی دیگر فلسفه او یکسره زیر سایه گرایش سیاسی‌اش قرار دارد.

 
بحث درباره رابطه اندیشه فلسفی هایدگر و نازیسم ظاهراً تمامی ندارد. نخست در آلمان این بحث با رساله مشهور "ژارگون اصالت" آدورنو آغاز شد، و سپس در کشورهای دیگر و به خصوص در فرانسه ادامه یافت. آدورنو فلسفه هایدگر را تقریبا به فاشیسم فرومی کاهد. این موضع شاید بسیار رادیکال و ناموجه بنماید، اما اگر دیدگاه آدورنو را هم نپذیریم، بی گمان نمی توانیم از میل و رغبت هایدگر به جنبش فاشیستی، به سادگی بگذریم.
 
بحث رابطه فلسفه هایدگر با سیاست او در ایران در دهه شصت خورشیدی آغاز شد و تا کنون کم وبیش ادامه دارد. اکنون که برخی از آثار اصلی هایدگر در ایران در حال ترجمه شدن است، مباحثه درباره سیاست او شاید روشن تر و امکان پذیرتر شده است.
گفت‌وگو با محمدرضا نیکفر در مورد هایدگر بر این مبنا صورت گرفته است.
این گفت‌وگو در پنج قسمت منتشر می‌شود.
 
 
بابک مینا: پیش از آن که وارد بحث اصلی یعنی رابطه هایدگر و نازیسم و خوانش اندیشه او درایران بشویم، اجازه بدهید پرسشی روش شناسانه را مطرح کنم:
اساسا رابطه یک اندیشه فلسفی را با واقعیتی سیاسی چگونه باید توضیح دهیم؟ تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه ها هستند؟ تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم پیامد های سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟
 
محمدرضا نیکفر: نخست به پرسش اول می‌پردازم: رابطۀیک اندیشه فلسفی با یک واقعیت سیاسی.
 
شاید از منظور شما دور نباشد اگر به پرسش بیانی هگلی دهیم: آیا هر فلسفه‌ای به راستی روح زمان خود است؟ می‌دانیم که روح زمان خود تضادمند است. پس می‌پرسیم آیا هر فلسفه در نهایت وجهی از روح زمان خود را بازتاب می‌دهد؟ جواب به این پرسش اساساً آری است، اما به دنبال آن می‌توان و باید نکته‌هایی را یادآور شد، که آن آری را از شکل ساده و نامشروط آن درمی‌آورند. اول اینکه فلسفه داریم تا فلسفه، و فیلسوف داریم تا فیلسوف. هستند فیلسوفانی که جایی را در تاریخ فلسفه پر می‌کنند و نوشته‌های آنان سندی می‌شود در این مورد که افق دید در روزگار آنان تا کجا گسترده بوده است. اما فیلسوفانی هم هستند که از روزگار خود درمی‌گذرند و افق دید آنان به قول گادامر چنان با افق دید ما درهم‌می‌آمیزد که انگار با ما معاصر می‌شوند.
 
امکان‌هایی برای فراروی و – و به اصطلاحی که کاربردش جای دیگری است اما ما از آن هم در این در بحث می‌توانیم استفاده کنیم − تراگذشتگی یا "ترانسندانس" وجود دارد، که در نهایت به آزادی انسان برمی‌گردد: انسان در موقعیت است، اما می‌تواند از آن فراتر رود. خود هگل را در نظر گیریم. "پدیدارشناسی روح" بازی‌ای است میان دو فیگور، یکی آگاهی است که در موقعیت است، یکی فیلسوف که صحنه‌گردان است و تضادهای آگاهی را بازمی‌نماید بی‌آنکه ظاهراً در وسط صحنه حضور داشته باشد. این نمایش‌گر و راوی و راهنما، باز خودِ آگاهی است، اما آگاهی‌ای فرارونده از موقعیت. ترانسندانس اوست که دیالکتیک پدیدار شناسی روح را مؤثر می‌کند.
 
افلاطون فیلسوفی است درگذرنده از موقعیت زمان خود، آنسان که وایتهد تمام آثار تاریخ فلسفه را در حکم زیرنویس‌هایی بر آثار افلاطون می‌داند. ارسطو نیز به همین‌ گونه است. کتاب "سیاست" او را در نظر گیریم. این اثر در یک موقعیت تاریخی مشخص خلق شده، اما از آن بسی فراتر رفته است. این کتاب یکی از عمیق‌ترین آثاری است که در مورد جامعه‌ و قدرت نوشته شده است. "سیاست" نه کم‌نظیر، بلکه بی‌نظیر است. ممکن است دیگر نیاز به خواندن آثار منطقی ارسطو نداشته باشیم، جز برای تحقیق تاریخی، زیرا از آغاز قرن بیستم به این سو کتاب‌های خوب بسیاری درباره منطق نگاشته شده و بعید می‌دانم دیگر نکته‌ای در آثار منطقی ارسطو وجود داشته باشد که آن را نپرورانده باشند. "سیاست" اما چیز دیگری است. من آن را پیش از انقلاب ایران خوانده بودم، پس از انقلاب آن را بهتر فهمیدم، یعنی گمان کردم که بهتر فهمیده‌ام. پس از آن بارها و بارها کتاب را خواندم و هر بار از آن بهرۀدیگری گرفتم. اخیرا برای درک طبقه متوسط باز به ارسطو رجوع کردم و از کتاب "سیاست" شگفت‌زده شدم. خوشبختانه کم نیستند کسانی که همدوش افلاطون و ارسطو هستند: کانت، هگل، مارکس، نیچه و ... هایدگر.
 
هایدگر دو چهره دارد:
 
 یک باواریایی کوته‌بین بدخلق زمخت است (مثلاً در مقایسه با ارنست کاسیرر کلان‌شهری مؤدب بسیار بافرهنگ) که مقاله مضحک "چرا در ولایت می‌مانم" را نوشته (مقاله‌ای در توضیح اینکه چرا دعوت دانشگاه برلین را برای تدریس در پایتخت نمی‌پذیرد)، مبتلا به رمانتیسیسم سر از فاشیسم درآوردۀخاک و خون است، تا پیش از برکناری‌اش از ریاست دانشگاه فرایبورگ تصورات عجیب و غریبی درباره دانش و دانشگاه دارد که شاید تا حدی به کمپلکس یک خرده‌پای شهرستانی برگردد که می‌خواهد طی مراتب کند و خود را بسیار مهم می‌بیند (من این موضوع را در مقاله‌ای با عنوان "گواهی‌های یک اندیشه و یک زندگی - بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر" تشریح کرده‌ام) و چون از سیستم (به قول خودش Betrieb) کنار گذاشته می‌شود، حمله نبوغ‌آسایی را به دانش و دانشگاه زیر عنوان نقد تکنولوژی می‌آغازد که از آن می‌توان ، صرف نظر از انگیزۀآن، آموخت. من استادان و آشنایانی داشته‌ام که هایدگر را نسبتاً از نزدیک می‌شناخته‌اند. توصیف‌هایی که از زبان آنان از شخصیت و رفتار استاد شنیده‌ام، به هیچ رو دل‌انگیز نیستند.
 
اما آن چهر‌ۀ دیگر:
او یکی از بهترین مثال‌های ترانسدانس است. هر محدوده‌ای را تعریف کنید، او از آن بیرون می‌جهد. نمی‌توانید او را محدود به زمان خود کنید و نادیده‌اش گیرید. یک بار که "هستی و زمان" را خوانده باشید، دیگر رهایتان نمی‌کند. این کتاب آن قدرت را دارد که افق خود را با افق ذهنی نسل‌های آتی درآمیزد. آیندگان حتما آن را به گونه‌ای دیگر خواهند و فهمید. ما هنوز به روزگار هایدگر نزدیک هستیم، درک مشخصی از "ژارگون اصالت" داریم و می‌دانیم که "اصالت" ایدئولوگِم‌ی است که یکی از عناصر تشکیل‌دهندۀایدئولوژی نازیستی است.
 
هایدگر فیلسوفی بسیار خلاق و پرکار بوده است. فیلسوفانی هستند که با چند نکته‌ مشخص می‌شوند و به اصطلاحی هرمنوتیکی چند نقطه "اتصال" (Anschluß) دارند. هایدگر مثل هگل پرنکته است و "اتصال‌پذیری" (Anschlußfähigkeit) بسیار بالایی دارد. کار چنین آدمی را نمی‌توان با یک نقد ساخت. آدورنو منتقد هایدگر بود، اما خود او نیز همواره گوشۀ چشمی به هایدگر داشته و این نظر مطرح است که آدورنو را نمی‌توان فهمید بدون توجه به مکالمۀپوشیده و صامتی که او با هایدگر دارد. آدورنو یک چهرۀ اصلی مکتب انتقادی (مکتب فرانکفورت) است. عضو دیگر این مکتب هربرت مارکوزه است. او به شدت زیر تأثیر هایدگر است. کم نیستند مارکسیست‌هایی چون مارکوزه که هایدگر را "اتصال‌پذیر" دیده‌اند. این هایدگر تراگذر اتصال‌پذیر برخلاف آن هایدگر اول، باز و جهانی است. می‌توان با او مدام گفت‌وگو کرد و از این گفت‌وگو آموخت.
 
به لحاظ سبک کار هم هایدگر بسیاری چیزها برای آموختن دارد. او اندیشمندی است بسیار سمج. شگفت‌انگیز است که چگونه می‌تواند راه‌های بس متعدد متنوعی را در برابر پرسش هستی و پرسش زمان بگشاید. فلسفیدن از نظر او فلسفیدن در موقعیت است، در موقعیتی وجودی که باید آن را ذره ذره تحلیل کرد تاآن موقعیت خود را بگشاید و راز خود را آشکار کند.خود را که گشود، آنگاه می‌توانیم از آن درگذریم. هایدگر فیلسوف رادیکالی است. موقعیتی را که تحلیل می‌کند، در زیر نور تندی قرارمی‌دهد، آن را از زاویۀبس غیرمعمول می‌نگرد و چیزی در آن می‌بیند که در حالت عادی نمی‌بینیم.
 
این انسان رادیکال در یک موقعیت رادیکال سیاسی قرار گرفت. آدمی مثل گادامر، عافیت‌طلبانه در گوشه‌ای از دانشگاه مخفی می‌شود و صبر می‌کند تا دوران نازیسم سپری شود، اما هایدگر نمی‌توانست این مشی را پی گیرد. همین آدم اگر طبعی روستایی نداشت و گرفتار رمانتیسسیم خرده‌بورژوایی یک محیط اجتماعی بسته نبود، می‌توانست از موافق رادیکال به مخالف رادیکال سیستم تبدیل شود.
 
او همۀ عمر رادیکال ماند و این رادیکالیسم بخشی از مایۀجذابیت اوست. او خوب به قرن بیستم می‌خورد، به قرنی که به قول هاوبسباوم عصر افراط‌هاست. هایدگر درست به خاطر رادیکالیسم‌اش برای مارکوزه اتصال‌پذیر است. او از "دازاین غیراصیل" هایدگر، "انسان تک‌بعدی" را می‌سازد و با این فیگور شروع به نقد سرمایه‌داری می‌کند.
 
حال، تکلیف چیست؟ اگر عصر افراط‌ها را پشت سر بگذاریم، آیا دیگر هاید‌گر برای ما فاقد جذابیت می‌شود؟
فلسفه پرسش‌گری رادیکال است. همۀ فیلسوفان بزرگ با پرسش‌هایی مشخص می‌شوند که به ریشه می‌زنند.‌ آن چه ما از آن درمی‌گذاریم، نه رادیکالیسم در وسعت دادن به دید و جست‌وجوی ریشه‌هاست، بلکه در تنگ‌نظری و تبدیل فیگورهای زمانه به فیگورهای فلسفی است. مشکل در مورد هایدگر ترکیب بلند‌نظری و تنگ‌نظری رادیکال است. "هستی و زمان" پرسش‌های رادیکالی را طرح می‌کند، اما در نهایت مرجع پرسش، وجودی عنوان می‌شود که "اصالت" دارد. قرار بر این می‌شود که "هستی اصیل" با کمک فیگور "دازاین اصیل" معنای خود را آشکار کند. ما "اصالت" را کنار می‌گذاریم و این فیگور را حذف می‌کنیم. آیا از کتاب چیزی باقی می‌ماند؟
 
این موضوعی جذاب است که بحث دربارۀآن به هایدگر محدود نمی‌شود، مثلاً تفاوتی را پرسش‌ناک می‌کند که در ذهن مارکوزه برقرار است میان نوعی اصیل و نوعی غیراصیل و بر اساس آن "انسان تک‌بعدی" نقد می‌شود. با برهم‌زدن رادیکال تفاوت‌گذاری‌های رادیکال ما به قلب مسائلی می‌رسیم که بحث داغی در مورد آنها در جریان است، زیر عنوان پست‌مدرن، زیر عنوان تفکر تک‌بُنی و ریزومی (دلوز)، زیر عنوان نقد ذات‌باوری. باز هم اینجا هایدگر حضور دارد، این بار به عنوان هایدگر پیر. می‌بینیم که به راحتی نمی‌توانیم از دست هایدگر خلاص شویم.
 
پرسیده‌اید: تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه‌ها هستند؟ این موضوعی است که نمی‌توانیم به این صورت کلی به آن پاسخ دهیم، چون بحث در این باره را به سادگی نمی‌توان جمع و جور کرد. با نظر به مورد مشخص هایدگر اندکی به این موضوع بپردازیم. اکنون که به سویه‌هایی از اندیشۀهایدگر می‌نگریم، می‌بینیم که معلول زمانه‌ای بوده که از آن نازیسم سربرآورده است. با توجه به همین مثال به نظر می‌رسد که قضیه برعکس باشد و به همین خاطر بهتر بود سؤال برعکس طرح می‌شد: تا چه حد اندیشه‌ها معلول واقعیت‌های سیاسی هستند؟
 
از زمان دیلتای، یا کلا از زمان هویت‌یابی علوم انسانی و تاریخی، می‌دانیم که نباید در حوزه و فرهنگ و تاریخ به دنبال توضیح علی ساده یعنی نسبت دادن بروز پدیده‌ای به وجود پدیده‌ای دیگر باشیم. البته می‌توانیم دو پدیده را منتزع از شرایط و زمینه‌ها و دیگر پدیده‌ها کنیم و نسبت‌هایشان را بسنجیم، اما دوباره باید شناختی را که از این راه کسب می‌کنیم با شناختی دربارۀارتباط‌های متقابل مجموعه‌ای از پدیده‌های دیگر در همان زمینه و زمانهترکیب کرده و نتایج را تعدیل کنیم.
 
اما پرسش شما می‌تواند بار دیگری داشته باشد، پرسشی باشد دربارۀمسئولیت که داستان دیگری دارد. با چنین پرسشی مثلاً کارل یاسپرس درگیر بوده آنگاه که می‌خواسته درباره مسئولیت کسی چون هایدگر در قبال فاجعۀنازیسم نظر دهد و معلوم کند که کسی که با روی کار آمدن نازی‌ها رئیس دانشگاه شده است، آیا صلاحیت آن را دارد که همچنان در دانشگاه تدریس کند.
 
هایدگر نیز در قبال فجایع نازیسم مسئول بوده اوست، او، کارل اشمیت و بسیار کسان دیگر. اینان پنداری سازهای یک ارکستر بوده‌اند که از آن نوای جنگ و فلاکت ومرگبرمی‌خاسته‌ است. ما اکنون می‌توانیم تا حدی تفکیک کنیم و بگوییم کدام مایه در فکر هایدگر او را به چنین همدستی‌ای کشانده است. کسانی هستند که می‌گویند هایدگر چیزی جز همین مایۀفکری پستی‌آور نیست. من چنین نظری ندارم. فکر او همتفافته‌ای از عناصر گوناگون است. در او توانایی ترانسندانس وجود دارد و همین که این قدر ما با او درگیر می‌شویم، به خاطر این توانایی است.
 
پرسش دیگرتان این بود که: تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ به این پرسش هم، برای محدود کردن دامنۀبحث، پاسخ ساده‌ای می‌دهم: این بستگی به آن فکر فلسفی دارد. در میان کسانی که در زمانۀهایدگر بوده‌اند و با نازی‌ها ساخت و پاخت داشته‌اند، هستند چهره‌هایی مثل آلفرد بویملر که ما دیگر آثارشان را نمی‌خوانیم (مگر برای تحقیق تاریخی) و به حق چکیده و ثمره "فلسفه"‌ی آنان را همدستی‌شان با نازیسم می‌دانیم.
 
در مورد هایدگر قضیه پیچیده‌تر است. فلسفۀاو را نمی‌توان به گرایش سیاسی او محدود کرد. در آن امکان ترانسندانس وجود داشته است و نکته مهم این است که او آن مایه و توانایی را داشته که جزوِ تاریخ فلسفه شود. این به این معناست که وقتی دارید فکر او را تحلیل و عناصر آن را دسته‌بندی می‌کنید، او را با افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و نیچه می‌سنجید، یعنی او را سوار قطاری می‌کنید که ریل ویژه خودش را دارد، و آن همان ریلی نیست که قطار نازیسم و راسیسم از آن می‌گذرد.
 
و نیز پرسیده‌اید: چگونه می توانیم پیامدهای سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟ به این پرسش هم پاسخ جامعی نمی‌توانم بدهم، هم به خاطر نفس پرسش، هم محدودیت ناگزیر دامنۀگفت‌وگو. شیوه‌ای هرمنوتیکی تشخیص پیوندِ گزینشی است. پیوند یا "خویشاوندی گزینشی" اصطلاحی است رایج شده باعنوان یک رمان گوته (Die Wahlverwandtschaften). خود گوته این اصطلاح را از شیمی‌دانان زمان خود برگرفته. در آن هنگام فکر می‌کردند که وقتی مثلاً C در کنار ماده AB قرار بگیرد، اگر A پیوند خود را با B بگسلد و اتصالی با C ایجاد کند، این امر به نیرویی ناشی از پیوند گزینشی برمی‌گردد، یعنی در A گرایش به گزینش C قوی‌تر از گرایش به گزینش B بوده است.
 
مسئلۀ ما این است:
درک گرایش وجود اصیل "هستی و زمان" به نازیسم. به نظر من این گرایش واقعی است. یک "پیوند گزینشی" جدی میان این دو وجود دارد. اما در سال ۱۹۳۳ هم می‌شد "هستی و زمان" را به گونه‌ای دیگر خواند و تنافری را کشف کرد میان وجود "اصیل" و یک وجود تیپیک نازیستی. حتّا با دیدی اشراف‌مآبانه می‌شد به این تنافر رسید، مثلاً آن وجود اصیل را نجیب‌زاده تصور کرد، اما آن وجود تیپیک نازیستی را یک لومپن چاقوکش.
 
ما باید گرایش عمده را تشخیص دهیم، آن هم با تحلیل دقیق و منصفانۀگفتمان اصالت هایدگری و گفتمان اصالت نازیستی. هر مفهومی در محموعه‌ای از مفهوم‌های دیگری قرار می‌گیرد، برخی مفهوم‌ها را از خود می‌راند و با برخی دیگر همقطار می‌شود. خویشاوندی‌های گزینشی البته پویا هستند، یعنی در دوره‌های مختلف ثابت نمی‌مانند.
 
خوب، حالا پس از این توضیحات من به صورت شماتیک فرضیه‌ای را درپاسخ به پرسش شما مطرح می‌کنم. مفهوم A را در یک گفتمان سیاسی در نظر گیرید. در یک گفتمان فلسفی مفهوم B می‌رود جفت A می‌شود، یعنی با آن در یک زنجیره قرار می‌گیرد، از این طریق نیروی گفتمانی آن را تقویت می‌کند. شاید فیلسوف چنین چیزی نمی‌خواسته، شاید اصلا فکر نکرده که چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.گفتمان‌ها منطق خود را دارند. کار ما در تحلیل گفتمان بررسی دقیق پیوندها و خویشاوندی‌هاست. تناقض‌ها را هم باید با دقت ثبت کنیم. در نهایت می‌توانیم دربارۀ پیامدهای سیاسی یک نظریۀ فلسفی نظر دهیم. این شیوه از این نظر مهم است که فیلسوف معمولا فرمان سیاسی صادر نمی‌کند. پس کار اصلی ما این می‌شود که دریابیم در نبردهای زمانه مفهوم‌های او در جریان پیوندگیری‌هایشان چه گفتمانی را تقویت کرده‌اند.
  
ادامه دارد
 
در همین زمینه
از محمدرضا نیکفر

 منبع:

http://www.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354

نوشته شده در  جمعه 1391/01/04ساعت 22:34  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

 درد جانکاه غربت



متکلمین، عرفا و فلاسفهی اسلامی با گرایش نوافلاطونی در این رأی که انسان غریبهای است تبعیدی، وحدت نظر دارند، در این که انسان در یک معنویت آسمانی ریشه دارد و به شادی نمیرسد مگر اینکه راه آمده را در نوردیده، به جایگاه اصلی خویش باز گردد. اختلافشان اما بر سر تعریف رابطهی انسان و خدا، علت جدایی و نحوهی برگشت او به بهشت، و تعریف کامیابی است.

 
در این مقاله سعی بر این است که نشان داده شود کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه می‌داند − البته به نام خدا −  و تأکیدش بر شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می‌داند و تأکیدش به روی دل و به معرفت رسیدن آن است. فلاسفه درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی میشناسند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن آن است.
 
درد جدایی و کلام
 
تصویری که متون شرعی و کتب دینی از آدم میدهند یادآور موجود ضعیف، نازپرورده و بی ارادهای است که بیرون از حیطهی اقتدار خدا نمیتواند زندگی کند. خدایی هم که تصویر میشود پدر یا حاکمی است، که ارتباطش را با وابستگانش در یک خط عمودی تعریف میکند. به این معنا که او در قلهی هرم قدرت قرار دارد و دیگران به میزان اطاعتی که از او میکنند در قدرت، نزدیکش قرار میگیرند. بنابراین تمرد در قاموس شریعت کلمه‌ای است که بیانش مجازاتی سنگین به دنبال دارد. در این رابطه خدا برای اینکه رعایایش را زیر نفوذ خود نگاه دارد، برای آنها امکاناتی فراهم میکند که در آن عظمت او و ناتوانی ایشان ملحوظ است. مادامیکه رابطه بر اساس اطاعت و رعایت عظمت خدا تعریف میشود، ارباب و رعیت در نقش تعریف شدهی خود بازی میکنند، و رابطه به چرخش خود ادامه میدهد. اما وقتی نقش مورد نظر، به طور مثال به دلیل سرباز زدن یکی از رعایا از ادامه بازی، دچار وقفه میشود، ارباب یا خدا با تمام قدرت وارد صحنه میشود تا با شکستن ارادهی زیر دست، عامل وقفه را از میان بر دارد.
 
از آنجایی که در چنین روابطی تمنیات مادی حضوری پر اهمیت دارند، محرومیت و برخورداری از مواهب مادی بزرگترین عامل دردکِشی و کامیابی، در زندگی انسانی است. و شریعت، «درد غربت» انسان را در این قالب ترسیم میکند. به طوری که پیرو شریعت یاد میگیرد به شوق مواهب بهشت از نعمت زندگی در این دنیا بگذرد. به همین دلیل بهشت شریعت، بهشتی است پر از برخورداری شکمی و جنسی.
 
در رابطهای که شریعت از خدا و انسان ترسیم میکند میتوان دید خدا دیکتاتوری است که برای وابسته نگاه داشتن رعیت به خود، او را به یک زندگی نازپرورده آغشته می‌کند. نمی‌گذارد او برای یک زندگی سالم و پر مسئولیت که نتیجه در استقلال فرد میدهد تربیت شود. از این رو در داستان آفرینش تورات، آدم وقتی مجبور می‌شود روزیِ خود را از طریق کشت پر زحمت زمین به دست آورد به جای لذت بردن از کاشت و برداشت، و لذت از جذبهی استقلال، این همه را تنبهیی سخت تلقی می‌کند، آرزوی بازگشت به زندگی خود در «بهشت» را در دل می‌پرواند.
 
بنیاد شریعت بر اطاعت بی چون و چرا از فرامین و احکام الهی است، که یا در کتاب آمده، یا به صورت عرف جریان دارد. در چنین رابطهای یک سو اطاعت و برخورداری از آسایش و لذت قرار میگیرد و یک سو تمرد و رنجِ محرومیت از لذائذ. انسانی که در این چنین نظامی تربیت میشود، برای برخورداری از تنعم میبایست فاقد ارادهی مستقل و آزاد بار بیاید.
 
به این ترتیب آدمی که شریعت ترسیم میکند، در اعمالش پاداش و مجازات نقش مهمی دارد، نمونهاش رفتار آدم در داستان آفرینش است که وقت روبرویی با خدا، جسارت ندارد مسئولیت عملش را به عهده بگیرد. «گناه» را به گردن دیگری میاندازد. دیگر اینکه نمیتواند ببیند زندگی مستقلش در زمین شرف دارد بر زندگی پر از ترس و اطاعتش در بهشت.
 
در واقع میتوان دید انسانی که شریعت میپرورد موجودی است که بهترین صورت مثالیش آدم است: مردی نازپرورده، ترسو و وابستهی تمنیات که قدرت بریدن و کندن از سرچشمهی قدرت را ندارد. در خفا زنش حوا را دوست دارد و او را مادر جهانیان مینامد. اما در حضور خدا قدرت ندارد از او دفاع کند. چنین کسی اگر میخواهد به بهشت برگردد برای پیوستن به ذات قدرت و برخورداری از نعمات است. شریعت رابطه انسان و خدا را در قدرت، تنعمات شکمی، و جنسی تعریف میکند. اطاعت از خدا یا ارباب سبب تحقق این سه میشود و سرپیچی، محرومیت میآورد. محرومیت از تنعمات بزرگترین انگیزه درد کشیدن آدم است.
 
درد جدایی و عرفان
 
در عرفان درد انسان، جدایی از معشوق است و بهشت مکان و خاستگاه عشق. زمین مکان کثرت است؛ زندانی که جدایی عاشق و معشوق در آن رقم زده‌اند. و غریزه که اسباب تن سپردن به تمنیات را فراهم میکند، بزرگترین معاند به حساب میآید. نفس هم بخش خودبین و منفعت‌اندیش انسان است که او را در همه حال به سوی منافع کوتاه مدت سوق میدهد.
 
از این رو عارف با محروم کردن نفس در صدد اصلاح و تربیت این وجود معاند در خود بر میآید، تا جایی که بتواند سنگی را که دیوار بین او و معشوق است، چنان صیقل دهد که از آن نورِ وصال بدرخشد. بعبارت دیگر اگر چه عارف از سوی غریزه تشویق میشود با توالد و تناسل، اندوختن مادیات و چراندن شکم برای بقای خویش بجنگد، برای رسیدن به این خواستها دست به هر دسیسه و نیرنگی بزند، و از در هر رقابت و حسادتی در آید، اما با توسل به ریاضت و تمرین، خود را از آمیختن با نفسانیات باز میدارد. و پس از گذر از امتحانات سخت به غریزه خود میآموزد بقا را در حیطهای نوین تجربه کند.
 
سالک باور دارد با رها شدن از توهمات، به روشن‌بینی می‌رسد. بی غرض نگاه کردن، دشمنی نورزیدن و از خود به دیگری بخشیدن، نگران قحطی نبودن پیامدهایی است که این رهایی بدنبال دارد. و این رهایی سبب پیوستنِ بی واسطه‌ی عارف به حقایق میشود، حقایقی که درکشان انسان را از کینه ورزی و خشونت و جنگ بر سر نان و آب و موضوع جنسی و پول بی نیاز میکند. مضافا نتیجه در آفرینشی میدهد که بیرون از قلمرو غریزه است. از این رو عارف همه تاکیدش برای نجات از زندان ماده کوشش در پاک کردن دل است. عرفا تاکیدشان بر اطاعت مرید از پیر است. داستان پادشاه، کنیزک و طبیب غیب در مثنوی معنوی و قصه صورتگران چین و آینه پردازان گواه این مطلب است (رک به دفتر اول مثنوی).
 
درد جدایی و متون فلسفی متأثر ازجریان  نوافلاطونی
 
در فلسفهی اسلامی متاثر از فلسفه‌ی نوافلاطونی، انسان پرندهای آزاد ترسیم می‌شود، که در جوار سرچشمهی دانش و خرد زندگی میکند. دردی که او را میسوزاند و فریادش را در میآورد درد جدایی از این سرچشمه‌ی آگاهی، و زندانی شدن در میان کسانی است که توانِ فهمیدنِ حقایق را به شیوهی او ندارند.
 
در فلسفه‌ی نوافلاطونی، آنچه انسان را زندانی این ظلمت میکند لذائذی است که غریزهی زندگی برای گردش چرخهی آفرینش در انسان گذاشته. و برای گول زدن انسان و تن سپاری او به این چرخش، چشمش را نه تنها به روی رنجهایی که پیآمد تن سپردن به غریزه است، بسته، که آن امیال را خواستنیترین پاداش برای او جلوه داده است. به طوری که انسان به وقت غلبهی آن امیال بی چون و چرا از در اطاعت در میآید و تنها وقتی متوجه سقوط خویش در دام میشود که مجال پرواز از او گرفته شده است.
 
بهشتی که فلاسفهی نوافلاطونی ترسیم میکنند، مکانی است، که پرنده، فارغ از توهمات، مجال فهم حقایق را دارد . خدا همان سرچشمهی خرد ناب است که نزدیکی به او برخوردازی از سرچشمهی دانش و کمال را بدنبال دارد. از این رو درد فیلسوف، درد دوری از این سرچشمهی آگاهی است.
 
از این رو فیلسوف می‌کوشد با فراگیری علوم و تمرینهای مداوم، بر کوریی که غریزه بر انسان تحمیل میکند غلبه کرده، تدریجا به بهشت حقایق باز گردد.
 
در تبین مطلب بالا می‌توان مثالی از رساله ۴۸ از رسائل اخوان صفا آورد. در این رساله آمده است که نفس، معادل روح، حکیم غریبی است، که در عالم جسمانی، شهر غریب، به بلاهای جسد و فساد هیولی، زنی فاسد، دچار شده است. آن زن شبانه روز مشغول خوردن و نوشیدن است. لباس‌های فاخر میپوشد. در مسکن گران زندگی میکند. مرد حکیم از فرط عشقی که به او دارد همه تلاشش را بر آن میگذارد که زن را اصلاح کند. برای تحقق این امر او شب و روز به زن میپردازد. چنان در پرداختن به زن شب و روزش را میگذراند، که به کلی فراموش میکند که از کجا آمده، و قصدش از اقامت در شهر غریب چیست. (رک رسائل اخوان صفا جلد چهارم ، ۱۸۳).
 
ابن‌سینا نیز در رسالة الطیر، خاستگاه روح را مکانی قدسی میداند، که به نیرنگ صیاد به شوق دانه در دام، جهان ماده، افتاده است. غریزه سبب میشود پرنده در دام اسیر شود و گذشته خود را از یاد ببرد (دوبال خرد، ۳۱).
 
از دید فلاسفه اسلامی بی‌خبری و غفلت مادامی که فرد ندای هاتف غیب را نشنود، ادامه خواهد داشت. و صیاد هر آن در کمین او خواهد بود. تنها در صورت با خبر شدن و کسب کمالات است که روح بیدار میشود. بیداری هم معمولا با درد همراه است. از آن رو که فرد متوجه شرایط خود در زندان دنیا میشود و بر ناتوانی خود واقف میگردد، ملاقات با کسانی که پریدن را آموختهاند، او را به یاد آن دوران قدسی میاندازد. این در رسالهالطیر با نماد پرنده، دام و مرغانی که آموختهاند با بندی در پا به پرواز در آیند ترسیم شده است.
 
با استناد به فلسفه مشاء یادآوری یعنی فراگیری از حکما و بکار گرفتن تعالیم آنها سبب فزونی شوق در دل زندانی میشود. تا جایی که از یک طرف درک اسارت، غم غربت را در دلش افزون میکند و از طرف دیگر شوق بازگشت به خاستگاه و جمع شدن با یاران همگن قرار از او میرباید. تا آنگاه که با «یاران حقیقت» جمع شده قصد بازگشت به شهر زادوبوم خود میکند.
 
اخوانصفا و ابنسینا همانند بسیاری از فلاسفه اسلامی بر این اخوت و اتحاد یاران حقیقت همواره تاکید فراوان داشتهاند. هم ابنسینا خود حلقهای از یاران همدل را همیشه بر گرد خود داشته است، و هم اخوانصفا در چنین حلقهای بودهاند. آنها باور داشتهاند که تنها در صورت پیمودن مراتب کمال انسانی در جهت ملاقات با عقل است که مرغ روح آرام میگیرد.
 
همان گونه که ذکرش رفت فلاسفه اسلامی متاثر از فلسفه نوافلاطونی، راه برگشت یا پیمودن قوس صعود را کسب خرد و عمل بدان میدانند. و باور دارند فرد با ورزدیدن صداقت و خلوص در کار تکامل خود، مرتبه به مرتبه از تاریکی که به او بر اثر زندگی در زندان ماده افزوده، کاسته میشود. و نزدیکیش به عقل کل و درک حقیقت چنان بر روشن بینی و حکمت او میافزاید که توان دیدن آینده را مییابد.
 
به این ترتیب میتوان دید که کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه، به نام خدا میداند و تاکیدش به روی شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق میداند و تاکیدش به روی معرفت و هشیاری دل است. فلاسفه اما درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی میدانند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن عقل است.
 
مراجع
 
ابن‌سینا، احوال‌النفس، تصحیح الاهوانی، بیروت ۱۳۷۱ قمری.
ابن‌سینا، رساله‌نفس، تصحیح عمید، تهران ۱۳۳۱ شمسی.
ابن‌سینا، حی‌بن‌یقظان، تصحیح امین، قاهره ۱٩۵۲ میلادی.
ابن‌سینا، قصیده‌العینیه، تصحیح غلامحسین صدیقی، تهران ۱۳۳۲ شمسی.
شکوفه تقی، دو بال خرد، تهران، ١٣٨١ شمسی.
ابوالفتوح رازی ، تفسیر روح‌الجنان، ج. ۷-۱٠ تهران ۱۳۸۵ قمری.
رسائل اخوان‌صفا، ۴ جلد، بیروت ۱۳۷۶ قمری.
جلال الدین محمد رومی، مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، تهران ۱۳۶۳ شمسی.
............................
شکوفه تقی منبع:
http://radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045

نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 16:52  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
زنده به گور شدن زن افغان توسط شورای علما

سهم رجال شوراي علما از مردانگي اندام مردانه، محاسن بلند و موهاي زاید صورت که موهبت مادر زادي ست می باشد و اين افتخار کمي نيست براي اينکه کوس خلافت خداوند بر روي زمين را براي حمايت از «کرزي» يا «ملا عمر» را به صدا درآورند. شورا علما با بيانيه هاي طالباني شان حدود پانزده ميليون زن را براي يک عمر زنده به گور مي کنند و با نهادينه کردن و باز توليد فرهنگ تبعیض آمیز و جاهلي شان نسلهاي آتي را نيز به جهل مضاعف سوق ميدهند.

اين شورا در بيانيه خويش که مورد تاييد «کرزي» نيز قرار گرفته است مي گويد: «در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع مي‌باشد و نيز قواميت از آن رجال است".»  و نيز به عنوان بخشي از "وجايب و مکلفيت‌هاي" زنان و دختران تاکيد کرده، اجتناب آنها از "اختلاط با مردان بيگانه در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي، مانند تحصيل، بازار، دفاتر و ساير شئون زندگي" و همچنين "اجتناب از سفر بدون محرم شرعي" را جزو دين خودشان معرفي مي کنند. اگر حکم خدا اين بود چرا اين «شوراي علما» در اين ده سال سکوت مرگبار بر دهان زده بود و ابلاغ و اجراي آن را تعطيل کرده بود؟ اين شورا زنان يک ملت را موجود دست دوم در مقابل مردان معرفي کرده و خوشبختانه اعضاي آن چون اندام مردانه و ريش دارند مي توانند، دين خدا را کشف کرده و بشر گمراه را به سوي بهشت تک جنسيتي سوق داده، و بار ديگر به دوست و دشمن ثابت کردند که نه عارفان به محتويات دين خدا بلکه تشنگان شهريه خويش اند. اين موجودات با ملا عمر که برگزيده يک زن پاکستاني« بوتو» بوده و يا با کرزي که هر روز دست چندتن از زنان خارجي  مي فشارد مشکلي نداشته و  نيز با وزير شدن يک دختر در پاکستان «حنا رباني» حرفي ندارند ولي براي ترقي، تلاش، علم و کمال زنان مسلمان زاده افغاني محدوديت صادر مي کنند و دين را به نفع طالباني شدن و رضايت خاطر استخبارات پاکستان دستکاري مي کنند. شوراي علما با صدور بيانيه اخير و فتواي قبلي شان عليه اعتصاب غذاي خانم «سيمين بارکزي» ثابت کردند که براي آنان فرقي نمي کند که اميرالمومنين منصوب امريکا يعني «کرزي» باشد يا منصوب پاکستان يعني « ملاعمر». آنان دو خط قرمز دارند، 1- مبادا دين آنان به خطر بيفتد يعني مردانگي آنان تحريک شود 2-  مبادا شهريه شان از دستگاه حاکمه قطع گردد.

از نظر آنان به بيابان رفتن هر روزه­ي دختران پيامبر خدا« دختران شعيب» براي شغل چوپاني و همسر پيامبر ام المومنين«حضرت عايشه» براي هدايت مسلمين و مادر پيامبر حضرت«مريم» براي تولد عيسي (ع) و حکومت يک زن قرآني حضرت «بلقيس» بر کشور «سبا»  و سکونت بدون شوهر زن پيامبر حضرت «هاجر» در مکه و پيدا کردن روزي براي بزرگ کردن «اسماعيل» توسط او موردي ندارد چون اين عالم نمايان نمي توانند قران را خوب بخوانند ولي کار و تحصيل ميليونها زن و دختر افغانستان، دين اين موجودات را با خطر مواجه ساخته و اندام مردانگي شان را تحريک مي کنند.

فراموش نکنيم در همين قراني که اينان از درونش احکام «طالباني» بيرون مي کشند يکي از  سه زاويه «زر» «زور» و «تزوير» يا « تيغ»،«طلا» و «تسبيح» مثلث شومي که به جنگ حقيقت رفت و با پيامبري چون «موسي» نبرد نمود «بلعام» سرشتان معرفي شده و افراد چون او را همين قران به سگ تشبيه مي کند« مثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يلحث او تترکه يلحث» و هنر او را پارس کردن مي داند: خداى تعالى درباره شخصى، كه مفسران او را بلعم باعورا ناميده اند، مى فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ(175) وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلى الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ  يَتَفَكَّرُونَ»(176)  ترجمه: خبر آن كس را كه آيات خود را به او داديم و او خود را از آنها بيرون كشيد و در نتيجه شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان گشت، بر مردم تلاوت كن. اگر مى خواستيم بوسيله آن آيات، او را رفعت مى بخشيديم ولى او خود را به زمين چسبانيد و از «خواست دل و هواي نفس» و جهل پيروى نمود. مثل اين انسان مانند مثل سگ است كه چه آن را برانى و چه به حال خود رهايش ‍ كنى، از عطش زبان بيرون آورد. اين، مثل قومى است كه آيات ما را دروغ پنداشتند. اين قصه ها را نقل كن شايد آنها تفكر كنند.

همين قران آن دسته از«عالمان دين» را که از درايت آسماني و عقول خدا داني و درک و درد همنوعان و زنان و مردان بي بهره اند،  به «الاغ» تشبيه مي کند، الاغي که هنرش کشيدن قشر و ظاهر کتب آسماني هست نه فهم محتواي آن « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا ? بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ »(جمعه:5).

علم چندان كه بيشتر خوانى

چون عمل در تو نيست نادانى

نه محقق بود نه دانشمند

چارپايى بر او كتابى چند

آن تهى مغز را چه علم و خبر

كه بر او هيزم است يا دفتر 

خيلي وقت هست که طبل عربستاني شدن افغانستان به منظور انهدام فرهنگ، تمدن و هويت افغاني و فرو رفتن در کام سلفي گري به صدا در آمده بود چيزي که امروزه شاهدش هستيم و مي رود که در آينده به صورت کامل افغانستان را فرا گيرد. 

افغانستان کنوني کشوري هست که هويتش با ترياک، ترور، انتحار، گدايي، عقب ماندگي فرهنگي، خرابي، بيسوادي وجهل، نبود امکانات، زن ستيزي، سنگسار، گوش و بيني بريدن، فتوا و خشونت به جهان معرفي شده است، هويتي که محصول شعارهاي افراطي و جنگ و خونريزيهاي داخلي و ظاهرا ديني و طالباني بوده است. افراد اين کشور مردانه، مورد تحقير ساير کشورها بوده و بدتر از همه اين که «افغان بودن» جرمي هست که در کشورهاي همسايه مشهود مي باشد و کشورهاي مسلمان همسايه به آساني به اتباع و حتي مقامات افغان «ويزا»ي ديدن و درمان بيماريها و اقامت در کشورشان را نميدهند، مگر اينکه رابطه خاصي داشته باشد. در چنين کشور منفور با هويت مردانه، زن بودن جرميست مضاعف.

خشم خداوند وقتي بر ملتي چون افغانستان ببارد عقول  و فهمهاي آن ملت را اسير  افرادي چون شوراي علما مي کند، مجموعه ي که هر روز به شکلي در آمده و مملکت را به سويي سوق مي دهند. عالمان نمايان جاهل کشور ما، سي سال هست که با تفکرات اخواني، وهابي گري، طالباني و ديوبنديسم برايشان گرسنگي و نابودي هزاران انسان در فقر مطلق درد آور نيست ولي شغل سالم، تحصيل و مسافرت زنان، دين موهوم آنان را به خطر مي اندازد. بيانيه اخير نشان داد که عده از اعضاي اين شورا از جنس همان طالباني هستند که يک روز در «قطر» مستقيم با خارجي ها دست نوکري  مي دهند و يک روز با «عمامه» رييس شوراي صلح و «پرفيسور» دين را که از جنس خودشان هست انتحار مي کنند که انتحار کننده به ظاهر، طالب دين و فرستاده اميرالمومنين ملاعمر بود. افغانستان کشوري هست که بخشي از سرنوشتش به دست افرادي «ريشمند» مدعي دينداري و نه « انديشمندان عارف به دين»، افرادي چون شوراي علما در عيان و نهان رقم مي خورد. علماي که آگاهانه يا نا آگاهانه عامل استخبارات خارجيان از بيرون و هوا و هوس و جهل از درون هستند. عقل يک ملت اسير افسون اينچنين افرادي بودن که ياد آور سحره فراعنه هستند، کم عذابي نيست.

بي دليل مارکس نمي گفت«دين افيون هست» چرا که کليساي قرون وسطاي اروپا هم همين مشرب را داشتند و با حقوق، آزادي مردم دين را در تضاد قرار مي دادند و اينان نه براي وصل کردن خدا و خلق اند که براي فصل و جدايي اند. بي دليل نيست که ملت افغانستان از چاه عذاب خداوند در قرن بيست و يک نمي تواند خويش را بيرون نموده و راهي به سوي رهايي بگشايد، عقل و عاطفه ملت خدا باور افغانستان سالهاست که اسير افرادي به نام طالب، ملا، مولوي هاي اند که نه فرشتگان رحمت از سوي خدا، بلکه، ماموران و ملائکان جهنم جهل، جمود، تحجر، عقب ماندگي و انحطاط مي باشند. اگر خدا را آن گونه که عارفان توصيف کرده اند که « خدا، مرکز مهر ومحبتها، آگاهي ها و آزادي ها، شادي و طرواتهاست» عالم نمايان اينچنين در حقيقت سد کنندگان راه رسيدن به  بهشت آزادي، آزادگي و فهم يک ملت بوده و مصداق«  يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ» (انعام.116)هستند.

سالها و قرنهاست که يک ملت از عالم وعامي و حاکم و حکيم در شهر و روستا و در تلويزيونها و منابر، دهن بين همين موجودات شده اند. وقتي که يک ملت و حاکم آن ملت، براي بقا بر حکومت خويش اسير اينچنين موجوات بيگانه با منطق و خرد و از درون مسخ شده گردد و شوراي علمايش نماد شوراي جهلا گردد، اين ملت چطور مي تواند راه سعادت را بپيمايد؟

شوراي علما، خواسته ناخواسته، سطحي نگرانه و شتابزده، بيانيه ي را امضا کردند که محتواي آن توهين به حقيقت اسلام، تعاليم قران، خلاف مقصود خدا و تحقير کننده مقدسات بوده و آتشي هست که بر دين خدا افروخته شده و بدتر از قران سوزي در بگرام مي باشد. اين بيانيه تخدير کننده عقول مبتکر و با بصيرت و توهين به شعور يک ملت متکثر و تحريف دين و آيين اسلام و  فرهنگ دير پا و نصف جمعيت افغانستان و مادران آينده يک مملکت هست. منتشر کنندگان اين بيانه ها به دور از ژرف نگري و معرفت دقيق ديني، با قضاوت طالباني عوامانه مي خواهند يک ملت را با نبرد به خدا برده و در سطح جهان اثبات کنند که دين، تخدير کننده يک ملت هست و اسلام دين خشونت بوده و در اسلام زنان حقوق  ندارد و دين اسلام جز چند لفظ تعارفي معنويي که نمود بيروني ندارد براي زنان ارزشي ديگر قايل نيست.

تاييد چنين بيانيه هاي خلاف اسلام و قانون اساسي از سوي حکومت که خود را مجري قانون اساسي مي داند، يعني استبداد، يعني ملت افغانستان، بايد براي هميشه در جهنم فرهنگ و قانون تاريک طالباني بسوزند و دارندگان اندام تناسلي مردانه نزد خدا با ارزشتر هست و فقدان اندام تناسلي فوق در مورد زنان باعث مي شود آنان موجودات دست دوم و آفريده شده از «دنده» کج مردان و اسير و برده آنان باشد و زن موجودي باشد زنده ولي «يک عمر محبوس در گور بزرگتري به نام خانه» و «برده» ي باشد براي مرد. و واضح هست که اين بيانيه ها نه حکم خدا هست که حکم استخبارات بوده و براي وصلت جناب کرزي با ملا عمر وضع شده نه پيوند مردم با معارف دين.

منبع

: http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/03

/06/3193.html

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/24ساعت 12:15  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
قران سوزیهای ملا عمرهای امارت جاهلی

 افغانستان را نباید از یاد برد!

زانکه از قــرآن بسی گمره شدند
زین رسن قـــومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چــون تو را ســـودای سر بالا نبود

پاکستانیها و عربها شاید برای ما خوابهای دیگری دیده باشند تا با تحریک احساسات دینی در میانه  ماهی مقصود را بگیرند، اما راجع به آنچه که بازگو کننده درد فرهنگ جامعه ما مربوط می شود چند مطلب زیر را می توان برشمرد:

1- سهم مردم افغانستان از قران نه عقلانیت، اخوت، پیشرفت، فخر زمین و زمان شدن هست بلکه، فقط احساسات و کشتن و کشته شدن و تخریب و یرانی هست لا غیر. بین فرهنگ جاهلی موجود ما افغانها و قران سنخیتی و جود ندارد.

اکثر ملاها یا ملاعمر سرشتان کشور ما،  در طول سی سال آنقدر خون مسلمان را حلال کردند و مجاهد و طالب خون آشام تربیت کردند که کشور را به چند قرن عقب بردند. و از همه بدتر با نابودی فرهنگ و تمدن و پیشینه این کشور توسط ملا محمد عمر آخوند امیرالمومنین افغانستان که برادر تمامیت خواه و ناراضی کرزی فرصت طلب، صورت گرفت هر روز فرهنگ جاهلی طالبان باز تولید می شود. کشورهای مسلمان و غیر مسلمان خارجی وقتی قیافه یک افغان را می بینند در دل آنان را موجودات عقب مانده و شبه انسان می بینند که از کرزی تا هر وکیل چشمش به وطن فروشی و جیب مردم هست می باشند و آنان از همین رهگذر رشوه دهی و تریاک بارزترین صفت افغانها می دانند.

2- چرا حکمتیار و ملا عمر هنوز زنده هستند و مهمان قطر و پاریس و برلین و واشنگتن ریشهای پیشاوری شان را چرب و خضاب می کرده و بیانیه ئ طرح چند ماده ی برای برگشت دوباره به دوران راکت پرانی به شهر کابل و  تشکیل دوباره «امارت جاهلی» در افغانستان به نام دین خدا بر مردم ما مسلط سازند؟ سوالی هست که هنوز پاسخی داده نشده.

3- هر دو جنبش قرانی و قرانسوزی، با احساسات مردم سرکار دارند و می کوشند خردگرایی را تضعیف کرده و از عواطف انسانها استفاده ابزاری نمایند. هر دو جنبش از سلطه ملا عمر و طالبان سود کامل می برند. پیامبر فرمود: «رب تالی القران و القران یلعنه» بسا قاریان و حامیان قران که قران لعنت شان می کند و لعنت قران هم بد بختی و جهل و آه و حسرت و سوز و گداز برای یک ملت یا یک فرد هست روزی که ما به ظاهر افغانها داریم همین هست و با جهاد، شهادت و انتحار هر روز از عقلانیت دورتر می شویم. رسول اکرم فرمود:« کمرم را دو طایفه شکستند؛ دانای هتاک و جاهل رهرو». چند روزي دلهايمان از سوزاندن قران در بگرام  به درد آمد و از هتك حرمت قرآن كريم سخت بر آشفتيم . طبيعي است هر مسلمان معتقدي از چنين اقدام موهني به شدت منزجر است و تحمل چنين رفتار ناشايستي را ندارد . گرچند فرمانده ناتو و اوباما عذر خواهی کرد ولی باید برای معالجه مظلومیت دین  چاره اندیشی واقعی کرد نه واکنش احساسی صرف به خرج داد.

 در واکنش به عمل سوزاندن قران، رگ هاي غيرت خيلي ها از اين بي حرمتي متورم شد و ناله ها از بسياري از مسلمانان برخاست و فرياد وا اسلاما و وا قرآنا از گوشه و كنار به گوش رسيد و  در تظاهرات کابل و چند شهر افراد زیادی کشته شدند که ميتوان دلخوش بود كه عشق به قرآن در دلهاي مسلمان زادگان زنده است البته بايد حواسمان جمع باشد تا آنها كه نانشان در آشوب و فتنه است مسئله را به اختلافات ديني و مذهبي نكشانند .

در کنار بستر حریر رهبران مدعیان دینی قران و اسلامُ امروزه  هزاران زن و طفل از سرما و گرسنگی و سرما جان می دهند کسی دم بر نمیاورد ولی در این طور مواقع همه با تحریک احساسات دینی مردم را به کشتن وا می دارد تا روزی شان که به کشورهای خارجی بسته هست قطع نشود.

4- شعار قرآن سوزي يك افسر امریکایی فريادمان را به آسمان ميبرد ولي سالهاست كه در اطرافمان اسلام سوزي ميشود و حريق مفاهیم عقلانی و معرفتی دين رسول خدا را گرفته است و صدايي از كسي بلند نميشود و اگر هم ميشود با چوب و تازيانه خرافات و تك صدايي  پاسخ داده ميشود ؟ راستي قرآن سوزي آن  نادان مسيحي خطرناك تر است يا اسلام سوزي منادیان دین متعصب ؟  قرآن سوزی را خود ما به بیگانگان یاد دادیم زمانیکه طالبان مزدور وارد مناطق تازه وارد می شد قرآن و مساجد آنها را آتش میزدند اینها فکر میکردند خود شان از قرآن بالاتر است الان طرفداران همین گروه متحجر و مزدور مدافع قرآن شده است عجب دنیای است؟

امروز رفتارهاي طالباني بيشترين لطمه را به پيكره اسلام وارد نموده اند. كشتار زنان و كودكان و سربریدن افراد بيگناه در اثر حملات انتحاري توسط كساني كه خود را منتسب به گروه هاي اسلامي ميكنند در عراق و افغانستان و پاكستان و ديگر نقاط جهان چهره اي زشت از اسلام به نمايش گذاشته است. رد پاي گروه هاي تند رو اسلامي در اقدامات تروريستي مانند فاجعه 11 سپتامبر لطمات جدي به عزت و اعتبار مسلمانان وارد نموده است .

5- سوالهای که باید پرسید و پیرامون آن باید تامل کرد این است که، آیا اگر فقط کاغذ قرآن توسط یک بیگانگان با دین و یا افراد جاهل و یا مزدور سوزانده شده، اما اگر محتوای قرآن و ارزش­ها و دستورات آسمانی آن مورد تعرض و سوء استفاده قرار گیرد و قرآن ابزار و وسیله­ای برای زیر پاگذاشتن آن ارزش­ها و دستورات قرار گیرد و به نام قرآن، کرامت انسان­ها، آزادی، حقوق و آبروی آنها و نیز منازل اهل قرآن و مروجان حقایق قرآن که سال ها برای تحقق آرمان­های قرآنی رنج­ها و زندان­هایی را متحمل شده­اند، مورد تعرض و تجاوز و تخریب قرار گیرد نباید محکوم گردد؟ مگر گناه «قرآن ابزاری» کمتر از «قرآن سوزی» است؟ آیا وقتی طالبان در طی چندین سال اطفال بی گناه و زنان و مسافران را با عملیات انتحاری و غیره کشته اند کمتر از قران سوزی هست؟ آیا  انتحار در زیارتگاه ها و مساجد و تکیه خانه ها که قران و کتابهای دینی هست قران سوزی نیست؟ یا در عمامه منتسب به پیامبر یک منادی صلح کشته شود و اسلام را خشن و دشمن حقوق بشر و عامل عقب ماندگی معرفی کردن قران سوزی نیست؟ آیا تکفیر کردن مسلمانانی که مخالف طالبان هست قران سوزی نیست؟ ایا مثله کردن و گوش و بینی بریدن و اسید پاشیدن بر صورت دختران و زنان قران سوزی نیست؟ آیا حمله انتحاری کردن در مراکز عمومی و مسموم نمودن اطفال محصل قران سوزی نیست؟  وقتی قتل عام هزاران نفر توسط طالبان از اهالی این شهر و ساکنان بامیان ویکاولنگ را مطالعه می کنیم جز قران سوزی نام دیگری می توان بر آن نهاد؟ وقتی آثار باستانی بامیان که جزء مقدسات سایر ادیان هست منهدم می شود جنایت نیست؟

آیا مگر خوارج با تفسیر خشن  و خشک  خلیفه چهارم «علی»  را نکشتند؟ خوب است به گوشه ای از تاریخ اسلام توجه کنیم و ببینیم حضرت امیر(ع) با سیاست شیطانی قرآن ابزاری در جنگ صفین چه برخوردی نمودند. در زمان امیر المومنین علی ع هواداران معاویه هنگام شکست از سپاه   حضرت چاره شان را در قران بر نیزه کردند دیدند و مسلمانان احساسی از نبرد با معاویه دست برداشتند حضرت امیر  فرمود قران آنان خط و نوشته ی بیش نیست ولی آنان که اهل ظاهر بودند شمشیر بر خود حضرت امیر کشیدند و عده ی از آنان که حافظ قران بودند خوارج شدند و ابن ملجم هارا تشکیل دادند از آن زمان تا کنون اسلام ابزاری برای بر افروختن عواطف و احساسات و موج سواری عده ی شده است و با همین سلاح طالبان و القاعده و انسانهای نابهنجار روانی این تفسیر به دور از حکمت را از اسلام برای رسیدن به مقاصدشان ارائه دادند.

در قرآن سوزي، ظاهر قرآن مورد اهانت و تجاوز قرار مي گيرد ولي در «قرآن ابزاري» باطن و حقيقت و شخصيت قرآن مورد هتک و سوء استفاده قرار خواهد گرفت. در قرآن سوزي ضربه اي به آبروي قرآن وارد نمي¬شود، ولي در سياست «قرآن ابزاري» به آبرو و حيثيت معنوي و الهي قرآن ضربه شديدي وارد مي¬شود و نسل جوان و فرهيخته را روز به روز از قرآن و ارزش¬ها و حقايق آن دورتر مي سازد همین قران آسمانی ما مسلمانان به ما معتقدان با زبان رسا می فرماید« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسوبو الله عدوا بغیر علم»( ای مسلمانها حتی آنان که غیر خدا را می پرستند دشنام و توهین نکنید زیرا آنان از روی جها و انتقام به مقام حقایق دینی خدا را توهین می کنند،) آیا ما مسلمانان به همین آیه شریفه عمل کرده ایم؟ از آن بالاتر حتی ما مسلمانان در درون خویش به مقدسات هم  به بهانه بحث های مذهبی توهین نمی کنیم؟ تلویزیونهای دینی ما به مقدسات سایر مذاهب داخل اسلام (شیعه و سنی) مگر توهین نمی کند و به مخاطبین درس توهین خواسته و نا خواسته نمی آموزد؟

قران کریم خودش می فرماید:« نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ما قران را فرستادیم و خود ما نگهبانش هستیم. قران هیچگاه در معرض خطر نابودی قرار نمیگیرد ولی از محتوای قران بارها در تاریخ توسط افراد و جرایانات سوء استفاده شده است که باید نگران این موضوع باشیم و  آشکارترین مصداق این سوء استفاده و سوء فهم از دین و انحراف آشکار القاعده و طالبان هستند که متاسفانه با شعارهای به ظاهر احساسی بر موج عواطف ملتها سوار می شوند.

6- اگر احترام غیر مسلمانان به قرآن کریم به عنوان کتاب مقدس مسلمانها از وظایف انسانی و اخلاقی آنها است، وجایب و مکلفیت مسلمانها در برابر قرآن کریم کتاب مقدس خود شان چیست؟ بدون تردید هر مسلمانی در جهان اعم از عالم دینی و آدم عامی مسلمانان پاسخ این پرسش را میداند که عقلانیت و فهم و عمل به قرآن نخستین وجایب و فرایض آنها را در برابر این کتاب مقدس تشکیل میدهد.

از سه شنبه دوم حوت 1390 خورشیدی (21 فبروری 2012) نخستین روز تظاهرات مردم در بیرون فرودگاه بگرام تا روز شنبه ششم حوت در ولایات مختلف بنام دفاع از قرآن کریم ده ها نفر کشته و زخمی شدند. اما پرسش اصلی این است که چنین روش دفاع از قرآن کریم توسط پیروان آن تا چه حد بر آموزه ها و تعالیم این کتاب مقدس آسمانی انطباق دارد و تا چه حد بازتاب دهنده ی عمل این مظاهره چیان مسلمان بر مبنای احکام قرآن است؟

پاسخ به پرسش بالا در قرآن روشن است. قتل یک انسان و قتل یک مسلمان از روی عمد و بدون حکم محکمه نه تنها حرام و نامشروع است، بلکه گناه عامل و مرتکب چنین قتلی به حدی سنگین و بزرگ است که قرآن او را قاتل تمام بشریت میخواند. او بر مبنای حکم قرآن مورد لعنت و غضب خدواند قرار می گیرد و برای ابد در آتش سوزان جهنم می سوزد.

(من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیاالناس جمیعا. سوره مائده آیه 32) (و من یقتل مؤمناً متعمداً فجزاوه جهنم خالداً فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعد له عذاباً عظیما. سوره نساء آیه 93)

با توجه به این احکام قرآن در دوآیه ی بالا، آیا تظاهرات مردم در افغانستان بنام دفاع از قرآن که به قتل و جراحت ده ها تن انجامید عمل نامشروع و ناجایز در مخالفت و تعارض با قرآن نیست؟ اما چرا بنام دفاع از قرآن و پیروی از قرآن عملی انجام میشود که با قرآن تعارض دارد؟

7- پرسش دیگری نیز به پاسخ نیاز دارد:

تفاوت قرآن سوزی غیر مسلمانان کافر امریکایی در بگرام با قرآن سوزی طالبان مسلمان در مسجد مسلمانان چیست؟

 طالبان روز 28 اسد 1389 با حمله انتحاری در مسجد ناحیه دوم شهر فراه، جمعه هفدهم میزان 1389 با حمله انتحاری در مسجد جامع شهر تالقان، پنجشنبه 23سرطان 1390 با حمله انتحاری در مسجد قندهار، یکشنبه پانزدهم عقرب 1390 با حمله انتحاری در نماز عید قربان در حسن تال بغلان، جمعه هژدهم قوس1390 با حمله انتحاری در مسجد غازی آباد کنر، و... ده ها نفر را به قتل رساندند و ده ها جلد قرآنکریم را در آتش انتحار و انفجار خود در این مساجد سوختاندند.

اما چرا شماری از مردم در شهرها و ولایات علیه قرآنسوزی امریکایی ها بنام دفاع از قرآن به کوچه و خیابان می برآیند و حتا تعدادی از نمایندگان مردم در پارلمان به عنوان مدافع قرآن گلون پاره میکنند و از جهاد علیه امریکاییان سخن میگویند، اما در برابر قرآنسوزی طالبان سکوت میکنند؟ و چرا این طالبان قرآن بدست بنام پیروان قرآن و حافظان قرآن، حتی حرمت قرآن را در مساجد نگه نمیدارند و از سوزاندن قرآن و ریختن خون مسلمانان در مقدس ترین مکان عبادت خداوند دریغ نمیکنند؟ پاسخ این پرسش ها چیست و رفتار مسلمانانی که بنام دفاع از قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند در کجا ریشه دارد؟

بعضی از تحلیلگرانی که در این روزهای اخیر به ریشه یابی تظاهرات مردم در واکنش به قرآنسوزی امریکائیان پرداخته اند فقر و بیکاری را عامل این اعتراضات تلقی میکنند. به باور آنها ده سال حضور غربی ها و صرف ده ها ملیارد دالر برغم وعده های زیاد در ایجاد تحول و تغیر هیچ تحولی را در زندگی آنها نیاورد و مشکل فقر و بیکاری آنها را برطرف نساخت. آنها نارضایتی و عقده های متراکم شده ی خود را از دولت فاسد و نابکار و حضور حامیان غربی شان به بهانه ی دفاع از قرآن در برابر قرآنسوزی امریکائیان در کوچه و خیابان نشان دادند.

بعضی از نقش طالبان و مخالفان دولت در این تظاهرات سخن میگویند که گویا دست آنها در عقب این خشم و اعتراض مردم قرار دارد. شاید عوامل مذکور بخشی از پاسخ به پرسش های بالا باشد. اما پاسخ اصلی را باید در این گفته ی مولانای بلخی رومی جستجو کرد که:

ما ز قران مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

بیماری جهل و نآگاهی، فقر فرهنگی و سیاسی، ضعف در خردورزی و عقلانیت، ناتوانی های اقتصادی و اجتماعی و بیشتر از همه جهل و بی خبری از آموزه ها و احکام قرآن، انگیزه و عامل اصلی در رفتار افراد، اقوام و جوامع مسلمانی است که بنام قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند. دقیقاً مصداق این قول مولانای بلخ:

مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چـــــــــون ترا سودای سر بالا نبود

 برگرفته شده از:

http://www.koofi.net/index.php?id=4019

http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/02/27/3185.html

*****************************

استفاده ابزاری از قران توسط همسایگان

جهت تحریک احساسات افغانها

بازداشت فردی حین سوزاندن قرآن در قندهار!!

 





ارسال به شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها و دیگر سایت ها  ارسال به دیگران

یک فرد حین سوزاندن نسخه ‌های قرآن‌کریم و آتش زدن قبرها در شهر قندهار، بازداشت شد.

توریالی ویسا، والی قندهار روز شنبه در یک کنفرانس خبری به خبرنگاران گفت که این فرد زمانی در قبرستان عرب‌ هایی که در اثر بمباردمان هوایی نیروهای امریکایی چند سال قبل کشته شده اند، بازداشت شد که نسخه‌ های قرآن‌کریم را بالای این قبرها گذاشته و با پاشیدن تیل قصد به آتش کشیدن آنها را داشت.

والی قندهار افزود که این فرد، به دستور دشمنان کشور می خواست با این کار حساسیت مردم را برانگیخته و زمینۀ تظاهرات خشونت آمیز را فراهم کند.

آقای ویسا همچنان گفت که به نیروهای امنیتی وظیفه سپرده است تا این قضیه را بصورت جدی پیگیری کرده و سازمان‌‌دهنده‌ های اصلی آن را بازداشت و به پنجه قانون بسپارند.

در این قبرها عرب‌ های دفن می باشند که حین سقوط دولت طالبان در بمباران نیروهای هوایی امریکا کشته شده اند.


نظرات بینندگان:

>>>   این isi پاکستان تمام برنامه هایش تمام شده اتش زدن قران مجید ومساجد کار همیشگی ان است از ساده گی وعقب ماندگی هموطنان ولایات جنوب ما سواستفاده میکند ...هوشیار ! خبردار! که پاکستانی بیگانه است


>>>   حا ل با ید وشاید مردم قند هار بخصوص ودیگر مردم در شهر های بزرک افغانستان دست به تظاهرات بزنند وعاملین این حرکت را مورد نکوهش قراربدهند که مسلما طا لبان اند
از جانب دیگر فرد دستگیر شده خودرا یکی از عاملین ای اس ای دانشته وابراز داشته که از جانب یک تن از افسران ای اس ای دستور گرفته تا این کار را انجام بدهد . اقای کرزی برای وطندارانش چگونه سکوت اختیار می نما ید . با ید مردم ر ا به تظاهرات بدون خشونت دعوت نما ید وخودش در پیشا پیش تظا هر کننده گان از قران دفاع نما ید . اگر واقعا مسلمان است در غیر ان در این گونه دسیسه ها شخصا دخیل است . زیرا هر با ریکه کرزی به پاکستان وطن دومش سفر نموده است چند ی بعد در کشور عزیزمان یک حادثه نا بخشودنی راه افتیده است .
ک.م از کابل

منبع:
http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=33397

نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 13:0  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

طالبان و چرخش از اسلام به سوی اسلام آباد

 آخوندها کتب و احادیث تخدیر کننده در سرزمین ابن سینا و سید جمال.

 (ضرورت خرافه زدایی از دین):

دو چیز انتها ندارد و لا یتناهی است، یکی‌ کهکشان و دیگرش حماقت مردمان. در قسمت کهکشان صد در صد مطمئن نیستم. (آلبرت اینشتین)

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

ابوالسعید ابوالخیر

امروزه حکومت مردم گریز کرزی قبله اش طالبان شده است و بیش از هر زمانی دیگر در پی امتیاز دادن به طالبان و حکمتیار می باشد تا تیم حکومتی منافعش تامین شود و طالبان هم قبله اش استخبارات «اسلام آباد» است. از زمانی که محور فرهنگ اسلامی در افغانستان به سوی اسلام آباد تغییر یافت و مجاهدین افغان از این مکان سازماندهی شدند که با قوای روس و دولت کابل بجنگد و کشورهای خارجی و القاعده و اعراب به حمایت این سپاهیان خداوند شتافتند، نزاعهای قومی، حزبی و گروهی در افغانستان شتاب گرفت و کلاه پکول، عمامه، ریش، زن ستیزی و مبارزه با مظاهر تمدن و افراطی گری و بعدا احکام طالبانی همه یکی پس از دیگری بلای دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ افغانستان شد و مکتب دیوبندیسم دیوی شد تمدن سوز و افغان کش، دیوی که نه به وحدت ملی افغانستان رحم کرد نه به زن و کودک افغانی و نه به نمازگزاران تکه تکه شده در عملیاتهای انتحاری نه به مجسمه های بی گناه بودا و نه هزاران شهروند مزار شریف و... این روزها زمزمه بازگشت طالبان و حکمتیار و سازش طالبان با دولت طالب محور کرزی و صحبت از گفتگو با آنان در قطر و عربستان و ...هست، آنچه که در توان ما هست صحبت از فرهنگ طالب پرور کشورمان می باشد که عامل درونی و بستر شکوفایی نیروهای خرد ستیز چون طالبان را فراهم می کند. کشور ما که روزگار مهد خردباوری، اعتدال و مهد پرورش مردان خرافه ستیزی چون مولانا، ابن سینا و سید جمال و ... بود اکنون بستر گفتمانهای افراطی کور قومی و حزبی شده است و کسانی در کشور ما ترکتازی می کنند که هر یک از اسلام، جهاد، شهادت،و شهید، استشهادی و... این شعارهای آمده از مصر، عربستان ، ایران و دیوبندی پاکستان، ساده اندیشان متدین ما را مجاهد کوه و صحرا و ویرانگران خانه و میهن ساختند. امروزه در بهترین صورت معتقد بی غل و غش ما را استخبارات بلاد متناقض اسلامی و غیر اسلامی مورد استفاده ابزاری و شعاری قرار داده و در گوش هریک چند شعار از سید قطب گرفته تا شریعتی فرو کرده... و هریک رابا اسلام  و دین  و خدایان متفاوت آشنا ساخته و از هوای نفس و تعصب گرفته تا  قبله خارجی شان هریک را به راهی روانه کردند.چند شب پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی«آریانا افغانستان»، کلیپی  به نشر رسید که در  آن سخنران و ملای یکی از مساجد شهر مزار شریف، در وصف پیامبر اسلام و معجزاتش برای جمعیت کثیری از کتاب«دار قطنی» مطلبی نقل کرد که خلاصه اش اینست: « ام ایمن رفت بول حضرت رسول را خورد و حضرت  هم گفت : از این به بعد تا آخر عمر شکمت دچار گرسنگی نخواهد شد که چنین هم شد.» مستمعین آن مسجد هم در صفوف فشرده مبهوت و معتقد به سخان او بوده و تایید می کردند. اما در فیسبوک عده زیادی به سخان آن آخوند واکنش نشان دادند که این آخوند باید محاکمه شود. در حالی که بیچاره این ملت و این آخوند هیچکدام «خود» واقعی شان که عقل، منطق فردی و خود شناسی خود شان باشد رشد نکرده و از خود تهی شدگان عرصه خرد می باشند و هیچکدام جرم فردی مرتکب نشده اند. این اخوند مطلبش را مستند به کتب احادیث می کند. انسان متدینی که دین برایش دیکته شده و از دین جز شنیده ها چیزی ندارد انتظاری بیش از این نمی رود... اگر در فهم و شناخت و تبلیغ دین، آسیب شناسی صورت نگیرد، استحمار دینی که ریشه بعضا در منابع و کتب خرد ستیزی که به نام دین به نشر می رسد دارد، زمینه انحطاط  بیشتر ملت ما را فراهم کرده و می کند. اگر دین مردم، دین مبتنی بر خرد می بود که عروسکان غرب در سرزمین «  ابن سینا ها و بلخی ها و سید جمالها و...» تحت نام جهاد سالها ملت ما را دچار بدبختی و نفاقهای قومی نمیکردند ... اگر خود شناسی محور سایر معارف قلمداد می شد و فرهنگ ما به انحطاط کشیده نشده، ملا عمر این دست پرورده سرویسهای استخباراتی بر گرده این ملت در قرن بیست و یک نمی توانست سوار شود و انتحاری بپرورد و امارت جهل و جماقت تشکیل دهد... امروزه در کشور ما غالبا از دین آن قسمت که شنیده ها،افسانه ها و شبه خرافات می باشد سلطه دارد و  متاسفانه فرهنگ انسانی و عقلانی و خردگرایی حضور ندارد. حدیث نقل شده توسط این آخوند و امثال این حدیث به تعداد ده ها هزار حدیث دروغین دیگر به دین و اسلام نسبت داده شده که باعث خرافی شدن چهره اسلام و تمدن مسلمین شده است و هنوز هم در رسانه ها تحت نام معارف دینی به نشر می رسد که شبه معارف در طول تاریخ و عقب ماندن مسلمانان ار قافله تمدن و سقوط آنان در سیاهچالهای جهل و قهقرا شده اند.

نیچه  حکیم آلمانی جمله زیبا دارد:« انسانها تنها چیزهای را می شنوند که دوست دارند.» مردم ما و ملاها و مولوی ها و آخوند و روشنفکر ما  هم تنها چیزهای را می شوند که با ذایقه و فهم شان سازگار هستند و در خور شان آن باورها و ارزشهاست. در باره مولوی و سخنان خرافه آلود امثال او باید گفت:« مشت نمونه خروار هست. متاسفانه سخنان این آخوند و امثالش از ملا عمر گرفته تا مولوی حقانی و تا ملا قلم الدین و... همه در یک سطحی درست هست چون توجیهش و مستندات برایش می توان یافت..این احکام  از کتاب های چون « دار قطنی» نقل شده است، ولی مشکل این هست که این کتابهای آحادیث در طول این هزار و چند چهار صد سال آلوده به خرافات و دروغ شده است و نصف مطالب این کتابها شنیده های جمع آوری شده تحت نام حدیث از این و آن هست که نسل به نسل کم و زیاد شده است و نویسندگان کتابها بدون دقت و با صرف سازگاری با سلیقه، ذایقه، ظرفیت و فهم خودشان این مطالب را به نشر سپرده اند. شوربختانه  نصف از کتابهای دینی ما حاوی مطالب خلاف عقل و خرافی می باشد که باید در مطالعه و بیان آنان عنصر عقل را به کار گرفت، یکی از مهمترین علت عقب ماندگی و افراطی گری ما مسلمین ،همین کتابهای به ظاهر دینی و در حقیقت خرافی اند.»

از وقتی که افغان ها از تمدن بشری بریده شدند و قبله شان « جمهوریه اسلامیه پاکستان » شد دیگر نه تنها با تمدن بشری خدا حافظی کرد بلکه با تمدن تاریخی خود هم به نبرد برخواست. فهم افغانی از اسلام امروزه از همه معارف و تمدن اسلامی که شامل ده ها علم و حکمت می شود، فقط به احکام شرعی خلاصه می شود، اسلام یعنی شرع. شرع هم در ساحت اجتماع خلاصه می شود به حدود و قصاص و دیات... انسان افغانی امروز غافل از این هست که خداوند به انسانها عقل داده و هرچیزی که مخالف باشد نباید به نام حدیث  و مقدسات باور کرد و همین چیزها هست که اسلام و ادیان قبل از اسلام  را زشت جلوه داده است، این درد آدمی را وا می دارد که بگوید،باید یک رنسانس دینی برای فهم درست از دین در بلاد اسلامی شکل گیرد و باید خرافات را از کتابها و از فهم دین زدود. متاسفانه این ملا و امثال این ملاها جولانگران فرهنگ و قانون کشور ما هستند که هیچ قانون و محکمه ی نمی تواند مجازاتشان  کند  باید فرهنگی را پی ریزی کرد که مردم ما نبایند خوش باور باشند و دنبال هر آخوند و ملا، گوسفند وار راه بیفتند. عالمان عامی مشرب و بیخرد همواره در هر جامعه ی به خصوص در سرزمینهای ما فراوان بوده اند، ملاهای که همه عارفان ، فیلسوفان و خرد گرایان را  در طول تاریخ به  فریاد و فغان رسانیده و اکثر آنان را تکفیر و تفسیق نموده اند. وقتی به این مسئله توجه می کنیم می فهمیم علاج این زخم چرکین چقدر دشوار است و چرا علامه اقبال لاهوری می گوید:

وای آن دینی که خواب آرد ترا

باز در خواب گران دارد ترا یا:

ز من بر صوفی و ملا سلامی

 که پیغام خدا گفتند مارا

 ولی تاویل شان در حیرت انداخت

 خدا وجبرئیل ومصطفی را

ابو سعید ابوالخیر می گفت:

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

یا حضرت بیدل می گوید:

این قدر ریش چه معنی دارد؟

غیر تشویش چه معنی دارد؟

یک نخود کله و ده من دستار؟

این کم و بیش چه معنی دارد؟

(ابواالمعانی بیدل)

در صد احاديث جعلي و دروغين آمده در کتب حديثي را بعضي تا شصت در صد نيز احتمال داده اند که بيش از نصف احاديث موجود نزد مسلمين را تشکيل مي دهند و اين  احاديث خلاف عقل و قران و تفرقه افکن بوده و چنين احاديث دروغين به طور قطع هم در صحاح سته اهل سنت و هم در اصول اربعه تشيع وجود دارد.

 

"محمود ابوریّه" در کتاب «اضواء علی السنّة المحمدیه» می گوید: من تعجب می کنم که هر چه از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دور می شویم، به جای اینکه روایات پیامبر کم شوند، فراموش بشوند، مرتب تعدادشان زیاد می شود، به طوری که مثلاً کتاب معقر بن مالک قریب 1000 روایت و با مکرّراتش شاید 1500 روایت داشته باشد، اما احمد بن حنبل وقتی مسندش را جمع می کند 40000 روایت می آورد و تازه می گوید: این تعداد روایت را از 700000 انتخاب کرده ام. همین سخن احمد بن حنبل نشان می دهد که چقدر سیر صعودی جعل حدیث و بازار دین فروشی رواج پیدا کرده بوده است و چه میزان استحمار دینی در میان سادگی مسلمانان صورت گرفته است، چیزی که امروزه در قرن بیست ویک هنوز هم در میان مسلمانان این کشور بیداد می کند و حتی رسانه ها را نیز تحت سلطه ی خویش گرفته است.

صاحب نظران معتقدند: آفت جعل از دوره خود پیامبر شروع شد. بهترین شاهد مدعای یک روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله  از پیامبر صلی الله علیه و آله مکرّر نقل شده است: «الا کَثُرت علیَّ الکذابةُ و ستُکثَرُ. مَن کَذبَ علیَّ متعمّدا فلیتّبوأ مقعدَهُ مِن النارِ.»  یعنی دروغگویان به پای من مطالب دروغ را نسبت می دهند و کسانی که به  من دروغی ببندند و به من مطلبی دورغی نسبت بدهند جایگاهشان آتش هست. در این روایت، بر وجود دروغ پردازی در دوران آن حضرت تأکید شده است.  در دوره پیامبر، چنان کار جعل بالا گرفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطابه ای ایراد کردند و در آن فرمودند: «مَن کذَبَ علیَّ متعمّدا فلیتبّوأ مقعدَهُ مِن النارِ.» این فرمایش حضرت پیامبر، که گزارشی از ماوقع است، رهیافت جعل را مشخص می کند که جعل حدیث از دوران پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته است.  نمونه های زیادی از موارد نقل شده است که آخوند درباري در صدر اسلام بالاي منبر رفت و برای به فروش رساندن پیاز کسی که به او سفارش کرده بود گفت: «هر کس يک پياز بخرد يک باغ در بهشت به او مي‌دهند و هر کس دو پياز بخرد دو باغ. » متون دینی مسلمین را از خوش باوری در امر دین و دهن بین بودن به ملاهای عامی مشرب و بی توجهی به خرد خدادادی را به شدت نکوهش کرده است. گفته اند هر حديثي که ضد قرآن بود «فاضربوه علي الجدار» حديث را بزن به ديوار. قران از آفت متدینان به ادیان قبلی پرده برمی دارد که آنان در امر دین دهن بین ملاهای دروغ پرداز بودند و آنان نیز برای بدست آوردن متاع دنیا دین فروشی می کردند، قرآن مي‌فرمايد اينها «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» بقره/79 با دست خودشان مي‌نوشتند و مي‌گفتند اينها حکم خداست. قرآن مي‌فرمايد «فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» واي به حالشان عالم و دانشمند اگر منحرف بشوند، خداوند زشت ترين حرفها را نثارشان کرده. اين آيه چندبار در قرآن آمده يعني براي اينکه ثمن قليلي را بخرند يعني براي پول، پول بگير تغيير بده و اين حدیث شامل تبلیغ خرافی از دین و یا نقل و نشر بدون تحقیق از دین و چاپ و تکثیر و تفسیر مطالب حزبی و قومی و ملی را به نام دین و توجیه آنان به وسیله دین را شامل می شود. همچنان که  خوشباوری در امر دین و پشت پا زدن به احکام خرد همه را شامل می شود.  این آیه قاضي و دادگستري که پول بگيرد و قانون را عوض کند و یا حکم دینی خلاف صداقت و عدالت و... صادر کند همه را در بر میگیرد. تمام رشوه‌ها مشمول اين آيه مي‌شود. هر سازماني، وزارتخانه‌اي، روحاني غير روحاني، مسلمان غير مسلمان، مسيحي، يهودي و هر کس انگيزه هايش پولي باشد و به خاطر پول تبیلغ و ترویج و عمل دینی را انجام دهد یا جابجا کند مشمول اين آيه مي‌شود.

متاسفانه در سرزمینهای ما بسیاری ار مواقع قتل و جهاد کورکورانه و پرورش انتحاریون و توجیهات جنگهای خونین قومی و حزبی و .... به نام دین صورت گرفته است و هنوز هم میگیرد... به طور نمونه وقتی یکی از زبان یکی از شخصیتهای طالبان نقل می شود که می گوید:« ما برای اسلام نمی جنگیم بلکه برای اسلام آباد می جنگیم و از آنجا دستور می گیریم.» نمونه تلخ این حقیقت می باشد. وقتی دین مورد استفاده ابزاری سازمانهای استخباراتی قرار می گیرد و آلت دست کشورها می شود برای قشون و لشکری و باجگیری ها و اهداف ملی و قومی فاجعه بار می شود. دین توسط سازمانهای استخباراتی خلاصه می شود در سنگسار، بینی بریدن، لباس کوچی پوشیدن، برقع بر سر زنان به اجبار دادن، مانع تحصیل شدن، تعطیلی خیاطی های زنانه دوزی، ریش و  عمامه اجباری به سرگذاشتن و انتحار و استشهادی پرورش دادن.

شاید خوانندگان عزیز بپرسند داستان این ملا و حدیث جعل احادیث چه نسبتی به عنوان بحث که سیاسی هست دارد؟ باید گفت متاسفانه تا وقتی که فرهنگ افراط، جهل، تقلید، امر و نهی ، سیاست زدگی کورکورانه  در کشور ما، جایش را به فرهنگ معرفت محور، خردگرا، انسانی  و تحلیل و تجزیه ندهد سرنوشت  ما بهتر نشده و همین آش و همین کاسه خواهد بود. تا وقتی تغییر در نفوس انسانها و تحوه نگرششان ایجاد نشود و اسلام در شعار و شعایر خاص خلاصه شود و دلها همه آغشته به کفر  و حاکم قلبها فرعون جهل و تعصب باشد، طالبان هم  از کشور ما رخت نخواهد بست. برای نابودی با طالبان باید فرهنگ و بنیانها و شاخصه های طالبانی شدن در شناسایی نموده و نابود ساخت که یکی از این شاخصها استفاده سیاسی، خرافی، تقلیدی و تعصب آمیز از دین می باشد. تغییر و تحول هم در صورتی در وجود انسان به وجود می آید که «نفس» شان را تغییر بدهند یعنی نفس ظلمانی شان را تبدیل به نفس نورانی نمایند آنگاه این نور  است که به اقتضا و حکم نورانیت، خود، راه و چاه و خوب و بد را به او می نمایاند.

زمانی که امریکا وارد افغانستان شد یک بنده خدا با تاسف به بقیه می گفت:« شیطان بزرگ؛ وارد کشور شده» و دیگری که خاطرات وطن فروشی مجاهدین و جنگهای خانمانسوز وطن و حکومت ملوک الطوائفی احزاب جهادی و نابودی پایتخت و کشتار مردم و جنگهای خونین قومی و تنظیمی و بی رحمی های طالبان و دخالت همسایگان را در ذهنش تداعی می کرد، در جوابش گفت:« بگذار شیطان بزرگ باشد تا شیطانهای کوچک را سر جایش بنشاند.»

امریکا این شیطان بزرگ یک دهه همه سرمایه خویش را برای برقراری یک نوع ارامش و حکومت کرد اما وقتی این حکومت و افراد حاکمش نالایق و ناکار آمد از آب در آمد و آمریکا فهمید که دستگاه موجود تشکیل شده از چند نفر دزد هست به اصطلاح چند شیطان تازه وارد و کوچک هست که میخواهد سر شیطان بزرگ کلاه بگذارد و اینان هیچ فکر و تعهدی ندارند و به صورت مافیایی عمل می کنند، لذا تصمیم گرفت روش و منش دیگر در پیش گیرد و خود دست به کار شوند.

امروزه آمریکا همه «عاشقان طالبان» یعنی کرزی و پاکستان و ... رو دور زده و مستقیما با طالبان وارد مذاکره شده و به کشورهای مجاور افغانستان که همه از حضور آمریکا ناخوشنودند فهماند که اگر حضور قدرتمند مرا در همه ساحات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بر نمی تابید، با چهره دیگر تجلی خواهم کرد و آن موافقت با حکومت طالبان در افغانستان است که بنیاد گرایی و لجام گسیختگی از نوع دیگر به کشورهای شما سرازیر خواهد کرد.

کشورهای پاکستان و عربستان و امارات متحده عربی از قبل یاران وفادار طالبان بودند  حال آمریکا میخواهد هم به پاکستان و هم به ایران و هم به باند مافیایی کرزی که طالبان را همواره «برادران ناراضی» صدا می نمود می خواهد بفهماند:«وقتی همه شما طرفدار طالبان هستید، چرا من نباشم ؟ و اگر شما مشکلی با طالبان ندارید، من نیز ندارم»

وقتی که این کشور و نخبهگان این مردم به اصطلاح ایرانی ها «فلک زده» اش به صورت درست و حسابی تن به دموکراسی نمی دهد و لوازم دموکراسی در افغانستان و فرهنگ افغانستان مفهوم ندارد و در این فرهنگ قبیله­ی، انتخابات، دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زنان، سواد عمومی و لوازم مدرنیته و تنوع رسانه ی را کالای غربی و مخالف اسلام می دانند  و وقتی همه انتخابات های افغانستان قرین تقلب و دعوا می گردد و هر سه قوه مملکت، در پی دزدی اموال عمومی و تنازع با هم باشند و هرکسی به فکر گلیم خویش و در هر سری، سودای سفارتخانه­ی باشد و هیچکس به فکر ملت و کشور و وحدت نباشد، وقتی که هر نهادی تبدیل می شود به محل رشوت، دزدی و هیچ حزب و جمعیتی صداقت ندارد و مردم هم از این شیوه حکومت داری خسته و نا امید شده اند و هیچ راهی برای درست کردن این کشور نیست و هر کسی که این لجام گسیختگی، آنارشیسم و قدرت نمایی اشباح در تاریکی را می بیند و همگان از سایه خویش می ترسد که مبادا انتحار کند و هر کوچه کشور، شبها بوی معامله سفارتخانه های جهان می دهد و همه وطن خویش را به حراج گذاشته اند و بر طبل شکم خویش می کوبند و منادی قومیت و بربریت خویش شده اند:

این گروهی که نو رسیدستند      

عشوه ی جاه و زر خریدستند

سرِ باغ   و   دلِ زمین   دارند        

کی سرِ شرع و عقلِ دین دارند؟

همه در عقل سامری دارند           

از برون موسی، از درون مارند

از ره شرع و شرط برگشته            

تشنه ی خونِ یکدگر گشته

 در چنین فضایی چرا باید یک دیو لجام گسیخته، قدرتمند و دیکتاتوری به نام طالب نباشد؟

اعضای کابینه در دوره بعد احتمالا باید همان «آزادگان جهان» برگشته از گانتانامو یا «برادران نا راضی» کرزی خواهد بود و در سایه این حکومت دیگر بساط و گلیم رشوت، و فساد اداری جمع خواهد شد و در این صورت هست که همه شیطانهای کوچک و کوچکتر سر جایش خواهد نشست و همه به زور شیطانی به نام «طالب» آدم خواهند شد و همه خواهند فهمید که شیطانی به نام طالبان، با کسی و کشوری دوستی نخواهد داشت و همچون دیوان مست با مشت آهنین ظاهر همه را درهم شکسته و به همه نشان خواهد داد که فرهنگ قبیله­ی به نام «امارت اسلامی» چیزی جز سلفی گری خشن برخواسته از «آی اس آی» و « سیا» و عمامه و ریش و محرومیت زنانو اقلیتهای قومی و مذهبی و... از حقوق نخواهد بود و در این حکومت دیگر «برادرناراضی» بی مفهوم خواهد شد زیرا دور و نزدیک و خودی و بیگانه به زور «راضی» خواهد شد. در زیر مشت آهنین طالب همه باید در خویش از ترس دم فرو برده و تبدیل شوند به مردگان مترک« عمامه به سر و ریش به صورت» و شبها و روزها باید از خویش بپرسد:« گناه ساکنان بی وطن و بی پناه کشور افغانستان چیست که دو راه بیشتر ندارد، و باید یکی از دوراه را انتخاب کرد یا تن دادن به اومانیسم سراپا غربی و یا بربریت طالبانیسم.» و این ملت با پیشینه تمدنی قوی دیگر باید فراموش کنند شعر وشعور اجدادی خویش را که برلبان مولانای بلخ بیرون جاری شده بود:« از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست».

انسان تقلیدی، خرافی و کودن، و جامعه و فرهنگ قبیله ی و متعصب ، مفاهیم معرفتی چون دین،  قران، شهادت،جهاد و همه خوبی های خدایی را به لجن خواهد کشید و با صرف ادعای اسلامی نه تنها گرهی از جان و جهان شان را باز نمیتوانند، بلکه مشکلات شان را ده چندان خواهد کرد و متون هدایتگر دینی برای آنان «مضل» و زنجیر و زندان خواهد شد.

قران می گوید:« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» آنانی که به هر ایده، نظر و مکتبی توجه می کنند و خوب و بد می کنند و بر اساس حکم عقل و فطرت خوبترین را بر می گزینند.

برگرفته شده از:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/social/2012/02/10/3175.html

نظر یادتان نرود

نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت 1:44  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس
     
از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس

مژده به علاقمندان فرهنگ و معرفت و پیشینه درخشان افغانستان. کتاب جدید و وزین «از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس» اثر خامه اندیشمند کشورمان جناب «دکتر سید حسن اخلاق» به زیور طبع آراسته شده و به نشر رسید.

در کشوری که همه جا از نگرانی ها، سیاست بازیها و فرهنگ سوزیهایش صحبت می شود، اندک روشنایی ها و بارقه های معرفتی خود غنمیت و سرمایه بزرگی است که بارقه های امید را در قلب و جانمان می افروزد. و آدمی را به یاد پیشینه و تبار درخشان میهن که زادگاه مردان حکیم بوده است می اندازد.

بی شک آثار ارزشمندی همانند کتاب فوق الذکر، خود غنیمتی هست گرانسنگ. کتاب مذکور، توسط موسسه تحقیقاتی- مطالعاتی نبراس(NEBRAS) و انتشارت سعید در کابل  منتشر شده است و ده مقالۀ پژوهشی را در بر می گیرد. مقالۀ نخست به تفاوتها و همانندیهای ادبیات، فلسفه و نقادی می پردازد؛ مقالۀ دوم، سه شخصیت مهم فکری تاثیرگذار در افغانستان یعنی،  ابو زید بلخی، ابو القاسم بلخی و ابو المنصور ماتریدی را در تطبیق با یکدیگر و از جهت مفیدیتشان برای امروز افغانستان به بحث می گیرد. دو مقالۀ اخیر آن به بررسی اندیشه های سید جمال الدین افعانی(Al-Afghani) می­پردازد و ضمن اشاره به نکات برجسته و درس آموز سید، به طور اساسی به نقد وی هم می پردازد. بقیۀ مقالات، به نگاه تطبیقی به اندیشه های فارابی، این سینا، ابن رشد، غزالی و مولانا با ماکیاولی، روشن اندیشان و ژان ژاک روسو می پردازد. در این کتاب ایده های کاملا جدیدی مانند نگاه زمینی به سیاست فارابی، یا تصور پیشرفت در فلسفۀ ابن رشد مطرح شده که خود بحثی را در میان دانشوران درافکنده است. مقالات فوق هر کدام به نوبۀ خود می کوشند تا بر اساس عقل متعارف، دیالوگ بین فرهنگها، عالم ماقبل مدرن و مدرن، اسلام و غرب را نهادینه سازند. در مقدمۀ کتاب آمده است:

«سرزمینی که بلخ بدان متعلق است، افغانستان، روزگاری طولانی یکی از کانونهای بزرگ فرهنگ بشری بود و جای جای آن، الهام بخش زندگی، هنر، شناخت، همزیستی و مفاهمه، بدانسان که آوازه عظمت هرات، غزنی و بلخ آن تا کنون دلنواز و شعف زاست... روزگارانی، بلخ در اضافه به بامیان و با "بامی" خوانده شدن، شناخته می شد. بامیان و کاپیسا روزگاری کهن و پیش از حمله و تخریب چنگیز، محل تلاقی دو فرهنگ بزرگ بودایی(شرق) و یونانی (غرب) بود. از یکسو "گنبد بزرگ"، هزاران راهب بودایی را در خویش جای می داد که خود تاثیر فراوان بر دیانت بودایی داشت، از دیگر سو چونان "سرزمین یونانیان"، این "ملکه کوهها"، "اسکندریه"ای را در خویش جای داده بود که به ترویج فرهنگ هلنی و دانش یونانی میپرداخت و بدینگونه حتی این این کمتر مورد توجه قرار گرفته ترین منطقه افغانستان، بذر بزرگترین همت های امروزین جهان را در خویش می پرورانید، مفاهمه غرب و شرق، گفتگوی دین و دنیا و تعامل دانش  وتعامل دانش و ارزش.

"رسالة حاضر در ادامة سلوكِ نويسنده در طرحِ گفتگو ميان اسلام و غرب، يا مدرنيّتِ غربي و سنّتِ شرقي، اين­بار به تاملاتي فلسفي پيرامون انديشه­هايي در بلخ و پاريس، دست زده است. انديشه­هايي كه در شكل­گيري دو فرهنگِ گسترده و ژرف فوق، تاثيري ترديدناپذير نهاده­اند. نخست آنكه اين انديشه­ها به متفكراني تعلق دارند كه يا از بلخ­اند يا از پاريس و يا پيرامون آن دو. مثلا ابن­سينا، ابوزيد و ابوالقاسم از بلخ­ا­ند و فارابي، ابوالمنصور ماتريدي، ابوحامد غزالي و سيد جمال الدين از بلخ تاثير پذيرفته يا بر آن تاثير نهاده­اند. از آنسو سيد جمال مدتي را در پاريس به سر برده و شديدا متاثر از آنست، روسو بدانجا تعلق دارد و مهمتر آنكه رويكرد روشن­انديشانه، كه شهرتِ خويش را وامدارِ روشن­انديشيِ قرن هيجدهم فرانسه است، در سراسر رساله موج مي­زند. دوم آنكه اين انديشه­ها بنياني و سرنوشت­سازند. زيرا نه تنها نماية دو جهانِ گسترده­اند كه زمينة گفتگو ميان آن دو را مي­سازند و در واقع از فرو افتادن در توّهمِ شكافِ تاريخي احتراز مي­بخشند...

... اين نوشتار كوششي است در راه "روشنايي­يابي". اين روشنايي­يابي در پرتوِ كارها و تلاشهاي مفاخرِ فكري اين دنيا كه به سرزمينِ ما يا تعلق دارند يا نسبت خواهند داشت، صورت مي­گيرد. مي­توان به درستي و آساني پرسيد كه چرا بايد به آنان باز گرديم و در پرتوِ آنان راه بجوئيم... نمي­خواهيم فارابي و ابن­سينا و دكارت و روسو را تقليد كنيم، تا برچسبِ "دنباله­رويِ" گذشتگان دلسردمان سازد؛ بلكه مي­خواهيم همراه آنان انديشيدن را تمرين كنيم و "روشِ" فلسفيدن را بياموزيم تا راه خود را بيابيم؛ راهي كه آنان عمدتا نمي­شناختند و لذا سخني پيرامون آن ندارند.

قابل ذکر هست که از نویسنده این اثر گرانسنگ، قبلا سه کتاب دیگر در حوزه های معرفت، حکمت، فلسفه به نامهای «از مولانا تا نیچه»، «گفتمان فلسفی اسلام و غرب» و «سنت روشن اندیشی در اسلام و غرب» به نشر رسیده بود. نویسنده فارغ التحصیل از دانشگاه علامه بوده و حدود دو سال قبل از رساله دکترایش دفاع کرده و امروزه یکی از مفاخر و ذخایر فرهنگی و حکمی کشورمان محسوب می شود. ایشان در چندین سمینار بین المللی دعوت شده و در همه جا خوش درخشیده است. ما برای ایشان و امثال این ایشان توفیق روز افزون را مسئلت مینماییم و امیدواریم کشورمان که سرزمین مولانا و ابن سیناهاست دوباره در سطح جهان با هویت علمی، معرفتی، و خوشبختی به جهان معرفی شود و از این ظلمات و بدبختیها به سمت روشنایی رهنمون گردد.

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/18ساعت 16:5  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

از شیعه رحمانی تا تکفیری های شیعی

 شیعه و سنی راستین باهم برادرند گرچند شاید در فقه و  کلام تفاوت داشته باشند. همه بزرگان دین گفته اند که شیعه و رهرو راستین همانند حضرت علی(ع) و امامان برگزیده عامل به سنت رسول الله (ص) و متخلق به اخلاق آن حضرت بوده اند و سنت واقعی همان رهروی از فرامین الهی و تخلق به اخلاق الهی و آشنایی و سر سپردگی به حقیقت  بوده و او نیز متخلق به اخلاق نبوی و علوی می باشد.

 همه ادیان و مذاهب در طول فراز و نشیب تاریخی خویش به دست افراد  مختلف با علایق و سلایق متفاوت افتاده و بیشتر رنگ آنها را به خود گرفته اند و سر انزال پیاپی کتب و ارسال رسل بیان همان یک حقیقت جاودانی و سرمدی عجین شده با وجود، فطرت، خمیر مایه و سرشت واحد انسانها  هست. همه ادیان در متون مقدس خویش رویکرد توحیدی به هم داشته و مخاطبین خویش را به دریافت متعالی از آن حقیقت فرا لفظی و فرا توهمی یعنی حقیقت شهودی دعوت نموده اند.

آفت هر دین و مذهبی فروکاستن آن در حد شعار و جدایی آن از اخلاق و تعبد دینی و مذهبی می باشد. اگر انسان ها آن بخشی از معنویت دین - که ناظر به تعبد، ورع، خشیت، مراقبه، محاسبه، مجاهدت با نفس،  پرورش عقل، تفکر در امور معنوی و ملکوتی است -  را نا دیده بگیرند و خود را  از در محضر خداوند دیدن، عالم و آدم را آینه­ی صانع دیدن، انسانها را گل سر سبد هستی شناختن، محبت به بشریت، صداقت بیرونی و درونی نشان دادن ، بی نیاز دانسته و طهارت ظاهر باطن، وحدت طلبی و وحدت بینی - که جزء غایات دین هست را- در گرد و غبار شعارها گم کند  دیگر از آن دینداری و مذهبی بودن چیزی باقی نخواهد ماند.

الف- توجه به غایات فراموش شده دینی:

سر ارسال پیاپی رسل و انزال متوالی کتب آسمانی، احیاء درونمایه همان یک دین و یک مذهب حقیقی و آسمانی است که تسلیمی به احکام الهی و تعالیم وحدت بخش آسمانی مطابق فطرت«فطرت الله التی فطر الناس علیها»(1) و قلب سلیم می باشد«الاسلام هو التسلیم»و « الا من اتی الله بقلب سلیم»(2) اسلام که دین واقعی همه موحدان عالم هست، تسلیمی یا رفاقت با خداوندگار جان و جهان و عشق به خوبیهاست. عشق و سر سپردگی به حقایق ملکوتی و ارتباط با عالم غیب، جوهر و لب و لباب دین هست« انمایتذکر الا اولوالالباب»(3). اتصاف به صفات خدایی از کانال عبودیت عارفانه امریست مبرهن «العبودیه جوهره کنهها الربوبیه»(4) و کسب مکارم اخلاق از غایات دینداری ذکر شده است:«انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق».(5)

بعثت و برانگیختن عقول و وجدانهای آدمیان از اهداف بعثت انبیاء بوده چنانکه علی (ع) می فرماید« بعث النبیین... لیثیروا لهم دفاین العقول ویستادوهم میثاق فطرته »(6) و اولین قدم دینداری معرفت به خداوند هست که باز هم در خطبه اول نهج البلاغه ذکر شده است« اول الدین معرفه»(7) و کلید معرفت به خداوند هم ارتباط تنگاتنگ با معرفت خویشتن دارد« من عرف نفسه فقد عرف ربه»(8) و معرفت به خویشتن هم لازمه اش شناختن قوه های شیطانی و حیوانی و نبرد با آنهاست و مبارزه با جهل و جمود شیطانی و وسوسه های نفسانی که دشمن پنهان هر کس می باشد« اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک.»(9)

همواره دینداری در خطر شعار زدگی و احساسات گرایی و تهی شدن از روح معنویت قرار داشته و خواهد داشت و در صورتی که دین یا مذهب از شعور، اخلاق جمعی، ملکات فاضله به شعارهای تهی از جاذبه و معارف عقلی و  شهودی، فرو کاسته شود نزاعهای صوری در خواهد گرفت و برداشتهای صوری و ناقص از یک حقیقت آسمانی و ملکوتی جایش را به شعارهای متشتت متناقض خواهد داد وهرکس به اسمی و بعدی و برداشتی دلخوش خواهد شد  زیرا آیه ی «کل حزب بما لیذیهم فرحون»(10) بر آن صدق خواهد کرد و دعوای« عنب»، « انگور» و «اوزوم» مولانا شعله ور خواهد شد و هرکس خود را با شیرین ترین شعارها و پر دامنه ترین  استدلالها یکه تاز عرصه حقایق و به فلاح رسیده می داند و همانگونه که صغری و کبری لفظی اش را بنا کرده دیگر خود را از نبرد اکبر مستغنی دیده  و  از غایات عملی بی نیاز می بیند و جهادش، جهاد طالبانی و شعارش منجی گرایاینه خواهد شد.

رسول اکرم در یکی از نبردها وقتی به سمت مدینه منوره بر می گشت به اصحابش فرمود:« مرحبا بقوم قضو جهاد الاصغر و بقی علیهم جهاد الاکبر قیل یا رسول الله ما الجهاد الاکبر؟ قال(ص) جهاد النفس.» (11) شمشیر برگرفتن و جهاد از جانب خدا با بندگان و مخلوقات خداوند اصل نیست و فرع هست و دارای شرایط، بلکه جهاد با نفس سرکش و تمایلات شهوانی و غرایز پنهانی  و مجاهدت با بتهای قبیله ی و نژادی و تعصبات کور و مجاهدت در مسیر تقرب یافتن به عقل و شهود، آدمی را به قله عبودیت و قرب خواهد رساند:

«الذین جاهـدو فیـنا» بگفت آن شهـریار

«والذین جاهدو عنا »نگفت ای مرد کار   (12)

گاندی جمله زیبای دارد:« ما تا آن حد دیندار هستیم که از یکدیگر متنفر باشیم نه تا آن حد که دوست و خادم و فداکار نسبت به هم.» آفت هر دین و مذهبی فروکاستن آن در حد شعار و جدایی آن از اخلاق و تعبد دینی و مذهبی می باشد. سر ارسال پیاپی رسل و انزال متوالی کتب احیاء درونمایه همان یک دین و یک مذهب حقیقی و آسمانی است که تسلیمی به احکام الهی و تعالیم وحدت بخش آسمانی مطابق «فطرت» خدایی و قلب سلیم می باشد.

قران کریم و همه ادیان انسانها را از یک آب و گل و از یک پدر و مادر می دانند و همه را « ما کان الناس الا امة واحدة فاختلفوا »(13) می دانند، و مردانش مردمان را یا برادر دینی یا مخلوق چون خویش می دانند« الناس اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق» (14)و زندگی دادن به یک فرد را- فارغ از دین و مذهبش- را احیای کل بشر قلمداد کرده است« من احیا نفسا فکانما احیا الناس جمیعا»(15) اما متاسفانه در طول زمان دین وقتی به دست بشر خاکی و کوته فکر و بریده از عقل و عشق کل می افتد ابزار مقاتله و محاربه و تعصب و تکفیر نسبت به غیر خودی ها قرار می گیرد.

ب- معرفت محوری و خطیر بودن روح شیعی:

. مذهب شیعه که منتسب به حضرت امام  جعفر صادق(ع) و ائمه اهلبیت بوده و یکی از مذاهب برجسته اسلامیی هست که با دریا دریا معرفت رحمانی عجین شده و همه شخصیتهای اسلامی و غیر اسلامی به علم و معرفت و عظمت امامان شیعه اقرار داشته اند و فقها و فلاسفه و متکلمین و مفسرین اسلامی آنان را جزء پیشقراولان و بانیان این علوم در اسلام می دانند. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری در صدر فهرست عارفان در کتاب تذکره الاولیاء حضرات امام باقر و امام صادق را قرار داده . در نزد فقها و متکلمین نیز چنین مواردی را می بینیم. فقه و کلام این مذهب از قران و سنت و عقل و اجماع برگرفته می شود. سوگمندانه امروز در هر مذهبی شاهد ظهور فرقه های تکفیری هستیم که دامن گیر همه مذاهب و مداحان و غوغا سالاران شده است، و نمونه های آن را در القاعده و انتحار گران می بینیم. این آفت ای بسا در میان شیعیان نیز دارد رگه های خفیف خودش را نشان می دهد گرچند از نظر فقها و کارشناسان این مذهب این رویکردها مردود اعلام شده اند و افرادی معدوی، نا خواسته و نادانسته و احساساتی وار شاید در این رده قرار گیرد.

شایسته هست که ابعاد معرفتی و درونی و اهدافی که توسط قران و حتی ائمه دین و شخصیتهای این مذهب توصیه شده است را به باد فراموشی نسپرده و در گرد و غبار شعارهای کور و تهی از عمل گم نکرده  مسولیت مسلمانی و دینی خویش را به شعارها و رفتارهای احساسی کاهش ندهیم که در این صورت خدای ناکرده نه تنها به وجدان، فطرت، عقل، روح ملکوتی،  و محیط اجتماعی و ملی و جهانی خویش ظلمی بس عظیم کرده ایم و جامعه و جوانان خویش را سطحی بار می آوریم  که به صورت ناخواسته بزرگترین ضربه را بر پیکر قرآن و اهلبیت وارد خواهیم کرد. به همین مناسبت شایسته و بایسته هست که گوش وجود، جان و دل خویش را به کلام حقه قران و و ائمه دین بسپاریم و بدانیم که کاسه داغتر از آش شدن و غوغا سالاری آن هم از نوع دینی و مذهبی اش ما را از عقلانیت، دور اندیشی، زندگی اجتماعی سالم، منطق جهانشمول، عاطفه وحدت بخش با کل ابنای بشر و تعامل دینی با سایر اقوام و قبایل و از همه مهمتر پاسخ دادن در قبال اعمال و نیات خویش در محضر خداوند مستغنی و بی نیاز نخواهد کرد.

نیچه جمله مشهوری دارد میگوید: «در عالم یک مسیحی واقعی وجود داشت و آن هم خود حضرت عیسی مسیح بود.» خدا نکند که دینداری متدینین به شعار تنها خلاصه شده و عمل و مسولیت و شهود و عقلانیت و مهرو ورزی و اخلاق دینی امامان خویش را به نحوی به باد فراموشی بسپاریم که  در این صورت جزء شیعیان یعنی رهروان راه آنان تلقی نشده و مصداق« ویل لمن کان خصمائه شفعائه» خواهیم بود.( وای بر کسانی که شفیعانش، شاکیانش گردند.)  هماگونه که این مطلب در مورد مدعیان بیگانه با حقیقت اسلام و قران آمده است: « قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القران مهجورا»(16) و در حدیث مشهور داریم:« رب تالی القران و القران یلعنه»(17)  آیه و حدیث فوق هم همان راز مهجور ماندن معرفتی و عملی دین را گوشزد می کند که قرآن از مسلمانان به خداوند شکایت خواهد کرد.

هر دین و مذهب وقتی که شعاری گشته و ابزار رسیدن به مقاصد دنیوی و یا ابزار فرو کفتن حریف شد دیگر نمی تواند در آن فضا و با آن حس و حال کار کرد اصیل خویش را حفظ نماید:

اختـلاف خــلق از نام اوفتــــــاد

چون به معنی رفت آرام اوفتـاد  (18)

همه بزرگان دین گفته اند که شیعه و رهرو راستین همانند حضرت علی(ع) و امامان برگزیده عامل به سنت رسول الله (ص) و متخلق به اخلاق آن حضرت بوده اند و سنت واقعی همان رهروی از فرامین الهی و تخلق به اخلاق الهی و آشنایی و سر سپردگی به حقیقت  بوده و او نیز متخلق به اخلاق نبوی و علوی می باشد.

شایسته هست در باب آشنایی با مبانی عمیق و مسولیتهای دینی و مذهبی خویش بر اساس «خود سازی»  در این باب بیشتر و عمیقتر و منطقی تر بیندیشیم. در زیر به چند حدیث که موید این مطلب هست پرداخته و بدانیم که شیعه بودن را در شعار خلاصه نکنیم که ضرب المثل«من آنم که رستم بود پهلوان» بر ما صدق کند و « ما کسانی باشیم که قدسیانی را شنیدیم و آنان به خداوند قرب ورزیدند و از خود صفتی شایسته و کمالی نداشته باشیم» و ما اعمال، نیات و مسولیتهای زمین مانده خویش را با توصیف شعاری از فضایل و اخلاق و کرامات معنوی و خوبیهای امامان خویش پنهان کرده و در عمل ضد آنها رفتار نماییم  و بترسیم از این که  مسلمان و شیعه اسمی و شعاری محشور و بیندیشیم از این که حال ما آن گردد مصداق شعر حافظ شیرین:

فردا که پیشـــگاه حقیـــقت شـــود پدید

شرمنده «رهروی» که عمل بر مجاز کرد (19)

فراموش نکنیم که مسلمان و شیعه واقعی همواره امین، متخلق به اخلاق کریمانه و ربوبی، صداقت، محبت به بشریت، نوع دوست، و خلاصه در یک کلام پیرو حضرت ختم مرتبت و عارف و عامل به قران و متمسک به سیره انبیا به ویژه اخلاق اجتماعی حضرت علی (ع) می باشد، اما سوگمندانه که همیشه رهیافتگان به وادی شهود و لقاء خداوند و جنس اصیل در هر جمع و جامعه ی  در اقلیت بوده و متدین رسیده به جانمایه دینداری همیشه شبیه استثنا بوده است نه قاعده:«  وقلیل من عبادی الشکور»(20)

IrUpload 

ج- اوصاف و اخلاق شیعه راستین در بیان امامان:

 امام صادق(ع) با تبيين صفوف شيعيان راستين را از مدعيان تشيع(شیعیان تکفیری) جدا مي سازد؛  زیرا از منظر آن حضرات، شيعه بايد منشأ خيرات و خوبيها باشد.

قال الصادق(ع):«الشّيعَةُ ثَلاثَةُ أصْنافٍ؛ صِنْفٌ يتَزَينونَ بِنا وِصِنْفٌ يسْتَأکَلُونَ بِنا وَصِنْفٌ مِنّا وَإلَينا، يأمَنُون بِأمْنِنا ويخافُونَ بِخَوْفِنا وَلَيسوا بِالبُذُرِ المُذَيعينَ وَلا بالْجُفاةِ الْمُرائينَ، إنْ غابُوا لم يفْقَدُوا وَإنْ شَهِدُوا لَمْ يؤبَه بِهِمْ أولئکَ مَصابيحُ الهُدي. امام جعفر صادق(ع) فرمود: «شيعه سه دسته اند؛ گروهي به وسيله ما زينت مي يابند [و ما را وسيله عزت و آبروي خويش قرار مي دهند] و گروهي به وسيله ما مي خورند [و ما را وسيله درآمد زندگي دنيايي خويش قرار مي دهند] و گروهي از ما و به سوي ما هستند، با امنيت ما آرامش مي يابند و با ترس ما ترسانند، بذر [هاي کاشته شده اسرار را] پخش نمي کنند و در برابر جفاکاران خودنمايي ندارند، اگر پنهان باشند کسي سراغ آنها را نمي گيرد و اگر آشکار باشند به آنها اعتنا نمي شود [يعني شهرت گريز و بي نام و نشانند] آنها چراغ‌هاي هدايتند.» (21).

باز حضرت امام صادق(ع)می فرماید: «الشّيعةُ ثَلاثٌ؛ مُحِبٌّ واوٌّ فهُوَ مِنّا وَمُتَزَينٌ بِنا وَنَحْنُ زَينٌ لِمَنْ تَزَينَ بِنا، وَمسْتَأکِلٌ بِنا النّاسَ وَمَنِ اسْتَأکَلَ بِنا إفْتَقَرَ»؛ «شيعه سه گروهند: دوست دار عميق [اهل بيت]، پس او از ماست، و [گروهي که] به وسيله ما زينت مي يابند و ما [نيز] زينتيم براي کسي که به وسيله ما زينت يابد. و [گروهي که] به وسيله ما از مردم مي خورد [و ما را وسيله درآمد زندگي خود قرار مي دهد]. و کسي که به وسيله ما امرار معاش کند، فقير مي شود.» (22).

باز آن حضرت می فرماید «مَعاشِرَ الشيعةِ! کُونوا لَنا زَينا وَلا تَکونوا عَلَينا شَينا، قولوا لِلنّاسِ حُسْنا، واحْفَظوا ألْسِنَتَکُمْ وَکُفُّوها عَنِ الفُضولِ و قَبيحِ القَوْلِ» ؛ «اي گروه شيعه! زينت ما باشيد نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نيکو سخن بگوييد، و زبانتان را حفظ کنيد و آن را از زياده روي و زشت گويي بازداريد.» (23)

حضرت شان در جای دیگر فرمود: سلام مرا به هر کس که پيرو ماست و به گفته‌هاي ما گوش مي کند، ابلاغ کن و از طرف من بگو: «أوصيکُمْ بِتَقْوي الله عَزَّوَجَلَّ وَالْوَرَعِ في دينِکُمْ وَالإجْتِهادِ لله وَصِدْقِ الْحَديث، وأداءِ الأمانَةِ وَطولِ السُّجودِ وَحُسْنِ الجَوارِ... فَإنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إذا وَرَعَ في دينِه وَصَدَقَ الْحَديثَ وَأدّي الأمانَةَ، وَحَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ، قيلَ: هذا جَعْفَري، فَيسُرُّني ذلک وَيدْخُلُ عَلَي مِنْهُ السُّرورُ، وقيلَ هذا أدَبُ جعفَرٍ% وَإذا کانَ عَلي غَيرِ ذلک دَخَلَ عَلَي بَلائُه وَقيلَ هذا أدَبُ جَعْفَرٍ»؛  من شما را به تقواي الهي و پرهيزکاري در دينتان، و تلاش و کوشش در راه خدا، و راستگويي و امانت داري، و سجده‌هاي طولاني و نيکو همسايه داري و... سفارش مي کنم؛ زيرا هر گاه کسي از شما در دينش ورع داشته باشد و راست بگويد و امانت را رد کند و اخلاقش را با مردم نيکو گرداند، مردم مي گويند: اين «جعفري مذهب» است و اين مرا شادمان مي سازد و از بابت آن شادمان مي شوم و مي گويند: اين است روش ادب [و تربيت] امام صادق%، ولي اگر برخلاف اين باشد، گرفتاري آن به من مي رسد و گفته مي شود که اين هم اثر تربيتي امام صادق%!!»(24).

99- امام صادق%: «إنّ أحَقَ النّاسِ بِالوَرَعِ آلُ مُحَمّدٍ وَشيعَتُهُمْ کَي تَقْتَدي الرَّعيةُ بِهِمْ»؛«سزاوارترين مردم به ورع [و دوري از حرام] آل محمد و شيعيان آنان هستند تا ساير مردم نيز به آنان تأسّي نمايند.» (25).

حضرت صادق(ع)می فرماید: «کونوا دُعاةً لِلناسِ بِغَيرِ ألْسِنَتِکُمْ لِيرَوا مِنْکُمْ الْوَرَعَ وَالاجْتِهادَ وَالصّلاةَ وَالخَيرَ فَانَّ ذلک داعِيةٌ»؛ «با رفتارتان دعوت کننده ديگران باشيد تا آنان از شما پرهيزکاري و تلاش و نماز و نيکي بينند، که اين بيشتر ديگران را دعوت مي کند.» (26).

حضرت صادق(ع): «إنّما شيعَةُ عَلِي مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَفَرْجُهُ واشْتَدَّ جِهادُهُ، وَعَمِلَ لِخالِقِه، وَرَجا ثَوابَهُ، وَخافَ عِقابَهُ، فإذا رَأيتَ أولئکَ فَاُولئکَ شيعةُ جَعْفَرٍ؛  همانا شيعه علي کسي است که عفت شکم و دامن دارد، تلاشش زياد، و عملش براي خدا باشد، و اميد ثواب از او داشته باشد و از عقابش بترسد. پس اگر چنين افرادي را ديدي آنها شيعيان جعفر (امام صادق%) مي باشند.» (27).

حضرت صادق   علامت شعار محبت را باورمندی و رهروی معرفی می کند:« «لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقا لاََطَعْتَهُ إنَّ المُحِبَّ لِمَنْ يحِبُّ مُطيعٌ»؛ اگر دوستي تو صادقانه باشد، او را (محبوب و خدا را) اطاعت مي‌کني [زيرا] هر کس شخصي را دوست مطيع او خواهد بود.(28)

 باز حضرت فرمودند:«معاشر الشيعه كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا قولوا للناس حسنا احفظوا السنتكم و كفّوها عن الفضول و قبيح القول» .اي گروه شيعه! زينت ما باشيد نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نيکو سخن بگوييد، و زبانتان را حفظ کنيد و آن را از زياده روي و زشت گويي بازداريد.(29)

باز حضرت صادق(ع)در نقد شیعه ی که رفتار ضد دینی داشته باشد می فرماید: «لَيسَ مِنْ شيعَتِنا مَنْ قالَ بِلِسانِهِ وَخالَفَنا في أعْمالِنا وآثارِنا وَلکِنْ شيعَتُنا مَنْ وافَقَنا بِلِسانِهِ وَقَلْبِهِ وَاتّبَعَ آثارَنا وعَمِلَ بَأعْمالِنا أولئکَ شيعَتُنا؛  از شيعيان ما نيست کسي که به زبان [شيعه بودن را] اظهار کند و در رفتار مخالف ما و رفتار ما باشد. شيعه کسي است که با زبان و قلبش موافق ما باشد و از آثار ما پيروي نمايد و طبق رفتار ما رفتار کند. آنها شيعيان ما هستند.» (30).

باز حضرت صادق(ع) در مورد خوش گمانی به صرف نام شیعه را یدک کشیدن و عمل خلاف را آنجام دادن می فرماید: «قَوْمٌ يزْعَمونَ أنّي إمامُهُمْ، وَالله ما أنَا لَهُمْ بِإمامٍ لَعَنَهُم الله کُلّّما سَتَرْتُ سِتْرا هَتَکوهُ، أقولُ: کذا وکذا، فَيقولون: اِنّما يعْني کذا وکذا. اِنَّما أَنَا إمامُ مَنْ أطاعَني»؛. گروهي خيال مي کنند که من امام آنها هستم، به خدا قسم من امام آنها نيستم، نفرين خدا بر آنها باد. [زيرا] هر گاه رازي را پنهان مي کنم آنها آشکار مي کنند، من مي گويم: چنين و چنين است و آنها مي گويند چنين و چنان اراده کرده است. همانا من امام کسي هستم که از من پيروي کند. (31)

گروهی از عراق نزد حضرت امام علی بن حسین(زین العابدین ع) آمدند و در مورد ابوبکر و عمر و عثمان سخنان ناشایستی گفتند، وقتی سخنانشان تمام شد علی بن حسین ع گفت: به من بگویید آیا شما از مهاجران اول هستید که خداوند در مورد آنها فرموده است: مهاجريني كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شده‌اند آن كساني كه فضل خدا و خوشنودي او را مي‌خواهند ، و خدا و پيغمبرش را ياري مي‌دهند اينان راستانند .(حشر: ٨) گفتند: نه.  گفت: آیا شما کسانی هستید که خداوند در مورد آنها فرمود:« و برای کسانی که است که در سرزمین(مدینه) و در ساری ایمان پیش از مهاجران مسکن گزیدند و کسانی که را که به سویشان هجرت کنند دوست می دارند، و در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی کنند و آنها را بر خود مقدم می دارند و هرچند خودشان بسیار نیازمند باشند؛ کسانی که از بخل و حرص نفس خویش باز داشته شده اند رستگارانند.(حشر9) گفتند: نه حضرت گفت: شما گفتید که از این دو گروه نیستید، و من گواهی می دهم که شما از کسانی نیستید که خداوند در مورد آنان فرمود:« و [نيز] كسانى كه بعد از آنان [=مهاجران و انصار] آمده‏اند [و] مى‏گويند پروردگارا بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آورده‏اند [هيچ گونه] كينه‏اى مگذار پروردگارا راستى كه تو رئوف و مهربانى» (۱۰)سپس گفت:) از نزد من بیرون بروید، خداوند با شما کارش را بکند»(32)( کشف الغمه فی معرفة الائمه 2 / 78 اربلی متوفای 693 هجری ، و الصوارم المهرقه ، ص 249 قاضی نورالله شوشتری. اخبار و آثار ساختگی ص225)

1. روم/. 30.

2. سوره ی شعراء، آیه ی 88 ـ 89.

3. سوره زمر،آيه 9.

4. مصباح الشريعة،باب 100(منسوب به امام صادق‏«ع‏».

5. کنز العمال، حدیث 52175 (جلد3، صفحه 16).

6. نهج البلاغه. خطبه1.

7. همان.

8. بحارالانوار, ج 2, ص 32.

9. بحارالانوار ، ج 67 / 64 ، ح 1 .

10. سوره روم.. ایه 32.

11. بحارالانوار، ج 70،‌ح 1، ص 64.

12. مثنوی معنوی.

13. یونس (10) آیه 19.

14. نهج البلاغه. (نامه 53)

15. (مائده/3216. فرقان/30.

16. فرقان/30.

17. بحارالانوارجلد11ص223 .

18. مثنوی معنوی.

19. دیوان حافظ.

20. سوره سبا.13.

21. محسن فيض کاشاني، المحجّة البيضاء (ج4، ص356.

22. صدوق، خصال، ص 103، ح61؛ منتخب ميزان الحکمة، ص 286، روايت3433.

23. . تحف العقول، انتشارات آل علي(، ص554.. امالي صدوق، ص 327، ح17؛ مشکوة الانوار، ص 173؛ منتخب ميزان الحکمة، ص239.

24. حرّ عاملي، وسائل الشيعة، ج 8، ص389، ح2.

25. شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج2، ص643.

26. اصول کافي، ج2، ص78، ح14؛ سفينة البحار، ج2، ص643.

27. الکافي، ج2، ص233، ح9.

28. سفينة البحار: 1/ 199.

29. امالى صدوق / 327 .

30. حرّ عاملي، وسائل الشيعة، ج11، ص196؛ بحار الانوار، ج68، ص164.

31. همان، ح13، وج2، ص80، ح76؛ منتخب ميزان الحکمة، ص285.

32.سوره حشر: لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ ﴿۸﴾ وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۹﴾ وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿۱۰﴾

 

نوشته شده در  جمعه 1389/11/08ساعت 7:50  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

روشنگرىِ ازدیدگاه كانت

  روشنگرى،خروج آدمى ست از نابالغى به‌تقصيرِ خويشتنِ خود 

  كانت بدون هرگونه مقدمه‌چينى مقاله‌ى معروف خود را با جمله‌ى بالا آغاز مى كند. پرسش اين بوده است كه روشنگرى يا روشن‌نگرى چيست؟ اين پرسش را نه خود كانت، كه ديگرى مطرح كرده بود و كانت خود را موظف مى ديد تا در اين مقاله به آن پاسخ گويد.

 به نظر كانت، روشنگرى عبارت است از «خروج آدمى از نابالغى به‌تقصيرِ خويشتنِ خود». آشكار است كه منظور كانت از نابالغى، عدم بلوغ جسمانى نيست. شايد معادلى كه بهتر بتواند منظور كانت را برساند، واژه‌ى ناخوشخوانِ «صغارت» باشد. زيرا فرد صغير نياز به قيّم دارد. منظور كانت از روشنگرى عبارت است از خروج از صغارت و خردسالى. اما بايد پرسيد كه وى چه معنايى از نابالغى يا صغارت درك مي‌كند و مقصود او از به تقصير خويشتن خود چيست؟ كانت چنين ادامه مي‌دهد:

 و نابالغى، ناتوانى در به كارگرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگرى

 بنابراين، منظور كانت از نابالغى و صغارت، نه طبيعى، كه فكرى است. زمانى كه ما در به كار گرفتن فهم خود بدون هدايت و ارشاد ديگرى ناتوان باشيم، هنوز در نابالغى و خردسالى فكرى به سر مي‌بريم. كانت در همين جمله‌ى كوتاه يكى از مهمترين مفاهيم فلسفه‌ى خود را به كار برده است و آن اصطلاح «فهم» (Verstand = understanding) است. در زبان روزمره و غير‌فنى شايد بتوان فهم و خرد را مترادف هم به كاربرد و ميانشان تفاوتى نگذارد، اما اين دو مفهوم در دستگاه فلسفى كانت داراى معانى مشخص و متمايز از همند و كانت در كتاب «سنجش خرد ناب» اين دو را معنا كرده است. به نظر كانت «فهم»، نيروى شناخت به وسيله‌ى مفهوم‌ها در زمان و مكان است. مفهوم‌ها يا پيشين (پَرتوم يا مقدم بر تجربه a priori) هستند، مانند مفهوم‌هاى عليّت و چندى و چونى، و يا پسين (اَفدوم يا مؤخر برتجربه a posteriori) اند، مانند مفهوم درخت، كه انتزاع شده از مدركات حسى است. اما به نظر كانت، «مفهوم» هايى نيز وجود دارند كه نه مانند مفهوم عليّت اند و نه مانند مفهوم درخت. كانت نام آن‌ها را «ايده» مى گذارد، مانند ايده‌ى آزادى يا اختيار، ايده‌ى خدا و ايده‌ى ناميرايى روح. به نظر كانت نيرويى در انسان، كه ايده ها را به كار مى برد، «خرد» يا عقل (Vernunft = reason) نام دارد. از آن جا كه خرد با مدركات حسى سر و كار ندارد، اين خطر وجود دارد كه دچار تناقض شود و به بيراهگى و خطا بيفتد. كانت بخش بزرگى از كتاب دورانسار «سنجش خرد ناب»، كه ترجمه‌اى دقيق و امين اما به اندازه‌ى اصل كتاب دشوارياب و دشوارخوان از آن به فارسى موجود است، را به اين موضوعات اختصاص داده است.[i][4]

واژه‌ى مهم ديگر در اين جمله «هدايت» (Leitung = guidance) يا راهبرد است. تا زمانى كه ما در به كارگرفتن فهم خويش محتاج هدايت و ارشاد ديگرى هستيم و ديگرى هادى ماست و ما را راه مى برد، هنوز به مرحله‌ى روشنگرى نرسيده‌ايم. مقصود كانت اين نيست كه ما نبايد از انديشه هاى ديگران سود بگيريم، بلكه منظور اين است كه ما در حل مشكلات خود بايد تنها بر فهم خود متكى باشيم. انديشه را مىتوان از ديگرى گرفت، اما انديشيدن را نمىتوان. كسانى كه مى خواهند تا ديگرى به جاى آنان بينديشد، هنوز در خامى و عدم بلوغ فكرى به سر مى برند. برپاى خويش ايستادن و خودبنياد بودن يكى از اركان فكرى فلسفه‌ى كانت است.

كانت در ادامه‌ى مقاله‌ى خود‌، «به تقصير خويشتن خود»  را چنين معنا مى كند:

 به تقصير خويشتن است اين نابالغى، وقتى كه علّت آن نه كمبود فهم، بلكه كمبود اراده و دليرى در به كارگرفتن آن باشد بدون هدايت ديگرى.

 با توضيحاتى كه كانت در دو جمله‌ى بالا داده است، مى توان معناى جمله‌ى نخست را دريافت. اگر ما ناتوان از به كار گرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى باشيم، و اين ناتوانى نه لزوماً در كمبود فهم، بلكه دركمبود دليرى باشد، آنگاه هنوز در نابالغى به سر مى بريم و اين نابالغى به تقصير خويشتن است. بنابراين روشنگرى، خروج آدمى از اين نوع نابالغى فكرى است. منظور كانت اين است كه روشنگرى از يكسو در ارتباط است با به كارگرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى، و از سوى ديگر با دلير بودن آدمى در كاربرد فهم خود. انسانى كه به لحاظ نظرى قادر به كاربرد فهم خود است، اما داراى آن اراده و دليرى نيست كه از فهم خود بدون هدايت ديگرى سود گيرد، هنوز در خردسالى فكرى به سر مى برد و پا به بلوغ فكرى يا روشنگرى نگذارده است. كانت با بهره‌گيرى از سخن هوراس، (65 ق. م - 8 ق. م) شاعر و اديب رومى، شعار روشنگرى را دليرى در كاربرد فهم خويش مى داند:

 دلير باش در به كارگرفتن فهم خويش! اين است شعار روشنگرى

 بنابراين روشنگرى در نظر كانت، سنتز يا تركيبى است از:

1-  فهم  به معناى كانتى

2- دليرى در كاربرد فهم خويش،

3-  بى نيازى از هدايت و راهبرد ديگرى.

معمولاً در خوانش يا قرائت اين مقاله‌ى مشهور كانت به مؤلفه‌ى

«دليرى» (Mut = courage) بى توجهى مى شود. اين دليرى و شجاعت، هم در رويارويى با نيروهاى درون است مانند عادت، تن آسايى و تنبلى در انديشيدن، ترس از پذيرش استقلال و تقبّل مسئوليت و خطاكاري؛ و هم در رويارويى با نيروهاى برون است كه در نقش هادى و رهبر و پيشوا و شيخ و مراد و پير و مرشد و شاه و سلطان و خوان و امير و نيروهاى سربه فرمان آن ها ظاهر مى شوند. بدون دليرى در برابر اين دو دشمن درون و برونِ روشنگرى، و رجوع به فهم خود، روشنگرى زاده نمىشود. كانت در جملات زير بر اين نوع قرائت مهر تأييد مى زند:

  تن‌آسايى و ترسوى ‌ست كه سبب مى شود بخش بزرگى از آدميان، با آن كه طبيعت، آنان را ديرگاهى است به بلوغ [جسمي] رسانيده و از هدايت غير رهايى بخشيده، با رغبت، همه‌ى عمر نابالغ بمانند، و ديگران بتوانند چنين ساده و آسان خود را به مقام قيم ايشان بركشانند.

 اين سطرها، امكان اين قرائت را به خواننده مى دهد، كه روشنگرى را علاوه بر رسيدن به بلوغ فكرى، به عامل غلبه بر ترس و تنبلى، كه نمودهايى از خصائل روحى اند، مرتبط سازد. پس روح‌ها و جان‌هايى بيشتر مى توانند پا به آستانه‌ى روشنگرى بگذارند، كه علاوه بر توانايى بالقوه در به كارگرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى، به صفت دليرى نيز ممتاز باشند. هرگاه سنخ روح هاى آدميان را به دو گروهِ «درونگرا» و «برونگرا» ، و هر يك از آن ها را به دو دسته‌ى «كنش پذير» (منفعل يا پاسيو) و «كنشگر» (فعال يا آكتيو) تقسيم كنيم، در اين صورت به نظر مي‌رسد كه دو سنخ زير از اين چهار سنخ روحى ياد شده، بيشترين آمادگى را براى قبول روشنگرى دارا مى باشند، مشروط بر اين كه اين دليرى با بلوغ فكرى و به كارگرفتن فهم خود بدون يارى ديگرى، يكجا گردآيد: 1- دارندگان سنخ روحى «برونگراى كنشگر»، كه بر سر اين اند تا «عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى» و مى خواهند «فلك را سقف بشكافند و طرحى نو دراندازند»،  و 2- صاحبان سنخ روحى «درونگراى كنشگر» كه ميل به تقويت اراده  و طرد و نفى هيجانات و احساسات و عواطف دارند. با توسل به سخن آدرنو مى توان گفت، همان هنگام كه درونگراى كنش پذير در وصف ماه داد سخن مى دهد و شعر عاشقانه مى خواند، برونگراى كنشگر ماه را فتح كرده و تصاوير سطح آبله‌گون آن را به زمين مخابره كرده است! آنچه اين جا مورد تأكيد است، وجود اختلاف سنخ‌هاى روانى است. پرسش مقدر اين بوده است كه كدامين سنخ روحى آمادگى بيشتر در پذيرش روشنگرى دارد؟ به نظر مى رسد روحى كه مي‌خواند: «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگى ما عدم ماست»  و تن به عادت نمى سپارد، و يا سر مى دهد كه «تنها ماهيان مرده، همسو با جريان آب شنا مى كنند» و تن به پيروى كوركورانه از سنّت نمى دهد ، چنانچه با عقل نوين بياميزد، بيشتر مستعد روشنگرى است، تا روحى كه طالب آسودگى است. زيرا، به قول كانت، «نابالغى، آسودگى است»:

 تا كتابى هست كه برايم اسباب فهم است، تا كشيش غمگسارى هست كه در حكم وجدان من است، و تا پزشكى هست كه مي‌گويد چه بايد خورد و چه نبايد خورد و ... ديگر چرا خود را به زحمت اندازم. اگر پولش فراهم باشد، مرا چه نيازى به انديشيدن است؟ ديگران اين كار ملال‌آور را برايم  [و به جايم] خواهند كرد.

 در قرائت هاى موجود از اين اثر كانت، يا عموماً به عامل دليرى بى توجهى شده است، و يا آن را به «دليرى در دانستن» فروكاسته اند. حال آن كه، همانطور كه گفته شد، «دليرباش در دانستن» سخن هوراس و شعار جمعيت دوستداران حقيقت بوده‌است كه در سال 1736 با هدف گسترش فلسفه‌ى لايب نيتس- ولف بنياد گذارده شد.

رابطه‌ى صغير- قيّم، كه در سياست نام هاى آشناى ديگرى دارد، رابطه‌اى دوسويه است. قيم‌ها نيز سخت مواظبند كه اين «موجودات سربه‌راه»، نكند از روروكِ كودكى شان، كه در حكم زندانى است كه قيم ها برايشان فراهم كرده اند، پا به بيرون بگذارند. قيم ها در گوش خردسالان و نابالغان مى خوانند كه اگر به تنهايى قدم بيرون نهند، چه خطرهايى كه تهديدشان نمي‌كند. براى نابالغان نيز، قدم به بيرون گذاردن سخت ترسناك است. كافيست يكبار بر زمين بخورند تا از آزمون هاى بعدى بهراسند و خود را نيازمند قيم بدانند:

 براى هر فرد به تنهايى، سخت دشوار است خود را از نابالغى اى كه سرشتِ دومين او شده است، بيرون بكشد. او ديگر آن را دوست هم مى دارد، و به راستى از به كارگرفتن فهم خود ناتوان است، زيرا هرگز به وى چنين فرصتى را نداده اند.

 اين دليرى، اما زمانى سودمند است كه خردخودبنيادى نيز موجود باشد. خردى كه از پستان آن جهان شير مى نوشد آميختن دليرى با آن چه سودى دارد؟ خردى كه خفته است و تنها رويا مى بيند، چه انتظارى مى توان از آن داشت؟ خفتن خرد، به گفته‌ى گويا (Goya)، هيولا مي‌آفريند. از سوى ديگر، قيّمى كه تنها به پند و اندرز و زمزمه در گوش  «نابالغان» بسنده نمي‌كند، بلكه تركه و تازيانه و داغ و درفش آماده كرده است، تا هركه پاى به روشنگرى گذارد، او را «بنوازد»، البته خود يكى از موانع روشنگرى است.

بازگرديم به موانع درونى روشنگرى. كانت در ادامه‌ى مقاله‌ى فشرده، اما پرمغز خود، از زنجيرهايى كه بر دست وپاى استعدادهاى طبيعى آدمى بسته شده اند و نابالغى و خردسالى او را هميشگى مى كنند، نام مي‌برد. به نظر او قاعده ها (Satzungen = rules) و احكام يا فرمول ها (Formeln = formulas) در حكم ابزارهاى مكانيكى استفاده يا بهتر است بگوييم سوءاستفاده‌ى خردمندانه از استعدادهاى طبيعى انسان‌اند. خرد آسان طلب، ترجيح مى دهد به جاى انديشيدن جانفرسا، به نسخه هاى حاضر و آماده و قواعد و فرمول هاى موجود رو كند و هر نوع تغيير در اين قواعد را مزاحم تن‌آسايى خود مى شمرد. چنين خردى با رفتارى آزاد و هنوز به قاعده درنيامده خو نكرده است و آن توانايى را در خود ندارد كه پاى پرواز بيرون گذارد و از سر گودال هاى بزرگ و ژرف بپرد. دليرى مى خواهد تا نسخه‌هاى آماده، آيات مقدسى كه روح را اجازه‌ى پرواز نمي‌دهند، ايدئولوژي‌هاى فروكاهنده، كلمات قصار و راه حل‌هاى از پيش ساخته را ترك كرد و روح و ذهن را پرورد و خود را از نابالغى رهانيد و گام‌هايى استوار در پهنه‌ى روشنگرى برداشت. با اين همه وجود چنين افرادى، نه تنها محتمل، بلكه حتى اگر آزادبگذارندشان، اى بسا قطعى است. آنان، كه كانت «خودانديش»  (Selbstdenkende) مى خواندشان ، كسانى ‌اند، كه پيروى كوركورانه از ديگرى را، در هر شكل و شمايلى، ترك كرده اند و فهم خويش را به كارگرفته اند و توانسته اند خود را از يوغ نابالغى رها كنند. آنان به دسته و گروه و جنس و نژادِ خاصى تعلق ندارند. حتى مى توان در ميان قيم هاى گمارده بر تودها نير آنان را يافت. آنان نه تنها خود را رهانيده‌اند، بلكه روح خروج از نابالغى و ارج نهادن به خودانديشى را در ميان توده هاى نابالغ مى پراكنند. كانت در يكى از ژرف ترين جمله‌هاى مقاله‌ى كوتاه خود، به يكى از گرانبهاترين دانسته‌هايى اشاره مى كند، كه اينك ما پس از دو انقلاب معاصر در ميهن خود، اميدوارم بدان دست يافته باشيم. او با تيزهوشى غريبى، چنين وصف حال ما ‌مي‌كند:

 با يك انقلاب شايد براندازى خودكامگى فردى و زورگويى آزمندانه و يا قدرت‌پرستانه به دست آيد. اما اصلاح واقعى شيوه‌ى تفكر از آن برنمىآيد و خام‌داورى هاى تازه [ neue Vorurteile = new prejudices پيش‌داورى هاى تازه] در كنار خام‌داورى ‌هاى كهن، افزارِ راهبرى توده‌ى عظيم انديشه باختگان مى شود.

 آرى با انقلاب شايد بتوان خودكامه اى را برانداخت و ديگرى را به جاى او گمارد، اما بى شبهه شيوه‌ى تفكر خودكامگى را نمى توان با توسل به انقلاب هاى اجتماعى اصلاح كرد. اصلاح تفكر، نيز با توسل به شور و زور ِ انقلاب ميسر نمى شود، بلكه عقل و استدلال مى طلبد. از اين رو اصلاح انديشه شرط ضرور است. بى توجهى به انديشه و ساحت هاى آن، در ميان ما تا بدان جا بوده است، كه «ايده‌آليسم» را «پندارگرايى» ترجمه كرده ايم و با اين برابرگذارى، راه را بر درك عميق «ايده‌آليسم آلمانى» كانت بسته ايم.

اكنون بايد پرسد كه براى رسيدن به روشنگرى به چه نياز داريم؟ پاسخ كانت كوتاه و روشن است:

 به «آزادى كاربرد همگانى عقل خويش»

 منظور كانت از كاربرد همگانى عقل خويش (the public use of one's reason) چيست؟ آيا همان است كه آن را «كاربرد عقل خويش در امور همگانى» بیان كرده است، يا آن كه منظور ديگرى دارد؟ كانت ميان كاربرد خصوصى و كاربرد عمومى عقل تفاوت مى گذارد و خواهان آزادى براى كاربرد همگانى عقل است، حال آن كه كاربرد خصوصى عقل را توصيه نمى كند. اگر بخواهيم با زبان امروزى مقصود كانت را از آزادى كاربرد همگانى عقل خويش روشن كنيم، بايد بگوييم كه مقصود او آزادى سخن و بيان و نقد در برابر افكار عمومى است. هركس بايد آزاد باشد، از عقل خود در برابر همگان سود جويد و هرچه را كه به نظرش نادرست مي‌رسد، خواه مربوط به امور همگانى باشد يا نباشد، مورد نقادى قرار دهد. كانت خود اين اصطلاح را چنين معنى مي‌كند:

 درك من از كاربرد همگانى عقل خويش آن استفاده اى است كه كسى در مقام اهل علم در مقابل جماعت خوانندگانش از عقل خود مى كند، و كاربرد خصوصى آن كاربردى را مى نامم كه كسى مجاز است در سِمَت ادارى و يا مدنى معينى كه به وى سپرده شده از عقل خود بكند.

 گردآمدن اين دو نوع كاربرد در كنار هم و در يك مقاله، شيوه تفكر كانت را بخوبى نشان مى دهد. به نظر او در حوزه‌ى نظر بايد آزادى كامل داشته باشيم تا انديشه ها و نظرات خود را به اطلاع همگان برسانيم، امرى كه امروزه با مفهوم «آزادى بيان» گره خورده است. اما اين آزادى كاربرد همگانى عقل، اين اجازه را نمى دهد كه وقتى در مقام عمل و در مصدر كارى هستيم، به دلخواه خود عمل كنيم يا به زبان كانت، در كاربرد خصوصى عقل خود نيز آزاد باشيم.  در اين مورد بايد از قانون و قواعد حاكم بر جامعه پيروى كرد و آن ها را نبايد زير پا گذارد. اجازه بدهيد تا منظور كانت را با ذكر مثالى از خود او روشن كنم. شما در مقام نظر يا در مقام اهل علم مى توانيد به قوانين حاكم بر نظام مالياتى اعتراض كنيد و آن ها را حتى ظالمانه بدانيد و دلايل خود را براى اقناع ديگران در تغيير آن به اطلاع همگان برسانيد تا به اراده‌اى عمومى براى وضع قوانين مالياتى بهتر تبديل شود. در اين مورد آزاديد كه «عقل بورزيد» (آزادى كاربرد همگانى عقل). اما در مقام يك شهروند متعهد به پرداخت ماليات، به زعم كانت، نمى توانيد از پرداخت ماليات هايى كه بر عهده داريد، سرباز زنيد (محدويت كاربرد خصوصى عقل). به قول كانت «در چنين مواردى، ديگر جاى عقل ورزيدن نيست، بلكه شخص بايد فرمان برد». بايد دقت كرد كه منظور كانت تبعيت از قانونى است كه به پيروى از عقل تدوين شده و منافع همگانى را در خود جمع كرده است، زيرا بدون وجود قانون و پيروى از آن، جامعه‌ى مدنى پاى نمي‌گيرد. اما بايد ميان قانون از يكسو و فرمان هاى خودكامان از سوى ديگر تفاوت نهاد. فرمان هاى خودكامان نه لزوماً عقلانى اند و نه مصالح عمومى را نمايندگى مى كنند. اراده‌ى حاكمان بايد منعكس كننده‌ى مصالح همگان باشد و تنها در اين صورت است كه قوانينى كه وضع مى كنند، اعتبار و مشروعيت دارد. كانت اين پرسش را فرض مى گيرد كه اگر عده اى خواستند قوانين دايمى وضع كنند و مانع روشنگرى مردمان شوند، آيا بايد از آن قوانين پيروى كرد؟ و به صراحت پاسخ مى دهد كه «نه، چنين چيزى شدنى نيست».  كانت با كلماتى روشن، پابندى خود را به آزادى و مخالفتش را با قوانينى كه بخواهند جاودانه بشر را در قيموميت نگاه دارند، چنين بيان مي‌كند:

 پيمانى كه نوع بشر را براى هميشه ازدستيابى بر روشنگرى بيش تر باز دارد، همانا باطل است و پوچ، حتى اگر بالاترين قدرت ها و شوراهاى قانونگذارى و شكوهمندترين توافقنامه هاى صلح، مُهر تصويب بر آن زده باشند. هيچ دورانى نمى تواند با خود به اين قصد هم‌داستان و هم‌سوگند شود كه دوران بعد را در قيدى بگذارد كه هرگز نتواند شناخت‌هايش ... را گسترش بخشد و از خطاها بپيرايد و به طور كلى در شاهراه روشنگرى پيش رود.چنين كارى جنايتى است عليه طبيعت انسانى كه از آغاز درست همين پيشروى در شاهراه روشنگرى، مقصود و غايت آن قرار داده شده است و آيندگان كاملاً حق خواهند داشت چنين تصميمات خودسرانه و نامشروعى را يكسره به دور افكنند.

 به‌راستى معيار سنجش آن چه كه به عنوان قانون بر مردم وضع مى شود اين است كه آيا آن مردم هرگز خود چنين قوانينى بر خويش وضع مى كنند يا نه؟ كانت حتى تا آنجا پيش مى رود كه مى گويد كه «صرف نظر كردن از روشنگرى براى خود و به ويژه براى نسل هاى آتى، تجاوز به حقوق مقدس بشرى است و لگدكوب كردن آن.

بدينسان كانت هرگز سرِ موافقت با قوانين ظالمانه و سركردگى خودكامان نداشت. دفاع او از فردريك كبير، از آن روست كه در دوره‌ى اين پادشاه كار روشنگرى رونق بسيارگرفته بود و او مردمان را در ابراز عقايد و انديشه‌هاى خود آزاد گذارده بود. به نظر كانت در دوره فردريك، روحانيان اجازه يافتند تا در مقام اهل علم و در نهايت آزادى، آشكارا رأى و نظرى را كه با اصول پذيرفته‌ى دينى شان ناساز است، با همه‌ى جهانيان در ميان بگذارند.

كانت حتى آزادانديشى را به حوزه دين نيز مى كشاند و كاربرد همگانى عقل خويش را در امر ديانت از همه مهم‌تر مى داند. او بيش از هر جاى ديگر بر «خروج آدمى از نابالغى به تقصير خويشتن خود در قلمرو مسايل مذهبى» پاى مى فشرد، زيرا

نابالغى در امور دينى از هر نوع ديگر اهانت بارتر و زيان بخش تر است.

 بنابراين در امور اجتماعى و كشوردارى و سامان‌دهى امور همگانى بايد يوغ قيموميت و نابالغى را به دور افكند، بلكه در امور دينى نيز بايد عقل خويش را ، به كار گرفت و رابطه‌ى ايمانى را از هر نوع واسطه گرى آزاد كرد. اگرچه كانت دوره‌ى خود را هنوز روشنى يافته نمى دانست كه در آن پروژه‌ى روشنگرى با موفقيت به پايان رسيده باشد، بلكه آن را عصر روشنگرى مي‌ناميد، اما اميد بسيار داشت كه روشنگرى بر تمام اركان جامعه چيره شود، يعنى دلبستگى و كشش ذاتى آدمى به انديشيدن آزاد، بارور و شكوفا شود و مردم در عمل به آزادى تواناتر شوند. آرزوى او اين بود كه روشنگرى سرانجام بر اصول بنيادين دولت، كه اينك مردم‌سالارى و كارآمدى دو مولفه‌ى مهم آنست، اثر گذارد تا با انسان چنان رفتار كند كه سزاوار شأن انسانى اوست.

***********

با توجه به مفهوم روشنگرى كانت مى توان پرسيد كه

  آيا پرسش روشنگرى، پرسش اكنون ما نيست؟

  آيا پرسش روشنگرى، پرسش از سنّت و اكنونيّت ما نيست؟

آيا پرسشى كه در پستوى خانه‌ها و پهنه‌ى خيابان ها جاريست، پرسش روشنگرى است؟

  اگر نيست، چيست و چه سان مى توان فهم را، كه سنگ بناى روشنگرى است، توانا ساخت و پرسش را پرسش روشنگرى كرد؟

و اگر هست، چگونه مى توان آن را ژرف‌تر كرد؟ با تواناتر كردن فهم خود؟ و چگونه مى توان آن را گسترد و همگانى كرد؟  با تأمين آزادى بيشتر در كاربرد همگانى عقل خويش؟ با دليرى بيشتر در به كارگرفتن فهم خود بدون راهبرد ديگرى؟


نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/29ساعت 12:12  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

ادیان از آسمان محبت و معرفت تا زمین تکفیر و تعصب.

گاندی جمله زیبای دارد:« ما تا آن حد دیندار هستیم که از یکدیگر متنفر باشیم نه تا آن حد که دوست و خادم و فداکار نسبت به هم.» آفت هر دین و مذهبی فروکاستن آن در حد شعار و جدایی آن از اخلاق و تعبد دینی و مذهبی می باشد. سر ارسال پیاپی رسل و انزال متوالی کتب احیاء درونمایه همان یک دین و یک مذهب حقیقی و آسمانی است که تسلیمی به احکام الهی و تعالیم وحدت بخش آسمانی مطابق «فطرت» خدایی و قلب سلیم می باشد.

قران کریم و همه ادیان انسانها را از یک آب و گل و از یک پدر و مادر می دانند و همه را « امت واحده» می دانند، و مردانش مردمان را یا برادر دینی یا مخلوق چون خویش می دانند« الناس اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق» و زندگی دادن به یک فرد را- فارغ از دین و مذهبش- را احیای کل بشر قلمداد کرده است« من احیا نفسا فکانما احیا الناس جمیعا» اما متاسفانه در طول زمان دین وقتی به دست بشر خاکی و کوته فکر و بریده از عقل و عشق کل می افتد ابزار مقاتله و محاربه و تعصب و تکفیر نسبت به غیر خودی ها قرار می گیرد.

آفت هر دین و مذهبی فروکاستن آن در حد شعار و جدایی آن از اخلاق و تعبد دینی و مذهبی می باشد. اگر انسان ها آن بخشی از معنویت دین - که ناظر به تعبد، ورع، خشیت، مراقبه، محاسبه، مجاهدت با نفس،  پرورش عقل، تفکر در امور معنوی و ملکوتی است -  را نا دیده بگیرند و خود را  از در محضر خداوند دیدن، عالم و آدم را آینه­ی صانع دیدن، انسانها را گل سر سبد هستی شناختن، محبت به بشریت، صداقت بیرونی و درونی نشان دادن ، بی نیاز دانسته و طهارت ظاهر باطن، وحدت طلبی و وحدت بینی - که جزء غایات دین هست را- در گرد و غبار شعارها گم کند  دیگر از آن دینداری و مذهبی بودن چیزی باقی نخواهد ماند.

سر ارسال پیاپی رسل و انزال متوالی کتب احیاء درونمایه همان یک دین و یک مذهب حقیقی و آسمانی است که تسلیمی به احکام الهی و تعالیم وحدت بخش آسمانی مطابق فطرت سلیم می باشد«الاسلام هو التسلیم» اسلام که دین واقعی همه موحدان عالم هست، تسلیمی یا رفاقت با خداوندگار جان و جهان و عشق به خوبیهاست. عشق و سر سپردگی به حقایق ملکوتی و ارتباط با عالم غیب، جوهر و لب و لباب دین هست« و مایتذکر الا اولوالالباب». اتصاف به صفات خدایی از کانال عبودیت عارفانه امریست مبرهن «العبودیه جوهره کنهها الربوبیه» و کسب مکارم اخلاق از غایات دینداری ذکر شده است:«انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». بعثت و برانگیختن عقول و وجدانهای آدمیان از اهداف بعثت انبیاء بوده چنانکه علی (ع) می فرماید« بعث النبیین... لیثیروا لهم دفاین العقول» و اولین قدم دینداری معرفت به خداوند هست که باز هم در خطبه اول نهج البلاغه ذکر شده است« اول الدین معرفه» و کلید معرفت به خداوند هم ارتباط تنگاتنگ با معرفت خویشتن دارد« من عرف نفسه فقد عرف ربه» و معرفت به خویشتن هم لازمه اش شناختن قوه های شیطانی و حیوانی و نبرد با آنهاست و مبارزه با جهل و جمود شیطانی و وسوسه های نفسانی که دشمن پنهان هر کس می باشد« اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک.»

همواره دینداری در خطر شعار زدگی و احساسات گرایی و تهی شدن از روح معنویت قرار داشته و خواهد داشت و در صورتی که دین یا مذهب از شعور، اخلاق جمعی، ملکات فاضله به شعارهای تهی از جاذبه و معارف عقلی و  شهودی، فرو کاسته شود نزاعهای صوری در خواهد گرفت و برداشتهای صوری و ناقص از یک حقیقت آسمانی و ملکوتی جایش را به شعارهای متشتت متناقض خواهد داد وهرکس به اسمی و بعدی و برداشتی دلخوش خواهد شد  زیرا آیه ی «کل حزب بما لیذیهم فرحون» صدق خواهد کرد و داعوای« عنب»، « انگور» و «اوزوم» مولانا شعله ور خواهد شد و هرکس خود را با شیرین ترین شعارها و پر دامنه ترین  استدلالها یکه تاز عرصه حقایق و به فلاح رسیده می داند و همانگونه که صغری و کبری لفظی اش را بنا کرده دیگر خود را از نبرد اکبر مستغنی دیده  و صغری و کبرای عملی بی نیاز می بیند و جهادش، جهاد طالبانی و شعارش منجی گرایاینه خواهد شد.

که همی دانم یجـــــــوز و لا یجــوز

خود ندانی یجـــــــوزی یا عجـــــوز

قیمت هرکاله می دانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقـــــیست

رسول اکرم در یکی از نبردها وقتی برگشت به اصحابش فرمود:« مرحبا بقوم قضو جهاد الاصغر و بقی علیهم جهاد الاکبر قیل یا رسول الله ما الجهاد الاکبر؟ قال(ص)«مجاهدت النفس.» شمشیر برگرفتن و جهاد از جانب خدا با بندگان و مخلوقات خداوند اصل نیست، بلکه جهاد با نفس سرکش و تمایلات شهوانی و غریزی پنهانی  و مجاهدت با بتهای قبیله ی و نژادی و تعصبات کور و مجاهدت در مسیر تقرب یافتن به عقل و شهود، آدمی را به قله عبودیت و قرب خواهد رساند:

الذین جاهدو فینا بگفت آن شهریار

والذین جاهدو عنا نگفت ای مرد کار

اوصاف شیعه راستین 

و تکفری های شیعی

مذهب شیعه منتسب به حضرت امام  جعفر صادق(ع) و ائمه اهلبیت است و یکی از مذاهب برجسته اسلامی  است که احکامش از قران و سنت و عقل و اجماع برگرفته می شود. اما شایسته هست که به ابعاد معرفتی و درونی و هدفی که توسط قران و حتی ائمه دین و شخصیتهای این مذهب توصیه شده است را به باد فراموشی نسپرده و در گرد و غبار شعارهای کور و تهی از عمل گم نکرده  مسولیت مسلمانی و دینی خویش را به شعارها و رفتارهای احساسی کاهش ندهیم که در این صورت خدای ناکرده نه تنها به وجدان، فطرت، عقل، روح ملکوتی،  و محیط اجتماعی و ملی و جهانی خویش ظلمی بس عظیم کرده ایم و جامعه و جوانان خویش را سطحی بار می آوریم  که به صورت ناخواسته بزرگترین ضربه را بر پیکر قرآن و اهلبیت وارد خواهیم کرد. به همین مناسبت شایسته و بایسته هست که گوش وجود، جان و دل خویش را به کلام حقه قران و و ائمه دین بسپاریم و بدانیم که کاسه داغتر از آش شدن و غوغا سالاری آن هم از نوع دینی و مذهبی اش ما را از عقلانیت، دور اندیشی، زندگی اجتماعی سالم، منطق جهانشمول، عاطفه وحدت بخش با کل ابنای بشر و تعامل دینی با سایر اقوام و قبایل و از همه مهمتر پاسخ دادن در قبال اعمال و نیات خویش در محضر خداوند مستغنی و بی نیاز نخواهد کرد.

نیچه جمله مشهوری دارد میگوید: «در عالم یک مسیحی واقعی وجود داشت و آن هم خود حضرت عیسی مسیح بود.» خدا نکند که ما شیعیان شیعیان شعاریی باشیم که عمل و مسولیت و شهود و عقلانیت و مهرو ورزی و اخلاق دینی امامان خویش را به نحوی به باد فراموشی بسپاریم که جزء شیعیان یعنی رهروان راه آنان تلقی نشده و مصداق« ویل لمن کان خصمائه شفعائه» گردیم.( وای بر کسانی که شفیعانش، شاکیانش گردند.) و « قال الرسول یا رب ان قومی اتخذو هذا القران مهجورا» هم همان مهجور ماندن معرفتی و عملی دین را گوشزد می کند که قرآن از مسملمانان به خداوند شکایت خواهد کرد.

در زیر به ذکر چند حدیث پرداخته و بدانیم که شیعه بودن را به شعار خلاصه نکنیم که ضرب المثل«من آنم که رستم بود پهلوان» بر ما صدق کند و ما اعمال، نیات و مسولیتهای زمین مانده خویش را با خوبیهای امامان خویش پنهان کرده و در عمل ضد آنها رفتار نماییم  و بترسیم از این که  مسلمان و شیعه اسمی وشعاری ما باشیم و مسلمان وشیعه عملی  کسی دیگر و حال ما آن گردد که حافظ شیرین سخن فرموده است:

صــلاح کار کجـا و من خــراب کجــــا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

فراموش نکنیم که مسلمان و شیعه واقعی همواره امین، متخلق به اخلاق کریمانه و ربوبی، صداقت، محبت به بشریت، نوع دوست، و خلاصه در یک کلام پیرو حضرت ختم مرتبت و عارف و عامل به قران و متمسک به سیره خوبان به ویژه اخلاق اجتماعی حضرت علی (ع) می باشد، اما سوگمندانه که همیشه رهیافتگان به وادی شهود و لقاء خداوند و جنس اصیل در هر جمع و جامعه ی  در اقلیت بوده و متدین رسیده به جانمایه دینداری همیشه شبیه استثنا بوده است نه قاعده:«  وقلیل من عبادی الشکور»

امام صادق(ع) با تبيين صفوف شيعيان راستين را از مدعيان تشيع جدا مي سازد.

قال الصادق(ع):«الشّيعَةُ ثَلاثَةُ أصْنافٍ؛ صِنْفٌ يتَزَينونَ بِنا وِصِنْفٌ يسْتَأکَلُونَ بِنا وَصِنْفٌ مِنّا وَإلَينا، يأمَنُون بِأمْنِنا ويخافُونَ بِخَوْفِنا وَلَيسوا بِالبُذُرِ المُذَيعينَ وَلا بالْجُفاةِ الْمُرائينَ، إنْ غابُوا لم يفْقَدُوا وَإنْ شَهِدُوا لَمْ يؤبَه بِهِمْ أولئکَ مَصابيحُ الهُدي. امام جعفر صادق(ع) فرمود: «شيعه سه دسته اند؛ گروهي به وسيله ما زينت مي يابند [و ما را وسيله عزت و آبروي خويش قرار مي دهند] و گروهي به وسيله ما مي خورند [و ما را وسيله درآمد زندگي دنيايي خويش قرار مي دهند] و گروهي از ما و به سوي ما هستند، با امنيت ما آرامش مي يابند و با ترس ما ترسانند، بذر [هاي کاشته شده اسرار را] پخش نمي کنند و در برابر جفاکاران خودنمايي ندارند، اگر پنهان باشند کسي سراغ آنها را نمي گيرد و اگر آشکار باشند به آنها اعتنا نمي شود [يعني شهرت گريز و بي نام و نشانند] آنها چراغ‌هاي هدايتند.» (محسن فيض کاشاني، المحجّة البيضاء (ج4، ص356).

باز حضرت امام صادق(ع)می فرماید: «الشّيعةُ ثَلاثٌ؛ مُحِبٌّ واوٌّ فهُوَ مِنّا وَمُتَزَينٌ بِنا وَنَحْنُ زَينٌ لِمَنْ تَزَينَ بِنا، وَمسْتَأکِلٌ بِنا النّاسَ وَمَنِ اسْتَأکَلَ بِنا إفْتَقَرَ»؛ «شيعه سه گروهند: دوست دار عميق [اهل بيت]، پس او از ماست، و [گروهي که] به وسيله ما زينت مي يابند و ما [نيز] زينتيم براي کسي که به وسيله ما زينت يابد. و [گروهي که] به وسيله ما از مردم مي خورد [و ما را وسيله درآمد زندگي خود قرار مي دهد]. و کسي که به وسيله ما امرار معاش کند، فقير مي شود.» (3. صدوق، خصال، ص 103، ح61؛ منتخب ميزان الحکمة، ص 286، روايت3433).

باز آن حضرت می فرماید «مَعاشِرَ الشيعةِ! کُونوا لَنا زَينا وَلا تَکونوا عَلَينا شَينا، قولوا لِلنّاسِ حُسْنا، واحْفَظوا ألْسِنَتَکُمْ وَکُفُّوها عَنِ الفُضولِ و قَبيحِ القَوْلِ» ؛ «اي گروه شيعه! زينت ما باشيد نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نيکو سخن بگوييد، و زبانتان را حفظ کنيد و آن را از زياده روي و زشت گويي بازداريد.» (4. تحف العقول، انتشارات آل علي(، ص554.. امالي صدوق، ص 327، ح17؛ مشکوة الانوار، ص 173؛ منتخب ميزان الحکمة، ص239)

حضرت شان در جای دیگر فرمود: سلام مرا به هر کس که پيرو ماست و به گفته‌هاي ما گوش مي کند، ابلاغ کن و از طرف من بگو: «أوصيکُمْ بِتَقْوي الله عَزَّوَجَلَّ وَالْوَرَعِ في دينِکُمْ وَالإجْتِهادِ لله وَصِدْقِ الْحَديث، وأداءِ الأمانَةِ وَطولِ السُّجودِ وَحُسْنِ الجَوارِ... فَإنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إذا وَرَعَ في دينِه وَصَدَقَ الْحَديثَ وَأدّي الأمانَةَ، وَحَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ، قيلَ: هذا جَعْفَري، فَيسُرُّني ذلک وَيدْخُلُ عَلَي مِنْهُ السُّرورُ، وقيلَ هذا أدَبُ جعفَرٍ% وَإذا کانَ عَلي غَيرِ ذلک دَخَلَ عَلَي بَلائُه وَقيلَ هذا أدَبُ جَعْفَرٍ»؛  من شما را به تقواي الهي و پرهيزکاري در دينتان، و تلاش و کوشش در راه خدا، و راستگويي و امانت داري، و سجده‌هاي طولاني و نيکو همسايه داري و... سفارش مي کنم؛ زيرا هر گاه کسي از شما در دينش ورع داشته باشد و راست بگويد و امانت را رد کند و اخلاقش را با مردم نيکو گرداند، مردم مي گويند: اين «جعفري مذهب» است و اين مرا شادمان مي سازد و از بابت آن شادمان مي شوم و مي گويند: اين است روش ادب [و تربيت] امام صادق%، ولي اگر برخلاف اين باشد، گرفتاري آن به من مي رسد و گفته مي شود که اين هم اثر تربيتي امام صادق%!!»(6. حرّ عاملي، وسائل الشيعة، ج 8، ص389، ح2).

99- امام صادق%: «إنّ أحَقَ النّاسِ بِالوَرَعِ آلُ مُحَمّدٍ وَشيعَتُهُمْ کَي تَقْتَدي الرَّعيةُ بِهِمْ»؛«سزاوارترين مردم به ورع [و دوري از حرام] آل محمد( و شيعيان آنان هستند تا ساير مردم نيز به آنان تأسّي نمايند.» (7. شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج2، ص643).

حضرت صادق(ع)می فرماید: «کونوا دُعاةً لِلناسِ بِغَيرِ ألْسِنَتِکُمْ لِيرَوا مِنْکُمْ الْوَرَعَ وَالاجْتِهادَ وَالصّلاةَ وَالخَيرَ فَانَّ ذلک داعِيةٌ»؛ «با رفتارتان دعوت کننده ديگران باشيد تا آنان از شما پرهيزکاري و تلاش و نماز و نيکي بينند، که اين بيشتر ديگران را دعوت مي کند.» (8. اصول کافي، ج2، ص78، ح14؛ سفينة البحار، ج2، ص643).

شيعه بايد منشأ خيرات و خوبيها باشد؛

باز آن حضرت فرمود: «شيعَتُنا أهْلُ الهُدي وأهْلُ التُّقي وأهْلُ الخَيرِ وَأهْلُ الايمانِ وَأهْلُ الْفَتْحِ وَالظَّفر؛  شيعه ما اهل هدايت و اهل تقوي و اهل نيکي و اهل ايمان و اهل پيروزي و موفقيت‌اند.» (9. الکافي، ج2، ص233؛ المحجّة البيضاء، ج4، ص353).

باز حضرت صادق(ع): «إنّما شيعَةُ عَلِي مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَفَرْجُهُ واشْتَدَّ جِهادُهُ، وَعَمِلَ لِخالِقِه، وَرَجا ثَوابَهُ، وَخافَ عِقابَهُ، فإذا رَأيتَ أولئکَ فَاُولئکَ شيعةُ جَعْفَرٍ؛  همانا شيعه علي کسي است که عفت شکم و دامن دارد، تلاشش زياد، و عملش براي خدا باشد، و اميد ثواب از او داشته باشد و از عقابش بترسد. پس اگر چنين افرادي را ديدي آنها شيعيان جعفر (امام صادق%) مي باشند.» (الکافي، ج2، ص233، ح9).

باز حضرت صادق(ع):«وَالله ما شيعَةُ عَلي إلاّ مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ؛ به خدا سوگند شيعه علي نيست مگر کسي که عفت شکم دارد.» (بحار الانوار، ج 83، ص22؛ جامع احاديث شيعه، ج4، ص58).

حضرت صادق   علامت شعار محبت را باورمندی و رهروی معرفی می کند:« «لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقا لاََطَعْتَهُ إنَّ المُحِبَّ لِمَنْ يحِبُّ مُطيعٌ»؛ اگر دوستي تو صادقانه باشد، او را (محبوب و خدا را) اطاعت مي‌کني [زيرا] هر کس شخصي را دوست مطيع او خواهد بود اي گروه شيعه! زينت ما باشيد نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نيکو سخن بگوييد، و زبانتان را حفظ کنيد و آن را از زياده روي و زشت گويي بازداريد.

باز حضرت صادق(ع)در نقد شیعه ی که رفتار ضد دینی داشته باشد می فرماید: «لَيسَ مِنْ شيعَتِنا مَنْ قالَ بِلِسانِهِ وَخالَفَنا في أعْمالِنا وآثارِنا وَلکِنْ شيعَتُنا مَنْ وافَقَنا بِلِسانِهِ وَقَلْبِهِ وَاتّبَعَ آثارَنا وعَمِلَ بَأعْمالِنا أولئکَ شيعَتُنا؛  از شيعيان ما نيست کسي که به زبان [شيعه بودن را] اظهار کند و در رفتار مخالف ما و رفتار ما باشد. شيعه کسي است که با زبان و قلبش موافق ما باشد و از آثار ما پيروي نمايد و طبق رفتار ما رفتار کند. آنها شيعيان ما هستند.» (حرّ عاملي، وسائل الشيعة، ج11، ص196؛ بحار الانوار، ج68، ص164).

باز حضرت صادق(ع) در مورد خوش گمانی به صرف نام شیعه را یدک کشیدن و عمل خلاف را آنجام دادن می فرماید: «قَوْمٌ يزْعَمونَ أنّي إمامُهُمْ، وَالله ما أنَا لَهُمْ بِإمامٍ لَعَنَهُم الله کُلّّما سَتَرْتُ سِتْرا هَتَکوهُ، أقولُ: کذا وکذا، فَيقولون: اِنّما يعْني کذا وکذا. اِنَّما أَنَا إمامُ مَنْ أطاعَني»؛. گروهي خيال مي کنند که من امام آنها هستم، به خدا قسم من امام آنها نيستم، نفرين خدا بر آنها باد. [زيرا] هر گاه رازي را پنهان مي کنم آنها آشکار مي کنند، من مي گويم: چنين و چنين است و آنها مي گويند چنين و چنان اراده کرده است. همانا من امام کسي هستم که از من پيروي کند. (همان، ح13، وج2، ص80، ح76؛ منتخب ميزان الحکمة، ص285)

نظر دادن پیرامون محتوا وبلاگ یادتون نره.

 از نظریات شما استقبال می کنیم

مطلب فوق در سایتهای زیر نیز منعکس شده است:

http://ghurjistan.com/archives/2442

http://www.kabulpen.com/articles/persian/religion/2011/01/10/3098.html

http://www.koofi.net/index.php?id=2551

نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 2:33  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

رسانه های تکفیری پیام آوران تاریکی و تجزیه!

رسانه های تکفیری آن دسته از رسانه های هستند که همت شان را معطوف تکفیر ، تفسیق و گمراه جلوه دادن فرقه  و مذهب و یا نمادها و شخصیت های مذهبی مخالف کرده  و دین را خلاصه در نزاعهای مذاهب اسلامی می کنند و ابعاد عرفانی، فلسفی ، برهانی و وحدت بخش دین را یا قبول ندارند، یا نمی شناسند و یا به فراموشی سپرده اند و آیه های چون «انما المومنون اخوه » را به باندها و حلقات تند روی خود خلاصه می کنند. این رسانه ها یا شبکه های تلویزیونی عمدتا در جهان اسلام روز به روز زیاد شده و پیروان مذاهب اسلامی را علیه همدیگر بسیج می کنند و از طرف مقابل بعضی از شبکه های شیعی نیز جهت مقابله به مثل از روشهای ناردست تبلیغ دین استفاده کرده و نزاع ها و کینه های مذهبی همدیگر را تحریک می کنند و بنده بدون نام بردن از فرد یا شبکه خاصی  که چندین شبکه افراطی شیعه و سنی هستند، امیدوارم همه این شبکه های تبلیغی روش شان را تصحیح کنند.

یکی از تئوریهایی که گهگاهی زمزمه می شود مسئله تجزیه یا فروپاشی کشورهای منطقه مثل افغانستان، پاکستان، ایران، عراق و… می باشد که گرچند این طرح چندان عملی و باور نکردنی به نظر می رسد ولی اگر این این پروژه یا فرایند روزی به تحقق نزدیک شود، نیاز به یک سری مقدمات و زمینه های داخلی و منطقه ی دارند و یکی از مهمترین عاملهای این فرایند تشدید خونریزی های بی امان و ایجاد کینه های ریشه دار و بر افروختن تعصبات  قومی و مذهبی می تواند باشد که رسانه های تکفیری یکی از سازندگان این بستر هولناک و محتمل خواهد بود. و هر روز بر تعداد  این رسانه ها و تندی لحن هریک در جهت گوی سبقت ربودن و جواب تندتر دادن به شبکه مخالف افزوده می شود.

مسلمان بودن و همریشه بودن و داشتن فرهنگ و تاریخ مشترک ساکنان این منطقه تا کنون عامل وحدت بوده است واین وحدت منافع مشترک اقوام و ملل مختلف و مذاهب این سرزمین را به وجود می آورد ولی اگر صحبت از تضعیف این اقوام باشد بهترین گزینه ایجاد کینه و تعصبات بین اقوام و مذاهب این منطقه هست و بهترین گزینه ساپورت فرقه های تکفیری و افراطی می باشد که مذاهب را به نحوی دستکاری کنند تا مردم را گرفتار جنگهای روانی کنند از طریق رسانه ها و این رسانه های تکفیری پیروان سایر مذاهب را تکفیر کنند و طوری بشود که هر فرقه و قومی تشنه به خون دیگر شود و ای بسا دانشمند نمایانی که بیشتر از این در پی خاموش کردن این فتنه باشند در پی مشتعل کردن فتنه در زمین همسایه می باشند.

در دهه های گذشته، صحبت غالب مردم خاورمیانه با فیض بردن از تعالیم اندیشمندان چون سید جمال، شهید بلخی، خمینی و اقبال و… وحدت اسلامی و شرقی و مبارزه با دشمن مشترک یعنی غلبه بر جهل داخلی و استعمار خارجی بود ولی امروز صحبت غالب تاسیس پیاپی شبکه های افراطی دینی می باشد که این شبکه ها طبق اقتضائات رسانه ی بیش از این که بیانگر دین واقعی و سازنده و انسان ساز و پیوند دهنده باشد،  بیشتر به دنبال جذب مخاطبین و چاپیدن پول مشتریان و کسب شهرت بیشتر هستند و اقتضاء دینداری رسانه ی که جذب مخاطب هست نه ساختن انسان متخلق به اخلاق الله، بلکه این رسانه ها خواسته و ناخواسته از لحن وحدت بخش دینی به سمت تبلیغهای احساسی و تحریکی و حتی تکفیری گرایش پپیدا می کنند.

امروزه همه می دانند که دیگر متولیان دین مراجع و نهادهای حوزوی سنتی نیستند بلکه مبلغان دینی، جمعی از مداحان، صاحبان رسانه ها و نو نهالان آتشین مزاج، مخلصان کم تجربه، شیفتگان واقعیت گریز، فرقه های منجی گرایانه و شعاردهندگان قدرتمند و غوغا سالاران و بعضا سیاست بازان ماکیاولی مشرب می باشند و گرنه علی رغم نصایح آشکار مراجع تقلید و دینی، چرا گوش کسی به آنان بدهکار نیست و این کمرتین قرینه می باشد که روزهای وحشتناکتر در انتظار نهادهای واقعی دینی هستند.

طبق نظر متخصصین امور رسانه، امروزه رسانه ها و صاحبان رسانه ها خود مبلغان دین و دنیای مردم و پیامبرهای دروغین قرن ما شدند و مردم بیش آن که دنبال کالای واقعی باشند کالای را می پسندند که رسانه به خورد آنان می دهد.  رسانه ها امروز برای مردم ذایقه دینی ایجاد می کنند یک روز مسئله اصلی ادمیان را المپیک درست می کنندو روز دیگر مسئله اصلی را معدن شیلی و روز دیگر مصاءب مسیح و روز دیگر نزاعهای مذهبی صدر ادیان را.

اگر صاحب کتاب روضه الشهدا، امیر ارسلان رومی، حمزه نامه، مختار نامه، شاهنامه می بود چه ذایقه های که در مخاطبین ایجاد که نمی کرد همچنانکه امروزه جومونگ ایجاد کرده است. و نا گفته پیداست خطر مذکور مربوط به هیچ قومی و ملیت و نژادی نیست بلکه آفتی هست که زاده  استفاده نادرست از تنولوژیک هست و دلسوزان ژرف نگر هر نحله متوجه این قضیه بشوند.

امروزه مسئله اصلی مردم توسط رسانه، یک روز «جومونگ» می شود و روزی دیگر «هشت پای پیشگوی» مسابقات جام جهانی و روز سوم مسجد بابری و بحث حضرت علی(ع) و خلفای راشیدین و صحابه... وقتی دین رسانه ی محض می شود و هدفش جذب مخاطب و بیان احساسات می شود پیامد ناخواسته اش سکولار شدن دین خواهد بود البته نه سکولار معقول که آنارشیست فاجعه بارو خونین باری که سالها و قرنها در امثال افغانستان و مناطق پاکستان و عراق ریخته خواهد شد که این فجایع هولناک دیر یا زود مقدمه دین گریزی را فراهم به بار می آورد.

امروزه اگر دانشمندان و متولیان امور مسلمین و نهادهای دینداری به دلایل مصلحتی یا خطر از دست دادن مخاطب و مشتریان و مقلدین و یا عوامزدگی و یا خدا نکرده با دلایلی عوام پسندی چون« جواب کلوخ انداز سنگ است» در مقابل این نوع تبلیغهای تکفیری دینی سکوت کنند و یا در ته دل به به و چهچه کنند، در دراز مدت بیاد منتظر عواقب دردناک این مسئله باشند ، روزی که دیگر دینداران تکفیری خون همدیگر را آن قدر ریخته باشند و آن قدر از دین سیمای خشن تولید کرده باشند که خود ناظران و متولیان نتوانند کنترل شان کنند  دیگر جوان شیعه و سنی بگویند با این نوع سنی و شیعه و اسلام و نهادهای دینی خدا حافظه می کنیم و بگذارید که متولیان دینی همدیگر را تکفیر کنند، آن روز متولیان دینی دیگر باید خواسته ناخواسته بپذیرند که نه تنها ضررهای دینی که ضررهای دنیوی و احتمال تجزیه کشورهای منطقه و تغییر مرزهای منطقه ی و پامال شدن اقوام ضعیف و تشکیل کشورهای به مراتب ضعیفتر و متکی تر به خارجی را باید تجربه کرده و با چشمان سر ببینند.


البته باید بدانیم نتیجه تلقینهای مکرر هر شب و روز شبکه های تکفیری بی اثر نخواهد بود و این تلقینها روزی جوی خون را به راه خواهد انداخت به قول مولانا:

عالمی را یک سخن ویران کند

روبهان مرده را شیران کند

یا:

کاو کاو  ناخن مردان راز

جوی خون بگشاد از رگهای ساز

نا گفته پیداست که "کاو کاو" رازداران تفرقه اسلامی و پشت پا زنندگان به اخلاق انسانی روزی نتیجه خواهد داد. دنیا خانه ی مکافات هست هر گفتار تلخ و شیرین و هر کلام پاک و ناپاک و هر عمل قبیح و حسن در سطح جوامع روزی انسانهای خودش را خواهد ساخت و تبدیل به مکتبهای خواصی خواهد شد، بنابر این تبلیغهای شبکه های تکفیری دیر یا زود آتشی عمیقی را خواهد افروخت که دیگر نسلهای آینده از مذاهب متناقض اجدادی و تکفیری خسته شده و در بهترین صورت به سمت ادیان بدون شریعت تبشیری جدید خواهد روی آورد و در بدترین صورت با نهادهای دینی خدا حافظی خواهند کرد.

مردم افغانستان البته همیشه قربانی جنگهای ناپیدای قدرتهای بیرونی بوده و در این راه همه توشه و توان و پیشنه و تاریخ و هویتش را از دست داده و اگر این بار نزاعی دیگر در افغانستان در بگیرد نه تنها دودش به افغانستان محصور می شود که خطر فراگیری بیشترش را نیز باید محتمل دانست به خصوص که شیاطین بین المللی نیز در کمین هستند. در این بین قربانی نخست اقوام ضعیف و محصور  خواهد  بود و در قدم بعدی همه ملت افغانستان و در قدم بعدی کشورهای مجاور.

جا دارد که آگاهان آمور توجه کنند که می بایست، آگاهی ملی مردم افغانستان را به قدری بالا ببرند که دیگر زندگی و آخرت و وحدت دینی و ملی  خودشان را برای زندگی و آخرت غرض آلود دیگران به معرض نابودی نکشانند و به حامیان نهادهای تکفیری تسلیم کورکورانه نشوند.

 البته به آن دسته از علاقمندان احتمالی تجزیه باید گوشزد کرد که آتش افروزی های کور کورانه بیش از آن که نتیجه دلخواه  احتمالی آنان را به بار بیاورد، ممکن هست چیزی جز شعله های هولناک و تیرهای در تاریکی و دادن هزینه های ویرانگر چیزی دیگر نباشد، نتیجه ی که امروز دامن غرب را گرفته آنان در پی بنای القاعده و طالبان بودند برای شکست بلوک شرق ولی علیه خودشان وارد عمل شدند و امروز دامن پاکستان و غرب را گرفته است.

شایسته هست مدافعان مذاهب اسلامی که گلیم خویش را در خارج کشیده اند و مقیم اروپا و امریکا هستند مصالخ و واقعیتهای اجتماعی و نیازهای فوری ملتهای خویش را درک کنند و بر زخمهای ملتهایشان مرهمی بگذارند نه این که بر زخم های آنان نمک ریخته و احساسات آنان را تحریک کرده و طرف مقابل را توهین کنند و چون خود چیزی برای باختن ندارند و خود در بستر عینی وقایع نیستند و غرور حضور و در اختیار داشتن یک رسانه آنان را از درک نیازهای ملموس پیروان فرق و قومیتهای مختلف که شب و روز به هم نیاز داشته و باهم زندگی می کنند غافل کنند. شایسته نیست از یک رسانه دینی به حدی مباحث تاریخی و کلامی را داغ کند که دوم سوم ساکنان یک کشور را نسبت به یک سوم شیعه بد بین سازد و مقدسات آن اکثریت مورد توهین قرار گیرد در حالی که می توان تبلیغی را صورت داد که به بیان جنبه های مثبت بپردازد یا لا اقل مثبت های مذهب خویش نه تاکید بر نفی دیگران.

قران کریم می فرماید:« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم.» حتی آنانی که ضد خدا حرف میزنند و عمل می کنند دشنام و توهین نکنید که آنان بدون دانستن و همدلی با اعتقادات شما از سر واکنشی عمل کردن حتی به نبرد با خدا بر می خیزند و این همان واقعیت تلخی هست که در سطح جهان اسلام شیوه بن لادنهاست که با حملات تند و ترور و انتحار و ... باعث درست کردن فیلم « فتنه» و... می شوند و باعث حضور کشورهای دیگر در کشورهای اسلامی می شوند که روشهای بن لادنی مورد طرد اکثریت مسلمانان که در فرقه ها و مذاهب مختلف زندگی می کنند می باشد. در حالی که دعوت مورد نظر خداوند « قول لین»(سخن ملاطفت آمیز و نرم) « قولو قولا لینا» است.

avatar

قران می گوید:« ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و....»(دعوت کن در مسر پروردگارت با حکمت و روش دلنشین و ...)  مگر امامان دین نگفتند:« شیعتنا کونو لنا زینا و لا تکونو النا شینا»( رهروان ما مایه ابروی ما باشید نه آزار ما)  مگر در روش دعوت نداریم:« کونوا دعات الناس بغیر السنتکم» (هدایتگران مردم باشید به غیر از بانتان و با عمل شایسته) مگر در تعریف اسلام نداریم:« المسلم من سلم السلمون من یده و لسانه» مسلمان واقعی کسی هست که سایر مسلمانان از دست و زبانش در امان باشد.
شهید سید اسماعیل بلخی میفرماید:
چه اختلاف هست که در هر بلاد می نگرم
نزاع مذهب و جنگ نژاد می نگرم
به نام صلح به اسباب جنگ می کوشند
ز بهر تفرقه همه را در اتحاد می نگرم

نظر چندتن از مراجع دینی در قبال تکفیریهای شیعه:

رهبر انقلاب ایت ا..خامنه ی : توهین به عایشه و هر یک از نمادهای اسلامی اهل تسنن حرام است
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از عصر ایران ، رهبر انقلاب با صدور فتوایی توهین به عایشه همسر پیامبر اسلام  و هر یک از نمادهای اسلامی اهل تسنن را حرام اعلام کردند. این فتوا ، با استقبال گسترده در جهان اسلام مواجه شده است.رهبر انقلاب در پاسخ به استفتائی اعلام کردند: " اهانت به نمادهای برادران اهل سنت از جمله اتهام زنی به همسر پیامبر اسلام [عایشه] حرام است. این موضوع شامل زنان همه پیامبران و به ویژه سید الانبیاء پیامبر اعظم -حضرت محمد(صلی الله علیه واله) -می شود."

آیت الله خامنه ای این موضوع را در پاسخ به استفتائی مطرح کردند که در آن خواسته شده بود تا ایشان نظر خود را درباره "اهانت و استفاده از کلمات تحقیرآمیز و توهین به همسر پیامبر اسلام ام المومنین حضرت عایشه اعلام کنند." این درخواست صدور فتوا از سوی جمعی از علما و فرهیختگان شیعه منطقه احساء عربستان سعودی ارائه شد. استفتاء از آیت الله خامنه ای در پی توهین به عایشه توسط یاسر الحبیب روحانی شیعه کویتی صورت گرفت که با واکنش ها و مخالفت های بسیاری روبه رو شد. در شدیدترین این واکنش ها، کابینه کویت، این روحانی را سلب تابعیت کرد.
این موضوع باعث شد تا شیعیان کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تحت فشارهای شدیدی قرار بگیرند. خبرگزاری مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی اولین رسانه ای بود که این فتوا را در بخش عربی خود منتشر کرده است. سازمان تبلیغات اسلامی از جمله نهادهای زیر نظر مستقیم مقام معظم رهبری است که رئیس آن نیز به طور مستقیم توسط ایشان تعیین می شود. خبرگزاری مهر در بخش عربی خود می نویسد:"  آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی با صدور فتوایی، توهین به ام المومنین حضرت عایشه همسر پیامبر اکرم یا نمادها و شخصیت های اسلامی اهل سنت را حرام اعلام کردند."

وحدت

این خبرگزاری ادامه می دهد:" فتوای رهبر انقلاب جدیدترین و بالاترین واکنش در سطح شیعیان در محکومیت توهین شیخ یاسر الحبیب به «حضرت عایشه!!!» است. دهها نفر از  شخصیت های دینی شیعه برجسته در عربستان سعودی، ایران و کشورهای حاشیه خلیج فارس توهین و اسائه ادب به <حضرت عایشه!!!> یا هر یک از همسران پیامبراسلام را به شدت محکوم کرده اند."
پیش از این سيدعلي فضل الله فرزند ارشد سید محمدحسين فضل الله نیز در گفت وگو با روزنامه کویتی الرای اسائه ادب به حضرت عایشه را منع کرده بود.این خبر در رسانه های عربی به ویژه شبکه الجزیره بازتاب زیادی داشت. این شبکه ضمن تکرار این خبر در بخش های خبری مختلف ، در برنامه "ما وراء الخبر" با حضور این کارشناسان به بررسی فتوای رهبری انقلاب و نقش آن در وحدت و نزدیکی میان پیروان مذاهب مختلف اسلامی پرداخت. محمد البحرانی خبرنگار الجزیره در تهران نیز در همین زمینه در گزارشی با نشان دادن جدیدترین کتاب استفتائات آیت الله خامنه ای گفت: رهبر ایران بارها بر وحدت میان مذاهب اسلامی تاکید کرده است.http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=19127 

پيام آيت الله محقق کابلي راجع به عملکرد شبکه اهل بيت(ع)

بسم الله الرحمن الرحيم وَاعتَصِمُوا بِحبلِ اللهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفرّقُوا

برادران و خواهران مسلمان:

جهان اسلام هم اکنون در وضعيتي به سر مي برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامي علي رغم تفاوت هاي ملي و نژادي و اختلافات فقهي و مذهبي شان بيش از هر زمان ديگر احساس مي شود در اين ميان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مباني دين مبين اسلام همچون دو تيغه قيچي به دنبال قطع و بريدن حبل المتين، وحدت و اخوت ديني مسلمين هستند.

اخيراً يک شبکه تلويزيوني زير نام مقدس «اهل بيت(ع)» آغاز به کار کرده است که گردانندگان ظاهري آن را تعدادي از طلاب افغاني ناآشنا با مباني فقهي و کلامي اهل بيت به عهده دارند اين مجموعه که بعضاً – متاسفانه- ملبس به لباس مقدس روحانيت هستند درآغاز با شعار فعاليت فرهنگي و رسانه اي در راستاي اهداف بلند و متعالي اسلام، نشر معارف اهل بيت و اتحاد و تقريب پيروان مذاهب گوناگون اسلامي، فعاليت خود را شروع کردند و تعدادي از آنان در شهر مقدس قم در حضور اين جانب تعهد سپردند که در توليد و اجراي برنامه هاي شبکه ياد شده هيچ گونه شائبه تفرقه، اختلاف و جسارت به مقدسات و ارزش هاي مذهبي فرق و گروه هاي مسلمين را دنبال نکنند. از اين رو اين جانب مصرف بخشي از وجوهات شرعيه را براي شبکه ياد شده اجازه دادم اما متاسفانه هنوز چند ماهي از فعاليت اين شبکه نگذشته است که گردانندگان آن بدون توجه به پيامد هاي ويرانگر و مخرب برنامه هاي اين شبکه، از احساسات پاک و زلال مذهبي شيعيان سوء استفاده مي کنند. اين در حالي است که به جاي طرح معارف بلند اهل بيت، به مباحث جدلي، تفرقه انگيز، با ادبيات ناپسند و ناشايسته به ارزش ها و مقدسات مذهبي برادران مسلمان اهل

تسنن جسارت مي کنند. بناءاً از برادران و خواهران ديني خصوصاً از پيروان و شيعيان راستين اهل بيت عصمت و طهارت(ع) جداً تقاضا مي شود که از هرگونه کمک هاي مادي و معنوي به شبکه ياد شده خودداري کنند و از نظر اين جانب پرداخت وجوهات شرعيه با هر عنواني به اين شبکه و ساير مراکز و شبکه ها و برنامه هايي که تحت هر عنواني در راستاي ايجاد تفرقه ميان امت اسلامي فعاليت مي کنند نه تنها مجزي نيست بلکه تعاون بر اثم و عداوان است.

در پايان از خداوند متعال مي خواهيم که همه ما را در پرتو آموزه هاي نوراني اسلام و عنايات اهل بيت عصمت و طهارت(ع)، از شر شياطين و مکر دشمنان و هواهاي نفساني در امان نگهدارد.

والسلام عليکم و رحمت الله قربانعلي محقق کابلي شوال مکرم سال1431  

 منبع: پايگاه اطلاع رساني دفتر آيت الله محقق کابلي/

http://mohaqeq.org/fa

مطلبی که توسطی یکی از خوانندگان برایم راسال شده اینجا اضافه میکنم:

حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه
به شبکه ماهواره ای اهل بیت
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .
 
مطالب فوق با کمی جرح و تعدیل در سایتهای زیر نیز منعکس شده است:
 

http://ghurjistan.com/archives/2354

http://www.azmoone-melli.com/

http://www.koofi.net/index.php?id=2475

http://www.kabulpen.com/articles/persian/cultural/2010/12/27/3096.html


نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/07ساعت 14:17  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
 تو هم ای خواجسته خواهر به صف رجال برخیز

   ز عصای قال بگذر به  قدوم  حال  برخیز     

    که به کاروان  رسیدن  نبود محال  برخیز 

  به خیال خام هرگز نرسیده کس به  منزل    

   تو بسوز پخته تر شو  ز چنان خیال برخیز

  اگرت هوای کام است بشتاب نیم گام است   

   ستم  فراق   تا  کی  ز پی  وصال   برخیز

 تو اگر دوام خواهی  ز وفا بنوش  جامی   

   بشکوۀ عشق و مستی نرسد زوال  برخیز

  بنگر که مرغ دانش بفلک  کشود  شهپر  

    تو که شاه  باز  بودی بگشای بال  برخیز

  عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی   

      به قفای سعی وکوشش  بود  اتکال  برخیز

  به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی      

    که جمال و مال و شهرت تبود کمال برخیز

  نبود به مرد مشکل ز حرام در گذشتن

    تو   به  پاس  بینوایان  ز  سر  حلال  برخیز

 شده عمرها که بر ما ز رقیب طعن باقیست

   بزدا   ز   روی  مـــلّت  نم  انـــفعال  برخیز

 به نخست رجم باید ز حریم محتسب را

    بشکاف  از  قـیامی  دل  ماه  و  سال  برخیز

  ز یکی بلا چو رستی ز دگر بلا بیاندیش

    به هزار قید و شرط است کمک  شمال  برخیز

  چو حجاب عیب و زشتی بجز از هنر نباشد

    تو هم ای خجسته خواهر بصف  رجال  برخیز

  به خوشی ز هیچ قومی نشده است جهل زایل

   به  سلاح  عـــلم  و  دانش  زرۀ  جدال  برخیز

 مدد مسیح همت چو روان فزا است بلخی

     به  عظام  مرده  بر گو  ز  ســیاه  چال  برخیز

 

شهید بلخی شخصیت بی نظیر. محشر عاطفه

تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است‌

اشعار عاشورائي را مي توان به چند عنوان دسته بندي كرد:
الف) اشعار مدحي يا توصيفي
ب) اشعار روايي
ج) اشعار تأسفي و مصيبتي
د) اشعار تفكري
علامه بلخی را به راستی بزرگ‌ترین شاعر مذهبی‌سرای افغانستان در قرن اخیر می‌توان نامید. او به ویژه به واقعة عاشورا عنایتی خاص داشت و جدا از شعرهای عاشورایی بسیار، در دیگر آثارش نیز به این واقعه اشاره کرده است‌. عاشورایی‌های بلخی‌، بسیار انقلابی است و آموزنده‌، و بدور از مویه‌گری‌های رایج در شعر بسیاری از شاعران‌. او به راستی عاشورا را نه یک واقعة سوزناک‌، بلکه یک مکتب می‌بیند و این سخن‌، در نیم قرن پیش‌، کمابیش تازه است و بدیع‌:
تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است‌
دانشسرای و مکتب اولاد آدم است‌
از خیمه‌گاه سوخته تا ساحل فرات‌
تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالَم است‌
با سوز عشق‌، نسبت بدعت مده‌، رقیب‌!
اسرارها نهفته به شور محرّم است‌
هر رؤیت هلال محرّم به چشم خلق‌
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است‌
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب‌
درسی پی حصول حقوق مسلّم است‌
هر قطره خون حنجر آن طفل‌ِ شیرخوار،
بر زخم‌های پیکر اسلام‌، مرهم است‌

 زینـــب  چو  دید  نعـــش  برادر ، خطـــاب  کرد: 

      بر خیز  بین ، که بعد  تو  ما را که محرم است

بلخـــی خــوش باش ، که  تعـریف  بحر عشــق  

      بیرون  ز حد  قـدرت  و  نیــروی  شبنـــم  است.(1)

 

از علامه بلخی که بگذریم‌، تا حدود سه دهه پیش‌، یعنی آغاز جنگ و جهاد و انقلاب‌، در میان شاعران رسمی و برجستة افغانستان‌، مذهبی‌سرایانی جدی نمی‌توان یافت‌، و از این نظر، وضعیت کمابیش شبیه قبل از انقلاب اسلامی در ایران است‌. شاعران نوپرداز نیز در این سالها یا گرایشهای چپی دارند و یا روشنفکرانی کم‌اعتنا به دین هستند و به همین لحاظ، جریان نوگرای شعر افغانستان نیز از مایه‌های مذهبی تقریباً تهی است‌. در میان شاعران رسمی نیز یا ستایش حاکمان رواج دارد و یا بیان مفاهیم ملی و انقلابی‌، بدون اتکای زیادی به مذهب‌. در این میان‌، بسیار اندک هستند شاعرانی همچون براتعلی فدایی هروی که هم تکیه‌گاه مردمی داشته‌باشند و هم حال و هوای شعر امروز را کمابیش درک کرده‌باشند.
این گرایشها را، هم در میان شاعران مهاجر مقیم ایران می‌توان یافت و هم در آثار بعضی از شاعران داخل کشور که داعیة این اسلام‌خواهی را داشتند. بدین ترتیب‌، نسل نوینی از شاعران افغانستان پدید آمد که هم به مذهب نگاهی امروزین و انقلابی داشتند و هم با رهیافتهای نوگرایان در شعر فارسی بیگانه نبودند. اینان نوعی شعر مذهبی نوکلاسیک سرودند که پیش از این‌، در ادبیات افغانستان سابقه نداشت‌. در شعرهای عاشورایی این نسل‌، نوعی بیان هنری و گاه مدرن می‌توان یافت‌، در کنار محتوایی انقلابی و گاه گره‌خورده با حوادث و وقایع کشور. به بیان دیگر، این شاعران کوشیدند که پیامهای عاشورا را برای استفاده در وضعیت امروز بیان کنند، چنان که در این غزل از سیدفضل‌الله قدسی دیده می‌شود:
چه می‌شد پیش از آن که کشته بودم باور خود را،
چهل منزل به روی نیزه می‌بردم سر خود را
نخواهد ماند خالی بعد از این مشک وفا، زیرا
به دریا وام دادم بازوی آب‌آور خود را...(2)

 زنده‌یاد عبدالقهار عاصی‌، شاعر سنی‌مذهب این کشور، با چنین اخلاص و ارادتی از امام حسین‌(ع‌) یاد می‌کند:
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا،
سجاده‌شد زمین بیابان کربلا
بر مسلمین طلیعة نو باز شد ز حق‌
در رهگذار تشنة میدان کربلا
دست یزیدیان چه تواند کند به خلق‌؟
خون امام ماست نگهبان کربلا...(3)
این‌، بر خلاف پندار بعضی کسان‌، نه یک ارادت شخصی‌، که یک گرایش غالب در این کشور است‌. در افغانستان اگر خلاف این باشد، عجیب به نظر می‌آید.

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی‌; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی‌(ره‌); چاپ اول‌، مشهد: مرکز مطالعات و تحقیقات علاّ مه بلخی ـ نشر سنبله‌، 1381
2. مشرق گلهای فروزان‌; مجموعه شعر مذهبی‌، گردآوری‌: قنبرعلی تابش‌، کتابخانة تخصصی ادبیات‌، قم‌، 1378
3. از آتش از بریشم‌: مجموعه شعر قهار عاصی‌; چاپ اول‌، چکسلواکی‌: طبع و نشر ایام بره‌کی‌، 1374

 

امام حسین علیه السلام در دیدگاه دیگران

گاندي:
من نهضتم را مديون حسين بن علي (ع) هستم و من چيز تازه اي براي مردم هندوستان به ارمغان نياورده ام.

چارلز ديکنز (نويسنده انگليسي):
اگر منظور امام حسين(ع) جنگ در راه خواسته‌هاي دنيايي خود بود، من نمي‌فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند. پس عقل چنين حکم مي کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاري کرد.

جرجي زيدان، نويسنده لبناني:
پس از رحلت پيامبر(ص)، حب جاه و مال بر فضايل اخلاقي فائق آمد و افکار و آراي آل علي(ع) در ميان چنان مردمي بي اثر ماند. چنانکه مردم کوفه به خاطر جاه و مال بيعتي را که با امام حسين(ع) بسته بودند، در هم شکستند و به اين نيز اکتفا نکرده و او را کشتند.

توماس مان، متفکر آلماني:
اگر بين فداکاري مسيح و حسين(ع) مقايسه شود حتماً فداکاري حسين پرمغزتر و باارزش تر جلوه خواهد نمود. زيرا مسيح روزي که آماده براي فدا شدن گرديد زن و فرزند نداشت و در فکر آنان نبوده که بعد از او به چه سرنوشتي دچار خواهند آمد. امام حسين(ع) زن و فرزند داشت و بعضي از آنها کودک خردسال بودند و احتياج به پدر داشتند.

کورت فريشلر، مورخ بزرگ آلماني:
امام حسين(ع) در فداکاري قدم را از حدود فدا کردن خود برتر نهاد و فرزندانش را هم فدا کرد... تصميم ثابت حسين(ع) براي فداکاري مطلق نه ناشي از لجاجت بود نه معلول هوا و هوس و او با پيروي از عقل مصمم شده بود که به طور کامل فداکاري کند تا اينکه مجبور نشود بر خلاف عقيده و آرمان والاي خود به وسيله سازشکاري با يزيد بن معاويه و زندگي ادامه دهد. مي دانيم که حسين(ع) خود را براي کشته شدن آماده کرده بود. و او عزم داشت خويش را فدا نمايد چرا توقف نکرد تا به قتلش برسانند و چرا دائم اسب مي تاخت و شمشير مي انداخت... حسين(ع) دست روي دست گذاشتن و توقف براي کشته شدن را دور از مردانگي و جهاد در راه عقيده و آرمان خود مي دانست. در نظر حسين(ع) در همانجا توقف کردن و گردن بر قضا دادن تا اين که ديگران نزديک شوند تا او را به قتل برسانند خودکشي محسوب مي شود. يک مرد دلير و با ايمان خودکشي نميکند.

توماس کارلايل، دانشمند بزرگ انگليسي:
بهترين درسي که از تراژدي کربلا مي گيريم اين است که حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند. آنان با عمل خود روشن کردند که تفوق عددي در جايي که حق و باطل روبرو مي شوند اهميت ندارد. پيروزي حسين(ع) با وجود اقليتي که داشت موجب شگفتي من است.

تندن انديشمند هندي:
قيام کربلا معدل بشريت را بالا برد و سطح آن را ارتقا بخشيد .

آنتوان بارا (دانشمند مسيحي سوري):
اگر بگويم حسين (ع) چراغ اسلام است کم گفته ام، اگر بگويم که او زره اسلام است کم گفته ام، بهترين جمله اي که مي توانم بگويم اين است که او وجدان تمام اديان در تمام تاريخ است .

واشنگتن ايروينگ(مورخ آمريکايي):
براي امام حســـين ممکن بود که زندگي خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد،ليکن مسووليت پيشوايي مسلمين اجازه نمي داد که او يزيد را به عنوان خليفه بشناسد.
او به زودي خود را براي قبول هر ناراحتي و فشاري به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بني اميه آماده ساخت، در زير آفتاب سوزان سرزمين خشک و در روي ريگهاي تفتيده…
روح حســـين فنا ناپذير است؛اي پهلوان من و اي نمونه شجاعت و اي شهسوار من، حســـــين!

پرفسور ادوارد براون (شرق شناس انگليسي)
آيا قلبي پيدا مي شود که وقتي درباره کربلا سخن مي شنود آغشته به حزن و اندوه نگردد؟
حتي غير مسلمانان نيز نمي توانند پاکي روحي را که اين جنگ اسلامي در تحت لواي آن انجام گرفت انکار کنند… هر کس اندکي حس در نهاد خود داشته باشد نمي تواند از اين غصه غم انگيز متاثر نشود.

موريس دوکبري (انديشمند فرانسوي)
حســـين براي شرف و ناموس مردم و بزرگي مقام مرتبه اسلام از جان و مال و فرزندان گذشت و زير بار استعمار و ماجرا جويي يزيد نرفت، پس بياييد ما هم شيوه او را سر مشق قرار داده از زير دستي يزيديان نوعي رهايي يابيم و مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح دهيم، زيرا مرگ با عزت و شرافت بهتر از زندگي با ذلت است.

پرفسور ماربين (فيلسوف و خاورشناس آلماني):
من معتقدم که رمز بقا و پيشرفت اسلام و تکامل مسلمانان به خاطر شهيد شدن حســــين و آن رويدادهاي غم انگيز مي باشد و يقين دارم که سياست عاقلانه مسلمانان و اجراي برنامه هاي زندگي ساز آن به واسطه عزاداري حيسني بوده است.
مادامي که اين روش و خصلت در ميان مسلمانان وجود دارد هرگز آنها تن به خواري نمي دهند و تحت اسارت کسي نمي روند.

سر پرسي سايکس (خاور شناس انگليسي):
حقيقتا آن شجاعت و و دلاوري که اين عده قليل از خود بروز دادند به درجه اي بوده است که در تمام قرون متمادي هر کسي که آن را شنيد بي اختيار زبان به تحسين و آفرين گشود.
اين عده مردم دلير غيرتمند، نامي بلند و غير قابل زوال براي خود تا ابد باقي گذاشتند.

کورت فريشلر (مورخ مشهور آلماني و نويسنده کتاب امام حسين و ايران):
تصميم ثابت حســـين براي فداکاري مطلق نه ناشي از لجاجت بود، نه معلول هوي و هوس؛ او با پيروي از عقل مصمم شده بود که به طور کامل فداکاري کند تا مجبور نشود بر خلاف عقيده و آرمان والاي خود با سازش کاري با يزيد بن معاويه به زندگي ادامه دهد

 


 

نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 12:19  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

شعری از یکی از دلسوخته گان پرورش یافته در مکتب

 عاشورائ یعنی علامه شهید سید اسماعیل بلخی :

 
در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی

آزاد توان بردن ره در بر آزادی

با رمز تبسم فاش می گفت به هر گامی

امضای من از خون است بر دفتر آزادی

زور است گلوی من از خنجرت ای گردون

بُرّم رگ استبداد با حنجر آزادی

آری چه عجب درسی است با عزم توان افکند

در کاخ فلک يک نفس کرّ و فر آزادی

عباس نجات شرع از طعمة طوفان داد

در شطّ فرات افکند چون لنگر آزادی

از زير سم اسبان، قاسم به عروسش گفت

با ياد تو خوابيدم در بستر آزادی

اکبر دم جان دادن گفتا به پدر خوش باش

سيراب شدم مستم از ساغر آزادی

غوغا ز جهان برخاست آن دم که صدا آمد

عنقا ز حرم بگشود بال و پر آزادی

با جوهر استعداد بر نور قدم مظهر

شش ماهه علی اصغر آن گوهر آزادی

شه بر سر دوشش برد تا محفل حق يعنی

اصغر تو بگو تکبير بر منبر آزادی

القصه از آن آزاد هر لحظه در آن وادی

اسپند جگر می سوخت در مجمر آزادی

آزادی مطلق گشت آن گاه که زينب ديد

افتاده تن مجروح از مصدر آزادی

آغشته به خاک و خون چون ديد در آن گرما

افتاد و به بر بگرفت آن پيکر آزادی

زد بوسه به حلقومش با اشک روان می گفت

رفتيم ز پا بوست ای مفخر آزادی

نه جامه تو را در بر نه بر سر من معجر

کين هر دو ضرورت نيست در کشور آزادی

عابد به غل و زنجير ماقيد و اسير شِمر

سهمية خود برديم زين محضر آزادی

در کوفه به نوک نی منشور و مدلّل داشت

خاکستر آزادی زيب سر آزادی

از جوشش خون اوست در آب و گل" بلخی"

شور و شر آزادی تا محشر آزادی

در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا

 
اقبال لاهوری
هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر

پاک تر چالاک تر بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق چوگان باز میدان عمل

عشق صید از زور بازو افکند

عقل مکار است و دامی میزند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند

عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن

عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب

عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو

عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است

ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده ی خیر الملل

دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت ان کیوان جناب

همچو حرف قل هو الله در کتاب

موسی و فرعون و شبیر و یزید

این دو قوت از حیات آید پدید

زنده حق از قوت شبیری است

باطل آخر داغ حسرت میری است

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت

حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت

لاله در ویرانه ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتیده است

پس بنای لااله گردیده است

مدعایش سلطنت بودی اگر

خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد

دوستان او به یزدان هم عدد

سر ابراهیم و اسمعیل بود

یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار

پایدار و تند سیر و کامگار

تیغ بهر عزت دین است و بس

مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسوی الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید

از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد رفت

سطوت غرناطه هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان

اشک ما بر خاک پاک او رسان

حسین نوریست که هرگز خاموش نمی شود

پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکید و بلیغ داده اند که باید نام حسین بن على زنده بماند ، باید مصیبت حسین بن على هر سال تجدید شود . چرا ؟ این چه دستورى است در اسلام، چرا ائمه دین این‌همه به این موضوع اهتمام داشتند، و چرا براى زیارت حسین بن على اینهمه ترغیب و تشویق است؟ به این چرا باید دقت کنید . ممکن است کسى بگوید براى اینست که تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد !!! آیا این حرف مسخره نیست ؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت  زهرا احتیاج به تسلیت داشته باشد ، در صورتى که به نص خود امام حسین و بحکم ضرورت دین، بعد از شهادت امام حسین، ایشان و حضرت زهرا نزد یکدیگرند. این چه حرفى است ؟امام  حسین ع ! مگر حضرت زهرا بچه است که بعد از 1400 سال هنوز هم به سر خودش بزند، گریه کند و ما برویم به ایشان سر سلامتى بدهیم ؟ ! این حرفهاست که دین را خراب مى کند ! حسین علیه السلام مکتب عملى اسلام را تاسیس کرد . حسین علیه السلام نمونه عملى قیامهاى اسلامى است. خواستند مکتب حسین زنده بماند، خواستند سالى یک بار حسین با آن نداهاى شیرین و عالى و حماسه انگیزش ظهور کند ، فریاد کند: الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهىامام  حسین ع عنه لیرغب المؤمن فى لقاء الله محقا[1] خواستند الموت اولى من رکوب العار)[2]، مرگ از زندگى ننگین بهتر است، براى همیشه زنده بماند. خواستند لا ارى الموت الا سعادة الحیاة مع الظالمین الا برما [3] براى همیشه زنده بماند . زندگى با ستمکاران براى من خستگى آور است، مرگ در نظر من جز سعادت چیزى نیست . خواستند آن جمله هاى دیگر حسین : خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جید الفتاة[4] زنده بماند هیهات منا الذله[5] زنده بماند امام حسین  عیه السلام خواستند صحنه هایى از این قبیل که حسین علیه السلام مى آید در مقابل سى هزار نفر مى ایستد در حالى که در نهایت شدت از ناحیه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار ، که چنین مردى دنیا بخود ندیده است مى فرماید : الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة یأبى الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت، زنده بماند . مکتب حسین علیه السلام زنده بماند ، تربیت حسینى زنده بماند ، پرتوى از روح حسینى در این ملت دمیده شود و بر آن بتابد . فلسفه اش خیلى روشن است. نگذارید حادثه عاشورا را فراموش شود . حیات شما ، زندگى و انسانیت و شرف شما به این حادثه بستگى دارد . به این وسیله مى توانید اسلام را زند نگهدارید . پس ترغیب کردند که مجلس عزاى حسینى را زنده نگهدارید و درست است . عزادارى حسین بن على واقعا فلسفه صحیحى دارد، فلسفه بسیار بسیار عالى هم دارد . هر چه ما در این راه کوشش کنیم، بشرط اینکه هدف این کار را تشخیص دهیم ، بجاست . اما متاسفانه عده اى این را نشناختند، خیال کردند بدون اینکه مردم را به مکتب حسین آشنا کنند، به فلسفه قیام حسینى آشنا کنند، مردم را عارف به مقامات حسینى کنند، همین قدر که آمدند و نشستند و نفهمیده و ندانسته گریه اى کردند، کفاره گناهان است[6] .

امام حسین  عیه السلام[1] - بحار الانوار ج 44 صفحه 381 , تحف العقول صفحه 176 , اللهوف صفحه 33 , مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 5

[2] - مناقب ابن شهرآشوب ج 4 صفحه 110 , اللهوف صفحه 50 , بحارالانوار جلد 45 صفحه 50 , کشف الغمه ج 2 صفحه 32 . 

[3] - بحارالانوار جلد 44 صفحه 381 , اللهوف صفحه 33 , تحف العقول صفحه 176 

[4] - بحار الانوارج 44 صفحه 366 , اللهوف صفحه 25 

[5] - اللهوف صفحه 41 , مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 7 , < صفحه : 48

[6] - ر. ک. شهید مطهری، حماسه حسینی، انتشارات صدرا، ج1، ص46-48


نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/21ساعت 12:8  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

 

به اوج کبــریـا کــز پهلـــوی عجــز است راه آنجـا

سر موی گـر این جا خم شوی، بشکن کلاه آنجـا

ادبـگــاه مـحـبـت نــاز شـــوخـی بـــر نمــی دارد

چـو شبنم سر به مُهــر اشک می بالد نگاه آنجـا

بــه یـاد محفل نـازش سحـر خیـز است اجـزایـم

تبّسم تـا کجــا هــا چیــده باشد دستگـاه آنـجـا

مقیم دشت الفت باش و خـواب نـاز سامان کـن

بـه هـــم می آورد چشم تو، مــژگان گیـاه آنـجـا

خیــال جلــــوه زار نیستی هـــم عـــالــمی دارد

ز نقش پــا، سری بـایــد کشیـدن گاه گـاه آنجــا

خــوشا بـــزم وفــا کـــز خجـلت اظهــار نومیـدی

شـرر در سنگ دارد پـــر فشانی هــای آه آنجــا

به سعی غیـر، مشکل بود زآشوب دویی رستن

سری در جَیب خــود دزدیـدم و بــردم پنــاه آنجا

دل از کــم ظــرفی طـاقت نبست احــرام آزادی

به سنگ آید مگر این جام و گردد عـذر خواه آنجا

به کنعـان هــوس، گــردی نـدارد یــوسف مطلب

مگـــر در خــود فـــرو رفتن کنــتد ایجاد چاه آنجا

زبس فیض سحر می جوشد از گَـــرد سواد دل،

همه گـرشب شوی،روزت نمی گرددسیاه آنجـا

ز طـــرز مشرب عشّــاق، سیــر بینــوایی کـــن

شکست رنـگ کس، آبی نــدارد زیــر کـاه آنجــا

زمینگیـــرم بــه افسون دل بی مـدعــا، (بیــدل)

وصيت نامه ي وحشي بافقي

 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

سخنان زیبا و حکیمانه از حضرت عیسی شریعتی

هلن کلر نارسیس و شعری از شریعتی

 

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. نارسیس


------------------------------ برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
------------------------------


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر 


----------------------------------
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .


------------------------------
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو
 -------------------------------

---
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.


-------------------------------
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.


--------------------------
بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی 

------------------------------
از حضرت عیسی(ع)پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
---------------------------------


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
 
-------------------------------
لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

زیباترین شعر دکتر علی شریعتی

 خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 7:58  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
مولانای بلخ؛ خورشید همیشه درخشان

افغانستان

۱- «مولانای» بهاری دیروز و مولوی های سرد امروز

چون تو سر سبز شوى            سبز شود جمله جهان  ( دیوان کبیر)

در خاورمیانه به عالمان دینی واژه « مولوی» اطلاق شده و عالمان دین را « مولوی» صدا می کردند. بنده به مناسبت سالگرد ارج گذاری و روز مولانا، عارف پرآوازه جهان اسلام «حضرت مولانا»که اکنون شهرت جهانی یافته هست ، به فکر افتادم که چرا در طول چندین قرن، جهان اسلام از آوردن مولانای دیگر همانند او عقیم شد و دیگر در میان صد هزار مولوی که در این اعصار به وجود آمده کسی همانند او نشده  است؟ آری اینان نیز مولوی نامیده می شود، ولی این مولوی ها کجا و آن مولوی کجا؟ و قیاس این مولوی ها با آن مولوی، مصداق این سخن مثنوی مولاناست:

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر

آن یکی شیر است، آدم میخورد

آن یکی شیر است، آدم می درد ( مثنوی معنوی)

آن ابر مرد، قرنها قبل در نبود کمترین امکانات  و آسیب دیده شدن جامعه اش از حمله مغولان و آواره شدنش بدون در اختیار داشتن کمترین رسانه، صدای آسمانی و مژده های جاودانی اش را به گوش عالم و آدم می رساند وبی نهایت حرف برای گفتن دارد و بسی گوشهای تیز هوشان را برای شنیدن پیامهای ملکوتی اش به شنیدن وا می دارد، ولی مولوی های امروز با در اختیار داشتن تریبونها و رسانه های مدرن نسبت به آن مولوی در خوب ترین صورت و با بهترین امکانات، نازلترین حد از خدمت به دین و جامعه را ایفا می کنند. آن مولوی گره گشای جامعه خویش و حتی اعصار و جهانیان می شود ولی مولوی های دیگر بعضا سد کنندگان مسیر ترقی می شوند. یک مولوی بعد از چندین قرن از رحلتش، جزء افتخارات هزار ساله جامعه متکثر بشری شمرده می شود و به نام نامی اش سالها و و یا روز خاص از سال، از سوی نخبگان بشر نامگذاری می شود و لی از مولوی های دیگر هیچ اثر، نام و نشانی برای جوامع باقی نمی ماند. یک مولوی منادی صلح، وحدت ادیان و جوامع و اتحاد روحی نوع بشر می شود ولی اکثر مولویان دیگر متولیان نزاعهای مذهبی و قومی و ... می شوند. آری در ظاهر هر دو «مولوی» هستند ولی:

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

با دیدن آن مولوی و این مولوی های دیگر  به یاد این سخن حافظ می افتیم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

یا:

چراغ مرده و شمع آفتاب کجا؟

آن مولوی همه افتخارات اجتماعی و اقتصادی اش را به آتش می کشد و سر در پی معشوق و نیستی می گذارد و چون ققنوسی از اعماق بحر هستی دوباره سر بر می آورد، اما بقیه مولوی های دیگر هرچه دنبال نیک نامی، وجهه اجتماعی، ماندگاری، محبوبیت جهانی و در خوبترین صورت خدمت به جامعه شان می دوند اما چیزی قابل ارزش حاصل شان نمی شود نه نام و نشانی و نه خدمت شایانی. آن مولانا سیمرغ وار، هیچی برای خودش نخواست و قاف خلوت را برای مسکن گزیدن در عشق جاودانی برگزید، اما  دستان پر برکت هستی او را بر تارک  تاریخش نشاند و مولوی های دیگر که همه چیز می خواهند چون مرغان بی نوا به هیچ مقامی نمی رسند. او راه گشای بشریت می شود و از تک تک واژه هایش عشق، ایمان، زندگی، نشاط و حیات تولید می شود و اما مولوی های دیگر  اکثر جز دود تولید نمی کنند و آن دسته هم که نور دارند، نورشان چشمگیر نیستند و چون ستارگانی اند نسبت به خورشید. او حلقه درس و بحث، حوزه علمیه، صدها طلبه و مرید پر و پا قرص که پروانه های شمع وجودش هستند را وداع می کند و به همه لذات مادی و معنوی و مقامات اجتماعی پشت پا زده و سر در بیابان طلب، شهود ، پرسش، شکاکیت و خود شناسی می گذارد و سر انجام در حلقه ی افتخارات ابنای بشر جای می گیرد، اما هزاران مولوی دیگر با هزاران کرنش، تملق، سالوس، زهد فروشی، تواضع و همسنخی با عوام الناس و ارباب قدرت به کمترین ماندگاری در تاریخ دست نمی یابند، اینها سوالاتی هست که چون تازیانه توسن اندیشه و روح را به حیرت و حرکت در می آورد.

مولانا حلال الدین بلخی یگانه عارفی هست که چندین قرن بعدش وقتی بزرگترین اندیشمندان ابنای بشر با آثارش رو برو می شوند آثارش را «قرآن در زبان پهلوی» می خوانند:

من نمی گویم که آن عالی جناب

هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی معنوی مولوی

هست قران در زبان پهلوی(1)

بر آثار گرانسنگ او دهها عارف و فیلسوف شرح نگاشته و در باره اندیشه هایش هزاران جلد کتاب نوشته اند وآثارش به بیش از چهل زبان زنده دنیا ترجمه شده و جزء پر فروشترین کتابها قرار گرفته و مخاطبان میلیونی او در سراسر جهان محو جاذبه های فکری و شهودی او میشوند و ملتهای زیادی او را نماد فرهنگ و جزء از مفاخر خویش معرفی می کنند و بزرگمردانی چون«شیخ بهایی ها»،  «ملاصدرا ها»، «حکیم سبزواری ها»، «میردامادها»، «اقبال ها»، «گوته ها»، «نیکلسون ها»، « شمیل ها»، « کربن ها» «طباطبایی ها»، «مطهری ها»، «محمد تقی جعفری ها»، « جبران خلیل ها »،  و  هزاران نویسنده، متفکر، اندیشمند،  شاعر، عارف و عامی در بیکرانی او محو می شوند و عظمت خویش را مدیون او می دانند، ولی  افسوس که دیگر،  زادگاهش و مردمش امروز جزء تهی دست ترین ملتها و فرهنگ ملتش بعد از چندین قرن جزء عقب مانده ترین فرهنگها قرارا گرفته است و وارثانش با میراث آسمانیش بیگانه شده اند. آیا این ملت(افغانستان) مورد نفرین چنین ابر مردانی و پدر بزرگانی قرار گرفته است؟ بعید نیست زیرا اگر آموزه ی به نام «عاق شدن» حقیقت داشته باشد، آن گونه که « ابن عربی» تبیین کرده، والدین حقیقی انسانها، مردان به حقیقت رسیده هستند، ملت ما عاق ابر مردان خویش شده اند، عاق « بو علی ها »، «مولانا ها»، «خوارزمی ها »، «بلخی ها»، «فارابی ها»، «جامی ها »، «بیدل ها»، «ناصر خسروها »، «سنایی ها»، «شهید بلخی ها»،«رابعه ها»،  «گوهرشاد خانم ها» و....

در حالات مولانای بزرگ آورده اند، در حالی که یک عالم و روحانی زاده محتشم و با معلومات که مورد استقبال و احترام دیگران بود و«به چهار مدرسه معتبر مدرسی می‌کرد و اکابر علما در رکابش پیاده می‌رفتند»(2) از دامهای پیرامونش بریده و شیدای وصول به گوهر ناب معرفت و چشمه حیات خود شناسی شد و سر انجام هم از شربت آب حیات مورد نظرش سرکشید و به حقیقت و جاودانگی دست یافت.

 او بر خلاف روحانی های قالبی و رسمی که در زندگی شان هیچ سوال بزرگ خلق نمی شوند، در پی یک تحول یا رستاخیز درونی آنچه دارای اهمیت است تغییر طریقه و روش می شود و همه ارزشها و شناختهای بنیادی خویش را به پرسش می گیرد و به جای اقامه نماز و مجلس وعظ، به سماع نشست و چرخیدن و رقصیدن بنیاد کرد و به جای قیل و قال مدرسه و جدال اهل بحث گوش به نغمه جانسوز نی وترانه دلنواز رباب نهاد»:

سجاده نشین با وقاری بودم

 بازیچه کودکان کویم کردی (3)

2- تحول بنیادی در  زندگی و معرفت شناسی مولانا

فراموش نکنیم  که وی دارای دو نوع شخصیت است یک شخصیتی که قبل از آشنایی با «شمس تبریزی» داشت  و دیگر شخصیت پس از آشنا شدن وی. او قبل از اینکه شمس را زیارت کند به قول خودش زاهد و سجاده نشین با وقاری بود. در این ملاقات سرنوشت ساز یک چیزی از آن ابر مرد سر زد که شاید هیچگاه از هیچ عالم و مولوی دیگر همچون اون سر نزند و نمی تواند سر بزند و آن اینکه توانست تمام بتهای که با آنها انس گرفته و تمام حاصل عمرش را اعم از دانش و تصنیفات و نظریات گرفته تا محبوبیت اجتماعی و قبله دینی مردم بودن را نا باورانه ترک کرد و در یک جرقه فهمید که همه اینها دامهای سد راه کمال و خود شناسی اند. محو و ذوب شدن در آراء حلقات ارباب به ظاهر فضل و دین و موانست با آنها چیزی که یک عمر با آنها انس گرفته یک شبه برای مولانا بی ارزش می شود و این معجزه ی هست که در جهان بینی و اعماق وجود این انسان اتفاق افتاد و اگر اتفاق نمی افتاد نه خبری از مولانا شدن او بود و نه اثری از مثنوی معنوی جهانگیرش و نه اثری از سایر آثارش که او را مرد جهانشمول کرد و در این صورت او نیز یک یا چند تالیف در باب آراء فقهی و کلامی امثال خودش داشت و دیگر «مولوی» بود از جنس همین «مولوی های  معمولی» امروز که با زبان و قلم شان چمداران نزاع مذهب و جنگ نژادند:

آن یکی ماهی که بر گردون زند

این یکی کرمی که بر سرگین تند (4)

در این قماری که مولانا به آن دست یازید، درست هست که در کوتاه مدت، مریدانش را باخت و راه خویش را از مریدان و مردم زمانش جدا کرد ولی در عوض چیزی که گیرش آمد، حیات جاودانی و عرفانی روحی خویش بود و حیاتی که همیشه در قلب تاریخ و بشریت نصیبش شد و منشاء حیات معرفت عاشقان و تشنگان شد و با این راز پی برد که سر سبزی دین و دنیا در گرو سبز شدن آدمی هست:

چون تو سر سبز شوى            سبز شود جمله جهان (دیوان شمس)

مولانای بزرگ، بر خلاف مولی های دیگر بیش از آن که منادی تسلیمی و ایمان و تعبد باشد، منادی معرفت و متخلق شدن به صفات حسنه هست. او بیش از آنکه آینه مردم آلوده که اخلاق گله ی را در رهبرشان می خواهند باشد آینه آزادگان تاریخ هست. کلام مولانا بیان ظرفیت و استعداد آدمی است، دعوت به تساهل و مدارا از ویژگیهای مولانا است. او افلاطونی هست که جهان بینی اش را در قالب نظم می ریزد و جاودانه می کند. گرچند مردم افلاطون را به عنوان فیلسوف عشق هم می شناسند، چون که گفته است: « هر که را دست عشق نسوده است راهش به ظلمات است » (5)

 مولوی هم بانگ نایش آتش عشق را در جهان می پراکند و اقلیم هستی را بی نوای عشق بدون تحرک و نابود می داند:

آتشست این بانگ نای و نیست، باد

هرکه این آتش ندارد، نیست باد (6)

کلام عشقش چون نردبان است که خاک نشینان را به افلاک هدایت می کند. مولانا معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسرار را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد. بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.

۳- مولانا و وحدت بینی

جلال الدین رومی یکی از بزرگترین شعرا و عرفا در جهان اسلام است، در شرق و غرب عالم عارفانی بوده اند که شاید تجربه های روحانی شان با دریافت های روحانی مولانا قابل برابری باشد.  تکثر گرایی در زمینه اعتقادات مانند یک دایره است ، که حقیقت در مرکز آن قرار دارد و مومنین ادیان مختلف  در محیط های آن قرار گرفته و هرکدام حقیقت را از زاویه حضور خود می بینند:

از نظرگاه آمد ای جان وجود

اختلاف مومن و گبر و جهود (7)

 اما جنبه های عاطفی یا شهودی تجربه های عارفانه آنها با فردی بدین حد روشن و توانا همراه نبوده است. بی همتایی مولانا در این است که در وجود او عقل با وجدان مذهبی عمیق و وسیع به هم پیوسته است. او عالم دینی است که با قدرت تفلسف خود در کنه همه مظاهر مادی و معنوی راه می یابد. نقاب ظاهر آنها را در بر می گیرد تا به حقیقت پنهان در ورای آنها برسد، به وقت اقامه برهان، مجادلی بزرگ همپایه سقراط و افلاطون است، اما پیوسته بدین حقیقت واقف است که منطق مشکل گشای حیات نیست . او میراث دار غنای عقلی وسیع و متنوعی است.
وی در بینش عقلی یونانیان تفتح و تامل کرده دانه را از کاه و مغز را از پوست جدا ساخته، او مسلمانی است که غنای معنوی را که سلاله شکوهمند پیامبران بزرگ، از ابراهیم علیه السلام تا محمد صلی الله علیه واله برای بشریت بر جای نهاده اند به ارث برده است. او روح قران و دین را می کوشد از قشر دین جدا کند:

ما ز قران مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتی

ما درون را بنگریم وحال را

نی برون را بنگریم وقال را

رو به معنی کوش ای صورت پرست

زانکه معنی برتن صورت پرست(8)

آن که از محتوا غافل است در عالم صورت اگر تعمیر مسجد، زیارت کعبه، و یا هر کار خیری دیگری به جا می آورد، باید نه به دیده ی غرور بلکه تردید نگرد:

بر محک زن کار خود ای مرد کار

تا نسازی مسجد اهل ضرار(9)

مولانا  مانند دیگران نااگاهانه ستایشگر عشق نیست بلکه او ماهیت عشق را دانسته است و خودش سراپا عشق شده است:

تــــو چـــرا وابســته هر صورتی پیشین

هین رها کن عشق های صورتی (10)              


ما اخلاق متین انبیاء بنی اسرائیل بینش پویای حیات اسلامی و عشق همه شمول عیسی مسیح را در او باز می یابیم 11

 مولانا اثر سترگ خود «مثنوی» را «دکان وحدت» می نامد:

مثنوی ما دکان وحدتست

غیر واحد هر چه بینی آن بت است (11)

 کتابی که در آن ناسازگاری های حیات توازان یافته و تناقضات صوری، به وحدت خلاق از میان برخسته است.

مولانا همچون حافظ که  می گفت:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (12)

به «عدالت جهانی» و «انسانیت جهانی» می اندیشید:

دین عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را مذهب و ملت خداست (13)

 خط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با انچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از انها جدا بود. او در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچ یک از مشایخ عصر و آیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد، وی نه قلندر بود نه ملامتی، نه طریق اهل صحو را می‌ورزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت، نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی دعوی طامات را با تصوف دفتری به هم می آمیخت»(14)


4- مولانا و خردورزی:

خواجه عبدالله انصاری فرموده است:« الهی به کسی که عقل دادی چه ندادی وبه کسی که عقل ندادی چه دادی؟» کنفوسیوس می گوید: « فرق انسان و حیوان خیلی کم است ولی بعضی از مردم همین چیز خیلی کم را نیز دور می اندازند » (15)

از نظر مولانا، عقل همانند آفتاب است چو آفتاب فرو رود «ابلهي» بر جاي مي‌ماند كه دنيا را همچون شب سياه خواهد پوشاند. عقل به صفت خورشيدي خويش، ظلمت را مي‌سوزد و حتي آب حيوان را به درون اين دنيا مي آورد. عقل مي‌تواند به مرغي مانند شود كه آدمي را به درجات عالي تر هستي ببرد. مولانا عقل عقلای عالم است. او سالک فکرت است و راه مولانا راه عدم توقف است:

ای برادر تو همه اندیشه­ی

ما بقی خود استخوان و ریشه­ی

گر بود اندیشه ات گل تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمه گلخنی

گفت پیغمبر که احمق هر که است

او عدو ما وغول ورهزن است

هر که عاقل بود او جان ماست

روح او وریح او ریحان ماست

عقل دشنامم دهد من راضیم

زانکه فیضی دارد از فیاضیم

احمق ار حلوا نهد اندر لبم

من از آن حلوای او اندر تبم(17)

مولانا دوستان نادان ویا تلاش متدینان بی اعتنا به معرفت را به خرسی تشبیه می کند که کمر به خدمت مردی بسته و در هنگامی که مرد خوابیده رسالت راندن مگس از او را بدوش می گیرد و برای راندن مگس از مرد سنگ بزرگی را به صورت مرد می کوبد:

مهر ابله مهر خرس آمد یقین!

کین او مهر است ومهر اوست کین(17)

 مولوی همچون مولوی های دیگر نیست که سر تسلیم و تعبد به اقوال علماء و اساتیدش داشته باشد و آراء نظریات مردم زمانش را در بست و کور کورانه بپذیرد و آفت جوامع و انسانیت را تقلید می داند:

خلق را تقلیدشان بر  باد داد

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد (18)

تقلید در مبانی معرفتی را سم قاتل می داند:

چون مقلد شد خلق اندر اصول

دان مقلد در فروعش ای فضول (19)

او عقل که از شنیدن دوستان و استگان حاصل شده باشد کافی نمی داند. هر گاه که مولانا از عقل و علم حرف می زند مرادش از عقل و علم معمولی نیست، عقل و علمی است که با ریاضت وعشق تکامل یافته است یعنی معنویتی است روحی، که به اشراق رسیده است. به این ابیات از مثنوی معنوی مولانا در باره عقل توجه می کنیم :

 

عقل دو عقل است اول مکســبی              که درآموزی چو در مـکتب صبی

از کتاب و اوستاد و فکر و ذکــر                  ارمغانی وز علـــــوم خوب بـــکر

عقل تو افزون شود از دیگـــران                   لیک تو باشی زحفظ آن گــــران

عقل دیگر بخشش یزدان بـــود                    چشمه آن در میان جـــــان بود

عقل تحصیلی مثال جوی هـا                     کان رود در خانه ای از کـوی ها

از درون خویشتن جو چشمه را                    تا رهی از منــــت هر ناسزا (20)

 

مولوی ذهنش در تمام حوزه های فکری به انتقاد و پدیده شناسی تمرکز می کند و کمتر بُعُدی از زندگی بشر را نمی یابیم که بوسیلۀ مولوی چیزی و یا اشاره ای در بارۀ آن نشده باشد. مولوی در شعر همیشه بحر را در کوزه میگنجاند. مولوی در انگاره های مقولاتی خود، علاوه بر زیبایی کلام، رابطه بین عین و ذهن را تا سرحد و حدت الوجود ، ترسیم می کند:

جملۀ خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر بلی (21)

مولوی به علت حضور دیالکتیک در متن، همواره نسبیت منشی میکند.

 پس بد مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد این را هم بدان (22)

و یا می گوید:

بسا کسا که به نسبت بتو که معتقدی

فرشته است و به نسبت بدیگری شیطان (23) 

مولوی فنومن شناسی و نومن شناسی می کند. وقتی مولوی انعکاس آفتاب و مهتاب را در آب جاری می بیند و عامۀ مردم که گمان می کنند که عکس غلطیده ی مهتاب و آفتاب ساکن اند و تنها آب است که جریان دارد. ولی مولوی پدیده های مهتاب و آفتاب و آب را در حرکت می بیند:

شد مبدل آب این جو چند بار

 عکس ماه و عکس اختر بر قرار (24)

چون اعتقاد دارد که:

هیچ چیزی در جهان بر جای نیست

جمله در سیر تغییر سرمدیست  (25)

میتوان وجوه تشابه را به لحاظ پدیده شناسی در کانت و درونی تر از پدیده شناسی را در مولوی بطور اختصار اینگونه پایان بندی نماییم. مولوی در قلمرو معرفت، دیالکتیکی می اندیشد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد

بوالعجب من عاشق این هردو ضد

صلح اضداد است عمر این جهان 

جنگ اضداد است عمر جاودان

آتشی در کفر و ایمان شعله زد

چون بگستردی تو دین بی خودی (26)

 

5 – مولانا چونان بت شکن:

جهاد و بت شکنی خصوصیت پیامبران و مردان رهیده هست اما در جامعه ی ما امروز معنی متفاوت دارد با آن چه  در اندیشه مولانا است. جهاد در اندیشه این ابر مرد ستیز با جهل مرکب و ضمیر بت ساز آدمیان است:

مادر بت ها بت نفس شماست

زان که آن بت مار واین بت اژدهاست

بت شکستن سهل است نیک سهل

سهل دیدن نفس را جهل است جهل(27)

از منظر مولانا وعارفان هر فردی را که به ایده ی خاصی تعصب کور به خرج می دهد بت پرست می باشد:

ما و تو خراب اعتقادیم

بت کاری به کفر ودین ندارد   (بیدل)

 

مولانا در جای دیگر با دقت ادبی تمام فرق «فینا» و«عنا» را در آیه جهاد،  مورد بررسی قرار می دهد چیزی که اکثر منادیان جهاد از آن تا امروز غافل بوده است. او جهادی را جهاد خدایی میداند که  با نفس اماره و جهل«در مسیر» وصول به معرفت و نقد بی رحمانه از خویش باشد. نه با چشم و گوش بسته با غیر جنگیدن و کار خود را« از جانب » خداوند دانستن:

الذین جاهدو «فینا» بگفت آن شهریار

والذین جاهدو «عنا» نگفت ای مرد کار(28)

مشکلات تاریخ صد ساله ما درجنگهای افغان- انگلیس و نبرد احزاب و مجاهدین با روسها و با یکدیگر و جنگ امروز طالبان با حکومت مرکزی، ناشی از همین جهاد کردن تهی از شناخت و تحلیل بوده است. وهر گاه جهادی را شروع کردیم پس از تحمل خسارتهای فراوان  و دوره ی طولانی به نقطه ی اول برگشتیم و از آخر فهمیدیم که یا آلت دست خارجی ها بوده ایم و یا  جاهلانه و احساساتی و کور  و بدون بررسیی نتایج آن جنگیدیم

.

 ۵- مولانا چونان عاشق معرفت:


عشقی که در وجود مولانا بر اثر ملاقات با شمس تبریزی مشتعل شد ناشی از عشق شدید او به معرفت بود نه از جنس عشق های صوری که منافع مادی و محاسبات بشری در آن دیده شود، چه اینکه او خود می گوید:

عشق های کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود( 29)

 مشاهده چنین عشقی که او نسبت به معرفت داشت بیش از هر کلام و سوروده ی مولانا می تواند برای اهل معرفت آموزنده باشد. شمس در برخورد با مولوی متوجه شد که او مانند آتشفشانی است که دهانه آن بسته است. او مانند عقابی است که رشته‌های تعلقات بر دست و پای اوست و اولین و اصلی ترین کاری که شمس با وی کرد همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالاترین سطح آغاز کرد تا به پایین‌ترین سطح آن رسید. شمس تبریزی همه متعلقات مولوی را از وی گرفت و برای رهایی از آنها به او عشق را داد، چنانکه خود مولانا در این باره می‌فرماید:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم  (27)

چنانکه می‌بینیم مولانا پس از رویارویی با شمس و مقابل نشستن با او به کلی شخصیتش تغییر کرده و از یک واعظ، فیلسوف و فقیه و .... به یک عارف تمام و کمال تبدیل شده این یکی از دلایلی است که می‌توان از طریق آن رویکرد مولوی به عشق را عرفانی و شهودی دانست چرا که چنانکه گذشت شمس به او دستور داد که تمام آنچه را که به دفتر و قلم و کتب مختلف مربوط می‌شود کنار بگذارد و آنچه شمس به جای همه آنها به او داد عشق بود، و عشق نه در تصورات، نه در خیال و نه در کتاب و دفتر نمی‌گنجد و اساساً مشی مولانا، مشی شهودی و باطنی توام با عشق شد.
مولانا نمی‌تواند عشق را تعریف کند:

شرح عشق ار من بگویم بر دوام

صد قیامت بگذرد و ان ناتمام

زآنکه تاریخ قیامت را حد است

حد کجا؟ آنجا که وصف ایزد است

عشق را پانصد پر است و هر پری

از فراز عرش تا تحت سری (28)

به این ترتیب کاملاً مشخص می‌گردد که چرا وی خود و دیگران را قادر به تعریف حقیقی عشق نمی‌داند وی بیان می‌دارد که عشق صفت ذات الهی است به این خاطر او تنها نشانه‌های این لطیفه ربانی را می‌دهد تا شاید از پس حجاب بتوان نشانی از آن بدست داد. او عشق را عامل زنده شدن و زمانی عامل ایجاد دولت پاینده و زمانی عامل سیری معرفی میکند که هر گاه آنرا داشته باشی غذای روح در اختیار توست و دیگر به هیچ چیز احتیاج نداری:

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست (29)


به این ترتیب بنا به دیدگاه مولانا عشق قابل تعریف نخواهد بود و نهایتاً از روی شواهد و قرائن می‌توان نشانی از آن بدست داد:

پرسید یکی که عاشقی چیست؟

گفتم که مپرس از این معانی

آنگه که چون من شوی ببینی

آنگه که بخواندت بدانی (30)

 

«مولانا می‌داند که هرگز نمی‌تواند توصیف درستی از آن بدست دهد با این همه تمام کتاب مثنوی کوششی است برای توضیح این عشقی که او را از زندگی متعارف خود برید و به شاعری مبدل کرد که سخنانش فقط تفسیر به پایان نرسیدنی این سر الهی است »  (31)

 
چون دل انسان «اصطرلاب عشق» است که جنبه‌ها و موضع های آن را نشان می‌دهد مولانا می‌کوشد با به کار داشتن صور خیال هر دم تازه‌تری، با پارادکسهای عجیب، عشق از ازل بوده است، عشق مغناطیس است؛ یک دم جان را به کلی به فنا می‌دهد او دوست دارد با عشق گفتگو کند شاید بتواند دریابد او کیست و به چه می‌ماند:

گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی؟

گفت حیات با قیم، عمر خوش مکررم (32)

در نظر مولانا عشق به صورت آئینه‌ایی برای دو جهان، یا قدرتی که فولاد را صیقل می‌زند و به آینه مبدل می‌سازد ظاهر می‌شود، این معجزه که ماده تیره و کدر می‌تواند به آئینه‌ایی صاف و درخشان تبدیل شود کار عشق است که همان اندازه شیرین است که دردناک، به این ترتیب پیداست که شناخت این عشق لا بشرط که از هر گونه تقید مبراست و این عشق طبیب جمله بیماریهای روحی و فرهنگی فرد و جامعه است:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما (33)

معراج دهنده آدمی عشق پاک هست که ریشه در آزادی از تعلقات دارد:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد (34)

 ۶ - مولانا چونان انسان شناس:

مولانا معتقد است که بشر یک گره اصلی دارد که اگر آنرا بگشاید به نیکبختی می رسد و آن گره خویشتن خویش است.

 

بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت،

هر که خود بشناخت  یزدان را شناخت (35)

انسان مولانا رفته رفته می رود تا رنگ حقیقی اش را نشان دهد. در یکی از بیت های غزل مشهور "بگشای لب که قند فراوانم آرزوست" از دیوان شمس حضرت مولانا، شیخی را می بینیم که گرد شهر با چراغ به دنبال انسان می گردد.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم که یافت می نشودجسته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست (36)

محور بحث مولوی انسان است، و انسان نزد مولوی از هر گونه تعلق و رنگ مبراست. و مولوی بدنبال انسان کامل جهانی می گردد و در شعر خود از انسانی حرف میزند که اصلآ در قرن سیزدهم یافت نمیشود. انسان کامل نزد مولانا نه انسان دینی است و نه انسان عارفانه، نه انسان قوم گراست و نه انسان مرزگرا. انسان مولانا، انسانی است که به آزادی و رهایی درونی رسیده باشد، انسان مولوی موجودیست که از قید هر گونه شرط و بند رها شده باشد.انسان مولانا شخصیت پخته ایست که از " من " خود پرواز کرده است و به " من " دیگران احترام گذاشته و زمینه را برای رها شدن از " من " دیگران مساعد سازد. وارستگی و اندیشیدن دو عنصر اساسی در انسان سمبولیک مولانا عجین یافته است:

چه‌ تدبیر ای‌ مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم‌   

 نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌ ، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌

نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام ‌، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌  

 نه‌ زارکان‌ِ طبیعی‌ام ،‌ نه‌ از افلاک‌ِ گردانم‌

نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم‌    

نه‌ از ملک‌ِ عراقینم‌ ، نه‌ از خاک‌ِ خراسانم‌

نشانم بي نشان باشد، مكان لا مكان باشد  

نه تن باشد، نه جان باشد كه من خود جان جانانم (37)

به خوبی به اهمیت آزادی انسان وقوف داشته و در محتوای کلامش همواره تکریم و احترام به آزادی را به شکل مشخص می بینیم. به این دوبیت که در داستان وحی آمدن از حق تعالی به موسی آمده است توجه کنید:

اختیار آمد عبادت را نمک

ورنه می‌گردد بناخواه این فلک

گردش او را نه اجر و نه عقاب

که اختیار آمد هنر وقت حساب  (38)

 

مردان بزرگ و آزاده همانگونه که آزاده زندگی می کنند آزاده می نیز می میرند و از قید زایر و مقبره نیز آزاد هست. نظامی گنجوی از زبان سقراط نقل می کند که وقت مرگش پرسیدند تورا کجا دفن خاک کنیم در جواب آنان  استاد می گوید اگر بعد مرگ «سقراط» کسی یا موجودی را با با خصوصیات «سقراط» یافتید یعنی دوباره مرا باز یافتید هرجه که خواستید دفن خواکم کنید:

شنیدم که استاد دانا بگفت

که از شما راز نتوان نهفت

گرم یافتید  گیرید پای

به هر جا که خواهید سازید جای (39)

مولانا نیز در آخر توصیه می کند که باید بر مقبره او با شادی و شعف و رقص و پایکوبی حضور یافت زیرا او  برای خود مرگی نمی بیند و به حیات جاودانه رسیده هست:

میا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زخاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید (40)

 

روح آسمانی این ابر مرد قرنها شاد باد و راهش پر رهرو باد.

پاورقی ها:

1- شیخ بهایی.

1- افلاكی، شمس‌الدین احمد، مناقب العارفین، به كوشش یازیجی، از روی چاپ انقره، 1959، دنیای كتاب، 1362، ص 618.

2- فروزانفر، بدیع‌الزمان، رساله در تحقییق احوال و زندگی مولانا، زوار،‌چاپ پنجم، 1376، ص 64

3- دیوان كبیر،رباعیات،1891.

5- مثنوی معنوی.

6 - دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 131.

7 - مثنوی معنوی.

8- مثنوی معنوی.

9- مثنوی معنوی.

10 - دکتر غلام علی آریا، کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف، ص 152.

11- شریف، میان محمد، تاریخ فلسفه در اسلام، جلددوم، تهیه و گردآوری ترجمه فارسی زیر نظر نصرالله پور جوادی، مركز نشر دانشگاهی، چاپ اول 1365، ص 322- 321 .

12- زرین كوب، عبدالحسین، پله پله تا ملاقات خدا، انتشارات علمی، چاپ بیست و پنجم، 1384، ص 285  .

13- دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 39.

14- مثنوی معنوی.

15- (جلد ششم كليات شمس/31643).

16- (مثنوی معنوی دفتر اول/3691).

17- مثنوی معنوی.

18- مثنوی معنوی.

19 مثنوی معنوی.

20 - محمد تقی جعفری، مولوی و جهان بینی ها، ص 253.

21- مثنوی معنوی.

22- مثنوی معنوی.

23- مثنوی معنوی.

24- مثنوی معنوی.

25- مثنوی معنوی.

26 - مثنوی معنوی.

27- دیوان كبیر، غزل 1393.

28- مولوی، جلال‌الدین محمد بلخی، به اهتمام رینولدنیكلسن، با مقدمه محمد عباسی، نشر طلوع، چاپ نوزدهم، پ 2189 به بعد.  

29- - دیوان كبیر ، غزل ، 1393.

30-   31- دیوان كبیر، غزل، 2733.

31- شیمل، آنه ماری، من بادم و تو آتش، ترجمه فریدون بدره‌ایی، نشر توس، چاپ دوم، 1380، ص 187.


      32- دیوان شمس تبریزی،‌ غزل، 1402.

33 - مثنوی معنوی.

34 - مثنوی معنوی.

35 - مثنوی معنوی.

36- دیوان شمس تبریزی.

37- دیوان شمس تبریزی.

38- مثنوی معنوی.

39- خمسه نظامی گنجوی.

40- دیوان شمس تبریزی.

مطلب فوق در این وبسایتها قبلا نشر شده است:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/litrature/2010/10/05/3079.html

http://ghurjistan.com/archives/1462

http://www.koofi.net/fileadmin/PDF_Files/Mawlana_Balkh.pdf

http://www.azmoone-melli.com/

نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/19ساعت 9:57  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
وسایل ارتباطی مدرن و شبکه های ماهواره ی فرصت استثنایی در اختیار بشر قرار داده است و یکی از امکانات این وسایل تبلیغات دینی هست و در همین راستا شبکه های دینی و مذهبی زیادی فعالیت می کنند و تبلیغات اسلامی و مذهبی نیز یکی از این موارد هست ولی روح اسلام و جوهره ادیان تقریب انسانها و برقراری زندگی سالم و ایجاد محبت بین نوع بشر بوده می باشد و ادیان و مذاهب آمدند تا روح و جان انسانها و جوامع را بهم نزدیک کنند و میان ملل و قبایل و فرقه ها دوستی ایجاد کنند نه از هم دور و دشمن و آنانی که بر این مسئله واقف هست می کوشند هدف را فراموش نکنند.

جامعه اسلامی با تاریخ هزار و چهار صد ساله و داشتن کتاب مقدسی چون قرآن در درون خویش ملل و جوامع مختلفی را تحت پوشش می قرار داده است که راز تکثر مذاهب و برداشتهای مختلف از دین، دلایل جامعه شناسی و معرفت شناسی، کلامی، و تاریخی …خاص خودش را دارد و مطلبی نیست که بتوان به راحتی حل کرد و با چند تبلیغ و منبر و … همه قضایا را حل و فصل کرد. اما هدف دین اسلام و هر یک از ادیان بر قراری دوستی بین جوامع و ملل و طوایف بوده است و دین در حقیقت برای وصل کردن آمده است نه برای فصل کردن.

 ما برای وصل کردن آمدیم

 نی برای فصل کردن آمدیم

 دین آمده است برای اینکه زندگی جوامع را نه در شعار که در عمل، واقعا شیرین کند و مصالح آنان را باز گو کند و بگوید:« انما المومنون اخوه فاصلحو بین اخویکم» دین اسلام حتی سایر ادیان را خطاب قرار می دهد که بیاییم بر نقاط اشتراک هم سرمایه گذاری کنیم و مردم را از دشمنی و نفسانیت و دشمنی و خونریزی رهایی بدهیم:« قل یا اهل الکتاب تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم» جامعه افغانستان که در طی چندین قرن گرفتار انواع نزاعها و کشمکشها بوده است و همه هستی خویش را در راستای همین نزاعها باخته هست دیگر توان و تحمل هیچگونه تند روی را ندارد و هیچ قوم و فرقه ی نمی تواند واقعیت دیگری را انکار کند بنابر این صلاح این ملت نیست که بیش از این گرفتار تفرقه شود و زندگی را در کام همدیگر زهر کنند و بحثهای قومی و مذهبی را دوباره مشتعل کنند. اهل درد و جامعه شناسان و دلسوزان این ملت می داند که مشکلات امت اسلامی و به ویژه ملت محروم افغانستان و وطوایفش با تند روی و شعارهای منجی گرایانه قومی و مذهبی نه تنها حل نمی شود که ضربه های مهلکی دیگری بر پیکر این ملت خواهد بود. شایسته و بایسته هست که متولیان تلویزیونها و اصحاب رسانه خود این مسئله را درک کنند و رسانه را ابزار دوستی و روشنگری و محبت بین انسانها و جوامع و پیشرفت ملت قرار دهند نه بیان سلیقه های فردی وافراطی و مطالب نزاع بر انگیز.

 باید نهایت دقت شود که رسانه ها را اعم از تلویزیون ورادیو و سایتهای انترنتی را کانون اتش افروزی های قومی و مذهبی قرار ندهیم.

 مدتی بود که عده ی از دلسوزان و اهل معرفت در جریان فعالیت شبکه های دینی که از کشورهای خارجی مطالب دینی نشر می کنند بعضا حالت افراطی گرفته و هریک طرف مقابل را تحت عناوین مذهبی می کوبند و حتی مذهب را وسیله تخریب طرف مقابل قرار داده و عواطف مذهبی موافقان خویش را وسیله تخریب مقدسات جانب مقابل قرار می دادند و احساسات دینی و مذهبی جانب مقابل را لگد مال می کنند که واقعا جای حسرت و تاسف دارد. مبلغان دین خود می دانند که طرح شعارهای افراطی و تخریب کننده و جریحه دار کردن عواطف دیگران، روش مورد تایید دین و پیامبران نبوده است.

قران کریم می فرماید:« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم.» حتی آنانی که ضد خدا حرف میزنند و عمل می کنند دشنام و توهین نکنید که آنان بدون دانستن و همدلی با اعتقادات شما از سر واکنشی عمل کردن حتی به نبرد با خدا بر می خیزند و این همان واقعیت تلخی هست که در سطح جهان اسلام شیوه بن لادنهاست که با حملات تند و ترور و انتحار و … باعث درست کردن فیلم « فتنه» و… می شوند و باعث حضور کشورهای دیگر در کشورهای اسلامی می شوند که روشهای بن لادنی مورد طرد اکثریت مسلمانان که در فرقه ها و مذاهب مختلف زندگی می کنند می باشد.

در حالی که دعوت مورد نظر خداوند « قول لین»(سخن ملاطفت آمیز و نرم) « قولو قولا لینا» است.

شایسته هست مدافعان مذاهب اسلامی که گلیم خویش را در خارج کشیده اند و مقیم اروپا و امریکا هستند مصالخ و واقعیتهای اجتماعی و نیازهای فوری ملتهای خویش را درک کنند و بر زخمهای ملتهایشان مرهمی بگذارند نه این که بر زخم های آنان نمک ریخته و احساسات آنان را تحریک کرده و طرف مقابل را توهین کنند و چون خود چیزی برای باختن ندارند و خود در بستر عینی وقایع نیستند و غرور حضور و در اختیار داشتن یک رسانه آنان را از درک نیازهای ملموس پیروان فرق و قومیتهای مختلف که شب و روز به هم نیاز داشته و باهم زندگی می کنند غافل کنند. شایسته نیست از یک رسانه دینی به حدی مباحث تاریخی و کلامی- مذهبی را داغ کند که دوم سوم ساکنان یک کشور را نسبت به یک سوم دیگر (شیعه) بد بین سازد و مقدسات آن اکثریت مورد توهین قرار گیرد در حالی که می توان تبلیغی را صورت داد که به بیان جنبه های مثبت بپردازد یا لا اقل مثبت های مذهب خویش نه تاکید بر نفی دیگران. و نیز باید مورد توجه قرار گیرد که اگر چناچه طرف مقابل که از نژاد یا مذهب یا قوم دیگر هست خود را به جای او قرار دهیم چقدر کار دشوار می شود تا او را به خاطر مذهب یا قومش نکوهش کرد و یا مقدساتش را توهین نماییم.

 مگر در سیره عملی پیامبر و اصحاب کبار و امامان دینی و در گفتار صریح آنان روش دعوت دینی را نمی بینیم که به طور نمونه قران می گوید:« ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و….»(دعوت کن در مسر پروردگارت با حکمت و روش دلنشین و …) مگر امامان دین نگفتند:« شیعتنا کونو لنا زینا و لا تکونو النا شینا»( رهروان ما مایه ابروی ما باشید نه آزار ما) مگر در روش دعوت نداریم:« کونوا دعات الناس بغیر السنتکم» (هدایتگران مردم باشید به غیر از بانتان و با عمل شایسته) مگر در تعریف اسلام نداریم:« المسلم من سلم السلمون من یده و لسانه» مسلمان واقعی کسی هست که سایر مسلمانان از دست و زبانش در امان باشد، بنده این موضع را بیش این به درازا نمی کشانم: 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دیگر

بنده به سهم خود از بیانیه یا فتوای فقیه بزرگوار آیت الله محقق کابلی استقبال می کنم و اصحاب رسانه انهم رسانه های دینی را به درک موقعیت خطیر ملت افغانستان که ابزار دست قدرتهاست و محل ترکتازی قمار بازان بین المللی هست دعوت می کنم و می خواهم از بر افروختن نزاعهای قبیله ی و مذهبی و … پرهیز کنند و امیدوارم جامعه افغانستان شاهد آینده روشن و طلایی باشند که همه ساکنانش کنار هم برادر وار در کمال محبت و سربلندی زندگی کنند. و شایسته هست، تندروان قومی و مذهبی نیز به نظرات دلسوزان و واقع بینان چون ایشان توجه کنند. و هک کردن سایت این مرجع به دلیل بیان نظرش نشانه ی این هست که بیان نظر راجع به این تند روان چقدر هزینه دارد. و اینجا نظر این مرجع بزرگوار را می آوردم:

 /////////////////////////////////////////
تحریم شبکه جهانی اهلبیت توسط  آیت الله العظمی
 
محقق کابلی  به علت اختلاف انگیزی بین شیعه و سنی
 
 
 
در پی تخلف گردانندگان شبکه اهلبیت(ع) از تعهدات شان و اقدام به طرح مباحث جدلی و تفرقه انگیز میان شیعیان و اهل سنت؛ معظم له اجازه مصرف وجوهات که قبلا به منظور ترویج معارف اهلبیت(ع)، به گردانندگان این شبکه داده بودند؛ لغو اعلام کرده و بیانیه زیر را صادر نمود.
بیانیه معظم له در پی تخلف و اختلاف انگیزی شبکه اهلبیت
جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند. ـ متن بیانیه

بسم الله الرحمن الرحیم

وَاعتَصِمُوا بِحبلِ اللهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفرّقُوا

برادران و خواهران مسلمان:

جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند.

اخیراً یک شبکه تلویزیونی زیر نام مقدس «اهل بیت(ع)» آغاز به کار کرده است که گردانندگان ظاهری آن را تعدادی از طلاب افغانی نا آشنا با مبانی فقهی و کلامی اهل بیت(ع) به عهده دارند این مجموعه که بعضاً  ـ متأسفانه ـ ملبس به لباس مقدس روحانیت هستند درآغاز با شعار فعالیت فرهنگی و رسانه ای در راستای اهداف بلند و متعالی اسلام، نشر معارف اهل بیت(ع) و اتحاد و تقریب پیروان مذاهب گوناگون اسلامی، فعالیت خود را شروع کردند و تعدادی از آنان در شهر مقدس قم در حضور این جانب تعهد سپردند که در تولید و اجرای برنامه های شبکه یاد شده هیچ گونه شائبه تفرقه، اختلاف و جسارت به مقدسات و ارزش های مذهبی فرق و گروه های مسلمین را دنبال نکنند. از این رو این جانب مصرف بخشی از وجوهات شرعیه را برای شبکه یاد شده اجازه دادم امّا متأسفانه هنوز چند ماهی از فعالیت این شبکه نگذشته است که گردانندگان آن بدون توجه به پیامد های ویرانگر و مخرب برنامه های این شبکه، از احساسات پاک و زلال مذهبی شیعیان سوء استفاده می کنند. این در حالی است که به  جای طرح معارف بلند اهل بیت، به مباحث جدلی، تفرقه انگیز، با ادبیات نا پسندیده و نا شایسته به ارزش ها و مقدسات مذهبی برادران مسلمان اهل تسنن جسارت می کنند. بناءاً از برادران و خواهران دینی خصوصاً از پیروان و شیعیان راستین اهل بیت عصمت و طهارت(ع)  جداً تقاضا می شود که از هرگونه کمک های مادی و معنوی به شبکه یاد شده خودداری کنند و از نظر این جانب پرداخت وجوهات شرعیه با هر عنوانی به این شبکه و سایر مراکز و شبکه ها و برنامه هایی که تحت هر عنوانی در راستای ایجاد تفرقه میان امت اسلامی فعالیت می کنند  نه تنها مجزی نیست بلکه تعاون بر اثم و عدوان  است .

 ر پایان از خداوند متعال می خواهیم که همه ما را در پرتو آموزه های نورانی اسلام و عنایات اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، از شر شیاطین و مکر دشمنان و هواهای نفسانی در امان نگهدارد. 

والسلام علیکم و رحمت الله

قربانعلی محقق کابلی

/ شوال مکرم سال 1431

____________

منبع فتوای آیت الله محقق کابلی: http://www.mohaqeq.org/fa/news/40.html
بنده به عنوان یک طلبه دلسوز قصد توهین به هیچ کس و فردی نداشته و ندارم و فقط جهت استقبال از نظریات سایر روحانیونی و مراجعی که وضعیت خطیر افغانستان را درک کرده مطالبم را به زبان نرم در سایتهای زیر به نشر سپردم و امیدوارم که جامعه ما گرفتار تنشهای مذهبی نشود و تصور نشود که شیعه مساوی هست با توهین به خلفاء راشدین و... اگر دوستان دیگر مطلبی یا راهنمایی دارند صمیمانه استقبال خواهم کرد:
 
 

مطلبی که توسطی یکی از خوانندگان برایم راسال شده اینجا اضافه میکنم:

حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه
به شبکه ماهواره ای اهل بیت
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .
حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه به شبکه ماهواره ای اهل بیت ( علیهم السلام )
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .
نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/08ساعت 10:53  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

قران سوزان واقعی

قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم

رسول اکرم فرمود:« کمرم را دو طایفه شکستند؛ دانای هتاک و جاهل رهرو». چند روزي دلهايمان از اظهارات يك كشيش نابخرد مسيحي به درد آمد و از هتك حرمت قرآن كريم سخت بر آشفتيم . طبيعي است هر مسلمان معتقدي از چنين اقدام موهني به شدت منزجر است و تحمل چنين رفتار ناشايستي را ندارد . حساب اين فرد ديوانه و بي منطق از حساب مسيحيان جهان معتقد جداست و بخوبي ميتوان فهميد كه چنين افكاري ناشي از تعصبات خشك و بيماري هاي رواني است و يا حتي ميتواند دسيسه هاي سياسي در پشت سر داشته باشد . گرچند آن کشیش از مواضعش و هدفش عقب نشینی کرد و در عوض چند فرد گمنام دست به این عمل موهن در جای دیگر زدند ولی باید برای معالجه مظلومیت دین  چاره اندیشی واقعی کرد نه واکنش احساسی صرف به خرج داد.

در واکنش به عمل سوزاندن قران، رگ هاي غيرت خيلي ها از اين بي حرمتي متورم شد و ناله ها از بسياري از مسلمانان برخاست و فرياد وا اسلاما و وا قرآنا از گوشه و كنار به گوش رسيد و حتی در تظاهرات کابل و کشمیر افراد کشته شدند كه ميتوان به فال نيك گرفت . ميتوان دلخوش بود كه غيرت مسلماني هنوز نخشكيده و عشق به قرآن در دلهاي مسلمين زنده است . البته بايد حواسمان جمع باشد تا آنها كه نانشان در آشوب و فتنه است مسئله را به اختلافات ديني و مذهبي نكشانند .

شعار قرآن سوزي يك مجنون متعصب به ظاهر مسيحي در غرب فريادمان را به آسمان ميبرد ولي سالهاست كه در اطرافمان اسلام سوزي ميشود و حريق دور دين رسول خدا را گرفته است و صدايي از كسي بلند نميشود و اگر هم ميشود با چوب و تازيانه خرافات و تك صدايي  پاسخ داده ميشود ؟ راستي قرآن سوزي آن كشيش نادان مسيحي خطرناك تر است يا اسلام سوزي به ظاهر مسلمانان نادان متعصب ؟

كه در دنياي كنوني بيش از هر زمان ديگر اسلام در خطر است . امروز رفتارهاي طالباني بيشترين لطمه را به پيكره اسلام وارد نموده اند . كشتار زنان و كودكان بيگناه در اثر حملات انتحاري توسط كساني كه خود را منتسب به گروه هاي اسلامي ميكنند در عراق و افغانستان و پاكستان و ديگر نقاط جهان چهره اي زشت از اسلام به نمايش گذاشته است . رد پاي گروه هاي تند رو اسلامي در اقدامات تروريستي مانند فاجعه 11 سپتامبر لطمات جدي به عزت و اعتبار مسلمانان وارد نموده است .

سوالهای که باید پرسید و پیرامون آن باید تامل کرد این است که، آیا اگر فقط کاغذ و جلد قرآن توسط یک فرد جاهل و یا مزدور تهدید به سوزاندن شود باید محکوم گردد. اما اگر محتوای قرآن و ارزش­ها و دستورات آسمانی آن مورد تعرض و سوء استفاده قرار گیرد و قرآن ابزار و وسیله­ای برای زیر پاگذاشتن آن ارزش­ها و دستورات قرار گیرد و به نام قرآن، کرامت انسان­ها، آزادی، حقوق و آبروی آنها و نیز منازل اهل قرآن و مروجان حقایق قرآن که سال ها برای تحقق آرمان­های قرآنی رنج­ها و زندان­هایی را متحمل شده­اند، مورد تعرض و تجاوز و تخریب قرار گیرد نباید محکوم گردد؟ مگر گناه قرآن ابزاری کمتر از قرآن سوزی است؟ آیا وقتی طالبان در طی چندین سال اطفال بی گناه و زنان و مسافران را با عملیات انتحاری و غیره کشته اند کمتر از قران سوزی هست؟ آیا در زیارتگاه ها و مساجد و تکیه خانه ها که قران و کتابهای دینی هست قران سوزی نیست؟ آیا اسلام را خشن و دشمن حقوق بشر و عامل عقب ماندگی معرفی کردن قران سوزی نیست؟ آیا تکفیر کردن مسلمانانی که مخالف طالبان هست قران سوزی نیست؟ ایا مثله کردن و اسید پاشیدن بر صورت دختران و زنان قران سوزی نیست؟ آیا حمله انتحاری کردن در مراکز عمومی و مسموم نمودن اطفال محصل قران سوزی نیست؟ وقتی دولت عثمانی ترکیه صد سال پیش به نام دین نسل کشی ارامنه را راه می اندازد جز قران سوزی چه نامم دیگری می توا بر آن نامید؟ وقتی یازده هزار نفر توسط طالبان از اهالی این شهر و ساکنان بامیان ویکاولنگ را مطالعه می کنیم جز قران سوزی نام دیگری می توان بر آن نهاد؟ وقتی آثار باستانی بامیان که جزء مقدسات سایر ادیان هست منهدم می شود جنایت نیست؟

خوب است به گوشه ای از تاریخ اسلام توجه کنیم و ببینیم حضرت امیر(ع) با سیاست شیطانی قرآن ابزاری در جنگ صفین چه برخوردی نمودند. در زمان امیر المومنین علی ع هواداران معاویه هنگام شکست از سپاه   حضرت چاره شان را در قران بر نیزه کردند دیدند و مسلمانان احساسی از نبرد با معاویه دست برداشتند حضرت امیر  فرمود قران آنان خط و نوشته ی بیش نیست ولی آنان که اهل ظاهر بودند شمشیر بر خود حضرت امیر کشیدند و عده ی از آنان که حافظ قران بودند خوارج شدند و ابن ملجم هارا تشکیل دادند از آن زمان تا کنون اسلام ابزاری برای بر افروختن عواطف و احساسات و موج سواری عده ی شده است و با همین سلاح طالبان و القاعده و انسانهای نابهنجار روانی این تفسیر به دور از حکمت را از اسلام برای رسیدن به مقاصدشان ارائه دادند.

در قرآن سوزی، ظاهر قرآن مورد اهانت و تجاوز قرار می­گیرد ولی در «قرآن ابزاری» باطن و حقیقت و شخصیت قرآن مورد هتک و سوء استفاده قرار خواهد گرفت. در قرآن سوزی ضربه ای به آبروی قرآن وارد نمی­شود، ولی در سیاست «قرآن ابزاری» به آبرو و حیثیت معنوی و الهی قرآن ضربۀ شدیدی وارد می­شود و نسل جوان و فرهیخته را روز به روز از قرآن و ارزش­ها و حقایق آن دورتر می­سازد.

همین قران آسمانی ما مسلمانان به ما معتقدان با زبان رسا می فرماید« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسوبو الله عدوا بغیر علم»( ای مسلمانها حتی آنان که غیر خدا را می پرستند دشنام و توهین نکنید زیرا آنان از روی جها و انتقام به مقام حقایق دینی خدا را توهین می کنند،) آیا ما مسلمانان به همین آیه شریفه عمل کرده ایم؟ از آن بالاتر حتی ما مسلمانان در درون خویش به مقدسات هم  به بهانه بحث های مذهبی توهین نمی کنیم؟ تلویزیونهای دینی ما به مقدسات سایر مذاهب داخل اسلام مگر توهین نمی کند و به مخاطبین درس توهین خواسته و نا خواسته نمی آموزد؟

قران کریم خودش می فرماید:« نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ما قران را فرستادیم و خود ما نگهبانش هستیم. قران هیچگاه در معرض خطر نابودی قرار نمیگیرد ولی از محتوای قران بارها در تاریخ توسط افراد و جرایانات سوء استفاده شده است که باید نگران این موضوع باشیم و  آشکارترین مصداق این سوء استفاده و سوء فهم از دین و انحراف آشکار القاعده و طالبان هستند که متاسفانه با شعارهای به ظاهر احساسی بر موج عواطف ملتها سوار می شوند.

 

مطلب فوق در سایتهای زیر نیز به نشر سپرده شده است:

 http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2010/09/20/3075.html
http://ghurjistan.com/archives/1183

http://www.ariaye.com/dari7/ejtemai/fetrat.html

http://www.koofi.net/index.php?id=2042

http://www.azmoone-melli.com/

 http://tebyan2.com/post-981.aspx

نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 2:41  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
ما شیعیان نباید تصور کنیم ائمه مخصوص ما شیعیان هست همه بزرگان بشریت از سایر ادیان ومذاهب و برادران اهل سنت و جماعت به مقام ائمه مخصوصا علی ع ارادت نهایت ویژه دارند که جرج جرداق و جبران خلیل جبران و مهاتما گاندی مثال نمونه پیروان سایر مذاهب هست و مولانا نمونه بدیهی عشق اهل سنت به شیعه هست و بنده محض مثال قطعه ای از مثنوی معنوی این مرد را می آورم و امیدوارم مرام علی ع را همه بشناسیم و اختلافات ظاهر بینان بین مذاهب را باور نکنیم:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل
http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317372537.jpg
زود شمشيري بر آورد و شتافت
در غزا بر پهلواني دست يافت
افتخار هر نبي و هر ولي
او خدو انداخت در روي علي
سجده آرد پيش او در سجده‌گاه
آن خدو زد بر رخي که روي ماه
کرد او اندر غزااش کاهلي
در زمان انداخت شمشير آن علي
وز نمودن عفو و رحمت بي‌محل
گشت حيران آن مبارز زين عمل
از چه افکندي مرا بگذاشتي
گفت بر من تيغ تيز افراشتي
تا شدي تو سست در اشکار من
آن چه ديدي بهتر از پيکار من
تا چنان برقي نمود و باز جست
آن چه ديدي که چنين خشمت نشست
در دل و جان شعله‌اي آمد پديد
آن چه ديدي که مرا زان عکس ديد
که به از جان بود و بخشيديم جان
آن چه ديدي برتر از کون و مکان
در مروت خود کي داند کيستي
در شجاعت شير ربانيستي
کمد از وي خوان و نان بي‌شبيه
در مروت ابر موسيي بتيه
پخته و شيرين کند مردم چو شهد
ابرها گندم دهد کان را بجهد
پخته و شيرين بي زحمت بداد
ابر موسي پر رحمت بر گشاد
رحمتش افراخت در عالم علم
از براي پخته‌خواران کرم
کم نشد يک روز زان اهل رجا
تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا
گندنا و تره و خس خواستند
تا هم ايشان از خسيسي خاستند
تا قيامت هست باقي آن طعام
امت احمد که هستيد از کرام
يطعم و يسقي کنايت ز آش شد
چون ابيت عند ربي فاش شد
تا در آيد در گلو چون شهد و شير
هيچ بي‌تاويل اين را در پذير
چونک بيند آن حقيقت را خطا
زانک تاويلست وا داد عطا
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست
مغز را بد گوي نه گلزار را
خويش را تاويل کن نه اخبار را
شمه‌اي واگو از آنچ ديده‌اي
اي علي که جمله عقل و ديده‌اي
آب علمت خاک ما را پاک کرد
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
زانک بي شمشير کشتن کار اوست
بازگو دانم که اين اسرار هوست
واهب اين هديه‌هاي رابحه
صانع بي آلت و بي جارحه
که خبر نبود دو چشم و گوش را
صد هزاران مي چشاند هوش را
تا چه ديدي اين زمان از کردگار
باز گو اي باز عرش خوش‌شکار
چشمهاي حاضران بر دوخته
چشم تو ادراک غيب آموخته
وان يکي تاريک مي‌بيند جهان
آن يکي ماهي همي‌بيند عيان
اين سه کس بنشسته يک موضع نعم
وان يکي سه ماه مي‌بيند بهم
در تو آويزان و از من در گريز
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفيست
سحر عين است اين عجب لطف خفيست
هر نظر را نيست اين هجده زبون
عالم ار هجده هزارست و فزون
اي پس س القضا حسن القضا
راز بگشا اي علي مرتضي
يا بگويم آنچ برمن تافتست
يا تو واگو آنچ عقلت يافتست
مي‌فشاني نور چون مه بي زبان
از تو بر من تافت چون داري نهان
شب روان را زودتر آرد به راه
ليک اگر در گفت آيد قرص ماه
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
از غلط ايمن شوند و از ذهول
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
ماه بي گفتن چو باشد رهنما
چون شعاعي آفتاب حلم را
چون تو بابي آن مدينه‌ي علم را
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش اي باب بر جوياي باب
بارگاه ما له کفوا احد
باز باش اي باب رحمت تا ابد
نا گشاده کي گود کانجا دريست
هر هوا و ذره‌اي خود منظريست
در درون هرگز نجنبد اين گمان
تا بنگشايد دري را ديدبان
مرغ اوميد و طمع پران شود
چون گشاده شد دري حيران شود
سوي هر ويران از آن پس مي‌شتافت
غافلي ناگه به ويران گنج يافت
کي گهر جويي ز درويشي دگر
تا ز درويشي نيابي تو گهر
نگذرد ز اشکاف بينيهاي خويش
سالها گر ظن دود با پاي خويش
غير بيني هيچ مي‌بيني بگو
تا ببيني نايدت از غيب بو
بنده از آوردن مثالهای فراوان دیگر خود داری میکنم.
در سردر روضه سخی  شعری از  عارف بزرگ اهل سنت جامی درج است:

گویند که مرتضی علی در نجف است                   در بلخ بیا ببین چه بیت الشرف است

جامی نه عدن گوی نه بین الجبلین                     خورشید یکی و نور او هر طرف است

جبران خلیل: علی همچون همه پیام‏آوران خدا در میان مردمی که سزاوارشان نیستند فرود آمد/ میخائیل نعیمه: علی بزرگ‏ترین شخصیت عرب پس از پیامبر اسلام است/ فؤاد جرداق: هرگاه گرفتار مصیبتی می‏شوم به سوی علی می روم و شکایت‏هایم را با او نجوا می‏کنم/ بولس سلامه: نگویید که فقط شیعیان هواداران علی هستند/ سعید عقل: علی را از وقتی دوست دارم که خود را دوست داشته‏ام/ خلیل فرحات: علی بی‏آنکه حق خود را بگیرد خدا را برگزید/ ریمون قسیس: اگر علی نبود هیچ تشنه‏ای به آب حقیقت سیراب نمی‏شد...

حق و حقیقت چنان درخشش و تابشی دارد که حتی قرن ها بعد و فرسنگها دورتر ، چشمان منتظر آن را در می یابند، و چنین است که علی ـ علیه السلام ـ به عنوان یکی از بزرگ‏ترین چهره‏های تاریخ و تجربه حیات بشری همچنان دل‏های مشتاق را می‏رباید و جان‏های شیفته را ـ از هر دین و آیینی ـ مجذوب می‏کند.

به گفته پیام آور بزرگ خدا حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ علی با حق است و حق با علی است؛ هر جا حقی باشد علی هست و هر جا علی باشد حق همان جاست؛ و این حق چنان جاذبه‏ای دارد که اهل خود را به سوی خود می کشد. این است که در قرنهای متمادی پس از حیات و تجربه امیر مؤمنان ، هر که با دلی پاک‏خواه و جانی راست‏جو از او شنیده شیفته و فریفته او شده است تا آنجا که گاه برخی نیز از روی جهل به کفر و غلوّ و افراط افتاده‏اند.

"جامی " شاعر نامی این خطه دو بیتی را در وصف این بارگاه«مزار شریف» سروده است كه این دو بیتی در بسیاری از رواق های این بارگاه به چشم می خورد:

گویند که مرتضی علی در نجف است
در بلخ بیا، ببین چه بیت الشرف است

جامی نه عدن گوی، نه بین الجبلین
خورشید یکی و نور او هر طرف است

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371325.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373121.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374192.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374696.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371532.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374212.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374992.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373702.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371594.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317372919.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373772.jpg


اما شیفتگی و ارادت اندیشمندان و ادبای مسیحی عرب به امیر مؤمنان چیزی است که نمی توان به سادگی آن را نادیده گرفت. در طول قرن ها مسیحیان شرقی که در خاستگاه اولیه این دین همسایه و هم زیست مسلمانان بوده اند با اندیشه ها و افکار و سخنان و سیره امیرمؤمنان آشنا شدند و این ارادت را در گفتار و نوشتار خود بازتاب دادند. قطعا شنیدن اوصاف اهل‏بیت عصمت و طهارت(ع) از زبان نویسندگان مسیحی لطف دیگری دارد چرا که رابطه امام و مأمومی که بین ما و اهل‏بیت(ع) وجود دارد بین آنان و ائمه اطهار برقرار نیست و آنان تنها به عنوان افرادی که اوصاف بزرگ آن بزرگان شنیده‏اند، به آنان عشق می ورزند.

شاید در کشور ما از میان ده‏ها نویسنده و شاعر زبردست و عاشق اهل‏بیت(ع) در لبنان که آیین مسیحی دارند، بیشتر نام‏هایی چون «جبران خلیل جبران» و «جورج جرداق» شنیده شده و از اوصاف سایرین و مطالب زیبای آنان غفلت شده است، افرادی نظیر «عبدالمسیح انطاکی» که نزدیک به شش هزار بیت در تاریخ و مدح آن امام همام سروده است.

در این مجال به مناسبت فرارسیدن ایام شهادت امیر المومنین(ع) مروری بر برخی از نمونه های برجسته آثار نویسندگان مسیحی در وصف مولای متقیان (ع) خواهیم داشت.

1. جبران خلیل جبران (نویسنده معروف و هنرمند نام‏آور، صاحب کتاب‏هایی چون پیامبر، عروسان دشت و سرگشته) :
«علی بن ابی‏طالب به خاطر عظمتش شهید شد. عرب‏ها حقیقت مقام و عظمت او را درک نکردند تا آنکه همسایگان فارس آنها به فرق میان سنگریزه و گوهر پی بردند. علی پیش از آنکه رسالت خود را به انجام رساند از دنیا رفت ، همچون همه پیام‏آوران خداوند که در زمان و مکانی غیر از زمان و مکان خود و در میان مردمی که سزاوارشان نیستند فرود آمدند».

2. میخائیل نعیمه (ادیب مشهور و همکار و همراه جبران خلیل جبران در آمریکا)
«من عقیده دارم که علی بن ابی‏طالب بزرگترین شخصیت عربی پس از پیامبر اسلام است. هیچیک از شخصیت‏های عرب چون علی صفای بصیرت و بهره از حقیقت نداشتند، و چه در ایمان و چه در ادب و چه در علم و چه در عمل همپای او نبودند. من به یاد دارم که همیشه جُبران از امام علی تجلیل می‏کرد و او را در مرتبه پیامبر می‏دانست. علی از بزرگان اندیشه و روح و سخن در همه زمان‏ها و مکان‏هاست».

3. فؤاد جرداق (نویسنده و ادیب بزرگ و برادربزرگتر جورج جُرداق که او را با نهج البلاغه آشنا کرد) :

«هرگاه گرفتار درد و مصیبتی می‏شوم و روزگار به ستوهم می آورد به سوی علی می روم و شکوه و شکایت‏هایم را با او نجوا می‏کنم. ندای خود را بر نشانه های حق بر می‏آورم و علی نشانه برجسته حق است. اوست که در برابر ظالم چون رعد می‏خروشد و به مظلوم پناه می‏دهد»."

4. جورج جُرداق (شاعر، نویسنده و صاحب کتاب مشهور امام علی، صدای عدالت انسانی) :


«در میان بزرگان تاریخ بسیار اندک هستند کسانی که چون علی در عقل تو "بذر ایمان به کرامت انسان" را بکارند و در جان تو "ریشه حق مقدس حیات" را بدوانند و با حکمت هایی چنین جانت را سرشار کنند که: "هر که دو روزش یکسان بود زیانکار است" و "کودکانتان را به اخلاق خود مجبور نکنید چرا که آنان فرزند روزگار خویشند" و ... . بسیار اندکند کسانی که همه این حقایق را در عمل پیاده کنند و برایش نظام و قانون بسازند».

۵. بولس سلامه (حقوقدان، شاعر، نویسنده صاحب‏نام و صاحب ملحمة الغدیر و مقتل امام حسین) :


«حق چنان در من مسیحی رعشه افکنده که از شدت عشق او علوی به شمار می‏آیم. اگرچه علی پیامبر نبود ، اما اخلاق نبوت داشت. ای آسمان شاهد باش و ای زمین اقرار کن که من علی را دوست دارم. مگویید که تنها شیعیان هستند که هواداران علی هستند؛ زیرا در درون هر انسان با انصافی یک روح شیعی وجود دارد».

6. سلیمان کتّانی ( نویسنده دلداده ای که 9 جلد کتاب ارزشمند در باره معصومین علیهم السلام از پیامبر اکرم و حضرت فاطمه زهرا تا امام موسی کاظم تألیف کرد، اما مرگ اجازه نداد کارش را کامل کند) :

«دوست دارم با مناجات به سوی محراب علی بن ابی‏طالب قدم بگذارم. ای سرور من ، آیا این درست است که به جای گرد آمدن پیرامون تو، درباره تو به اختلاف افتادند؟ چهارده ستون از ستون‏های قرون با ساعت‏ها و روزها و سالهایشان آب شدند و رفتند، چنانکه سنگ نمک در موج اقیانوس ذوب می‏شود؛ اما حرف ها و کلماتی که از لبان مقدس تو تراوید همچنان هست و کاستی نمی‏پذیرد»

7. سعید عقل (شاعر، ادیب برجسته معاصر عرب و مشهورترین شاعر معاصر لبنانی) :

«سخن گفتن از خدای سخن دشوار است. هراسناکم ! لیکن من شمشیرم که در کارزار فرو نمی‏ماند. علی را از وقتی دوست دارم که خود را دوست داشته‏ام. او که با دو زبان سخن می‏گوید ، گفتار جوشان و دلنشین و تیغ تیز و بُرنده . چگونه تیغ ابن ملجم توانست این یار شمشیر را از پای درآورد؟ ای عشق ! گریه کن و مرا به گریه آور . مردمان را تصور می‏کنم که روز غدیر از آسمان بانگ "بلّغ" بر ایشان فرود می آید و پیامبر می‏گوید: "هرکس من مولای او هستم ، علی مولای او خواهد بود". و پس از آنان امامت‏ها پی در پی آمده اند تا محل نزول خدا باشند و امروز در هر کوی و برزن خانه‏ای و مقامی و زیارتگاهی به نام آنان است ، کسانی که نمی‏توان نامشان را از کتاب واقع زدود . و هر کس که دیگر اهل بیت را دوست نداشته باشد نمی تواند قدرت شمشیر علی و قوّت زبان کوثرگون و با شکوهش را نادیده بگیرد، کلام و کلماتی که چون در کتاب ها ذکر شود کتاب ها به خود می‏لرزند».


8. جورج شکّور (شاعر، استاد برجسته ادبیات و وصیّ ادبی سعید عقل، صاحب دو کتاب ملحمة الإمام علی و ملحمة الإمام الحسین) :

«در آخرین حج پیامبر ، خلایق از هرسو گرد پیامبر را در "غدیر خم" گرفتند و آنگاه جبرئیل آن پیام حساس و سرنوشت‏ساز را بدو رساند: این وحی خداست ، آن را به مردم برسان ! پیامبر در آن روز پیامی را بر زبان جاری ساخت که روزگاران پس از او آن را تکرار کرد : خدا مولای من است و من مولای شمایم و علی همچون جان من است و من در کنار حوض به او خواهم رسید و آنجا از شما خواهم پرسید که آیا امر امیر مرا با آیات قرآن پاس داشته اید یا نه؟»

9. نصری سلهب (اندیشمند و صاحب آثار متعدد از جمله کتب سه‏گانه‏ی فی خطی المسیح، فی خطی محمد و فی خطی علی)
:«علی از آن انسان‏هایی است که تقدیرشان بوده بمیرند تا به مرگشان ملت‏ها و امت‏هایی زنده شوند. دشمنان علی از کسانی هستند که زندگی را بر مردن ترجیح دادند و به زنده بودنشان هر عزّت و بزرگواری را به خاک سپردند. یاد او بیش از آن که یاد قهرمان شهیدی جاودان نزد خداوند باشد، یادآور حیله‏گرانی است که با نیرنگ خویش در آتش جهنم جاودانه شدند. و هنگامی که این امت به یاد علی گریه می‏کند در واقع بر خویش می‏گرید زیرا به خاطر می‏آورد که از سوی فرزندان خودش تیرها بر علی و اهل‏بیتش پرتاب شده و شمشیر ها برآمده و به یاد می آورد کسانی که خود را امیران مؤمنان و جانشینان پیامبر و وارثان رسول خدا می دانستند آن خون پاک را حلال کردند و برپیر و جوان و زن و مرد اهل‏بیت نارو زدند».

10. خلیل فرحات ( شاعر و نویسنده و صاحب آثار متعددی چون دراسات جدیدة فی الأدب و الفارس و الأبراج) :
«من محبت علی را به دل گرفتم بلکه بالاتر ، صفات نیکویش را پرستیدم ! آری؛ عطرفروش، شیشه عطر خود را می‏پرستد. ای امیر و پیشوای همگان! در سختی‏ها و ناگواری‏هایشان به تو پناه آوردند تا از ایشان حمایت کنی اما وقتی پای ادای حق به میان آمد ناروایی کردند و آنکه وعده داده بود خلاف کرد و آنکه طمع می ورزید کناره گرفت ... و کسانی که در "سقیفه" گرد آمدند گمان بردند که آن شیر مرد خواهد غرید و سینه‏شان را خواهد درید اما برای پاسداشت حق اسلام و ادای وظیفه اخلاقی‏اش از حکومت کناره گرفت و بی‏آنکه حق خود را بگیرد خدا را برگزید و آنان بی خدا ماندند و به بدبختی افتادند».

11. ریمون قسّیس (شاعر، مترجم و استاد دانشگاه) :

«با ذوالفقارت ـ که اگر تو نبودی او نیز نبود ـ ای قهرمان میدان، چه رزم‏آورانی را از پای انداختی. کجاست "فرزند عبدوُدّ" که صدای ناله‏اش در خندق به آسمان رسید؟ آن شمشیر را جز تو چه کسی می توانست برگیرد؟ یا علی ، اگر دستان تو نبود هیچ تشنه‏ای به آب حقیقت سیراب نمی‏شد. این وحی الهی بود که شمشیر از نیام برکشی و باطل را از صفحه روزگار محو سازی. ای پرورده احمد! دو چیز را از هم جدا کردی : حقی آشکار برای اهل آن و باطلی واضح که دیگر پنهان نیست».

12. جوزف هاشم (وزیر سابق، اقتصاددان و ادیب برجسته) :
«من که از دوران تحصیل تاکنون بیش از هزار بار قرآن را تلاوت کرده ام و از کودکی و نوجوانی شیفته امام علی بوده‏ام و نهج‏البلاغه را بارها بازخوانده‏ام ، هنوز پس از سال‏ها مطالعه و جستجوی مداوم نمی‏توانم ادعا کنم که تمام ابعاد این شخصیت عظیم را دریافته‏ام. نهج البلاغه اقیانوسی است که هر بار فکر می‏کنی به عمقش رسیده‏ای اما باز وقتی دوباره به سراغش می‏روی چیزهای تازه‏ای کشف می‏کنی. هر کس با شخصیت امام علی آشنا شود مجذوب او می‏گردد؛ و هر کس مجذوبش شد از او متأثر می‏شود ؛ و هر کس از او متأثر شد در پی‏اش می‏رود ؛ و هر کس نهج البلاغه را بخواند شیفته علی می‏شود ؛ و هر کس شیفته‏اش شد دوستش می‏دارد ؛ و هر کس دوستش داشت به او نزدیک می‏شود ؛ و هر کس به او نزدیک شد او را می‏یابد».

13. جورج زکی الحاج (شاعر، نویسنده و استاد دانشگاه) :

«علی چون رودخانه‏ای خروشان است که تشنگان را سیراب می کند و همچنان در جوشش است و نهج البلاغه اش راهنمای هدایت است که بدان جان‏ها به اوج می‏رسند و به نام خدا پیش می روند و ذوالفقارش شهابی است سوزنده که چون آبشار خروشانی بر دشمن فرو می‏ریزد. از روز صفین تا کنون کمان عدالت شکسته و حاکمان جائر درکارند و کسی با ظلم نمی‏ستیزد مگر آزادگانی چون اهل بیت پیامبر که زندگی خود را برای یاری حق وقف کرده‏اند».

14. ویکتور کِک (استاد دانشگاه، نویسنده و پژوهشگر) :

«هر چه روزگار می‏گذرد و کهنه می‏شود غبار کهنگی بر خاطرات غدیر نمی‏نشیند ای امام هدایت! شمشیر حق تو نقش جهالت را از میان برداشت... جبرئیل در کنار غدیر به پیامبر خدا گفت : تو فرستاده خدا هستی ، پیام خدا را ابلاغ کن ! جمعیت در آن سرزمین چنان گرد آمد که انتهایش دیده نمی شد و پیامبر ندا داد : "من بنده خدایم و علی نیز بنده خداست، او نور هدایت و جانشین پیامبر خداست، خدایا هرکه علی را دوست داشت دوست بدار و هر که با او دشمنی کرد دشمن بدان". سپس آن دو رفیق با علی دست دادند و جمعیت انبوه پیاپی به تبریک علی پیش آمدند.

1۵. رشاد سلامه (حقوقدان و سیاستمدار) :

«هیچ چیز از ارزش‏های انسانی و اجتماعی نیست مگر آنکه مورد اهتمام فکر و اندیشه امام علی و موضوع تعالیم او بوده است و بر این اساس بر آشکار کردن ارزش حق و عدالت و آزادی و وفاداری و راستی و دانش اصرار می ورزیده است . اینها ارزش‏های گرانبهایی هستند که همچنان مورد سؤال و نیاز جوامع بشری و راهنمای اصلاح‏گرانند و شاید بتوان در این زمینه به یکی از بزرگ‏ترین مشکلات بشر که همچنان ذهن و زبان اندیشمندان را به خود مشغول داشته اشاره کرد و آن عدالت اجتماعی و توزیع درآمدها و ثروت است و برخی از دیدگاه هایی که در این زمینه مطرح شده باعث به وجود آمدن نظام های حزبی و حکومتی و جریان‏های اعتقادی گردیده است. امام علی در این زمینه قاعده ای را مطرح می کند که اگر اجرا شود بسیاری از مشکلات نیازمندان و فقرا برطرف می شود و حقوق الهی آنان از درآمد زیاده خواران بدانان می رسد . امام علی می گوید : خداوند روزی فقیران را در دارایی ثروتمندان قرار داده و هیچ فقیری گرسنه نمی‏ماند مگر به آن چه شخصی بی‏نیاز از آن بهره‏مند شده است و خداوند روزی از آنان درباره‏اش خواهد پرسید».

نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 22:52  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

در گوش آن کس که در تسخیر شیطان است ؛ اما ؛ این سخن را زمزمه می کنم : همان به که شیطان ات را بزرگ کنی ! درین کار تو را نیز راهی به بزرگی هست ! فريدريش ويلهلم نيچه

يك رمانتيك هنرمندي است كه ناخشنودي والاي او نسبت به خودش او را آفرينشگر مي سازد ؛ كسي كه از خودش و جهانش به دور مي نگرد ؛ به واپس مي نگرد. فريدريش ويلهلم نيچه

باری ؛ بدترین چیز خرداندیشی ست. به راستی ؛ شرارت به که خرداندیشی! فريدريش ويلهلم نيچه

مبادا ؛ شما را چنين در نظر آيد كه در كارهاتان دون پايه و خواريد ؛ بلكه چنين سزد كه به محض رخدادنش وا گذاريد ! ... كه نكوهش وجدان خاموش گردانيدن اندرون بايسته نيست. فريدريش ويلهلم نيچه

دوست می دارم خوارشمارندگان بزرگ را ؛ زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ء دیگر. فريدريش ويلهلم نيچه

آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیز پوچ است ؛ همه چیز یکسان ؛ همه چیز رو به پایان ! . فريدريش ويلهلم نيچه

هیچ انگاری نشانگر یک مرحلهء انتقالی آسیب شناختی است آنچه آسیب شناختی است یک تعمیم سترگ است ؛ این استنباط است که ؛ به هیچ روی ؛ معنایی در کار نیست. خواه از این رو که نیروهای مولد هنوز به اندازهء کافی قوی نیستند ؛ یا این که انحطاط هنوز درنگ و تردید می ورزد و راه چارهء خویش را از آستین به در نیاورده است . پیش فرض این فرضیه این است که هیچ حقیقتی در کار نیست ؛ هیچ جوهر مطلق امور و اشیاء و هیچ (( چیز در خود )) ( شی فی نفسه ) در کار نیست. این نیز صرفا" هیچ انگاری است – حتی افراطی ترین هیچ انگاری . او ارزش اشیاء را دقیقا" به فقدان هر واقعیت مربوط به این ارزشها نسبت می دهد ؛ همچنین به این امر نسبت می دهد که اشیاء صرفا" نشانه ای از نیرومندی نزد ارزش آفرینان ؛ و یک ساده سازی به خاطر زندگی ؛ هستند. فريدريش ويلهلم نيچه

آن کس که آفرینندگی و نو آفرینی می خواهد. در نیک یا بد. ناگزیر نخست می باید با نیست و نابود کردن ارزشها آغاز کند. فريدريش ويلهلم نيچه

آن كه بر فراز بلندترين كوه رفته باشد ؛ خنده مي زند بر همهء نمايش هاي غمناك و جدي بودن هاي غمناك. فريدريش ويلهلم نيچه

آدم چیزی است که بر او چیره می باید شد. فريدريش ويلهلم نيچه

درست است كه ما عاشق زندگي هستيم ؛ اما نه از آن رو كه بدان خو كرده ايم ؛ بل از آن رو كه خو كردهء عشق ايم. عشق هيچگاه بي بهره از جنون نيست. اما جنون نيز هيچگاه بي بهره از خرد نيست. فريدريش ويلهلم نيچه

باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :
آدم بندی است بسته میان حیوان و ابر آدم ؛ بندی بر فراز مغاکی.
فرارفتنی ست پر خطر ؛ در – راه – بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در آدم خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی. فريدريش ويلهلم نيچه

آموزش اندیشه کردن : در مدارس ؛ اندک نشانی از آن نمی توان یافت ؛ حتی در دانشگاه ها ؛حتی در میان شناخته ترین فیلسوفان ؛ آری می بینم که منطق به عنوان یک نظریه ؛ کار و تکنیک ؛ دارد به سستی می گراید. فريدريش ويلهلم نيچه

در حقیقت در این بینش عملی مشروعیت دارد که سود کنشگر در آن نهفته باشد. فريدريش ويلهلم نيچه

آنگاه كه آدمي (( چرايي / غايت چيست )) زندگي خويش را مي شناسد ؛ آنگاه است كه او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر مي شود. آدمي مشتاق نيكبختي نيست ؛ تنها انگليسي چنين است. فريدريش ويلهلم نيچه

نیرومند، پیروزمند است. این هنجاریست جهان گستر. از حق و باطل به معنای عام سخن گفتن حرف مفت است. هیچ خشونت، ناموس ربایی، بهره کشی، یا ویرانگری در ذات ظالمانه نیست، چرا که زندگی در ذات خشونت بار و ناموس ربا و بهره کش و ویرانگر است و جز آن گمان پذیر نیست. فريدريش ويلهلم نيچه

نه می خواهم شریعت خداوندی باشد نه نیاز یا هنجار آدمیان ، مباد دستهایی که مرا راهنمای آسمانها و بهشتها باشد. فريدريش ويلهلم نيچه

دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد ؛ شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست. فريدريش ويلهلم نيچه

دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت ؛ زیرا که یک فضیلت چنبری ست استوار تر برای در آویختن سرنوشت. فريدريش ويلهلم نيچه

ای اختر بزرگ ؛ تو را چه نبکبختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی !
هان ! از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبین بسیار گرد کرده ؛ مرا به دستهایی نیاز است که به سویم دراز شوند.
هان ! این جام دیگر بار تهی شدن خواهد و ابرآدم دیگر بار آدم شدن. فريدريش ويلهلم نيچه

دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند. فردریش نیچه

 سياستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسيم مي‌كند: ابزار و دشمن. يعني فقط يك طبقه را مي‌شناسند و آن هم دشمن است. فردریش نیچه

 بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فردریش نیچه

 با دیگران بودن آلودگی می آورد. فردریش نیچه

 رفاقت هست ،ای کاش دوستی نیز باشد! فردریش نیچه

 باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. فردریش نیچه

 نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. فردریش نیچه

 حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است. فردریش نیچه

 آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست. فردریش نیچه

 آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند . فردریش نیچه

 فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. فردریش نیچه

 از شادکامی دیوانه گشتن به از ناکامی! فردریش نیچه

 همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فردریش نیچه

 با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. فردریش نیچه

 انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند. فردریش نیچه

 کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فردریش نیچه

 لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید. فردریش نیچه

 کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. فردریش نیچه

 دروغ باد مارا هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم !فردریش نیچه

 اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود. فردریش نیچه

 هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. فردریش نیچه

 یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است. فردریش نیچه

 کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فردریش نیچه

 دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است. فردریش نیچه

 آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست. فردریش نیچه

 مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر می باشد. فردریش نیچه

 پاکی نفس جدایی می آورد. فردریش نیچه

 انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فردریش نیچه

 نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فردریش نیچه

 کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. فردریش نیچه

 اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. فردریش نیچه آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. فردریش نیچه

 پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فردریش نیچه

 از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. فردریش نیچه

 هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم. فردریش نیچه

 فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. فردریش نیچه

 حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فردریش نیچه

 خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فردریش نیچه

 خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. فردریش نیچه

 نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه

 فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. فردریش نیچه

 کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه

 استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فردریش نیچه

 باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فردریش نیچه

 تو میتوانی ، زیرا میخواهی ! فردریش نیچه

 مرگ خود بهترین دلیل آسمانی انسان بودن است.فردریش نیچه

سیاستمدار آدم‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزار و  دشمن. یعنی فقط یک طبقه را می‌شناسند و آن هم دشمن است.  فریدریش ویلهلم نیچه


بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فریدریش ویلهلم نیچه

با دیگران بودن آلودگی می آورد. فریدریش ویلهلم نیچه

باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین  دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. فریدریش ویلهلم نیچه

نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی آدمی ضروری است و رد  کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. فریدریش ویلهلم نیچه

حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست  خنده دار است زیرا  همه چیز طبق خواست قدرت ما است.  فریدریش ویلهلم نیچه

آنچه برای یک نفر سزاوار است را نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست. فریدریش ویلهلم نیچه


آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند . فریدریش ویلهلم نیچه

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. فریدریش ویلهلم نیچه

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر  اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و  ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد.  فریدریش ویلهلم نیچه

آدم های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند. فریدریش ویلهلم نیچه


کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فریدریش ویلهلم نیچه

لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد  رسید. فریدریش ویلهلم نیچه

کسانی که مردم  آنها را اهل اخلاق می دانند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. فریدریش ویلهلم نیچه

اختلاف طبقاتی  از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود. فریدریش ویلهلم نیچه


هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. فریدریش ویلهلم نیچه

یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز  هم نیست. او فردی بی خویشتن است. فریدریش ویلهلم نیچه

کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فریدریش ویلهلم نیچه

دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است. فریدریش ویلهلم نیچه

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است. فریدریش ویلهلم نیچه

مرد خواهان حقیقت است اما زن  موجودی سحطی نگر است. فریدریش ویلهلم نیچه

پاکی نفس جدایی می آورد. فریدریش ویلهلم نیچه

آدم نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی  دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فریدریش ویلهلم نیچه

نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فریدریش ویلهلم نیچه
کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.  فریدریش ویلهلم نیچه

اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. فریدریش ویلهلم نیچه

پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فریدریش ویلهلم نیچه

از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.  فریدریش ویلهلم نیچه

هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم.  فریدریش ویلهلم نیچه

فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. فریدریش ویلهلم نیچه

حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فریدریش ویلهلم نیچه
خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فریدریش ویلهلم نیچه



خیر و نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. فریدریش ویلهلم نیچه

نمی توان همساز طبیعت بودن را یک اصل اخلاقی دانست. زیرا  طبیعت  بی رحم  است و  اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فریدریش ویلهلم نیچه

فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. فریدریش ویلهلم نیچه


کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فریدریش ویلهلم نیچه

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فریدریش ویلهلم نیچه

باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فریدریش ویلهلم نیچه
عشق فریبنده و ویرانگر است  نه نجات بخش. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. فریدریش ویلهلم نیچه

علم جهان را بیان نمی کند بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت. فریدریش ویلهلم نیچه

ذهن و  اندیشه  مسئول به اشتباه افتادن آدمی است. فریدریش ویلهلم نیچه

برای آدمی بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. فریدریش ویلهلم نیچه

فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان بیان کرد. فریدریش ویلهلم نیچه

آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم. فریدریش ویلهلم نیچه

زندگی بدون ، آهنگ  اشتباه است. فریدریش ویلهلم نیچه

کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه  اشتباه  رفته اند. فریدریش ویلهلم نیچه

چهار فضیلت آدم والا عبارت است از : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی  که گرایش به آنها سبب پاکی می شود.  فریدریش ویلهلم نیچه
باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. فریدریش ویلهلم نیچه

غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند. فریدریش ویلهلم نیچه
اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های فراوان است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. فریدریش ویلهلم نیچه

مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. فریدریش ویلهلم نیچه
کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و  هنجاری در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. فریدریش ویلهلم نیچه

قدرت خواهی آدمی و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است. فریدریش ویلهلم نیچه

اراده زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! فریدریش ویلهلم نیچه

می خواهم آدمیت را به تصمیم هایی وادارم که به سراسر آینده بستگی دارد. شاید چنین پیش آید که همه هزاره ها، والاترین عهد و پیمان های خود را بنام من ببندند. فریدریش ویلهلم نیچه

آدم برتر از ابرآدم بسیار دور  است . فریدریش ویلهلم نیچه

ابرآدم است که می آفریند . فریدریش ویلهلم نیچه

از ابرآدم است که آدم های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند . فریدریش ویلهلم نیچه

سرود ابرآدم ، سرود ارزش های نو آفریده است . فریدریش ویلهلم نیچه

درسی که از بازگشت جاودان می گیریم این است که چیز منفی باز نمی گردد. معنای  بازگشت جاودان این است که هستی، انتخاب است. تنها آن چیزی باز می گردد که تصدیق کند یا تصدیق شود . فریدریش ویلهلم نیچه

عرصه عمل برای ابر آدم بی کرانه است . فریدریش ویلهلم نیچه

فرزانگی نمی تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمی تواند منزوی بماند  . فریدریش ویلهلم نیچه

ارزش یابی هر چیز بستگی به توان خواهی آن دارد. فریدریش ویلهلم نیچه

در همه جا هر چه مورد انتقاد ابر آدم است همواره نوعی خواست ویرانگر و منفی وجود دارد. فریدریش ویلهلم نیچه

نخستین نبرد با کسانی است که با احسان شان  با ترحمِ حقارت انگیزشان، آدم را، آدم بیچاره یی را که خودش زیر بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا می اندازند و دومین دومین قلمرویی که منفی خواهی در آن حاکم است قلمرو آیین های اخلاقی و سیاست است. فریدریش ویلهلم نیچه

اگر علم و دانش ما این همه به بی طرف بودن خود می نازد، از آن روست که جز کنجکاوی ناسالمِ ناتوانان چیز دیگری ندارد . فریدریش ویلهلم نیچه

زندگی، زمین و هستی، درد و رنج و بلا نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

توان خواهی می تواند بر گذشت زمان پیروز شود . فریدریش ویلهلم نیچه

آزادی ابر آدم تنها در صورتی واقعی است که در زمان فراشد و در ساختن آینده یی بر پایه گذشته عملی شود. فریدریش ویلهلم نیچه

باید در محدوده ی امکانات زمینی بیافرینیم، و در آفرینش  به زمین وفادار بمانیم . فریدریش ویلهلم نیچه


در این جهان، آن کسی به نابودی می رود که نتواند به ‹‹مفسر››ی خود مختار بدل شود. آنگاه است که او دیگر نه در مقام شخص، بلکه در مقام عدد یا رقمی آماری خواهد زیست.  فریدریش ویلهلم نیچه

اصولا زمانی پوچی برای چیزی معنا پیدا میکند که بیایم برای آن ، هدفی تعریف کنیم .و اگر بدانیم هدفی در کار نیست، به پوچی هم نخواهیم رسید .  فریدریش ویلهلم نیچه

جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم . فریدریش ویلهلم نیچه

فلسفه معنوی ترین خواست قدرت است . فریدریش ویلهلم نیچه


کشش به سوی توانایی گوهره اصلی زندگی آدم می داند . فریدریش ویلهلم نیچه

فروپاشی و زوال هر فرهنگ یا  هر شخص هنگامی رخ می دهد که کشش به سوی نیرومندی رنگ بازد و چیز دیگری بر این کشش اولویت یابد ، ولو این جایگزین خرد ، دانش و هنر باشد. فریدریش ویلهلم نیچه

فرد مقتدر  کسی است که قادر به کسب تعهد است، زیرا حق  چنین کاری را به دست آورده  و یا کسب کرده است. فریدریش ویلهلم نیچه


زمان لا یتناهی است و هر چه وجود دارد، در یک گردش ادواری تکرار می شود و این عمل تا انتهای نا معلومی ادامه خواهد داشت.  فریدریش ویلهلم نیچه

برای گله ی آدمی تمام نشانه های ابرآدم چون نشانه های بیماری یا دیوانگی ظاهر می شوند. فریدریش ویلهلم نیچه

حقیقت چیزی نیست که باید یافته یا کشف  شود، بلکه چیزی است که باید آفریده شود و فرایندی را نامگذاری کند ؛ شناساندن حقیقت نوعی تعیین فعالانه است و نه آگاه شدن از چیزی که به خودی خود قطعی و تعیین شده است.که آن واژه دیگری است برای خواست قدرت . فریدریش ویلهلم نیچه

آنچه که باید بیشترین علاقه را در ما به وجود آورد این نیست که آیا تفسیر ما از جهان، حقیقی است یا دروغین ، بلکه این است که آیا این تفسیر، خواست قدرت را برای نیرومندی و کنترل جهان پرورش می دهد ، یا هرج و مرج و ناتوانی را.

سرنوشت من این است که پس از مرگ دوباره به دنیا بیایم . فریدریش ویلهلم نیچه

اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید وخود را بیابید.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید،  نزد شما  باز خواهم آمد. فریدریش ویلهلم نیچه

بدترین خوانندگان کتاب آنانی اند که چون «سربازان غارتگر» عمل می کنند، یعنی از هر جا که دستشان برسد تکه یی بر می دارند. فریدریش ویلهلم نیچه

اندیشه های ما، آری و نه گفتن های ما، و اگر و اما گفتن های ما، همه با همان ضرورتی از درون ما رشد می کنند که میوه از دل درخت- به هم مر بوط و با هم خویشاوندند، و همه از یک اراده، یک وضع جسمانی، یک خاک، و یک خورشید نشان دارند .  فریدریش ویلهلم نیچه

تقریبا هر چیزی که وجود دارد در معرض تاویل است؛ زندگی خود چیزی نیست جز ستیزه و جدال ارزش ها و مبارزه برای تاویل اندیشه ها و آرمان ها. فریدریش ویلهلم نیچه

ایرانیان راستگوترین و راست تیرانداز ترین قوم تاریخ اند.  فریدریش ویلهلم نیچه

زمان ما پیش رس بدنیا آمدگان هنوز فرا نرسیده است، فقط پس  فردا از آن من است . فریدریش ویلهلم نیچه
زمین روزی از آن ابرآدم می شود . فریدریش ویلهلم نیچه

در جایی که دیگر تنها چیز درخشان زر دکانداران است دکانداران سروری کنند! امروز دیگر روزگار شهریاران نیست! آنچه امروز خود را ملت می نامد شایسته هیچ شهریاری نیست. بنگرید که این ملت ها خود اکنون چگونه چون دکانداران رفتار می کنند: آنان از کمترین بهره در هیچ زباله ای نمی گذرند! در کمین یکدیگرند و یکدیگر را می پایند و نام آن را ‹‹حس همجواری›› می گذارند .  فریدریش ویلهلم نیچه

جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود . فریدریش ویلهلم نیچه

برخلاف ‹‹اندیشه های مدرن›› درباره ی زن و مرد، آموزش واقعی در مورد رابطه ی جنس ها را باید در فرهنگ های شرقی یافت. فریدریش ویلهلم نیچه

سنجیدگی و  هنر زن در دلربایی، شوخ وشنگی، و  سبکسری است؟ چرا آنان باید به دنبال کشف حقیقت زن باشند ، در حالیکه هنر بزرگ او دروغگویی و مهم ترین مساله مورد علاقه اش سرو وضع و زیبایی است؟.  فریدریش ویلهلم نیچه

مرد و زن هر دو خود را در مورد یکدیگر فریب می دهند، زیرا آنچه برای آنان گرامی و قابل احترام است، تنها آرمان های خودشان است. فریدریش ویلهلم نیچه

زن بازیچه ای باد پاک و ظریف، همچون گوهری، رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! وامیدتان این باد: بادا که ابر آدم را بزایم!.  فریدریش ویلهلم نیچه

از آنچه باعظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش وآلایش . فریدریش ویلهلم نیچه

آنچه ناگزیر و حتمی الوقوع است مرا خشمناک نمی کند. عشق به سرنوشت در اعماق دل من نهفته است. فریدریش ویلهلم نیچه

برادران آیا من سنگدل ام ؟ باری من می گویم : هرچه را که افتادنی ست می باید بیشتر زور داد!
هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد ! چه کس می خواهد آن را نگاه دارد ؟ باری من - می خواهم آن را بیشتر زور دهم !
می شناسید شهوتی را که سنگ را به ژرفناهای تند شیب فرو می غلتاند ؟
بنگرید این آدم های امروزین را که چه گونه به ژرفناهای من فرو می غلتاند ؟
برادران من پیش درامد بازیگرانی بهترام یک سر مشق از سرمشق من پیروی کنید !
و به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید! .  فریدریش ویلهلم نیچه

این تاج مرد خندان این تاج گل سرخ را من خود بر سر نهادم . من خود خندهء خویش را مقدس خواندم. بهر چنین کاری هیچ کس دیگر را امروز چندان که باید نیرومند نیافته ام.  فریدریش ویلهلم نیچه
شیطان روزی با من چنین گفت : خدا را نیز دوزخی هست : دوزخ او عشق به آدم است. و چندی پیش شنیدم که گفت : خدا مرده است . رحم خدا به آدم او را کشت. فریدریش ویلهلم نیچه
آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی. فریدریش ویلهلم نیچه



فریب بهار را نخور. تابستانی و پاییز و زمستانی هم هست. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی حق انتخاب ندارد چون محکوم و مجبور به سرنوشت است. فریدریش ویلهلم نیچه

یک عمر صرف کسب اعتقاد کردم و در پایان به بی اعتقادی رسیدم. فریدریش ویلهلم نیچه

آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است. فریدریش ویلهلم نیچه

آدم امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصهء اخلاق بتان گستره سیاست بتان عرصه فلسفه.خدایانی کاملا" باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند.از این روی از راه راست بیراه گشته و همراه بر این باور پا می فشرده  و از آن چنان جانبداری کرده تا اینکه به فرجامش رسیده موقفی که از همان آغاز به نیستی و فنا چشم داشت. فریدریش ویلهلم نیچه

حتی از میان پر دلترین کسانمان چه اندک اند آنان که دانایی خویش را تاب توانند آورد. فریدریش ویلهلم نیچه

آسودگی مادر هر روانشناسی است. آنگاه آیا هر روانشناسی تباهی است؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه

خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه

در دنیا زندگیهای پر تلخی و مرارتی هم هستند که مرگ برای صاحبانشان سعادت است. فریدریش ویلهلم نیچه
زیبایی غیر از اینکه نعمت خداست. دام شیطان نیز هست. فریدریش ویلهلم نیچه

زمستان بدون بهار دل عاشق شکست خورده است. فریدریش ویلهلم نیچه

باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند. فریدریش ویلهلم نیچه

تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی. فریدریش ویلهلم نیچه

هزار تلاش آدم به اندازه یک تقدیر کارساز نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

هیچ نظم و ساختاری در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاری که ما به آنها می‌بخشیم. فریدریش ویلهلم نیچه
اگر به عمق اعتقادات نفوذ کنیم، درخواهیم یافت که تمام ارزش ها بی پایه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستی هر چیز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقیقی وجود ندارد. والاترین ارزش‌ها خودشان را نابود می‌کنند و هدفی در کار نیست، چرا که هیچ وقت پاسخی نمی یابند.  فریدریش ویلهلم نیچه



آدم بندی ست بسته میان حیوان و ابر آدم.
بندی بر فراز مغاکی.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت. فریدریش ویلهلم نیچه

زمانی می رسد که "زرتشت" (شخصیت نمادین فلسفه ی او) تصمیم به ترک دوستان و مریدان خود می گیرد. او هنگام خداحافظی سخن شگرف و پر مغزی به آنان می گوید:
می گویید به زرتشت ایمان دارید؟ اما زرتشت کیست!
مومنان من اید : اما مومنان کیستند!
شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید. مومنان همه چنین اند.
از این رو ایمان چنین کم بهاست.
اکنون شما را می فرمایم که مرا گم کنید و خود را بجویید و تنها آنگاه که همگان مرا انکار کردید , نزد شما باز خواهم آمد.  فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت. زیرا که یک فضیلت چنبری است استوارتر برای در آویختن سرنوشت. فریدریش ویلهلم نیچه

غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت. فریدریش ویلهلم نیچه

به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !.  فریدریش ویلهلم نیچه

فرزانه ترینان همه برای آسایش خاطر من چنین گفته اند. دریغا , کاش امروز نیز چنین می بود ! زیرا شر بهترین نیروی آدم است . فریدریش ویلهلم نیچه

رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِآدمیت جدید است.  فریدریش ویلهلم نیچه

هر چه ریشه های طبیعت باطنی و شناخت درست تاریخ و گذشته یک مرد عمیقتر باشد بیشتر خواهد توانست گذشته را به خود جذب کند و بزرگترین و قدرتمندترین طبیعت ها را توسط عدم وجود محدودیتها در آن معنای تاریخی اش که موجب زیان زدن  به کار سازنده است خواهد شناخت و گذشته را اگر چه بیگانه باشد در خود جای  داده و هضم خواهد کرد.  فریدریش ویلهلم نیچه

آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند .  فریدریش ویلهلم نیچه

آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست
او عشق را می شناسد و بس . فریدریش ویلهلم نیچه

پرندگان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند . فریدریش ویلهلم نیچه
آنکس که نمی تواند فرمان دهد بایستی فرمان ببرد . فریدریش ویلهلم نیچه

مردم دنیا دو دسته اند یکی زیر دستان و دیگر بزرگان اصالت ، و شرف متعلق به بزرگان است و آنها غایت وجودند و زیر دستان وسیله اجرای هدفهای ایشان هستند ترقی دنیا و بسط زندگی آدم بوسیله بزرگان و سرداران صورت می پذیرد که معدودند . فریدریش ویلهلم نیچه

شاید من بهتر می دانم که چرا آدمی تنها حیوانی است که می خندد.تنها  آدم است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند.  فریدریش ویلهلم نیچه
دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد شرمسار شود و پرسد : نکند قمار بازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست. فریدریش ویلهلم نیچه

نیکی و راستی و زیبایی امور حقیقی و مطلق نیستند ،  آنچه حقیقت دارد آن است که همه کس خواهان توانایی است و می خواهد زندگی خود را بالا ببرد ، غایت وجود " پیدایش مرد برتر است  " و ترتیب زندگانی و اصول اخلاقی باید چنان باشد که مرد برتر ظهور کند . فریدریش ویلهلم نیچه

آدم باید بهتر و شریرتر شود  : من چنین می آموزانم ! شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرآدم نیاز است. فریدریش ویلهلم نیچه

افزونی دانش گذشته، افزونی تاریخ آدم را پژمرده خواهد ساخت و بزدل. در حالیکه آدم  باید قادر باشد گذ شته را در خد مت حال دربیاورد. البته اگر بتوانیم خوب یاد بگیریم که تاریخ را وسیله ای برای زندگانی قرار دهیم . فریدریش ویلهلم نیچه

باور چیست ؟ از کجا سرچشمه می گیرد ؟ هر باور چیزی را حقیقی انگاشتن است. فریدریش ویلهلم نیچه

افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء چیزی را حقیقی انگاشتن ها لزوما" به  اشتباه  می روند ؛ به این علت ساده که هیچ دنیای واقعی در کار نیست . چنین است یک ظاهر دورنمایی که از درون ما سرچشمه گرفته است .  فریدریش ویلهلم نیچه

هیچ انگاری به عنوان انکار یک دنیای راستین ؛ انکار هستی ؛ ممکن است یک شیوهء خدایی اندیشیدن باشد. فریدریش ویلهلم نیچه

پیوسته به دنیای تنگ تر ؛ مختصر شده و ساده نیاز داریم . فریدریش ویلهلم نیچه

آن کس که نداند ؛ خواست خویش را در چیزها چگونه بگمارد ؛ دست کم معنایی بر آن خواهد افزود ... و از آن ؛ این پندار زاده می شود که گاهی در آن خواست بنیاد باوری بوده است. فریدریش ویلهلم نیچه
آدم باید والاترین آرمانهایش را دنبال کرده و هرلحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت.  فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم آن را که خدای خویش را گوشمال می دهد. زیرا عاشق خدای خویشتن است. پس باید با غضب خدایش فنا شود... فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم آن را که روان اش در زخم پذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نابود تواند کرد. پس شادمانه پای بر پل می گذارد. فریدریش ویلهلم نیچه

هان ؛ من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر ! و اما این آذرخش را نام ابر آدم است. فریدریش ویلهلم نیچه

براستی ؛ ای کاش جنون شان را حقیقت نام بود یا وفاداری یا عدالت . اما دریغ که فضیلت شان در خدمت دراز زیستن است و آسودگی نکبت بار. فریدریش ویلهلم نیچه

آدمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا. ارسطو می گوید: انگارهء سومی نیز هست بودن یکجای هر دوی آنان ... آن هم فیلسوف وار ..حقایق همه ساده اند. این نه مگر دروغی است دو چندان که آن را بر ساخته اند؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه

شاید این شایسته ء آن واعظ مردم کوچک بود که بار گناه آدم را بکشد و از آن رنج ببرد.
اما من از گناه بزرگ همچون آرام بخش بزرگ خویش شادمان ام.
باری , چنین سخنان را بهر گوش های دراز نمی گویند و هر کلامی نیز نه از آن هر دهانی ست.
این سخنان چیزهایی ظریف و کمیاب اند : سم گوسپندان بدان ها مرساد ! .  فریدریش ویلهلم نیچه

ارزشها و تغییرات آنها به افزایش قدرت آنانی که ارزشها را مقرر می دارند ؛ مربوط می شوند. میزان ناباوری ؛ ( میزان ) (( آزادی اندیشهء )) مجاز بیانی از افزایش قدرت است. هیچ انگاری آرمانی است متعلق به بالاترین درجه ء قدرتمندی روح ؛ و سرشارترین زندگی – گاهی ویرانگر و گاهی ریشخند آمیز. فریدریش ویلهلم نیچه

دلاور آن کسی ست که ترس را می شناسد , اما بر ترس چیره می شود . فریدریش ویلهلم نیچه

هیچ انگاری به چه معناست ؟ ( به آن معناست ) که والاترین ارزشها از ارزش خویش می کاهند. هدفی در کار نیست. (( چرا؟ )) پاسخی نمی یابد.  فریدریش ویلهلم نیچه

علم مجموعه ای از حقایق یا روشی برای کشف حقایق نیست,بلکه مجموعه ای است از قراردادهای مفید که مثل افسانه های مخلوق ذهن آدم است و هیچ پایه ای در واقعیت ندارد. علم مانند دین, اخلاق و هنر تجلی ای از خواست قدرت است, و خواست قدرت خود به نوبه چیزی نیست جز نیاز آدم به تحمیل کردن نظم به واقعیتی که در جوهرش آشوب و بی نظمی محض است. علم نیز مانند دین, اخلاق و هنر, کوششی است برای شکل دادن به جهان و تبدیل کردن آن به چیزی درک پذیر برای ذهن آدم. فریدریش ویلهلم نیچه

جهان پیرامون ما خالی از غایت و معناست, در نتیجه نسبت به تمامی باورها و هدف های ما بی اعتناست. اما این امر نباید به نه نگفتن به آن چه هست یا خواست نیستی بیانجامد. به عکس, پوچی جهان باید انگیزة آری گفتن به جهان باشد_آن چنان که هست. فریدریش ویلهلم نیچه

از آن جا که جهان حقیقی وجود ندارد, به ضرورت هر باور و هر فرضی بر درستی نادرست است.  فریدریش ویلهلم نیچه

من آدم نیستم، من دینامیت ام. فریدریش ویلهلم نیچه

علم بیانگر حقیقت نیست, زیرا حقیقتی موجود نیست که بیان شدنی باشد.
هدف علم نه یافتن حقیقت به خاطر حقیقت, بلکه چیرگی بر طبیعت است. فریدریش ویلهلم نیچه

اگر ما (( بی دل و جان )) هستیم ؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنیات )) روبروییم . با خشمی ریشخند آمیز در آنچه (( آرمانها )) می نامیمشان ؛ در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را که (( آرمانگرایی )) نام دارد ؛ مهار نماییم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه ؛ نیرومند تر از خشم فرد بی دل و جان است.
82- تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند. فریدریش ویلهلم نیچه

کرمکی که زیر گامهامان پایمال می شود ؛ به خود می پیچد. این عین فرزانگی است ؛ اما او دیگر بار توانی باز می جوید که خویشتن را دوباره پامال ببیند ؛ در زبان اخلاقیون به این کار (( فروتنی )) گویند. فریدریش ویلهلم نیچه

سرانجام باور باید داشت که مسئله ی ارزش"حقیقت" تاکنون طرح نشده است و این ماییم که نخستین بار آن را دیده ایم و چشم بدان دوخته ایم و در این راه جسارت ورزیده ایم. زیرا چنین کاری جسارت می طلبد ، چنان جسارتی که از آن بالاتر جسارتی نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

درازگوش چگونه تراژدی ( حزن انگیز ) تواند بود ؟ ... آنکه زیر باری سنگین نابود شود ؛ باری که نه تواند برد ( تاب نتوان آورد ) و نه به زمین تواند افکند ؟ ... فیلسوف را نیز روزگار اینچنین است. فریدریش ویلهلم نیچه

بوزینه در برابر آدم چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایهء شرم دردناک.
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.
براستی آدم رودی است آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.
آن ساعت که می گویید : چه سود از دادگری ام که خویش را همچون شعله و ذغال نمی بینم . حال آنکه دادگر همچون شعله است و ذغال.
چه سود از رحم ام ؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن آن دستان آدمی را میخکوب کرده اند؟
اما رحم من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا ... فریدریش ویلهلم نیچه

جهان فقط همین جهان ظاهر است و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

سه ساده لوحی بزرگ :
شناخت همچون وسیله ای برای خوشبختی ؛
همچون وسیله ای برای فضیلت ؛
همچون وسیله ای برای (( نفی زندگی )) تا آن حد که وسیله ای برای نومیدی و دلشکستگی است. فریدریش ویلهلم نیچه

آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای .
تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی.
عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! فریدریش ویلهلم نیچه
اینها ضعفا هستند که اراده به سوی قدرت خودشان را به این صورت مخفی می کنند که عالم دیگری بسازند در واقع عالم افلاطونی همین است .
ما را چه نسبت است با غنچه ای که از نشستن ژاله ای بر تن اش بر خویش می لرزد ؟ فریدریش ویلهلم نیچه
وای بر آن عاشقانی که از رحم شان پایگاهی برتر ندارند!  فریدریش ویلهلم نیچه

چه ؟ آیا می کوشی که ده بار یا صد بار دو چندان شوی ؟ نکند بهر خود مریدان بسیار می جویی ؟ - پس می باید ظرفهای تهی ( هیچ ) را بجویی. فریدریش ویلهلم نیچه

حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش . فریدریش ویلهلم نیچه

جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد. فریدریش ویلهلم نیچه

درست است که ما عاشق زندگی هستیم ؛ اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم ؛ بل از آن رو که خو کردهء عشق ایم. عشق هیچگاه بی بهره از جنون نیست. اما جنون نیز هیچگاه بی بهره از خرد نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :
آدم بندی است بسته میان حیوان و ابر آدم ؛ بندی بر فراز مغاکی.
فرارفتنی ست پر خطر ؛ در – راه – بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در آدم خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی. فریدریش ویلهلم نیچه

آموزش اندیشه کردن : در مدارس ؛ اندک نشانی از آن نمی توان یافت ؛ حتی در دانشگاه ها ؛حتی در میان شناخته ترین فیلسوفان ؛ آری می بینم که منطق به عنوان یک نظریه ؛ کار و تکنیک ؛ دارد به سستی می گراید. فریدریش ویلهلم نیچه

در حقیقت در این بینش عملی مشروعیت دارد که سود کنشگر در آن نهفته باشد. فریدریش ویلهلم نیچه

آنگاه که آدمی (( چرایی / غایت چیست )) زندگی خویش را می شناسد ؛ آنگاه است که او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر می شود. آدمی مشتاق نیکبختی نیست ؛ تنها انگلیسی چنین است. فریدریش ویلهلم نیچه

نیرومند، پیروزمند است. این هنجاریست جهان گستر. از حق و باطل به معنای عام سخن گفتن حرف مفت است. هیچ خشونت، ناموس ربایی، بهره کشی، یا ویرانگری در ذات ظالمانه نیست، چرا که زندگی در ذات خشونت بار و ناموس ربا و بهره کش و ویرانگر است و جز آن گمان پذیر نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

نه می خواهم شریعت خداوندی باشد نه نیاز یا هنجار آدمیان ، مباد دستهایی که مرا راهنمای آسمانها و بهشتها باشد. فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد ؛ شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست. فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت ؛ زیرا که یک فضیلت چنبری ست استوار تر برای در آویختن سرنوشت. فریدریش ویلهلم نیچه

ای اختر بزرگ ؛ تو را چه نبکبختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی !
هان ! از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبین بسیار گرد کرده ؛ مرا به دستهایی نیاز است که به سویم دراز شوند.
هان ! این جام دیگر بار تهی شدن خواهد و ابرآدم دیگر بار آدم شدن. فریدریش ویلهلم نیچه

در گوش آن کس که در تسخیر شیطان است ؛ اما ؛ این سخن را زمزمه می کنم : همان به که شیطان ات را بزرگ کنی ! درین کار تو را نیز راهی به بزرگی هست !  فریدریش ویلهلم نیچه

یک رمانتیک هنرمندی است که ناخشنودی والای او نسبت به خودش او را آفرینشگر می سازد ؛ کسی که از خودش و جهانش به دور می نگرد ؛ به واپس می نگرد. فریدریش ویلهلم نیچه

باری ؛ بدترین چیز خرداندیشی ست. به راستی ؛ شرارت به که خرداندیشی! فریدریش ویلهلم نیچه

مبادا ؛ شما را چنین در نظر آید که در کارهاتان دون پایه و خوارید ؛ بلکه چنین سزد که به محض رخدادنش وا گذارید ! ... که نکوهش وجدان خاموش گردانیدن اندرون بایسته نیست. فریدریش ویلهلم نیچه

دوست می دارم خوارشمارندگان بزرگ را ؛ زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ء دیگر. فریدریش ویلهلم نیچه
آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیز پوچ است ؛ همه چیز یکسان ؛ همه چیز رو به پایان ! . فریدریش ویلهلم نیچه
هیچ انگاری نشانگر یک مرحلهء انتقالی آسیب شناختی است آنچه آسیب شناختی است یک تعمیم سترگ است ؛ این استنباط است که ؛ به هیچ روی ؛ معنایی در کار نیست. خواه از این رو که نیروهای مولد هنوز به اندازهء کافی قوی نیستند ؛ یا این که انحطاط هنوز درنگ و تردید می ورزد و راه چارهء خویش را از آستین به در نیاورده است . پیش فرض این فرضیه این است که هیچ حقیقتی در کار نیست ؛ هیچ جوهر مطلق امور و اشیاء و هیچ (( چیز در خود )) ( شی فی نفسه ) در کار نیست. این نیز صرفا" هیچ انگاری است – حتی افراطی ترین هیچ انگاری . او ارزش اشیاء را دقیقا" به فقدان هر واقعیت مربوط به این ارزشها نسبت می دهد ؛ همچنین به این امر نسبت می دهد که اشیاء صرفا" نشانه ای از نیرومندی نزد ارزش آفرینان ؛ و یک ساده سازی به خاطر زندگی ؛ هستند. فریدریش ویلهلم نیچه آن کس که آفرینندگی و نو آفرینی می خواهد. در نیک یا بد. ناگزیر نخست می باید با نیست و نابود کردن ارزشها آغاز کند. فریدریش ویلهلم نیچه
آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد ؛ خنده می زند بر همهء نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک. فریدریش ویلهلم نیچه
آدم چیزی است که بر او چیره می باید شد. فریدریش ویلهلم نیچه
از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟  فریدریش ویلهلم نیچه
در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! . فریدریش ویلهلم نیچه

نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 17:17  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

یک ملا و یک درويش

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و ازرودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود اداIranian_Girls Groupمه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم
کپی از: الهام رشاد
نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 23:11  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
نیچه درغروب بت ها

اندیشه های نیچه در کتاب گزین گویه هایش را چنین می توان بر شمرد. او مهمترین سئوال بشر را "چرا؟"ی زندگی می داند و می گوید که بشر در صورت پاسخ دادن به این سئوال به فکر جواب دادن به "چگونه؟" ها می تواند باشد. او حقیقت را همانند زن دارای پوشش می داند که خود را پنهان می کند.
نیچه معتقد است همرایی فرزانگان حقیقت را تعریف نمی کند چون ممکن است خود آنان رو به تباهی بروند. او همچنین از دورینگ فیلسوف آلمانی که کتابی درباره ارزش های زندگی نوشته انتقاد می کند و می گوید که نمی توان زندگی را ارزش یابی کرد. نیچه سقراط را از مردم پست می داند که بد سیرت بود و مردم را نیز مثل خود به تبهکاری و آشوب غرایزشان کشاند. نیچه معادله سقراطی عقل = فضیلت = سعادت را باطل می داند. او از جدلگری سقراط  انتقاد می کند و سقراط را دلقکی می داند که با دلقک بازی خود می خواهد مردم او را جدی بگیرند. سقراط با این کار از مردم نادان انتقام می گیرد و آنها را با جدل بازی خود می فریبد. به این دلیل او مورد نفرت آنان واقع می شود. چون آنها با جدل بازی سقراط به زورگویی نسبت به هم می پردازند و نیز چون با به جان هم افتادن غریزه هایشان زشتی سقراط به کار می آید تا درمانی برایش باشد این دو عامل باعث فریفتن آنها می شود. سقراط عقل را نجات بخش معرفی می کند عقلی که خود عامل بدبختی ست. نیچه انتقاد می کند که مردم مسیحیت را بد فهمیده اند و سقراط را هم
.
نیچه می گوید که جهان حقیقی دروغ است و فیلسوفان آن را مومیایی شده تحویل مردم داده اند. آنها سعی کرده اند دنیای حواس را دنیای خطاها و اشتباهات معرفی کنند و به عقل بچسبند. نیچه از فلیسوفان الئات انتقاد می کند که حواس را برای شناخت باطل دانسته اند. او می گوید که این حواس نیستند که به ما دروغ می گویند بلکه آنچه از گواهی آنها می سازیم یعنی عقلمان به ما دروغ می گوید. او حرف هراکلیتوس را تایید می کند که جهان بود را غیر واقعی می دانست و جهان نمود را جهان حقیقی معرفی می کرد.
یکی دیگر از اشتباهات فیلسوفان که نیچه یادآوری می کند این است که نخستین و آخرین را به جای یکدیگر می گیرند. فیلسوفان ریشه در چیزی داشتن را بد می دانند و علت نخستین را به همین دلیل جستجو می کنند اگر چه این نظر را نیچه قبول ندارد و به همین دلیل متافیزیک علت نخستین را بی مورد می داند. از نظر او مفاهیم جوهر علت شیئیت و وجود مفاهیمی هستند که بشر را به خطا می اندازد و اطمینان از یقین وجودی گریبان فیلسوفان را گرفته است. اطمینانی که باید آن را رها کرد.

نیچه چند گزاره پیشنهاد می کند:
چه بسا دلایلی که جهان را جهان نمود به ما معرفی می کنند دلایل واقعی هستند و واقعیت قابل اثبات دیگری وجود ندارد.
نشانه های شناسایی جهان نشانه های نیستی هستند و تضاد جهان حقیقی با جهان واقعی ساخته ذهن بشر است.
هر آنچه بشر درباره جهان دیگری غیر از این جهان (جهان نمود) جستجو می کند وهم و خیال است.
تقسیم بندی جهان به دو جهان حقیقی و نمود از کانت به ما رسیده و اشتباه است. چنین تقسیم بندی معنی ندارد.
نیچه خطاهای گریبان گیر بشر را یادآوری می کند:
جهان حقیقی برای فرزانگان دست یافتنی ست.
نمی توان به جهان حقیقی اکنون دست پیدا کرد. اما آن را به فرزانگان و زاهدان وعده داده اند.
جهان حقیقی را نه می توان به دست آورد نه می توان اثبات کرد.
چون نمی توان به جهان حقیقی دست پیدا کرد پس نمی توان آن را شناخت.
جهان حقیقی فقط یک ایده است که به درد نمی خورد و فایده ای ندارد و ایجاد وظیفه هم نمی کند پس باید آن را رها کرد و دور انداخت.
حالا که از شر جهان حقیقی راحت شدیم کدام جهان باقی می ماند؟ ما از جهان نمود هم خلاص شدیم!

نیچه از کلیسا انتقاد می کند و می گوید که کلیسا می خواهد هوس را در انسان نابود کند زیرا آن را زشت می داند. این یعنی دندان خراب را به جای ترمیم از ریشه بکنیم. نیچه پیشنهاد زیبا کردن هوس را می دهد. او کسانی را که قصد ریشه کن کردن هوس را دارند افرادی سست اراده می داند که به تباهی گرفتار شده اند. نابود کردن هوس از نظر نیچه توسط کسانی پیشنهاد شده که نتوانسته اند خودشان پارسا شوند.
نیچه خود را اخلاق ناباور و مسیحیت ستیز معرفی می کند و. می گوید که رفتارش با دشمن درونی چنان است که آن را روحانی می کند و به ارزش آن پی می برد. کلیسا مردم را به داشتن آرامش روح دعوت می کند ولی نیچه آن را یک بد فهمی می داند و می گوید که با آرامش روح در واقع حیوانیت بشر در ساحت اخلاق یا دین قرار می گیرد و شرارت ها و تنبلی های ناشی از غرور لباس اخلاق می پوشد. طبیعت گرایی اخلاقی یعنی اخلاقی سالم که زیر قاعده بایست و نبایست است اما اخلاق طبیعت ستیز همان اخلاقی ست که دین به بشر یاد داده است و این اخلاق در مقابل غریزه های حیاتی قرار می گیرد. نیچه مخالف اخلاق طبیعت ستیز است زیرا این اخلاق غرایز را محکوم می کند و به خواهش های زندگی جواب منفی می دهد. مسیحیت از نگاه نیچه طغیان علیه زندگی ست. در این نوع اخلاق خدا ضد زندگی معرفی می شود. نیچه دستورالعمل صادر کردن مسیحیت برای چنین و چنان بودن بشر را محکوم می کند و آن را باطل می داند و آن را نشانه تباهی زدگی می داند.
نیچه به بررسی چهار خطا پرداخته است. اولین خطایی که نیچه عنوان می کند خطای جا به جایی نتیجه و علت است. او مثال کسی را می زند که با رژیم غذایی سعی در لاغر کردن خود دارد و علت عمر دراز خود را مدیون این رژیم غذایی می داند. در حالی که چون سوخت و ساز بدن او کم است این رژبم غذایی برایش مناسب است و اگر فرد دیگری مثلا یک دانشمند با سوخت و ساز بدنی بالا به این رژیم غذایی بپردازد از بین خواهد رفت. نیچه رابطه فضیلت و سعادت را بررسی می کند و می گوید که زندگی دراز پاداش فضیلت نیست بلکه فضیلت زندگی دراز را به وجود می آورد. دومین خطای مورد نظر نیچه خطای رابطه نادرست علیت است. از نظر نیچه بشر به خطا ذهن انگیزه و اراده را علت اندیشه می داند و نیز من (سوژه) به نظر او نمی تواند برای اندیشه علت باشد. نیچه می گوید که اراده چیزی را تغییر نمی دهد و عوض نمی کند و نمی تواند بازگو کننده چیزی باشد. او انگیزه را نیز به عنوان علت کردار نفی می کند. نیچه جهان ذهنی و جهان اراده را وهم و آفریده بشر می داند. نیچه می گوید که بشر خودش واقعیت است اما به اشتباه خود را علت در نظر می گیرد و به جستجوی واقعیت می رود و این واقعیت را خدا می نامد. سومین خطایی که نیچه مطرح می کند خطای علت های حاصل از وهم و خیال بشر است. علت جویی بشر نه به عنوان احساس یک پیش آمد بلکه به عنوان معنای آن به میان آمده و گمان های بشر به خطا به عنوان علت قرار گرفته اند. حافظه به دنبال تفسیر علت هاست نه خود علت ها. چون ذهن بشر به تفسیر علت ها عادت کرده در را به روی جستجوی علت ها بسته است. ذهن به دنبال خود علت نیست بلکه به دنبال گونه ای از علت است که رهایی بخش و سبک کننده باشد.  اخلاق از علت های ناشی از خیال آدمی به وجود آمده است. اخلاق و دین از مقوله روانشناسی خطا هستند. زیرا علت و معلول جا به جا شده و معلول یعنی باور حقیقت را به جای خود حقیقت نشانده اند. آخرین خطا مربوط به اراده آزاد است. احساس مسئولیت کردن از خواست گناهکار بودن به وجود می آید. زیرا هر کردار را حاصل اراده می دانند. نیچه خود را اخلاق ناباور معرفی می کند که به دنبال ریشه کن کردن مفاهیم گناه و کفراست. او می گوید که خصلت های انسانی از خود او از جامعه از نیاکانش حاصل نشده است. وجود آدمی از یک اراده یا نیت حاصل نشده است. صرف کردن هستی خود برای یک هدف از نظر نیچه معنی ندارد زیرا هدف آفریده ذهن بشر است.
از نظر نیچه چون علت و معلول درباره دین جا به جا شده مذهبی ها می گویند که افراد باید چنین بکنند و چنان نکنند تا سعادتمند شوند.  در حالی که نیچه می گوید فرد سعادتمند خودش می داند چه بکند و چه نکند و سعادتمندی او موجب می شود که این را تشخیص دهد و نیازی به دین نیست.
نیچه واقعیت اخلاقی را قبول ندارد و آن را نفی می کند. او داوری اخلاقی را نیز باور ندارد. او حقیقت را به کل انکار می کند. او اخلاق را فقط زبان نشانه ها می داند. او مسیحیت را ملامت می کند که در صدد بهبود بخشیدن بشر است اما او را ناتوان و افسرده کرده است. اخلاق از نگاه نیچه یک نژاد خاص را پرورش می دهد و انسان را به مفهوم ضد خویش ترغیب می کند تا به افرادی که از نژادهای دیگرند بدی کند.

در مورد آلمانی ها در کتاب غروب بت ها نیچه به تفضیل بحث کرده است. وی روح آلمانی را به الکل و مسیحیت مبتلا می داند. ژرفی و جدیت آلمانی را رو به پایان می داند. از نظر او فرهنگ آلمانی رو به زوال است. چون آموزش عالی همگانی شده و دیگر فقط منحصر به افراد ویژه نیست نیچه می گوید به این دلیل آموزش و در نتیجه فرهنگ در آلمان افت کرده است. او دیدن آموختن را ارزشمند می داند یعنی به هر طرف نگاه کردن و اراده قوی داشتن که با اجبار در پاسخ گویی در تضاد است و عینی گری ست. نیچه اندیشیدن آموختن را نیز واجب می داند. او می گوید که باید ریزه کاری ها را حس کرد و رقصیدن  سبک بالانه در اندیشیدن را می ستاید. او از فلسفه مفهوم پردازی متنفر است و از کانت به دلیل همین مورد انتقاد می کند. او کانت را یک سنجشگر می داند نه یک فیلسوف. نیچه می گوید بعد از آموختن دیدن و اندیشیدن باید نوشتن را هم آموخت و خود را دارای هر سه امتیاز می داند. 
او خود را مرد نا به هنگام معرفی می کند یعنی کسی که زودتر از موعد مقرر آمده است. نیچه از اندیشمندان بسیاری انتقاد می کند. او ارنست رنان را کسی معرفی می کند که به هدف نرسیده و او را بیمار اراده می داند زیرا در مفاهیم مسیحی چرخیده است. نیچه می گوید که سنت بوو دور از منش مردانه است و از نشان بزرگی دور است و ذوقی سست بنیان دارد. نیچه مسیحیت را یک سیستم می داند و جورج الیوت را یک مسیحی  که به این سیستم مسیحیت مبتلا شده است. او می گوید وقتی آدمی به این سیستم دچار شد نمی داند خیر او کدام است و شر او کدام. اگر بشر به شهود بداند که خیر او کدام است و شر او کدام دیگر به اخلاق نیازی ندارد. نیچه ژرژ ساند را یک دروغگوی گزافه گو معرفی می کند که مثل هوگو و بالزاک بیمزه است. او مشاهده را برای مشاهده نمی خواهد و می گوید که در هنگام تجربه نباید به خود نگاه کرد. کسی که به طور غریزی روانشناس است نگاهش تنها برای نگاه کردن نیست بلکه برای شکار واقعیت است. از نظر وی هنر گزافه گویی می کند و کژدیسه است یعنی دروغ نماست. دیدن آن چه هست کار هنرمندان نیست بلکه کار افراد واقعیت نگر است.
سرمستی شرط داشتن دید هنرمندانه است. یعنی بالا رفتن حساسیت افراد که احساس قوی در آنها به وجود آورد و باعث افزایش نیرو شود. بشر با آرمانی کردن به دنبال ستایش شدن است. برخلاف دید همگان آرمانی کردن کندن شاخ و برگ ها و آشکار کردن اصل نیست بلکه ریشه کن کردن جلوه های اصلی ست که جنبه های دیگر را هم نابود می کند. در این حالت آدمی به همه چیز غنا می بخشد و همه چیز را پر از نیرو می بیند.

نیچه دو معنای آپولونی و دیونوسوسی را در زیباشناسی وارد کرده است. سرمستی آپولونی چشم را تیز می کند و برای نقاش و مجسمه ساز و شاعر لازم است ولی حالت دیونوسوسی همه عاطفه را تیز می کند و قدرت دگرگون کردن همه چیز را به آدمی می دهد و دریافت او را بالا می برد. این حالت لازمه موسیقی دان شدن است. نیچه معمار را نه آپولونی می داند نه دیونوسوسی بلکه کار او را کار اراده می داند. او معماران را زیر نفوذ قدرت می داند که به سبک های شکوهمند معماری پرداخته اند. نیچه توماس کارلایل را صاحب اشتیاق برای داشتن ایمان می داند اما این اشتیاق را دلیل بر داشتن ایمان نمی داند بلکه خلاف آن می داند. او امرسون را روشن اندیش تر و ناب تر از کارلایل می داند. امرسون فردی سرزنده و شکرگزار است. نیچه درباره داروین می گوید که نظریه تکامل دار.وین را بیشتر گواهی کرده اند تا اثبات. نیچه می گوید که نبرد برای قدرت است. او نبرد در طبیعت را عکس آن چیزی می داند که داروین مطرح کرده است. نیچه می گوید که هیچ نوعی به کمال نمی رسد و ناتوانان چون تعدادشان بیشتر از توانمندان است و از آنها زیرک ترند بر آنها چیره می شوند. نیچه مردم شناسان را درصدد برتری جستن بر مردم می داند که حساب خود را از فرودستان جدا می کنند.

نیچه زیبایی را یک مفهوم نمی داند بلکه یک کلمه توخالی می داند و می گوید که آدمی جهان را غرق در زیبایی می یابد در حالی که علت این زیبایی که می بیند خود اوست. نیچه هیچ چیز را به جز خود آدمی زیبا نمی داند. او می گوید که قدرت آدمی و دلیری اش با زیبایی افزایش می یابد و با زشتی کاهش پیدا می کند. آدمی از زشتی گریزان است زیرا از پست شدن نوع خود نفرت دارد.
شوپنهاور از نگاه نیچه یکی از بزرگ ترین دروغگویان تاریخ است و دیدگاه او میراث مسیحیت است. زیرا شوپنهاور زیبایی را مثل پلی می بیند که آدمی به آن سوی آن برای رسیدن به نجات ابدی برود. افلاطون از این نیز فراتر رفته است. فلسفه افلاطون به دلیل وجود جوانان زیبا در آتن کاربرد یافته است. نیچه معتقد است که دیدار این جوانان باعث کام پرستی افلاطون برای خلق فلسفه اش شده است.
هنر برای هنر شعاری ست که نخستین بار ویکتور کوزن به آن پرداخت و جهت اخلاقی کردن هنر به کار رفت. نیچه می گوید با گرفتن هدف اخلاقی هنر از آن دیگر هیچ هدفی برای هنر باقی نماند. شور ناب می گوید که بی هدفی و بی غایتی برای هنر بهتر از هدف و غایت اخلاقی داشتن آن است. هنر می خواهد از زندگی رنجها را بزداید اما هنرمند جنگ با تراژدی درونش را انتخاب می کند زیرا به رنج خو کرده است.
نیچه معتقد است اگر درباره موضوعی داد سخن برانیم دیگر آن را از کف داده ایم پس بهتر است سکوت اختیار کنیم. نیچه واگنر را طالب دیوانگی ناب می داند که هنر را نشان می دهد و غریزه های وحشی خوابیده در خود را بیدار می کند. او ژولیوس سزار را تحسین می کند که زیر فشار نبوغ و کار زیاد به راه رفتن در هوای آزاد می پرداخت.
نیچه خودخواهی را به کل بد نمی داند بلکه معتقد است خودخواهی چه بسا دارای ارزش است و چه بسا بی ارزش است. این باارزش یا بی ارزش بودن خودخواهی بستگی به دارنده آن دارد که آیا زندگی را فرازنده است یا فروشونده آن می باشد. یعنی بسته به تاثیر خودخواهی بر زندگی می توان درباره ارزشمند بودن یا بی ارزش بودن آن نظر داد.
نیچه افراد آنارشیست را قبول ندارد چون در وجود آنارشیست ها غریزه علت جویی ست که آنها را به انتقاد از شرایط موجود می کشاند. آنارشیست از همه می نالد و نالیدن بدون انتقام جویی وجود ندارد پس به فکر معامله به مثل است. سوسیالیست ها بد حالی خود را به دیگران نسبت می دهند و مسیحیان آن را به خود مربوط می دانند. نیاز به انتقام از نیاز به لذت می آید تا کمبودهای خود را برطرف کنند. نیچه مسیحی و آنارشیست را تباه شده می داند که دائم به فکر انتقاد از شرایط موجود هستند. حتی کسی که به فکر سود خود نیست از نظر نیچه فرد جالبی نیست چرا که زندگی از نظر چنین فردی بی ارزش است و همه چیز بی ارزش است. زندگی فروشونده از نگاه نیچه وقتی حاصل می شود که همه با هم برابر شوند و شکاف در جامعه از بین برود به این دلیل نیچه سوسیالیست ها را تباهی زده می داند.

ارزش چیزها گاهی به آنچه به کار می آید نیست بلکه به آنچه برایش پرداخت شده می باشد. نیچه لیبرال ها را دشمنان آزادی می داند زیرا قدرت را سست می کنند و مردم را ترسو و لذت جو می کنند. نیچه آزادی را جوابگوی رفتار خود دانستن می داند یعنی دیگران و خود را در راه آرمان خود فدا کردن. مردمی که به ارزش رسیدند به وسیله لیبرال ها نبوده است. نظر نیچه درباره مدرنیت  این است که نهادها دیگر به درد نمی خورند و دموکراسی همان شکل فروپاشیده دولت آلمان است. او قدرت روسیه را پایدار می داند. او نهادها را بی مسئولیت می داند که این نهادها آنچه را که واقعا آنها را نهاد می کنند با نفرت از خود دور می کنند. او زناشویی مدرن را ضد مدرنیت می داند چون نهاد خانواده در جامعه مدرن بسیار سست و متزلزل است. نیچه پایه ازدواج را عشق نمی داند بلکه نیازهای جسمانی و مالکیت دیگری می داند. او سوسیالیست ها را به این دلیل قبول ندارد که به کارگران حقوقی بیشتر از آنچه باید داده اند و به آنها حق اجتماع و حق رای سیاسی داده اند یعنی آنها را از نظر نیچه برای سروری کردن ساخته اند. آزادی را ”هر چه می خواهم می کنم“ نمی داند زیرا آن را مایه تباه شدن می داند.
آموزگاران اخلاق از نگاه نیچه افرادی ریاکارند که ریا را به معصومیت تبدیل کرده اند و به دنبال به دست آوردن اعتبار نزد دیگران هستند. این همان عقل عملی کانت است که سعی می کنند اعمال خود را توجیه کنند و آنچه می کنند اثبات کنند.
نیچه انسان های بزرگ را کسانی می داند که انرژی زیاد در خود دارند. او ناپلئون را ستایش می کند و او را میراث تمدن قدرتمند می داند. او نابغه را توانا و پیر و زمانه اش را ناتوان و جوان می داند یعنی زمانه ای که نابغه در آن زندگی می کند نسبت به خود نابغه کم تجربه و خام است. چون نابغه به فکر خود نیست ریخت و پاش می کند و طغیانگر است. نیچه تبهکاران را افرادی قوی می داند که در شرایط ناجور قرار گرفته اند و غریزه خطر کردن و نگون بختی در آنها وجود دارد و در جامعه رام به تباهی کشیده می شوند. نیچه زیبایی را همانند نبوغ حاصل کار و کوشش نسل ها می داند نه یک پیشامد. او بازگشت به طبیعت را که روسو پیشنهاد کرده اخلاقی دروغین می داند و به جای آن فراز آمدن از طبیعت را پیشنهاد می کند. یعنی به جای برابری که روسو پیشنهاد می کند نیچه می گوید که نباید نابرابران را برابر کرد. نیچه گوته را آرمان  پرست و تاریخ ستیز معرفی می کند که با گسست حسانیت و عقل جنگیده است.
نیچه سبک نگارش خود را که شامل استفاده از حداقل کلمه هاست مدیون رومی ها می داند اما می گوید که یونانی ها بر او اثر نداشته اند. او دیالوگ افلاطون را جدلی کودکانه می داند که ملال آور است. او آرمان افلاطون را براندیشه مسیحی موثر می داند اما سوفسطائی را فرهنگ واقع نگر می داند که جنبشی ارزشمند بوده است در حالی که مکتب های سقراطی مهار گسیخته بود و جز تباهی غریزه های یونانی را نشان نمی دهد.
ارسطو از نظر نیچه احساس تراژیک را بد فهمیده است همانند بدبینان روزگار خود نیچه اما خود او آری گفتن به خوشی های زندگی را دیونوسوسی نامیده است که به جای رها کردن خود از ترس و رحم از جاودانه بودن لذت می برد و مجددا همه ارزش ها را در زایش تراژدی اولیه ارزیابی می کند. نیچه خود را از این نظر شاگرد دیونوسوس می نامد.
در آخرین بخش از کتاب غروب بت ها نیچه از زغال سنگ و الماس می نویسد. زغال سنگ به الماس می گوید: ما خویشان نزدیک هستیم. سپس نیچه می نویسد: چرا نرم و سست بودن؟ چرا انکار در دل داشتن؟ چرا سرنوشت را در نگاه کم داشتن؟ آفرینندگان سخت هستند. خوشبختی در نوشتن آرزوی هزاره هاست. پس سخت شوید تا بتوانید چیزهای جدید به وجود آورید.

منبع:

غروب بتها- نیچه-  ترجمه داریوش آشوری-  نشر آگه- ۱۳۸۲- تهران.

نوشته شده در  شنبه 1389/05/09ساعت 21:31  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

محاوره انسان و خدا (اقبال لاهوری)

خداوند خطاب به انسان:


جهان را ز یک آب و گل آفریدم
تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خاک، پولاد ناب آفریدم
تو شمشیر و تیر و تفنگ(خدنـگ) آفریدی

تبر آفریدی، نهال چمن را
قفس ساختی، طایر نغمه زن را

انسان خطاب به خدا:

تو شب آفریدی، چراغ آفریدم
سفال آفریدی، ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آیینه سازم
من آنم که از زهر نوشینه سازم

به نظرم شعر فوق راجع به تعیین سرنوشت آدمی و قدرت ستیز آدمی با جبرهای زمانه ومحیطی خیلی عالی دلالت دارد. نظر شما چیست؟ بیان کنید. 

محتسب و مست در سخن پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت

مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت:می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای ، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم ،در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسید ست ،جز نقشی زپود و تار نیست

گفت: آنقدر مستی، زهی از سر بر افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید ،بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو ،حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم ،مست را

گفت: هشیاری بیاب، اینجا کسی هشیار نیست

شعر فوق  درافشاگری ماهیت قانمداران  زیبا ستُ نظر شما خواننده محترم چیست؟

بلای احمقی در کلام مولانا

جهل، جادويي است كه گاهي آدميان در پناه آن مي‌زيند و مي‌آرامند و در پي آمد آن مي‌سوزند و مي‌مانند. چنين است كه آدمي از آغاز يا جاهل بوده است يا عاقل. اگر عاقل بوده به نهايت هستي مي‌رسيده و اگر جاهل بوده است، كار او بدانجا مي‌كشيد كه روي هستي و تمدن را نبيند. جهل خود شادان و سرخوشند و خود نمي‌دانند كه در جاهليت گرفتارند. جادوي جهل دام مي‌گسترد تا طين آدميان را گرفتار سازد و از بند جهالت خود آنچه كه مي‌تواند مي‌تازد و نامردمي و نامردماني را مي‌نوازد.
انسان كه از كهن‌روزگاران به دنبال يافتن راه‌هاي تازه براي زيستن تازه بوده، پيوسته كوشيده است تا با جهل يعني اين نيروي اهريمني مبارزه كند و روحي تازه در كالبد عقل خويش بينبارد اما با همه تلاش‌هايي كه انسان در طول عمر طولاني خويش كرده، هنوز هم گوشه‌هايي از جهل در زندگي او يافت مي‌شود، اگر نبود، اين همه جنگ‌هاي خونين و كنش‌هاي دروغين و اين همه نامردمي و سست اعتقادي و فقر و ذلت و خواري گريبانگير انسان نبود. در اين راستا است كه از روزگاران كهن، كهن‌عاقلان و ميهن علاقمندان در تلاش افتاده‌اند كه راه را به آدميان نشان دهند و آنان را از افتادن در چاه باز دارند و بدين گونه است كه پيامبران الهي آمدند و گفتند و نوشتند و ابر خردمندان و راهنمايان آمدند و خمير حقيقت را سرشتند تا آدمي روي عزت بيند و از خواري و ذلت برهد.
ما در سرزمين اهورايي خود نيز ابرمردان و نام‌آوراني داشته و داريم كه بسيار ما را آموخته‌اند كه راه از چاه تشخيص دهيم و بسا كه تشخيص نمي‌دهيم و چه بسيار كه تشخيص داده و تشخيص مي‌دهيم.  نه تنها حافظبلكه شمار فراواني از شاعران و متفكران جهل را نكوهيده و از آن به بدي ياد كرده‌اند مثلاً ناصر خسرو جهل را مار دانسته و گفته است:
بفكن از پشت خويش جهل و بدانك
جهل ماري است سخت زشت و ثقيل
اما جلاالدين مولوي جهل را از عجز بدتر مي‌داند:
عجز نبود از قدر ورگر بود
جاهلي از عاجزي بدتر بود

بشنوید ای دوستان این داستان           خود حقیقت نقد حال ماست آن         

 عيسى مريم به كوهى مى‏گريخت      شير گويى خون او مى‏خواست ريخت‏

         آن يكى در پى دويد و گفت خير                 در پي‌ات كس نيست چه گريزى چو طير؟

         با شتاب او آنچنان مى‏تاخت جفت             كز شتاب خود جواب او نگفت‏

         يك دو ميدان در پى عيسى براند               پس به جد جد عيسى را بخواند

         كز پى مرضات حق يك لحظه بايست          كه مرا اندر گريزت مشكلى است‏

         از كه اين سو مى‏گريزى اى كريم؟              نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم‏

         گفت از احمق گريزانم برو                        مى‏رهانم خويش را بندم مشو

         گفت آخر آن مسيحا نى توى                   كه شود كور و كر از تو مستوى؟‏

         گفت آرى، گفت آن شه نيستى               كه فسون غيب را ماويستى؟‏

         چون بخوانى آن فسون بر مرده‏اى             بر جهد چون شير صيد آورده‏اى‏

         گفت آرى آن منم، گفتا كه تو                   نى ز گل مرغان كنى اى خوبرو؟

         گفت آرى گفت پس اى روح پاك                هر چه خواهى مى‏كنى، از كيست باك؟‏

         با چنين برهان كه باشد در جهان              كه نباشد مر ترا از بندگان‏

         گفت عيسى كه به ذات پاك حق              مبدع تن خالق جان در سبق‏

         حرمت ذات و صفات پاك او                       كه بود گردون گريبان چاك او

         كان فسون و اسم اعظم را كه من            بر كر و بر كور خواندم شد حسن‏

         بر كه سنگين بخواندم شد شكاف            خرقه را بدريد بر خود تا بناف‏

         بر تن مرده بخواندم گشت حى                بر سر لا شى بخواندم گشت شى‏

         خواندم آن را بر دل احمق به ود                صد هزاران بار و درمانى نشد

         سنگ خارا گشت و ز آن خو بر نگشت       ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت‏

         ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت         صحبت احمق بسى خونها بريخت‏

         اندك اندك آب را دزدد هوا                        عقل را احمق بدزدد از شما

         آن گريز عيسى نه از بيم بود                    ايمن است او آن پى تعليم بود

         زمهرير ار پر كند آفاق را                           چه غم آن خورشيد با اشراق را

دفتر سوم، بيت 2570 به بعد. نظر شما راجع به اشعار فوق چیست؟

زنی را می شناسم من

شش بلوکی 

به دستش تاول درد است               ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر                  جنینی در شکم دارد ....

زنی‌ را می شناسم من که                    شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است                  دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من                        که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن                            درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند                       نگاهش ساده و تنهاست        

صدایش خسته و محزون                       امیدش در ته فرداست

 http://files.afghanpaper.com/pics/201006/201006221211581838.jpg

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم

دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

! چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم منhttp://files.afghanpaper.com/pics/201006/201006221211582266.jpg

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و

گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

. که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم

من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد.

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم، نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من …

به امید روزی بهبودی حقوق زنان در سطح جامعه 


زندگی رسم خوشایندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میبیند

زندگی کل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ساده تکرار نفسهاست

هر کجا هستم و باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 12:16  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
عکس: زندانی که سقراط در آن جام زهر نوشید
سقراط (حدود سالهای ۳۹۹ ـ ۴۷۰ ق. م) پدر علم فلسفه است. او با نحوه تدریس سوفسطائیان در یونان باستان که به شاگردان خود می‌آموختند چگونه در مباحثات، به سوالات مختلف پاسخ‌‌های زیرکانه و اقناعی بدهند، مقابله و پیروان خود را به جستجو در دنیای اطراف تشویق می‌کرد. سقراط از شاگردانش خواست تا مطابق با ندای وجدان خود زندگی کنند؛ حتی اگر این کار، آنها را در جهت مخالف با حاکمان قرار دهد.
هر چند که او هیچ اثر نوشتاری از خود بر جای نگذاشته، اما تعدادی از مباحثات وی با ساکنان شهر آتن توسط شاگرد معروفش افلاطون (۳۴۷ ـ ۴۲۷ ق.م) و نیز گزنفون (۳۵۷-۴۲۵ ق.م) به طور نوشتاری ثبت شده‌ اند.

در دادگاه به دو اتهام «نپرستیدن خدایان آتنیان» و «فاسد کردن جوانان آتن با افکار انحرافی» برای او درخواست مجازات مرگ شد اما سقراط ضمن پاسخگویی مستدلبه تمام موارد اتهامی اش، اعلام کرد که «از مرگ هیچ باکی ندارد اما مرگش لکه ننگینی بر چهره آتن بر جای خواهد گذاشت و آیندگان، در این مورد، آتنیان را محکوم خواهند کرد.»  سقراط را جام شوکران  خوراندند و او با این استقامت و حقیقت طلبی برای همیشه الگوی حکمت و حقیقت خواهان شد.
وقتی شاگردان سقراط از او پرسیدند بعد از مرگت کجا تورا خاک سپاری کنیم چنانکه حکیم نظامی گنجوی سروده او در جواب گفت:
گرم باز یافتید گیرید پای                            به هر جا که خواستید سازیدجای!
اینک چند جمله حکیمانه از سقراط که در زیر میخوانید:
من تا آنجا كه می‌توان، حق‌شناسی می‌كنم، ولی چون پول ندارم، جز ستایش، كاری از دستم برنمی‌آید.((سقراط))  

تنها یك خیر وجود دارد كه نام آن، دانش است و تنها یك شر وجود دارد كه نام آن، نادانی است.((سقراط))  

تنها خوبی موجود در جهان، شناخت و دانش؛ و تنها شر و زشتی، نادانی است.((سقراط)) 

سرایندگان، یگانه مفسران [ =بیان كنندگان ] خدایان هستند.((سقراط))  

تا زمانی كه انسان زنده است، فهم این نكته برای او دشوار است كه برای جاویدان شدن بایستی بمیرد؛ پس از آن مرگ نباشد.((سقراط))  

هیچ كس نمی‌داند، شاید مرگی كه از او چون دشمنی سخت و زیانكار می‌گریزند، براستی، ره‌آوردی بزرگ است.((سقراط))  

از مرگ نترسید كه تلخی آن، از ترس از آن است.((سقراط))  

شیرین‌ترین مرگ‌ها از آنِ كسانی است كه كارهای بزگ از آنها سرزده و آرزوهای بزرگ آنها برآورده شده است.((سقراط))  

مردی نیك بخت است كه از هر كار نادرستی كه از او سر بزند، تجربه ای تازه به دست آورد.((سقراط))  

گریز از مرگ، دشوار نیست، گریز از بدی دشوار است، زیرا بدی تندتر از مرگ می رود.((سقراط))  

مرد كامل آن است كه دشمنان از او در امان باشند، نه آنكه دوستان از او بهراسند.((سقراط))  

لازمه قضاوت، شكیبایی به هنگام شنیدن، اندیشیدن به هنگام گفتن، بینش به هنگام رسیدگی و بیطرفی به هنگام قضاوت است.((سقراط))  

با عاقل مشورت كن، چون فكر او به دور از هوای نفسانی است و با نادان مشورت مكن، زیرا كه او تابع هوای نفس باشد. مشورت مكن با آن كه محاط زمان است، بلكه مشورت كن با آن كه محیط به زمان باشد.((سقراط))  

در لذتی كه آمیخته به فساد است، خوشحال نباشید و [ به این ] فكر كنید كه لذت نمی ماند و فساد می ماند.((سقراط))  

مرگ ترس ندارد، زیرا خوابی آرام است كه خیالات آشفته در آن وجود ندارد.((سقراط))  

فردی كه در امری بزرگ جان می سپارد، مثل كسی است كه تازه زخم برداشته و در گرمی گیر و دار، جراحت خویشتن را احساس نمی كند. پس كسانی كه همت خود را وقف راه خیر می كنند از زحمت و آزار مرگ به دورند و شیرین ترین مرگها متعلق به كسانی است كه كارهای بزرگ از آنان سر زده و آرزوهای بزرگ آنان بر آورده شده است.((سقراط))  

از مرگ نترسید، زیرا تلخی آن به دلیل ترس از آن است.((سقراط))  

جامعه زمانی حكمت و سعادت می یابد كه مطالعه، كار روزانه اش باشد.((سقراط))  

زندگی كوتاه است و فانی، اما هنر طولانی و ماندگار.((سقراط))  

یك زندگی مطالعه نشده، ارزش زیستن ندارد.((سقراط))  

خشم و دشمنی را به درگاه مردان با اراده راهی نیست.((سقراط))  

با پدر و مادرت چنان رفتار كن كه از فرزندان خود توقع داری.((سقراط))  

ممكن است مقداری زهر در كوزه ای ریخت و آن كوزه را شست و اثرات زهر را از بین برد، ولی چیزی را كه در ذهنتان جای دارد، خوب یا بد، بر شما فرمانروایی خواهد كرد و هرگز از آن رهایی نتوانید یافت.((سقراط))  

خدمت خود را بی آنكه برای پاداش باشد به مردم عرضه كنید و پاداش آن را در رضایت خاطر خویش بیابید.((سقراط))  

اندیشیدن به سرانجام هر كار باعث رستگاری است.((سقراط))  

داروی خشم، خاموشی است.((سقراط))  

نخستین گام برای از میان برداشتن یك ملت، پاك كردن حافظه ی آن است.((سقراط))  

هیچ گنجی به از هنر نیست و هیچ هنری بزرگوارتر از دانش نیست و هیچ پیرایه ای بهتر از شرم نیست و هیچ دشمنی بدتر از خوی بد نیست.((سقراط))  

اثر حكمت آنگاه در شخص حكیم پدیدار شود كه خویشتن را حقیر و ناچیز شمارد.((سقراط)) 

انتقام، دلیل سبكی عقل و پستی روح است.((سقراط))  

آن قدر بر مال دنیا حریص مباش كه برای از دست دادنش اندوهناك شوی.((سقراط))  

آن انسانی عاقل تر است كه می داند عقلش كمتر است.((سقراط))  

ازدواج كنید؛ به هر وسیله ای كه می توانید؛ اگر زن خوب داشته باشید بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار زن بدی شوید؛ فیلسوف از آب در می آیید و این هر دو برای هر مردی خوب است.((سقراط))  

ادب و حكمت را شعار خود ساز تا بهترین اهل زمان شوی و به نیكان بپیوندی.((سقراط))  

نمی توانم چیزی به دیگران بیاموزم؛ فقط می توانم وادارشان كنم كه بیندیشند.((سقراط)) 

باید بخوری تا زنده باشی، نه آنكه زنده باشی تا بخوری.((سقراط))  

آنگونه باش كه می خواهی به نظر برسی.((سقراط))  

زندگی بدون تحقیق و جستار ارزش زیستن ندارد.((سقراط))  

دانش حقیقی این است كه همه بدانیم كه نادانیم.((سقراط))  

در دوستی درنگ كن، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش.((سقراط))  

من داناترین انسان ها هستم، زیرا یك چیز می دانم كه دیگران نمی دانند، و آن این كه هیچ چیز نمی دانم.((سقراط))  

ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است.((سقراط))  

تفاوت انسان با حیوان در كنترل هوای نفس و هوس ها است.((سقراط))  

هرجا كه بشر را دوست بدارند، فرهنگ را هم دوست خواهند داشت.((سقراط))  

ای مردم آتن، چه مرا بی گناه شمارید و آزاد كنید و چه نكنید، من هرگز از راه خویش باز نمی گردم حتی اگر صدبار كشته شوم.((سقراط))  

هركسی كه بداند كه نداند از همه داناتر است. یك چیز را خوب می دانم و آن این است كه هیچ نمی دانم. هر كه بداند درست چیست، دست به نادرست نمی زند.((سقراط))  

روح درونی خود را زیبا كنید تا شخصیت درونی و بیرونی شما یكی شود.((سقراط))  

شیرینی یك بار پیروزی به تلخی صدبار شكست می ارزد.((سقراط))  

مرد عاقل كسی است كه كم گوید و زیاد شنود.((سقراط))  

فاش نكردن اسرار مردم دلیل كرامت و بلندی همت است.((سقراط))  

من دانش و هنری ندارم، تنها هنر من این است كه مانند مادرم فن قابلگی می دانم، با این تفاوت كه مادرم زنها را در وضع حمل مدد می كرد و من، عقلها و ذهنها را مدد می كنم كه زاینده شوند؛ یعنی علمی كه در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن آگاه گردند.((سقراط)) 

من حقیقت را نمی دانم و از راه مباحثه با اشخاص می خواهم آن را كشف كنم و كسب دانش نمایم.((سقراط))  

هیچ كس حق ندارد راضی شود كه در گمراهی و نادانی بماند و نیز كسی نباید حقیقت را پنهان كند.((سقراط))  

سعی كن آنچه را كه مقدر است و چاره ای برای آن نیست تحمل كنی.((زندانبان سقراط)) 

می دانم كه هیچ نمی دانم.((سقراط))  

در تكاپو، تا بهتر از آن باشیم كه هستیم؛ بهتر از این شیوه ای برای زیستن نیست.((سقراط))  

سخن گفتن به جا و سكوت نمودن به جا نشانه عقل است.((سقراط))  

هیچ كس از قلب شما به شما نزدیكتر و راستگوتر نیست. بنابراین از كسانی كه قلب پاك شما ایشان را به خود نمی پذیرد، دوری كنید.((سقراط))  

مردم هر كدام آرزویی دارند؛ یكی مال می خواهد، یكی جمال و دیگری افتخار. ولی به نظر من دوست خوب از تمام اینها بهتر است.((سقراط))  

پیش تمام دشمنان به نزدیكترین دشمن خود كه زبان است توجه داشته باش.((سقراط))  

ابله ترین دوستان ما خطرناكترین دشمنان هستند.((سقراط))  

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند، بهتر كه سخن گویی تا دیگران خاموشت كنند.((سقراط))  

هیچ كس از قلب شما به شما نزدیكتر و راستگو تر نیست. بنابراین از كسانی كه قلب پاك شما آنان را به خود نمی پذیرد، دوری كنید.((سقراط))  

من جز یك چیز، چیز دیگری نمی دانم و آن این است كه هیچ نمی دانم.((سقراط))  

خشم و غضب را به درگاه مردان با اراده راهی نیست.((سقراط))  

هرگاه تمام بلاها و سختی های بشر را در یك جا جمع كنند و در میان مردم تقسیم نمایند، بدبخت ترین مردم چون سهم خود را ببینند، از سهم نخستین خویش راضی شده، لب از شكایت می بندند.((سقراط))  

سعادتمند كسی است كه از هر اشتباه و خطایی كه از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد.((سقراط))  

دانش پاك در دلهای ناپاك قرار نمی گیرد.((سقراط))  

اگر می خواهی هستی را بشناسی، خود را بشناس.((سقراط))  

تمام محبت خود را به یكباره برای دوستت ظاهر مكن؛ زیرا هر وقت اندك تغییری مشاهده كرد تو را دشمن می پندارد.((سقراط))  
نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 17:21  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
 

رازهای لبان خاموش بودا - 2

بودا:اما در باب تندیسهای بامیان باید گفت: حقایق فراسوی تندیس ها و قالب هاست. اگر بت شکن واقعی در بین شما وجود می داشت نخست از خود و نزدیکان و بتهای درونی خویش شروع می کرد نه بت طرف مقابل، نخست از رسوم و آداب غلط خویش شروع می کرد نه شعار دادن علیه بیرون از خویش. بت پرستی همان اسیر شدن در علقه­های فردی و جمعی است که مبنای معرفتی و عقلانی ندارد.


Story Image, Click to View Article

 فطرت: ببخشیدای فرزانه، در مطالب شما بعد درون گرایی و دنیا گریزی پر رنگ هست، و مردم افغانستان که در بی اعتنایی به دنیا و زهد و آخرت گرایی شهره اند، بنابر این در این مورد زیاد تمرکز نکنید، چون ممکن هست روحیه دنیا گریزی را برای خوانندگان ما تلقین کند.

بودا: نه نگران نباش چون مردم شما درتمرکز بر فهم­های قبلی­شان مشهورند و از گفته های من نه خوب می شوند نه بد و در ثانی من ابدا منظورم ترویج دنیا گریزی نبوده و نیست. من از مسایل هستی شناسی سخن میگویم نه زهد و دنیا گریزی. دیگر اینکه من از اخلاق سخن می گویم که همه بشر به دان محتاج و متفقند. در اخیرحقیقتی که من از سرگذشتم برایت میگویم ارتباطی به زهد افغانی ندارد. به نظر من افغانها دنیا گریز و زاهد واقعی نیستند، بلکه بیشتر جویای دنیایند، اما چون نمی توانند دنیا را درک  کرده و بسازند اظهار دنیا گریزی می کنند.

فطرت: استاد چگونه مردم مارا «دنیا گرا» می نامی در حالی که آنان در قناعت، سختکوشی و جهاد معروفند؟

بودا: منظور من از دنیا زدگی، قناعت به فهم ظاهری و سطحی هست نه استفاده از امکانات زندگی. منظور من از دنیا زدگی دوری از معرفت و دوری از معنویت هست، زیرا معرفت و عقلانیت، مادر معنویت هستند و قناعت به فهم ظاهری خود دنیا زدگی.

فطرت: استاد! می توانی دلیلی برای مطلب فوق ارائه کنی؟

بودا: بله کمترین دلیل آن همین وضع موجود و نابسامان کشور شماست. چرا نمی توانید مردم یکپارچه شوید و کشور نمونه بسازید؟ چون در حب و بغضهای قومی و منطقه­ای  و تعصبات که همه ریشه در فهم دون  و خواسته­های دنیایی دارد غوطه­ور هستید. شما اگر دنیا را میخواهید برای حلقه قومی خود میخواهید و اگر آخرت را می خواهید بازهم در دایره تعصبات تان می خواهید پس شما اسیر خواسته­هایتان هستید. در صورتی که اگر بت شکن واقعی در بین شما وجود می داشت نخست از خود و نزدیکان و بتهای درونی خویش شروع می کرد نه بت طرف مقابل، نخست از رسوم و آداب غلط خویش شروع می کرد نه شعار دادن علیه بیرون از خویش. بت پرستی همان اسیر شدن در علقه­های فردی و جمعی است که مبنای معرفتی و عقلانی ندارد.

مصاحبه­گر: استاد شما از مبنای معرفتی و عقلانی صحبت کردید، عده­ی زمزمه می کنند که اندیشه­های بودا و مکتب بودایی نیز در ظاهر مبانی­اش عقلانی نیست، این مطلب درست هست؟

بودا: من از خودم  می توانم با مبانی عقلانی دفاع کنم اما درمورد آنچه که به من نسبت می دهند به نام مکتب بودایی مسولیتی ندارم زیرا همه شخصیتها و حتی پیامبران راه و آیین­شان در نبود آنان توسط دیگران دچار انحراف شده و پیروانشان به جان هم افتاده  و طبق سلایق خودشان مکتب و حتی مذهبها درست کردند، پس من کارها و اندیشه­های هوادارانم را صد در صد تایید نمی کنم تا بخواهم دفاع کنم. حال اگر از خودم میخواهی چیزی بشنوی برایت خواهم گفت.

فطرت: می توانی عقلانیت راه خودت را اثبات کنید؟

بودا: نخست  یک جمله کوتاه بگویم و آن اینکه:«هیچ مکتب و اندیشه­ی بر مدار فرار از عقل شکل نگرفته و اگر شکل گرفته ماندگار و جهانگیر نشده. یعنی همه مکاتب بزرگ جهان، در نخست سهمی زیادی از عقلانیت لا اقل بر اساس نیازهای محیطی داشته، اما اینکه چه بر سر آن مکاتب در  طول تاریخ آمده و امروزه می توان از آنها تفسیر عقل پسند ارائه داد یا نه بحث جدا گانه است. پس اگر مبنای رفتار و پندار و گفتار من عقلانی نبود و سود عقلانی بر آن مترتب نمی شد که تا کنون در این بیش از دو هزار سال نمی توانست پایدار بماند و امثال شما را وادار به تامل کند و کسی دنبال دیوانه­ی راه نمی افتاد و حرفها و گفتارهای مجنونی اندیشمندان را به خود مشغول نمی کرد. پس در تجربه معنوی و درونی و در آثار مفید این تجربه و امکان تعمیم آن حرفی نیست، اما راجع به نتایج و آثار اجتماعی آن، بله باید کوشید عقلانی برخورد کرد  و نباید تحت تاثیر احساس­ها آنقدر زیاد قرار گرفت که عقاید خود را بر دیگران تحمیل کرد. خصوصا در صحنه اجتماع بدون استدلال عقلانی و منطقی نمیتوان ادعایی یا حقیقتی را بر همه تحمیل کرد.

من هرگز در پی تبلیغ از ایده­ی خاصی به نام خودم نمی کنم خصوصا برای افراد تازه از راه رسیده، زیرا من بیش از آنکه خود را بنیانگذار یک مکتب بدانم خود را سالک و جوینده راهی می دانم که به نور رسید­گان از آن سخن گفته اند و امیدوارم همه مردم سالک راه خویشتن خویش شوند.

فطرت: استاد می شود موردی از عقلانیت در راه و سلوکی که انتخاب کردید بیان کنید؟

بودا: حال به طور مختصر می گویم که مهمترین اصلا عقل باوری و خرد پذیر و مورد وفاق همه اصل علیت هست و ملتزم بودن به آن. من خودم برای خود و همراهانی که حال مرا در می یابندف اصل علیت را مبنا می دانم و آن اینکه، قانون علیت را نه تنها در جهان بیرون که به جهان درون فرد جوینده قابل تعمیم می دانم. و اینکه چگونه قانون علیت در ضمیر آدمی منشاء اثر و آفریننده سرنوشت او می شود. بر اساس همین قانون آدمی اگر در پرتو روشنی ضمیر قرار گیرد و ضمیر او با رهایی از جهل ئ حرص و حسد و رنج به روشنی برسد،همین روشنی ضمیر خود علت است که در بیرون و در زندگی بیرونی فرد اورا ز اسارت می رهاند و معلول اسارت روحی ملالت جسمی هست،

فطرت: یعنی شما آزادی درون را علت آزادی بیرون می دانید؟

بودا: دقیقا همین طور است. امیدوارم که همه بشریت به اسرار این مسئله پی ببرند. امیدوارم همه بشریت از کالبد تن نه بلکه از کالبد جهل و تعصب­شان رهایی یابند و به نیروانای بصیرت دست یابند، که در پرتو این بصیرت، زندگی­ها معنا، رونق و پایندگی خواهند گرفت و معلول این علت درونی وارد صحنه خواهد شد و عمل خواهد کرد. و این را نیز بدانید که افراد و ملتها با سرمایه تنها نمی توانند به پیشرفت و سعادت کامل دست یابند، همچنان که تا حالا همه جوامع پیشرفته، فرهنگیان دردمند و صادق داشته اند و با نیروی بصیرت آنان توانستند جامعه که سهم­شان نباید مورد انکار قرار گیرد.

فطرت: می شود عیان­تر و عینی­تر این مسئله را توضیح دهید که چگونه در یک جامعه تطبیق پیدا می کند؛ ایا مورد عینی و مثال خارجی می شود ارائه کنید؟

بودا: بله منم دوست ندارم خیلی فلسفی و جدلی صحبت کنم، اما برای شما دو مثال می آورم، امیدوارم که بتوانم شمارا به فهم مافی الضمیرم نزدیک کرده باشم. من از شما می پرسم، آیا پیامبران، حکما و اندیشمندان ژرف نگر در یک جامعه نقش تمدن­ساز ایفا کرده­اند یا خیر؟

فطرت: آری اکثریت معترفند که در خلق تمدنها، عواملی دخیل بوده­اند و یکی از این عوامل تمدن­ساز ظهور مردان حکیم و استثنایی و اندیشمند ذکر شده است.

بودا: به نظر شما پیامبران و اندیشمندان، مخاطبین­ و ملت­شان را به سمت روشنایی ما وق عرف وعادت شان سوق می دادند یا اینکه در حد فهم عادت مرسوم سخن داشتند؟

فطرت: پیامبران، اندیشمندان و حکما همواره مردم را به ماوراء فهم توده­ها و باورهای جمعی و معمول سوق داده اند و از حقایق نابی که برای مردم زمان­شان همواره تازگی و احیانا تلخی داشته اند، سوق داده اند و برای همین هم اکثر مردم با آنان در زمان حیاتشان مخالفت کردند. پس آنان از روشنایی سخن می گفتند و مردم را از دورن بصیرت می دادند و این مقدمه­ی بوده برای جامعه متمدن.

بودا: آیا حکام فعلی کشور شما مردم را به روشنایی ضمیر و عقول و آزادی و برادری و برابری سوق می دهند؟

فطرت: در زبان قال و شعار که هریک از دیگری شعارشیرینتر سر می دهند اما از هیچکدام اثری، خیر و برکتی ندیدیم.

بودا: احسنت. حالا رسیدی به اصل عقلی مورد نظر من:

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند شد که شود هستی بخش؟

فاقد شیئ نمیتوالند معطی شی شود. کسانی که از نورانیت و اخوت بویی نبرده اند و دلشان در کثرات قومی، حزبی ، مال وسودجویی غوطه­ورند، نمی توانند ملتی را متحد کنند. حلقاتی که گرفتار اوهام و تعصبات هستند نمی توانند جامعه نمونه ایجاد کنند. اینان اگر حرف از وحدت ملی یا جهانی میزنند تو خالی هستند و و اگر شعار دین داری سر میدهند چون حال انبیاء و واصلین را ندارند نیز شعارشان تو خالی خواهد بود. آنان نه اهل حال اند و حال فلاسفه و حکما و پیامبران را دارند که با اتصال به شهود راهی بگشایند و نه از وسوسه­های بشری فارغ اند که هوای نفس شان را لجام بزند بنابر این قانونمداری یگانه راه حل مشکلات هست. به طور نمونه من در زندگی خودم به روشنی نمی رسیدم اگر برای جامعه خویش با قدرتخواهی مشکل و جنگ ایجاد نمیکردم در خوب ترین صورت گره از کارهای روزمره و مادی افرادی معدوی باز می کردم و گره اساسی آنان را نمی توانستم باز کنم من نیز کسی چون رهبران موجود شما می بودم که اهل شعار بودم نه فرد به رهایی رسیده. این بود خلاصه اصل فوق که فاقد شیئ نمی تواند معطی شیئ شود.

فطرت: استاد! با تامل در سرگذشت شما می توان نتیجه گرفت که عنصر فرهنگ و نقش فرهنگیان یک جامعه در سعادت آن جامعه  را بسیار مهمتر از سیاست ورزی می دانید، زیرا شما در راس قدرت سیاسی بودید ولی به هسته مرکزی فرهنگ روی آوردید که هسته مرکزی فرهنگ همان  خود شناسی و معرفت شناسی هست روی آوردید؟

بودا: من از مولانای بلخ که همشهری شماست یک بیت می آورم تا منظورم را بیان کنم:

بر خیال هست صلح­شان و جنگ شان

بر خیال است نام شان و ننگ شان

فرهنگ خیال پرور با فرهنگ معرفت محور فرق دارد. تا وقتی افرادی قید و بند تعلقات و معارف تلقینی و تقلیدی را نزنند وبه معرفت اصی نرسند اگر کار فرهنگی هم کنند و سمتهای استادی و مبلغی دینی را به عهده بگیرند و مرجع معرفتی خاص و عام شوند، چون خودشان به معرفت اصیل نرسیده اند، اهل قال بوده و اهل قال همان اهل گمان هستند و اهل گمان و خیال، نمی توانند فرهنگ ساز شوند بلکه فرهنگ سوز خواهند بود. آنان اگر گسترش فرهنگ دهند نیز فرهنگ خیال پرور که همان جهل مرکب باشد را ترویج خواهند کرد نه فرهنگ حقیقت محور را. و در بستر فرهنگ خیال پرور و قال پرور آب خوش از گلوی اقوام و جوامع پایین نخواهد رفت در چنین جامعه­ی فرهنگیانش با قلم های مسموم تعصبات و موهات را احیا خواهند کرد و شاعرانش حتی اگر از «مسیح»، «بودا» و «افلاطون» و « علی(ع)» سخن بگویند باز در حق حقیقت جفا کرده اند و بر روی خوبان بشر پرده ای از وهم انداخته اند. بهترین راه سخن گفتن از خوبان معرفت باوری هست و ..

در اینجا نیز همین مطلب به نشر رسیده:http://www.kabulpen.com/articles/persian/cultural/2010/06/24/2-362.html

 قسمت اول را اینجا بخوانید:

http://fetrathoma.blogfa.com/89013.aspx

نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 1:18  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

افغانستان و ضرورت تبدیل احساسات دینی به عقلانیت دینی


تاريخ دريافت: 27.03.2010
تاريخ نشر: 27.03.2010

اگر نقش عقلانیت در فرهنگ یک جامعه پر رنگ باشد در آن جامعه، فرهنگ گفتگو، تبادل نظر، تکثر اندیشه ها، تضارب آرا، آزادی بیان، نشریات و رسانه ها و سلطه قانون شکوفا می شود. اما اگر قانون گریزی و احساسات مسلط شد گرچند احساسات دینی باشد در چنین جامعه ی خشونت، عدم تحمل و مدارا، پیشداوری، تعصب، استبداد، زور مداری و قانون گریزی گسترش می یابد. نگاه به تاریخ سی سال گذشته افغانستان حکایت از سلطه ی احساس گرایی برخردگرایی دارد.
Story Image, Click to View Article

اگر نقش عقلانیت در فرهنگ یک جامعه پر رنگ باشد در آن جامعه، فرهنگ گفتگو، تبادل نظر، تکثر اندیشه­ها، تضارب آرا، آزادی بیان، نشریات و رسانه­ها و سلطه قانون شکوفا می شود. اما اگر قانون گریزی و احساسات  مسلط شد گرچند احساسات دینی باشد در چنین جامعه­ی خشونت، عدم تحمل و مدارا، پیشداوری، تعصب، استبداد، زور مداری و قانون گریزی گسترش می یابد. نگاه به تاریخ سی سال گذشته افغانستان حکایت از سلطه­ی احساس گرایی برخردگرایی دارد و تا زمانی که به گوهر عقلانیت بی توجهی شود، آب خوش از گلوی جامعه­ی ما پایین نخواهد رفت و تضادهای قومی، نژادی و مذهبی پا بر جا مانده و تنش آفرین خواهد شد.

قرائتهای مختلف از ادیان در طول تاریخ عمدتا یا رویکرد عقلگرا داشتند یا رویکرد نقل گرا. طبق تعریف نقلگراها، دین امریست ماوراء عقل و منطق و امریست راز آلود که باید بدان ایمان آورد و فرامینش را اجراء کرد و دین امریست صرفا احساسی. قرائت دوم می  گوید دین یک برنامه­ی است جامع جهت رستگاری و تکامل انسانها و مبانی آن منطبق با عقلانیت و اراده آدمی و نیز نیازهای زمانه می باشد.

سیر کلی تاریخ ادیان تا کنون گواه این مطلب هست که علت عمده تضعیف و نابودی ادیان ابتدایی از قبیل توتمیسم، آنیمیسم، شامانیسم و فیتیشیسم و... در دوری مبانی آن ادیان از خرد و در اعمال و روشهای نادرست و عدم تطبیق با نیازهای جوامع و زمانه بوده است. ادیانی دوام آورده اند که قرابت و سنخیت بیشتر با عقل و برهان داشته و جریانهای پیروز شده اند که رویکرد عقلانی و متناسب با شرایط زمانه داشته اند، گرچند در برهه­های از تاریخ غلبه با تفاسیر نقلی محور و احساس گرا بوده است و حکام مستبد و سلسله­های پادشاهی در پناه ترویج خرافات و جریانهای نقل گرا خواستند عقل گرایی و نقادی را تضعیف کنند تا سلطه خودشان بر جامعه را ادامه دهند. استفاده ابزاری از احساسات دینی جهت به اطاعت درآوردن توده­ها چیزی است که در تاریخ همه ادیان به وقوع پیوسته است. به همین دلیل عده­ی اساس ادیان را ساخته و پرداخته طبقه حاکم جهت توجیه و مشروعیت دادن به سلطه خویش دانستند و گفتند که مباحث جبرو اختیار و قضا و قدر و علم و اراده خداوند، رضایت از وضع موجود و صبر و تسلیمی همه جهت تخدیر و خواباندن عقل، شعور و اراده جوامع به کار رفته است، تفسیری که از ساحت گوهر دین به دور است و پیامبران و مصلحین همه در زمره­ی بیدارگران ابنای بشر بوده اند و آنان همواره با دین و اعتقادات آغشته با تعصبات و خرافات و تقلید وارتجاعی ستیز کرده اند و منادیان عدالت، قسط، برادری و برابری ابنای بشر بود ه اند و همه علیه استبداد و استحمار فریاد کرده اند. برداشتهای قالبی از دین و بی اعتنای به روح معرفتی­دین همان چیزی است که عقل و جان آدمی را به خواب فرو برده و همین خواب گران عقل است که اقبال راجع به آن هشدار می دهد:

وای آن دینی که خواب آرد ترا      

باز در خواب گران دارد ترا

در تاریخ دین مسیحیت دوره طولانی جریان اخباری گرا که اصحاب کلیسا بودند بر جهان غرب مسلط بودند و آنان در همه مسایل هستی فقط برای اصحاب کلیسا حق اظهار نظر قایل بودند و حتی زمانی که گالیله   کوپرنیک و... نظریات تجربی خویش را بیان میکردند به جرم مخالفت با دین یعنی روحانیون تکفیر و محاکمه می شدند و پیروانشان در دادگاه­های انگزسیون محاکمه می شدند و سر انجام بعد از چند قرن تقابل سرانجام جریانهای نقل گرا تا جایی راه افراط پیمودند که از متن به حاشیه رانده شدند و به احتمال زیاد اگر آنان راه افراط در جهت خرد باوری را پیش نمی کردند آن همه ضربه سهمگین نمی خوردند. در تاریخ اسلام هم نحله­های عقل گرا و نقل گرا همواره باهم در تقابل بودند. گرایشهای عقلی فلسفی و اعتزالی که مروچان عقل و خرد بودند با فرقه­های اهل حدیث و اشاعره  از دیرباز رو در رو بوده است. علت شکست و تضعیف و مطرود شدن خوارج و اهل حدیث در همین نکته نهفته است.

بر اساس مقدمه فوق می رویم به سراغ وضعیت فرهنگ دینی در افغانستان و تحلیل مسایل جاری آن. نگفته پیداست که فرهنگ مردم افغانستان با دین رابطه عمیق دارد، مردم افغانستان دین را عامل رهایی و سعادت خویش می دانند، حال پرسش اساسی این است که در فضای این چنینی، چرا جامعه با این اعتقادات عمیق در اوج سالهاست بد بختی دست پنجه نرم می کند و ودر حفره­ی افتاده است که راه برون رفت مشخصی در پیش رو ندارد؟ چرا این فرهنگ دینی در جهت توسعه این مردم نتوانسته نقش ایفا کند؟ چرا این فرهنگ و اعتقادات عمیق و نا گسستنی نتوانسته وحدت ملی در این جامعه برقرار کند و تضادهای ریشه دار را از بین ببرد؟ چرا جریانهای منادی دین چون مجاهدین و طالبان با آن همه شور و حرارت و عطش و اقبال اولیه این مردم بیش از آن در سازندگی اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی نقش سازنده ایفا کند خرابی به بار آورد؟ چرا در داخل حلقه­های دینی در نفی ها شعار هماهنگ می بینیم ولی در اثباتها تکثر وتضادها را؟

نویسنده بر این باور هست که دین عنصری نیست که بتوان از صحنه اجتماع قابل حذف و یا آن را عامل بدبختی دانست ولی شدیدا معتقد هست که رویکرد و مواجه جامعه ما با دین رویکرد عقلانی نبوده و عقل را که حامی دین  بوده است غریب گذاشتیم و دین را در حد نیروی احساسی کاهش دادیم و عقلانیت و بعد سازنده و درونی آن که بصیرت هست فراموش نمودیم.

جامعه شناسان و متکلمین دینی بر این باورند که از میان ادیان مختلف، اسلام قرابت بسیار با عقلانیت داشته و از همه ادیان بیشتر آدمی را به اندیشه، تدبر، عقلانیت، تامل، برهان باوری، و استدلال و حکمت فراخوانده است و از متابعت کورکورانه و تقلید و باورهای بدون دلیل بر حذر داشته است. وضعیت فعلی جامعه  ما گواه بر این است که عقلانیت را ما از صحنه فرهنگ دینی خویش راندیم و به همین دلیل باید گفت فضای دینی جامعه ما فضای است که برداشتهای دینی در آن اکثر آلوده به شرک خفی چون تعصبات قومی و زبانی می باشد دینی که در آن نقش خشونت عدم مدارا و تحمل یکدیگر اشکار هست دینی که رحمت برای بشریت هست را ما به گرایشهای کوچک و اغراض خویش محدود کردیم و نمونه های آن را در نبردهای ویرانگر مجاهدین با یکدیگر و رفتار طالبان می بینیم که منادیان دین بیش از آن که منادیان دین باشند منادیان نژاد و تعصبات و تکفیرهای خویشند. احساسگرایی دینی مولد شعار هست و عقلانیت دینی مولد شعور. احساس گرایی دینی را با قلم فرسایی و سخنرانی­های تند و آتشین می شود پیش برد اما عقلانیت دینی را با تامل با نگرش با نقادی و باریک بینی و خودسازی می توان توام دانست. احساس­گرایی دینی را می توان با بسیج توده­ها و و حرفهای عوامانه تولید کرد اما عقلانیت دینی را می بایست با استدلال و براهین ترویج کرد. احساس گرایی دینی را می توان با ثروت و قدرت و شوکت و ناز و بی دردی و بی هزینگی جمع کرد، اما عقلانیت دینی را نمی توان با بی دردی و موج سواری جمع کرد. احساس گرایی دینی را می توان در هر دین و مذهب و جمع و جماعتی تولید کرد و یافت، اما عقلانیت دینی را در ادیان حقیقت محور می توان جستجو کرد. از احساسات دینی قدرتهای داخلی و خارجی می توانند استفاده ابزاری کنند چنانکه حوادث دوران جهاد و طالبان در افغانستان گواه این مسئله هست اما از عقلانیت دینی نمیتوان استفاده ابزاری کرد.

همانگونه که بیان شد در چند قرن گذشته جوامع غربی پیشرفت و توسعه­شان مدیون قرابت و نزدیکی این جوامع به عقلانیت بوده است و جریانهای قوی خردگرا باعث شد تا جهان غرب از خواب و خرافات به سمت توسعه ودنیا سازی روی بیاورد اما به موازات اوج گیری جریانها خرد گرا در غرب در جهان اسلام جریانها خرد گریز آرام آرام رشد یافت. البته این جریانها مستقیما شعار دوری از عقلانیت را کمتر سر ندادند ولی شعار رجوع به سنت و دوره خلفاء و صدر اسلام  و بازگشت به خویشتن را با سلفی گرایی و نقل گرایی را چنان با آب و تاب ترویج کردند که مخالفت با عقل و تمدن و تجدد را در پی داشت.

استحکام و تقویت آراء ابن تیمیه و وهابیت و فرقه های دیوبندیسم در هند و شکل گیری جریانهای اخوان المسلمین در مصر به تبعیت از اندیشه­های حسن البناء و سید قطب در میان اهل سنت و جریان اخباری گری و انجمن حجتیه در شیعه ... همه به نحوی باعث رشد جریانهای خرد ستیز و نقل محور در جهان اسلام شد. این گرایش در پی انتقاد از وضع موجود و در آرزوی باز آفرینی تاریخ صدر اسلام و خلفاء بوده است. همین گرایش دوم با تحریک احساسات دینی همواره مراکز دینی را در اختیار داشتند و همین گرایش دوم بستر برای ظهور القاعده و جهاد مجاهدین افغان و ظهور طالبان گردید.

مخالفت با عقل گرایی در جهان اسلام زمانی تشدید شد که غرب از نقل گرایی به عقل گرایی و تجربه گرایی نزدیک شد. این چرخش که در جهان اسلام به وجود آمد برخواسته از یک حس ذوق سطحی و درمان ظاهری بود که عده­ی از اندیشمندان مسلمان بدان متمایل شدند. در حالی که خود دین اسلام می گوید که می بایست دعاوی دینی و اخلاقی را مستدل کرد و از پیروی کورکورانه باید دوری جست و به صرف ادعا نمی توان از فضیلت سخن گفت و چیزی را فضیلت شمرد. قرآن کریم بارها از برهان سخن می گوید:« هاتوا برهانکم» و « ادعوا السبیل ربک بالحکمه...» قرآن كريم به صورتهاى گوناگون بر سنديت و حجيت عقل در معارف الهى صحه گذاشته است، و بر تعقل و تفكر در نظام آفرينش تشويق و تاكيد كرده است، گاهى راجع به يك موضوع مى‏توان آيات متعددى را يافت كه مفاد آنها اين است كه غرض از طرح اين موضوع تعقل و تفكر در باره آن بوده است. انديشه و تعقّل، اصلى ترين تکيه گاه اسلام در عقايد، اخلاق و اعمال است. از نظر اين آيين آسمانى، انسان حق ندارد آنچه را که عقل نادرست مى داند، باور کند؛ صفاتى را که عقلْ ناپسند مى داند، بدان متّصف شود. و کارهايى را که عقلْ ناشايست مى داند، انجام دهد. به همین دلیل گفته اند:«کلما حکم به العقل حکم به الشرع» هر آنچه را که عقل حکم کرده است شرع و دین تایید کرده و می کند.

در فرهنگ قرآن و احاديث رسول خدا وشخصیتهای دینی، واژه هايى که مردم را به تعقّل و انديشه دعوت مى کنند؛ مانند تفکّر، تذکّر، تدّبر، تعقّل، تعلّم، تفقّه، ذکر، لُبّ ونُهى، که محور و اساس سخن با مردم بوده، بيش از هر چيز ديگر، مورد توجه و تأکيد است. در قرآن کريم، مشتقات علم 779 بار، عقل 49 بار، فقه 20 بار، فکر 18 بار، ذکر 274 بار، تدّبر 4 بار و لُبّ 16 بار آمده است.

از نظر اسلام، عقل، اصل انسان، معيار ارزش و درجات کمال او، ملاک ارزيابى اعمال، ميزان جزا و حجّت باطنى خداوند متعال است. عقل، از بهترين هديه هاى الهى به انسان، نخستين پايگاه اسلام، اساسى ترين پايه هاى زندگى و زيباترين زيور انسان است . عقل، گرانبهاترين ثروت، بهترين دوست و راهنما، و اصلى ترين تکيه گاه اهل ايمان است. از نظر اسلام، علم، نيازمند عقل است؛ زيرا علمِ بدون عقل براى عالم، زيانبار است.

علامه طباطبايى صاحب تفسیر المیزان در دفاع از عقل و فلسفه و در رد طعن اخباری­گراها به فلاسفه ، مى‏نويسد:

« اوّلاً، ظواهر امر دينى در حجيت خويش، بر برهان عقلى توقف دارند و عقل در اعتماد و گرايش به مقدمات برهانى، فرقى ميان مقدّمه‏اى با مقدّمه ديگر قايل نيست. وقتى بر چيزى برهانى آورده شد به ناچار عقل آن را مى‏پذيرد. ثانيا، ظواهر دينى توقّف بر ظهور لفظ است و از آن‏جا كه ظواهر لفظى دليل ظنّى‏اند، نمى‏توانند با براهين عقلى كه قطعى‏اند معارضه نمايند. اما تمسّك به براهين عقلى در اصول دين و سپس معزول ساختن عقل در حوزه معارف كه در آن‏ها اخبار آحاد وارد شده، مستلزم تناقض آشكار است، زيرا ظواهر شرعيه كه به كمك همين براهين عقلى اعتبار پيدا كرده‏اند چگونه مى‏توانند مقدّمه‏اى را كه به بركت آن سنديت پيدا كرده‏اند ابطال كنند».( الميزان، ج 5، ص 443.)

وى در جايى ديگر مى‏گويد:

«خداى متعال در هيچ جا از كتاب مجيدش ـ حتى در يك آيه از آن ـ بندگان خود را مأمور نكرده است به اين كه او را كوركورانه بندگى كنند و يا به يكى از معارف الهى او ايمان كوركورانه بياورند و يا طريقه‏اى را كوركورانه سلوك نمايند. حتى شرايع و احكامى را هم كه تشريع كرده و بندگانش را مأمور به انجام آن نموده، با اين كه عقل بندگان قادر به تشخيص ملاك‏هاى آن نيست با اين همه، آن شرايع را به داشتن آثارى تعليل كرده است.»

از ديدگاه قرآن، كسانى كه از انديشه خود سود نمى‏برند به عنوان بدترين جنبندگان معرفی شده است: «ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون‏»(انفال.21) بدترين جنبدگان كسانى هستند كه كر و گنگ اند وانديشه نمى‏ورزند. در جاى ديگر پس از طرح يك مسئله غامض و دقيق توحيدى يادآور مى‏شود كه آنان كه اهل تعقل نيستند گرفتار نوعى پليدى مى‏باشند، چنان كه مى‏فرمايد: « يجعل الرجس على الذين لا يعقلون‏».( یونس.100) درجایی دیگر می فرماید:

«والذین اذا ذکرو بایات ربهم لم یخرو علیها صما و عمیانا»( فرقان.73.) یعنی از صفات بندگان خداوند این است که دین و حتی معارف الهی را کور کورانه قبول نمی کنند. در جای می گوید:« فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» بشارت بده بندگانی را که همه نظریه­ها و دیدگاهها را می شنود و از میان آنها خوبترینش را انتخاب م یکند.

در روايات اسلامي بيش از آنچه تصور شود به گوهر عقل و خرد بها داده شده است و عقل به عنوان "اساس دين"، "رهوارترين مركب"، "بهترين دوست" و بالاخره معيار و "ميزان براي تقرب الي الله" و "كسب پاداش" معرفي گرديده است. اينك به ذكر پاره‌اي اندك از اين روايات اكتفا مي‌كنيم.

1. پيامبر اكرم (ص) فرمود: "قوام المرء عقله ولادين لمن لاعقل له؛ اساس موجوديت انسان عقل اوست و آن كس كه عقل ندارد دين ندارد."( بحارالانوار، ج1، ص94.)

2. و همچنين مي‌فرمايد :"ما قسم الله للعباد شيئاً افضل من العقل... و ما ادي فرائض الله حتي عقله عنه و لا بلغ...؛ خداوند متعال ميان بندگانش نعمتي برتر از عقل تقسيم نكرده است و بندگان فرائض الهي را به جا نمي‌آورند تا آنها را با عقل خود دريابد و..."(همان)

3. امير مؤمنان علي (ع) مي‌فرمايد: "لاغني كالعقل و لا فقر كالجهل؛ هيچ بي‌نيازي همچون عقل و هيچ فقري همچون جهل نيست."( نهج البلاغه، كلمات قصار.)

4. همچنين مي‌فرمايد:"ان الله تبارك وتعالي يحاسب الناس علي قدرماآتاهم من العقول في دار الدنيا؛ خداوند متعال مردم را به مقدار عقلي كه در دنيا به آنها داده است محاسبه مي‌كند."( بحارالانوار، ج1، ص94.)

5. در حديثي از امام صادق (ع) آمده است "ان الثواب علي قدر العقل؛ ثواب و پاداش عمل به نسبت عقل است."( اصول كافي، ج1، ص12)

5. در روایات زیادی داریم که ک« خذوا الحکمته ولو المشرک» حکمت و دانش را فراگیرید هرچند از کافر باشد.

6. علی(ع) می فرماید:« انظر الی ماقال و لا تنظر الی من قال» به خود سخنها بنگرید نه به گویندگانش.

7. عقلانیت دینی می گوید:« الدنیا مزرعه الاخره» دنیا کشتزار آخرت است و « من لا معاش له لا معاد له» آنکه دنیایش تامین نشود آخرت تامین نخواهد و «کاد الفقر این یکون کفرا» فقر کفر را در پی دارد. چنین تفسیری از دین تمدن ساز است.

برداشت عقل مدار از دین می گوید، كه انسان عاقل نبايد چشم و گوش بسته و بدون بررسى و تحليل، گفته‏هاى ديگران را بپذيرد و هر سخنى را بايد با ترازوى عقل سنجید. روايت دینی مو گوید: «كونوا نقّاد الكلام؛ خرده گیران و صرّاف سخن باشيد.» معناى نقد كلام، تجزيه و تحليل آن و تفكيك بين قسمت‏هاى درست از قسمت‏هاى نادرست آن است. دعوت اسلام به عادت دادن ذهن و فكر به تجزيه و تحليل سخنان ديگران، يكى از بهترين روش‏ها براى پرورش عقل و فكر است. اسلام در آموزه‏هاى خود به مبارزه بى امان با همه عوامل تضعيف عقل و ايستائى ذهن و انديشه بشر برخاسته است. اين امر نشان‏گر اين است كه اسلام خواهان پويايى و شكوفايى انديشه و خرد انسان‏ها است.

به عنوان نمونه، اسلام شخصيت‏گرايى و ملاك و معيار قرار دادن شخصيت‏ها در تشخيص حق و باطل و انتخاب راه، و يا گذشته‏نگرى و سنت‏گرايى، و يا اكثريت‏گرايى، و يا پيروى از ظن و گمان به جاى علم و يقين، را منع كرده است. هر يك از اين امور مانعى در برابر آدمى براى ديدن حقيقت است.

نمونه ديگر اين كه: اسلام طغيان محبت و نفرت را سبب ايجاد پرده بر روى عقل آدمى مى‏داند و به همين دليل، انسان را از تصميم‏گيرى و اظهارنظر در اين مواقع بر حذر داشته است؛ چنان كه از افراط در حب و بغض بر حذر داشته است؛ مشهور است که:«حب الشیئ یعمی و یصم» افراط در حب و بغض، چراغ عقل انسان را خاموش و يا كم نور مى‏سازد. و يا اين كه شراب و هر چيز مست كننده را حرام نموده است؛ زيرا باعث تخدير عقل و بى‏خاصيت شدن آن مى‏شود. هم‏چنين در اسلام لهو و لعب و غناى مطرب به دليل تأثيرگذارى منفى آن بر روى عقل حرام دانسته شده است.

«نقل‌گرایی» در حقیقت نوعی «بنیادگرایی معرفت‌شناسانه» است که در قلمرو سیاست و تدبیر اجتماع به «بنیادگرایی دینی» و «استبداد دینی» و «خشونت‌ورزی» و نفی مدارا و تسامح و تساهل با دگراندیشان و پیروان ادیان دیگر و بی‌دینان منجر می‌شود. این گروه مرتکب یک خطای بزرگ و استراتژیک معرفت‌شناسانه می‌شوند، یعنی ادعایشان درحقیقت مبتنی بر نظریه‌ای نادرست در معرفت‌شناسی است. اینان به خیال خود گمانی می‌برند که عقل خود را در برابر وحی (= عقل خدا یا پیامبر) تعطیل می‌کنند، در حالی که محصول این رویکرد تعطیل عقل در برابر «وحی» نیست، بلکه تعطیل آن در برابر «نقل» است.

 ابن سينا مشهورترین حکیم مسلمان مى‏گوید: «هر كسى عادت كند كه حرف ديگران را بدون دليل قبول كند او از لباس انسانيت بيرون رفته است».( ابن سينا، اشارات) مولانا جلال الدین بلخی عارف نامدار مسلمان در نقد فرهنگ اخباری­گری  و ضرورت احیاء فرهنگ خرد ورزی می گوید:

گفت پیغمبر که احمق هرکه هست

او عدو ما و غول و رهزن است

هرکه او عاقل بود او جان ماست

روح او و ریح او ریحان ماست

عقل دشنامم دهد من راضیم

زانکه فیضی دارد از فیاضیم

نبود آن دشنام او بی فایده 

نبود آن مهمانی اش بی مائده

احمق ار حلوا نهد اندر لبم 

من از آن حلوای او اندر تبم

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت           

مولانا دفاع و مهرورزی تهی از عقلانیت نسبت به دین را مهر خرس می نامد:

مهر ابله مهر خرس  آمد یقین

کین او مهر است و مهر اوست کین            

او درجای دیگر انسان را جز اندیشه و عقلانیت چیزی دیگر نمیداند:

ای برادر تو همه اندیشه­ای

ما بقی خود استخوان و ریشه­ای                

درجای دیگر می گوید:

پس نکو گفت آن رسول خوش جواز 

ذره­ی عقلت به از صوم و نماز

زان که عقلت جوهر است این دو عرض 

این دو در تکمیل آن شد مفترض            

صدرالمتألهين شيرازى كه نقش بزرگى در عقلانى نشان دادن معارف و آموزه‏هاى دينى دارد و در زمانه خویش علیه نحله های اخباری گری و حسگرایی دینی قد علم کرد، درباره نسبت عقل و دين مى‏گويد: «شرع و عقل با هم تطابق و توافق دارند. منزه است شريعت پاك حقّه الهيّه از اين كه احكام و آموزه‏هاى آن ناسازگار با معارف عقلى يقينى ضرورى باشد ».( اصول فلسفه، ج‏5، ص 1512.)

نتیجه­ی مباحث فوق، این که سر نوشت آینده افغانستان در دست یکی از دو گرایش دین احساسی و یا عقلانی خواهد بود، چه این که فرهنگ افغانستان دینی و اسلامی است و اسلام هم در سرشت خود دینی است عقل محور که متاسفانه در  فرازهای از تاریخ خرد ستیزان، تفسیر عوامانه و احساسی خویش را بر آن بار نموده­اند. بخشی از مشکلات تاریخ فعلی افغانستان، سرازیر شدن گرایشهای خارج از افغانستان در بستر فرهنگ این کشور می باشد. گرایشهای اخوانی مصری و وهابیت عربستانی و دیوبندیسم پاکستانی  که به خرد ستیزی و سلفی گری و تمدن گریزی واخبارگری و شعارهای احساسی مشهور هستند بر فرهنگ افغانستان تحمیل شده است و همین فرهنگ به علاوه پولهای نفت عربها و دخالتهای مخفی و عیان ژنرالهای پاکستانی دست به همدیگر دادند و طالبان را به وجود آوردند و از راکت پرانی­های حکمتیار گرفته تا جنایات مجاهدین، قتل عام طالبان، انتحار و مدرسه سوزی طالبان همه زاییده همین برداشت کور احساسی از دین می باشد که در ظاهر رفتاریست دینی  اما در حقیقت تیشه زدن است به ریشه فرهنگ، دین و جامعه. فرهنگ افغانستان که از دیر باز بستر معرفت و خرد ورزی بوده است و شخصیتهای این خطه با هر گرایش دینی و مذهبی که بوده­اند، مجریان و منادیان خشونت و خرد ستیزی نبوده­اند. در بستر فرهنگ افغانستان قبل از اسلام، شکل گیری تمدن بوداییان مقیم بلخ و بامیان و ظهور زرتشت را می نگریم. بعد از اسلام شخصیتهای چون امام ابوحنیفه که در مقابل حنبلی­ها و مالکی­ها و اخباریها قد علم کردند و در ساحت عقلانیت مردانی چون فارابی و شیخ الرییس بوعلی سینا را مشاهده می کنیم و در ساحت مهرورزی و معرفت محوری افرادی چون مولانا و سنایی و پیر هرات و...را داریم، شخصیتهای فوق در خارج از کشور و حتی در سطح جهان شهرت و مقبولیت دارند، اگر عقلانیت دینی همچون گذشته­های دور که باعث شد بلخ را ام البلادش بخوانند دوباره در افغانستان پا بگیرد تهدیدهای داخلی و خارجی تبدیل به فرصت خواهد شد و بار دیگر این کشور آینده روشن را در پیش رو خواهد داشت، اما اگر مسیر سی سال گذشته که عصر سلطه احساسات بود امتداد یابد، آینده کشور  نیز چون سی یال گذشته رو به تاریکی خواهد بود. در آخر ابیاتی از حضرت ابوالمعانی بیدل  که بیانگر اهمیت خرد و نیاز بشر به آن دارد، را می آوریم :

تا دلیل تو عـــقل آگه نیست

رو به دیـــواری می روی ره نیست

آنکه افسار عقل داد از دست

جز پریشانی، خـود چه طرفی بست       

 کس ندید آنچه عقــل ننماید

 بسته اســــــت آنکه عقل نگشاید

 (بیدل، مثنوی عرفان) 

این مطلب در این پایگاهها نیز انعکاس یافته 

http://www.ufuqmagazine.org/Dari/?page_id=235

http://www.armans.info/2010/03/27/2979.html

 

نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت 14:29  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
این تحقیق سالها قبل در مجامع علمی از جمله در کنفرانس گفتگوی تمدنها مورد استقبال قرار گرفته، مقام برتر را به دست آورد و در سایتها نشر شده بود که اینک باز نشر می شود.

وحدت متعالي اديان بستري براي گفتگوي تمدنها

عکس گیاه - عکس گل و گیاه - عکس برگ - برگ - گلخانه

 اولین سال هزاره جدید یعنی سال 2001،  به عنوان سال «گفتگوي تمدنها»  ناميده شد. موضوع گفتگوي تمدنها كه در مقابل نظريه هانتينگتون يعني «برخورد تمدنها» بود بدين جهت مورد اقبال گرفت كه ريشه در همه مكاتب بشري دارد. در قرآن كريم انسان به صفت «علمه البيان» موجود گفتگوگر معرفي شده است(1) و نيز اهل تحقيق را بشارت داده و در مسير هدايت مي‌داند: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله» .(2) همچنين اسلام اديان مستند به يك كتاب را به حول نقاط اشتراك فرا مي‌خواند نه افتراق و به تعامل دعوت مي‌كند نه تقابل: «قل يا اهل الكتاب، تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم» (3)

آنچه در اين نوشتار منعكس شده، مسئله‌اي است كه به نظر نويسنده، روح گفتگوي تمدنها را تشكيل مي‌دهد و آن «وحدت متعالي اديان» يا وحدت ذاتي دين است كه در آيينه عرفان متجلي است. نويسنده را اعتقاد بر اين است كه نقاط مشترك اديان مناسبترين بستر است براي اينكه خانوادة بشري را به سمت صلح جهاني و عرفان و برابري سوق دهد. لذا به مسئلة «وحدت متعالي اديان» از چهار زاويه نگريسته شده است: 1- پرچمداران ايدة فوق در تاريخ 2- خدا در متون مقدس ديني، 3- خدا از منظر عرفان 4- وحدت روحي نوع بشر.

الف) وحدت اديان از منظر انديشمندان آنان

انديشمندان به حقيقت رسيدة اديان به عيان مي‌ديدند انسانها همچون اطفال نابالغ به اندك بهانه‌اي، حتي در لفاف اختلافات مذهبي، بزرگترين خانمانسوزي‌ها را به راه انداخته‌اند چنان كه مولانا گفته است:

خلق اطــفالند جز مست خدا

نيست بالغ جز رهيده از هوي

بر خيال است صلح‌شان و جنگ‌شان

بر خيال است نام‌شان و ننگ‌شان(4)

لذا همة آنان انسانها را به دشمن مشترك انسانيت يعني جهل و غفلت واقف ساخته و صلح جهاني و كمال انساني را در گرو پرداختن به آن معرفي كرده اند. ما اين مسئله را در آينه افكار چند تن برجسته از خيل بزرگان جستجو مي‌كنيم:

1) در جهان مسيحيت از ميان پرچمداران عرفان و صلح و وحدت بشري، مي‌توان «مايستر اكهارت» را نام برد. به بيان اين فراز از سخنان اين عارف بزرگ مي‌پردازيم كه در باب مقام انسان مي‌گويد:

«هرچه را كتاب مقدس به مسيح نسبت مي‌دهد نهايتاً دربارة هر انسان نيك الهي (good and divine man ) نيز صادق است».(5) «خدا ارواح باطني را دوست دارد نه افعال ظاهري را» (6) يا اينكه در باب وارستگي و استغنا مي‌گويد:

«بدان كه وارستگي حقيقي چيزي جز اين نيست كه روح در برابر هجوم اندوه و شادي، عزت و ذلت آنچنان ساكن و ثابت بايستد كه كوهي از سرب در برابر نسيم. وارستگي ثابت در انسان، سبب حد اعلاي شباهت ميان انسان و خدا مي‌شود. زيرا اگرخداوند، خداوند است. خداوندي خويش را از وارستگي (استغنا) ثابت و بي جنبشي خود دارد».(7)

پس از تحقيقات وسيع در اديان مي‌گويد:

«وقتي اين متون را تا بدان حد كه عقل من مي‌توانست هدايت و ارشادم كند جست و جو كردم، دريافتم كه هيچ فضيلتي بالاتر از «وارستگي محض» نيست. زيرا جميع فضايل ديگر نسبتي با مخلوقات دارند، اما وارستگي عاري از هرگونه نسبتي با مخلوقات است».(8)

2) در ميان مسلمانان از ميان خيل عظيم حافظ‌ها و سعدي‌ها، مولانا و عطارها، كه همه پرچمداران عرفان و صلح بودند، به عنوان نمونه حضرت شيخ محي الدين عربي رانام مي‌بريم. تحقيق و تأمل در آثار و افكار اين عارف بي‌مثال: به ما مي‌فهماند كه او نيز خواستگاه و هدف اديان را يكي مي‌داند:

«لقد صار قلبي قابلا كل صوره

فمرعي لغزلان و دير لرهبان

و بيت لا وثان و كعبه طائف  

والواح توراه و مصحف قرآن

ادين بدين الحب، اني توجهت

ركائبه فالحب ديني و ايماني

قلب من گنجايش هر صورتي را پيدا كرده است، چراگاه آهوان و صومعة راهبان و بتخانه اصنام است و كعبة حاجيان و الواح تورات و كتاب قرآن. من پيرو دين عشقم، به هر سو كه نافه‌هاي عشق مي‌روند، كه عشق دين و ايمان من است.(9)

3) از ميان فلاسفه، اسپينوزا نمونه نيك اين مسئله است. او كه ظاهراً در جامعة يهودي چشم به دنيا گشوده، نمي‌تواند مسائل بزرگي همچون هستي و اديان را از زاوية تنگ مذهب قومش بنگرد لذا در اين راه از سوي آنان  محكوم به ارتداد مي‌شود.

او در جواب يكي از متعصبين كه متهم به بي دين‌اش كرده مي‌نويسد:

«شما ادعا مي‌كنيد كه بهترين دين را پيدا كرده‌ايد يا لااقل بهترين معلمان شما را به آن هدايت كرده‌اند. از كجا مي‌توانيد ادعا كنيد كه اينها بهترين معلمان مذهبي‌اند كه تاكنون بوده‌اند و هستند و خواهند بود؟ آيا تمام مذاهبي را كه تاكنون در هند يادر تمام عالم تعليم داده شده‌اند آزموده‌اي؟ فرض كنيم كه همه را آزموده‌اي، چگونه مي‌تواني ادعا كني كه بهترين آنها را انتخاب كرده‌اي؟»(10)

او با بيان قاطع و فلسفي اعلام مي‌كند به «صرف ادعا» نمي‌توان دين خود را برتر از ديگر اديان خواند، به عقيده اسپينوزا، خدا وجدان و شعور صرف است، نه ناظر متلون المزاجي كه با ريش بلند، در آسمان نشسته باشد و به دعاها و نفرين‌هاي ما گوش فرا دهد. آنچه در نظر ما به عنوان يك فرد انسان خوب يا بد است به خداوند ربطي ندارد.(11)

در فلسفه اين فيلسوف، هر انساني جلوه يا جزئي از تجليات خداست، انديشه‌اي است قابل رؤيت از شعور ابدي كه بر صفحه زمان نقش بسته است، چون صفحه پاره شود و تباه گردد، صورت مكتوب نيز ناپديد مي‌شود اما انديشة آن باقي مي‌ماند. جسم مي‌ميرد ولي روح باقي مي‌ماند. (12) خداشناسي اسپنوزا با ظاهر بينان زمانه‌اش فرق دارد:

«مقصود من از خدا آن علت جاوداني و لايزالي اشياست كه بيرون از اشيا نيست، من مي‌گويم همه چيز در خداست، زندگي و جنبش همه در خداست»(13) او در جواب اينكه چرا خدا را شخص بيرون از جهان نمي‌بيند مي‌نويسد:

«اگر مثلث را زبان مي‌بود، خدا را كاملترين مثلثات مي‌گفت و دايره ذات خدا را اكمل دواير مي‌خواند: همينطور هر موجودي صفات  خاص خود را به خدا نسبت مي‌دهد».(14)

4) در ميان بزرگان تمدن هند، از ميان هزاران مصلح و عارف مي‌شود مهاتما گاندي را نام برد. داستان زندگي وي به گفتة «هانري توماس» حماسه زيارت بشر از شهر خداست، گاندي نخستين مبارز تاريخ است كه با مهاجمان به وطنش باسلاح روح و عدم خشونت به جنگ پرداخت و پيروز شد.(15) اعتقاد وي به نيروي عدم خشونت از فلسفة او پانيشادها، بودا، ارميا، عيسا، اسپينوزا، تولستوي و وي كاناندا سرچشمه مي‌گرفت». (16) او مي‌گويد: «بسياري از مردم تا حد ديندار هستند كه از يكديگر نفرت داشته باشند اما آنقدر ديندار نيستند كه يكديگر را دوست بدارند».(17)

با رجوع به سيره و سخناننش مي‌توان فهميد با متون مقدس همه اديان انس و معاشقه داشته و روح واحد را در همة آنان متجلي مي‌بيند. او مي‌گويد: «هندوها، مسلمانان، مسيحيان، پارسيان و يهوديان برچسب‌هاي آساني هستند اما هنگامي كه من آنها را برمي‌دارم نمي‌توانم بين آنها فرق بگذارم ما همه فرزندان يك خدا هستيم... من به حقيقت همه اديان بزرگ جهان اعتقاد دارم و بر اين باورم كه همه آنها فرستادة خدا هستند و وحي براي مردمي كه به آنان وحي مي‌شد ضروري بود»(18). «در نظر من خدا حقيقت و محبت است. خدا اخلاق و نيكي است. خدانترسي و بي باكي است، خدا سرچشمة روشنايي و زندگي است و در عين حال او برتر و ماوراي همة اين چيزها است. خدا وجدان است... او براي همة مردم همه چيز است... او بزرگترين دموكراتي است كه دنيا شناخته است زيرا او ما را «مختار» ساخته است كه ميان بدي و نيكي هركدام را بخواهيم برگزينيم. (19) يا اينكه دربارة حقيقت روحيه مذهبي مي‌گويد:

«من در تلاش آن هستم كه از راه خدمت به خلق و به بشريت خدا را ببينم زيرا مي‌دانم كه خدا نه در آسمانها است و نه در اعماق زمين بلكه در وجود هر فرد است. (20) خدا هر روز برهمة مردم ظاهر مي‌شود اما ما گوشهاي خود را بر روي «صداي ضعيف و آرام» الهام دروني خود و چشمهاي خود را به روي « ستون آتش» كه در برابر ماست مي‌بنديم. معتقديم كه ما همه مي‌توانيم پيام آوران خدا بشويم بشرط آنكه ترس از آدميان را از خود دور سازيم و فقط در جستجوي حقيقت خدا باشيم».(21)

«مذاهب راههاي گوناگوني هستند كه به سوي نقطه‌اي واحد و مشترك مي‌روند. تا وقتي كه ما همه به سوي يك مقصد مي‌رويم و به يك سر منزل مي‌رسيم، اگر راههاي ما متفاوت باشد اهميتي نخواهد داشت. در واقع تعداد مذاهب به تعداد نفوس افراد آدمي است. «در عمل هيچ دونفري را نمي‌شناسم كه از خدا تصوري يكسان داشته باشد. از اين رو شايد همواره اختلاف ميان مذاهب باقي بماند تا پاسخگوي اختلاف طبايع و اختلاف شرايطي اقليمي محيط‌هاي متفاوت باشند». «اگر كسي به حقيقت و قلب مذهب خود برسد به حقيقت و قلب مذاهب ديگر نيز رسيده است».(22)

مطالب زير ما را بيشتر به مقصود عرفاني او نزديك مي‌كند:

«حقيقت نخستين چيزي است كه بايد جستجو كرد.حقيقت را بجوييد زيبايي و خوبي خود به خود به سوي شما خواهد آمد. اين معني واقعي همان چيزي است كه مسيح در «موعظه بر فراز كوه» تعليم داد. در نظر من مسيح هنرمندي عالي بود زيرا حقيقت را مي‌ديد و بيان مي‌كرد و محمد نيز چنين بود. به قراري كه محققان مي‌گويند قرآن كامل ترين اثر در تمام ادبيات عربي است. مسيح و محمد هيچ كدام نمي‌خواستند اثري زيبا و هنري به وجود آورند اما چون هردو پي حقيقت بودند لطف كلام هم براي ايشان پيدا شد».(23)

«من به يگانگي مطلق خداوند و به همين جهت به وحدت بشريت اعتقاد دارم. هرچند بدنهاي جدا و متعدد داريم اما روح همة ما يكي است. اشعة خورشيد به هنگام تجزيه و انكسار، متعدد و چند رنگ مي‌شوند اما منبع همة آنها يكي است». (24)

ب) خدا از منظر اديان.

در هر سنت ديني بايد به دنبال محور تعاليم و گوهر آن دين بود، با دقت و تأمل در اين ساحت مي‌توان فهميد همه اديان پاسخي بوده است به نياز معنوي و روحي انسانها، «لائودوزو» در توصيف آن جهان برتر مي‌گويد: «بي نام آغاز زمين و آسمان است...«دائوي» كه به بيان درآيد دائو نيست».(25)

در كتاب مقدس مي‌خوانيم: «خداوند مي‌گويد آيا كسي خويشتن را در جايي مخفي تواند كرد كه من او را نبينم مگر من آسمان و زمين را مملو نمي‌سازم، كلام خداوند اين است».(26) و نيز مي‌خوانيم «از روح تو كجا بروم و از حضور تو كجا بگريزم. اگر به آسمان صعود كنم تو آنجا هستي اگر در هاويه بستر بگسترانم اينك تو آنجا هستي».(27) ...«من آن نوري هستم كه بر اشياء احاطه دارد. من كل هستم. همه چيز از من نشئت گرفته در محضر من حاضرند. قطعه‌اي چوب را بشكنيد من در آن ميان هستم. سنگ را از زمين برداريد، مرا در آنجا خواهيد يافت».(28)

دربارة «بوداي ازلي» بودائيان مي‌خوانيم:

«راستي را كه دريافتن ذات جهان بس دشوار است، زيرا كه اين عالم هرچند كه حقيقي مي‌نمايد، چنين نيست، وگرچند مجازي مي‌نمايد، چنين نيز نيست، مردم غافل، ازدرك حقيقت كار جهان ناتوانند».(29)

قرآن كريم خداوند نيز مي‌گويد: «هوالاول والآخر والظاهر والباطن و هو بكل شيء عليم... و هو معكم اين ما كنتم»(30) او (خداوند) اول و آخر پيدا و پنهان است؛ و او به هرچيز داناست و هرجا باشيد او با شماست. و نيز مي‌گويد: « و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (31) و ما به انسان از رگ قلبش نزديكتر هستيم. «و اعلمو ان الله يحول بين المرء و قلبه» (32) بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل ميشود. «والله المشرق و المغرب فاينما تولو فثم وجه الله» به هر سو رو كنيد خدا آنجاست.(33)

ج) خدا از منظر عرفان

انسان، نياز بنيادي و وجودي به امر متعالي در خود مي‌بيند. تجربه نشان مي‌دهد كه نيازهاي اساسي انسان در موارد فردي گرچند برآورده نشده‌اند، اما خصوصيت ذاتي اين نيازها قابليت برآورده شدن است. اين حقيقت كه انسانها نيازمند آب بوده و توقع دارند كه در جايي قابل دسترسي باشد ناظر بر اين است كه واقعا آب در جايي وجود دارد. خدا به عنوان امر متعالي از منظر اديان پاسخ به اين نياز اساسي است. گرچند راههاي رسيدن به آن امر متعالي در اعمال و سنت‌هاي اديان متكثر مي‌باشد. اما بايد فهميد كه : «الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق».(34)يعني به تعداد هر فرد از افراد بشر مسيري به سوي آن نياز مي‌باشد.

حقيقه الحقايق يا آن‌چه كه ما خدا مي‌ناميم در عرفان و فلسفه اسلامي، از حيث اطلاق ذات و غيب هويت، فراتر از صور و تعينات وحدود و صفات است. از سوي ديگر با همه هست يابه هرموجودي به اندازه سعة وجود يا ظرفيت آن موجود جلوه كرده است . همانگونه كه علي (ع) فرمود: «هو داخل في الاشياء لا كشييء في شيء داخل و خارج من الاشياء لا كشيء من شيء خارج» خداوند داخل است در اشياء اما نه مانند فرو رفتن چيزي در چيز ديگر و نيز خداوند جدا است از چيزها نه مانند جدائي اشياء از هم».(35)

آنچه را كه ما در ذهن خود از خدا داريم و خدا را در همان فهم و تصور خود خلاصه مي‌كنيم، اين تصورات، محصور و مقيد كردن خداست يعني خدا را خارج از آن فهم‌مان نمي‌توانيم بنگريم. امام محمد باقر (ع) ميگويد:

«كلما ميز تموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم».(35) هر آنچه را كه شما با قوه‌هاي تصوري تان خدا مي‌پنداريد و تصور مي‌كنيد آفريده تصور شماست. (نه خداي حقيقي فراتر از حدود و رسوم و اسامي).

بسياري از اختلافات درميان متكلمان و خدا باوران بر سر اين است كه هركس و هر مشربي خدا را با فهم خود دريافته و با ديگري در اختلاف مي‌افتد. عين همين مسئله در گسترة اديان نيز تصور مي‌شود. مولانا ميگويد:

از نظر گاه آمداي جان وجود

اختلاف مؤمن، گبر و جهود(37)

ابن عربي مي‌گويد: هر صاحب عقيده‌اي درباره خدا، در نفس خود امري را تصور ميكند و مي‌گويد آن خداست و او را مي‌پرستد، ... عقايد و سخنان برحسب اختلاف نظر صاحبان نظر در آن، گوناگون شده است.(38)

او ميگويد سالك حقيقت اگر در عقيده‌اي مخصوص مقيد شود خود را از خير فراوان و دريافت حقيقت چنانكه هست، محروم خواهد كرد:

«فاياك ان تتقيد مخصوص و تكفر بما سواه فيفوتك خير كثير و يفوتك العلم بالامر علي ما هو عليه» پس مبادا به عقيده‌اي خاص مقيد كردي و جز آن را انكار كني كه در اين صورت، از خير فراواني محروم شده، علم به واقع را، آن گونه كه هست از دست خواهي داد.(39)

عارفان، خداوند را به آينه‌اي تشبيه مي‌كنند، از اين نظر كه هركس در آن آينه، همان صورتي را مي‌بيند كه خود از خداوند تصور كرده و باور دارد، لذا آن تصور را خداي خود خواهد دانست. اگر در همان آينه صورت اعتقاد شخص ديگر براي او جلوه كند. آن جلوه‌اي جديد را در همان آينه انكار خواهد كرد و خواهد گفت اين تصور و اوصاف از خداي من نيست. آنان كه در اعتقاد خاص متعصب شده‌اند نمي‌توانند صورتي و جلوه‌اي را كه جامع صور و جلوه‌هاست مشاهده كنند. بايد آن اعتقاد و تصور خويش را كه برخواسته از انانيت و فهم كاذب است درهم شكند تا «آينه دار انجمن كل» شود.

تا نيستي به صيقلي اجزا نمي‌رسد

آينده دار انجمن كل نمي‌شوي!(40)

در عرفان اسلامي، امر مطلق در اعماق غيب مكنون است و از آن به ذات بي‌نشان و راز «مخفي» تعبير شده است، «كنت كنزا مخفيا...»(42) آن راز مخفي، بدور از هر نشان يا حتي بي‌نشاني و نفي نفي است.«من حده فقد عده»(42) كسي كه خدا را با وصفي محدود كند به شمار درآورده است حقيقه الحقايق ذات بي‌نام و نشان و «بلاحد ولارسم» معرفي شده است. در متون اديان ديگر نيز اين مرحله جلوه‌گر است؛ تائوته چينگ همين مطلب را بيان مي‌كند : تائويي كه مي‌خواهيم بشناسيم، خود تائو نيست. اسمي كه مي‌خواهيم به آن بدهيم. اسم درست آن نيست. بي‌نام آغاز زمين و آسمان است.»(43) دين بودا«اصل بي جوهري» يا عدم تشخص خدايي از قبل را تبليغ ميكند، منظور از آن نه سلب معرفت است بلكه « حذف و واپسين پيوند» يا ذهنيات ناقص بشري راجع به اوست تا بتواند پارادوكس تعريف ناپذيري «نيروانا» را عيان سازد.

د) وحدت روحي نوع بشر

ما در عصري زندگي مي‌كنيم كه با انقلاب ارتباطات بشر به هم نزديك وحكم اعضاي يك دهكده را يافته‌اند. مرزها منهدم شده در نتيجة اختراعات و اكتشافات محيرالعقول همه از حال هم باخبرند اين اتصال جامعه بشري نسبت به هم در حيطه محسوسات و پنج حس ظاهر است. اما آن چه زمينه اتصال معنوي وحقيقي ميان انسان‌ها را فراهم مي‌سازد، اوج‌گيري انسان است به سمت عوالم و رهايي از تعلقات زميني و حيواني.

از اين منظر عرفاني جامعه بشري نه تنها در جهان طبيعت منافع مشترك دارند بلكه حقيقتا به هم پيوسته و اعضاي يك كل خواهند بود. اين بينش را «همعصر» شدن معنوي و وجودي بشر نيز خوانند. در چنين ساحتي هركدام از افراد نوع انساني بيانگر چهره از چهره‌هاي فرد ديگر است هر خصلتي كه در افراد بشر برجسته شده بخشي از خصال نهفته يك فرد  انسان است، مولانا مي‌گويد:

موسي و فرعون در هستي تست

اين دو خصم را بايد درخويش جست

چونكه بي رنگي اسير رنگ شد

موسي با موسي در جنگ شد(44)

يا آنگونه كه گاندي مي‌گويد: «من به يگانگي مطلق خداوند و به همين جهت؛ وحدت بشريت اعتقاد دارم هرچند بدنهاي جدا و متعدد داريم. اما روح همه ما يكي است... به اين جهت نمي‌توانم از فاسدترين ارواح هم خود را جدا بشمارم همچنان كه نمي‌توانم پيوستگي خود را با پرهيزكارترين آنها ناديده بگيرم».(45) علامه سيد اسماعيل بلخي نيز مي‌گويد:

ما با همه كس در همه جا درهمه حاليم

 رازيست به اسرار نهان مستتر از ما(46)

در نگاه عرفان، نقصان و عيب ديگران نيز عيب انسان محسوب مي‌شود، فرازها و فرودهاي ديگران نشان دهنده حالات و امكانات بيننده است. به همين دليل حضرت ابوالمعاني بيدل مي‌گويد در خطاي ديگران عيب خود را مي‌بينم:

خطا ازهركه سرزد، چون جبين من درعرق رفتم

نداردعالم ناموس چون من خجلت آبادي(47)

نگاه منفي به اشياء و اشخاص كار ذهن بت ساز آدمي است:

مادر بت‌ها بت نفس شماست

زآنكه آن بت و اين بت اژدهاست(48)

لذا سر منشأ بديها را كه غفلت و خودبيني است بايد شكست:

«خود شكن، آيينه شكستن خطاست»

به گفته حضرت سعدي بين انسانها كه اعضاي يك پيكرند خويشاوندي متسحكم برقرار مي‌باشد:

بني آدم اعضاي يكديگرند

  كه در آفرينش زيك گوهرند(49)

قرآن كريم مي‌گويد: «كان الناس امة واحده...»(50) مردم در آغاز يك دسته بودند. براساس اين بينش موسي و عيسي و... نمونه‌هاي نبوغ نوع انسان هستند: «بعث رسل از ما شد و ارسال رسائل».(51)

ذكر موسي بهر روپوش است ليك

نور موسي نقد تست اي مرد نيك(52)

با چنين برداشتي از روح اديان، روشن شد كه اهل بصيرت در هر برهه‌اي از زمان و مكان كه زيسته‌اند، منظومة سرد تمدنها را گرما و معنا بخشيده اند و انسانها را كه تبعيد شدگان قاره روح و هبوط كردگان از آسمان انسانيت هستند به سوي رهايي از زندان‌هاي جامعه و تاريخ و... دعوت نموده‌اند؛ از چنين منظري گفتگوي بين تمدنها و فرهنگهاي بشري نه مصلحت بلكه يك ضرورت است.

عارفان مسلمان به عربي مي‌نوشتند، لائوتسه و چوانگ تسو به زبان چيني، مايستر اكهارت به زبان لاتيني آلماني متعلق بوده و شانكريت به زبان سانسكريت، اما همه از وحدت روحي بين افراد بشر سخن گفته اند. اگر فاصله‌هاي زماني و مكاني را برداريم خواهيم ديد همه رنگ واحد دارند، اگر بودايي، تائوئي، مسيحي، يهودی ، مسلمان و... بوده‌اند اما از مقصود واحد سخن رانده‌اند.

مردان خدا گرچه هزارند يكي اند 

مردان هوي جمله دوگانند و سه گانند(53)

ان سوي ظلمت، بغير از نور، نتوان يافتن

روي در مولي است، هركس پشت بر دنيا كند(54)

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

 چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند(55)

با رجوع به زندگي انديشمندان معاصر همچون توشيهيكوازتسو، هانري كربن، جرج جرداق، نيكلسون و جبران خليل جبران و... كه هر كدام در راستاي احيا و تبيين فرهنگ كشورهاي مسلمان و جهان سوم سهم بزرگ داشته و روح فرهنگ ما را بهتر از خودمان دريافته است ديگر شكي نمي‌ماند كه روح تعقل و تعالي خواهي انسان، مرزي نمي‌شناسد و گمشده مرغ‌جان آدمي شهر علم و عشق و عرفان است .

ملت عشق از همه ملت جداست

 عاشقان را مذهب و ملت خداست (56).

روشن شد كه نقطه مقابل همين وحدت بيني عارفانه، صورت پرستي كوركورانه ظاهر بينان است كه نيچه با طنز تلخش نزاع آنان را نزاع ميان خدايان مي‌نمايند:

هر انسان خداپرستي خداي ويژة خود را آفريده است: و بر زمين هيچ دشمني پليدتر از دشمني ميان خدايان نيست. (57).

صحبت از بهم پيوستگي بشر و انهدام مرزها كرديم بي مناسبت نيست كه بدانيم در جهان امروز تمدنها مرز مشخصي ندارند بلكه و اضحتر، فرهنگ و تمدن غربي امروزه نه تنها به غربيان تعلق دارد بلكه تعلق به بشريت دارد و ميراث بزرگ و مشترك  همه بشر است لازم است جوامع شرقي در جهت رفع نواقص و عقب ماندگي شان بكوشند و از دستاوردهاي نيك تمدن غربي استفاده مثبت كنند، زيرا كمال باوري، حركتي است در راستاي تقرب جستن به خويش.

نتيجه

مطالب فوق ما را به اين نتيجه مي‌سازد كه دو مسئله «گفتگوي تمدنها» و «وحدت متعالي اديان»، ريشه بس عميق در افكار بزرگان بشري و عارفان محقق داشته و بستري خواهد بود براي صلح جهاني و برابري و برادري معلمان بزرگ بشر در هر تمدن صرف نظر از مصلحت‌هاي مقتضي آن جامعه صداقت، طهارت محبت يا گفتار و رفتار و پندار نيك را تعليم داده و خواسته‌اند به سمت تعالي نوع انسان و راز جهان راهي بگشانيد، بنابراين در پرتو عرفان و متحد ديدن جانهاي انساني مي‌شود از گوهر ديانت و وحدت متعالي اديان سخن به ميان آورد كه حداقل نتيجه آن تعامل و تعالي تمدنهاست نه تقابل و انحطاط آنها رسيدن به اين مقصد مهم، محققان دلسوز و وارستگان جهان افروز را مي‌طلبد تا با شناخت واقعيات زمان بتوانند، تفكر ديني را از سطح به عميق و از قشر به معنا ببرند.

تفكري كه با شناخت بنيادين از اديان به دنبال تعقل و عرفان و تعالي وحدت انسان باشد. اميد كه در مسير احياي چنين تفكر حياتبخش بتوانيم گامهاي بزرگي را برداشته و بالندگي دين وفرهنگ جامعة خويش را شاهد باشيم.

منابع

1-     قرآن كريم، الرحمن 4.

2-     همان، زمر18.

3-     همان، آل عمران64.

4-     مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت 70-71 چاپ نسخه نيكلسون.

5-     ماسيتر اكهارت.رك. قاسم كاكايي، وحدت وجود به روايت ابن عربي و اكهارت. ص29. هرمس.

6-     همان، ص30.

7-     مايستر اكهارت، رساله وارستگي،رك. پرسش از خدا در تفكر مارتين هايدگر- ترجمه محمد رضا جوزي، نشر ساقي، چ اول ص79.

8-     همان.

9-     ابن عربي، ترجمان الاشراق، شرح نيلكسون، ترجمه گل باباسعيدي.ص75.

10- رك. ويل دورانت، تاريخ فلسفه. ترجمه عباس زرياب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سيزدهم 76. ص166.

11- رك. هنري توماس. بزرگان فلسفه. ص42.

12- همان.

13- اسپينوزا. نامه12. به نقل ازويل دورانت، تاريخ فلسفه. ص157.

14- رك. ويل دورانت، تاريخ فلسفه. ص159.

15- رك. هانري توماس. بزرگان فلسفه. ص342.

16- لغتنامة دهخدا، ذيل كلمه «گاندي».

17- هانري توماس. بزرگان فلسفه. ص342.

18- گاندي. رك. همه مردم برادرند.

19- گاندي. همان ترجمه محمود تفضلي ص100.

20- همان ص102.

21- همان 116.

22- همان ص105- 103.

23- همان ص124.

24- همان ص134.

25- لائوتسو. استاد پير. بخش اول.

26- كتاب مقدس، (ارميا24-23: 23).

27- همان. (مزاير 7- 8 : 139).

28- همان. توماس 1-2: 77.

29- رك. چنين گفت بودا. چاپ اساطير، ص35.

30- حديد. 3و4.

31- سوره ق. 16.

32- انفال 17.

33- انفال 17.

34- مجلسي بحارالانوار (64/137).

35- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار. ج3، ص27، روايت 8 .

36- وافي ج1 ص88 .

37- مثنوي، دفتر سوم، ص71 نسخه نيكلسون.

38- ابن عربي، فتوحات المكيه، بيروت دارصادر، بي تا، ج4، ص211.

39- ابن عربي، خصوص‌الحكم، ص113. ابوالعلاء عفيق، انتشارات الزهراء.

40- بيدل دهلوي، رك، شاعر آينه‌ها. ص278.

41- حديث قدسي معروف.

42- نهج‌البلاغه، خطبه اول.

43- لائوتزو، استاد پير.

44- مثنوي، دفتر سوم، ص71. نيكلسون.

45- گاندي، همه مردم برادرند ص.

46- ديوان سيد اسماعيل بلخي.