شعری از عبدالغفور لیوال با ترجمه مطیع الله بختانی

خواب شهدخت

ترجمه: مطیع الله بختانی

 

این شعر توسط شاعرتوانای کشور، عبدالغفور لیوال به زبان مقبول پشتو در مورد شاهدخت مومیایی شده سروده شده که در سال 1379 از وطن عزیزما افغانستان دزدیده شدو از راه کویته پاکستان به موزیم کراچی انتقال داده شد. همکار ارجمند ما، محترم مطیع الله بختانی که از ژورنالیستان باسابقه کشور می باشد این شعر را به دری ترجمه نموده است. قابل یادآوری است که پشتیانا، روهستان، آریانا، پکتیکا و پکتویس نامهای سابق افغانستان است، اندوس اسم دریایی آباسین، روشاک جوان پیکتیاوال و بخدی نام قدیم بلخ می باشد.

 

پشتیانا صدایم را بشنو

زدامانت میبرندم میبرندم

به سرتاج ز زر دارم

کمربند طلایی است

دوشیزه بیست ساله ام

خانواده بزرگم کوشانی اند

درامواج اندوس شناورم

روهستان مرا تماشا میکند

این سحر کدام زمان است

که مرده ام را از نزد زنده ها میبرند

آن ارشاک جنگجوچه شد

نامورانت کجا خفته

پکتویس ای یار مغرورم

لشکربزرگت کجا رفته

به دقت به من نگاه کن

من خواهر افغان هستم

شمشیرت شکسته

من برهنه افتاده ام

کمان کشان نامدارت کجا هستند

وطن بزرگم بی سرحد است

به من بگو آرش چه شد

در پهلویم زخم بزرگ دارم

در پهلوی تو یک خنجر

رنگ سرخ خون من

نذر دریای زردشت است

هنوزگردنبندم به گردن بود

آوازه عروسی ام به هرسو

در بخدی ارشاک نشسته بود

هزاران شمشیر به کنارش

یا به آرزوی وصال من

و یا از جنگ بر گشته بود

ارشاک ای دوست خوبم

تابوتم را کجا میفرستی

از دونیم هزار سال بدینسو

به آرزوی آغوشت بودم

پشتیانا صدایم را بشنو

زدامانت میبرندم میبرندم

مانند باد که کاغذ را ببرد

و یا چومرگ نا به هنگام

که زدیده عاشق محبوبه قشنگش را برباید

آریانا هم سن وسالم

یکتیکا هم همزبانم

ازدونیم هزارسال بدینسو

رویاهایی شیرینی که داشتم

چه تعبیر تلخ می بینم

ای کاش خدایم بیدار نمیکرد

به قسمتم زنجیر بیگانه شد

پشتیانا صدایم را بشنو

زدامانت میبرندم میبرندم

من تصویری از روح او بودم

که در خزانه های پنهان تو

خنده ها و غصه ها یت هستم

تومعرفت من ومن نشانی ازتو

اعضای بدن یکدیگر هستیم

تو زنده هستی و می بینی

که پیکرم را از نزدت میبرند

من دونیم هزار ساله

تو پنجاه هزار ساله

هردو هیچیم هر دو نیستیم

همه افتخاراتت دروغ است

و آرزوهای من صرف رویا

من شاهدوخت مقبولت بودم

نه غیرت ارشاک بینم نه غرور جنگجویانت

کوه های قاف محل تفریحم

پری هایش کنیزانم

پادشاهان طلبکارم بودند

هفت برادر سکه داشتم

پشتیانا فراموشت شده

که تو جوان بودی و من دوشیزه

سایه شمشیر ارشاک دامنت را سپید نگه میداشت

به تماشای زیبایی ام

زیبا رویان از چین می امدند

جوانان زیادی عاشقم بودند

ازتیرباران ارشاک آهوی زخمی بیابان بودم

در جهان تعدادی زیبا رویان اند

دوستانم شاهدخت ها بودند

من که از پشتیانا بودم

چندی مصری تعدادی یونانی بودند

آنها همه اکنون ویدی هستند

هم مصری و هم یونانی

پشتیانا صدایم را بشنو

زدامنت میبرندم میبرندم

از برادران غیرتی ام اثری نیست

که امروز پیکرم را نجات دهند

نه به حالم آه سردی شنیده شد

نی کسی به آرزویم سر کشید

پس ای ارشاک ای دوست من

تابوتم را کجا میفرستی

ازدونیم هزار سال بدینسو

در آرزوی آغوشت بودم

بدقت سویم نگاه کن

یک دختر افغان هستم

شمشیر بدستت شکسته

که بی دفاع افتاده ام.....