گوشه ی از جهان بيني بيدل(شرحی بر یک غزل)
گوشه ی از جهان بيني بيدل(شرحی بر یک غزل) | |
نويسنده: سید محمد حسيني فطرت | |
| |
|
|
حضرت مولانا بلخي در مثنوي شريف ميفرمايد:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
پس به قدر تشنگي بايد چشيد
بر همين مبنا نگاهي اجمالي ميافكنيم به گوشه از جهان بيني بحر فكرت، اقيانوس عشق و عرفان و مفخر هند و پارس، حضرت مولانا عبدالقادر بيدل دهلوي، آنچه ميآيد پرداختن به چهار موضوع از موضوعاتي است كه به نظر نويسنده در غزل زيرا از بيدل، اهميت ويژه دارد. ( مطلب حاضر توسط نويسنده ارسال شده است . مطالب ارسالي دوستان ديگر ، به زودي نشر خواهد شد . مديريت سايت )
حضرت مولانا بلخي در مثنوي شريف ميفرمايد:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
پس به قدر تشنگي بايد چشيد
بر همين مبنا نگاهي اجمالي ميافكنيم به گوشه از جهان بيني بحر فكرت، اقيانوس عشق و عرفان و مفخر هند و پارس، حضرت مولانا عبدالقادر بيدل دهلوي، آنچه ميآيد پرداختن به چهار موضوع از موضوعاتي است كه به نظر نويسنده در غزل زيرا از بيدل، اهميت ويژه دارد. ...............
جهان خفته به هذيان، ترانهها درياب
تو گوش وا كن و تعبير خواب را درياب
بهارميگذرد، مفت فرصت است اي شيخ
قدح به خون ورع زن، شراب را درياب
غبار جسم، حجاب جهان نوراني است
ز ننگ سايه برآ آفتاب را درياب
چه نكتهها كه ندارد كتاب خاموشي
نفس بدزد و سوال و جواب را درياب
1- هستي و انسان در نگاه بيدل:
حضرت ابوالمعاني بي شك عارفي است رباني و فيلسوفي است اشراقي، سراسر سرودههاي او دعوت انسان است به سوي رهايي از اوهام و باورهاي كاذب و تقليدي، او از مخاطبين خويش ميخواهد كه از هستي سايهوار، زندگي خوابناك، افتخارات پوچ و ادعاهاي هذيان گونه، گذر نموده و به درك حقيقت هستي و زيستن معنا دار نايل شوند. درد عارف و فيلسوف وجودي يك چيز است و آن محروميت و حرمان انسان است از لقاء حضرت وجود كه انكشاف هستي انسان را در پي دارد. آنان همواره پيروان مكاتب مختلف را از غرق شدن در صور و الفاظ بر حذر داشتهاند و متذكر شدهاند كه قواعد خشك فلسفي و كلامي باروح شهودي اديان و جان شهود طلب انسان بيگانه است. جويندگان حقيقت، از مطالعه در احوال «موجود» ميبايست رو برگردانده و به سوي حضرت «وجود» روي آرند. چه اينكه همة موجودات سر از عدم برخواهند آورد. «موجود» ساخته و پرداخته ذهن ماست، اما «وجود» امري است خارج از تعين و چند و چون، به قول مولانا:
حيرت محض آردت بي صورتي
زاده صد گون آلت از بي آلتي
يا صورت از بي صورتي آمدن برون
باز شد كانا اليه راجعون
پرداختن به «وجود» هنگامي ميسر است كه «وجود» بر جان آدمي خود را بنماياند و انسان در مواجهه با آن از چنگال معدومات و موهات رها گردد و در مقابل معدودمات و بتهاي ذهنياش اظهار موجوديت كند:
شخصيمعدومي،به پيش و هم خود موجود باش
اي شرار سنگ از آن عالم كه نتوان بود باش
در همين بزنگاه است كه فلاسفة وجودي به عرفا سخت نزديك ميشود، «هايدگر» معتقد است كه بزرگترين خطاي فلسفة كلاسيك انحراف بحث از «وجود» به سوي «موجود» بوده است ميگويد: «اگر ما فقط، موجود واقعي را با تمام گسترش آن در نظر بگيرم، اين چنين توجهي سرّ نهايي اشياء جهان را به دست نميدهد، خيلي پوشيدهتر از موجود واقعي آن طوري كه هست چيزي وجود دارد كه موجود واقعي به وسيلة آن «هست» شده است كه اساس نهائي و «موضوع» خاص وجود شناسي است.» در نگاه ابو المعاني نيز تا وقتي كه انسانها دل مشغول «موجود» باشد و نگاهش به سوي «وجود» نيفتد، سر از معدومات در ميآورد و پندرهايش رويايي بيش نيست و ادعاهايش هذياني:
«جهان خفته به هذيان، ترانهها درياب»
دلمشغول بودن باموجودات يعني سر و كار داشتن با هيچها و هيچكسها:
با زمره اجلاف نسازد چه كند كس؟
اينعالم پوچ است و همين هيچكسي
چه، آنچه را كه انسانها به عنوان «موجود» ميپرستند و قبلگاه دل و جانشان ميكنند امور اعتباريي بيش نيستند كه از پرتو حضرت«وجود» موجوديت گرفتهاند. «كلما ميّز تموه با وهامكم فهو مخلوق مثلكم» و سايههاياند كه موجوديت شان را از آفتاب وام گرفتهاند، سایه های كه انباشتن شان وزنهاي ايجاد نميكند:
زين دستگاه ناز گرد اعتبار مچين
بر يكديگر چو فتد سايه، تل نميشود
و عاشقان آن، پيمانهاي موهوم را سر ميكشند:
خلقي بهدورگردون مخمور و مست وهم است
اين خاليي پر از هيچ، پيمانهاي كه باشد؟
در خالیگاه طبیعت ، تنها راه رهاي از كابوس اوهام، آن برقي است بر خار و خس پندار آتش افروزد:
خار و خس اوهام گرفته است جهان را
كو برق كه ريشه در اين بيشه دواند ؟
در نگاه ابوالمعاني برق «وجود» و ظهور حق از همه چيز در تابش است و اثر شصت حضورش، چشمان نامحرمان را از ديدارش محروم كرده است:
دخل آگاهي به يك سونه كه تحقيق غيور
چشمخلقي را به انگشت شهادتكور كرد
چون اين كوري بر جان و انديشة آدمي غلبه كرده ساير موجودات انديشهاي آدمي را به خود مشغول كرده و محفوظات ذهني و موهومات اعتباري محراب انسان شده است. بيداري و بينايي آن است كه انسان در مقابل خدايان دست ساختة خويش و الهههاي ذهنياش قد علم نمود، اظهار موجوديت كند و كعبه دل و درونش را از بتهاي ذهني پاك نمايد. انسان مطلوب بيدل، رها از همة بتها و موحدّي است كه هر در لحظه در مقامي از مقامات توحيد مشغول گام زدن و سلوك ميباشد. چنين موحد سالكي، تصورات موهومش را هر آن در محضر حضرت «وجود» و شهودات قبلياش ذبح ميكند. او تسليم و فاني در امور «موهومي» نيست:
شخصيمعدومي، بهپيش وهم خود موجود باش
اي شرار! سنگ از آن عالم كه نتوان بود باش
شرار دل سنگ از جنس سنگ نيست و از جنس آتش است، آتش عظيمي كه در دل اشياء و اتمها خفته است. انسان كه اشرف مخلوقات است نيز در نهان خود آتش طور دارد و ميتواند صداي ذات غيب الغيوب را از آنجا بشنود و روح بيداري را تجربه كرده و به تلاش بنشيند:
شعل بودم من و ميسوخت نفسشمع مسيح
من قدم ميزدم و مست طلب بود كليم
حضرت ابوالمعاني به بانگ بلند خطاب ميكند، همه آناني كه بر طبل توفيقات صوري و ظاهر بندگي وزندگي ميكوبند، خفتگان دردمند و بيماراني هستند كه از فرط بيماري، هذيان گويي كرده و هرگز و نواي اصيل زيستن را نشنيدهاند، بيدار كسي است كه آرمانها و رويايش را با زيستن آگاهانه تعبير نموده به زندگيها و بندگيهاي خيالي دل نميبندد بلكه آفريدگار جهان معنوي و آرماني خويش است:
جهان خفته به هذيان ترانهها درياب
تو گوش واكن تعبير خواب را درياب.
2- زمان در نگاه بيدل:
«زمان» از مباحثي است كه در نزد عارفان و فلاسفه اهميت ويژه دارد، تا آنجا كه «هايدگر» از فلاسفة غرب يكي از مهترين كتابهاي خويش را به نام «هستي و زمان» (being and time) نام گذاري ميكند. عارفان از زمان تصويري خاص دارند. از نظر عارفان اگر زمان رابه اجزاي كوچك مثلاً ثانيه و… تقسيم كنيم، هر جزئي از اين اجزاء زمان تجلي و و تازة خداوند است. زمان چيزي نيست جز تجليات سريع و پياپي هستي. عارفان ميگويند آن چيزي كه ما به اسم «زمان» ميشناسيم توالي و نونو شدن فيوضات الهي است. از اين منظر همه چيز جديد هست و تمام جهان خود را لحظه به لحظه ميشويد و با لباس جديد واطور تازه جلوهگر ميشود اين ما هستيم كه بايد چشمهايمان را شسته وجور ديگر بنگريم به تعبير مولاناي بلخ:
هر نفس نو ميشود دنيا و ما
بي خبر از نو شدن اندر بقا
اين نو نو شدن جهان به قدري سريع است كه محسوس و مشهود ما نيست لذا خيال ميكنيم كه «زمان» مانند خط طولاني داراي امتداد ميباشد يك سر آن را بايد ازل ناميد و سر ديگر آن را ابد. در حاليكه اگر نگاه معنا بين پيدا كنيم هم ازل و هم ابد را ميتوان در يك لحظه جمع ديد. هر تكة كوچك از زمان در خود ازل و ابدي دارد. خداوند همواره فيض و داشته خواهد داشت و چون ذات سرمدي است فيض او نيز سرمدي ميباشد و در هر ثانيه فيض سرمدي او به نحوي جاري و ساري است:
آني تو كه هر آمد و رفت نفست
صبح ازلي دارد و شام ابدي
انسان با چند روز زندگي مختصر در جهان براي خود زماني و ما قبل و ما بعدي و مكاني تصور ميكند و آن محدوده زماني خويش را ملاك سنجش زمان قرار ميدهد و اگر نه زمان قبل از تولد انسان و بعد از مگر او نيز جاري است يا به تعبير ديگر جهان پا برجاست اين انسان است كه ميگذرد نه زمان. به هر تقدير زمان در نزد عارفان تجليات پياپي هستي است كه در يك امتداد قرار گرفتهاند مانند چرخش آتش در دست كسي كه با سرعت آن را ميچرخاند كه در چشم ما به صورت دايره جلوهگر ميشود و يا مانند فيلم كه از عكسهاي مختلف تشكيل شده و با سرعت عبور ميكنند و بر اثر خطاي ما تصاوير متحرك تفسير ميشود. در اين باره مولانا بلخ ميفرمايد:
عمر همچون جوي نونو ميرسد
مستمري مينمايد در جسد
شاخ آتش را بجنباني به ساز
در نظر آتش نمايد بس دراز
با تصويري كه از ديدگاه عارفان ارائه داديم چند نكته قابل توجه است:
الف) آنچه كه ما با نام «زمان» ميشناسيم از اتصال گذشته به حال و آينده، همه و همه ساخته و پرداخته ذهن انسان است. آن چيزي كه حقيقت دارد «حال» است. به عقربة ساعت بنگريم تا عقربه از روي عددي برنخواسته باشد روي عدد ديگر قرار نميگيرد. وقتي كه عقربه به روي عدد جديد قرار گرفت عدد قبلي مُرد و لحظه قبلي رفت و جايش را به لحظة ديگر داد و آنچه كه زنده است لحظة حال است نه گذشته.
ب) به فرداي موهوم و نيامده نبايد دل بست و برايش نقد «حال» و «امروز» را قرباني كرد حتي اگر آن فردا فرداي قيامت باشد قيامتي كه از منظر دين امر حتمي است. چون كه «فردا» از دل «حال» زائيده ميشود آري فردايي مايه اميد و دلخوشي است كه از فردوس «حال» و «امروزي» بسوي آن راهي گشوده شود: درهاي فردوس وا بود امروز
از بي دماغي گفتيم فردا
نيچه در بيان طنز گونه ميگويد: «چرا انسان تنها حيواني است كه ميخندد براي اينكه غمناكترين آنان ميباشد لذا خنده را ابداع كرد.» حضرت ابوالمعاني نيز ميگويد چرا انسان آينده نگرترين موجود است؟ براي اينكه فرصت سوزترين آنان است. انسان از نقد «حال» چون نميتواند كام بگيرد «فردا» را ابداع ميكند:
كار دنيا بس كه مهمل گشت طرح عقبا ريختند
فرصت امروز خون شد رنگ فردا ريختند
دل نگراني يا دلخوشي به آينده و «فردا» باعث كشتن ذوق حال ميشود. گذشته و مرده و بي اثر است. آينده كه هم نيامده. گذشته انديش مرده پرستي است و آينده پرستي موهوم پرستي است. لذا عارف و در دل «حال»، تجليات خدا را رصد ميكند:
زانگونه كه ما قبل تو، قبل تو نبود
پيداست كه ما بعد تو هم، بعد تو نيست
ج) رهايي از دام تاريخ:
در قرآن كريم عبارتي است بنام «مكر الليل» يعني «فتنة شب» يا «مكر شب». مسافري كه در شب مسافرت ميكند گاهي چيزهاي را خيال چيزهاي ديگر ميكند و چون نزديك ميشود ميفهمد اشتباه كرده، از منظر عارفان زندگي در دنيا همانند مسافرت در شب و در تاريكي است. تمامي چشم اندازهاي اين جهان فريب و سراب است. جاذبههاي كه عمر آدمي را به خود مشغول ميكند، صياد عمر است، همه چيز همچون صيادي لحظه لحظة عمر ما را به خود اختصاص ميدهد و آن را صيد ميكند، هر لحظه از عمري آدمي با خواب و خيالي نابود ميشود:
دارم ز نفس ناله كه جلاد من اينست
در وحشتم از عمر كه صياد من اينست
از منظر ابوالمعاني «زمان» همانند تيغ دودم است اگر استفاده صحيح از آن نشود، عليه خود آدمي وارد عمل ميشود. لحظات استثنايي زندگي همانگونه كه براي سالگان سود و سرمايه است و براي غافلان پاره پاره شدن در لابلاي دندانهاي پلنگ ايام خواهد بود.
كجاست امن كه در مرغزار ليل و نهار
بههرطرف نگري يك پلنگ ميگذرد
خوشيها و تلخيهاي ظاهري و زمامند، توسط اژدهاي ايام بلعيده ميشود و واي به حال كسي كه از نردبان لحظهها بالا نرفته و رخت خويش را در ماوراء زمان و ايام نیفكنده باشد:
آمد و رفت نفس نيرنگ طوفان بلاست
موجايندريابه چشم اهل عبرت اژدهاست
«زمان» ظرفي است براي وقوع و فناي حوادث و انساني كه نا ميرا و خالق حوادث است نبايد در اين حصار زنداني بماند. انسان نبايد در زندان تاريخ و مغلوب فتنههاي زمانه باشد، دل دادن به حوادث زمانه و پرستيدن و جدي گرفتن آن انسان را از غافل و بيگانه ميسازد:
ز گوشة دل جمع آن زمان دهند سراغت
كه همچو فرصت آسودن، از زمانه برآيي!
سالك رهيده از دامها، فراسوي زمان و مكان لانه دارد:
تا همچو شرر بال گشودم به هوايت
وسعت زمكان گم شد و فرصت ز زمانها
د) انسان خالق فرصت است:
اكثراً چنين ميانديشيم كه زمانه بايد در اختيار آدمي فرصتهاي رشد و تعالي و خلاقيت را قرار دهد. در حالي كه از نظر ابوالمعاني چنين توقع و انتظاري از «زمانه» بيهوده است. انسان خود خالق فرصت است و بايست از لحظه لحظة حيات جهت رسيدن به آرمان خويش حداكثر استفاده را نموده فرصت آفرين باشد:
پيش كه درد هوش گريبان تحيّر
دل منتظر فرصت و فرصت همه مائيم!
و بالاخره آنگونه كه در غزل مورد نظر آمده است:
بهار ميگذرد، مفت فرصت است اي شيخ!
قدح به خون ورع زن، شراب را درياب.
3- معرفت شناسي بيدل:
ابوالمعاني حواس ظاهر را همچون غباري در مقابل حواس معنا ميداند و گرفتاري در آن را گرفتاري در غراب متراكم ميخواند. از منظر عارفان جهان غيب و خداوند آشكار است حضرت امام حسين(ع) در دعاي عرفه ميفرمايند: «عميت عين لا تراك» يعني كور باد چشمي كه تو را نميبيند. ابوالمعاني آناني را كه با دليل و استدلال ميخواهند از خدا و عالم غيب سراغ بگيرند خفاشاني مينامد كه با چراغ آفتاب را ميجويند:
چه كوري است كه خفاش طينتان دليل
به سير خانة خورشيد ميبرند چراغ
آنچه را كه ما شهود ميناميم عارفان در درون آن غيب و ملكوت ميبينند:
همه غيب است شهود اينجا نيست
جمله اخفاست نمود اينجا نيست
عارفان آدمي را از جنس معنا ميدانند كه وطن خود را فراموش كردهاند:
منزلتعرش حضور است و مقامت اوج قرب
نور خورشيدي به خاك تيرهاي مايل چرا؟
در نگاه عارفان عالم غيب، همچون آفتاب است. آفتاب نماد وحدت، بي مثالي، گرما و زندگي است. جسم همچون غبار توصيف شده. غبار نماد تيرگي، كثرت و متلاشي شدن و فناست. غبار از گردهاي متراكم تشكيل شده و ذراتش بي هدف مواج است. تمايلات جسماني هر كدام به سوي روان است چشم لذتي را ميطلبد گوش لذتي ديگر، هر كدام اندامها ديوانة لذتي است. اين تنوع تمايلات. وحدت آدمي و شخصيت او را متكثر ميكند. نيروهاي نهفته در انسان توسط اندامها تجزيه شده و به دنبال آن شخصيت آدمي و متلون و بيثبات ميگردد و او را دچار شكاف شخصيتي ميسازد، در اين صورت آفتاب شخصيت آدمي در غبار تمايلات، پنهان ميشود:
غبار جسم، حجاب جهاني نوراني است
ز ننگ سايه بر آ آفتاب را درياب
ابوالمعاني مرد رها شده از تمايلات حيواني يا مرد آفتابي را سخت ناياب و نادر ميداند تا جايي كه در كل عالم، جاي چنين انسان كاملي را خالي ميبيند:
يك روي گرم در همه عالم پديد نيست
خورشيد هم به كشور ما سايه پرور است.
4- مراقبه و خود نگهداري در نگاه بيدل:
حضرت ابوالمعاني را نميتوان صرفاً شاعر چيره دست و عالم به عرفان نظري و اصطلاحات دانست بلكه خداوندگاري از سوز و گداز، عشق و غليان، حرارت و التهاب است، نفس قدسياش كارگه حشر معاني و كلماتش چون نفخة صور قيامت، زنده كننده مردگان است. به اعتراف همگان كسي كه در عالم بيدل وارد شود به آساني از آن نميتواند خارج شود. عالم بيدل عالم دردهاي انسان است و بيان كننده حقارت و تنهائي و فراز و فرود آدمي. هر كس از هر نحله و مكتبي كه باشد به نوعي بيدل را همدرد خويش ميداند درد بيدل درد انسان و صيرورت اوست. همانگونه كه عرفان عملي نيز علم خود شناسي و خود سازي و آزادي و آزادگي است. هر انساني با هر نحله و مكتبي كه باشد به سوي عرفان عملي به معناي كلي آن به نوعي گرايش دارد زيرا عرفان علم صيروت انسان است به همين جهت عرفان به اين معنا با همه مكاتب سر سازگاري دارد به قول مولانا:
دین عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست
عاشق و عارف به اين معني علمش شهودي است، علمي است كه بر اثر زنگار زدودن از خويش حاصل ميشود:
گر آگهي آينهات از زنگ بپرداز
اي علم تو مصروف سيه كردن كاغذ
كسب دانش سينه خود را به ناخن كندن است
ميكنند آينهها ساده از جوهر چه حظ؟
علم معرفت، علمي است كه در روحش تقوي و خشيت و خدا بيني نهفته است: «و اتقوالله يعلمكم الله» . «انما يخشي الله من عباده العلماء» (قرآن كريم). حضرت ابوالمعاني اين علم را در گرو مطالعه دل ميداند:
در زندگي مطالعة دل غنيمت است
خواهي بخوان و خواهي نخوان ما نوشتهايم
در نگاه بيدل واعظ و عالم راستين كسي است كه خود را در محضر «وجود» و خداوند شرمنده ميبيند و از حقارت خود پرستي رهيده وبر منبر رهائي و آزادگي از - و مكان تكيه زده و بيباكانه حقيقت ميسرايد:
واعظ به اوج معني گر راه شرم دارد
بايد زخود بر آيد بر پايههاي منبر
چنين فردي روحاني است نه نفساني و نفس پرست. روح او بر اثر ترك هوسها فارغ از دود و عين نور شده است:
نفس را ترك هوي روح مقدس ميكند
شعلهاي كز دود فارغ گشت عين نور شد
علم مورد نظر بيدل علم تقوي است، علم خود نگهداري و مراقبه، از منظر عارفان زماني كه قلب از اميال حيواني رهاي يافت لايق تجليات خداوند ميشود و ميتواند بسيط الحقيقه را در همه چيز و همه كس بنگرد:
از مضيق حيات درگذري
وسعت ملك لا مكان بيني
آنچه نشنيده گوشت آن شنوي
و آنچه ناديده چشمت آن بيني
انسان با تهي شدن از صفات حقير حيواني، حامل صفات ربوبي خواهد شد «العبوديه جوهره كنهها ربوبيه» قلب گدا صفت و حريص، بر اثر مراقبه و خود نگهداري خدا صفت ميشود:
آن طرف احتياج انجمن كبرياست
چونز طلب در گذشت بنده خدا ميشود
مراقبه و خود نگهداري و گشودن كتاب خموشي، انسان را به سمت ملكوت اشياء و فرو رفتن در معناي هستي هدايت خواهد كرد. سير در ژرفاي هستي رفتن به سوي آينده و گذشتهها نيست بلكه نوعي شهود است كه در زمان «حال» اتفاق ميافتد:
قرب ني بالا و پستي رفتن است
قرب حق از حبس هستي رستن است
تماس با عوالم روحاني به معناي بيتماسي با بدن نيست بلكه تجلي هستي بر جان است، ساحت معرفت ساحت آسودگي تختير كننده نيست بلكه بيداري قيامت آفرين ميباشد به تعبير علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي:
گوشه گيري از خلايق معني تجريد نيست
با جهاني ميتوان بود و هم تجريد داشت
رهايي از گرداب كثرات با مطالعه كتاب دل حاصل ميشود، كتاب خود نگهداري و كتاب خموشي:
چه نكته كه ندارد كتاب خاموشي
نفس بدزد و سوال و جواب را درياب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۰۲ ساعت 17:32 توسط سید محمدفطرت (حسینی)
|
سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.