پاکستان حامی ومغذی جنایت

پاکستان - افغانستان

در هوای دلپذیر 1996 در قندهار عظیم¬ترین گردهمایی شکل گرفت که در آن قوماندانان محلی رؤسای قبایل، رهبران سیاسی و پشتونهای شمال حضور نداشتند و ملا عمر تنها رهبران مذهبی را فراخوانده بود تا آینده کشور را مورد بحث قرار دهند. جلسات آنان دو هفته طول کشید در این مدت هیچ خارجی اجازه ورود به قندهار را نداشت به غیر از مقامات پاکستانی و قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی اس آی و سفیر پاکستان در هرات، در چهارم آوریل روز آخر ملاعمر بر بام یکی از ساختمانها با خرقه منسوب به پیامبر ظاهر شد و ملایان حاضر با هلهله و فریاد وی را امیر المؤمنین خواندند.
Story Image, Click to View Article

در هوای دلپذیر 1996 در قندهار عظیم­ترین گردهمایی شکل گرفت که در آن قوماندانان محلی رؤسای قبایل، رهبران سیاسی و پشتونهای شمال حضور نداشتند و ملا عمر تنها رهبران مذهبی را فراخوانده بود تا آینده کشور را مورد بحث قرار دهند. جلسات آنان دو هفته طول کشید در این مدت هیچ خارجی اجازه ورود به قندهار را نداشت به غیر از مقامات پاکستانی و قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی اس آی و سفیر پاکستان در هرات، در چهارم آوریل روز آخر ملاعمر بر بام یکی از ساختمانها با خرقه منسوب به پیامبر ظاهر شد و ملایان حاضر با هلهله و فریاد وی را امیر المؤمنین خواندند.[1]

مقدمه

درد اگر باشد یکی درمان یکیست           جان فدای آنکه درد او یکیست[2]

خوش به حال مولانا که در زمانی زندگی می­کرد و در زمانی شعر بالا را سروده بود که وطنش گرفتار هزاران درد نبوده خوشا به حال او در این زمان نیست تا بنگرد دورترین نقاط جهان عَلَم علم و تمدن را به کف دارند اما خاک پاک ام البلادش یعنی بلخ، بامیان و کابل و هراتش نه اسیر یک درد که اسیر هزاران درد متراکم و دیو ودد شده است.

صائب تبریزی که می­گفت:

خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل می­زند مژگان هر خارش

کاش می­بود که شعرش را پس می­گرفت و به جای آن افسوس کنان می­گفت:

زهی ماتمسرای کابل و دامان خونبارش

که جان­را­می­خلد­اخبار­درد­آگین و غمبارش[3]

کاش فردوسی زنده می­بود و می­دید که کابلستان دیگر به جای پرورش سهراب­ها، تهمینه­ای است که خون می­گرید زیرا کنام رستم زادگان اکنون مهد ترور «هشت افکنی و تازی­ها» و «پاکی­ها» شده است. امروزه کابل:

تماشایی است آری هر گذرگاهش، از این رو

که «تازی­ها» و «پاکی­ها» به یغما برده بازارش[4]

خوش به حال «سنایی» که زنده نیست تا به جرم افغانی و غزنوی بودن هویت و حکمتش را به دور انداخته و هزار نقاب دیگر چون مرده یا مرد غریبی جنازه­اش را از غربتی به غربتی دیگر بکشاند یا همچون هموطنانش لکه ننگ زمین و زمینیان متمدن محسوب گردد.

خوش به حال خواجه عبدالله انصاری که در سکر عرفانی و ابدیش چنان مدهوش است که از ناسوت و طرفدارانش هیچ یاد نمی­آید زیرا با یاد از چنین ناسوتِ نامیمون مناجاتش را تبدیل به فریاد خواهد کرد و حس همدردی با مغضوبین زمین اجازه باز گشت به لاهوت حوریان و نوریانش نمی­دهد.

خوش به حال ابوریحان بیرونی که از میهنش بیرون زده و عِلم­اش را به جهانیان تقدیم کرده زیرا هموطنانش دیگر هویت ضد علمی یافته­اند. خوش به حال بوعلی سینا که زنده نیست تا توسط فقیهان خشک مغز و طنش به جرم اشارات و قانون نوشتن متهم به بی­دینی گشته و دوباره بسراید:

کفر چو من گزاف و آسان نبود

محکمتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر یکی چو من و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

و بالاخره خوش به حال بودای سر به فلک کشیدۀ بامیان که به قول مخملباف: «تخریب نشد و از شرم فرو ریخت» و با فرو ریختنش آموخت که چگونه باید در مقابل فاجعه­ها فریاد کرد. کاش هر انسانی­ذره­ای از احساس حضرت بودا را می­داشت تا فریادی در مقابل جنایات یا جهاد 27 ساله افغانستان سر می­داد و با کودکان و زنان این خطه همدرد و همسفر می­شد با هدیه نیروانا، آنان را نیرو می­داد.

آری چه درست گفته است مولانا:

درد اگر باشد یکی درمان یکیست

          جان فـــدای آنکه درد او یکیست

آنچه در این مجموعه خواهد آمد شمۀ از مستندات یکی از دردهای افغانستان است و آن دخالت یکی از دوستان و همسایگانش یعنی پاکستان است، پاکستانی که تا سال 1947 - نیم قرن پیش – یکی از ایالات هند بریتانیا بود و با جهاد خویش و همسایگانش از جمله افغانستان توانست استقلالش را از هند گرفته و مستقل گردد. اکنون پاکستان مستقل بلای جان مردم افغانستان یا به قول اقبال لاهوری مردمان قلب آسیا گشته و هر روز زخم دیگر بر پیکر مادر یا حداقل همسایه­اش می­زند. افغانستان در زمان تهاجم شوروی با تمام هستی­اش در خط مقدم همچون سپر برای پاکستان و جهان اسلام محسوب می­شد حال این کشور جنگ زده و جهادش همچون «چینی»[5] در دست پاکستان وسیله معامله قرار می­گیرد. تا هر زمان که بخواهد این «چینی» را بکشند. بدتر از همه هویت فرهنگی و تاریخی و آثار باستانی و ملی افغانستان را شکسته یا به یغما ببرد تا همسایه­اش با بحران هویت که بدترین بحران است روبرو گرداند و یک مشت دیو، جاهل، متعصب­و کور را وظیفه­دار این کار نماید.

یک روز که کمک­ها را از جامعه جهانی گرفته و مواد مخدرش را در مرز افغانستان سوق می­دهد تا سود اصلی و ترانزیتش را داشته باشد اما لکّه ننگش را نداشته باشد.

روز دیگر جهاد مجاهدین را وسیله دریافت استینگر، کمک­های جهانی قرار می­دهد و و تفاله­ی آن را به مجاهدین داده و بقیه­ را خودش انبار می­کند. روز سوم گرسنگی و فقر متراکم مردمش را فراموش کرده، طالبان و سپاه صحابه تشکیل می­دهد تا ادعای ابر قدرتی بر جهان اسلام داشته باشد.

روز چهارم شیعیان را به مسلح کشانده و روز دیگر دکتر نجیب الله و عبدالعلی مزاری و دیپلماتهای ایرانی را به قتل می­رساند. بالاخره با چپاول و مافیای غارت­کار خانه­ها و امکانات و آهن آلات شهرهای افغانستان را به لاهور می­کشاند و میلیونها هکتار از جنگلهای طبیعی این مرز و بوم را قطع و جذب بازارش می­کند و پول ملی کشورش را بر افغانستان حاکم می­گرداند.

در تحقیق پیش رو می­بینیم که چگونه کشور پاکستان سراپا می­گوشد عربستان، امارات و سایر کشورها را وادار می­کند که طالبان را به رسمیت بشناسد و چگونه با حکومت­های ربانی و حکومتهای قبل­از­ربانی­یعنی داود و نجیب­و...­مخالفت می­ورزیدند. در این تحقیق می­بینیم که از زمان ضیاء الحق این انگیزه در پاکستان شکل می­گیرد که افغانستان باید به دست مسلمانان افراطی هوادار پاکستان قرار گیرد و آنان عامل اجرای سیاستهای پاکستان در افغانستان و منطقه و در مقابل با ایران و آسیای میانه باشد.

این رفتار پاکستان آنقدر وضوح و شدت می­یابد که مفسران جهانی را به تعجب وا می­دارد:

«چیزی که شاید تعجب انگیز باشد، آن است که تشکیلات نظامی پاکستان به واسطه کمکی که به پیروزی مجاهدین بر رژیم دست نشانده مسکو کرده، این حق را برای خود قائل است که در مورد حکام کابل تصمیم­گیری کنند. به نظر می­رسد که از نظر پاکستان، افغانستان مهمتر از آن است که به دست افغانها سپرده شود ... پاکستان به طور نابخردانه تلاش کرده است با کمک طالبان، خود را از راه نظامی بر یک ملت تحمیل کند» (انتونی دیویز. افغانستان و طالبان و سیاستهای جهانی. ص 106.) پاکستان­همواره جهاد مجاهدین خالص افغانستان بر­علیه روس را به دیده ابزاری می­نگریست زیرا به بهانه کمک و پناه دادن به مجاهدین از کشورهای مخالف روسیه کمک­های مالی و نظامی می­گرفت و نیز عوامل نفوذی خود را در میان مجاهدین کار گذاری می­کرد تا در آینده افغانستان بتواند نقش اساسی بازی کند. این مسئله را حدود 15 سال قبل «کردووز» نماینده سازمان ملل در امور افغانستان خوب شناسایی کرده افشا می­کند.

در 24 ژوئیه 1987 در کویت پنجمین کنفرانس اسلامی­بود. یعقوب خان [وزیر خارجه وقت پاکستان] توضیح می­داد اگر پاکستان مطمئن شود که اتحاد شوروی واقعاً علاقمند به ایجاد حکومتی است که حزب دموکراتیک خلق افغانستان در آن ضرورتاً تا نقش مسلط بازی نکند آماده است «چینی [مجاهدین و عناصر افراطی] را بشکند» اصطلاحی که بعدها تبدیل به یک حرف رمز بین ما شد.(کوردووز، پشت پرده افغانستان، ص 287.)[6]

پاکستان­در­زمان­ها جنگهای طویل المدۀ افغانستان می­کوشید از روز کار آمدن فرد قدرتمندی چون ظاهرشاه جلوگیری کند در عوض رهبران مورد علاقه خود را عَلَم کند:

«هنگامی که با یعقوب خان در هتل محل اقامتش مریسون دیدار کردم گفت: به نظر می­رسد که آنان [مجاهدین] در مورد نقش ظاهرشاه متفق القول نیستند. او افزود: «ما حاضر نیستیم چینی را بشکنیم بدون اینکه واقعاً موضع اتحاد شوروی را بدانیم»(همان، ص 298)

پاکستانی­ها با دروغ سازی نه تنها بر مجاهدین مسلط شدند بلکه در سطح بین المللی همواره چنین سیاستی را اتخاذ کرده و توجیه می­کردند:

«چند ساعت بعد ضیاء الحق با ریگان تماس گرفت ریگان از ضیاء الحق پرسید که او با اتهامات شورویها حاکی از نقض معاهدات توسط کشورش چه می­کند ضیاء الحق طبق اظهارات ریگان پاسخ داده بود: «ما عبور هر نوع کمک از داخل مرزهایمان را انکار خواهیم کرد. این چیز تازه­ای نیست هشت سال است ما همین را می­گوییم دروغ گفتن به خاطر مصلحت جایز است».(همان، ص 276)

نماینده سازمان ملل نگرانی دکتر نجیب الله را به خوبی دریافته بود که او از سیاستهای پاکستان نگران بوده و حاضر نمی­شد از قدرت کنار برود زیرا کشور به دست عوامل ناآشنا با سیاست می­افتاد:

«وقتی طرحم را با نجیب الله در میان گذاشتم او گفت: «منظور شما را می­دانم من آماده­ام. من آمادگی کامل دارم کنار بروم اگر اطمینان کافی پیدا کنید که پاکستان و دوستانش مطابق طرح رفتار خواهند کرد و هموطنانم را به قتل نمی­رسانند.» او معتقد بود که واشنگتن و اسلام آباد هنوز رهبران پیشاور را ترغیب می­کنند تا کابل را تسخیر کرده و حکومت مجاهدین را به وجود بیاورند. به او بریدۀ نشریه­ای – مورخ 28 ژوئن – را نشان دادم که در آن از یعقوب خان نقل قول شده بود. «اگر افغانها لویه گرجه را برگذار و تمایل خود به بازگشت ظاهرشاه را آشکارا نشان دهند، برای پاکستان درست نیست بر سر راه آنان بایستد» نجیب الله به تندی جواب داد که ضیاء نیز به نوشته «فرونیتر پست» در 29 ژوئن گفته است: «او جنگ داخلی و حمام خون را پیش بینی می­کند اما در نهایت مجاهدین حکومت تشیکل خواهند داد.»(همان.ص381)



[1]- احمد رشید، طالبان، ص 75 و 76 با تلخیص.

[2]- مثنوی معنوی دفتر اول.

[3]- سید عسکر موسوی. رک. به هوای کابل. نشر عرفان، تهران 1381، ص 60.

[4]- همان، ص 61. «تازی­ها» یعنی بن لادن­ها و «پاکی­ها» یعنی پاکستانی­ها.

[5]- کلمه «چینی» یعنی ظرف چینی که وزیر خارجه پاکستان مجاهدین افغانستان­را «چینی» می­دانست که روزی باید شکسته شود.