بودا:اما در باب تندیسهای بامیان باید بگویم: حقایق فراسوی تندیس ها و قالب هاست. حقایق نه در تندیس ها و شاکله ها می گنجند و نه با نابودی آنان نابود می شوند. من نه از داشتن تندیس های به نام خودم تا حال سر سوزنی خوشحال شده ام و نه از انهدام آنها نگران. نه آنانی که از تصویر من تندیس می سازند برای من نفع شخصی می رسانند و نه آنانی که منهدم می کنند از دامن من چیزی می کاهند.


Story Image, Click to View Article

 

فطرت: سلام ای فرزانه، ببخشید سکوت و خلوت شما را بر هم زدم، میشود چند دقیقه از وقت­ معنوی خویش را به من بدهید؟

بودا: اگر بتوانم گرهی از جان و دلت بگشایم حتما.

فطرت: ممنون فرزانه­ی والا. اتفاقا من هم به قصد گشودگی در جان و دل حضورتان رسیدم و گرنه راضی نمی شدم با این فاصله زمانی و مکانی مراقبه و خلوت­تان را برهم زنم.

بودا: کاش همه فاصله ها به زمانی و مکانی بودن ختم می شد در این صورت خیلی از مسایل حل بود. بسیاری از آنانی که همخون و همکیش­اند، همزبان و همزمانند از هم بیگانه­اند. حال بگو ای غریبه از کجا آمدی؟

فطرت: از کشور دردمند و زخم دیده­ی افغانستان هستم.

بودا: اسم کشورتان بسیار آشناست، روزگاران دور آنجا جمعی از اهل خلوت و مراقبه زندگی می کردند و این مکان بسیار مشهور بود، آنها هدف­شان رهایی از رنج و رسیدن به صفا و آیینه­گی بود، آیا امروزه از آنان کسی و کسانی هست؟

فطرت: استاد! من چیزی نمی توانم بگویم، چون شناخت مردان آیینه­گون، صفای باطن و چشم آیینه بین می خواهد که من نمی توانم داشتنش را ادعا کنم، اما اگر معدود انسانهای با این اوصاف باشند، منزوی و ناشناخته هستند و چیزی که من در دوران عمرم دیدم جز ویرانی،انهدام، غوغا و هیاهو نبوده است.

بودا: می توانم بپرسم، چطور به ذهنت خطور کرد که سراغ ما بیایی آنهم یک فرد از افغانستان!؟

فطرت: راستش یک حسی مرا وادار کرد بیایم برای مصاحبه با شما، گرچند مصاحبه با شما ممکن هست سوء ظن عده­ی را نسبت به من بر انگیزاند ولی من به صفت یک فرد بی طرف با شما سوالاتی را مطرح خواهم کرد. اسم شما از خرد سالی به گوشم خورده بود، چه اینکه تندیس­های از شما در کشورما، در بامیان باستان تا چندی قبل وجود داشت، تندیس­های بی نظیر و بزرگ و معابدی بسیار حیرت آور به نام شما در دل کوهها و صخره ها که عامل جذب توریست و سیاحان بود و حکایت از رازهای تاریخی سرزمین ما داشت، تندیسهای که در خلال روزگاران، هزاران معما را با خود به دورانهای بعد منتقل می کرد، اما افسوس که ده سال قبل این تندیس­ها منهدم شدند و بعد از انهدام آنها، اعتراضها ی فراوان در جهان و در میان افغانها- مردمی که هیچ حسی نسبت به شما و تندیسها نداشتند- بلند شد، این بگو مگوها مرا وادار کردند که راجع به عامل جذابیت شما کمی بیشتر تحقیق کنم و بدین منظور حضورتان برسم  تا شمه­ی ناچیزی از رازهای لبان خاموش شمارا دریابم.

بودا: از معما سخن گفتی، «هستی» و جهان موجود، خود معما است و مردان آیینه گون معما در معما هستند و با گفتگو و سخن این معماها حل شدنی نیستند، اما نباید ناامید بود، وخالصانه و بدون غرض باید برایش حل آنان کوشید.

اما در باب تندیسهای بامیان باید بگویم: حقایق فراسوی تندیس­ها و قالب­هاست. حقایق نه در تندیس­ها و شاکله­ها می گنجند و نه با نابودی آنان نابود می شوند. من نه از داشتن تندیس­های به نام خودم تا حال سر سوزنی خوشحال شده­ام و نه از انهدام آنها نگران. نه آنانی که از تصویر من تندیس می سازند نه برای من نفع شخصی می رسانند و نه آنانی که منهدم می کنند از دامن من چیزی می کاهند. گروهی که تندیس ساختند هنر، ذوق و تعالی خواهی خودشان را به یادگار گذاشتند و بیش آز آنکه تصویر مرا  ترسیم کنند، تصویر جان، دل و نیت خودشان را به نمایش گذاشتند و گروهی که منهدم کردند نیز نام­ و نشان اصحاب ذوق، خلوت و پیشینه خود را نابود کردند. در جهان از عده­ی نام نیک می ماند و از عده­ی نام بد. حشر اکثر انسان با ذوق و خیال هست نه حقیقت. زندگی بشر و جوامع، سراسر تناقض هست، تناقضات اکثریت را به خود مشغول می کند و به ندرت می توان سراغ از یکرنگی گرفت، من«بودا»، همتم را سپاسگذارم که توانستم بخشی از تناقضات دوران زندگی­ام را بشناسم و  شما نیز وظیفه دار شناخت مسیر آرامش فردی و جمعی خویش را با سالها تامل بیابید. امیدوارم همه به شناخت خود و زندگی­شان دست یابند و هریک بودای درونش را به فعلیت و ظهور برساند و هریک باهمت، معرفت و خلوت با خود، جاودانه­ترین و عظیم­ترین تندیس هارا از خویش در جهان باقی بگذارد. تندیس واقعی همان شاکله درونی و معرفتی انسانهاست نه تصویر از اجسام. اما افسوس و صد افسوس که هنرهای درونی در همه جوامع غریب هستند، اما هنر از هر نوعش چه درونی و بیرونی در سرزمین شما غریب هستند.

فطرت: شما فرمودید توانستید بخشی از تناقضات را در زندگی تان شناسایی کنید، می شود واضح­تر بیان کنید منظورتان چه تناقضی بوده است؟

بودا: قبل از آن که جوابت را بدهم، می خواهم بدانم شما از داستان زندگی من چیزی می دانید یا خیر؟ از سرگذشت من چیزی خوانده­اید یا نه؟

فطرت:  بله. میدانم که شما، نسل در نسل نجیب زاده و شاهزاده، امپراتوران هند قدیم بوده­اید و شما بعد از پدرتان سلطان کشور پهناور هند قدیم شدید، اما ناگهانی تاج و تخت را رها می کنید و دنبال حقیقت روان می شوید، تا بعد چندین سال به آرزوی خویش نایل می شوید و لقمان زمانه خویش می شوید  و تا امروزه از شما و تعالیم شما به نیکویی یاد می شود.

بودا: بله من حاکم سرزمین هند قدیم بودم، کشورم در آن دوران  بسیار متنعم، حاصلخیز و سر سبز و افسانه­ی بود. هیچ چیز کم نداشتم. هستی، همه آرزوها را رایگان در کف دستم قرار داده بود. از هر جهت در ناز و نعمت ظاهری غرق بودم. در بهترین کاخها زندگی می کردم، بهترین مکانهای تفریحی در اختیارم بودم و بهترین خوراکی­ها و پوشاک­ها به سمتم سرازیر بود. اسبان نیکو در اصطبلها به نام من وافسرانم پرورش می یافتند.حلقات شعر، ادب وغزل واصحاب صفا پروانه وار دورم میچرخیدند و در باره شکوه و تاج  و تختم  دیوانها تصنیف می کردند. و میوه های رنگارنگ و چهار فصل، در تمام فصول سال در اختیارم بودند. کاهنان معابد به عنوان امپراطور مردم را به من خوشبین می کردند و مرا سایه خداوند در زمین معرفی کرده و برایم تبلیغ  و دعا می کردند. در ایام عید و جشن بهترین نوازندگان و رقاصان و نازک خیالان دورم شادی و پایکوبی می کردند. سفیران بزرگترین امپراطوران جهان حضورم ادای احترام می کردند. وفادار ترین قشون و ملت از من فرمان می بردند. بهترین زنان و کنیزان در آرزوی وصالم بودند. هیچ نعمتی از من دریغ نشده بود. آنچه که دیگر رهبران و به ظاهر دلسوزان جامعه جویای آنند و با استفاده از تحریک عواطف قومی و مذهبی می خواهند به خواسته فردی و یا تناقض آلود جمعی­شان برسند و حتی برای رسیدن آن خونها و جنگهای عظیم را بر می افروزند و بذر کینه های قومی و منطقه ای را برای قرنها، می پاشند، اما من بدون نیاز به این فریبها و زحمات در دستان آماده و مهیا داشتم، اما با این همه من به یک تناقض در زندگیم بر خوردم و برای آن آواره­ی کوه و بیابان و جنگل و آفتاب سوزان وسرمای زمستان شدم و فرسنگها فاصله گرفتم و سالها از زن و فرزند و تاج و تخت و نعمتها خودم را محروم کردم حتی به بوته فراموشی سپردم و در این مسیر گمنام شدم و بستگانم مرا گم کردند و از همه چیز بریده شدم بارها تا کام مرگ پیش رفتم و مرگ را لمس کردم، گاهی در میان گمنامان گم می شدم و توهین و تحقیر می شدم، اما نا امید نشدم. در مناطقی که جانداران خطرناک و سمی زیست میکردند نیز گذرم افتاد اما من تصمیم خودم را گرفته بودم که یا جان رسد به جانان یا جان زتن براید. من با زندگی وداع کرده بودم و داشتم نا امید می شدم، هیچ اثری از من نمانده بود همه دوستانم از من بریده بودند حتی دوستان هم فکرم از من جدا شده بودند و مرا از کف رفته و گمراه می پنداشتند،  فراموشم کرده بودند و از خاطره ها محو شده بودم، تا اینکه من در نهایت نا امیدی به آرزویم رسیدم و به آن گوهری که از صدف کون و مکان بیرون بود دست پیدا کردم و خوشبختی که از چشم همه نهان بود رسیدم و از چشمه آب حیات سیراب شدم و مرگ نا پذیری را تجربه کردم.

فطرت: استاد! نگفتید که تناقضی که باعث تحول شما شد چه بود؟

بودا: به اختصار بگویم، من حاکمی بودم که طبق دستورات حکیمان زمانه و وجدانم می بایست گره از کار مردم بگشایم،  من سایه خدا بر مردم معرفی شده بودم و بایست آنان را کمک و دستگیری کنم، به آنان امید و نشاط دهم، راه رسیدن به آرامش­شان را هموار کنم، با غم و اندوه و اهریمن مبارزه کنم، دشمنان­شان را به آنان معرفی کرده از آنان دفاع نمایم، نفاق و دورویی را بردارم و کشور را گل وگلستان کنم.

موارد فوق شرح وظایف من بود، اما من خودم از درون اسیر بودم، به وجدان و قانون می بایست دروغ می گفتم،  همچنان که اکثر حاکمان جوامع سنتی، سایه خدا خوانده می شود من را سایه خدا می خواندند اما من نماینده خدا نبودم  بلکه اسیر هوس و تعصبات دیکته شده توسط قوم و تبار و نژاد و مذهب محیط خودم بودم. نماینده کسانی میتوانند باشند که به همه بشریت عشق مادرانه بورزند، عشقی فراتر از شعار، محبتی که اگر چنانچه خاری در پای فردی در آنسوی جهان فرو شود او خار چشم خویش بداند. محبتی  که حتی با عقده­ها و رفتارهای ظاهری زایل و کمرنگ نشود. محبت عیسا وار که بر مخالفین خویش دعای رحمت می کند. اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست. اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست.

 اما من می بایست برای تحکیم قدرتم مصلحت پرستی می کردم ، به متملقان و بستگان باج می دادم، شعارعدالت را ابزار ستم قرار میدادم، حقه و دورویی را سر لوحه زندگیم می بایست قرار می دادم، زورمندان را می بایست جذب می کردم تا توده­ها را مطیع می ساختند، اقلیتی را گرگ اکثریت می ساختم تا بتوانم خودم را تثبیت کنم و مردان و زنان زیادی را با نمایش بستگان و همسرم که  درباریان و ملکه بودند تحقیر می کردم و شهزاده بودنم باعث شده بود که همه در ضمیر نا خود آگاه­شان، با پیشداوری خاص مرا انسان برترازخود بدانند. همه موارد فوق را با وجدان خودم که مرا به صداقت و یکرویی فرا می خواند در تناقض عمیق یافتم، که گرچند می توانستم همه اعمالم را توجیه کرده به رخ قانون و فرامین بکشم، اما من ضمیر خودم را نمی توانستم به سادگی فریب دهم، به همین دلیل هزار دل را صد دل کرده و صد دل را یک دل نمودم و بعد از ماهها  و سالها تامل و حیرت به بزرگترین تصمیم زندگیم رسیدم. به همین دلیل یکباره در میان ناباوری تمام درباریان و بستگان، تاج و تخت را رها کردم تا از  نفاق ضمیرم رهایی یابم و این تناقض گرچند برای عموم یا به چشم نمیاید و یا کوچک جلوه می کند اما برای من بزرگترین معما و مسئله بود. گرچند می توانستم داروی مسکن و مخدر و توجیه کننده به دردهای درونم پیدا کنم اما من جویای نشاط و آرامش واقعی بودم و در میان تناقضات آرامشی وجود نداشت. امیدوارم که منظورم را دریافته باشی.