آیا اسلام دین خشونت هست؟ سید محمد حسینی فطرت sayed mohammad hossaini fetrat

آیا اسلام دین خشونت هست؟

 

در درازای تاریخ اسلام ما همواره دو چهره از اسلام را می بینیم که یکی رحمت و برکت و نوعدوستی را علم میکند و دیگری خشونت.. رویکرد فقیهانه به دین خروجی اش خشونت و دگم اندیشی می باشد و دیگری رویکرد معرفتی به دین که در فلسفه و عرفان متجلی می شود  در این رویکرد مهرورزی و ارجگذاری انسان تجلی کرده است..

لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ  قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(256، بقره).

“اجباري در قبول دين نيست. زيرا که خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است. آن کس که راه سرکشي نرود و ايمان به خداوند داشته باشد بي ترديد به عقيده محکم و وثيق چنگ انداخته است که زوالي در آن نيست. و خداوند شنوا و دانا است”. قران کريم کلام خداوند است که بر قلب مبارک پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شده است. اين کتاب الهي و شريف مهمترين منبع احکام و انديشه معنوي و اجتماعي مسلمانان است. و پيام قدسي آن براي همه زمانها و همه مکانها است.

از معجزات کلام الله مجيد آن است که  گزاره هاي بسيار عميق فلسفي، اجتماعي و عرفاني را در جملاتي کوتاه نازل کرده است. ازادي انديشه يکي از مهمترين مسائل حوزه فلسفه سياسي است که از سقراط تا آيزيا برلين از اوستا تا قرآن بدان پرداخته شده است. از اين آيه شريفه در کلام الله مجيد اصول آزادي انديشه به قرار ذيل استنتاج ميشود:

   اين آيه يکي از آياتي است که دلالت مي‏کند بر اينکه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اکراه و زور را در قبول کردن دين تجويز نکرده است. دين مقدس اسلام براي انتخاب دين  قاعده وقانون وضع نموده است که بنياد اين قانون در( آيه : 256  سوره بقره) با ظرافت خاص بيان يافته است :پروردگار در اين آيه مي فرمايد :اجبار واکراهي در  قبول دين  نيست، چراکه هدايت وکمال از گمراهي مشخص شده است.   

    ايمان يک عقد، وپيمان والتزام قلبي ودروني است که انسان با اختيار خود آن را مي پذيرد. بدينسان اسلام  ايمان اجباري را  قبول ندارد. آزادي يک مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است. آزادي قاعده اي عام است. آزادي از اصول اوليه “ذاتي” حقوق بشر است. آزادي يکي از مقومه هاي ذات[1]، هويت، تمايز و تشخص بشر بمثابه بشر است و حد فارق و فصل[2] او از انواع ديگر موجودات از فرشتگان تا جمادات است.

    علامه طباطبايي ذيل اين آيه در تفسير الميزان فرموده اند که: در جمله : لا اکراه في الدين ، دين اجباري نفي شده است ، چون دين عبارت است از يک سلسله معارف علمي که معارفي عملي به دنبال دارد ، و جامع همه آن معارف ، يک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات ، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است که اکراهو اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهري است ، که عبارت است از حرکاتي مادي و بدني ( مکانيکي ) ، و اما اعتقاد قلبي براي خود ، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد ، و يا مقدمات غير علمي ، تصديقي علمي را بزايد .

    خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است.

    خداوند راه خير و اعتدال را از راه خطا و گناه تبيين کرده است.

    کفر به طاغوت و ايمان به خداوند در تقابل انتاگونيستي با يکديگرند.

    ايمان محکم و وثيق به خداوند راه استوار نجات و رستگاري بشريت است.

    ايمان محکم و وثيق، انقطاع و زوال ندارد.

1- بعضي ويژگي هاي ذاتي تمام هويت مفهوم را شامل مي شود مانند انسان بودن که ذاتي انسان است و همه وجود او را شامل مي شوديعني نوع انساني را مشخص مي کند.

         2- برخي ويژگي هاي ذاتي، جزيي از ذات و مفهوم هستند و مشترک بين چند مفهوم هستند مانند حيوانيت براي انسان است که جزيي از وجود انسان است و مشترک بين انسان و ديگر حيوانات است. در حقيقت اين ويژگي ها جنس يک موجود را مشخص مي کنند.

         3- برخي ويژگي هاي ذاتي، اختصاص به يک مفهوم دارند مانند آزاد بودن براي انسان که ذاتي انسان است و در عين حال مخصوص انسان است و او را از بقيه موجودات جدا مي کند. يعني ملاک  جدا کننده انسان از بقيه موجودات است به اين نوع ويژگي هاي ذاتي فصل گويند.

اسلام دين بيش از يك ميليارد نفر از انسان ها در سراسر دنياست كه نژاد ها و فرهنگ ها و شرايط سياسي - اقتصادي گوناگوني دارند جزم گرا، مذهبي، سكولار، سوسياليست، محافظه كار، اصلاح طلب، بنيادگرا و ده ها صفت ديگر را مي توان به يك مسلمان نسبت داد. در داخل و ميان مسلمانان شاخه ها و تقسيم بندي هاي بسياري وجود دارد. بنابراين تنوع در هويت مسلمانان بسيار بيش از فهم ساده ي غربي ها از اسلام و ايمان است. (ص 2) در اسلام مانند يهوديت و مسيحيت ارزش ها و رفتار ها و مباحث صلح آميز بسياري وجود دارد. اما در حال حاضر در دنياي غرب فقط روي مفهوم جهاد و برخي جنبه هاي خشونت آميز اسلام تأكيد مي شود. (ص 6) از زمان وقوع حادثه ي يازده سپتامبر به طور روز افزوني تروريسم و خشونت را به اسلام و مسلمانان نسبت مي دهند و در واقع معتقدند همه ي گروه هاي اسلامي باور به اعمال خشونت آميز دارند، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. به علاوه اسلام به طور روز افزوني به عنوان آنتي تزي براي نظم نوين جهاني مطرح شده و تروريسم اسلامي را واكنش مسلمانان به مدرنيته ي غربي و جهاني شدن عنوان مي كنند. به هر حال اين كتاب تلاش مي كند بدون ورود به مباحث عيني و جزئيات خشونت ها و اقدامات گروه هاي اسلامي در افغانستان، عراق، چچن، الجزاير و ... به اموري نظري و تئوريك بپردازد.

تاسيس دولت در مدينه توسط پيامبر اسلام با توجه به فرهنگ و شرايط آن روز جهان عرب اقدامي خشونت آميز نبوده است. با توجه به پيماني كه پيامبر در ابتداي ورود به مدينه با قبايل مختلف و با اقليت هاي ديني اهل كتاب منعقد كرد مبناي حكومت اسلامي بر اجماع و صلح بود نه بر نزاع و جنگ.
- صرف نظر از اختلافات شيعيان و اهل سنت در شكل حكومت، به دنبال تشكيل خلافت به عنوان شكل دولت اسلامي بعد از پيامبر اسلام، استفاده از زور و خشونت، امري كنترل شده بود و خليفه، ملزم به رعايت شريعت و قانون الهي بود.
- اصل جهاد در اسلام، مطابق فرهنگ و آداب جنگ و صلح در جهان آن روز، بيشتر مربوط به دفاع از مرز ها به كار رفته و طبق اصول و قوانين خاصي به كار مي رفت. خشونت كور و قتل و غارت در اسلام وجود نداشته است. (ص 43)
- بن لادن را نبايد نماينده ي اسلام مدرن و اسلام گرايي دانست. چنين افرادي، يك اقليت كوچك و كم طرفدارند كه رسانه ها، آن ها را بسيار بزرگ كرده اند.

بعد از ماجراي يازده سپتامبر، اقدامات محدود كننده بسياري عليه مسلمانان در غرب انجام شده و قوانين متعددي براي محدود كردن مهاجران مسلمان وضع شده است. اين اعمال باعث شده كه بسياري از مردم غرب نيز از مسلمانان، احساس تهديد و ترس كرده و خواهان برخورد با آنان باشند. تبليغات بي رويه ي رسانه ها و ساختن فيلم هاي متعدد عليه مسلمان ها، اين گونه مشكلات را دو چندان كرده است. در اين ميان، مبارزات اصيل مسلمانان براي احقاق حقوق خودشان، كه بر ضد بي عدالتي ها، مبارزه با روند استعمار و استثمار غربي و ديكتاتور هاي موجود در كشور هايشان بوده، تحت الشعاع چنين تبليغاتي قرار گرفته است.

موج بمب گذاري هاي شهادت طلبانه ي مبارزان فلسطيني (60 مورد بين سال هاي 2000 تا 2002)
و نمونه هاي متعدد ديگري كه توسط القاعده در عراق، افغانستان و ساير مناطق انجام شده، باعث شده كه امروزه اين پديده، ارتباط بسياري با مسلمانان داشته باشد. به اين ترتيب، تشكيل علني گروه هاي شهادت طلبي در مناطقي چون فلسطين، عراق، ايران، چچن، جامو و كشمير و ... بسيار چشمگير است. علي رغم همه ي اين مسائل، نبايد فراموش كرد علماي مسلمان در خصوص اين نوع عمليات، خصوصاً در برخورد با شهروندان بي گناه، اجماع نداشته و در مواردي صراحتاً، آن را نهي كرده اند.

درباره نسبت اسلام و خشونت چند مطلب ضروری باید بیان شود. اسلام تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند. حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.   شروع و با  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  ازخدای همه انسانها است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: یهوه خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت خدای اعراب شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن تسلیم در برابر یک قدرت واحد است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از مسیحیت مسلمانانرا محمدی  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

عدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری. (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم ...«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: در تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم  چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک ها را تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم.  برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید ... خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده شدند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.«قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام که خود مرد آسمانی بود یک حکومت دینی ایجاد کرد و اما آن حکومت آسمانی  به دست سیاستمداران زمینی افتاد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

 

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

با بررسی آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که دستور قتل کفار و مشرکین، دستور ابتدائی نبوده بلکه این دستور در پی کشته شدن عده‌ای از مسلمانان بدست مشرکینی صادر شده که از هیچ نوع آزار و اذیتی در حق مسلمانان اباء نداشتند. بنا بر این آیه در صدد بیان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذیت مشرکین است.

ملاحظه:

متاسفانه عده‌ای سود جو با بیان قسمتی از این آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر ، اسلام را دین خشونت برای مردم معرفی می کنند که در حال حاضر مبلغان آنها در این امر تلاش وافری را مبذول داشته‌اند تا جائیکه رسما در رسانه های مختلف  با استفاده از قسمتی از آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر، اسلام را دین خشونت و خونریزی و کشور گشائی معرفی می کنند که در مورد همین افراد زیبا گفته است:

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

http://vipvpn.in/learning/socks/

http://www.vipvpn.in/learning/

http://www.vipvpn.in/

 

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند   sayed mohammad hossaini fetrat

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند

 آخوندها کتب و احادیث تخدیر کننده در سرزمین ابن سینا و سید جمال.

 

 (ضرورت خرافه زدایی از دین):

 

دو چیز انتها ندارد و لا یتناهی است، یکی‌ کهکشان و دیگرش حماقت مردمان. در قسمت کهکشان صد در صد مطمئن نیستم. (آلبرت اینشتین)

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

ابوالسعید ابوالخیر

امروزه حکومت مردم گریز کرزی قبله اش طالبان شده است و بیش از هر زمانی دیگر در پی امتیاز دادن به طالبان و حکمتیار می باشد تا تیم حکومتی منافعش تامین شود و طالبان هم قبله اش استخبارات «اسلام آباد» است. از زمانی که محور فرهنگ اسلامی در افغانستان به سوی اسلام آباد تغییر یافت و مجاهدین افغان از این مکان سازماندهی شدند که با قوای روس و دولت کابل بجنگد و کشورهای خارجی و القاعده و اعراب به حمایت این سپاهیان خداوند شتافتند، نزاعهای قومی، حزبی و گروهی در افغانستان شتاب گرفت و کلاه پکول، عمامه، ریش، زن ستیزی و مبارزه با مظاهر تمدن و افراطی گری و بعدا احکام طالبانی همه یکی پس از دیگری بلای دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ افغانستان شد و مکتب دیوبندیسم دیوی شد تمدن سوز و افغان کش، دیوی که نه به وحدت ملی افغانستان رحم کرد نه به زن و کودک افغانی و نه به نمازگزاران تکه تکه شده در عملیاتهای انتحاری نه به مجسمه های بی گناه بودا و نه هزاران شهروند مزار شریف و... این روزها زمزمه بازگشت طالبان و حکمتیار و سازش طالبان با دولت طالب محور کرزی و صحبت از گفتگو با آنان در قطر و عربستان و ...هست، آنچه که در توان ما هست صحبت از فرهنگ طالب پرور کشورمان می باشد که عامل درونی و بستر شکوفایی نیروهای خرد ستیز چون طالبان را فراهم می کند. کشور ما که روزگار مهد خردباوری، اعتدال و مهد پرورش مردان خرافه ستیزی چون مولانا، ابن سینا و سید جمال و ... بود اکنون بستر گفتمانهای افراطی کور قومی و حزبی شده است و کسانی در کشور ما ترکتازی می کنند که هر یک از اسلام، جهاد، شهادت،و شهید، استشهادی و... این شعارهای آمده از مصر، عربستان ، ایران و دیوبندی پاکستان، ساده اندیشان متدین ما را مجاهد کوه و صحرا و ویرانگران خانه و میهن ساختند. امروزه در بهترین صورت معتقد بی غل و غش ما را استخبارات بلاد متناقض اسلامی و غیر اسلامی مورد استفاده ابزاری و شعاری قرار داده و در گوش هریک چند شعار از سید قطب گرفته تا شریعتی فرو کرده... و هریک رابا اسلام  و دین  و خدایان متفاوت آشنا ساخته و از هوای نفس و تعصب گرفته تا  قبله خارجی شان هریک را به راهی روانه کردند.چند شب پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی«آریانا افغانستان»، کلیپی  به نشر رسید که در  آن سخنران و ملای یکی از مساجد شهر مزار شریف، در وصف پیامبر اسلام و معجزاتش برای جمعیت کثیری از کتاب«دار قطنی» مطلبی نقل کرد که خلاصه اش اینست: « ام ایمن رفت بول حضرت رسول را خورد و حضرت  هم گفت : از این به بعد تا آخر عمر شکمت دچار گرسنگی نخواهد شد که چنین هم شد.» مستمعین آن مسجد هم در صفوف فشرده مبهوت و معتقد به سخان او بوده و تایید می کردند. اما در فیسبوک عده زیادی به سخان آن آخوند واکنش نشان دادند که این آخوند باید محاکمه شود. در حالی که بیچاره این ملت و این آخوند هیچکدام «خود» واقعی شان که عقل، منطق فردی و خود شناسی خود شان باشد رشد نکرده و از خود تهی شدگان عرصه خرد می باشند و هیچکدام جرم فردی مرتکب نشده اند. این اخوند مطلبش را مستند به کتب احادیث می کند. انسان متدینی که دین برایش دیکته شده و از دین جز شنیده ها چیزی ندارد انتظاری بیش از این نمی رود... اگر در فهم و شناخت و تبلیغ دین، آسیب شناسی صورت نگیرد، استحمار دینی که ریشه بعضا در منابع و کتب خرد ستیزی که به نام دین به نشر می رسد دارد، زمینه انحطاط  بیشتر ملت ما را فراهم کرده و می کند. اگر دین مردم، دین مبتنی بر خرد می بود که عروسکان غرب در سرزمین «  ابن سینا ها و بلخی ها و سید جمالها و...» تحت نام جهاد سالها ملت ما را دچار بدبختی و نفاقهای قومی نمیکردند ... اگر خود شناسی محور سایر معارف قلمداد می شد و فرهنگ ما به انحطاط کشیده نشده، ملا عمر این دست پرورده سرویسهای استخباراتی بر گرده این ملت در قرن بیست و یک نمی توانست سوار شود و انتحاری بپرورد و امارت جهل و جماقت تشکیل دهد... امروزه در کشور ما غالبا از دین آن قسمت که شنیده ها،افسانه ها و شبه خرافات می باشد سلطه دارد و  متاسفانه فرهنگ انسانی و عقلانی و خردگرایی حضور ندارد. حدیث نقل شده توسط این آخوند و امثال این حدیث به تعداد ده ها هزار حدیث دروغین دیگر به دین و اسلام نسبت داده شده که باعث خرافی شدن چهره اسلام و تمدن مسلمین شده است و هنوز هم در رسانه ها تحت نام معارف دینی به نشر می رسد که شبه معارف در طول تاریخ و عقب ماندن مسلمانان ار قافله تمدن و سقوط آنان در سیاهچالهای جهل و قهقرا شده اند.

نیچه  حکیم آلمانی جمله زیبا دارد:« انسانها تنها چیزهای را می شنوند که دوست دارند.» مردم ما و ملاها و مولوی ها و آخوند و روشنفکر ما  هم تنها چیزهای را می شوند که با ذایقه و فهم شان سازگار هستند و در خور شان آن باورها و ارزشهاست. در باره مولوی و سخنان خرافه آلود امثال او باید گفت:« مشت نمونه خروار هست. متاسفانه سخنان این آخوند و امثالش از ملا عمر گرفته تا مولوی حقانی و تا ملا قلم الدین و... همه در یک سطحی درست هست چون توجیهش و مستندات برایش می توان یافت..این احکام  از کتاب های چون « دار قطنی» نقل شده است، ولی مشکل این هست که این کتابهای آحادیث در طول این هزار و چند چهار صد سال آلوده به خرافات و دروغ شده است و نصف مطالب این کتابها شنیده های جمع آوری شده تحت نام حدیث از این و آن هست که نسل به نسل کم و زیاد شده است و نویسندگان کتابها بدون دقت و با صرف سازگاری با سلیقه، ذایقه، ظرفیت و فهم خودشان این مطالب را به نشر سپرده اند. شوربختانه  نصف از کتابهای دینی ما حاوی مطالب خلاف عقل و خرافی می باشد که باید در مطالعه و بیان آنان عنصر عقل را به کار گرفت، یکی از مهمترین علت عقب ماندگی و افراطی گری ما مسلمین ،همین کتابهای به ظاهر دینی و در حقیقت خرافی اند.»

از وقتی که افغان ها از تمدن بشری بریده شدند و قبله شان « جمهوریه اسلامیه پاکستان » شد دیگر نه تنها با تمدن بشری خدا حافظی کرد بلکه با تمدن تاریخی خود هم به نبرد برخواست. فهم افغانی از اسلام امروزه از همه معارف و تمدن اسلامی که شامل ده ها علم و حکمت می شود، فقط به احکام شرعی خلاصه می شود، اسلام یعنی شرع. شرع هم در ساحت اجتماع خلاصه می شود به حدود و قصاص و دیات... انسان افغانی امروز غافل از این هست که خداوند به انسانها عقل داده و هرچیزی که مخالف باشد نباید به نام حدیث  و مقدسات باور کرد و همین چیزها هست که اسلام و ادیان قبل از اسلام  را زشت جلوه داده است، این درد آدمی را وا می دارد که بگوید،باید یک رنسانس دینی برای فهم درست از دین در بلاد اسلامی شکل گیرد و باید خرافات را از کتابها و از فهم دین زدود. متاسفانه این ملا و امثال این ملاها جولانگران فرهنگ و قانون کشور ما هستند که هیچ قانون و محکمه ی نمی تواند مجازاتشان  کند  باید فرهنگی را پی ریزی کرد که مردم ما نبایند خوش باور باشند و دنبال هر آخوند و ملا، گوسفند وار راه بیفتند. عالمان عامی مشرب و بیخرد همواره در هر جامعه ی به خصوص در سرزمینهای ما فراوان بوده اند، ملاهای که همه عارفان ، فیلسوفان و خرد گرایان را  در طول تاریخ به  فریاد و فغان رسانیده و اکثر آنان را تکفیر و تفسیق نموده اند. وقتی به این مسئله توجه می کنیم می فهمیم علاج این زخم چرکین چقدر دشوار است و چرا علامه اقبال لاهوری می گوید:

وای آن دینی که خواب آرد ترا

باز در خواب گران دارد ترا یا:

ز من بر صوفی و ملا سلامی

 که پیغام خدا گفتند مارا

 ولی تاویل شان در حیرت انداخت

 خدا وجبرئیل ومصطفی را

ابو سعید ابوالخیر می گفت:

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

یا حضرت بیدل می گوید:

این قدر ریش چه معنی دارد؟

غیر تشویش چه معنی دارد؟

یک نخود کله و ده من دستار؟

این کم و بیش چه معنی دارد؟

(ابواالمعانی بیدل)

 

در صد احاديث جعلي و دروغين آمده در کتب حديثي را بعضي تا شصت در صد نيز احتمال داده اند که بيش از نصف احاديث موجود نزد مسلمين را تشکيل مي دهند و اين  احاديث خلاف عقل و قران و تفرقه افکن بوده و چنين احاديث دروغين به طور قطع هم در صحاح سته اهل سنت و هم در اصول اربعه تشيع وجود دارد.

 

"محمود ابوریّه" در کتاب «اضواء علی السنّة المحمدیه» می گوید: من تعجب می کنم که هر چه از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دور می شویم، به جای اینکه روایات پیامبر کم شوند، فراموش بشوند، مرتب تعدادشان زیاد می شود، به طوری که مثلاً کتاب معقر بن مالک قریب 1000 روایت و با مکرّراتش شاید 1500 روایت داشته باشد، اما احمد بن حنبل وقتی مسندش را جمع می کند 40000 روایت می آورد و تازه می گوید: این تعداد روایت را از 700000 انتخاب کرده ام. همین سخن احمد بن حنبل نشان می دهد که چقدر سیر صعودی جعل حدیث و بازار دین فروشی رواج پیدا کرده بوده است و چه میزان استحمار دینی در میان سادگی مسلمانان صورت گرفته است، چیزی که امروزه در قرن بیست ویک هنوز هم در میان مسلمانان این کشور بیداد می کند و حتی رسانه ها را نیز تحت سلطه ی خویش گرفته است.

 

صاحب نظران معتقدند: آفت جعل از دوره خود پیامبر شروع شد. بهترین شاهد مدعای یک روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله  از پیامبر صلی الله علیه و آله مکرّر نقل شده است: «الا کَثُرت علیَّ الکذابةُ و ستُکثَرُ. مَن کَذبَ علیَّ متعمّدا فلیتّبوأ مقعدَهُ مِن النارِ.»  یعنی دروغگویان به پای من مطالب دروغ را نسبت می دهند و کسانی که به  من دروغی ببندند و به من مطلبی دورغی نسبت بدهند جایگاهشان آتش هست. در این روایت، بر وجود دروغ پردازی در دوران آن حضرت تأکید شده است.  در دوره پیامبر، چنان کار جعل بالا گرفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطابه ای ایراد کردند و در آن فرمودند: «مَن کذَبَ علیَّ متعمّدا فلیتبّوأ مقعدَهُ مِن النارِ.» این فرمایش حضرت پیامبر، که گزارشی از ماوقع است، رهیافت جعل را مشخص می کند که جعل حدیث از دوران پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته است.  نمونه های زیادی از موارد نقل شده است که آخوند درباري در صدر اسلام بالاي منبر رفت و برای به فروش رساندن پیاز کسی که به او سفارش کرده بود گفت: «هر کس يک پياز بخرد يک باغ در بهشت به او مي‌دهند و هر کس دو پياز بخرد دو باغ. » متون دینی مسلمین را از خوش باوری در امر دین و دهن بین بودن به ملاهای عامی مشرب و بی توجهی به خرد خدادادی را به شدت نکوهش کرده است. گفته اند هر حديثي که ضد قرآن بود «فاضربوه علي الجدار» حديث را بزن به ديوار. قران از آفت متدینان به ادیان قبلی پرده برمی دارد که آنان در امر دین دهن بین ملاهای دروغ پرداز بودند و آنان نیز برای بدست آوردن متاع دنیا دین فروشی می کردند، قرآن مي‌فرمايد اينها «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» بقره/79 با دست خودشان مي‌نوشتند و مي‌گفتند اينها حکم خداست. قرآن مي‌فرمايد «فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» واي به حالشان عالم و دانشمند اگر منحرف بشوند، خداوند زشت ترين حرفها را نثارشان کرده. اين آيه چندبار در قرآن آمده يعني براي اينکه ثمن قليلي را بخرند يعني براي پول، پول بگير تغيير بده و اين حدیث شامل تبلیغ خرافی از دین و یا نقل و نشر بدون تحقیق از دین و چاپ و تکثیر و تفسیر مطالب حزبی و قومی و ملی را به نام دین و توجیه آنان به وسیله دین را شامل می شود. همچنان که  خوشباوری در امر دین و پشت پا زدن به احکام خرد همه را شامل می شود.  این آیه قاضي و دادگستري که پول بگيرد و قانون را عوض کند و یا حکم دینی خلاف صداقت و عدالت و... صادر کند همه را در بر میگیرد. تمام رشوه‌ها مشمول اين آيه مي‌شود. هر سازماني، وزارتخانه‌اي، روحاني غير روحاني، مسلمان غير مسلمان، مسيحي، يهودي و هر کس انگيزه هايش پولي باشد و به خاطر پول تبیلغ و ترویج و عمل دینی را انجام دهد یا جابجا کند مشمول اين آيه مي‌شود.

متاسفانه در سرزمینهای ما بسیاری ار مواقع قتل و جهاد کورکورانه و پرورش انتحاریون و توجیهات جنگهای خونین قومی و حزبی و .... به نام دین صورت گرفته است و هنوز هم میگیرد... به طور نمونه وقتی یکی از زبان یکی از شخصیتهای طالبان نقل می شود که می گوید:« ما برای اسلام نمی جنگیم بلکه برای اسلام آباد می جنگیم و از آنجا دستور می گیریم.» نمونه تلخ این حقیقت می باشد. وقتی دین مورد استفاده ابزاری سازمانهای استخباراتی قرار می گیرد و آلت دست کشورها می شود برای قشون و لشکری و باجگیری ها و اهداف ملی و قومی فاجعه بار می شود. دین توسط سازمانهای استخباراتی خلاصه می شود در سنگسار، بینی بریدن، لباس کوچی پوشیدن، برقع بر سر زنان به اجبار دادن، مانع تحصیل شدن، تعطیلی خیاطی های زنانه دوزی، ریش و  عمامه اجباری به سرگذاشتن و انتحار و استشهادی پرورش دادن.

شاید خوانندگان عزیز بپرسند داستان این ملا و حدیث جعل احادیث چه نسبتی به عنوان بحث که سیاسی هست دارد؟ باید گفت متاسفانه تا وقتی که فرهنگ افراط، جهل، تقلید، امر و نهی ، سیاست زدگی کورکورانه  در کشور ما، جایش را به فرهنگ معرفت محور، خردگرا، انسانی  و تحلیل و تجزیه ندهد سرنوشت  ما بهتر نشده و همین آش و همین کاسه خواهد بود. تا وقتی تغییر در نفوس انسانها و تحوه نگرششان ایجاد نشود و اسلام در شعار و شعایر خاص خلاصه شود و دلها همه آغشته به کفر  و حاکم قلبها فرعون جهل و تعصب باشد، طالبان هم  از کشور ما رخت نخواهد بست. برای نابودی با طالبان باید فرهنگ و بنیانها و شاخصه های طالبانی شدن در شناسایی نموده و نابود ساخت که یکی از این شاخصها استفاده سیاسی، خرافی، تقلیدی و تعصب آمیز از دین می باشد. تغییر و تحول هم در صورتی در وجود انسان به وجود می آید که «نفس» شان را تغییر بدهند یعنی نفس ظلمانی شان را تبدیل به نفس نورانی نمایند آنگاه این نور  است که به اقتضا و حکم نورانیت، خود، راه و چاه و خوب و بد را به او می نمایاند.

زمانی که امریکا وارد افغانستان شد یک بنده خدا با تاسف به بقیه می گفت:« شیطان بزرگ؛ وارد کشور شده» و دیگری که خاطرات وطن فروشی مجاهدین و جنگهای خانمانسوز وطن و حکومت ملوک الطوائفی احزاب جهادی و نابودی پایتخت و کشتار مردم و جنگهای خونین قومی و تنظیمی و بی رحمی های طالبان و دخالت همسایگان را در ذهنش تداعی می کرد، در جوابش گفت:« بگذار شیطان بزرگ باشد تا شیطانهای کوچک را سر جایش بنشاند.»

امریکا این شیطان بزرگ یک دهه همه سرمایه خویش را برای برقراری یک نوع ارامش و حکومت کرد اما وقتی این حکومت و افراد حاکمش نالایق و ناکار آمد از آب در آمد و آمریکا فهمید که دستگاه موجود تشکیل شده از چند نفر دزد هست به اصطلاح چند شیطان تازه وارد و کوچک هست که میخواهد سر شیطان بزرگ کلاه بگذارد و اینان هیچ فکر و تعهدی ندارند و به صورت مافیایی عمل می کنند، لذا تصمیم گرفت روش و منش دیگر در پیش گیرد و خود دست به کار شوند.

امروزه آمریکا همه «عاشقان طالبان» یعنی کرزی و پاکستان و ... رو دور زده و مستقیما با طالبان وارد مذاکره شده و به کشورهای مجاور افغانستان که همه از حضور آمریکا ناخوشنودند فهماند که اگر حضور قدرتمند مرا در همه ساحات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بر نمی تابید، با چهره دیگر تجلی خواهم کرد و آن موافقت با حکومت طالبان در افغانستان است که بنیاد گرایی و لجام گسیختگی از نوع دیگر به کشورهای شما سرازیر خواهد کرد.

کشورهای پاکستان و عربستان و امارات متحده عربی از قبل یاران وفادار طالبان بودند  حال آمریکا میخواهد هم به پاکستان و هم به ایران و هم به باند مافیایی کرزی که طالبان را همواره «برادران ناراضی» صدا می نمود می خواهد بفهماند:«وقتی همه شما طرفدار طالبان هستید، چرا من نباشم ؟ و اگر شما مشکلی با طالبان ندارید، من نیز ندارم»

وقتی که این کشور و نخبهگان این مردم به اصطلاح ایرانی ها «فلک زده» اش به صورت درست و حسابی تن به دموکراسی نمی دهد و لوازم دموکراسی در افغانستان و فرهنگ افغانستان مفهوم ندارد و در این فرهنگ قبیله­ی، انتخابات، دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زنان، سواد عمومی و لوازم مدرنیته و تنوع رسانه ی را کالای غربی و مخالف اسلام می دانند  و وقتی همه انتخابات های افغانستان قرین تقلب و دعوا می گردد و هر سه قوه مملکت، در پی دزدی اموال عمومی و تنازع با هم باشند و هرکسی به فکر گلیم خویش و در هر سری، سودای سفارتخانه­ی باشد و هیچکس به فکر ملت و کشور و وحدت نباشد، وقتی که هر نهادی تبدیل می شود به محل رشوت، دزدی و هیچ حزب و جمعیتی صداقت ندارد و مردم هم از این شیوه حکومت داری خسته و نا امید شده اند و هیچ راهی برای درست کردن این کشور نیست و هر کسی که این لجام گسیختگی، آنارشیسم و قدرت نمایی اشباح در تاریکی را می بیند و همگان از سایه خویش می ترسد که مبادا انتحار کند و هر کوچه کشور، شبها بوی معامله سفارتخانه های جهان می دهد و همه وطن خویش را به حراج گذاشته اند و بر طبل شکم خویش می کوبند و منادی قومیت و بربریت خویش شده اند:

این گروهی که نو رسیدستند      

عشوه ی جاه و زر خریدستند

سرِ باغ   و   دلِ زمین   دارند        

کی سرِ شرع و عقلِ دین دارند؟

همه در عقل سامری دارند           

از برون موسی، از درون مارند

از ره شرع و شرط برگشته            

تشنه ی خونِ یکدگر گشته

 در چنین فضایی چرا باید یک دیو لجام گسیخته، قدرتمند و دیکتاتوری به نام طالب نباشد؟

اعضای کابینه در دوره بعد احتمالا باید همان «آزادگان جهان» برگشته از گانتانامو یا «برادران نا راضی» کرزی خواهد بود و در سایه این حکومت دیگر بساط و گلیم رشوت، و فساد اداری جمع خواهد شد و در این صورت هست که همه شیطانهای کوچک و کوچکتر سر جایش خواهد نشست و همه به زور شیطانی به نام «طالب» آدم خواهند شد و همه خواهند فهمید که شیطانی به نام طالبان، با کسی و کشوری دوستی نخواهد داشت و همچون دیوان مست با مشت آهنین ظاهر همه را درهم شکسته و به همه نشان خواهد داد که فرهنگ قبیله­ی به نام «امارت اسلامی» چیزی جز سلفی گری خشن برخواسته از «آی اس آی» و « سیا» و عمامه و ریش و محرومیت زنانو اقلیتهای قومی و مذهبی و... از حقوق نخواهد بود و در این حکومت دیگر «برادرناراضی» بی مفهوم خواهد شد زیرا دور و نزدیک و خودی و بیگانه به زور «راضی» خواهد شد. در زیر مشت آهنین طالب همه باید در خویش از ترس دم فرو برده و تبدیل شوند به مردگان مترک« عمامه به سر و ریش به صورت» و شبها و روزها باید از خویش بپرسد:« گناه ساکنان بی وطن و بی پناه کشور افغانستان چیست که دو راه بیشتر ندارد، و باید یکی از دوراه را انتخاب کرد یا تن دادن به اومانیسم سراپا غربی و یا بربریت طالبانیسم.» و این ملت با پیشینه تمدنی قوی دیگر باید فراموش کنند شعر وشعور اجدادی خویش را که برلبان مولانای بلخ بیرون جاری شده بود:« از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست».

انسان تقلیدی، خرافی و کودن، و جامعه و فرهنگ قبیله ی و متعصب ، مفاهیم معرفتی چون دین،  قران، شهادت،جهاد و همه خوبی های خدایی را به لجن خواهد کشید و با صرف ادعای اسلامی نه تنها گرهی از جان و جهان شان را باز نمیتوانند، بلکه مشکلات شان را ده چندان خواهد کرد و متون هدایتگر دینی برای آنان «مضل» و زنجیر و زندان خواهد شد.

قران می گوید:« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» آنانی که به هر ایده، نظر و مکتبی توجه می کنند و خوب و بد می کنند و بر اساس حکم عقل و فطرت خوبترین را بر می گزینند.

برگرفته شده از:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/social/2012/02/10/3175.html

نظر یادتان نرود

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند

ژاپن؛ آزمونگاه یک ملت سخت کوش

ژاپن؛ آزمونگاه یک ملت سخت کوش


ملت ژاپن، الحق ملتی هست با قدمت چند هزار ساله و بزرگ، این ملت سامورایی پرور و متحد، به صفاتی چون نوع دوستی، ایثار گری، پرکاری، سخت کوشی معروف است. این ملت واقعا ابروی آسیاییها را خریده است و اگر این ملت نبود جهان باور کرده بود که جوامع اسیایی استعداد ترقی را ندارند. این ملت در جنگ جهانی دوم تا وقتی جنگید حسابی جنگید وقتی هم سیاست جنگ را کنار گذاشت به سمت سازندگی رفت نیز چنان از میان بمبارانهای اتمی خود را کشید بالا که رقیبان دیروزش دست نیاز و تملق به سوی او دراز کردند و به قول خودشان تا وقتی با گاو وحشیی به نام آمریکا جنگیدند جانانه جنگیدند وقتی هم صلح کردند شروع کردند به دوشیدن شیر این گاو وحشی و از آن حد اکثر استفاده را برای باز سازی کشورشان نمودند.

وقتی خداوند بخواهد ملتی را سروری دهد، در ذهن و ضمیر افراد آن جامعه ، بذرهای عقلانیت، دانش باوری، وحدت، عدم تعصب، نوع پرستی، شفقت، خدمت به بشریت، سعی و تلاش جهت رفاه خلق می افشاند.


این روزها کره زمین همچون هیولای دهن باز کرده است تا بخشی از آدمیان را به آزمون انواع امتحانات در گیر سازد و این بار انگشت گذاشته روی جامعه ژاپن، این جامعه در صنعت، تکنولوژی، پر کاری و خدمت به بشریت ضرب المثل و نمونه هست و در هر نقطه عالم، حادثه ی اتفاق افتاده در اسرع وقت، بیشترین کمک را بدون اهداف استعماری به آن جا سرازیر کرده است و در کشور ما افغانستان نیز جهت بازسازی کمک چشمگیری داشته است. ژاپن این روزها یکی از بزرگترین زلزله های تاریخ ژاپن و بزرگترین زلزله قرن را دیدند که با خود مقادیر زیادی از آبهای اقیانوس را به مناطق مسکونی سرازیر کرد به نحوی که هواپیماهای داخل فرودگاه و خط قطار شهری(راه اهن) و ساختمان ها و موتر(ماشین) های زیادی را همچون کاه با خود به هر سو میبرد. و در پی این زلزله و سونامی، نیروگاههای اتمی این کشور یکی پس از دیگری بر اثر بهم ریختن لوله ها، داغ کرده و منفجر میشود، که واقعا یک ملت را به اندازه جنگ جهانی، دچار وحشت و شوکه کرده است، اما خوشبختانه خبرها حاکی از روحیه صبر و تحمل و فداکاری این ملت هست.


کشور ژاپن، میلیون ها میهن پرست و خردمند دارند، کمتر دزد ، فاسد و میهن فروش در میان آنان یافت می شود. حراف و مرشد و طالب  در این ملت جایگاهی ندارد ، چند قرن پیش، پادشاه آنان از خدایشان  خواست که ژاپن را از دروغ دور بدارد، بی شک دروغگو و دورو کم دارند. شکیبا و سرفراز اند، با غرورو کوشا هستند،اخلاص عمل دارند، و بسیاری شایستگی ها، که دیگر ملت ها باید به آنها غبطه بخورند.


زمین لرزه، تسونامی و تشعشعات اتمی ، یک جا بر سر ملتی فرود آمد که در گذشته ای نه چندان دور، دو بمب اتمی را از سر گذرانده اند. اگر چنین  فاجعه ای بر سر مدعیان ابر قدرتی دنیا، آمریکا و روسیه و اروپا، فرود آمده بود کمرشان برای قرن ها می شکست و یارای برخاستن نداشتند.


اگر جلوگیری از زمین لرزه از توان انسان بیرون است، ولی پیش بینی های لازم برای کاهش نتایج آن در کشورهای جهان چشمگیر است. در زمین لرزه ی ژاپن، افزون براین که هنگام ساختمان سازی، پیش بینی های تکنیکی انجام می شود، مسئولیت هر یک از ارکان دولت برای رویا رویی با این فاجعه مشخص شده و بدون از دست دادن زمان انجام می شود، دیگر این که نظم وانضباطی که در نزد مردم دیده شد، کار گروه های امداد را آسان می کند. خونسردی مردم و رعایت جان و مال شهروندان یک خویشکاری همگانی است، و نیازی به دخالت پلیس برای جلوگیری از دزدی در خانه های مردم وتاراج فروشگاه ها نمی باشد.


صبح روز جمعه (۱۱ مارس/ ۲۰ اسفند) زلزله‌ای به شدت نزدیک به ۹ ریشتر چند شهر ژاپن را لرزاند؛ زلزله‌ای که با بلای دیگری به نام سونامی همراه شد. در اولین خبرها صحبت از ۱۹ کشته بود. تعداد کشته‌ها لحظه به لحظه افزایش می‌یافت. چشم‌ها هنوز مات و مبهوت تصاویری بود که در شبکه‌های خبری و اینترنت می‌چرخیدند و نشان می‌دادند چه‌طور شهری در کام امواج فرو می‌رود، که ظهر همان روز خبر فاجعه‌ای دیگر با شدتی بیشتر از زلزله، جهان را تکان داد: آتش‌سوزی در نیروگاه اتمی اوناگاوا و از کارافتادن سیستم خنک‌کننده‌ی نیروگاه اتمی در فوکوشیما. و روزهای بعد؛ افزایش شمار کشته‌ها تا ده‌ها هزار نفر و انفجار در چند راکتور و نشت مواد رادیواکتیو به بیرون.


منابع مطلع، در حالی روز گذشته از مفقود شدن 10هزار نفر در سواحل ژاپن خبر دادند که انتشار خبر انفجار نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما در شمال توکیو، موج جدیدی از ترس و وحشت در میان کشورهای همسایه ژاپن به‌وجود آورده است. یک روز بعد از زلزله شدید ژاپن که محور کره زمین را 10سانتی‌متر جابه‌جا کرد، انفجار مهیب در یکی از بزرگ‌ترین نیروگاه‌های هسته‌ای جهان در فوکوشیما، 4 مجروح برجای گذاشت. به گزارش شبکه خبری ان‌اچ‌کی ژاپن، در این انفجار، بخشی از دیواره بیرونی نیروگاه فوکوشیما فرو ریخته و 4 نفر از کارکنان آن مجروح شده‌اند اما مقامات رسمی ژاپن از هر گونه اظهارنظر در این باره خودداری کرده‌اند. در همین حال خبرگزاری کیودو گزارش کرد که مقامات شرکت توکیو الکتریک، مالک این نیروگاه هسته‌ای، می‌گویند در رآکتور شماره یک انفجار شدیدی رخ داده است. این شرکت اعلام کرده هوای فشرده‌شده داخل کانتینر پخش شده است که این موضوع باعث فروریختن سقف یکی از ساختمان‌های عمده رآکتور شده است.


پیش از این، مقام‌های ژاپنی خبر داده بودند که از یک نیروگاه هسته‌ای در فوکوشیما، مواد رادیواکتیو نشت کرده است. این نیروگاه در اثر زلزله به‌شدت آسیب دیده بود و آژانس ایمنی هسته‌ای ژاپن اعلام کرده بود در اطراف نیروگاه فوکوشیما، عنصر رادیواکتیو سزیم یافت شده که نشانگر آن است که سوخت هسته‌ای نیروگاه ممکن است آغاز به ذوب شدن کرده باشد به همین دلیل ده‌ها هزار نفر از ساکنان مناطق اطراف این نیروگاه از محل‌ سکونتشان، به مناطق امن منتقل شده و به گفته مسئولان آژانس، افرادی که خارج از شعاع 10 کیلومتری منطقه تخلیه اطراف نیروگاه هستند، در معرض تهدید قرار ندارند. با این حال گزارش شده که میزان رادیواکتیو منتشر شده در منطقه 1015 میکرو اعلام شده که باعث بروز خطرات انسانی و محیط‌زیستی می‌شود به همین دلیل روز گذشته از مردمی که در شعاع 20کیلومتری نیروگاه سکونت دارند نیز درخواست شد تا هر چه سریع‌تر خانه‌های خود را ترک کنند. سونامی در آمریکا زمین‌لرزه بزرگ روز جمعه ژاپن علاوه بر جابه‌جایی2.5 متری ساحل ژاپن تغییر 10سانتی‌متری محور زمین باعث وقوع سونامی با امواج بسیار بلند در اقیانوس آرام شده است. امواج بلندی که در اکثر مناطق ساحلی آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی به وقوع پیوسته‌اند و باعث به صدا درآمدن زنگ هشدار در این کشورها شده‌‌اند. سونامی با سرعت ۸۰۰ کیلومتر در ساعت، عرض اقیانوس آرام را طی کرده و حالا به جزایر هاوایی و ساحل غربی آمریکا رسیده است. سازمان حوادث غیر‌مترقبه آمریکا از تخلیه 2 شهر ساحلی در ایالت واشنگتن به‌دلیل وقوع سونامی با امواج بیش از یک متر خبر داده است. مقامات این سازمان گفته‌اند که وقوع این سونامی با امواج بیش از یک متر در این مناطق باعث شد تا ساکنان 2 شهر ساحلی آبردین و هوکیام به‌طور کامل تخلیه شوند. اهالی چند شهر ساحلی دیگر که در معرض خطر سونامی قرار دارند نیز برای حفظ جان خود پشت پنجره‌ها و درها کیسه‌های شن قرار داده و تمامی نکات ایمنی برای مقابله با سونامی را به کار گرفته‌اند.


در همین حال گزارش شده که در اکثر سواحل کشورهای آمریکای لاتین همچون شیلی، اکوادور، مکزیک، هندوراس، جزایر گالاپاگوس، پرو و جزیره ایستر هم سونامی با موج‌هایی به ارتفاع 2‌متر مشاهده شده و ده‌ها هزار نفر از ساکنان این مناطق، خانه‌های خود را رها کرده و به نقاط امن پناه برده‌اند. مقامات مسئول در جزایر واقع در اقیانوس آرام نظیر هاوایی هم از تمامی سکنه و گردشگران درخواست کرده‌اند تا برای حفظ امنیت جانی خود سواحل را ترک کنند. در پی وقوع سونامی در ژاپن، امواجی به ارتفاع 10 متر شهر بندری سندای را به محاصره خود درآورد و مناطق وسیعی از مزارع را نابود کرده و صدها خودرو و ساختمان را با خود برد.در استان‌های میاگی و فوکوشیما، ده‌ها روستا و شهرک به زیر آب رفتند. 4 قطار مسافربری در استان میاگی مفقود و یک کشتی با 100سرنشین نیز ناپدید شده است که تلاش برای یافتن آنها و سرنوشت مسافرانشان ادامه دارد. در همین حال در مناطقی از شهر کزن نوما، آتش سوزی پراکنده در خانه‌های مسکونی به وقوع پیوسته و نزدیک به 2هزار خانه مسکونی در شهر مینامیسوما در استان فوکوشیما در اثر زمین لرزه تخریب شده است. در این استان یک سد هم تخریب شده و خانه‌های زیادی را آب برده است. برق 4 میلیون خانه در پایتخت ژاپن قطع شده و توقف فعالیت قطار زیرزمینی در این شهر سرگردانی مسافران را به همراه داشته است. یوکیو ادانو، دبیر کابینه ژاپن اعلام کرد که دولت برای قربانیان مناطق بحران کمک ارسال می‌کند.


به نقل از روزنامه آمريكايي "لس‌آنجلس تايمز "، جسد بيش از 1000 ژاپني ديگر در ساحل منطقه مياگي پيدا شد. همين موضوع احتمال افزايش تلفات زلزله و سونامي اخير ژاپن را به بيش از 10 هزار نفر به شدت افزايش داد. خبرگزاري رويترز در خبري اعلام كرد كه آمار قربانيان ناشي از زلزله و سونامي مهيب روز جمعه ژاپن بيش از 10 هزار نفر برآورد شده است و 500 هزار نفر اكنون بي خانمان هستند و عمليات جستجو و نجات كماكان ادامه دارد. ژاپن در عين حال با بحران هسته‌اي بزرگي به دليل انفجارهاي صورت گرفته در راكتورهاي هسته‌اي نيروگاه برق فوكوشيما دست و پنجه نرم مي‌كند. "نائوتو كان " نخست وزير ژاپن ديروز يكشنبه در كنفرانسي خبري گفت: زلزله، سونامي و حادثه هسته‌اي بزرگترين بحراني است كه ژاپن بعد از پايان جنگ جهاني دوم با آن روبرو شده است.


جهت حسن ختام نظر چندتن از خوانندگان را در زیر خبرهای مربوط به ژاپن که در یکی از سایتهای ایرانی انعکاس یافته البته با همان لهجه نویسندگانش، می آوریم که خواندشان خالی از لطف  نیست :


1- برای ژاپنی ها این جور چیزا مساله نیست. تا چند ماه دیگه تموم خرابیهاشونو با مقاومت بیشتر مثلاً تا 10 ریشتر می سازند. این زمینی که ما روش زنگی می کنیم گرده و بالاخره یه روزی هم نوبت ما میشه!


2- اتفاق خيلي بدي است ملي. يك نكته قابل تامل است عكسها همه بعد از زلزله است ولي پل معلق سالم و رفت آمد جريان دارد و بسياري از ساختمتنها سالم است ودر يك عكس دو نفر بيرون را نگاه ميكنند اين متواند مورد توجه مهندسان طراحان ما باشد


3- خدا به ما رحم کنه کشور ژاپن آمادگی همه جور بلا وبحرانی رو داره ما چی بگیم ما اصلا نمی تونیم به همچین زلزله ای فکر کنیم


4- زلزله 8.9 ريشتري بياد و باز ساختمان ها سر پا باشند؟؟؟ اگه خداي نكرده ته.. اين زلزله بياد؟؟....


5- به نظر من خدا همه انسانها رو دوست داره به خصوص اونايي كه بشت كار دارن اين زلزله باعث شد كه زابن بيشتر به خودش بياد بيشتر بيشرفت كنه خود خدا هم كفته اكه من كسي و دوست داشته باسشم بيشتر بهش عذاب ميدم حكمت خدا جيري ديكس اين زلزله باعث ميشه تا ١٥ سال ديكه زابن ابر قدرت دنيا بشه .خدا با هيج كس دشمن نيست اوني و دوست داره كه تلاش كنه نمونش مردم زابن كه با صادرات جوب به اينجا رسيدن خدا خودش مواظب همه هست نمياد همه زحمتاي مردم زابن رو يه روزه نابود كنه .


6- خوب فعل و انفعالات طبیعی کره زمین است خوب ژاپنیها هم از لحاظ زمین شناختی در معرض این حوادث طبیعی قرار دارند خوب چرا در برابر زلزله خانه هاشون خراب نشده ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب کار کردند زحمت کشیدند و ساخت و سازهای اصولوی و مقاوم ساختند خوب خدا هم که نمی آد زحمات بنده ها شو به باد بده که خوب این از این بعدشم خوب معلوم است در برابر ده متر موج همه چی مثل کاه زیر و رو می شه!!! فشار آب که از یک شلنگ خارج می شه یک بچه لاغر اندام را پرت می کنه انوقت می خواهید ده متر موج با قدرت فراوان چیزی را به هم نریزه !!!!!!!!!.. فقط اینقدر تو سر و کول هم نزیند شما ها هم مثل ژاپنیها کار کنید زحمت بکشید و مملت و کشور را صنعتی و پشرفته کنید


7- (زابن) زلزلهْ8.9ريشتري +سونامي به ارتفاع متر مساوي با حدوح ده هزار نفر تلفات جاني کشور ما زلزلهْ 6_7 ريشتري مساوي با حدود صدهزار نفرتلفات جاني (به اميد مقاوم سازي بهتر وتلفات كمتر)


8- قبول کنید که ادعا داریم با فرهنگ هستیم.این پیشامد را از دید یک انسان واقعی بنگرید


9- آخه علم فیزیک هسته ای و زمین شناسی چه ربطی به حجاب داره ؟ رانش زمین و حرکت صفحات زمین یه امر طبیعیه ... آخه ما تا یه اتفاق میافته تو کشورمون چندتا کشته میدیم میگیم امتحان الهیه.قسمته و دست خداست .... نمیایم هواپیماهامونو عین آدم بسازیم یا مدلای امروزی وارد کنیم. نمیایم خونه هامون رو مقاوم کنیم بعد که اتفاق میافته میگیم....


10- بنازم به این همت و تکنولوژی با 8/9 ریشتر باز هم ساختمانهای زیادی سالم مونده


11- فکر کنم بهترین تحلیل همون اثار وقوع اخر الزمان متاسفانه همه فقط گناه خانم هارو که بی حجابی می بینند و از گناه اقایان غافل.


12- ریشتر زلزله اومد اینترنت قطع نشد اینجا یه باد و خاک و طوفان میاد 3 روز آب و برق قطعه اینترنت دیگه جایه خود....................

 مطلب فوق در پایگاههای زیر نیز منعکس شده است:

http://www.shomaleemrooz.com/index.php?option=com_content&view=article&id=4358:1390-02-10-20-57-30&catid=138:%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%20%20%D9%88%20%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA&Itemid=75

http://www.kabulpen.com/articles/persian/news/2011/03/16/3115.html

افغانستان ازادعاهای شیرین تا واقعیتهای تلخ

افغانستان از ادعاهای شیرین تا واقعیتهای تلخ

ما افغانها همیشه خویش را عادت داده ایم که ادعاهایی بزرگ را ورد زبان خویش کرده و واقعیتهای تلخ و کاستیهای موجود را نا دیده بگیریم و  بر اساس آن ادعاها بر خویش می بالیم. این ادعا نامیدن به معنی باطل بودن و دروغ بودن آن شعارها، نیست ولی نباید فراموش کنیم که  ادعا، زمانی ارزش دارد که واقعیت موجود موید آن باشد. اکنون به چند مورد از روحیه ی ادعا پروری جامعه خویش و تناقضات این ادعاها از باب مشت نمونه خروار اشاره می کنیم:

1.     ما افغانها مردمی هستییم که همیشه ادعای روحیه ی استقلال طلبی و مجاهد بودن را داشته ایم و نبردهای خونین با روس و انگلیس را از مصادیق آن برمی شماریم. در حالی که استقلال زمانی برای یک کشور مفهوم و حقیقت می یابد که در همه زمینه ها از جمله ابعاد امنیتی، وحدت ملی، اقتصاد مبتنی بر تولید، و رفع و دفع تهدیدهای داخلی و خارجی خود بتواند روی پای خود بایستد و گرنه حتما وابسته  به یکی از قدرتهای جهانی چه بخواهد و چه نخواهد و چه بپذیرد و چه نپذیرد خواهد بود. البته راجع به پیشینه جنگهای استقلال طلبانه ما نیز باید گفت ان نبردها چندان دردی از دردهای جامعه مارا مداوا نکرده است. به خوبی می دانیم جنگهای ما در تاریخ  نه چندان آگاهانه بوده است و نه چندان معقولانه و پس از اخراج قدرتهای موجود زمانه از کشور نتوانستیم نظام جامع و کشور خود کفا و مستقل با مدیریت رو بترقی بنا کنیم و ای بسا گرفتار عقب ماندگی، اختلاف و یا استبداد داخلی شدیم. و در واقع ما افغانها برای خرابی و ویرانی و ستیز استعداد فراوان داریم ولی برای آبادی، وحدت و مدیریت یک جامعه رو به ترقی این جهانی کمترین استعداد را داشته ایم. ما همیشه برای اصلاح "ابرو"، چشم را کور کرده ایم. ما در تاریخ معاصر و نزدیک به معاصر به یک "فرا فکنی" خود را عادت داده ایم که تمام نقاط قوت را از آن خویش می دانیم و تمام نقاط ضعف خویش را به خارجی ها نسبت می دهیم. از یک طرف می گوییم « این ما بودیم که شوروی قدیم را از کشور خویش بیرون کردیم.» و از طرفی می گوییم که« خارجیها در نابودی کشور ما در دوران جکومت مجاهدین نقش اساسی داشت و آنان دردوران خشونت های قومی و حزبی و ویرانی های هولناک سالهای جهاد مارا به جان هم انداختند.»

 خوب چرا اعتراف نمی کنیم که جهاد ما نیز از اول راه، یا نیمه های راه، توسط خارجی ها مدیریت شده است؟ می گوییم در جنگهای کابل، این کشورهای پاکستان، عربستان ، آمریکا و انگلیس و روس و...بوده است که مارا به جان هم انداخت اند. و پاکستان بوده است که طالبان را بر ما مسلط کرده است.  چرا اعتراف نمی کنیم که انقلاب ما از اول یا اواسط کار توسط خارجی ها  و کشورهای فوق مورد استفاده ابزاری قرار گرفته است؟ و این ما نبودیم که جهاد کردیم بلکه این ما بودیم که ابزاری ویرانی جامعه  گشته و وحدت ملی خویش را تحت نام احزاب و قومیتها با اجیر خارجی شدن ها فراهم نمودیم و مورد استفاده آنان قرار گرفتیم. ما جهاد نکردیم بلکه تا حدودی قربانی جهادهای تحمیل شده توسط  جهان خواران شدیم.

2.      ما افغانها همواره ادعا می کنیم که تاریخ سراسر روشن و پر از افتخار و غرور آفرین داشته ایم و بلخ ما زمانی «ام البلاد» بوده است و این کشور زادگاه نوابغ بشری همچون «فارابی»، « ابن سینا»، « مولانا»، « ناصر خسرو»، «سنایی غزنوی»، « سید جمال »و«گوهرشاد بیگم » وهزاران مورد از این قبیل بوده است، ولی هیچگاه از خویش نپرسیدیم که چرا ما با داشتن این پیشینه روشن و کارنامه درخشان در "تاریک ترین وضع فرهنگی جهان معاصر" به سر می بریم؟

3.     در این اواخر ادعای دهن پر کن دیگری نیز بر آن افزوده شده است. و آن این که ما از جمله ی ثروتمند ترین کشور منطقه از لحاظ منابع دست نخورده ی زیر زمینی هستیم. به طور نمونه " کرزی" بارها و بارها از جمله در هنگام افتتاح پارلمان می گوید: «در مقابل خارجی ها ما باید با " دب" و "غرور" بنشینیم و به آنان بگوییم که ما ثروتمند ترین کشور هستیم و مبلغ سه " ترلیون دالر" گنجهای زیر زمینی دست نخورده داریم و ما فقیر نیستیم بلکه سرمایه  فراوان  در زیر زمین داریم.» حال کسی نیست از جناب ایشان بپرسد:« که چرا با داشتن این همه سرمایه ناشناخته خود جنابعالی هزینه  "ارگ" و "دربار" و به اصظلاح عامیانه پول جیب خویش را از کشورهای مختلف همزمان میگرید؟ و بر نداشتن بیمارستان برای علاج بیماری فرزندتان " میرویس" به جای آه و ناله و یا"دب و غرور" دست به تاسیس  مراکز خود کفایی صحی نمی زنید؟»

4.     در چند مورد ریسس جمهور ما " کرزی" کشور ما را «مهد گفتگوی تمدنها» نامید. تئوری یا شعاری که توسط رییس جمهور وقت ایران " سید محمد خاتمی" در مقابله با نظریه "هانتینگتون"به جهانیان پیشنهاد شد و البته سال نخست هزاره میلادی را بدان نام هم نامیدند. جای سوال هست که «شما که افغانستان را مهد و کانون گفتگوی تمدنها می نامید چرا هیچوقت در داخل خود این کشور گفتگوی بین افغانها بدون فشارهای خارجی به سر انجام نمیرسد؟» و نمونه آن نزاع های هست که در هنگام انتخابات دور دوم ریاست جمهوری شما با رقبا در گرفت و تازه ترین موردش نزاع های هست که در مورد انتخابات اخیر پارلمان صورت گرفت و از ابتدا تا انتهای این انتخابات که هنوز این نزاع ها به انتها نرسیده و با بودن ناظرین سازمان ملل و بی طرف، به بد ترین نوع انتخابات تبدیل شده و حتی بعد از افتتاح اجباری آن هنوز از « گفتگوی تمدنها » بگذریم  بلکه از گفتگوی بین افغانها در این کشور اثری دیده نمی شود؟»

5.     مورد تازه تری از  ادعاهای متناقض ما افغانها در انتخابات اخیر پارلمان بود، در این انتخابات پر هیزینه و عجیب و غریب پارلمان، چه برنده و چه بازنده، کاندیداها همه سنگ خدمت به وطن را بر سینه خویش می کوبند، اما در عمل چه موضع گیری ها علیه هم که نکردند و چه تظاهرات ها و شعارها و واکنشها عجیب و غریب نسبت به " چوکی پارلمان" که راه نینداختند؟ اینان همه "خادمین ملت" خود را می دانند ولی  برای خدمت به مردم خویش حاضرند هر وحدت ملی و اعتماد ملی و کشور شان را قربانی کنند.

6.     عجیبترین معمای دیگری که دامن فرهیختگان سیاسی یعنی نمایندگان پارلمان را گرفت و تبدیل شد به بزرگترین و پیچیده ترین کاریکاتور عریان مربوط به روحیه افغانها، نزاع های دوام داری بود که بر سر انتخاب ریاست پارلمان در گرفت. نمایندگانی که میخواهند افغانستان را از ورطه  جهل و ظلمت بیرون بکشنند و به قله های عزت و وحدت برسانند، آن طوری که در شعارهای انتخاباتی خویش هریک وعده می دادند، اکنون قادر به انتخاب یک رییس و مجری پارلمان نیستند و با این حال میخواهند کشور اسلامی نمونه بسازند؟ همه در زبان از اسلامی دم میزنند، که دنیا و حب ریاست را سرچشمه همه زشتی ها می داند:«حب الدنیا راس کل خطیئه»  اما در عمل، در انتخاب رییس پارلمان حتی با هم دعوای مشت و لگد را در تلویزنهای جهان به نمایش گذاشتند و البته جای شکرش باقی هست که در داخل پرلمان اجازه حمل سلاح نداشتند و گرنه " جهاد مقدس" را که بخشی از شعارهای همیشگی اکثریت آنان بوده است را در داخل پارلمان نیز به جای مشت و لگد به راه انداخته و هریک دیگری را نشانه می گرفتند و در آن صورت نیروهای کافر"آیساف" مجبور بود که آنان را سر جای شان بنشانند. البته نزاع بین برندگان و بازندگان که مقابل ارگ در همان روز را نیز نباید نادیده گرفت.

7.     عجیبتر از آن سامان دهی چند راهپیمایی راجع به قضیه تانکرهای نفت و حتی مسایل داخل ایران تحت عنوان « دفاع از حقوق زندانیان» توسط بعضا زنان برقع پوش و احزاب نو ظهور صورت گرفت و در دفاع از حقوق بشر و حقوق زن مربوط به کشور ایران، در حالی که همین مدافعین و راهپیمایان هیچوقت نسبت به طالبان و رفتارهای طالبانی داخل کشور و نقض های مکرر قانون، توسط ارباب قدرت و گردانندگان مافیای مواد مخدر و مافیای زمین خواری و فسار اداری و دفاع از حقوق زن و کودک افغانی یک راهپیمایی به راه نینداختند. و هیچپگاه ما افغانها به نقد فرهنگ متناقض پرور خویش توجه نکرده ایم که این ما افغانها هستیم که در داخل کشور و در بیرون کشور«خار را در چشم حریف می بینیم و تنه درخت را در چشم خویش نمی بینیم.» و البته قضیه تانکرها هم بالاخره با نامه و یا تعهد " کرزی" حل شد.

8.     یکی دیگر از این تناقضات راهپیمایی بود که دور جنازه یکی از فرماندهان طالبان صورت گرفت که بعد از ده سال زندانی بودن در " گوانتانامو" دار فانی را وداع گفته بود و به سرای ابدی و دیدار خالقش شتافت، راهپیمایی دور جنازه او صورت گرفت و شعار تهی از حقیقت " مرگ بر امریکا" سرداده شد، راهپیمایی های که همیشه به مناسبت کشته شدن یکی از فرماندهان طالبان در خانه افراد معمول وابسته اعضای طالبان صورت می گیرد. چه این که همه می دانند طالبان در نقطه نقطه افغانستان از مردم عادی به عنوان  سپر انسانی استفاده می کند و از داخل منزل روستاییان بر نیروهای خارجی حمله کرده و وقتی آنان واکنش نشان دادند کسی علیه این " گروگانگیری و سپر انسان سازی" طالبان راهپیمایی نمی کند  بلکه فوراعلیه خارجی ها به خیابانها می ریزند.

9.     به همین زودیها قرار هست «غزنی» ما پایتخت فرهنگی جهان اسلام اعلام شود، و مهمانان کشورهای مختلف اسلامی از اندونزی و مالزی گرفته تا ترکیه و عربستان و امارات و... که همه کشورهای به ظاهر و نسبتا پیشرفته محسوب می شوند، در آن حضور به هم رسانند و آن را گرامی بدارند. البته "غزنیی" که  روزگاری " شوکتش شاهان و سروده های ادیبانش" برای جهانیان اعجاب آور بود و اکنون هر روز در آن اختطاف، انتحار و حمله طالبان و رهزنان، صورت می گیرد و اثری از آبادی در ان مشاهده نمی شود و نمی تواند در قرن بیست و یک پایتخت آبرومند و مترقی متناسب با آوازه  و پیشینه تاریخی اش برای فرهنگ جهان اسلام با این وضعش قرار گیرد و اگر امنیت مهمانان جهان اسلامش در پناه نیروهایی خارجی کفر مقیم افغانستان تامین نشود ممکن هست همه یا اختطاف و یا مورد حمله قرار گیرند چیزی که در مورد "جرگه مشورتی صلح" و مناسبتهای دیگر ...اتفاق افتاد. تهدیدها و حقایق موجود و لمس فقر و ویرانی و تماشای فضای طالبانی این مرز بوم ممکن هست آن مهمانان را وادار به نفرین تاریخ و فرهنگ این کشور کند زیرا که برای مهمانان خارجی جهان اسلام جز مایه آبرو ریزی و لمس عینی یک کشور طالبان زده، نمی تواند منبع الهام دیگری باشد و چیزی دیگری به همراه نخواهد داشت.

10. اقتصاد وسیاست کشور ما مجهول و معما گونه هست، در چنین نظام اقتصادی فقط مافیا رشد می کند و مردم عادی و ملت نمی تواند نور و نویدی را برای خویش ترسیم نمایند، کشت کوکنار و باندهای زمین خواری هنوز تهدیدی برای امنیت ملی و اقتصادی و تعیین کننده سرنوشت و معادلات سیاسی می باشد و نباید فراموش کرد که آنانی که در هرم قدرت نشسته اند نه خادمین ملت بلکه خادمین جیب خویشند و با این که هر یک وابسته به هر قومی باشند احساسات زلال و سطحی عوام و توده ها را وسیله رسیدن خویش به قدرت سر می دهند و با اینکه در اسلام تعصب قومی کفر و از اخلاقیت جاهلیت بر شمرده شده و در اسلام شعارها و حتی پندارهای قوم گرایانه مردود هست اما اینان همیشه پنهانی بر این طبل می کوبند و قلم به دستان را اجیر کرده و احساسات قومی و تعصبات نژادی را بر می افروزند اینان بارها نشان دادند که نه خادم ملت اند و نه خادم قوم بلکه همه بنده جیب خویشند و حتی نمی توانند نماینده های قومی نیز باشند و با معامله گری های آنان، و باید توجه داشت که کشور ما وضع و حالش مثل آتش زیر خاکستر می باشد که هر آن احساسات قومی ممکن هست بر علیه وحدت ملی وارد عمل شود.

سیری نا پذیری پاکستان از خون افغانها!+ عکس

سیری نا پذیری پاکستان از خون

افغانها!

این روزها کرزی به هر دلیل که باشد «شورای عالی صلح» را برای مصالحه و گفتگو با طالبان کلید زده است و شخصیتهای مختلف، متضاد، جهادی و خلاصه همه موجودیت خویش را در سبد اخلاص گذاشته است تا شاید برادران ناراضی خود(طالبان) را به صلح دعوت کند، جدا از حرفهای "جنرال حمید گل"، اخیرا "یوسف رضا گیلانی"، نخست وزیر پاکستان گفت:« هیچ اتفاقی بدون ما امکان پذیر نیست، زیرا ما بخشی از راه‌حل هستیم. ما بخشی از مساله هستیم!» موارد فوق و رفتار متناقض پاکستان نشانگر کارشکنی و تشنگی سیری ناپذیری آنان به خون افغانها را نشان می دهد؛ سیاستی که سی سال دنبال کرده است.


جنرال جیمز جونز، مشاور امنیت ملی امریکا از مقام خود استعفا داد  تا معلوم گردد که اختلافات بر سر استراتژی امریکا در افغانستان ریزش مشاوران اوباما را در پی دارد. استعفای نابهنگام مهم‌ترین مقام امنیتی کاخ سفید معنایی جز این داشته نمی‌تواند.

لحن آقای جونز به شکل معناداری خاطرنشان می‌سازد که رضایت از سیاست‌های پاکستان در قبال طالبان در افغانستان وجود ندارد، و حتا عملیات‌های پوشالی ارتش آن کشور علیه طالبان پاکستانی، رفتار دوگانه این کشور را پوشانده نمی‌تواند. حتا در ایالات متحده گزارش رسمی‌ای تایید می‌نماید که ارتش پاکستان به اندازه مناسب علیه القاعده نیز نمی‌جنگد.
به گزارش حبر آنلاين به نقل از نيويارک تايمز ، در بحث امنیت ملی که این روزها دست از سر دولت باراک اوباما بر نمی‌دارد ، یک مساله عیان و از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است: آیا ایالات متحده می تواند با وجود بی اعتمادی میان دو متحد خود در آسیای میانه باز هم در افغانستان برگ برنده را در دست بگیرد؟ بهتر است پرسش را اینگونه مطرح کنیم که آیا واشنگتن می تواند جریان را در کابل به نفع خود تمام کند آن هم در شرایطی که یکی از دو متحد وی در منطقه با دشمن دست در یک کاسه دارد؟
هویت دشمن که بی شک مشخص است: طالبان. متحدان استراتژیک هم افغانستان و پاکستان هستند. ارتش هر دو کشور هم در خاک خود با طالبان و شبه نظامیان در نبرد و گریز است. اما گفته می شود که پاکستان در این نبرد گاه به بیراهه هم می رود. اسلام آباد وحشت دارد که افغانستان قدرتمند به سمت هندوستان یعنی همان دشمن دیرینه پاکی ها تمایل پیدا کند. برای پاکستانی ها قابل قبول است اگر که طالبان به عنوان وزنه متوازن کننده قدرت در افغانستان به حیات خود ادامه دهند. وزنه ای که به سمت پاکستان متمایل باشد و نه هند. همین امر توضیح می دهد که چرا در طول هفته گذشته در واشنگتن همگان از بازی دوگانه پاکستان سخن می گفتند و همزمان هم تانکرهای سوخت متعلق به ناتو یک به یک در شمال پاکستان منفجر می شدند .

دولت پاکستان در تلافی حملات جنگنده های امریکایی به شمال که منجر به کشته شدن سه سرباز پاکستانی شد ، راه های مرزی منتهی به افغانستان را بست. این حرکت فرصتی طلایی را در اختیار القاعده و طالبان گذاشت تا تانکرهای سوخت متعلق به ناتو را به آتش بکشند. در یک هفته سه حمله حساب شده کافی بود تا بیش از ده‌ها تانکر سوخت پاکی‌ها منفجر شود . همین کنش و واکنش میان ایالات متحده و پاکستان کافی بود تا دو متحد روزهای تنش را تجربه کنند. این تنش ها یک چیز را عیان کرد: زمانی که نوبت به افغانستان می رسد ، اسلام آباد و واشنگتن منافع ملی کاملا متفاوتی را دنبال می کنند. از منظر باراک اوباما رئیس جمهوری دموکرات ایالات متحده ، منفعت ملی ایالات متحده در منطقه آسیا جنوبی زمانی تامین می شود که این منطقه دیگر بهشت امن القاعده و تروریست‌ها نباشد. بهشتی که از آن عملیات های تروریستی علیه واشنگتن و متحدان غربی اش فرماندهی شود . اوباما دلیل حضور سربازان هموطن خود در افغانستان را همین دلایل بالا می داند و به همین دلیل است که کاخ سفید از اسلام آباد می خواهد که در خاک خود با شبه نظامیان طالبان مقابله کند. به همین دلیل هم است که سربازان امریکایی در منطقه مرزی میان افغانستان و پاکستان خود را درگیر کرده اند. پاکستانی ها اما امنیت ملی خود را با هندوستان گره زده‌اند. شش دهه است که تمام دغدغه های پاکستان در هندی ها خلاصه شده است . هر قدمی که پاکستانی ها بر می دارند در حقیقت تعریفی از دغدغه آنها نسبت به هندوستان در خود جا داده است .

ارتش و سرویس های اطلاعاتی پاکستان در دهه نود به تولد طالبان و پا گرفتن آن کمک کردند. اکنون هم اسلام آباد می خواهد مطمئن شود که قرار نیست دولت مرکزی مقتدری در افغانستان روی کار بیاید که ارتش متمرکزی هم در اختیار داشته باشد. پاکستانی ها اعتقاد دارند که قرار نیست امریکایی ها تا ابد در پاکستان بمانند. سخنان باراک اوباما و تعیین ضرب الاجل زمانی برای خروج هم صحت این ادعا را تایید می کند. زمانی که ایالات متحده ، افغانستان را ترک کند، به باور پاکستانی ها تنها به زمان نیاز است تا طالبان به قدرت بازگردد.

زمانی که طالبان باز هم قدرت را در دست بگیرند ، باید رابطه با پاکستان را در راس قرار دهند. گروه حقانی و طالبان افغانستان همواره به شکل سنتی متحد اسلام آباد بوده اند و به همین دلیل است که پاکستان می خواهد از ادامه این اتحاد مطمئن شود. شجاع نواز از کارشناسان مسائل آسیای میانه و جنوبی در این خصوص می گوید: حقانی ها نماینده قدرتمند پشتوها هستند این ها همان قبایلی هستند که مرزها را به هم ریخته اند. پاکستانی ها می دانند که اگر قدرت در دست پشتوها باشد ، احتمالا میزان چرخش به سمت هندی ها بسیار کمتر می شود. اکنون پرسش اینجاست که چرا نباید به پاکستانی ها آنچه را که در افغانستان می خواهند، بدهیم؟ نگاهی کوتاه به گروه حقانی و فعالیت این گروه داشته باشیم: این گروه در نزدیکی مرز افغانستان با پاکستان سکنی گزیده است. سراج الدین حقانی را همگان با عنوان هدایت کننده بسایری از عملیات های تروریستی در کابل می دانند. عملیات های بسیاری مانند ادم ربایی و عملیات های انتحاری را به گروه حقانی نسبت می دهند. حقانی ها با القاعده و رهبران طالبان افغانستان هم پیمان هستند .

غربی ها از زمان حمله یازدهم سپتامبر تا کنون مسئولیت بسیاری از عملیات های انتحاری را بر گردن حقانی ها می اندازند. مسئولیت حمله به سفارت هند در کابل و ربودن خبرنگار انگلیسی و ده ها عملیات علیه سربازان امریکایی در افغانستان. به بیان دیگر دستان گروه حقانی به خون بسیاری از امریکایی ها آغشته است . در حال حاضر شاید بهترین راه رسیدگی به اختلاف میان هند و پاکستان باشد. اگر بتوانیم ترس پاکی ها از هندی ها به عنوان یک تهدید را از میان برداریم ،شاید امریکایی ها هم به عمل کردن برخلاف میل ایالات متحده در افغانستان پایان دهند.
کریستین فر از اساتید بین الملل دانشگاه جورج تون در این خصوص می گوید: به سرعت نمی توانیم رابطه میان دهلی نو و اسلام آباد را بهبود بخشیم. این پروژه ای حداقل برای 50 سال آینده است. هند ده سال دیگر از امروز قدرتمند تر و با نفوذ تر است و به همین دلیل نیازی به مصالحه ندارد. به این ساده گی نمی توان این گره را باز کرد.

این دیگر نظر عمومی است که پاکستان تنها علیه طالبان پاکستانی که ظاهرا تهدید امنیتی داخلی محسوب می‌شوند، وارد نبرد می‌شود و با وجود گرفتن کمک‌های مالی و تخنیکی فراوان از ایالات متحده، با طالبان افغان که هر روز عساکر امریکایی را هدف قرار می‌دهند، وارد نبرد نگردیده و حتا گزارش‌های فراوانی در دست است که از این گروه حمایت می‌کند.
روزنامه‌ی وال استریت ژورنال به تاریخ 4 اکتوبر به نقل از تعدادی از فرماندهان طالبان گزارش داد که سازمان استخبارات پاکستان بالای قومندانان طالبان فشار می‌آورد که جنگ خود را علیه نیروهای امریکایی ادامه بدهند و توجهی به دعوت حکومت افغانستان به مصالحه ننمایند. آنها گفته‌اند که اگر کسی بخواهد وارد مذاکره و مفاهمه با حکومت افغانستان شود، از سوی آی‌اس‌آی دستگیر می‌شود.
به گزارش خبرگزاریAFP ، یوسف رضا گیلانی، صدراعظم پاکستان در سخنانی دیروز گفت که مذاکره با طالبان و آوردن صلح بدون مشارکت پاکستان ممکن نیست و حکومت کرزی باید در کنار این که برنامه‌ها و پالیسی‌های مربوط به مصالحه را با ایالات متحده مطرح می‌نماید، باید با آنها نیز مطرح کند. این گفته آقای گیلانی می‌رساند که این کشور قدرت ترغیب طالبان به مصالحه با حکومت را دارد ولی فعلا حاضر به این کار نیست.
بسیاری از کارشناسان فعلا به این نظر رسیده‌اند که با توجه به عدم علاقه‌ی پاکستان به مبارزه با طالبان، این کشور اصولا جنگ را در شرایط فعلی به نفع خود می‌داند. این نظر از این جهت قابل درک است که پاکستان به لحاظ اقتصادی در شرایط وخیمی قرار دارد و کمک‌های سالانه ایالات متحده که بالغ بر میلیاردها دالر می‌شود، کمک موثری به اقتصاد بحران‌زده این کشور به حساب می‌آید. در واقعیت امر، سیل‌های اخیر پاکستان ضربه سنگین اقتصادی به پاکستان وارد کرد و در حقیقت حمایت‌های ایالات متحده تا حدی می‌تواند این خسارات را جبران کند.

یوسف رضا گیلانی، نخست وزیر پاکستان زمانی که در خصوص مذاکرات صلح با طالبان در روز سه‌شنبه مورد سوال قرار گرفت در پی کاستن دغدغه‌ها در مورد نقش کشورش بر آمد و نقش پاکستان در این فرآیند را یادآوری نمود.

گیلانی افزود: توجه کنید! هیچ اتفاقی بدون ما امکان پذیر نیست، زیرا ما بخشی از راه‌حل هستیم. ما بخشی از مساله هستیم!!!


مولانای بلخ؛ خورشید همیشه درخشان افغانستان + عکس

مولانای بلخ؛ خورشید همیشه درخشان

افغانستان

۱- «مولانای» بهاری دیروز و مولوی های سرد امروز

چون تو سر سبز شوى            سبز شود جمله جهان  ( دیوان کبیر)

در خاورمیانه به عالمان دینی واژه « مولوی» اطلاق شده و عالمان دین را « مولوی» صدا می کردند. بنده به مناسبت سالگرد ارج گذاری و روز مولانا، عارف پرآوازه جهان اسلام «حضرت مولانا»که اکنون شهرت جهانی یافته هست ، به فکر افتادم که چرا در طول چندین قرن، جهان اسلام از آوردن مولانای دیگر همانند او عقیم شد و دیگر در میان صد هزار مولوی که در این اعصار به وجود آمده کسی همانند او نشده  است؟ آری اینان نیز مولوی نامیده می شود، ولی این مولوی ها کجا و آن مولوی کجا؟ و قیاس این مولوی ها با آن مولوی، مصداق این سخن مثنوی مولاناست:

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر

آن یکی شیر است، آدم میخورد

آن یکی شیر است، آدم می درد ( مثنوی معنوی)

آن ابر مرد، قرنها قبل در نبود کمترین امکانات  و آسیب دیده شدن جامعه اش از حمله مغولان و آواره شدنش بدون در اختیار داشتن کمترین رسانه، صدای آسمانی و مژده های جاودانی اش را به گوش عالم و آدم می رساند وبی نهایت حرف برای گفتن دارد و بسی گوشهای تیز هوشان را برای شنیدن پیامهای ملکوتی اش به شنیدن وا می دارد، ولی مولوی های امروز با در اختیار داشتن تریبونها و رسانه های مدرن نسبت به آن مولوی در خوب ترین صورت و با بهترین امکانات، نازلترین حد از خدمت به دین و جامعه را ایفا می کنند. آن مولوی گره گشای جامعه خویش و حتی اعصار و جهانیان می شود ولی مولوی های دیگر بعضا سد کنندگان مسیر ترقی می شوند. یک مولوی بعد از چندین قرن از رحلتش، جزء افتخارات هزار ساله جامعه متکثر بشری شمرده می شود و به نام نامی اش سالها و و یا روز خاص از سال، از سوی نخبگان بشر نامگذاری می شود و لی از مولوی های دیگر هیچ اثر، نام و نشانی برای جوامع باقی نمی ماند. یک مولوی منادی صلح، وحدت ادیان و جوامع و اتحاد روحی نوع بشر می شود ولی اکثر مولویان دیگر متولیان نزاعهای مذهبی و قومی و ... می شوند. آری در ظاهر هر دو «مولوی» هستند ولی:

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

با دیدن آن مولوی و این مولوی های دیگر  به یاد این سخن حافظ می افتیم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

یا:

چراغ مرده و شمع آفتاب کجا؟

آن مولوی همه افتخارات اجتماعی و اقتصادی اش را به آتش می کشد و سر در پی معشوق و نیستی می گذارد و چون ققنوسی از اعماق بحر هستی دوباره سر بر می آورد، اما بقیه مولوی های دیگر هرچه دنبال نیک نامی، وجهه اجتماعی، ماندگاری، محبوبیت جهانی و در خوبترین صورت خدمت به جامعه شان می دوند اما چیزی قابل ارزش حاصل شان نمی شود نه نام و نشانی و نه خدمت شایانی. آن مولانا سیمرغ وار، هیچی برای خودش نخواست و قاف خلوت را برای مسکن گزیدن در عشق جاودانی برگزید، اما  دستان پر برکت هستی او را بر تارک  تاریخش نشاند و مولوی های دیگر که همه چیز می خواهند چون مرغان بی نوا به هیچ مقامی نمی رسند. او راه گشای بشریت می شود و از تک تک واژه هایش عشق، ایمان، زندگی، نشاط و حیات تولید می شود و اما مولوی های دیگر  اکثر جز دود تولید نمی کنند و آن دسته هم که نور دارند، نورشان چشمگیر نیستند و چون ستارگانی اند نسبت به خورشید. او حلقه درس و بحث، حوزه علمیه، صدها طلبه و مرید پر و پا قرص که پروانه های شمع وجودش هستند را وداع می کند و به همه لذات مادی و معنوی و مقامات اجتماعی پشت پا زده و سر در بیابان طلب، شهود ، پرسش، شکاکیت و خود شناسی می گذارد و سر انجام در حلقه ی افتخارات ابنای بشر جای می گیرد، اما هزاران مولوی دیگر با هزاران کرنش، تملق، سالوس، زهد فروشی، تواضع و همسنخی با عوام الناس و ارباب قدرت به کمترین ماندگاری در تاریخ دست نمی یابند، اینها سوالاتی هست که چون تازیانه توسن اندیشه و روح را به حیرت و حرکت در می آورد.

مولانا حلال الدین بلخی یگانه عارفی هست که چندین قرن بعدش وقتی بزرگترین اندیشمندان ابنای بشر با آثارش رو برو می شوند آثارش را «قرآن در زبان پهلوی» می خوانند:

من نمی گویم که آن عالی جناب

هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی معنوی مولوی

هست قران در زبان پهلوی(1)

بر آثار گرانسنگ او دهها عارف و فیلسوف شرح نگاشته و در باره اندیشه هایش هزاران جلد کتاب نوشته اند وآثارش به بیش از چهل زبان زنده دنیا ترجمه شده و جزء پر فروشترین کتابها قرار گرفته و مخاطبان میلیونی او در سراسر جهان محو جاذبه های فکری و شهودی او میشوند و ملتهای زیادی او را نماد فرهنگ و جزء از مفاخر خویش معرفی می کنند و بزرگمردانی چون«شیخ بهایی ها»،  «ملاصدرا ها»، «حکیم سبزواری ها»، «میردامادها»، «اقبال ها»، «گوته ها»، «نیکلسون ها»، « شمیل ها»، « کربن ها» «طباطبایی ها»، «مطهری ها»، «محمد تقی جعفری ها»، « جبران خلیل ها »،  و  هزاران نویسنده، متفکر، اندیشمند،  شاعر، عارف و عامی در بیکرانی او محو می شوند و عظمت خویش را مدیون او می دانند، ولی  افسوس که دیگر،  زادگاهش و مردمش امروز جزء تهی دست ترین ملتها و فرهنگ ملتش بعد از چندین قرن جزء عقب مانده ترین فرهنگها قرارا گرفته است و وارثانش با میراث آسمانیش بیگانه شده اند. آیا این ملت(افغانستان) مورد نفرین چنین ابر مردانی و پدر بزرگانی قرار گرفته است؟ بعید نیست زیرا اگر آموزه ی به نام «عاق شدن» حقیقت داشته باشد، آن گونه که « ابن عربی» تبیین کرده، والدین حقیقی انسانها، مردان به حقیقت رسیده هستند، ملت ما عاق ابر مردان خویش شده اند، عاق « بو علی ها »، «مولانا ها»، «خوارزمی ها »، «بلخی ها»، «فارابی ها»، «جامی ها »، «بیدل ها»، «ناصر خسروها »، «سنایی ها»، «شهید بلخی ها»،«رابعه ها»،  «گوهرشاد خانم ها» و....

در حالات مولانای بزرگ آورده اند، در حالی که یک عالم و روحانی زاده محتشم و با معلومات که مورد استقبال و احترام دیگران بود و«به چهار مدرسه معتبر مدرسی می‌کرد و اکابر علما در رکابش پیاده می‌رفتند»(2) از دامهای پیرامونش بریده و شیدای وصول به گوهر ناب معرفت و چشمه حیات خود شناسی شد و سر انجام هم از شربت آب حیات مورد نظرش سرکشید و به حقیقت و جاودانگی دست یافت.

 او بر خلاف روحانی های قالبی و رسمی که در زندگی شان هیچ سوال بزرگ خلق نمی شوند، در پی یک تحول یا رستاخیز درونی آنچه دارای اهمیت است تغییر طریقه و روش می شود و همه ارزشها و شناختهای بنیادی خویش را به پرسش می گیرد و به جای اقامه نماز و مجلس وعظ، به سماع نشست و چرخیدن و رقصیدن بنیاد کرد و به جای قیل و قال مدرسه و جدال اهل بحث گوش به نغمه جانسوز نی وترانه دلنواز رباب نهاد»:

سجاده نشین با وقاری بودم

 بازیچه کودکان کویم کردی (3)

2- تحول بنیادی در  زندگی و معرفت شناسی مولانا

فراموش نکنیم  که وی دارای دو نوع شخصیت است یک شخصیتی که قبل از آشنایی با «شمس تبریزی» داشت  و دیگر شخصیت پس از آشنا شدن وی. او قبل از اینکه شمس را زیارت کند به قول خودش زاهد و سجاده نشین با وقاری بود. در این ملاقات سرنوشت ساز یک چیزی از آن ابر مرد سر زد که شاید هیچگاه از هیچ عالم و مولوی دیگر همچون اون سر نزند و نمی تواند سر بزند و آن اینکه توانست تمام بتهای که با آنها انس گرفته و تمام حاصل عمرش را اعم از دانش و تصنیفات و نظریات گرفته تا محبوبیت اجتماعی و قبله دینی مردم بودن را نا باورانه ترک کرد و در یک جرقه فهمید که همه اینها دامهای سد راه کمال و خود شناسی اند. محو و ذوب شدن در آراء حلقات ارباب به ظاهر فضل و دین و موانست با آنها چیزی که یک عمر با آنها انس گرفته یک شبه برای مولانا بی ارزش می شود و این معجزه ی هست که در جهان بینی و اعماق وجود این انسان اتفاق افتاد و اگر اتفاق نمی افتاد نه خبری از مولانا شدن او بود و نه اثری از مثنوی معنوی جهانگیرش و نه اثری از سایر آثارش که او را مرد جهانشمول کرد و در این صورت او نیز یک یا چند تالیف در باب آراء فقهی و کلامی امثال خودش داشت و دیگر «مولوی» بود از جنس همین «مولوی های  معمولی» امروز که با زبان و قلم شان چمداران نزاع مذهب و جنگ نژادند:

آن یکی ماهی که بر گردون زند

این یکی کرمی که بر سرگین تند (4)

در این قماری که مولانا به آن دست یازید، درست هست که در کوتاه مدت، مریدانش را باخت و راه خویش را از مریدان و مردم زمانش جدا کرد ولی در عوض چیزی که گیرش آمد، حیات جاودانی و عرفانی روحی خویش بود و حیاتی که همیشه در قلب تاریخ و بشریت نصیبش شد و منشاء حیات معرفت عاشقان و تشنگان شد و با این راز پی برد که سر سبزی دین و دنیا در گرو سبز شدن آدمی هست:

چون تو سر سبز شوى            سبز شود جمله جهان (دیوان شمس)

مولانای بزرگ، بر خلاف مولی های دیگر بیش از آن که منادی تسلیمی و ایمان و تعبد باشد، منادی معرفت و متخلق شدن به صفات حسنه هست. او بیش از آنکه آینه مردم آلوده که اخلاق گله ی را در رهبرشان می خواهند باشد آینه آزادگان تاریخ هست. کلام مولانا بیان ظرفیت و استعداد آدمی است، دعوت به تساهل و مدارا از ویژگیهای مولانا است. او افلاطونی هست که جهان بینی اش را در قالب نظم می ریزد و جاودانه می کند. گرچند مردم افلاطون را به عنوان فیلسوف عشق هم می شناسند، چون که گفته است: « هر که را دست عشق نسوده است راهش به ظلمات است » (5)

 مولوی هم بانگ نایش آتش عشق را در جهان می پراکند و اقلیم هستی را بی نوای عشق بدون تحرک و نابود می داند:

آتشست این بانگ نای و نیست، باد

هرکه این آتش ندارد، نیست باد (6)

کلام عشقش چون نردبان است که خاک نشینان را به افلاک هدایت می کند. مولانا معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسرار را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد. بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.

۳- مولانا و وحدت بینی

جلال الدین رومی یکی از بزرگترین شعرا و عرفا در جهان اسلام است، در شرق و غرب عالم عارفانی بوده اند که شاید تجربه های روحانی شان با دریافت های روحانی مولانا قابل برابری باشد.  تکثر گرایی در زمینه اعتقادات مانند یک دایره است ، که حقیقت در مرکز آن قرار دارد و مومنین ادیان مختلف  در محیط های آن قرار گرفته و هرکدام حقیقت را از زاویه حضور خود می بینند:

از نظرگاه آمد ای جان وجود

اختلاف مومن و گبر و جهود (7)

 اما جنبه های عاطفی یا شهودی تجربه های عارفانه آنها با فردی بدین حد روشن و توانا همراه نبوده است. بی همتایی مولانا در این است که در وجود او عقل با وجدان مذهبی عمیق و وسیع به هم پیوسته است. او عالم دینی است که با قدرت تفلسف خود در کنه همه مظاهر مادی و معنوی راه می یابد. نقاب ظاهر آنها را در بر می گیرد تا به حقیقت پنهان در ورای آنها برسد، به وقت اقامه برهان، مجادلی بزرگ همپایه سقراط و افلاطون است، اما پیوسته بدین حقیقت واقف است که منطق مشکل گشای حیات نیست . او میراث دار غنای عقلی وسیع و متنوعی است.
وی در بینش عقلی یونانیان تفتح و تامل کرده دانه را از کاه و مغز را از پوست جدا ساخته، او مسلمانی است که غنای معنوی را که سلاله شکوهمند پیامبران بزرگ، از ابراهیم علیه السلام تا محمد صلی الله علیه واله برای بشریت بر جای نهاده اند به ارث برده است. او روح قران و دین را می کوشد از قشر دین جدا کند:

ما ز قران مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتی

ما درون را بنگریم وحال را

نی برون را بنگریم وقال را

رو به معنی کوش ای صورت پرست

زانکه معنی برتن صورت پرست(8)

آن که از محتوا غافل است در عالم صورت اگر تعمیر مسجد، زیارت کعبه، و یا هر کار خیری دیگری به جا می آورد، باید نه به دیده ی غرور بلکه تردید نگرد:

بر محک زن کار خود ای مرد کار

تا نسازی مسجد اهل ضرار(9)

مولانا  مانند دیگران نااگاهانه ستایشگر عشق نیست بلکه او ماهیت عشق را دانسته است و خودش سراپا عشق شده است:

تــــو چـــرا وابســته هر صورتی پیشین

هین رها کن عشق های صورتی (10)              


ما اخلاق متین انبیاء بنی اسرائیل بینش پویای حیات اسلامی و عشق همه شمول عیسی مسیح را در او باز می یابیم 11

 مولانا اثر سترگ خود «مثنوی» را «دکان وحدت» می نامد:

مثنوی ما دکان وحدتست

غیر واحد هر چه بینی آن بت است (11)

 کتابی که در آن ناسازگاری های حیات توازان یافته و تناقضات صوری، به وحدت خلاق از میان برخسته است.

مولانا همچون حافظ که  می گفت:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (12)

به «عدالت جهانی» و «انسانیت جهانی» می اندیشید:

دین عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را مذهب و ملت خداست (13)

 خط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با انچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از انها جدا بود. او در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچ یک از مشایخ عصر و آیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد، وی نه قلندر بود نه ملامتی، نه طریق اهل صحو را می‌ورزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت، نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی دعوی طامات را با تصوف دفتری به هم می آمیخت»(14)


4- مولانا و خردورزی:

خواجه عبدالله انصاری فرموده است:« الهی به کسی که عقل دادی چه ندادی وبه کسی که عقل ندادی چه دادی؟» کنفوسیوس می گوید: « فرق انسان و حیوان خیلی کم است ولی بعضی از مردم همین چیز خیلی کم را نیز دور می اندازند » (15)

از نظر مولانا، عقل همانند آفتاب است چو آفتاب فرو رود «ابلهي» بر جاي مي‌ماند كه دنيا را همچون شب سياه خواهد پوشاند. عقل به صفت خورشيدي خويش، ظلمت را مي‌سوزد و حتي آب حيوان را به درون اين دنيا مي آورد. عقل مي‌تواند به مرغي مانند شود كه آدمي را به درجات عالي تر هستي ببرد. مولانا عقل عقلای عالم است. او سالک فکرت است و راه مولانا راه عدم توقف است:

ای برادر تو همه اندیشه­ی

ما بقی خود استخوان و ریشه­ی

گر بود اندیشه ات گل تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمه گلخنی

گفت پیغمبر که احمق هر که است

او عدو ما وغول ورهزن است

هر که عاقل بود او جان ماست

روح او وریح او ریحان ماست

عقل دشنامم دهد من راضیم

زانکه فیضی دارد از فیاضیم

احمق ار حلوا نهد اندر لبم

من از آن حلوای او اندر تبم(17)

مولانا دوستان نادان ویا تلاش متدینان بی اعتنا به معرفت را به خرسی تشبیه می کند که کمر به خدمت مردی بسته و در هنگامی که مرد خوابیده رسالت راندن مگس از او را بدوش می گیرد و برای راندن مگس از مرد سنگ بزرگی را به صورت مرد می کوبد:

مهر ابله مهر خرس آمد یقین!

کین او مهر است ومهر اوست کین(17)

 مولوی همچون مولوی های دیگر نیست که سر تسلیم و تعبد به اقوال علماء و اساتیدش داشته باشد و آراء نظریات مردم زمانش را در بست و کور کورانه بپذیرد و آفت جوامع و انسانیت را تقلید می داند:

خلق را تقلیدشان بر  باد داد

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد (18)

تقلید در مبانی معرفتی را سم قاتل می داند:

چون مقلد شد خلق اندر اصول

دان مقلد در فروعش ای فضول (19)

او عقل که از شنیدن دوستان و استگان حاصل شده باشد کافی نمی داند. هر گاه که مولانا از عقل و علم حرف می زند مرادش از عقل و علم معمولی نیست، عقل و علمی است که با ریاضت وعشق تکامل یافته است یعنی معنویتی است روحی، که به اشراق رسیده است. به این ابیات از مثنوی معنوی مولانا در باره عقل توجه می کنیم :

 

عقل دو عقل است اول مکســبی              که درآموزی چو در مـکتب صبی

از کتاب و اوستاد و فکر و ذکــر                  ارمغانی وز علـــــوم خوب بـــکر

عقل تو افزون شود از دیگـــران                   لیک تو باشی زحفظ آن گــــران

عقل دیگر بخشش یزدان بـــود                    چشمه آن در میان جـــــان بود

عقل تحصیلی مثال جوی هـا                     کان رود در خانه ای از کـوی ها

از درون خویشتن جو چشمه را                    تا رهی از منــــت هر ناسزا (20)

 

مولوی ذهنش در تمام حوزه های فکری به انتقاد و پدیده شناسی تمرکز می کند و کمتر بُعُدی از زندگی بشر را نمی یابیم که بوسیلۀ مولوی چیزی و یا اشاره ای در بارۀ آن نشده باشد. مولوی در شعر همیشه بحر را در کوزه میگنجاند. مولوی در انگاره های مقولاتی خود، علاوه بر زیبایی کلام، رابطه بین عین و ذهن را تا سرحد و حدت الوجود ، ترسیم می کند:

جملۀ خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر بلی (21)

مولوی به علت حضور دیالکتیک در متن، همواره نسبیت منشی میکند.

 پس بد مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد این را هم بدان (22)

و یا می گوید:

بسا کسا که به نسبت بتو که معتقدی

فرشته است و به نسبت بدیگری شیطان (23) 

مولوی فنومن شناسی و نومن شناسی می کند. وقتی مولوی انعکاس آفتاب و مهتاب را در آب جاری می بیند و عامۀ مردم که گمان می کنند که عکس غلطیده ی مهتاب و آفتاب ساکن اند و تنها آب است که جریان دارد. ولی مولوی پدیده های مهتاب و آفتاب و آب را در حرکت می بیند:

شد مبدل آب این جو چند بار

 عکس ماه و عکس اختر بر قرار (24)

چون اعتقاد دارد که:

هیچ چیزی در جهان بر جای نیست

جمله در سیر تغییر سرمدیست  (25)

میتوان وجوه تشابه را به لحاظ پدیده شناسی در کانت و درونی تر از پدیده شناسی را در مولوی بطور اختصار اینگونه پایان بندی نماییم. مولوی در قلمرو معرفت، دیالکتیکی می اندیشد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد

بوالعجب من عاشق این هردو ضد

صلح اضداد است عمر این جهان 

جنگ اضداد است عمر جاودان

آتشی در کفر و ایمان شعله زد

چون بگستردی تو دین بی خودی (26)

 

5 – مولانا چونان بت شکن:

جهاد و بت شکنی خصوصیت پیامبران و مردان رهیده هست اما در جامعه ی ما امروز معنی متفاوت دارد با آن چه  در اندیشه مولانا است. جهاد در اندیشه این ابر مرد ستیز با جهل مرکب و ضمیر بت ساز آدمیان است:

مادر بت ها بت نفس شماست

زان که آن بت مار واین بت اژدهاست

بت شکستن سهل است نیک سهل

سهل دیدن نفس را جهل است جهل(27)

از منظر مولانا وعارفان هر فردی را که به ایده ی خاصی تعصب کور به خرج می دهد بت پرست می باشد:

ما و تو خراب اعتقادیم

بت کاری به کفر ودین ندارد   (بیدل)

 

مولانا در جای دیگر با دقت ادبی تمام فرق «فینا» و«عنا» را در آیه جهاد،  مورد بررسی قرار می دهد چیزی که اکثر منادیان جهاد از آن تا امروز غافل بوده است. او جهادی را جهاد خدایی میداند که  با نفس اماره و جهل«در مسیر» وصول به معرفت و نقد بی رحمانه از خویش باشد. نه با چشم و گوش بسته با غیر جنگیدن و کار خود را« از جانب » خداوند دانستن:

الذین جاهدو «فینا» بگفت آن شهریار

والذین جاهدو «عنا» نگفت ای مرد کار(28)

مشکلات تاریخ صد ساله ما درجنگهای افغان- انگلیس و نبرد احزاب و مجاهدین با روسها و با یکدیگر و جنگ امروز طالبان با حکومت مرکزی، ناشی از همین جهاد کردن تهی از شناخت و تحلیل بوده است. وهر گاه جهادی را شروع کردیم پس از تحمل خسارتهای فراوان  و دوره ی طولانی به نقطه ی اول برگشتیم و از آخر فهمیدیم که یا آلت دست خارجی ها بوده ایم و یا  جاهلانه و احساساتی و کور  و بدون بررسیی نتایج آن جنگیدیم

.

 ۵- مولانا چونان عاشق معرفت:


عشقی که در وجود مولانا بر اثر ملاقات با شمس تبریزی مشتعل شد ناشی از عشق شدید او به معرفت بود نه از جنس عشق های صوری که منافع مادی و محاسبات بشری در آن دیده شود، چه اینکه او خود می گوید:

عشق های کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود( 29)

 مشاهده چنین عشقی که او نسبت به معرفت داشت بیش از هر کلام و سوروده ی مولانا می تواند برای اهل معرفت آموزنده باشد. شمس در برخورد با مولوی متوجه شد که او مانند آتشفشانی است که دهانه آن بسته است. او مانند عقابی است که رشته‌های تعلقات بر دست و پای اوست و اولین و اصلی ترین کاری که شمس با وی کرد همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالاترین سطح آغاز کرد تا به پایین‌ترین سطح آن رسید. شمس تبریزی همه متعلقات مولوی را از وی گرفت و برای رهایی از آنها به او عشق را داد، چنانکه خود مولانا در این باره می‌فرماید:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم  (27)

چنانکه می‌بینیم مولانا پس از رویارویی با شمس و مقابل نشستن با او به کلی شخصیتش تغییر کرده و از یک واعظ، فیلسوف و فقیه و .... به یک عارف تمام و کمال تبدیل شده این یکی از دلایلی است که می‌توان از طریق آن رویکرد مولوی به عشق را عرفانی و شهودی دانست چرا که چنانکه گذشت شمس به او دستور داد که تمام آنچه را که به دفتر و قلم و کتب مختلف مربوط می‌شود کنار بگذارد و آنچه شمس به جای همه آنها به او داد عشق بود، و عشق نه در تصورات، نه در خیال و نه در کتاب و دفتر نمی‌گنجد و اساساً مشی مولانا، مشی شهودی و باطنی توام با عشق شد.
مولانا نمی‌تواند عشق را تعریف کند:

شرح عشق ار من بگویم بر دوام

صد قیامت بگذرد و ان ناتمام

زآنکه تاریخ قیامت را حد است

حد کجا؟ آنجا که وصف ایزد است

عشق را پانصد پر است و هر پری

از فراز عرش تا تحت سری (28)

به این ترتیب کاملاً مشخص می‌گردد که چرا وی خود و دیگران را قادر به تعریف حقیقی عشق نمی‌داند وی بیان می‌دارد که عشق صفت ذات الهی است به این خاطر او تنها نشانه‌های این لطیفه ربانی را می‌دهد تا شاید از پس حجاب بتوان نشانی از آن بدست داد. او عشق را عامل زنده شدن و زمانی عامل ایجاد دولت پاینده و زمانی عامل سیری معرفی میکند که هر گاه آنرا داشته باشی غذای روح در اختیار توست و دیگر به هیچ چیز احتیاج نداری:

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست (29)


به این ترتیب بنا به دیدگاه مولانا عشق قابل تعریف نخواهد بود و نهایتاً از روی شواهد و قرائن می‌توان نشانی از آن بدست داد:

پرسید یکی که عاشقی چیست؟

گفتم که مپرس از این معانی

آنگه که چون من شوی ببینی

آنگه که بخواندت بدانی (30)

 

«مولانا می‌داند که هرگز نمی‌تواند توصیف درستی از آن بدست دهد با این همه تمام کتاب مثنوی کوششی است برای توضیح این عشقی که او را از زندگی متعارف خود برید و به شاعری مبدل کرد که سخنانش فقط تفسیر به پایان نرسیدنی این سر الهی است »  (31)

 
چون دل انسان «اصطرلاب عشق» است که جنبه‌ها و موضع های آن را نشان می‌دهد مولانا می‌کوشد با به کار داشتن صور خیال هر دم تازه‌تری، با پارادکسهای عجیب، عشق از ازل بوده است، عشق مغناطیس است؛ یک دم جان را به کلی به فنا می‌دهد او دوست دارد با عشق گفتگو کند شاید بتواند دریابد او کیست و به چه می‌ماند:

گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی؟

گفت حیات با قیم، عمر خوش مکررم (32)

در نظر مولانا عشق به صورت آئینه‌ایی برای دو جهان، یا قدرتی که فولاد را صیقل می‌زند و به آینه مبدل می‌سازد ظاهر می‌شود، این معجزه که ماده تیره و کدر می‌تواند به آئینه‌ایی صاف و درخشان تبدیل شود کار عشق است که همان اندازه شیرین است که دردناک، به این ترتیب پیداست که شناخت این عشق لا بشرط که از هر گونه تقید مبراست و این عشق طبیب جمله بیماریهای روحی و فرهنگی فرد و جامعه است:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما (33)

معراج دهنده آدمی عشق پاک هست که ریشه در آزادی از تعلقات دارد:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد (34)

 ۶ - مولانا چونان انسان شناس:

مولانا معتقد است که بشر یک گره اصلی دارد که اگر آنرا بگشاید به نیکبختی می رسد و آن گره خویشتن خویش است.

 

بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت،

هر که خود بشناخت  یزدان را شناخت (35)

انسان مولانا رفته رفته می رود تا رنگ حقیقی اش را نشان دهد. در یکی از بیت های غزل مشهور "بگشای لب که قند فراوانم آرزوست" از دیوان شمس حضرت مولانا، شیخی را می بینیم که گرد شهر با چراغ به دنبال انسان می گردد.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم که یافت می نشودجسته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست (36)

محور بحث مولوی انسان است، و انسان نزد مولوی از هر گونه تعلق و رنگ مبراست. و مولوی بدنبال انسان کامل جهانی می گردد و در شعر خود از انسانی حرف میزند که اصلآ در قرن سیزدهم یافت نمیشود. انسان کامل نزد مولانا نه انسان دینی است و نه انسان عارفانه، نه انسان قوم گراست و نه انسان مرزگرا. انسان مولانا، انسانی است که به آزادی و رهایی درونی رسیده باشد، انسان مولوی موجودیست که از قید هر گونه شرط و بند رها شده باشد.انسان مولانا شخصیت پخته ایست که از " من " خود پرواز کرده است و به " من " دیگران احترام گذاشته و زمینه را برای رها شدن از " من " دیگران مساعد سازد. وارستگی و اندیشیدن دو عنصر اساسی در انسان سمبولیک مولانا عجین یافته است:

چه‌ تدبیر ای‌ مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم‌   

 نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌ ، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌

نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام ‌، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌  

 نه‌ زارکان‌ِ طبیعی‌ام ،‌ نه‌ از افلاک‌ِ گردانم‌

نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم‌    

نه‌ از ملک‌ِ عراقینم‌ ، نه‌ از خاک‌ِ خراسانم‌

نشانم بي نشان باشد، مكان لا مكان باشد  

نه تن باشد، نه جان باشد كه من خود جان جانانم (37)

به خوبی به اهمیت آزادی انسان وقوف داشته و در محتوای کلامش همواره تکریم و احترام به آزادی را به شکل مشخص می بینیم. به این دوبیت که در داستان وحی آمدن از حق تعالی به موسی آمده است توجه کنید:

اختیار آمد عبادت را نمک

ورنه می‌گردد بناخواه این فلک

گردش او را نه اجر و نه عقاب

که اختیار آمد هنر وقت حساب  (38)

 

مردان بزرگ و آزاده همانگونه که آزاده زندگی می کنند آزاده می نیز می میرند و از قید زایر و مقبره نیز آزاد هست. نظامی گنجوی از زبان سقراط نقل می کند که وقت مرگش پرسیدند تورا کجا دفن خاک کنیم در جواب آنان  استاد می گوید اگر بعد مرگ «سقراط» کسی یا موجودی را با با خصوصیات «سقراط» یافتید یعنی دوباره مرا باز یافتید هرجه که خواستید دفن خواکم کنید:

شنیدم که استاد دانا بگفت

که از شما راز نتوان نهفت

گرم یافتید  گیرید پای

به هر جا که خواهید سازید جای (39)

مولانا نیز در آخر توصیه می کند که باید بر مقبره او با شادی و شعف و رقص و پایکوبی حضور یافت زیرا او  برای خود مرگی نمی بیند و به حیات جاودانه رسیده هست:

میا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زخاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید (40)

 

روح آسمانی این ابر مرد قرنها شاد باد و راهش پر رهرو باد.

پاورقی ها:

1- شیخ بهایی.

1- افلاكی، شمس‌الدین احمد، مناقب العارفین، به كوشش یازیجی، از روی چاپ انقره، 1959، دنیای كتاب، 1362، ص 618.

2- فروزانفر، بدیع‌الزمان، رساله در تحقییق احوال و زندگی مولانا، زوار،‌چاپ پنجم، 1376، ص 64

3- دیوان كبیر،رباعیات،1891.

5- مثنوی معنوی.

6 - دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 131.

7 - مثنوی معنوی.

8- مثنوی معنوی.

9- مثنوی معنوی.

10 - دکتر غلام علی آریا، کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف، ص 152.

11- شریف، میان محمد، تاریخ فلسفه در اسلام، جلددوم، تهیه و گردآوری ترجمه فارسی زیر نظر نصرالله پور جوادی، مركز نشر دانشگاهی، چاپ اول 1365، ص 322- 321 .

12- زرین كوب، عبدالحسین، پله پله تا ملاقات خدا، انتشارات علمی، چاپ بیست و پنجم، 1384، ص 285  .

13- دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 39.

14- مثنوی معنوی.

15- (جلد ششم كليات شمس/31643).

16- (مثنوی معنوی دفتر اول/3691).

17- مثنوی معنوی.

18- مثنوی معنوی.

19 مثنوی معنوی.

20 - محمد تقی جعفری، مولوی و جهان بینی ها، ص 253.

21- مثنوی معنوی.

22- مثنوی معنوی.

23- مثنوی معنوی.

24- مثنوی معنوی.

25- مثنوی معنوی.

26 - مثنوی معنوی.

27- دیوان كبیر، غزل 1393.

28- مولوی، جلال‌الدین محمد بلخی، به اهتمام رینولدنیكلسن، با مقدمه محمد عباسی، نشر طلوع، چاپ نوزدهم، پ 2189 به بعد.  

29- - دیوان كبیر ، غزل ، 1393.

30-   31- دیوان كبیر، غزل، 2733.

31- شیمل، آنه ماری، من بادم و تو آتش، ترجمه فریدون بدره‌ایی، نشر توس، چاپ دوم، 1380، ص 187.


      32- دیوان شمس تبریزی،‌ غزل، 1402.

33 - مثنوی معنوی.

34 - مثنوی معنوی.

35 - مثنوی معنوی.

36- دیوان شمس تبریزی.

37- دیوان شمس تبریزی.

38- مثنوی معنوی.

39- خمسه نظامی گنجوی.

40- دیوان شمس تبریزی.

مطلب فوق در این وبسایتها قبلا نشر شده است:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/litrature/2010/10/05/3079.html

http://ghurjistan.com/archives/1462

http://www.koofi.net/fileadmin/PDF_Files/Mawlana_Balkh.pdf

http://www.azmoone-melli.com/

آیا شبکه «اهل بیت» تریبون شیعیان افغانستان هست؟ تحریم شبکه اهلبیت توسط  آیت الله العظمی محقق کابلی  

وسایل ارتباطی مدرن و شبکه های ماهواره ی فرصت استثنایی در اختیار بشر قرار داده است و یکی از امکانات این وسایل تبلیغات دینی هست و در همین راستا شبکه های دینی و مذهبی زیادی فعالیت می کنند و تبلیغات اسلامی و مذهبی نیز یکی از این موارد هست ولی روح اسلام و جوهره ادیان تقریب انسانها و برقراری زندگی سالم و ایجاد محبت بین نوع بشر بوده می باشد و ادیان و مذاهب آمدند تا روح و جان انسانها و جوامع را بهم نزدیک کنند و میان ملل و قبایل و فرقه ها دوستی ایجاد کنند نه از هم دور و دشمن و آنانی که بر این مسئله واقف هست می کوشند هدف را فراموش نکنند.

جامعه اسلامی با تاریخ هزار و چهار صد ساله و داشتن کتاب مقدسی چون قرآن در درون خویش ملل و جوامع مختلفی را تحت پوشش می قرار داده است که راز تکثر مذاهب و برداشتهای مختلف از دین، دلایل جامعه شناسی و معرفت شناسی، کلامی، و تاریخی …خاص خودش را دارد و مطلبی نیست که بتوان به راحتی حل کرد و با چند تبلیغ و منبر و … همه قضایا را حل و فصل کرد. اما هدف دین اسلام و هر یک از ادیان بر قراری دوستی بین جوامع و ملل و طوایف بوده است و دین در حقیقت برای وصل کردن آمده است نه برای فصل کردن.

 ما برای وصل کردن آمدیم

 نی برای فصل کردن آمدیم

 دین آمده است برای اینکه زندگی جوامع را نه در شعار که در عمل، واقعا شیرین کند و مصالح آنان را باز گو کند و بگوید:« انما المومنون اخوه فاصلحو بین اخویکم» دین اسلام حتی سایر ادیان را خطاب قرار می دهد که بیاییم بر نقاط اشتراک هم سرمایه گذاری کنیم و مردم را از دشمنی و نفسانیت و دشمنی و خونریزی رهایی بدهیم:« قل یا اهل الکتاب تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم» جامعه افغانستان که در طی چندین قرن گرفتار انواع نزاعها و کشمکشها بوده است و همه هستی خویش را در راستای همین نزاعها باخته هست دیگر توان و تحمل هیچگونه تند روی را ندارد و هیچ قوم و فرقه ی نمی تواند واقعیت دیگری را انکار کند بنابر این صلاح این ملت نیست که بیش از این گرفتار تفرقه شود و زندگی را در کام همدیگر زهر کنند و بحثهای قومی و مذهبی را دوباره مشتعل کنند. اهل درد و جامعه شناسان و دلسوزان این ملت می داند که مشکلات امت اسلامی و به ویژه ملت محروم افغانستان و وطوایفش با تند روی و شعارهای منجی گرایانه قومی و مذهبی نه تنها حل نمی شود که ضربه های مهلکی دیگری بر پیکر این ملت خواهد بود. شایسته و بایسته هست که متولیان تلویزیونها و اصحاب رسانه خود این مسئله را درک کنند و رسانه را ابزار دوستی و روشنگری و محبت بین انسانها و جوامع و پیشرفت ملت قرار دهند نه بیان سلیقه های فردی وافراطی و مطالب نزاع بر انگیز.

 باید نهایت دقت شود که رسانه ها را اعم از تلویزیون ورادیو و سایتهای انترنتی را کانون اتش افروزی های قومی و مذهبی قرار ندهیم.

 مدتی بود که عده ی از دلسوزان و اهل معرفت در جریان فعالیت شبکه های دینی که از کشورهای خارجی مطالب دینی نشر می کنند بعضا حالت افراطی گرفته و هریک طرف مقابل را تحت عناوین مذهبی می کوبند و حتی مذهب را وسیله تخریب طرف مقابل قرار داده و عواطف مذهبی موافقان خویش را وسیله تخریب مقدسات جانب مقابل قرار می دادند و احساسات دینی و مذهبی جانب مقابل را لگد مال می کنند که واقعا جای حسرت و تاسف دارد. مبلغان دین خود می دانند که طرح شعارهای افراطی و تخریب کننده و جریحه دار کردن عواطف دیگران، روش مورد تایید دین و پیامبران نبوده است.

قران کریم می فرماید:« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم.» حتی آنانی که ضد خدا حرف میزنند و عمل می کنند دشنام و توهین نکنید که آنان بدون دانستن و همدلی با اعتقادات شما از سر واکنشی عمل کردن حتی به نبرد با خدا بر می خیزند و این همان واقعیت تلخی هست که در سطح جهان اسلام شیوه بن لادنهاست که با حملات تند و ترور و انتحار و … باعث درست کردن فیلم « فتنه» و… می شوند و باعث حضور کشورهای دیگر در کشورهای اسلامی می شوند که روشهای بن لادنی مورد طرد اکثریت مسلمانان که در فرقه ها و مذاهب مختلف زندگی می کنند می باشد.

در حالی که دعوت مورد نظر خداوند « قول لین»(سخن ملاطفت آمیز و نرم) « قولو قولا لینا» است.

شایسته هست مدافعان مذاهب اسلامی که گلیم خویش را در خارج کشیده اند و مقیم اروپا و امریکا هستند مصالخ و واقعیتهای اجتماعی و نیازهای فوری ملتهای خویش را درک کنند و بر زخمهای ملتهایشان مرهمی بگذارند نه این که بر زخم های آنان نمک ریخته و احساسات آنان را تحریک کرده و طرف مقابل را توهین کنند و چون خود چیزی برای باختن ندارند و خود در بستر عینی وقایع نیستند و غرور حضور و در اختیار داشتن یک رسانه آنان را از درک نیازهای ملموس پیروان فرق و قومیتهای مختلف که شب و روز به هم نیاز داشته و باهم زندگی می کنند غافل کنند. شایسته نیست از یک رسانه دینی به حدی مباحث تاریخی و کلامی- مذهبی را داغ کند که دوم سوم ساکنان یک کشور را نسبت به یک سوم دیگر (شیعه) بد بین سازد و مقدسات آن اکثریت مورد توهین قرار گیرد در حالی که می توان تبلیغی را صورت داد که به بیان جنبه های مثبت بپردازد یا لا اقل مثبت های مذهب خویش نه تاکید بر نفی دیگران. و نیز باید مورد توجه قرار گیرد که اگر چناچه طرف مقابل که از نژاد یا مذهب یا قوم دیگر هست خود را به جای او قرار دهیم چقدر کار دشوار می شود تا او را به خاطر مذهب یا قومش نکوهش کرد و یا مقدساتش را توهین نماییم.

 مگر در سیره عملی پیامبر و اصحاب کبار و امامان دینی و در گفتار صریح آنان روش دعوت دینی را نمی بینیم که به طور نمونه قران می گوید:« ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و….»(دعوت کن در مسر پروردگارت با حکمت و روش دلنشین و …) مگر امامان دین نگفتند:« شیعتنا کونو لنا زینا و لا تکونو النا شینا»( رهروان ما مایه ابروی ما باشید نه آزار ما) مگر در روش دعوت نداریم:« کونوا دعات الناس بغیر السنتکم» (هدایتگران مردم باشید به غیر از بانتان و با عمل شایسته) مگر در تعریف اسلام نداریم:« المسلم من سلم السلمون من یده و لسانه» مسلمان واقعی کسی هست که سایر مسلمانان از دست و زبانش در امان باشد، بنده این موضع را بیش این به درازا نمی کشانم: 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دیگر

بنده به سهم خود از بیانیه یا فتوای فقیه بزرگوار آیت الله محقق کابلی استقبال می کنم و اصحاب رسانه انهم رسانه های دینی را به درک موقعیت خطیر ملت افغانستان که ابزار دست قدرتهاست و محل ترکتازی قمار بازان بین المللی هست دعوت می کنم و می خواهم از بر افروختن نزاعهای قبیله ی و مذهبی و … پرهیز کنند و امیدوارم جامعه افغانستان شاهد آینده روشن و طلایی باشند که همه ساکنانش کنار هم برادر وار در کمال محبت و سربلندی زندگی کنند. و شایسته هست، تندروان قومی و مذهبی نیز به نظرات دلسوزان و واقع بینان چون ایشان توجه کنند. و هک کردن سایت این مرجع به دلیل بیان نظرش نشانه ی این هست که بیان نظر راجع به این تند روان چقدر هزینه دارد. و اینجا نظر این مرجع بزرگوار را می آوردم:

 /////////////////////////////////////////
تحریم شبکه جهانی اهلبیت توسط  آیت الله العظمی
 
محقق کابلی  به علت اختلاف انگیزی بین شیعه و سنی
 
 
 
در پی تخلف گردانندگان شبکه اهلبیت(ع) از تعهدات شان و اقدام به طرح مباحث جدلی و تفرقه انگیز میان شیعیان و اهل سنت؛ معظم له اجازه مصرف وجوهات که قبلا به منظور ترویج معارف اهلبیت(ع)، به گردانندگان این شبکه داده بودند؛ لغو اعلام کرده و بیانیه زیر را صادر نمود.
بیانیه معظم له در پی تخلف و اختلاف انگیزی شبکه اهلبیت
جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند. ـ متن بیانیه

بسم الله الرحمن الرحیم

وَاعتَصِمُوا بِحبلِ اللهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفرّقُوا

برادران و خواهران مسلمان:

جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند.

اخیراً یک شبکه تلویزیونی زیر نام مقدس «اهل بیت(ع)» آغاز به کار کرده است که گردانندگان ظاهری آن را تعدادی از طلاب افغانی نا آشنا با مبانی فقهی و کلامی اهل بیت(ع) به عهده دارند این مجموعه که بعضاً  ـ متأسفانه ـ ملبس به لباس مقدس روحانیت هستند درآغاز با شعار فعالیت فرهنگی و رسانه ای در راستای اهداف بلند و متعالی اسلام، نشر معارف اهل بیت(ع) و اتحاد و تقریب پیروان مذاهب گوناگون اسلامی، فعالیت خود را شروع کردند و تعدادی از آنان در شهر مقدس قم در حضور این جانب تعهد سپردند که در تولید و اجرای برنامه های شبکه یاد شده هیچ گونه شائبه تفرقه، اختلاف و جسارت به مقدسات و ارزش های مذهبی فرق و گروه های مسلمین را دنبال نکنند. از این رو این جانب مصرف بخشی از وجوهات شرعیه را برای شبکه یاد شده اجازه دادم امّا متأسفانه هنوز چند ماهی از فعالیت این شبکه نگذشته است که گردانندگان آن بدون توجه به پیامد های ویرانگر و مخرب برنامه های این شبکه، از احساسات پاک و زلال مذهبی شیعیان سوء استفاده می کنند. این در حالی است که به  جای طرح معارف بلند اهل بیت، به مباحث جدلی، تفرقه انگیز، با ادبیات نا پسندیده و نا شایسته به ارزش ها و مقدسات مذهبی برادران مسلمان اهل تسنن جسارت می کنند. بناءاً از برادران و خواهران دینی خصوصاً از پیروان و شیعیان راستین اهل بیت عصمت و طهارت(ع)  جداً تقاضا می شود که از هرگونه کمک های مادی و معنوی به شبکه یاد شده خودداری کنند و از نظر این جانب پرداخت وجوهات شرعیه با هر عنوانی به این شبکه و سایر مراکز و شبکه ها و برنامه هایی که تحت هر عنوانی در راستای ایجاد تفرقه میان امت اسلامی فعالیت می کنند  نه تنها مجزی نیست بلکه تعاون بر اثم و عدوان  است .

 ر پایان از خداوند متعال می خواهیم که همه ما را در پرتو آموزه های نورانی اسلام و عنایات اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، از شر شیاطین و مکر دشمنان و هواهای نفسانی در امان نگهدارد. 

والسلام علیکم و رحمت الله

قربانعلی محقق کابلی

/ شوال مکرم سال 1431

____________

منبع فتوای آیت الله محقق کابلی: http://www.mohaqeq.org/fa/news/40.html
بنده به عنوان یک طلبه دلسوز قصد توهین به هیچ کس و فردی نداشته و ندارم و فقط جهت استقبال از نظریات سایر روحانیونی و مراجعی که وضعیت خطیر افغانستان را درک کرده مطالبم را به زبان نرم در سایتهای زیر به نشر سپردم و امیدوارم که جامعه ما گرفتار تنشهای مذهبی نشود و تصور نشود که شیعه مساوی هست با توهین به خلفاء راشدین و... اگر دوستان دیگر مطلبی یا راهنمایی دارند صمیمانه استقبال خواهم کرد:
 
 

مطلبی که توسطی یکی از خوانندگان برایم راسال شده اینجا اضافه میکنم:

حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه
به شبکه ماهواره ای اهل بیت
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .
حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه به شبکه ماهواره ای اهل بیت ( علیهم السلام )
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .

  از پیشینه زدایی طالبان تا پیشینه سازی عربستان

 پیشینه و تاریخ جوامع سند افتخار آن جوامع، فرهنگها و تمدنهاست. اندیشمندان جوامع غربی به ریشه های فکری فلسفی یونان باستان به دیده ارجگذاری نگاه می کند و می کوشد تمدن و فرهنگ موجود را به اندیشمندان بزرگی چون افلاطون، سقراط و ارسطو و حتی ماقبل آنان چون طالس و... منتسب نماید. سایر فرهنگها نیز به شخصیتهای بارز تمدنی و فرهنگی شان افتخار کرده و در جستجوی هویت تاریخی خویشند. به طور نمونه مفسر ،فیلسوف و عارف مشرب برجسته ی همچون علامه طباطبایی، وقتی که صحبت از  مباحثی راجع به «اصالت الوجود» می کند از استدلال حکمای قدیم آریانا که او آنان را «فهلوی» می نامد تمسک کرده و آنان را ارج گذارده و افلاطون را حکیم الهی می داند. حکیم الهی قمشه ی حدیثی از پیامبر نقل می کند که آن حضرت ارسطو را پیامبر معرفی می کند پیامبری که مردم نظریاتش را درست نفهمیدند:«کان ارسطو نبیا و لکن ضیعوه قومه». امروزه مراجع، علما و فلاسفه اکثرا معتقدند که زرتشت خود پیامبر بوده و لیکن دینش بعد از او دچار انحرافات و سوء برداشتها قرار گرفته و شهید سهروردی، جناب هرمس را پیامبر میداند و واژه«هرمنوتیک» را مشتق از نام ایشان می دانند.. ما به صحت و سقم این نظریات فعلا کار نداریم بلکه میخواهیم بگوییم که هر کشور و هر ملت افراد فرهنگ ساز و دوره های تاریخی تمدن سازی داشته که می کوشد آن افراد و آن لحظه تاریخی را همچون بخشی از هویت خویش به دیگران معرفی کند. بر اساس ضرورت بازسازی و حفظ میراث پیشینیان، شخصیتهای مشهوری چون مولانا، حافظ، فردوسی، ابن سینا، فارابی، سنایی، ناصر خسرو، بیدل و.. در چندین کشور همسایه افغانستان تجلیل می شود، اما متاسفانه در کشور ما مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. بر اساس ضرورت هویت سازی، کشور کره سریال اسطوره و تاریخی «جومونگ» را در چندین مرحله تاریخی، چنان زیبا ساخت که  در هشتاد کشور نشان داده شد اما در کشور ما یعنی افغانستان به مفاخر و تاریخ کهن و تمدن بزرگش جفا و بی اعتنای صورت گرفته است.

آنچه که مسلم هست در تاریخ جوامع بشری افراد حکیم و اندیشمندی زیاد ظهور کرده که مردم را به سمت اخلاق دعوت می کرده«لکل قوم هاد» وتجلیل از شخصیتهای تاریخی که خدمت به بشریت کرده و معالمان اخلاق بوده اند، کاریست نیکو و پسندیده، چه، آنان قوام بخش فرنگها در زمانهای خویش بوده اند و هریک به سهم خویش بانیان تمدنها بوده اند. جامعه و فرهنگ مردم افغانستان پیشینه بالنده و سندهای افتخار زیادی دارد که بر اساس همین تاریخ ام البلادش گفته اند و از هرات و بلخ و بامیانش جاده ابریشم عبور کرده و مفاخر علمی، فکری، فلسفی و تمدنی زیادی چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام داشته و یکی از کانونهای تمدن باستان تلقی می شود. ولی متاسفانه در زمانه ما نوعی از مسلمانان دست پروده «آی اس آی» پاکستان درست شد که از وهابیت به مراتب مجنون تر در افغانستان عمل کرد. آنان با تمام هویت و تاریخ و فرهنگ افغانستان جنگیدند. واضحترین سندش نابودی آثار باستانی بامیان و تندیسهای محیر العقول بودا بود.

در سطحی ترین قضاوت می توان توجیه کرد که طالبان چون با بت ها مشکل دارند و آنان تابع اندیشهای وهابیت هستند، پس به حکم عقیده دست به چنین جنایات زدند، اما کم کم زوایای این مطلب آشکار شد که استخبارات پاکستان، عربستان و امارات، در پی زدودن هویت افغانی و تاریخی افغانها بوده اند، و اندیشه آنان توسط جهالی چون ملاعمرها جامه عمل می پوشیده است. امروزه عربستان که در جهان اسلام به ویژه اهل سنت ام القرای جهان اسلام محسوب شده و مرکز وهابیت هست از ماهیت افراطی مذهبی خویش استحاله یافته و در پی کسب منافع مادی و هویت تاریخی خویش می باشد.

عجیب هست در افغانستان دست پرده های هویت زدا و پیشینه ستیز تربیت می کنند ولی برای خودشان هویت تاریخی و تمدنی  چندین هزار ساله درست می کنند. در افغانستان مکاتب دخترانه را آتش می زنند و در عربستان تعداد دانش آموز مکاتب و دانشجوی دختر پوهنتونها، از پسر بیشتر هست. در افغانستان تلویزیون ها را منع می کنند ولی در عربستان جوانان شان در یک سال چندین ماه به کشورهای غرب مسافرت میروند. در افغانستان آنتن های مخابراتی را برچیده و مسافرین بین راه ها را به ظن ارتباط با دولت محلی- که باید بر اساس اندیشه دینی شان ولی امر بدانند- سر می برند ولی در کشورهای عربی همچون امارات و... محل اسکی وتفریح گاهها و عشرت کده ها برای سیاحان خارجی می سازند تا سرمایه خودشان را فزونی بخشند. بن لادن یعنی داماد و مهمان ویژه ملاعمر در افغانستان دین خدا را با کشتن یازده هزار نفر در مزار شریف گسترش می دهد و زیارت سخی شاه اولیا را مظهر شرک و منافی دین مردم می داند ولی فرزندان و خواهرانش در غرب مشغول نوشیدن انواع شراب می باشد. در افغانستان طالبان، موزه ها و اسناد ملی، کتابخانه ها و آرشیوها را نابود میکرد ولی در عربستان و پاکستان رویه برعکس جاری هست. نا امنی افغانستان عمل واجب قلمداد می شود تا سرمایه گذاریهای به سمت خارج گریزان شود ولی در کشورهای مهم اسلامی هر نوع برنامه ریزی در جهت تاسیسات سرمایه آور سوق داده می شود.

به این خبر توجه کنید تا این مطلب واضح شود. عربستان سعودی به تازگی نمایشگاهی را دایر کرده با نام « باستانشناسی و تاریخِ عربستانِ سعودی » این نمایشگاه  در موزه لوور پاریس برگذار شد، این نخستین بار است که رهبرانِ عربستانِ سعودی می خواهند به جهانیان نشان دهند که کشورشان پیش از اسلام نه تنها گذشته ای داشته، بلکه گذشته ای شکوهمند و پُرافتخار داشته است که باید به آن افتخار شود. چه کسی می توانست پیش بینی کند که روزی رهبرانِ عربستان، تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان را، که از نظر اسلام سراپا به شِرک آلوده است، این چنین بستایند. نخستین بار است که موزهء لوورِ پاریس نمایشگاهی چنین باشکوه به گذشتهء باستانیِ عربستانِ سعودی اختصاص می دهد. در این نمایشگاه، که روزِ سه شنبه سیزدهم ژوئیه 2010 با حضورِ وزیرِ امورِ خارجهء عربستانِ سعودی گُشایش یافت، آثاری از گذشتهء پیش از اسلامِ این کشور به نمایش گذاشته اند که بسیاری از آن ها را تاکنون از عربستان خارج نکرده بودند. « راه هایِ عربستان / باستانشناسی و تاریخِ عربستانِ سعودی »، نامی است که به این نمایشگاه داده  است.

امیر سُلطان بن سَلمان، رئیسِ کمیسیونِ آثارِ باستانیِ عربستانِ سعودی، معتقد است که نمایشگاهی مانند نمایشگاهِ موزهء لوور در بارهء تاریخِ عربستان، می تواند نگاهِ جهانیان را به کشورش عوض کند.  وی می گوید : افراطیونِ مذهبی که رَبطی به نظامِ اخلاقیِ ما ندارند، فرهنگ و دینِ ما را به گروگان گرفته اند. وخطاب به غَربیان می افزاید:

« ما را به چشمِ هَمدستانِ القاعده ننگرید. چنان نیست که ما بر رویِ چاه هایِ نَفت نشسته باشیم و بس، ما بر رویِ چاه هایِ تمدّن نیز نشسته ایم. ما را به چشمِ ثروتمندانِ بی فرهنگ ننگرید.»

پادشاهیِ عربستان تا مدّت ها از به رسمیّت شناختنِ تاریخِ باستانیِ این کشور سَر باز می زد و آن را روزگارِ بی تاریخی و جاهلیت می شمرد. فراموش نکنیم که سلطنتِ خاندانِ سعودی، از نظر ایدئولوژیکی، توسط محمّد ابن سعود (۱۷۱۰م) پیرو اندیشه های محمّد ابن عبدالوَهّاب (۱۷۰۳-۱۷۹۲م)، بنیانگذارِ وَهابیّت، استوار شده است که اصولِ اعتقادی اش در قرنِ هیجده میلادی، دیدگاهِ تازه ای در مذهبِ سُنّیِِ حَنبَلی گشود. او از عُلمایِ پیروِ ابن تیمیه بود و بازگشت به پاکی و بی آلایشیِ آغازینِ اسلام را موعظه می کرد. مخالفِ سرسختِ شیعه و تصوّف بود و اسلامِ راستین را جُز در حدیث و قرآن نمی جُست. بنیانگذاریِ پادشاهیِ عربستانِ سعودی در میانهء قرنِ هیجدهم محصولِ پیوندِ میانِ آرمان هایِ این دو شخصیّتِِ تاریخی بود.

در نمایشگاهی که مورد اشاره قرارگرفت درحدودِ سی صد(300) اثر به نمایش گذاشته اند که همه، به گُفتهء کارشناسان، دارایِ ارزشِ والایِ تاریخی و باستانشناختی اند و دورنمایِ بی سابقه ای از فرهنگ هایِ گوناگونی را به بینندگان عرضه می کنند که از گذشته هایِ بسیار دور تا آستانهء عصرِ مُدرن، یکی پس از دیگری در سرزمینِ عربستان پدید آمده اند و بالیده اند. این آثار، به ویژه، از گذشتهء ناشناختهء پیش از اسلامِ این کشور پرده بَرمی دارند که گویا گذشته ای بَس درخشان و شکوفا بوده است. این گذشته را کاوُش هایِ باستانشناختی رفته رفته از زیرِ خاک بیرون می آورند و در برابر دیدگانِ مردمِ عَرب و جهانیان به نمایش می گذارند.

در این نمایشگاه تعداد زیادی لوحِ قَبر به نمایش گذاشته اند که بعضی از آن ها مجسمه هایِ چهار هزار سالِ پیش اند . بر رویِ برخی از لوح ها سخنانی شورانگیز کَنده کاری کرده اند. تَندیس هایِ عظیمِ سلاطینِ لیحان ( از قرن ششم تا چهارمِ پیش از میلاد)، ظَرف هایِ نقره ای و جواهراتِ گرانبهایی که در گورهایِ کنده شده در سینهء کوه ها یافته اند، همه نشان می دهند که تمدّنِِ پیش از اسلامِ این کشور، تمدّنی زنده و زایا بوده است. به رغمِ شرایطِ سختِ طبیعی، مردمانی که در گذشته هایِ دور در این کشور می زیسته اند، گویا از جایگاهِ جغرافیاییِ سرزمین شان به بهترین وجه سود جُسته بودند. این سرزمین، گذرگاهِ جاده هایی بود که سواحلِ اقیانوسِ هند و کشورهایِ شاخِ افریقا را به مِصر و میانرودان (بین النهرین) و دنیایِ مدیترانه می پیوستند. در آغازِ نخستین هزارهء پیش از میلاد، فزونی گرفتنِ داد و ستد با جهانِ بیرون، به شکوفایی شهرهایِ کاروانرو انجامیده بود و بدین سان، فرهنگِ محلّی با ایده هایِ تازه ای که از امپراتوری هایِ بزرگِ همجوار می آمد، درآمیخته بود. آرامگاه هایِ عظیم و شکوهمندِ مَدائِن صالح در شمالِ غربِ عربستانِ سعودی، گُواهِ انکارناپذیری است بر ذوقِ سرشار و دانشِ شگفت انگیزِ نَبَطیان.

در تاریخِ اسلام، از روزگارِ عربِ پیش از پیامبر زیرِ عنوانِ جاهلیّت یاد کرده اند. برطبقِ تاریخی که تاکنون به ما آموخته اند، عَرب جاهلی از علم و تمدن بهرهء ٔ چندانی نداشت و تنها به آنچه برای جامعه ای بَدَوی ضروری بود، می پرداخت. گویا مُهم ترین دانشِ عربِ جاهلی شعر بوده است. امّا نمایشگاهِ موزهء لوور برایِ نخستین بار تصویرِ دیگری از عهدِ جاهلیّتِِ یعنی از روزگارِعربِ پیش از اسلام به نمایش می گذارد.

به گُفتهء مورّخی فرانسوی، محمد بن سعود، بنیانگذار عربستان، روحانیی وهابی جنگاوری در پیِ اصولِ مقدّس بود و واعظی در پیِ شمشیر. پس چه اتّفاقی افتاده است که اکنون ملک عبدالله ابن عبدالعزیز آل سعود، پادشاهِ عربستان، به آثارِ اعرابِ مُشرِکِ خدایان پرستِ پیش از اسلام چنین دلبستگی نشان می دهد، اعرابی که پیامبرِ اسلام بُت هاشان را شکسته بود و آنان را به پرستشِ الله، خُدایِ یگانه، فراخوانده بود.

حقیقت این است که ذهنیّت ها در عربستانِ سعودی رفته رفته تغییر می کنند. برگُزاریِ این نمایشگاه بدونِ همکاریِ فعّالِِ رهبرانِ سعودی و ملک عبد الله خادم االحرمین – الگوی عملی ملاعمر و حکمتیار- امکانپذیر نبود.

در سالِ ۲۰۰۵، دولتِ فرانسه با مَلِک عبدالله قراردادِ همکاریِ فرهنگی بست که در آن، برگزاریِ دو نمایشگاه، یکی در ریاض، پایتختِ عربستان، و دیگری در پاریس، پیش بینی شده بود. در سالِ ۲۰۰۶، برایِ نخستین بار نمایشگاهی در ریاض مجموعه ای از هُنرهایِ اسلامی به نمایش گذاشت که همه را موزهء لوور در اختیارِ آن نمایشگاه گذاشته بود.

نمایشگاهِ موزهء لوور در بارهء تاریخِ پیش از اسلامِ عربستان در چارچوبِ قراردادِ همکاریِ فرهنگیِ دو کشور برگزار می شود. عربستان در پی معرفی سابقه تمدنی خویش هست و میخواهد بفهماند که این کشور زادگاهِ پادشاهی هایِ نیرومندی بوده که با امپراتوری هایِ بزرگِ روزگار- از میانرودان (بین النهرین) تا جهانِ مدیترانه - داد و ستد می کردند.

راه هایِ زیارت که امروز به شهرهایِ مقّدسِِ اسلام می انجامند، بازسازی شدهء راه هایِ کاروانروِ گذشته اند. با عبورِ کالاهایِ بازرگانی از این راه ها، ایده ها و شیوه هایِ زندگیِ مردمانِ همجوار و گاه دوردست نیز به این سرزمین راه می یافتند.

باری، سی صد اثری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته اند، عربستانی را به بینندگان می شناسانند که تاکنون ناشناخته بود، عربستانی فرهنگ ساز و در عین حال، گشوده به فرهنگ هایِ دیگرِ جهان. آیا می توان امیدوار بود که این کشور دوباره درهایِ خود را به رویِ فرهنگ هایِ دیگر بگشاید؟

رهبرانِ عَربستان با ستایشِ تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان، در واقع، مرزهایِ تاریخیِ میان ِ کُفر و اسلام را که شعار می دادند، فرو می ریزند. اسلامِ سیاسی تاکنون ویرانگری هایِ بسیاری به بار آورده، امّا به نتایجِ ناخواسته ای نیز انجامیده است. چه کسی می توانست پیش بینی کند که روزی رهبرانِ عربستان، تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان را، که از نظر اسلام سراپا به شِرک آلوده است، این چنین بستایند. درواقع، آنان در پیِ ساخت و پرداختِ هویّتی ملّی برایِ کشور و مردمِ خود هستند. زیرا به تجربه دریافته اند که هرملتی ریشه ی دارد و هر تمدنی نیز پیشینه درخشانی. عراق، ایران، مصر و ... همه ممالک اسلامی از قبل به این نکته واقف شدند در این عربستان با حکومت وهابی که داشت یاد آوری پشیینه را شرک و بت می دانست که اینک عربستان نیز فهمیده انکار پیشینه نشانه بی هویتی یک ملت هست. امروز مصر اهرام فرعونی را نهایت نگهداری کرده و آن را نماد هویت تاریخی خویش می داند و عراق ایوان مداین و فرمانهای حمورابی و... و ایران تخت جمشید و... در این میان طالبان و حزب اسلامی حکمتیار و عمال پاکستان در پی امحای فرهنگ و تمدن افغانستان بوده و به اشکال مختلف به هر میزان که مسلط شود یکی از عواقبش نابودی تاریخ و هویت افغانستان هست.

باری، نمی توان گفت که کشورهایِ منطقه از اسلام روی بر می گردانند. امّا این را می توان گفت که نیروهایی از درون و بیرون، رهبرانِ این کشورها را وامی دارند که بر هویّتِِ ملّی کشورشان نیز همچون هویّتِِ اسلامیِ پافشاری کنند. این کشورها آشکارا با دِرفشِ ملّی صف آرایی می کنند، هرچند که بر رویِ درفش هاشان، « لا اله الا الله ... » نوشته اند.

به امید روزی که کشور و جامعه ما در پناه هویت مستقل ملی هویت اسلامی مناسب با شرایط و پیشینه خویش را باز یابد و دیگر شاهد ویرانگی هویت ملی و یا هویت دینی خویش نباشد زیرا هویت ملی و هویت دینی همچون دوبال یار یکدیگر می باشند نه رقیب یکدیگر و به امید روزی که میراث غنی تمدنی و شخصیتهای بی بدیل ما که در جهان بی مانند بوده در کشور و جامعه ما جایگاه و منزلت خویش را بازیابد. و لا اقل بتوانیم بگوییم که ملت ما بر اثر جفای روزگار از اسب افتخار بر زمین افتاده نه از اصل فرهنگی خویش. کاش ما افغانها که همیشه «هرات باستان» ، «بامیان باستان» ،« بلخ باستان» ، «غزنی باستان» و... می گوییم، مطمئن شویم که فرهنگ مروت و مدارای و تمدن ساز باستان را با فرهنگ بی ریشه و تمدن ستیز طالبان اشتباه نگرفته ایم. و ای کاش از برنامه ریزی کشورهای مختلف در ساحت فرهنگ و پیشینه سازی بیاموزیم و پیشینه خویش را دیگر در معرض نابودی قرار ندهیم.

رازهای لبان خاموش بودا: مصاحبه‌ای با سیذارتا گوتما- 2   sayed mohammad hossaini fetrat

 

 

رازهای لبان خاموش بودا - 2

 

بودا:اما در باب تندیسهای بامیان باید گفت: حقایق فراسوی تندیس ها و قالب هاست. اگر بت شکن واقعی در بین شما وجود می داشت نخست از خود و نزدیکان و بتهای درونی خویش شروع می کرد نه بت طرف مقابل، نخست از رسوم و آداب غلط خویش شروع می کرد نه شعار دادن علیه بیرون از خویش. بت پرستی همان اسیر شدن در علقه­های فردی و جمعی است که مبنای معرفتی و عقلانی ندارد.


 

 

Story Image, Click to View Article

 فطرت: ببخشیدای فرزانه، در مطالب شما بعد درون گرایی و دنیا گریزی پر رنگ هست، و مردم افغانستان که در بی اعتنایی به دنیا و زهد و آخرت گرایی شهره اند، بنابر این در این مورد زیاد تمرکز نکنید، چون ممکن هست روحیه دنیا گریزی را برای خوانندگان ما تلقین کند.

بودا: نه نگران نباش چون مردم شما درتمرکز بر فهم­های قبلی­شان مشهورند و از گفته های من نه خوب می شوند نه بد و در ثانی من ابدا منظورم ترویج دنیا گریزی نبوده و نیست. من از مسایل هستی شناسی سخن میگویم نه زهد و دنیا گریزی. دیگر اینکه من از اخلاق سخن می گویم که همه بشر به دان محتاج و متفقند. در اخیرحقیقتی که من از سرگذشتم برایت میگویم ارتباطی به زهد افغانی ندارد. به نظر من افغانها دنیا گریز و زاهد واقعی نیستند، بلکه بیشتر جویای دنیایند، اما چون نمی توانند دنیا را درک  کرده و بسازند اظهار دنیا گریزی می کنند.

فطرت: استاد چگونه مردم مارا «دنیا گرا» می نامی در حالی که آنان در قناعت، سختکوشی و جهاد معروفند؟

بودا: منظور من از دنیا زدگی، قناعت به فهم ظاهری و سطحی هست نه استفاده از امکانات زندگی. منظور من از دنیا زدگی دوری از معرفت و دوری از معنویت هست، زیرا معرفت و عقلانیت، مادر معنویت هستند و قناعت به فهم ظاهری خود دنیا زدگی.

فطرت: استاد! می توانی دلیلی برای مطلب فوق ارائه کنی؟

بودا: بله کمترین دلیل آن همین وضع موجود و نابسامان کشور شماست. چرا نمی توانید مردم یکپارچه شوید و کشور نمونه بسازید؟ چون در حب و بغضهای قومی و منطقه­ای  و تعصبات که همه ریشه در فهم دون  و خواسته­های دنیایی دارد غوطه­ور هستید. شما اگر دنیا را میخواهید برای حلقه قومی خود میخواهید و اگر آخرت را می خواهید بازهم در دایره تعصبات تان می خواهید پس شما اسیر خواسته­هایتان هستید. در صورتی که اگر بت شکن واقعی در بین شما وجود می داشت نخست از خود و نزدیکان و بتهای درونی خویش شروع می کرد نه بت طرف مقابل، نخست از رسوم و آداب غلط خویش شروع می کرد نه شعار دادن علیه بیرون از خویش. بت پرستی همان اسیر شدن در علقه­های فردی و جمعی است که مبنای معرفتی و عقلانی ندارد.

مصاحبه­گر: استاد شما از مبنای معرفتی و عقلانی صحبت کردید، عده­ی زمزمه می کنند که اندیشه­های بودا و مکتب بودایی نیز در ظاهر مبانی­اش عقلانی نیست، این مطلب درست هست؟

بودا: من از خودم  می توانم با مبانی عقلانی دفاع کنم اما درمورد آنچه که به من نسبت می دهند به نام مکتب بودایی مسولیتی ندارم زیرا همه شخصیتها و حتی پیامبران راه و آیین­شان در نبود آنان توسط دیگران دچار انحراف شده و پیروانشان به جان هم افتاده  و طبق سلایق خودشان مکتب و حتی مذهبها درست کردند، پس من کارها و اندیشه­های هوادارانم را صد در صد تایید نمی کنم تا بخواهم دفاع کنم. حال اگر از خودم میخواهی چیزی بشنوی برایت خواهم گفت.

فطرت: می توانی عقلانیت راه خودت را اثبات کنید؟

بودا: نخست  یک جمله کوتاه بگویم و آن اینکه:«هیچ مکتب و اندیشه­ی بر مدار فرار از عقل شکل نگرفته و اگر شکل گرفته ماندگار و جهانگیر نشده. یعنی همه مکاتب بزرگ جهان، در نخست سهمی زیادی از عقلانیت لا اقل بر اساس نیازهای محیطی داشته، اما اینکه چه بر سر آن مکاتب در  طول تاریخ آمده و امروزه می توان از آنها تفسیر عقل پسند ارائه داد یا نه بحث جدا گانه است. پس اگر مبنای رفتار و پندار و گفتار من عقلانی نبود و سود عقلانی بر آن مترتب نمی شد که تا کنون در این بیش از دو هزار سال نمی توانست پایدار بماند و امثال شما را وادار به تامل کند و کسی دنبال دیوانه­ی راه نمی افتاد و حرفها و گفتارهای مجنونی اندیشمندان را به خود مشغول نمی کرد. پس در تجربه معنوی و درونی و در آثار مفید این تجربه و امکان تعمیم آن حرفی نیست، اما راجع به نتایج و آثار اجتماعی آن، بله باید کوشید عقلانی برخورد کرد  و نباید تحت تاثیر احساس­ها آنقدر زیاد قرار گرفت که عقاید خود را بر دیگران تحمیل کرد. خصوصا در صحنه اجتماع بدون استدلال عقلانی و منطقی نمیتوان ادعایی یا حقیقتی را بر همه تحمیل کرد.

من هرگز در پی تبلیغ از ایده­ی خاصی به نام خودم نمی کنم خصوصا برای افراد تازه از راه رسیده، زیرا من بیش از آنکه خود را بنیانگذار یک مکتب بدانم خود را سالک و جوینده راهی می دانم که به نور رسید­گان از آن سخن گفته اند و امیدوارم همه مردم سالک راه خویشتن خویش شوند.

فطرت: استاد می شود موردی از عقلانیت در راه و سلوکی که انتخاب کردید بیان کنید؟

بودا: حال به طور مختصر می گویم که مهمترین اصلا عقل باوری و خرد پذیر و مورد وفاق همه اصل علیت هست و ملتزم بودن به آن. من خودم برای خود و همراهانی که حال مرا در می یابندف اصل علیت را مبنا می دانم و آن اینکه، قانون علیت را نه تنها در جهان بیرون که به جهان درون فرد جوینده قابل تعمیم می دانم. و اینکه چگونه قانون علیت در ضمیر آدمی منشاء اثر و آفریننده سرنوشت او می شود. بر اساس همین قانون آدمی اگر در پرتو روشنی ضمیر قرار گیرد و ضمیر او با رهایی از جهل ئ حرص و حسد و رنج به روشنی برسد،همین روشنی ضمیر خود علت است که در بیرون و در زندگی بیرونی فرد اورا ز اسارت می رهاند و معلول اسارت روحی ملالت جسمی هست،

فطرت: یعنی شما آزادی درون را علت آزادی بیرون می دانید؟

بودا: دقیقا همین طور است. امیدوارم که همه بشریت به اسرار این مسئله پی ببرند. امیدوارم همه بشریت از کالبد تن نه بلکه از کالبد جهل و تعصب­شان رهایی یابند و به نیروانای بصیرت دست یابند، که در پرتو این بصیرت، زندگی­ها معنا، رونق و پایندگی خواهند گرفت و معلول این علت درونی وارد صحنه خواهد شد و عمل خواهد کرد. و این را نیز بدانید که افراد و ملتها با سرمایه تنها نمی توانند به پیشرفت و سعادت کامل دست یابند، همچنان که تا حالا همه جوامع پیشرفته، فرهنگیان دردمند و صادق داشته اند و با نیروی بصیرت آنان توانستند جامعه که سهم­شان نباید مورد انکار قرار گیرد.

فطرت: می شود عیان­تر و عینی­تر این مسئله را توضیح دهید که چگونه در یک جامعه تطبیق پیدا می کند؛ ایا مورد عینی و مثال خارجی می شود ارائه کنید؟

بودا: بله منم دوست ندارم خیلی فلسفی و جدلی صحبت کنم، اما برای شما دو مثال می آورم، امیدوارم که بتوانم شمارا به فهم مافی الضمیرم نزدیک کرده باشم. من از شما می پرسم، آیا پیامبران، حکما و اندیشمندان ژرف نگر در یک جامعه نقش تمدن­ساز ایفا کرده­اند یا خیر؟

فطرت: آری اکثریت معترفند که در خلق تمدنها، عواملی دخیل بوده­اند و یکی از این عوامل تمدن­ساز ظهور مردان حکیم و استثنایی و اندیشمند ذکر شده است.

بودا: به نظر شما پیامبران و اندیشمندان، مخاطبین­ و ملت­شان را به سمت روشنایی ما وق عرف وعادت شان سوق می دادند یا اینکه در حد فهم عادت مرسوم سخن داشتند؟

فطرت: پیامبران، اندیشمندان و حکما همواره مردم را به ماوراء فهم توده­ها و باورهای جمعی و معمول سوق داده اند و از حقایق نابی که برای مردم زمان­شان همواره تازگی و احیانا تلخی داشته اند، سوق داده اند و برای همین هم اکثر مردم با آنان در زمان حیاتشان مخالفت کردند. پس آنان از روشنایی سخن می گفتند و مردم را از دورن بصیرت می دادند و این مقدمه­ی بوده برای جامعه متمدن.

بودا: آیا حکام فعلی کشور شما مردم را به روشنایی ضمیر و عقول و آزادی و برادری و برابری سوق می دهند؟

فطرت: در زبان قال و شعار که هریک از دیگری شعارشیرینتر سر می دهند اما از هیچکدام اثری، خیر و برکتی ندیدیم.

بودا: احسنت. حالا رسیدی به اصل عقلی مورد نظر من:

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند شد که شود هستی بخش؟

فاقد شیئ نمیتوالند معطی شی شود. کسانی که از نورانیت و اخوت بویی نبرده اند و دلشان در کثرات قومی، حزبی ، مال وسودجویی غوطه­ورند، نمی توانند ملتی را متحد کنند. حلقاتی که گرفتار اوهام و تعصبات هستند نمی توانند جامعه نمونه ایجاد کنند. اینان اگر حرف از وحدت ملی یا جهانی میزنند تو خالی هستند و و اگر شعار دین داری سر میدهند چون حال انبیاء و واصلین را ندارند نیز شعارشان تو خالی خواهد بود. آنان نه اهل حال اند و حال فلاسفه و حکما و پیامبران را دارند که با اتصال به شهود راهی بگشایند و نه از وسوسه­های بشری فارغ اند که هوای نفس شان را لجام بزند بنابر این قانونمداری یگانه راه حل مشکلات هست. به طور نمونه من در زندگی خودم به روشنی نمی رسیدم اگر برای جامعه خویش با قدرتخواهی مشکل و جنگ ایجاد نمیکردم در خوب ترین صورت گره از کارهای روزمره و مادی افرادی معدوی باز می کردم و گره اساسی آنان را نمی توانستم باز کنم من نیز کسی چون رهبران موجود شما می بودم که اهل شعار بودم نه فرد به رهایی رسیده. این بود خلاصه اصل فوق که فاقد شیئ نمی تواند معطی شیئ شود.

فطرت: استاد! با تامل در سرگذشت شما می توان نتیجه گرفت که عنصر فرهنگ و نقش فرهنگیان یک جامعه در سعادت آن جامعه  را بسیار مهمتر از سیاست ورزی می دانید، زیرا شما در راس قدرت سیاسی بودید ولی به هسته مرکزی فرهنگ روی آوردید که هسته مرکزی فرهنگ همان  خود شناسی و معرفت شناسی هست روی آوردید؟

بودا: من از مولانای بلخ که همشهری شماست یک بیت می آورم تا منظورم را بیان کنم:

بر خیال هست صلح­شان و جنگ شان

بر خیال است نام شان و ننگ شان

فرهنگ خیال پرور با فرهنگ معرفت محور فرق دارد. تا وقتی افرادی قید و بند تعلقات و معارف تلقینی و تقلیدی را نزنند وبه معرفت اصی نرسند اگر کار فرهنگی هم کنند و سمتهای استادی و مبلغی دینی را به عهده بگیرند و مرجع معرفتی خاص و عام شوند، چون خودشان به معرفت اصیل نرسیده اند، اهل قال بوده و اهل قال همان اهل گمان هستند و اهل گمان و خیال، نمی توانند فرهنگ ساز شوند بلکه فرهنگ سوز خواهند بود. آنان اگر گسترش فرهنگ دهند نیز فرهنگ خیال پرور که همان جهل مرکب باشد را ترویج خواهند کرد نه فرهنگ حقیقت محور را. و در بستر فرهنگ خیال پرور و قال پرور آب خوش از گلوی اقوام و جوامع پایین نخواهد رفت در چنین جامعه­ی فرهنگیانش با قلم های مسموم تعصبات و موهات را احیا خواهند کرد و شاعرانش حتی اگر از «مسیح»، «بودا» و «افلاطون» و « علی(ع)» سخن بگویند باز در حق حقیقت جفا کرده اند و بر روی خوبان بشر پرده ای از وهم انداخته اند. بهترین راه سخن گفتن از خوبان معرفت باوری هست و ..

در اینجا نیز همین مطلب به نشر رسیده:http://www.kabulpen.com/articles/persian/cultural/2010/06/24/2-362.html

 قسمت اول را اینجا بخوانید:

http://fetrathoma.blogfa.com/89013.aspx

وحدت متعالي اديان بستري براي گفتگوي تمدنها

این تحقیق سالها قبل در مجامع علمی از جمله در کنفرانس گفتگوی تمدنها مورد استقبال قرار گرفته، مقام برتر را به دست آورد و در سایتها نشر شده بود که اینک باز نشر می شود.

وحدت متعالي اديان بستري براي گفتگوي تمدنها

عکس گیاه - عکس گل و گیاه - عکس برگ - برگ - گلخانه

 اولین سال هزاره جدید یعنی سال 2001،  به عنوان سال «گفتگوي تمدنها»  ناميده شد. موضوع گفتگوي تمدنها كه در مقابل نظريه هانتينگتون يعني «برخورد تمدنها» بود بدين جهت مورد اقبال گرفت كه ريشه در همه مكاتب بشري دارد. در قرآن كريم انسان به صفت «علمه البيان» موجود گفتگوگر معرفي شده است(1) و نيز اهل تحقيق را بشارت داده و در مسير هدايت مي‌داند: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله» .(2) همچنين اسلام اديان مستند به يك كتاب را به حول نقاط اشتراك فرا مي‌خواند نه افتراق و به تعامل دعوت مي‌كند نه تقابل: «قل يا اهل الكتاب، تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم» (3)

آنچه در اين نوشتار منعكس شده، مسئله‌اي است كه به نظر نويسنده، روح گفتگوي تمدنها را تشكيل مي‌دهد و آن «وحدت متعالي اديان» يا وحدت ذاتي دين است كه در آيينه عرفان متجلي است. نويسنده را اعتقاد بر اين است كه نقاط مشترك اديان مناسبترين بستر است براي اينكه خانوادة بشري را به سمت صلح جهاني و عرفان و برابري سوق دهد. لذا به مسئلة «وحدت متعالي اديان» از چهار زاويه نگريسته شده است: 1- پرچمداران ايدة فوق در تاريخ 2- خدا در متون مقدس ديني، 3- خدا از منظر عرفان 4- وحدت روحي نوع بشر.

الف) وحدت اديان از منظر انديشمندان آنان

انديشمندان به حقيقت رسيدة اديان به عيان مي‌ديدند انسانها همچون اطفال نابالغ به اندك بهانه‌اي، حتي در لفاف اختلافات مذهبي، بزرگترين خانمانسوزي‌ها را به راه انداخته‌اند چنان كه مولانا گفته است:

خلق اطــفالند جز مست خدا

نيست بالغ جز رهيده از هوي

بر خيال است صلح‌شان و جنگ‌شان

بر خيال است نام‌شان و ننگ‌شان(4)

لذا همة آنان انسانها را به دشمن مشترك انسانيت يعني جهل و غفلت واقف ساخته و صلح جهاني و كمال انساني را در گرو پرداختن به آن معرفي كرده اند. ما اين مسئله را در آينه افكار چند تن برجسته از خيل بزرگان جستجو مي‌كنيم:

1) در جهان مسيحيت از ميان پرچمداران عرفان و صلح و وحدت بشري، مي‌توان «مايستر اكهارت» را نام برد. به بيان اين فراز از سخنان اين عارف بزرگ مي‌پردازيم كه در باب مقام انسان مي‌گويد:

«هرچه را كتاب مقدس به مسيح نسبت مي‌دهد نهايتاً دربارة هر انسان نيك الهي (good and divine man ) نيز صادق است».(5) «خدا ارواح باطني را دوست دارد نه افعال ظاهري را» (6) يا اينكه در باب وارستگي و استغنا مي‌گويد:

«بدان كه وارستگي حقيقي چيزي جز اين نيست كه روح در برابر هجوم اندوه و شادي، عزت و ذلت آنچنان ساكن و ثابت بايستد كه كوهي از سرب در برابر نسيم. وارستگي ثابت در انسان، سبب حد اعلاي شباهت ميان انسان و خدا مي‌شود. زيرا اگرخداوند، خداوند است. خداوندي خويش را از وارستگي (استغنا) ثابت و بي جنبشي خود دارد».(7)

پس از تحقيقات وسيع در اديان مي‌گويد:

«وقتي اين متون را تا بدان حد كه عقل من مي‌توانست هدايت و ارشادم كند جست و جو كردم، دريافتم كه هيچ فضيلتي بالاتر از «وارستگي محض» نيست. زيرا جميع فضايل ديگر نسبتي با مخلوقات دارند، اما وارستگي عاري از هرگونه نسبتي با مخلوقات است».(8)

2) در ميان مسلمانان از ميان خيل عظيم حافظ‌ها و سعدي‌ها، مولانا و عطارها، كه همه پرچمداران عرفان و صلح بودند، به عنوان نمونه حضرت شيخ محي الدين عربي رانام مي‌بريم. تحقيق و تأمل در آثار و افكار اين عارف بي‌مثال: به ما مي‌فهماند كه او نيز خواستگاه و هدف اديان را يكي مي‌داند:

«لقد صار قلبي قابلا كل صوره

فمرعي لغزلان و دير لرهبان

و بيت لا وثان و كعبه طائف  

والواح توراه و مصحف قرآن

ادين بدين الحب، اني توجهت

ركائبه فالحب ديني و ايماني

قلب من گنجايش هر صورتي را پيدا كرده است، چراگاه آهوان و صومعة راهبان و بتخانه اصنام است و كعبة حاجيان و الواح تورات و كتاب قرآن. من پيرو دين عشقم، به هر سو كه نافه‌هاي عشق مي‌روند، كه عشق دين و ايمان من است.(9)

3) از ميان فلاسفه، اسپينوزا نمونه نيك اين مسئله است. او كه ظاهراً در جامعة يهودي چشم به دنيا گشوده، نمي‌تواند مسائل بزرگي همچون هستي و اديان را از زاوية تنگ مذهب قومش بنگرد لذا در اين راه از سوي آنان  محكوم به ارتداد مي‌شود.

او در جواب يكي از متعصبين كه متهم به بي دين‌اش كرده مي‌نويسد:

«شما ادعا مي‌كنيد كه بهترين دين را پيدا كرده‌ايد يا لااقل بهترين معلمان شما را به آن هدايت كرده‌اند. از كجا مي‌توانيد ادعا كنيد كه اينها بهترين معلمان مذهبي‌اند كه تاكنون بوده‌اند و هستند و خواهند بود؟ آيا تمام مذاهبي را كه تاكنون در هند يادر تمام عالم تعليم داده شده‌اند آزموده‌اي؟ فرض كنيم كه همه را آزموده‌اي، چگونه مي‌تواني ادعا كني كه بهترين آنها را انتخاب كرده‌اي؟»(10)

او با بيان قاطع و فلسفي اعلام مي‌كند به «صرف ادعا» نمي‌توان دين خود را برتر از ديگر اديان خواند، به عقيده اسپينوزا، خدا وجدان و شعور صرف است، نه ناظر متلون المزاجي كه با ريش بلند، در آسمان نشسته باشد و به دعاها و نفرين‌هاي ما گوش فرا دهد. آنچه در نظر ما به عنوان يك فرد انسان خوب يا بد است به خداوند ربطي ندارد.(11)

در فلسفه اين فيلسوف، هر انساني جلوه يا جزئي از تجليات خداست، انديشه‌اي است قابل رؤيت از شعور ابدي كه بر صفحه زمان نقش بسته است، چون صفحه پاره شود و تباه گردد، صورت مكتوب نيز ناپديد مي‌شود اما انديشة آن باقي مي‌ماند. جسم مي‌ميرد ولي روح باقي مي‌ماند. (12) خداشناسي اسپنوزا با ظاهر بينان زمانه‌اش فرق دارد:

«مقصود من از خدا آن علت جاوداني و لايزالي اشياست كه بيرون از اشيا نيست، من مي‌گويم همه چيز در خداست، زندگي و جنبش همه در خداست»(13) او در جواب اينكه چرا خدا را شخص بيرون از جهان نمي‌بيند مي‌نويسد:

«اگر مثلث را زبان مي‌بود، خدا را كاملترين مثلثات مي‌گفت و دايره ذات خدا را اكمل دواير مي‌خواند: همينطور هر موجودي صفات  خاص خود را به خدا نسبت مي‌دهد».(14)

4) در ميان بزرگان تمدن هند، از ميان هزاران مصلح و عارف مي‌شود مهاتما گاندي را نام برد. داستان زندگي وي به گفتة «هانري توماس» حماسه زيارت بشر از شهر خداست، گاندي نخستين مبارز تاريخ است كه با مهاجمان به وطنش باسلاح روح و عدم خشونت به جنگ پرداخت و پيروز شد.(15) اعتقاد وي به نيروي عدم خشونت از فلسفة او پانيشادها، بودا، ارميا، عيسا، اسپينوزا، تولستوي و وي كاناندا سرچشمه مي‌گرفت». (16) او مي‌گويد: «بسياري از مردم تا حد ديندار هستند كه از يكديگر نفرت داشته باشند اما آنقدر ديندار نيستند كه يكديگر را دوست بدارند».(17)

با رجوع به سيره و سخناننش مي‌توان فهميد با متون مقدس همه اديان انس و معاشقه داشته و روح واحد را در همة آنان متجلي مي‌بيند. او مي‌گويد: «هندوها، مسلمانان، مسيحيان، پارسيان و يهوديان برچسب‌هاي آساني هستند اما هنگامي كه من آنها را برمي‌دارم نمي‌توانم بين آنها فرق بگذارم ما همه فرزندان يك خدا هستيم... من به حقيقت همه اديان بزرگ جهان اعتقاد دارم و بر اين باورم كه همه آنها فرستادة خدا هستند و وحي براي مردمي كه به آنان وحي مي‌شد ضروري بود»(18). «در نظر من خدا حقيقت و محبت است. خدا اخلاق و نيكي است. خدانترسي و بي باكي است، خدا سرچشمة روشنايي و زندگي است و در عين حال او برتر و ماوراي همة اين چيزها است. خدا وجدان است... او براي همة مردم همه چيز است... او بزرگترين دموكراتي است كه دنيا شناخته است زيرا او ما را «مختار» ساخته است كه ميان بدي و نيكي هركدام را بخواهيم برگزينيم. (19) يا اينكه دربارة حقيقت روحيه مذهبي مي‌گويد:

«من در تلاش آن هستم كه از راه خدمت به خلق و به بشريت خدا را ببينم زيرا مي‌دانم كه خدا نه در آسمانها است و نه در اعماق زمين بلكه در وجود هر فرد است. (20) خدا هر روز برهمة مردم ظاهر مي‌شود اما ما گوشهاي خود را بر روي «صداي ضعيف و آرام» الهام دروني خود و چشمهاي خود را به روي « ستون آتش» كه در برابر ماست مي‌بنديم. معتقديم كه ما همه مي‌توانيم پيام آوران خدا بشويم بشرط آنكه ترس از آدميان را از خود دور سازيم و فقط در جستجوي حقيقت خدا باشيم».(21)

«مذاهب راههاي گوناگوني هستند كه به سوي نقطه‌اي واحد و مشترك مي‌روند. تا وقتي كه ما همه به سوي يك مقصد مي‌رويم و به يك سر منزل مي‌رسيم، اگر راههاي ما متفاوت باشد اهميتي نخواهد داشت. در واقع تعداد مذاهب به تعداد نفوس افراد آدمي است. «در عمل هيچ دونفري را نمي‌شناسم كه از خدا تصوري يكسان داشته باشد. از اين رو شايد همواره اختلاف ميان مذاهب باقي بماند تا پاسخگوي اختلاف طبايع و اختلاف شرايطي اقليمي محيط‌هاي متفاوت باشند». «اگر كسي به حقيقت و قلب مذهب خود برسد به حقيقت و قلب مذاهب ديگر نيز رسيده است».(22)

مطالب زير ما را بيشتر به مقصود عرفاني او نزديك مي‌كند:

«حقيقت نخستين چيزي است كه بايد جستجو كرد.حقيقت را بجوييد زيبايي و خوبي خود به خود به سوي شما خواهد آمد. اين معني واقعي همان چيزي است كه مسيح در «موعظه بر فراز كوه» تعليم داد. در نظر من مسيح هنرمندي عالي بود زيرا حقيقت را مي‌ديد و بيان مي‌كرد و محمد نيز چنين بود. به قراري كه محققان مي‌گويند قرآن كامل ترين اثر در تمام ادبيات عربي است. مسيح و محمد هيچ كدام نمي‌خواستند اثري زيبا و هنري به وجود آورند اما چون هردو پي حقيقت بودند لطف كلام هم براي ايشان پيدا شد».(23)

«من به يگانگي مطلق خداوند و به همين جهت به وحدت بشريت اعتقاد دارم. هرچند بدنهاي جدا و متعدد داريم اما روح همة ما يكي است. اشعة خورشيد به هنگام تجزيه و انكسار، متعدد و چند رنگ مي‌شوند اما منبع همة آنها يكي است». (24)

ب) خدا از منظر اديان.

در هر سنت ديني بايد به دنبال محور تعاليم و گوهر آن دين بود، با دقت و تأمل در اين ساحت مي‌توان فهميد همه اديان پاسخي بوده است به نياز معنوي و روحي انسانها، «لائودوزو» در توصيف آن جهان برتر مي‌گويد: «بي نام آغاز زمين و آسمان است...«دائوي» كه به بيان درآيد دائو نيست».(25)

در كتاب مقدس مي‌خوانيم: «خداوند مي‌گويد آيا كسي خويشتن را در جايي مخفي تواند كرد كه من او را نبينم مگر من آسمان و زمين را مملو نمي‌سازم، كلام خداوند اين است».(26) و نيز مي‌خوانيم «از روح تو كجا بروم و از حضور تو كجا بگريزم. اگر به آسمان صعود كنم تو آنجا هستي اگر در هاويه بستر بگسترانم اينك تو آنجا هستي».(27) ...«من آن نوري هستم كه بر اشياء احاطه دارد. من كل هستم. همه چيز از من نشئت گرفته در محضر من حاضرند. قطعه‌اي چوب را بشكنيد من در آن ميان هستم. سنگ را از زمين برداريد، مرا در آنجا خواهيد يافت».(28)

دربارة «بوداي ازلي» بودائيان مي‌خوانيم:

«راستي را كه دريافتن ذات جهان بس دشوار است، زيرا كه اين عالم هرچند كه حقيقي مي‌نمايد، چنين نيست، وگرچند مجازي مي‌نمايد، چنين نيز نيست، مردم غافل، ازدرك حقيقت كار جهان ناتوانند».(29)

قرآن كريم خداوند نيز مي‌گويد: «هوالاول والآخر والظاهر والباطن و هو بكل شيء عليم... و هو معكم اين ما كنتم»(30) او (خداوند) اول و آخر پيدا و پنهان است؛ و او به هرچيز داناست و هرجا باشيد او با شماست. و نيز مي‌گويد: « و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (31) و ما به انسان از رگ قلبش نزديكتر هستيم. «و اعلمو ان الله يحول بين المرء و قلبه» (32) بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل ميشود. «والله المشرق و المغرب فاينما تولو فثم وجه الله» به هر سو رو كنيد خدا آنجاست.(33)

ج) خدا از منظر عرفان

انسان، نياز بنيادي و وجودي به امر متعالي در خود مي‌بيند. تجربه نشان مي‌دهد كه نيازهاي اساسي انسان در موارد فردي گرچند برآورده نشده‌اند، اما خصوصيت ذاتي اين نيازها قابليت برآورده شدن است. اين حقيقت كه انسانها نيازمند آب بوده و توقع دارند كه در جايي قابل دسترسي باشد ناظر بر اين است كه واقعا آب در جايي وجود دارد. خدا به عنوان امر متعالي از منظر اديان پاسخ به اين نياز اساسي است. گرچند راههاي رسيدن به آن امر متعالي در اعمال و سنت‌هاي اديان متكثر مي‌باشد. اما بايد فهميد كه : «الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق».(34)يعني به تعداد هر فرد از افراد بشر مسيري به سوي آن نياز مي‌باشد.

حقيقه الحقايق يا آن‌چه كه ما خدا مي‌ناميم در عرفان و فلسفه اسلامي، از حيث اطلاق ذات و غيب هويت، فراتر از صور و تعينات وحدود و صفات است. از سوي ديگر با همه هست يابه هرموجودي به اندازه سعة وجود يا ظرفيت آن موجود جلوه كرده است . همانگونه كه علي (ع) فرمود: «هو داخل في الاشياء لا كشييء في شيء داخل و خارج من الاشياء لا كشيء من شيء خارج» خداوند داخل است در اشياء اما نه مانند فرو رفتن چيزي در چيز ديگر و نيز خداوند جدا است از چيزها نه مانند جدائي اشياء از هم».(35)

آنچه را كه ما در ذهن خود از خدا داريم و خدا را در همان فهم و تصور خود خلاصه مي‌كنيم، اين تصورات، محصور و مقيد كردن خداست يعني خدا را خارج از آن فهم‌مان نمي‌توانيم بنگريم. امام محمد باقر (ع) ميگويد:

«كلما ميز تموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم».(35) هر آنچه را كه شما با قوه‌هاي تصوري تان خدا مي‌پنداريد و تصور مي‌كنيد آفريده تصور شماست. (نه خداي حقيقي فراتر از حدود و رسوم و اسامي).

بسياري از اختلافات درميان متكلمان و خدا باوران بر سر اين است كه هركس و هر مشربي خدا را با فهم خود دريافته و با ديگري در اختلاف مي‌افتد. عين همين مسئله در گسترة اديان نيز تصور مي‌شود. مولانا ميگويد:

از نظر گاه آمداي جان وجود

اختلاف مؤمن، گبر و جهود(37)

ابن عربي مي‌گويد: هر صاحب عقيده‌اي درباره خدا، در نفس خود امري را تصور ميكند و مي‌گويد آن خداست و او را مي‌پرستد، ... عقايد و سخنان برحسب اختلاف نظر صاحبان نظر در آن، گوناگون شده است.(38)

او ميگويد سالك حقيقت اگر در عقيده‌اي مخصوص مقيد شود خود را از خير فراوان و دريافت حقيقت چنانكه هست، محروم خواهد كرد:

«فاياك ان تتقيد مخصوص و تكفر بما سواه فيفوتك خير كثير و يفوتك العلم بالامر علي ما هو عليه» پس مبادا به عقيده‌اي خاص مقيد كردي و جز آن را انكار كني كه در اين صورت، از خير فراواني محروم شده، علم به واقع را، آن گونه كه هست از دست خواهي داد.(39)

عارفان، خداوند را به آينه‌اي تشبيه مي‌كنند، از اين نظر كه هركس در آن آينه، همان صورتي را مي‌بيند كه خود از خداوند تصور كرده و باور دارد، لذا آن تصور را خداي خود خواهد دانست. اگر در همان آينه صورت اعتقاد شخص ديگر براي او جلوه كند. آن جلوه‌اي جديد را در همان آينه انكار خواهد كرد و خواهد گفت اين تصور و اوصاف از خداي من نيست. آنان كه در اعتقاد خاص متعصب شده‌اند نمي‌توانند صورتي و جلوه‌اي را كه جامع صور و جلوه‌هاست مشاهده كنند. بايد آن اعتقاد و تصور خويش را كه برخواسته از انانيت و فهم كاذب است درهم شكند تا «آينه دار انجمن كل» شود.

تا نيستي به صيقلي اجزا نمي‌رسد

آينده دار انجمن كل نمي‌شوي!(40)

در عرفان اسلامي، امر مطلق در اعماق غيب مكنون است و از آن به ذات بي‌نشان و راز «مخفي» تعبير شده است، «كنت كنزا مخفيا...»(42) آن راز مخفي، بدور از هر نشان يا حتي بي‌نشاني و نفي نفي است.«من حده فقد عده»(42) كسي كه خدا را با وصفي محدود كند به شمار درآورده است حقيقه الحقايق ذات بي‌نام و نشان و «بلاحد ولارسم» معرفي شده است. در متون اديان ديگر نيز اين مرحله جلوه‌گر است؛ تائوته چينگ همين مطلب را بيان مي‌كند : تائويي كه مي‌خواهيم بشناسيم، خود تائو نيست. اسمي كه مي‌خواهيم به آن بدهيم. اسم درست آن نيست. بي‌نام آغاز زمين و آسمان است.»(43) دين بودا«اصل بي جوهري» يا عدم تشخص خدايي از قبل را تبليغ ميكند، منظور از آن نه سلب معرفت است بلكه « حذف و واپسين پيوند» يا ذهنيات ناقص بشري راجع به اوست تا بتواند پارادوكس تعريف ناپذيري «نيروانا» را عيان سازد.

د) وحدت روحي نوع بشر

ما در عصري زندگي مي‌كنيم كه با انقلاب ارتباطات بشر به هم نزديك وحكم اعضاي يك دهكده را يافته‌اند. مرزها منهدم شده در نتيجة اختراعات و اكتشافات محيرالعقول همه از حال هم باخبرند اين اتصال جامعه بشري نسبت به هم در حيطه محسوسات و پنج حس ظاهر است. اما آن چه زمينه اتصال معنوي وحقيقي ميان انسان‌ها را فراهم مي‌سازد، اوج‌گيري انسان است به سمت عوالم و رهايي از تعلقات زميني و حيواني.

از اين منظر عرفاني جامعه بشري نه تنها در جهان طبيعت منافع مشترك دارند بلكه حقيقتا به هم پيوسته و اعضاي يك كل خواهند بود. اين بينش را «همعصر» شدن معنوي و وجودي بشر نيز خوانند. در چنين ساحتي هركدام از افراد نوع انساني بيانگر چهره از چهره‌هاي فرد ديگر است هر خصلتي كه در افراد بشر برجسته شده بخشي از خصال نهفته يك فرد  انسان است، مولانا مي‌گويد:

موسي و فرعون در هستي تست

اين دو خصم را بايد درخويش جست

چونكه بي رنگي اسير رنگ شد

موسي با موسي در جنگ شد(44)

يا آنگونه كه گاندي مي‌گويد: «من به يگانگي مطلق خداوند و به همين جهت؛ وحدت بشريت اعتقاد دارم هرچند بدنهاي جدا و متعدد داريم. اما روح همه ما يكي است... به اين جهت نمي‌توانم از فاسدترين ارواح هم خود را جدا بشمارم همچنان كه نمي‌توانم پيوستگي خود را با پرهيزكارترين آنها ناديده بگيرم».(45) علامه سيد اسماعيل بلخي نيز مي‌گويد:

ما با همه كس در همه جا درهمه حاليم

 رازيست به اسرار نهان مستتر از ما(46)

در نگاه عرفان، نقصان و عيب ديگران نيز عيب انسان محسوب مي‌شود، فرازها و فرودهاي ديگران نشان دهنده حالات و امكانات بيننده است. به همين دليل حضرت ابوالمعاني بيدل مي‌گويد در خطاي ديگران عيب خود را مي‌بينم:

خطا ازهركه سرزد، چون جبين من درعرق رفتم

نداردعالم ناموس چون من خجلت آبادي(47)

نگاه منفي به اشياء و اشخاص كار ذهن بت ساز آدمي است:

مادر بت‌ها بت نفس شماست

زآنكه آن بت و اين بت اژدهاست(48)

لذا سر منشأ بديها را كه غفلت و خودبيني است بايد شكست:

«خود شكن، آيينه شكستن خطاست»

به گفته حضرت سعدي بين انسانها كه اعضاي يك پيكرند خويشاوندي متسحكم برقرار مي‌باشد:

بني آدم اعضاي يكديگرند

  كه در آفرينش زيك گوهرند(49)

قرآن كريم مي‌گويد: «كان الناس امة واحده...»(50) مردم در آغاز يك دسته بودند. براساس اين بينش موسي و عيسي و... نمونه‌هاي نبوغ نوع انسان هستند: «بعث رسل از ما شد و ارسال رسائل».(51)

ذكر موسي بهر روپوش است ليك

نور موسي نقد تست اي مرد نيك(52)

با چنين برداشتي از روح اديان، روشن شد كه اهل بصيرت در هر برهه‌اي از زمان و مكان كه زيسته‌اند، منظومة سرد تمدنها را گرما و معنا بخشيده اند و انسانها را كه تبعيد شدگان قاره روح و هبوط كردگان از آسمان انسانيت هستند به سوي رهايي از زندان‌هاي جامعه و تاريخ و... دعوت نموده‌اند؛ از چنين منظري گفتگوي بين تمدنها و فرهنگهاي بشري نه مصلحت بلكه يك ضرورت است.

عارفان مسلمان به عربي مي‌نوشتند، لائوتسه و چوانگ تسو به زبان چيني، مايستر اكهارت به زبان لاتيني آلماني متعلق بوده و شانكريت به زبان سانسكريت، اما همه از وحدت روحي بين افراد بشر سخن گفته اند. اگر فاصله‌هاي زماني و مكاني را برداريم خواهيم ديد همه رنگ واحد دارند، اگر بودايي، تائوئي، مسيحي، يهودی ، مسلمان و... بوده‌اند اما از مقصود واحد سخن رانده‌اند.

مردان خدا گرچه هزارند يكي اند 

مردان هوي جمله دوگانند و سه گانند(53)

ان سوي ظلمت، بغير از نور، نتوان يافتن

روي در مولي است، هركس پشت بر دنيا كند(54)

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

 چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند(55)

با رجوع به زندگي انديشمندان معاصر همچون توشيهيكوازتسو، هانري كربن، جرج جرداق، نيكلسون و جبران خليل جبران و... كه هر كدام در راستاي احيا و تبيين فرهنگ كشورهاي مسلمان و جهان سوم سهم بزرگ داشته و روح فرهنگ ما را بهتر از خودمان دريافته است ديگر شكي نمي‌ماند كه روح تعقل و تعالي خواهي انسان، مرزي نمي‌شناسد و گمشده مرغ‌جان آدمي شهر علم و عشق و عرفان است .

ملت عشق از همه ملت جداست

 عاشقان را مذهب و ملت خداست (56).

روشن شد كه نقطه مقابل همين وحدت بيني عارفانه، صورت پرستي كوركورانه ظاهر بينان است كه نيچه با طنز تلخش نزاع آنان را نزاع ميان خدايان مي‌نمايند:

هر انسان خداپرستي خداي ويژة خود را آفريده است: و بر زمين هيچ دشمني پليدتر از دشمني ميان خدايان نيست. (57).

صحبت از بهم پيوستگي بشر و انهدام مرزها كرديم بي مناسبت نيست كه بدانيم در جهان امروز تمدنها مرز مشخصي ندارند بلكه و اضحتر، فرهنگ و تمدن غربي امروزه نه تنها به غربيان تعلق دارد بلكه تعلق به بشريت دارد و ميراث بزرگ و مشترك  همه بشر است لازم است جوامع شرقي در جهت رفع نواقص و عقب ماندگي شان بكوشند و از دستاوردهاي نيك تمدن غربي استفاده مثبت كنند، زيرا كمال باوري، حركتي است در راستاي تقرب جستن به خويش.

نتيجه

مطالب فوق ما را به اين نتيجه مي‌سازد كه دو مسئله «گفتگوي تمدنها» و «وحدت متعالي اديان»، ريشه بس عميق در افكار بزرگان بشري و عارفان محقق داشته و بستري خواهد بود براي صلح جهاني و برابري و برادري معلمان بزرگ بشر در هر تمدن صرف نظر از مصلحت‌هاي مقتضي آن جامعه صداقت، طهارت محبت يا گفتار و رفتار و پندار نيك را تعليم داده و خواسته‌اند به سمت تعالي نوع انسان و راز جهان راهي بگشانيد، بنابراين در پرتو عرفان و متحد ديدن جانهاي انساني مي‌شود از گوهر ديانت و وحدت متعالي اديان سخن به ميان آورد كه حداقل نتيجه آن تعامل و تعالي تمدنهاست نه تقابل و انحطاط آنها رسيدن به اين مقصد مهم، محققان دلسوز و وارستگان جهان افروز را مي‌طلبد تا با شناخت واقعيات زمان بتوانند، تفكر ديني را از سطح به عميق و از قشر به معنا ببرند.

تفكري كه با شناخت بنيادين از اديان به دنبال تعقل و عرفان و تعالي وحدت انسان باشد. اميد كه در مسير احياي چنين تفكر حياتبخش بتوانيم گامهاي بزرگي را برداشته و بالندگي دين وفرهنگ جامعة خويش را شاهد باشيم.

منابع

1-     قرآن كريم، الرحمن 4.

2-     همان، زمر18.

3-     همان، آل عمران64.

4-     مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت 70-71 چاپ نسخه نيكلسون.

5-     ماسيتر اكهارت.رك. قاسم كاكايي، وحدت وجود به روايت ابن عربي و اكهارت. ص29. هرمس.

6-     همان، ص30.

7-     مايستر اكهارت، رساله وارستگي،رك. پرسش از خدا در تفكر مارتين هايدگر- ترجمه محمد رضا جوزي، نشر ساقي، چ اول ص79.

8-     همان.

9-     ابن عربي، ترجمان الاشراق، شرح نيلكسون، ترجمه گل باباسعيدي.ص75.

10- رك. ويل دورانت، تاريخ فلسفه. ترجمه عباس زرياب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سيزدهم 76. ص166.

11- رك. هنري توماس. بزرگان فلسفه. ص42.

12- همان.

13- اسپينوزا. نامه12. به نقل ازويل دورانت، تاريخ فلسفه. ص157.

14- رك. ويل دورانت، تاريخ فلسفه. ص159.

15- رك. هانري توماس. بزرگان فلسفه. ص342.

16- لغتنامة دهخدا، ذيل كلمه «گاندي».

17- هانري توماس. بزرگان فلسفه. ص342.

18- گاندي. رك. همه مردم برادرند.

19- گاندي. همان ترجمه محمود تفضلي ص100.

20- همان ص102.

21- همان 116.

22- همان ص105- 103.

23- همان ص124.

24- همان ص134.

25- لائوتسو. استاد پير. بخش اول.

26- كتاب مقدس، (ارميا24-23: 23).

27- همان. (مزاير 7- 8 : 139).

28- همان. توماس 1-2: 77.

29- رك. چنين گفت بودا. چاپ اساطير، ص35.

30- حديد. 3و4.

31- سوره ق. 16.

32- انفال 17.

33- انفال 17.

34- مجلسي بحارالانوار (64/137).

35- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار. ج3، ص27، روايت 8 .

36- وافي ج1 ص88 .

37- مثنوي، دفتر سوم، ص71 نسخه نيكلسون.

38- ابن عربي، فتوحات المكيه، بيروت دارصادر، بي تا، ج4، ص211.

39- ابن عربي، خصوص‌الحكم، ص113. ابوالعلاء عفيق، انتشارات الزهراء.

40- بيدل دهلوي، رك، شاعر آينه‌ها. ص278.

41- حديث قدسي معروف.

42- نهج‌البلاغه، خطبه اول.

43- لائوتزو، استاد پير.

44- مثنوي، دفتر سوم، ص71. نيكلسون.

45- گاندي، همه مردم برادرند ص.

46- ديوان سيد اسماعيل بلخي.

47- شاعر آينه‌ها، ص281.

48- مثنوي.

49- سعدي،

50- بقره 213.

51- ديوان سيد اسماعيل بلخي.

52- مثنوي، دفتر سوم، ص71.

53- مولانا محمد جلال‌الدين بلخي.

54- بيدل دهلوي. شاعر آينه‌ها ص185.

55- ديوان حافظ.

56- مثنوي معنوي.

57- نيچه، فردريش نيچه و گزين‌گويه‌هايش، ترجمه و تدوين پريسا رضائي. ص210. انتشارات مرواريد، تهران 81 .

ادامه نوشته

افغانستان بر لبه جهنم  جمعيت


افغانستان بر لبه جهنم جمعيت

نويسنده: محمد فطرت

سيد محمد حسيني فطرت
تاريخ نشر: 10.08.2005

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

..............................................

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت           

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت      

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان          

4- نتيجه

 .............................................

ابوالعلاء معري انديشمند و اديب اسلامي که تا هنگام مرگش مجرد زيست، وصيت کرد بر قبرش بنويسند: اولين کسي که به من ستم کرد پدرم بود که باعث به دنيا آمدنم شد. من هم نخواستم به فرزندم ستم کنم و او را به دنيا بياورم.

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان  و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت

توجه به مسايل جمعيت و اظهار نظر در خصوص مباحث جمعيتي از ديرباز وجود داشته است. ما به بيان مواردي از آن مي پردازيم.

افلاطون يکي حكماي بنام تاريخ بشري که ملقب به «پدر فلسفه» يا « افلاطون الهي» است هرگز ازدواج نکرد و تمام عمر خود را صرف تعليم و تعلم حکمت کرد. او داشتن جمعيت متوقف را توصيه مي کرد. او درباره «مدينه فاضله» (شهر شايگان) اظهار مي دارد که مناسبترين رقم براي چنين شهري 5040 نفر است و معتقد بودکه جمعيت شهر شايگان بايد بوسيله قضات تعيين شود و رقمش بايد طوري باشد که با پيش بيني جنگها و بيماريها و ساير عوامل، در همان حد تعيين شده باقي بماند و دولتها تا حد مقدور نه بزرگتر شوند و نه کوچکتر[i].

ارسطو سقط جنين را وسيله مناسبي براي جلوگيري از ازدياد فرزندان مي دانست. اپيکوريان نيز در زمينه مسئله جمعيت نظريه هايي مطرح کردند. به عقيده آنها، مردم عاقل بايد از زناشويي و توليد مثل پرهيز کنند تا با دشواري مواجه نشوند[ii].

لائوتسه که يکي از بزرگترين حکماي شرق است مي گويد: «کشور آرماني کشوري است کوچک با جمعيت کم. چنان خرمندانه اداره مي شود که مردمانش راضي هستند»[iii]. «کنفوسيوس» در چين باستان که در آن زمان نيز در معرض اضافه جمعيت قرار داشت، انديشه بر قراري تعادل ميان جمعيت و محيط زيست را در سر مي پروراند[iv].

يکي ازمهمترين افرادي که در بنيانگذاري دانش جمعيت شناسي شناخته شده، «توماس مالتوس» (T.Malthus) انگليسي بود که نظريه مشهور خود را با انتشار کتاب «تحقيق درباره اساس جمعيت و تأثير آن در پيشرفت و آينده جامعه» به سال 1798 م ابراز کرد. مالتوس عقيده داشت که جمعيت با «تصاعد هندسي» رشد مي کند در حالي که غذا با «تصاعد حسابي» و عدم هماهنگي رشد جمعيت با رشد غذا باعث مي شود که گرسنگي بر جهان مستولي شود[v].

از ميان فلاسفه سفر جديد جهان غرب «نيچه» سخت طرفدار بهينه سازي جمعيت و خواهان ارجمندي نوع بشر و نه رشد توده اي و کمي است. او مي‌گويد:

«جواني و آرزوي همسر و فرزند داري، اما از تو مي پرسم: آيا چنان مردي هستي که آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟

مي‌بايد برتر و فراتر از خويش بنا کني. اما نخست خود مي بايد بنا کرده شوي.

نه تنها چون خودي را که برتر از خودي را مي بايد فرا آوري. آفريننده اي مي بايد بيافريني[vi]

از نظر او، اکثريت عظيمي از انسانها هيچ حقي بر عهده وجود ندارند، بلکه مايه بدبختي مردان بزرگ هستند[vii]. لذا او خود هرگز ازدواج نکرد.

يکي ديگر از متفکرين و عارفان معاصر به نام « اوشو» پيرامون کنترل مواليد مي گويد:

«در چهل کشور از فقيرترين کشورهاي دنياي امروز، يک پنجم از کل کودکان تا قبل از پنج سالگي مي ميرند. سياست مداران از اين که به نفع کنترل مواليد و  . . . به مردم چيزي بگويند هراس دارند. مردم تعصباتي دارند ولي سياست مداران دوست ندارند احساسات آنها را جريحه دار کنند. چرا که به رأي آنها احتياج دارند. اين اديان به ما مي آموزند که «به داد فقرا برس» اما هيچکدام حاضر نيستند که بگويند «کنترل مواليد را بپذير تا جمعيت کاهش يابد» پاپ مداخله مي کند. او کنترل مواليد را جايز نمي داند- اين گناه است، گناهي در مخالفت با خدا و اين چه جور خدايي است که که نمي تواند درک کند که زمين از فرط رشد جمعيت ديگر مجال نفس کشيدن ندارد؟! چنانچه روزي سراسر سياره خاکي به خاطر انفجار جمعيت به مرگ برود اينها که مخالف کنترل باروري هستند، مسئول خواهند بود. در حال حاضر بدون کنترل باروري هيچ امکاني براي غني شدن زمين و زمينيان نخواهند بود . در گذشته سراسر زندگي زن چيزي جز کارخانه بچه سازي نبود. او مدام حامله بود. زندگي او دست کمي از زندگي يک ماده گاو نداشت . اگر قرار است انسان زنده باشد و در اين حال از کرامت و عزت و حق زيستن برخوردار باشد، بايد جمعيت را کنترل کرد .عمر انسان بايد طولاني تر و کنترل مواليد بايد سفت و سخت تر از اين ها شود.[viii]»

او که خود هرگز ازدواج نکرد تولد فرزندان رنجور و معيوب را مردود مي‌داند:

«تو به زنت عشق مي ورزي و زنت عاشق توست ولي معنايش اين نيست که کره زمين را از کودکان فلج و کور و کچل و  . . . پر کنيد. عالم هستي چنين مجوزي در اختيار تو قرار نداده.اگر اجازه دهي که کودکي افليج و عقب مانده ذهني از تو متولد شود او نيز به نوبه خود کودکاني از اين دست به اجتماع تحويل خواهد داد به همين دليل اکثريت مردم دنيا را افراد کودن تشکيل مي دهند.اين کودک بايد براي هفتاد سال، هشتاد سال آزگار رنج، زندگي توأم با معلوليت را تحمل کند، رنج بيهوده چرا؟[ix]»

شخصيت‌ها و مشاهير جهان امروزه کنترل جمعيت را تأييد کرده اند و سالهاست که اين مسأله در کشورهاي توسعه يافته پذيرفته شده و در کشورهاي مترقي براي هر فردي که به جمعيت افزوده مي‌شود، پيشاپيش برنامه ريزي صورت مي گيرد.

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت

در اسلام، برخي از آيات و روايات، مردم را به ازدواج و توليد مثل تشويق مي‌کند و برخي ديگر، آنان را از افزايش بي رويه و بدون برنامه برحذر مي دارد. آنچه که از ديدگاه اسلامي، با توجه به احکام کلي آن نظير قواعد «لا ضرر و لا ضرار، ما عليکم في الدين من حرج» استنباط مي شود، اين است که اسلام جمعيت متناسب با شرايط را نه صرف افزايش يا کاهش را مي‌خواهد[x].

در اسلام کيفيت و بهپروري فرزند ارزش است و اگر چنانچه فرزند و نسل آينده خوب تربيت نشود نه تنها براي خود وي بلکه براي والدين و اجتماع نيز آفت محسوب مي شود. به همين مناسبت، جنبه آسيب شناسي جمعيت را از منظر اسلام و بزرگان اسلامي مورد اشاره قرار مي دهيم.

قرآن کريم ، اموال و اولاد را «فتنه» معرفي مي کند:

«انما اموالکم و اولادکم فتنه11».

حضرت علي (ع) کمبود جمعيت را در خانواده يکي از دو دست و توانايي مي خواند و در نهج البلاغه مي فرمايد: « قلة العيال احدي اليسارين» (کمي نان خوار يکي از دو آساني است12.)

پيامدهاي رشد بي رويه جمعيت مثل فقر و بيکاري و . . . را اسلام نمي‌پسندد. پيامبر اکرم مي فرمايد: کاد الفقر ان يکون کفراً (فقر نزديک است که انسان را به کفر بکشاند)

علي (ع) مي فرمايد: الفقر موت الاکبر. (فقر بزرگترين مرگ است14).

انديشمندان اسلامي «انسان کامل» را مقصود خلقت مي‌دانند.

و به کمال رسيدن انسان را هدف زيستن دانسته‌اند نه زندگي توأم با بدبختي و بهيمي را.

حکيم ابوالمجد سنايي غزنوي زناشويي و فرزند آوري را نشانه پايبندي به دنيا و مانعي براي خود شناسي و تزکيه نفس تلقي کرده است15.

ابوالعلا معري عزوبت و جلوگيري از زاد و ولد را توصيه مي کرد. او مي گويد:

«اگر مي‌خواهيد به فرزندان خويش در عمل ثابت کنيد که چقدر دوستشان داريد، خرد حکم مي کند که آنها را به دنيا نياوريد16

حضرت مولانا فرزند را دامنگير انسان معرفي مي کند:

فعل تو زايد از جان و تنت                                 همچو فرزند بگيرد دامنت17

ابوالمعاني بيدل دهلوي به دنيا آمدن انسان را هبوط از عالم ملکوت به صحراي حماقت و جنون مي خواند:

علوياني که به اين عالم دون مي آيند  عقل کم کرده به صحراي جنون مي‌آيند

خواجه نصيرالدين طوسي رشد جمعيت را با خانه هاي شطرنج مقايسه مي کند و انديشه رشد جمعيت به شيوه تصاعد هندسي را ( که مالتوس مورد بحث قرار داده بود) براي بار نخست مطرح کرده و مانند ابن مسکويه معتقد است که مرگ نعمت بزرگي است18.

اقبال لاهوري جامعه و جمعيتي را مطلوبي مي داند که فقير و ژنده پوش و بار دوش نباشد:

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است    ز کارش جبرئيل انـدر خروش است

زخــاک مـا دگر امـت بـر انـگيـز       که اين امت جهان را بار دوش است19

فقهاي اسلامي نيز امروزه صلاح امت را ملاک قرار داده و کنترل جمعيت را تأييد مي‌کنند:

«اگر زماني فرا رسيد که فزوني مواليد در ناحيه اقتصادي مايه فقر شد و منابع موجود جوابگوي نيازهاي اقتصادي نبود و يا مايه فزوني جهل شد و يا باعث افزايش بيماران شد به طوري که امکانات درماني جوابگوي نياز نبود در چنين شرايطي کسي ازدياد نسل را اجازه نمي دهد و کثرت بايد به کثرت کيفي تبديل شود چرا که زماني کثرت کمي باعث پيشرفت مي شد ولي امروزه کثرت کيفي باعث پيشرفت است21

اسلام براي فرزندي که قرار است به دنيا بيايد برنامه ريزي را چه قبل از انعقاد نطفه و چه بعد از آن تا بعد از تولد و سن بلوغ سفارش نموده است. اين تمهيدات نشان دهنده اين است که صرف تولد هدف نيست بلکه کمال و نقش آينده او هدف مي‌باشد و والدين و معلم و حکومت اسلامي در اين باره مسؤليت دارند. حضرت علي ابن الحسين7 مي فرمايد: حق فرزند اين است که بداني بد باشد يا خوب با تو نسبت دارد. در قبال پرورش او مسؤليت داري22

در اسلام مطلوب است که فرزندان روشني چشم و رهبر باشند: «ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين23»

مسلم است که اگر شرايط اجتماعي يا فقر بيکاري و بيماري و بي برنامگي سد راه کمال او شود و جز بدبختي چيزي نصيب فرزند نشود، تولدش مطلوب نيست. رسيدن به چنين آرماني بدون جمع شدن شرايط محيطي و فرهنگي و بهداشتي و اجتماعي به بار نمي رسد.

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان

نظريه پردازان جمعيت بر اين عقيده اند که: حداقلي از جمعيت براي توسعه ضروري است و تعداد بيش حد آن مي تواند مانع بر سر راه پيشرفت قرار گيرد و باعث عقب افتادگي و فقر و بيکاري و در نهايت کم توسعگي جامعه شود24.

در جهان امروز حجم و ترکيب جمعيت و نيز نرخ افزايش آن، مهمترين عواملي هستند که در طرح برنامه هاي اقتصادي مورد توجه قرار مي گيرند. در کشورهاي جهان سوم که جمعيت و توزيع آن در رشد و تحول سريع دارد، اهميت اين امر بيشتر آشکار مي شود. کارشناسان مي گويند:

«تا سال 2025 بيشتر کشورهاي خاور نزديک بزرگ ]از آن جمله افغانستان[ شاهد رشد سريع جميعت خواهند بود. اين رشته جمعيت، جوامع بسياري را دچار چالش‌هاي جدي خواهد کرد. اين جمعيت به علت نياز به آب آشاميدني، خانه، آموزش و پرورش، خدمات پزشکي و… محيط اجتماعي و طبيعي را نيز زير فشار مي برد. بيکاري و اختلاف در آمد و تنشها پيامد اين معضلات نيز موجب مهاجرت هاي داخلي مهم، عمدتاً از مناطق روستايي به شهرک‌ها و شهرها و حتي مهاجرت فرامرزي از جمله به اروپا خواهد شد.»

پيش بيني هاي جمعيتي براي افغانستان بيانگر اين است که جمعيت افغانستان تاسال 2050 سه برابر اکنون مي شود يعني تا وقتي که فرزندان ما به سن 40 سالگي مي رسند جمعيت فعلي کشورمان نزديک به 80 ميليون مي شود و اين درحالي است که افغانستان پنجمين کشور فقير دنياست!

براساس محاسبة فوق حتي اگر مسئله نان را حل شده فرض کنيم و بگوييم «آن که دندان دهد، نان دهد»، باز هم مسايل و نيازهاي ديگر در آينده سيل سهمناكي از تقاضاها را مي آفريند که هيچ دولتي نمي تواند به آن  نيازها پاسخگو باشد، لذا انفجار جمعيت همچون آتشي زير خاکستر طوفان فقر و عقب ماندگي و بيکاري و بيماري و بدبختي را در پي داشته و به صورت تهديد جدي در کمين کشور ماست. امروزه پيش بيني هاي جمعيتي چنان اهميتي در برنامه ريزي داردکه نمي توان از محاسبه آن به صورت تخمين و تقريب چشم پوشي کرد. نيازهاي اوليه يک جامعه را اجمالاً چنين مي توان برشمرد.

1- پيش بيني مسکن و امکانات آن از قبيل آب،  برق، سوخت و … .

2- پيش بيني تعداد کساني که در سالهاي آينده به مدرسه خواهند رفت و اصولاً مقدمات رفتن آنها به مدارس ابتدايي، متوسطه و عالي فراهم آيد. تأمين معلم، تهيه کتاب و ساختن مدارس و … .

3- برنامه هاي بهداشتي از قبيل مبارزه با بيماريها، گسترش خدمات درماني در سطح کافي براي همه افراد کشور.

4- برنامه ريزي براي اشتغال، توليد کار براي کارگران و … .

باگذشت حدود چهار سال از روي کار آمدن دولت مرکزي و تدوين قوانين نسبتاً مدرن در افغانستان، يکي از عمده ترين مشکلات كشور، بحران بيکاري است، سيل عظيم مهاجران وقتي به وطن برمي‌گردند، متوجه مي‌شوند که در داخل کشور کار و درآمد نيست لذا به صورتهاي مختلف مي کوشند دوباره از کشور خارج شده و به سخت ترين کارها در ايران و پاکستان تن در داده و يا به شغلهاي کاذب روي آورند.

امروزه اگر اين وضع را به هر دليلي قابل تحمل و موجه بدانيم اما پيش بيني نهادهاي بين المللي گواهي مي دهد که 44 سال بعد جمعيت کشور ما به 3 برابر اکنون مي رسد. آيا براي اين افزايش بي رويه و جمعيت حدود 80 ميليوني کار مناسب در داخل کشور وجود خواهد داشت؟ مسلماً خير.

آيا کشورهاي همسايه ما که خودشان مشکل بيکاري دارند مي توانند ميليونها نفر کارگر از افغانستان را تحمل کنند؟ خير. پس با توجه به اين که در جهان امروز ماشين جاي کارگر و انسان را گرفته، مي‌توان تصور کرد که چه بلاي خانمان سوزي در کمين کشورما خواهد بود.

کشور ما با توجه به اينکه جنگ زده نيز هست و زير بناهاي اقتصادي آن تخريب شده، شديداً آسيب پذير مي باشد و از همه اَسف بارتر اينکه سالهاست که در کشور ما سرشماري دقيق از جمعيت، ميزان مرگ و مير، مهاجرت، مسکن و . . . صورت نگرفته است. برخلاف ساير کشورها که هر 5 سال يا 10 سال در همه ساحات زندگي شهروندان سرشماري دقيق صورت مي گيرد و بر اساس آن سرشماري در همه ساحات برنامه ريزي مي شود، در کشور ما آمار معتبر از ميزان مرگ و ميرها، قتل ها، جنايات، معتادين، بيماران مزمن، معلولين، بيسوادان، زندانيان و . . . وجود ندارد، لذا هيچ برنامه ريزي مشخص براي نابسامانيها و تهديدهاي آينده جامعه صورت نگرفته است و اين بي برنامگي و بي بودجگي آينده سرنوشت کشور ما را در ابهام فرو خواهد برد.

4- نتيجه

با مرور بر مطالب فوق مي توان نتيجه گرفت که بحث جمعيت از دير باز در نزد انديشمندان مسلمان و غير مسلمان اهميت داشته و نيز روشن شد که اسلام، نظريه جمعيت متناسب با شرايط و مصالح را مي پسندد.

اسلام، انسانها را جانشين خداوند در کره زمين و فاعل انديشمند در کار و برنامه ريزي براي آينده اش مي شناسد، همچنين هر جامعه اي را مسئول سرنوشت خويش معرفي مي کند: «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغير ما بانفسهم26». بر اين اساس هر جامعه که ترقي و توسعه را بخواهد بايد لوازم و اسبابش را نيز پذيرفته و فراهم نمايد.

در شرايط فعلي که بحث توسعه افغانستان بر زبانها افتاده است و صحبت از ورود آن به جهان مدرن مي‌باشد، براي رسيدن به اين هدف بايد يکي از مهمترين فاکتورهاي آن يعني «برنامه ريزي جمعيت» را جدي گرفت و گرنه تمام شعارها بي‌نتيجه خواهد ماند. زيرا کيست که نداند در آينده نزديک با رشد كنوني جمعيت، طوفاني از فقر، بيکاري، بيماري، نياز به مسکن، تعليم، بهداشت، برق، آب، سوخت و . . . به پا خواهد شد؟

و اين طوفان نيازها، از هر دولتي قدرت مقابله را سلب خواهد کرد. با توجه به اين که کشور افغانستان با در آمد سالانه بسيار پايين در بين فقيرترين کشورهاي جهان رتبه پنجم را دارد چشم انداز اميدوار کننده‌اي براي جمعيت رو به رشد آن ديده نمي شود. بنابراين سيل احتياجات به صورت ناخواسته کشور را به منجلاب گدايي، بردگي غير رسمي، فقر، فحشاء و . . . سوق خواهد داد و همچون آتشي زير خاکستر روزي دودش سراسر ميهن را خواهد گرفت.

در آخر بايد گفت که بر عموم سياستمداران، فرهنگيان و آگاهان لازم است که بحث جمعيت را جدي بگيرند و بدانند که اين موضوع فرهنگ سازي وسيع، صحيح و سريع را مي طلبد و اگر نه بعد از جنگ هاي طولاني، ميليونها تن گرسنه و بيکار نه تنها مانعي بزرگ براي توسعه، بلکه تهديد جدي براي آينده افغانستان خواهد بود.

نويسنده براي سياستگذاري و فرهنگ سازي بهتر در اين مقوله اجمالاً چند پيشنهاد را ضروري و قابل ذكر مي‌داند:

1- دولت خود را ملزم بداند آموزشهاي همگاني و اطلاع دهي صحيح را پيرامون مقوله جمعيت و عواقب آن در کشور بگستراند.

2- در پارلمان ملي کميسيون جداگانه‌اي در جهت مقوله جمعيت و مهار آن شکل گيرد.

3- بايد عالمان ديني و ذي نفوذ را از خطرات انفجار جمعيت براي آينده کشور آگاه نمود و از آنان خواست در جهت فرهنگ سازي اين موضوع گامهاي اساسي و ارشادي بردارند.

4- نهادهاي ذي ربط دولتي و مؤسسه هاي خيريه داخلي و خارجي در اين راستا هزينه کرده و کارهاي عملي را روي دست گيرند.

5- وزارت تعليم و تربيه و تحصيلات عاليه و عنوانهاي درسي مستقل و عمومي براي محصلين در مورد تنظيم جمعيت و نظاير آن، تهيه و جزء سرفصلهاي درسي قرار دهد.


 

1. تقوي، نعمت الله، مباني جمعيت شناسي، تبريز، نشر دانيال، 1381، ص26، 1374.

2. نيک خلق، علي اکبر؛ مباني جمعيت شناسي، مشهد، انتشارات محقق، ص 13.

3. لائوتوتزو؛ استاد پير، مترجم: سيد مهدي ثريا، تهران، جوانه رشد، 1382، ص 115.

4. زنجاني، حبيب الله؛ جنگ و جمعيت در قرن بيستم، مجله دانشکده تهران، انتشارات دانشگاه تهران، سال 3، شماره 1356.

5. سووي، آلفرد؛ مالتوس و دومارکس، ابراهيم صدقياني، تهران، انتشارات اميرکبير، ص50.

6. نيچه، فردريد ويلهلم، چنين گفت زرتشت، تهران، نشر اگه، ص 81.

7. نيچه، اراده معطوف به قدرت، ترجمه مجيد شريف، تهران، انتشارات جام، 1378، چاپ دوم، ص 673

8. اوشو باگوان؛ آينده طلايي، ترجمه: مرجان فرجي، تهران، انتشارات فردوسي، ص44- 84.

9. همان، ص86.

10. تقوي، نعمت الله، همان، ص29.

11.

12. نهج البلاغه، حکمت 135.

13. همان، حکمت 127،

14. همان، حکمت 154.

15. تقوي، همان، ص 29.

16. رک، انديشه و سلوک، به کوشش بهروز صفاجو، تهران، نشر گفتار، ص 351.

17. همان ص232.

18. تقوي، همان ص 29.

19. ديوان اقبال لاهوري.

20. مكارم شيرازي، آيت الله ناصر؛ تقريرات درس خارج فقه، انتشارات نسل جوان، سال 82، درس 44.

21. اميني، ابراهيم؛ آيين همسر داري، چاپ چهل و دوم، نشر پاييز، ص188.

22. قرآن کريم، سوره فرقان، آيه74.

23. (پروردگارا زنان و فرزندان ما را چشم روشني ما قرار بده.) تقوي، همان، ص 161.

24. استراتژي امنيت ملي آمريکا در قرن 21، موسسه فرهنگ مطالعات و تحقيقات ابرار معاصر تهران، چاپ سوم، 1382، ص164.

25. قرآن کريم، سوره رعد، آيه 11.

سخنان بزرگان

كسي كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مي پوشاند. (امام علي «ع»)

كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقي)

كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد. (ضرب المثل آلماني)

نگارش انديشه ها، سرمايه آينده است. (ضرب المثل اسپانيائي)

قيمت و ارزش هر كس به اندازه كاري است كه به خوبي مي تواند انجام دهد. (امام علي «ع»)

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن. (شكسپير)

چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. (كانت)

بهترين يار و پشتيبان هر كس بازوان تواناي اوست.

براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآديبوري)

كسي كه به جلوي رويش نگاه نمي كند عقب مي ماند. (مثل اسپانيولي)

بالاترين ارزش براي انسان اينست كه راهي به شناخت خويش پيدا كند. (امام علي «ع»)

كسي كه فقط به كمك چشم ديگران مي بيند گول مي خورد. (مثل فرانسوي)

همه كساني كه با تو مي خندند دوستان تو نيستند. (مثل آلماني)

ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست. (شكسپير)

اشخاصي را كه از فرصت هاي مناسب زندگي خود كمال استفاده را مي برند خود ساخته مي گويند. (توتل)

ثروت و افتخاري كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابري زودگذر است. (كنفوسيوس)

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

كسي كه از مرگ مي ترسد از زندگي لذت نتواند برد. (اسپانيولي)

زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون)

ترقي مولود فعاليت دائمي است زيرا استراحت چيزي به جز انحطاط در بر ندارد.

آنان كه به علم خود عمل نكنند مريض را مانند كه دوا دارد و به كار نبرد. (ديمقراطيس)

گرز برزگ زندگي ممكن است سرم را بشكند اما گردنم را خرد نمي كند. (مثل چيني)

نيروهائي كه براي انداختن كار امروز به فردا مصرف مي شود غالباً‌ براي انجام وظيفه همان روز كافيست.

كسي كه حرف مي زند مي كارد و آنكه گوش مي دهد درو مي كند. (مثل آرژانتيني)

كسي كه خوب فكر مي كند لازم نيست زياد فكر كند. (آلماني)

تنبلي، آدمي را خيالپرست بار مي آورد. (پوسه نه)

بكوش در آباداني دنياي خود چنان چه مي خواهي دائم در آن زندگي كني. (امام علي «ع»)

كسي كه به پشتكار خود اعتماد دارد، ارزشي براي شانس قائل نيست. (ژاپني)

نشانه و مشخصه عاقل ترين مردم، خوش اخلاق ترين آنهاست. (امام صادق«ع»)

كار، عشقي قابل رؤيت است.

آنكه روزگارش به تنبلي گذشت دچار عسرت و پشيماني گشت.

اگر مردم را به حال خود گذاشتي، تو را به حال خودت خواهند گذاشت. (توماس مان)

آزادي در بي آرزوئي است. (بودا)

ديروز را فراموش كنيد، امروز كار كنيد، به فردا اميدوار باشيد.

در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسماني پرستاره و وجداني آسوده. (كانت)

سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني.

هيچ كس به اندازه ابلهي كه زبانش را نگه مي دارد به يك مرد عاقل شباهت ندارد. (سنت فرانسيس)

تپه اي وجود ندارد كه سراشيبي نداشته باشد. (مثل اسكاتلندي)

پيروزي، به دور انديشي و محكم كاري است. (امام علي «ع»)

كسي كه پرده از روي اسرار ديگران برداشت، رازهاي پنهانش آشكار شود. (امام صادق «ع»)

هر كه گره از كار مسلماني بگشايد خداوند در دنيا و آخرت گره از كارش خواهد گشود. (امام حسين «ع»)

كسي كه به اندازه يك دانه خردل نخوت در دل داشته باشد وارد بهشت نمي شود. (پيامبر «ص»)

كسي كه شهامت قبول خطر نداشته باشد در زندگي به مقصود نخواهد رسيد. (محمدعلي كلي)

تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند. (الكس هيل)

من واقعاً فرمول دقيقي براي موفقيت نمي شناسم ولي فرمول شكست را به خوبي مي دانم سعي كنيد همه را راضي نگه داريد. (بيل كازبي)

زندگي شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست بگيريد.

اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد.

كسي كه همه راهها را مي جويد، همه را از دست مي دهد.

يكي از مهمترين راههاي خوشبختي، حقير شمردن مرگ است. (لوبون)

جامعه فرزانگي و سعادت مي يابد كه خو اندن، كار روزانه اش مي باشد. (سقراط)

اگر مي خواهي بنده كسي نباشي، بنده هيچ چيز نشو. (ژاك دوال)

بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او. (هميلتون)

دانش به تنهائي يك قدرت است. (فرانسيس بيكن)

سخاوت، بخشيدن بيشتر از توان است و غرور، ستاندن كمتر از نياز. (جبران خليل جبران)

دوست بداريد كساني را كه به شما پند مي دهند نه مردمي كه شما را ستايش مي كنند. (دور وبل)

شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت است، هنر كوچكي نيست. (نيچه)

ارزش انسان به داشته هايش نيست، به چيزي است كه آرزوي بدست آوردنش را دارد. (جبران خليل جبران)

مي توان حقيقتي را دوست نداشت، اما نمي توان منكر آن شد. (روسو)

دانستن كافي نيست، بايد به دانسته خود عمل كنيد. (ناپلئون هيل)

دنيا بسيار وسيع است و براي همه جائي هست، سعي كنيم جاي واقعي خود را پيدا كنيم.

هر اقدامي اگر بزرگ باشد، ابتدا محال به نظر مي رسد. (كارلايل)

آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است. (موريس مترلينگ)

به توانائي خود ايمان داشتن نيمي از كاميابي است. (روسو)

كسي كه حق اظهار نظر و بيان فكر خود را نداشته باشد، موجودي زنده محسوب نمي شود. (مونتسكيو)

زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد. (ريچارد كارسون)

اگر تنها از اميد انتظار معجزه داري در اشتباهي، اميد بايد با حركت توأم باشد. (محمد اقبال)

اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. (موريس مترلينگ)

فضائي بين پندار و عمل وجود دارد كه با پشتكار پيموده مي شود. (جبران خليل جبران)

اين كه چقدر زمان داري مهم نيست چگونه مي گذراني مهم است. (لينكلن)

انسان هرگز حتي به مرگ هم تسليم نمي شود مگر زماني كه اراده اش ضعيف باشد. (ادكارآلن پو)

همانا زندگي چيزي جز عقيده و جهاد نيست. (امام حسين «ع»)

انسان نمي تواند به همه نيكي كند، ولي مي تواند نيكي را به همه نشان دهد. (رولن)

نوابغ بزرگ زندگي نامه بسيار كوتاهي دارند. (امرسون)

مصمم به نيك بختي باش، نيك بخت مي شوي. (لينكلن)

بدي را با عدالت پاسخ دهيد، مهرباني را با مهرباني. (كنفوسيوس)

اگر مي خواهي در برابر قاضي نايستي، قانونمند زندگي كن. (ولتر)

شاخ پربار سر بر زمين مي نهد و عظمت آن هم چنان در فروتني او جلوه گر است. (گاندي)

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم. (سانتابان)

خداوند همه چيز را در يك روز نيافريده است پس چه چيز باعث شده كه من بينديشم كه مي توانم همه چيز را در يك روز بدست بياورم.

زندگي دشوار است اما من از او سرسخت ترم.

همت آن است كه هيچ حادثه و عارضه اي، مانع آن نگردد. (ابن عطا)

مرد بلند همت تا پايه بلند به دست نياورد از پاي طلب ننشيند. (كليله و دمنه)

صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي، هيچ گاه با ياس و استيصال رو به رو نخواهد شد. (ناپلئون)

سرچشمه همه فسادها بيكاري است، شيطان براي دست هاي بيكار، كار تهيه مي كند. (پاسكال)

كار و كوشش ما را از سه عيب دور مي دارد، افسردگي، دزدي و نيازمندي. (ولتر)

بيش از حد عاقل بودن، كار عاقلانه اي نيست. (مثل فرانسوي)

جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پيدا نمي كنند. (مثل چيني)

از دشتمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار. (چارلي چاپلين)

علت هر شكستي عمل كردن بدون فكر است. (الكس مكنزي)

بدبختي انسان از جهل نيست از تنبلي است. (ديل كارنگي)

آنچه ما بكاريم درو مي كنيم و سرنوشت ما را به جزاي كارهايمان خواهد رسانيد. (اپيكوس فيلسوف)

بدون باختن برنده نمي شوي. (مثل روسي)

انسان فرزند كار و زحمت خويش است. (داروين)


اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و

 

مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)