مولانای بلخ؛ خورشید همیشه درخشان افغانستان + عکس
افغانستان
۱- «مولانای» بهاری دیروز و مولوی های سرد امروز
چون تو سر سبز شوى سبز شود جمله جهان ( دیوان کبیر)
در خاورمیانه به عالمان دینی واژه « مولوی» اطلاق شده و عالمان دین را « مولوی» صدا می کردند. بنده به مناسبت سالگرد ارج گذاری و روز مولانا، عارف پرآوازه جهان اسلام «حضرت مولانا»که اکنون شهرت جهانی یافته هست ، به فکر افتادم که چرا در طول چندین قرن، جهان اسلام از آوردن مولانای دیگر همانند او عقیم شد و دیگر در میان صد هزار مولوی که در این اعصار به وجود آمده کسی همانند او نشده است؟ آری اینان نیز مولوی نامیده می شود، ولی این مولوی ها کجا و آن مولوی کجا؟ و قیاس این مولوی ها با آن مولوی، مصداق این سخن مثنوی مولاناست:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
آن یکی شیر است، آدم میخورد
آن یکی شیر است، آدم می درد ( مثنوی معنوی)
آن ابر مرد، قرنها قبل در نبود کمترین امکانات و آسیب دیده شدن جامعه اش از حمله مغولان و آواره شدنش بدون در اختیار داشتن کمترین رسانه، صدای آسمانی و مژده های جاودانی اش را به گوش عالم و آدم می رساند وبی نهایت حرف برای گفتن دارد و بسی گوشهای تیز هوشان را برای شنیدن پیامهای ملکوتی اش به شنیدن وا می دارد، ولی مولوی های امروز با در اختیار داشتن تریبونها و رسانه های مدرن نسبت به آن مولوی در خوب ترین صورت و با بهترین امکانات، نازلترین حد از خدمت به دین و جامعه را ایفا می کنند. آن مولوی گره گشای جامعه خویش و حتی اعصار و جهانیان می شود ولی مولوی های دیگر بعضا سد کنندگان مسیر ترقی می شوند. یک مولوی بعد از چندین قرن از رحلتش، جزء افتخارات هزار ساله جامعه متکثر بشری شمرده می شود و به نام نامی اش سالها و و یا روز خاص از سال، از سوی نخبگان بشر نامگذاری می شود و لی از مولوی های دیگر هیچ اثر، نام و نشانی برای جوامع باقی نمی ماند. یک مولوی منادی صلح، وحدت ادیان و جوامع و اتحاد روحی نوع بشر می شود ولی اکثر مولویان دیگر متولیان نزاعهای مذهبی و قومی و ... می شوند. آری در ظاهر هر دو «مولوی» هستند ولی:
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
با دیدن آن مولوی و این مولوی های دیگر به یاد این سخن حافظ می افتیم:
صلاح کار کجا و من خراب کجا؟
یا:
چراغ مرده و شمع آفتاب کجا؟
آن مولوی همه افتخارات اجتماعی و اقتصادی اش را به آتش می کشد و سر در پی معشوق و نیستی می گذارد و چون ققنوسی از اعماق بحر هستی دوباره سر بر می آورد، اما بقیه مولوی های دیگر هرچه دنبال نیک نامی، وجهه اجتماعی، ماندگاری، محبوبیت جهانی و در خوبترین صورت خدمت به جامعه شان می دوند اما چیزی قابل ارزش حاصل شان نمی شود نه نام و نشانی و نه خدمت شایانی. آن مولانا سیمرغ وار، هیچی برای خودش نخواست و قاف خلوت را برای مسکن گزیدن در عشق جاودانی برگزید، اما دستان پر برکت هستی او را بر تارک تاریخش نشاند و مولوی های دیگر که همه چیز می خواهند چون مرغان بی نوا به هیچ مقامی نمی رسند. او راه گشای بشریت می شود و از تک تک واژه هایش عشق، ایمان، زندگی، نشاط و حیات تولید می شود و اما مولوی های دیگر اکثر جز دود تولید نمی کنند و آن دسته هم که نور دارند، نورشان چشمگیر نیستند و چون ستارگانی اند نسبت به خورشید. او حلقه درس و بحث، حوزه علمیه، صدها طلبه و مرید پر و پا قرص که پروانه های شمع وجودش هستند را وداع می کند و به همه لذات مادی و معنوی و مقامات اجتماعی پشت پا زده و سر در بیابان طلب، شهود ، پرسش، شکاکیت و خود شناسی می گذارد و سر انجام در حلقه ی افتخارات ابنای بشر جای می گیرد، اما هزاران مولوی دیگر با هزاران کرنش، تملق، سالوس، زهد فروشی، تواضع و همسنخی با عوام الناس و ارباب قدرت به کمترین ماندگاری در تاریخ دست نمی یابند، اینها سوالاتی هست که چون تازیانه توسن اندیشه و روح را به حیرت و حرکت در می آورد.
مولانا حلال الدین بلخی یگانه عارفی هست که چندین قرن بعدش وقتی بزرگترین اندیشمندان ابنای بشر با آثارش رو برو می شوند آثارش را «قرآن در زبان پهلوی» می خوانند:
من نمی گویم که آن عالی جناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی معنوی مولوی
هست قران در زبان پهلوی(1)
بر آثار گرانسنگ او دهها عارف و فیلسوف شرح نگاشته و در باره اندیشه هایش هزاران جلد کتاب نوشته اند وآثارش به بیش از چهل زبان زنده دنیا ترجمه شده و جزء پر فروشترین کتابها قرار گرفته و مخاطبان میلیونی او در سراسر جهان محو جاذبه های فکری و شهودی او میشوند و ملتهای زیادی او را نماد فرهنگ و جزء از مفاخر خویش معرفی می کنند و بزرگمردانی چون«شیخ بهایی ها»، «ملاصدرا ها»، «حکیم سبزواری ها»، «میردامادها»، «اقبال ها»، «گوته ها»، «نیکلسون ها»، « شمیل ها»، « کربن ها» «طباطبایی ها»، «مطهری ها»، «محمد تقی جعفری ها»، « جبران خلیل ها »، و هزاران نویسنده، متفکر، اندیشمند، شاعر، عارف و عامی در بیکرانی او محو می شوند و عظمت خویش را مدیون او می دانند، ولی افسوس که دیگر، زادگاهش و مردمش امروز جزء تهی دست ترین ملتها و فرهنگ ملتش بعد از چندین قرن جزء عقب مانده ترین فرهنگها قرارا گرفته است و وارثانش با میراث آسمانیش بیگانه شده اند. آیا این ملت(افغانستان) مورد نفرین چنین ابر مردانی و پدر بزرگانی قرار گرفته است؟ بعید نیست زیرا اگر آموزه ی به نام «عاق شدن» حقیقت داشته باشد، آن گونه که « ابن عربی» تبیین کرده، والدین حقیقی انسانها، مردان به حقیقت رسیده هستند، ملت ما عاق ابر مردان خویش شده اند، عاق « بو علی ها »، «مولانا ها»، «خوارزمی ها »، «بلخی ها»، «فارابی ها»، «جامی ها »، «بیدل ها»، «ناصر خسروها »، «سنایی ها»، «شهید بلخی ها»،«رابعه ها»، «گوهرشاد خانم ها» و....
در حالات مولانای بزرگ آورده اند، در حالی که یک عالم و روحانی زاده محتشم و با معلومات که مورد استقبال و احترام دیگران بود و«به چهار مدرسه معتبر مدرسی میکرد و اکابر علما در رکابش پیاده میرفتند»(2) از دامهای پیرامونش بریده و شیدای وصول به گوهر ناب معرفت و چشمه حیات خود شناسی شد و سر انجام هم از شربت آب حیات مورد نظرش سرکشید و به حقیقت و جاودانگی دست یافت.
او بر خلاف روحانی های قالبی و رسمی که در زندگی شان هیچ سوال بزرگ خلق نمی شوند، در پی یک تحول یا رستاخیز درونی آنچه دارای اهمیت است تغییر طریقه و روش می شود و همه ارزشها و شناختهای بنیادی خویش را به پرسش می گیرد و به جای اقامه نماز و مجلس وعظ، به سماع نشست و چرخیدن و رقصیدن بنیاد کرد و به جای قیل و قال مدرسه و جدال اهل بحث گوش به نغمه جانسوز نی وترانه دلنواز رباب نهاد»:
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی (3)
2- تحول بنیادی در زندگی و معرفت شناسی مولانا
فراموش نکنیم که وی دارای دو نوع شخصیت است یک شخصیتی که قبل از آشنایی با «شمس تبریزی» داشت و دیگر شخصیت پس از آشنا شدن وی. او قبل از اینکه شمس را زیارت کند به قول خودش زاهد و سجاده نشین با وقاری بود. در این ملاقات سرنوشت ساز یک چیزی از آن ابر مرد سر زد که شاید هیچگاه از هیچ عالم و مولوی دیگر همچون اون سر نزند و نمی تواند سر بزند و آن اینکه توانست تمام بتهای که با آنها انس گرفته و تمام حاصل عمرش را اعم از دانش و تصنیفات و نظریات گرفته تا محبوبیت اجتماعی و قبله دینی مردم بودن را نا باورانه ترک کرد و در یک جرقه فهمید که همه اینها دامهای سد راه کمال و خود شناسی اند. محو و ذوب شدن در آراء حلقات ارباب به ظاهر فضل و دین و موانست با آنها چیزی که یک عمر با آنها انس گرفته یک شبه برای مولانا بی ارزش می شود و این معجزه ی هست که در جهان بینی و اعماق وجود این انسان اتفاق افتاد و اگر اتفاق نمی افتاد نه خبری از مولانا شدن او بود و نه اثری از مثنوی معنوی جهانگیرش و نه اثری از سایر آثارش که او را مرد جهانشمول کرد و در این صورت او نیز یک یا چند تالیف در باب آراء فقهی و کلامی امثال خودش داشت و دیگر «مولوی» بود از جنس همین «مولوی های معمولی» امروز که با زبان و قلم شان چمداران نزاع مذهب و جنگ نژادند:
آن یکی ماهی که بر گردون زند
این یکی کرمی که بر سرگین تند (4)
در این قماری که مولانا به آن دست یازید، درست هست که در کوتاه مدت، مریدانش را باخت و راه خویش را از مریدان و مردم زمانش جدا کرد ولی در عوض چیزی که گیرش آمد، حیات جاودانی و عرفانی روحی خویش بود و حیاتی که همیشه در قلب تاریخ و بشریت نصیبش شد و منشاء حیات معرفت عاشقان و تشنگان شد و با این راز پی برد که سر سبزی دین و دنیا در گرو سبز شدن آدمی هست:
چون تو سر سبز شوى سبز شود جمله جهان (دیوان شمس)
مولانای بزرگ، بر خلاف مولی های دیگر بیش از آن که منادی تسلیمی و ایمان و تعبد باشد، منادی معرفت و متخلق شدن به صفات حسنه هست. او بیش از آنکه آینه مردم آلوده که اخلاق گله ی را در رهبرشان می خواهند باشد آینه آزادگان تاریخ هست. کلام مولانا بیان ظرفیت و استعداد آدمی است، دعوت به تساهل و مدارا از ویژگیهای مولانا است. او افلاطونی هست که جهان بینی اش را در قالب نظم می ریزد و جاودانه می کند. گرچند مردم افلاطون را به عنوان فیلسوف عشق هم می شناسند، چون که گفته است: « هر که را دست عشق نسوده است راهش به ظلمات است » (5)
مولوی هم بانگ نایش آتش عشق را در جهان می پراکند و اقلیم هستی را بی نوای عشق بدون تحرک و نابود می داند:
آتشست این بانگ نای و نیست، باد
هرکه این آتش ندارد، نیست باد (6)
کلام عشقش چون نردبان است که خاک نشینان را به افلاک هدایت می کند. مولانا معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسرار را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد. بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.
۳- مولانا و وحدت بینی
جلال الدین رومی یکی از بزرگترین شعرا و عرفا در جهان اسلام است، در شرق و غرب عالم عارفانی بوده اند که شاید تجربه های روحانی شان با دریافت های روحانی مولانا قابل برابری باشد. تکثر گرایی در زمینه اعتقادات مانند یک دایره است ، که حقیقت در مرکز آن قرار دارد و مومنین ادیان مختلف در محیط های آن قرار گرفته و هرکدام حقیقت را از زاویه حضور خود می بینند:
از نظرگاه آمد ای جان وجود
اختلاف مومن و گبر و جهود (7)
اما جنبه های عاطفی یا شهودی تجربه های عارفانه آنها با فردی بدین حد روشن و توانا همراه نبوده است. بی همتایی مولانا در این است که در وجود او عقل با وجدان مذهبی عمیق و وسیع به هم پیوسته است. او عالم دینی است که با قدرت تفلسف خود در کنه همه مظاهر مادی و معنوی راه می یابد. نقاب ظاهر آنها را در بر می گیرد تا به حقیقت پنهان در ورای آنها برسد، به وقت اقامه برهان، مجادلی بزرگ همپایه سقراط و افلاطون است، اما پیوسته بدین حقیقت واقف است که منطق مشکل گشای حیات نیست . او میراث دار غنای عقلی وسیع و متنوعی است.
وی در بینش عقلی یونانیان تفتح و تامل کرده دانه را از کاه و مغز را از پوست جدا ساخته، او مسلمانی است که غنای معنوی را که سلاله شکوهمند پیامبران بزرگ، از ابراهیم علیه السلام تا محمد صلی الله علیه واله برای بشریت بر جای نهاده اند به ارث برده است. او روح قران و دین را می کوشد از قشر دین جدا کند:
ما ز قران مغز را برداشتیم
پوست را نزد خران بگذاشتی
ما درون را بنگریم وحال را
نی برون را بنگریم وقال را
رو به معنی کوش ای صورت پرست
زانکه معنی برتن صورت پرست(8)
آن که از محتوا غافل است در عالم صورت اگر تعمیر مسجد، زیارت کعبه، و یا هر کار خیری دیگری به جا می آورد، باید نه به دیده ی غرور بلکه تردید نگرد:
بر محک زن کار خود ای مرد کار
تا نسازی مسجد اهل ضرار(9)
مولانا مانند دیگران نااگاهانه ستایشگر عشق نیست بلکه او ماهیت عشق را دانسته است و خودش سراپا عشق شده است:
تــــو چـــرا وابســته هر صورتی پیشین
هین رها کن عشق های صورتی (10)
ما اخلاق متین انبیاء بنی اسرائیل بینش پویای حیات اسلامی و عشق همه شمول عیسی مسیح را در او باز می یابیم 11
مولانا اثر سترگ خود «مثنوی» را «دکان وحدت» می نامد:
مثنوی ما دکان وحدتست
غیر واحد هر چه بینی آن بت است (11)
کتابی که در آن ناسازگاری های حیات توازان یافته و تناقضات صوری، به وحدت خلاق از میان برخسته است.
مولانا همچون حافظ که می گفت:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (12)
به «عدالت جهانی» و «انسانیت جهانی» می اندیشید:
دین عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست (13)
خط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با انچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از انها جدا بود. او در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچ یک از مشایخ عصر و آیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد، وی نه قلندر بود نه ملامتی، نه طریق اهل صحو را میورزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت، نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی دعوی طامات را با تصوف دفتری به هم می آمیخت»(14)
4- مولانا و خردورزی:
خواجه عبدالله انصاری فرموده است:« الهی به کسی که عقل دادی چه ندادی وبه کسی که عقل ندادی چه دادی؟» کنفوسیوس می گوید: « فرق انسان و حیوان خیلی کم است ولی بعضی از مردم همین چیز خیلی کم را نیز دور می اندازند » (15)
از نظر مولانا، عقل همانند آفتاب است چو آفتاب فرو رود «ابلهي» بر جاي ميماند كه دنيا را همچون شب سياه خواهد پوشاند. عقل به صفت خورشيدي خويش، ظلمت را ميسوزد و حتي آب حيوان را به درون اين دنيا مي آورد. عقل ميتواند به مرغي مانند شود كه آدمي را به درجات عالي تر هستي ببرد. مولانا عقل عقلای عالم است. او سالک فکرت است و راه مولانا راه عدم توقف است:
ای برادر تو همه اندیشهی
ما بقی خود استخوان و ریشهی
گر بود اندیشه ات گل تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
گفت پیغمبر که احمق هر که است
او عدو ما وغول ورهزن است
هر که عاقل بود او جان ماست
روح او وریح او ریحان ماست
عقل دشنامم دهد من راضیم
زانکه فیضی دارد از فیاضیم
احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم(17)
مولانا دوستان نادان ویا تلاش متدینان بی اعتنا به معرفت را به خرسی تشبیه می کند که کمر به خدمت مردی بسته و در هنگامی که مرد خوابیده رسالت راندن مگس از او را بدوش می گیرد و برای راندن مگس از مرد سنگ بزرگی را به صورت مرد می کوبد:
مهر ابله مهر خرس آمد یقین!
کین او مهر است ومهر اوست کین(17)
مولوی همچون مولوی های دیگر نیست که سر تسلیم و تعبد به اقوال علماء و اساتیدش داشته باشد و آراء نظریات مردم زمانش را در بست و کور کورانه بپذیرد و آفت جوامع و انسانیت را تقلید می داند:
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد (18)
تقلید در مبانی معرفتی را سم قاتل می داند:
چون مقلد شد خلق اندر اصول
دان مقلد در فروعش ای فضول (19)
او عقل که از شنیدن دوستان و استگان حاصل شده باشد کافی نمی داند. هر گاه که مولانا از عقل و علم حرف می زند مرادش از عقل و علم معمولی نیست، عقل و علمی است که با ریاضت وعشق تکامل یافته است یعنی معنویتی است روحی، که به اشراق رسیده است. به این ابیات از مثنوی معنوی مولانا در باره عقل توجه می کنیم :
عقل دو عقل است اول مکســبی که درآموزی چو در مـکتب صبی
از کتاب و اوستاد و فکر و ذکــر ارمغانی وز علـــــوم خوب بـــکر
عقل تو افزون شود از دیگـــران لیک تو باشی زحفظ آن گــــران
عقل دیگر بخشش یزدان بـــود چشمه آن در میان جـــــان بود
عقل تحصیلی مثال جوی هـا کان رود در خانه ای از کـوی ها
از درون خویشتن جو چشمه را تا رهی از منــــت هر ناسزا (20)
مولوی ذهنش در تمام حوزه های فکری به انتقاد و پدیده شناسی تمرکز می کند و کمتر بُعُدی از زندگی بشر را نمی یابیم که بوسیلۀ مولوی چیزی و یا اشاره ای در بارۀ آن نشده باشد. مولوی در شعر همیشه بحر را در کوزه میگنجاند. مولوی در انگاره های مقولاتی خود، علاوه بر زیبایی کلام، رابطه بین عین و ذهن را تا سرحد و حدت الوجود ، ترسیم می کند:
جملۀ خلق جهان در یک کس است
او بود از صد جهان بهتر بلی (21)
مولوی به علت حضور دیالکتیک در متن، همواره نسبیت منشی میکند.
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد این را هم بدان (22)
و یا می گوید:
بسا کسا که به نسبت بتو که معتقدی
فرشته است و به نسبت بدیگری شیطان (23)
مولوی فنومن شناسی و نومن شناسی می کند. وقتی مولوی انعکاس آفتاب و مهتاب را در آب جاری می بیند و عامۀ مردم که گمان می کنند که عکس غلطیده ی مهتاب و آفتاب ساکن اند و تنها آب است که جریان دارد. ولی مولوی پدیده های مهتاب و آفتاب و آب را در حرکت می بیند:
شد مبدل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار (24)
چون اعتقاد دارد که:
هیچ چیزی در جهان بر جای نیست
جمله در سیر تغییر سرمدیست (25)
میتوان وجوه تشابه را به لحاظ پدیده شناسی در کانت و درونی تر از پدیده شناسی را در مولوی بطور اختصار اینگونه پایان بندی نماییم. مولوی در قلمرو معرفت، دیالکتیکی می اندیشد:
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق این هردو ضد
صلح اضداد است عمر این جهان
جنگ اضداد است عمر جاودان
آتشی در کفر و ایمان شعله زد
چون بگستردی تو دین بی خودی (26)
5 – مولانا چونان بت شکن:
جهاد و بت شکنی خصوصیت پیامبران و مردان رهیده هست اما در جامعه ی ما امروز معنی متفاوت دارد با آن چه در اندیشه مولانا است. جهاد در اندیشه این ابر مرد ستیز با جهل مرکب و ضمیر بت ساز آدمیان است:
مادر بت ها بت نفس شماست
زان که آن بت مار واین بت اژدهاست
بت شکستن سهل است نیک سهل
سهل دیدن نفس را جهل است جهل(27)
از منظر مولانا وعارفان هر فردی را که به ایده ی خاصی تعصب کور به خرج می دهد بت پرست می باشد:
ما و تو خراب اعتقادیم
بت کاری به کفر ودین ندارد (بیدل)
مولانا در جای دیگر با دقت ادبی تمام فرق «فینا» و«عنا» را در آیه جهاد، مورد بررسی قرار می دهد چیزی که اکثر منادیان جهاد از آن تا امروز غافل بوده است. او جهادی را جهاد خدایی میداند که با نفس اماره و جهل«در مسیر» وصول به معرفت و نقد بی رحمانه از خویش باشد. نه با چشم و گوش بسته با غیر جنگیدن و کار خود را« از جانب » خداوند دانستن:
الذین جاهدو «فینا» بگفت آن شهریار
والذین جاهدو «عنا» نگفت ای مرد کار(28)
مشکلات تاریخ صد ساله ما درجنگهای افغان- انگلیس و نبرد احزاب و مجاهدین با روسها و با یکدیگر و جنگ امروز طالبان با حکومت مرکزی، ناشی از همین جهاد کردن تهی از شناخت و تحلیل بوده است. وهر گاه جهادی را شروع کردیم پس از تحمل خسارتهای فراوان و دوره ی طولانی به نقطه ی اول برگشتیم و از آخر فهمیدیم که یا آلت دست خارجی ها بوده ایم و یا جاهلانه و احساساتی و کور و بدون بررسیی نتایج آن جنگیدیم
.
۵- مولانا چونان عاشق معرفت:
عشقی که در وجود مولانا بر اثر ملاقات با شمس تبریزی مشتعل شد ناشی از عشق شدید او به معرفت بود نه از جنس عشق های صوری که منافع مادی و محاسبات بشری در آن دیده شود، چه اینکه او خود می گوید:
عشق های کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود( 29)
مشاهده چنین عشقی که او نسبت به معرفت داشت بیش از هر کلام و سوروده ی مولانا می تواند برای اهل معرفت آموزنده باشد. شمس در برخورد با مولوی متوجه شد که او مانند آتشفشانی است که دهانه آن بسته است. او مانند عقابی است که رشتههای تعلقات بر دست و پای اوست و اولین و اصلی ترین کاری که شمس با وی کرد همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالاترین سطح آغاز کرد تا به پایینترین سطح آن رسید. شمس تبریزی همه متعلقات مولوی را از وی گرفت و برای رهایی از آنها به او عشق را داد، چنانکه خود مولانا در این باره میفرماید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم (27)
چنانکه میبینیم مولانا پس از رویارویی با شمس و مقابل نشستن با او به کلی شخصیتش تغییر کرده و از یک واعظ، فیلسوف و فقیه و .... به یک عارف تمام و کمال تبدیل شده این یکی از دلایلی است که میتوان از طریق آن رویکرد مولوی به عشق را عرفانی و شهودی دانست چرا که چنانکه گذشت شمس به او دستور داد که تمام آنچه را که به دفتر و قلم و کتب مختلف مربوط میشود کنار بگذارد و آنچه شمس به جای همه آنها به او داد عشق بود، و عشق نه در تصورات، نه در خیال و نه در کتاب و دفتر نمیگنجد و اساساً مشی مولانا، مشی شهودی و باطنی توام با عشق شد.
مولانا نمیتواند عشق را تعریف کند:
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد و ان ناتمام
زآنکه تاریخ قیامت را حد است
حد کجا؟ آنجا که وصف ایزد است
عشق را پانصد پر است و هر پری
از فراز عرش تا تحت سری (28)
به این ترتیب کاملاً مشخص میگردد که چرا وی خود و دیگران را قادر به تعریف حقیقی عشق نمیداند وی بیان میدارد که عشق صفت ذات الهی است به این خاطر او تنها نشانههای این لطیفه ربانی را میدهد تا شاید از پس حجاب بتوان نشانی از آن بدست داد. او عشق را عامل زنده شدن و زمانی عامل ایجاد دولت پاینده و زمانی عامل سیری معرفی میکند که هر گاه آنرا داشته باشی غذای روح در اختیار توست و دیگر به هیچ چیز احتیاج نداری:
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بیزبان روشنترست (29)
به این ترتیب بنا به دیدگاه مولانا عشق قابل تعریف نخواهد بود و نهایتاً از روی شواهد و قرائن میتوان نشانی از آن بدست داد:
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چون من شوی ببینی
آنگه که بخواندت بدانی (30)
«مولانا میداند که هرگز نمیتواند توصیف درستی از آن بدست دهد با این همه تمام کتاب مثنوی کوششی است برای توضیح این عشقی که او را از زندگی متعارف خود برید و به شاعری مبدل کرد که سخنانش فقط تفسیر به پایان نرسیدنی این سر الهی است » (31)
چون دل انسان «اصطرلاب عشق» است که جنبهها و موضع های آن را نشان میدهد مولانا میکوشد با به کار داشتن صور خیال هر دم تازهتری، با پارادکسهای عجیب، عشق از ازل بوده است، عشق مغناطیس است؛ یک دم جان را به کلی به فنا میدهد او دوست دارد با عشق گفتگو کند شاید بتواند دریابد او کیست و به چه میماند:
گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی؟
گفت حیات با قیم، عمر خوش مکررم (32)
در نظر مولانا عشق به صورت آئینهایی برای دو جهان، یا قدرتی که فولاد را صیقل میزند و به آینه مبدل میسازد ظاهر میشود، این معجزه که ماده تیره و کدر میتواند به آئینهایی صاف و درخشان تبدیل شود کار عشق است که همان اندازه شیرین است که دردناک، به این ترتیب پیداست که شناخت این عشق لا بشرط که از هر گونه تقید مبراست و این عشق طبیب جمله بیماریهای روحی و فرهنگی فرد و جامعه است:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما (33)
معراج دهنده آدمی عشق پاک هست که ریشه در آزادی از تعلقات دارد:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد (34)
۶ - مولانا چونان انسان شناس:
مولانا معتقد است که بشر یک گره اصلی دارد که اگر آنرا بگشاید به نیکبختی می رسد و آن گره خویشتن خویش است.
بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت،
هر که خود بشناخت یزدان را شناخت (35)
انسان مولانا رفته رفته می رود تا رنگ حقیقی اش را نشان دهد. در یکی از بیت های غزل مشهور "بگشای لب که قند فراوانم آرزوست" از دیوان شمس حضرت مولانا، شیخی را می بینیم که گرد شهر با چراغ به دنبال انسان می گردد.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم که یافت می نشودجسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست (36)
محور بحث مولوی انسان است، و انسان نزد مولوی از هر گونه تعلق و رنگ مبراست. و مولوی بدنبال انسان کامل جهانی می گردد و در شعر خود از انسانی حرف میزند که اصلآ در قرن سیزدهم یافت نمیشود. انسان کامل نزد مولانا نه انسان دینی است و نه انسان عارفانه، نه انسان قوم گراست و نه انسان مرزگرا. انسان مولانا، انسانی است که به آزادی و رهایی درونی رسیده باشد، انسان مولوی موجودیست که از قید هر گونه شرط و بند رها شده باشد.انسان مولانا شخصیت پخته ایست که از " من " خود پرواز کرده است و به " من " دیگران احترام گذاشته و زمینه را برای رها شدن از " من " دیگران مساعد سازد. وارستگی و اندیشیدن دو عنصر اساسی در انسان سمبولیک مولانا عجین یافته است:
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا نه یهودیام ، نه گبر و نه مسلمانم
نه شرقیام نه غربیام ، نه علویام نه سُفلیام
نه زارکانِ طبیعیام ، نه از افلاکِ گردانم
نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و مغسینم
نه از ملکِ عراقینم ، نه از خاکِ خراسانم
نشانم بي نشان باشد، مكان لا مكان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد كه من خود جان جانانم (37)
به خوبی به اهمیت آزادی انسان وقوف داشته و در محتوای کلامش همواره تکریم و احترام به آزادی را به شکل مشخص می بینیم. به این دوبیت که در داستان وحی آمدن از حق تعالی به موسی آمده است توجه کنید:
اختیار آمد عبادت را نمک
ورنه میگردد بناخواه این فلک
گردش او را نه اجر و نه عقاب
که اختیار آمد هنر وقت حساب (38)
مردان بزرگ و آزاده همانگونه که آزاده زندگی می کنند آزاده می نیز می میرند و از قید زایر و مقبره نیز آزاد هست. نظامی گنجوی از زبان سقراط نقل می کند که وقت مرگش پرسیدند تورا کجا دفن خاک کنیم در جواب آنان استاد می گوید اگر بعد مرگ «سقراط» کسی یا موجودی را با با خصوصیات «سقراط» یافتید یعنی دوباره مرا باز یافتید هرجه که خواستید دفن خواکم کنید:
شنیدم که استاد دانا بگفت
که از شما راز نتوان نهفت
گرم یافتید گیرید پای
به هر جا که خواهید سازید جای (39)
مولانا نیز در آخر توصیه می کند که باید بر مقبره او با شادی و شعف و رقص و پایکوبی حضور یافت زیرا او برای خود مرگی نمی بیند و به حیات جاودانه رسیده هست:
میا بی دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زخاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید (40)
روح آسمانی این ابر مرد قرنها شاد باد و راهش پر رهرو باد.
پاورقی ها:
1- شیخ بهایی.
1- افلاكی، شمسالدین احمد، مناقب العارفین، به كوشش یازیجی، از روی چاپ انقره، 1959، دنیای كتاب، 1362، ص 618.
2- فروزانفر، بدیعالزمان، رساله در تحقییق احوال و زندگی مولانا، زوار،چاپ پنجم، 1376، ص 64
3- دیوان كبیر،رباعیات،1891.
5- مثنوی معنوی.
6 - دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 131.
7 - مثنوی معنوی.
8- مثنوی معنوی.
9- مثنوی معنوی.
10 - دکتر غلام علی آریا، کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف، ص 152.
11- شریف، میان محمد، تاریخ فلسفه در اسلام، جلددوم، تهیه و گردآوری ترجمه فارسی زیر نظر نصرالله پور جوادی، مركز نشر دانشگاهی، چاپ اول 1365، ص 322- 321 .
12- زرین كوب، عبدالحسین، پله پله تا ملاقات خدا، انتشارات علمی، چاپ بیست و پنجم، 1384، ص 285 .
13- دورانت، ویل، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم 1383، ص 39.
14- مثنوی معنوی.
15- (جلد ششم كليات شمس/31643).
16- (مثنوی معنوی دفتر اول/3691).
17- مثنوی معنوی.
18- مثنوی معنوی.
19 مثنوی معنوی.
20 - محمد تقی جعفری، مولوی و جهان بینی ها، ص 253.
21- مثنوی معنوی.
22- مثنوی معنوی.
23- مثنوی معنوی.
24- مثنوی معنوی.
25- مثنوی معنوی.
26 - مثنوی معنوی.
27- دیوان كبیر، غزل 1393.
28- مولوی، جلالالدین محمد بلخی، به اهتمام رینولدنیكلسن، با مقدمه محمد عباسی، نشر طلوع، چاپ نوزدهم، پ 2189 به بعد.
29- - دیوان كبیر ، غزل ، 1393.
30- 31- دیوان كبیر، غزل، 2733.
31- شیمل، آنه ماری، من بادم و تو آتش، ترجمه فریدون بدرهایی، نشر توس، چاپ دوم، 1380، ص 187.
32- دیوان شمس تبریزی، غزل، 1402.
33 - مثنوی معنوی.
34 - مثنوی معنوی.
35 - مثنوی معنوی.
36- دیوان شمس تبریزی.
37- دیوان شمس تبریزی.
38- مثنوی معنوی.
39- خمسه نظامی گنجوی.
40- دیوان شمس تبریزی.
مطلب فوق در این وبسایتها قبلا نشر شده است:
http://www.kabulpen.com/articles/persian/litrature/2010/10/05/3079.html
http://ghurjistan.com/archives/1462
سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.