سهم مادر افغان، از فرزند!(1). داستان زن افغانستان
سهم مادر افغان، از فرزند!(1)
یکی از سخنوران تلویزیون ملی افغانستان در باره دفاع از «حقوق مادر» امروز می گفت: « ما از غرب در ادای حقوق زن وضع مان برتر هست، چون در غرب یک روز را به مادر اختصاص داده اند و در حالی که در جوامع اسلامی، ما هر روز صورت خود را به کف پای مادران می گذاریم....» خلاصه ایشان از فضیلت مادر زیاد سخن گفتند با تمسک به آیات و روایات فراوانی مدعی شدند که «مادر» در قوانین کشورهای اسلامی بیشتر تکریم شده است، مثالی آورد از فتوای فقها ، که آنان فتوا داده اند: «اگر مادر یفرزندش را صدا بزند و فرد در حال نماز باشد، باید سخن گفتن با خدا را قطع و نماز را رها کرده و سمت مادر بشتابد...» ایشان برای تشویق مخاطبین و حس طرفداری از حقوق زن مطالب نسبتا شیوای زیادی گفتند. اما کسی نیست که از ایشان و امثال ایشان بپرسد: این همه احترام برای مادر را که شعار می دهیم و مادر و زن را بالا می بریم چرا عملا در جامعه اسلامی افغانستان زنها بیشترین محرومیت از حقوق شان را دارند؟ چرا زنان در بیشتر خانواده های افغان تحقیر و توهین می شوند؟ چرا بر بالای آنان زنان مجدد گرفته می شود؟ چرا مردان مسن در عین داشتن زنان متعدد با دختران نوجوان ازدواج می کنند؟ و یا در مواردی که زنها به عنوان خون بها مجبور به ازدواج می شوند با شوهری که نسبت به او شناختی ندارد و چندی بعد یکی از همین زنان وادار شده به ازدواج اجباری، اقدام به خود سوزی می کند. سلب حق انتخاب سرنوشت آینده توسط دختران و زنان، محرومیت از تحصیل، سلب حق شرعی زنان در تصمیمگیریهای خانوادگی، اقتصادی و سیاسی، ازدواجهای اجباری زنان، بویژه زنان بیوه توسط اقارب شوهر در حالیکه وی نمیخواهد ازدواج کند، بی سوادی، فقدان شغل و درآمد، فقدان آزادی های اجتماعی شهری، درک پایین سیاسی همه و همه مواردی از نقض حقوق نصف جمعیت افغانستان یعنی «مادرانی» است که یا بالفعل مادران این کشورند یا بالقوه. اگر ریشه این واقعیت های اجتماعی را بخواهیم بیابیم به این واقعیت می رسیم که منشا بسیاری از ظلم ها و تضییع حقوق زنان در جامعه ما، ساختارهای معیوب فرهنگی و ارزشی و ارزشهای نه عقلانی و انسانی که تعصبات جاهلی است و آنان چنان شمعی هستند که می سوزند و می افروزند.
حقوق زنان بیش از هر کسی از سوی افراد نزدیک و دلسوز خانواده، محدود شده و حقوق آنان بر اساس سنن و عنعناتی شکل می گیرد که علیه زنان بر مبنای پست انگاری و پست نگری جنس زن است و به همین دلیل می توان این تعصبات را زن ستیزی جاهلی جامعه افغانی دانست. فرهنگ مسلط بر جامعه ما، فرهنگی مردسالار است و همگان در متن چنین فرهنگی بار می آیند. از همان ابتدا آموزش مدارس به کودکان می آموزد که زنان باید از مردان حساب ببرند. زنان نسبت به مردان جنس فرودست محسوب شده و از حقوق و مسئولیت هاى کمترى برخوردارند. زن از حق انتخاب همسر، تعیین محل سکونت، پوشش خود و حق سفر کردن محروم است. شخصیت زن و تمایلات فردى و جنسى او د رتناقض با مصالح جامعه است. زن شیطانى است که مى تواند مردان و جامعه را منقلب کند پس باید کنترل بشود. در این فرهنگ، زن شایسته، کسى است که از ضعف و کمبودهاى فیزیکى و مغزى خود نسبت به مردان آگاه است، جاى خود را مى داند، کم حرف مى زند و کم توقع، شکننده، احساساتى و وابسته به مردان است. از خطر بروز تمایلات جنسى اش آگاه است. ضعف و انفعال خود را پذیرفته و به بخشى از شخصیتش تبدیل شده است. چنین زنى، احترام و یکسانى و حقوق فردى و تعیین سرنوشت فردی و جمعی براى خود نمى خواهد. او با صبر تمام رنج مى برد و تحمل مى کند . تاثیر روان شناسانه چنین تلقى اى از زن، بى ارزشى و فرودستى زن، و اعتماد به نفس و قدرت بیش از اندازه مرد است. 
در جامعه مانند افغانستان هیچکس زن خانه دار را بیکار به حساب نمی آورد چرا که زنان در خانه بیکار نیستند. شاید بتوان گفت کاری که در خانه به آنها تحمیل شده طاقت فرساتر از تصدی بسیاری از مشاغل رسمی است. زن در خانه همیشه مشغول تهیه غذا و خمیر و نان پختن و...است کارهایی شاق مادام العمر! همیشه جارو می کند، وصله می کند و می بافد، دائما لباس می شوید و دائما از افراد خانواده و فرزندان تیمارداری می کند. در چنین فضایی زنان از ابراز نیازها، تمایلات و علائق و حتی بیماریها و مشکلاتشان به طور غیر مستقیم منع می شوند و عرصه زندگی بر آنان تنگ می شود. کم نیستند مردانی که درمقابل اعتراض زنان به بیحقوقی و یا ابراز حق خواهیشان، آنها را مورد تحقیر، بی تفاوتی و حتی خشونت فیزیکی قرار می دهند. با زنان مانند نیمه انسان رفتار می شود. در خانواده ها نیز با زنان چنین رفتار می شود.
مردان یعنی همسران، پدران، برادران همین زنان بخوبی آگاهند که بدون زنان چرخ زندگی نخواهد چرخید و گردش زندگی متکی به آنهاست. با اینحال آنها را ضعیف می پندارند و در مقابل تبعیض و ستم روا داشته با آنان بی تفاوتند. منشا ستم کشی زنان، نظامى است که زن را در سنت، رسم، قانون، فرهنگ، روابط، خانواده، شغل، عاطفه و همه چیز، انسانى کم ارزش، ضعیف و قابل ستم کرده است. زنان در خانه، بازار، جاده، مدرسه، کارخانه، در محضر قانون و دولت بطور سیستماتیک پست و بى ارزش شمرده شده و قربانى جنایت و تحقیر مى شوند. منشاء این ستم، نظامی است که آشکار یا پنهان و زمخت یا ظریف، زن را در تملک مرد و کم ارزش تعریف کرده است. نظامى که تار و پود آن با توحش، خشونت، مردسالارى و سنتهاى کهنه تنیده شده است. خشونت همان ستمگری بشر غیر متمدن بر همنوع خویش است. بیدل در باره خشونت نوزادی که از شیر زن تغذیه و می کند و گرگ می شود می گوید:
آدمی تا به حرص پا افشرد
اول از هرکه زاد خونش خورد
آنکه قوتش به عجز خون باشد
چون تسلط گرفت چون باشد
خشونت همزاد عصبانيت و همراه جهالت است. خشونت میراث فرهنگی انسان عقب مانده است. خشونت امروز توسط منادیان و حافظان جهل و خرافات بطور سیستماتیک در زندگی بشر باز تولید می شود. صاحبان قدرت خشونت را مشروع وقانونی می دانند. تبعیض وخشونت بطور سیستماتیک توسط فرا دستان علیه فرودستان اعمال می شود. خشونت بر زن و کودک، بخشی از خشونت رسمی و غیر رسمی است که امروزه زندگی جامعه افغانستان در کام خویش فرو برده است. در تقابل با آن تلاش آگاهانه و فرهنگی اجتناب نا پذیراست. خشونت امروز در اشکال مختلف، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بشریت را آزار میدهد و در همه ابعاد زندگی بشر در جریان است. خشونت و خشونتگری حریمی نمی شناسد، محدود به جغرافیای خاصی نیست، مهار خشونت و خشونت گری و کاستن از شدت و حدت خشونت بستگی به تلاش و مبارزه انسانها دارد. کار جمعی و آگاهانه انسانها مانع و محدود کننده عملکرد خشونتگران است.
به هر میزان جنبش دفاع از حقوق انسان، جنبش دفاع ازحقوق زن و کودک ، جنبش آزادایخواهی و برابری طلبی پیش رفته است به همان اندازه ستمگری وخشونت محدود شده است . شاخص آزادى و پیشرفت هر جامعهاى، رهایى و پیشرفت زنان در آن جامعه است. پیشروى زنان به سوى رهایى همواره معیار تحول و تکامل هر دورهاى از تاریخ است. چرا که درست در رابطه زنان با مردان و ضعیف نسبت به قوى است که غلبه و پیروزى طبیعت انسانى بر توحش آشکار و عیان مىشود. رهایى زنان در جامعه شاخص سنجش رهایى کل آن جامعه است.
وقتی که نوع زندگی و تعداد همسران ملا عمر را تصور کنیم و نوع نظامی که آنان بشارت می دادند و چندین سال بر یک ملت تحمیل کردند آنهم در قرن بیستم و عصر ارتباطات مو بر اندام آدم راست می شود و متاسفانه که در قرن بیست و یک بعد از چرخش صدو هشتاد درجه ی باز هم همین تجربه دوستی با طالبان دارد تکرار می شود و جای حافظ خالیست که بگوید:
من جرب المجربه حلت به الندامه
و یا حدیث پیامبر اکرم که فرمود:
« لا یلدغ المومن من حجر واحد مرتین.»(مومن از یک سوراخ دوباره گزیده نمی شود.)
در جامعه بیمار و طالب زده ما که زمامش به دست مشتاقان طالبان و پاکستان افتاده است، صحبت از «تکریم مادر و زن» شعاری بیش نخواهد بود، چیزی که ما در کشورمان می بینیم، افغانها عاق مادر هستند چه «مام میهن» و چه«جامعه زنان»که «مادرنوعی»فرزندان این میهن هستند و پشت پا زدن به حقوق آنان، خود عاق شدن هست، و چنین هست که ملتی عاق شده روی خوشبختی را نخواهد دید.
این مطلب قبلا در سایت «باشگاه نویسندگان افغانستان» به نشر رسیده است:
http://www.kabulpen.com/articles/persian/cultural/2010/07/16/3031.html
سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.