صحبت در تلویزیون ملی راجع به بیدل.

 ‎صفحه استاد محمد حسینی فطرت Sayed Mohammad Hossaini Fetrat‎'s photo.

در برنامه ویدیویی که از تلویزیون ملی نشر شده است بنده راجع به وحدت ادیان و زیر سوال بردن جزمگرایی و خشونتهای مذهبی سخن گفته ام، که مهمترین فرازهای آن مصاحبه را در مورد وحدت ادیان و ضرورت رهایی مسلمانان از تعصب و تحجر سخن گفته ام که این نظریاتم را در قالب دیدگاه های بیدل پیش برده ام:

« بیدل یک عارف دگم و جزم اندیش و یک طرف بین نیست بلکه به همه ابعاد هستی نگاه دارد... ابزارهای معرفت را طبق نظر بیدل میشود چهار تا دانست: 1. علم 2. عقل. 3. عشق .4 . دین.

علم همان چیزی هست که در جهان طبیعت ما به آن «ساینس» می گوییم و تجربه است. ما بالاخره لمس می کنیم با چشم خود می بینیم با شامه خود بو می کنیم. یا با ذایقه خود مزه ها را تشخیص می دهیم. یا باگوش خود آوازها را تشخیص می دهیم. ما با داستگاه لامسه خود اشیا را لمس می کنیم. این پنج حس دریچه ی هست به سمت جهان علم و جهان تجربه. این حواس محترم است و ارزشمند. طفل وقتی به دنیا می آید با همین پنج حس خانواده و پدر و جهان را می شناسد و شناختش شکل می گیرد. ساینس و علوم تجربی و فیزیک و کیمیا و علوم اینچنین سر جای خودش بسیار مغتنم هست و اینها را ما  می گوییم « علم». بیدل طرفدار این علم هست و خیلی جاها تشویق کرده است که دنبال همین علم هم باشیم بعضی ها گاهی از اوقات از عرفان، تصویر سرچپه (واژگون) می دهند و می گویند دنبال علم و دانش نگردید خلاصه « العلم هو الحجاب الاکبر» گاهی اینطوری می گوید که علم حجاب و پرده بزرگتر ( بر روی خدا شناسی) است اما از نظر بیدل این علوم زمانی حجاب می شود که ما ورای این حواس را انکار کنیم. بله این پنج حواس سر جای خودش مشخص هست دریافتهای که ما از جهان داریم با این پنج تاحواس و ابزارهای این جهان سر جای خودش محکم هست اما کنار این باید مباحث عقلانی (متافزیک ) هم باید باشد وقتی بیدل به مباحث عقلانی می پردازد بسیار صحبتهای بلند بالا دارد می گوید:

تا دلیل تو عقل آگه نیست

تا وقتی که با عقل خود حرکت نمی کنی،

روی به دیواری می روی ره نیست

باید همیشه عقل را ارج گذاشت و آن کسانی که عرفان را مخالف عقل معرفی می کنند و می گویند عرفان یا تصوف با عقل بیگانه است این عده از کل مثنوی شریف همین یک مصرع را حفظ کرده و می گویند:

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

اینان افلاطون، ارسطو، سقراط، فلاسفه، حکما، هر آنچه که اینان در رابطه با شناخت عرضه کردند بر باد فنا می شمارند. بیدل این طوری نیست. می گوید:

تا دلیل تو عقل آگه نیست

روی به دیواری می روی ره نیست

باید انسان با قوه عقل حرکت کند. و این مباحث انتزاعی را عقل تصور می کند که متضادین چیست، متقابلین چیست؟ دنیا چیست؟ آخرت چیست؟ فضیلت چیست؟ رذیلت چیست؟ کمال چیست؟ سعادت چیست؟ این تجزیه ها را عقل انجام می دهد... لذا باید عقل را مغتنم شمرد و این عقل واسطه تعامل و گفتگوی انسانها هست. ابزاری هست برای این که انسانها را کنار هم بنشاند و سهم هرکسی را کف دست خودش بگذارد. اما کنار عقل و علم، پله بالاتری هست به نام « عشق» و وقتی ما عشق می گوییم یعنی شهود، یعنی مکاشفه. عشق مجازی را هم اگر گاهی اوقات عرفا  بهش اشاره کرده به خاطر هم سنخی بودن هست با اون عشق حقیقی که نسبت به کمال مطلق و جمال مطلق هست. انسانها در واقع فطرتا تشنه کمال هستند تشنه جمال هستند تشنه سعادت و تشنه جاودiنی بودن هستند. و تمام این چیزهای که نیاز فطری انسان را جواب می گوید و درواقع عشق حقیقی را در انسان می پروراند همان چیزهای هستند که در حوزه عشق عرفانی باید جستجو کرد. بیدل راجع به عشق هم خیلی حرفهای بلند بالا دارد:

بیدل تو جنونی کن و زین ورطه بدر زن

عالم همه زندانی تقلید و رسوم است

وقتی میگوید از این ورطه بدر زن یعنی در واقع از این جهانی که انسانها با حواس و عقل بنا کرده. جای دیگر می گوید:

پیوند خلق دنی ز غیرت هاست دور

شیر مردان را نباید بر طریق میش رفت

میگه نباید انسانها خودش را به باورهای معمول جامعه محصور کند.

دریچه چهارم معرفت از نظر بیدل « دین » هست. بیدل به تمام معنی یک انسانی هست که در حوزه «ادیان» مطالعات عمیق داشته. می دانیم که بیدل در سرزمین هند به دنیا آمده و در هند زندگی کرده و زمانی که در هند زندگی کرده در آنجا با ادیان مختلف سروکار داشته. خودش یک مسلمان است و در یک خانواده مسلمان و در جامعه اسلامی بزرگ شده و در نزد عرفای اسلامی، اما با همه ادیان دیگر در تقابل بوده و آنها را مطالعه کرده. اقبال لاهوری یک تعبیر درستی دارد می گوید:« بیدل بعد از مفسر « مهابهارات» دومین کسی هست که در واقع مسلط بر دیدگاه ها و ادیان هند است.»

بیدل می گوید؛ درونمایه هر دینی را که ورق بزنیم از آن حقیقت واحد سخن گفته است و هر کدام از این ادیان  را که نگاه کنیم یک ظاهری دارد و یک باطنی، ظاهر دین همین است که به طور مثال مسلمان به احکام اسلامی عمل می کند و مسیحی هم همینطور {به آداب مسیحیت عمل می کند} و فرض کنیم امثال این اعمال را، اما اگر خوب نگاه کنیم تمام ادیان از جانب خداوند آمده است و آن کسانی که این ادیان را از جانب خداوندآورده که پیامبران باشند یا بزرگان دین باشند این ها {اشخاص} را نباید کوچک ببینیم و یا با پیش فرضهای ذهنی خوش خود آنان را افرادی همچون خود تصور کنیم بلکه ببینیم آنان از کدام جهان صحبت کرده اند. حقیقت دین از منظر بیدل، همه ادیان به یک چیز ختم می شود و جوهر ادیان یک چیز است و پیروان ادیان وظیفه دارند که با تامل با تعمق با تفکر با بصیرت و با درایت و با مراقبه و با تزکیه و خودسازی از این پیش فرضهای ذهنی و تعصب آمیز عبور کند به جوهر دین و به گوهر دین برسد که در آنجا می گوید

خواستگاه هر حق و باطل است یکی

یعنی اگر خوب نگاه کنیم خیلی از این چیزهای که ما {مسلمانان} حق و باطل می دانیم که این مذهب بر حق است و یا آن مذهب، اینها از نظر عرفا ملاک نیست بلکه سرچشمه همه نور واحدی است که در ظرفهای متعدد تجلی کرده است در ظرفهای اجتماعی و در سنت ها در فرهنگهای مختلف، بالاخره تعابیر متفاوتی از دین شده است که حقیقت دین یکی است همانند نور خورشید هست که از آسمان به صورت واحد تجلی می کند اما هر کس  به فراخور شان{مقام و موقعیت} خود با نور خورشید در تماس می شود، ادیان هم دقیقا همین حالت را دارد که حافظ هم در این رابطه یک شعر زیبا دارد:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

بیدل در کتابی که راجع به بیدل نوشتم آفات معرفت را بیان می کند و می گوید کسی که دنبال معرفت هست باید از آفات معرفت عبور کند تا به اقلیم معرفت پا بگذارد بیدل مشخصا به هر مناسبت و در هر غزل و در هر بیتش دو چیز را برجسته می کنید یکی تقلید و یکی تحجر را. یعنی می گوید مشکل انسانها این است که انسانها مقلدانه زندگی می کنند از همدیگر چه بخواهیم و چه نخواهیم اکثر انسانها رنگ و بوی اجتماع را بخود گرفته اند و این تقلید در گفتار در رفتار و در پندار و در تصور و در عقاید هست. گاهی اوقات انسانها خودشان متوجه نیستند می بیند که همان چیزی را که خانواده، والدین و یا اساتید و یا... به خوردش داده همان را گرفته، این خودش در واقع تقلید است و تقلید دو حوزه دارد: یکی تقلید در حوزه فروع داریم و یکی تقلید در حوزه اصول. در حوزه فروع یعنی مثلا من همین سبک لباس پوشیدم، یا من به سبک خاصی غذا می خورم اینها عرف جامعه هستند که خودشان را بر من تحمیل کرده این تقلید در فروع هست. و تقلید در اصول نیز هست.  اصول یعنی تقلید در باورها. باورهای اجتماعی بر من خورانیده است که فرض کن «این مکتب حق است و این مکتب بر باطل و این تفکر درسته و این خطا هست» بیدل در هردو حوزه تقلید و تحجر را رد می کند مثلا وقتی کی می گوید:

در این بساط تنزه کجا و تقدس کو

مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است

در اینجا دقیقا می گوید انسانها و خیلی از مردم ادعای این می کنند که ما رهرو  حضرت عیسی مسیح روح الله هستیم. حضرت عیسی مسیح او کجاست و این کجا؟ مسیحیت را به صلیب و آداب خاصی خلاصه کرده است یا به عنعنات و شعایر خاصی. همچنین در سایر ادیان. ما گاهی اوقات که دین را کاهش می دهیم به نمادهای خاصی دینی و به تقدسات اشیا و یا بعض چیزها را مقدس می سازیم این خودش درواقع یک نوع آفت است واین خواسته ناخواسته یک نوع تقلید اجتماعی هست که می گوید  ( مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است) مثل یک کسی هست که می رود زیارت می کند جایی را به خاطر اینکه عیسا از اینجا با مرکب از این کوچه و یا از این خاک عبور کرده. پس ما این سنگ و این خاک را که قدمگاه عیسا هست باید توتیای چشم کنیم و باید زیارت کنیم و این منطق را بیدل رد می کند و می گوید برو خودت عیسا شناس شو و عیسی شناسی از طریق تقلید به دست نمی آید لذا این هست که می گوید:

در این بساط تنزه کجا و تقدس کو

مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است

مثلا دقیقا در مقابل تقلید سنگر گرفته. مولانا می گوید:

خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دو صد لعنت بر اسن تقلید باد

مولانا خیلی زیباتر می گوید:

چون مقلد بودی اندر اصول

دان مقلد در فروعش ای بوالفضول

او هم همین را برجسته می کنند و می گوید انسانها خودشان خیال می کنند که مقلد نیستند اما وقتی افکارشان را بررسی کنیم می بینیم که این افکارشان را دیگران بهشان تزریق و تلقین کرده و این تقلید از افکار دیگران هست. بسیاری از مفکوره های که در عصر و زمان ما از اصول گرفته می شود و تقلید کورکورانه می شود و یا به شکل متحجرش تطبیق می شود در جامعه و مردمان و گروه های بسیاری را گمراه می کنند و این هم قابل بحث است که بیدل قراوان در این مسایل صحبت کرده و بیدل بسیاری از دقایق و حالتهای ظریف را بیان می کند و می گوید شما باید این ها را متوجه باشید.

مجری برنامه : شما بعضی از توصیه های حضرت ابوالمعانی بیدل را در قالب شعرها و ابیات و رباعی ها و چیزهای که در یاد داشتهای تان باشد بفرمایید:

جواب من: بله صحبت ما راجع به تقلید و تحجر یک مقداری نا تمام ماند به تقلید اشاره کردیم و کمی هم به تحجر بپردازیم. بیدل به شدت با اهل صورت و اهل ظاهر مشکل دارد و می گوید اینها افکار خلق را به بند کشیده اند. اهل ظاهر چه کسانی هستند؟ اهل ظاهر همین کسانی هستند که یک تصور مادر زادی و کودکانه از دین داررند و خودشان متوجه نیستند. اینان در ظاهر عالمان دین اند اما عامی ترین عامیان دین هم همینان هستند. اینان عوام اند و خیال می کنند عالم هستند. عالم نیستند بلکه عامی هستند. اسم عالم را باخود دارد و صفت عالم و لباس عالم و حتی اصطلاحات اهل علم را بر گرفته اند، چهل پنجاه سال تحصیل {علوم دینی } کرده اند اما اینها عامی هستند به دلیل اینکه مفکوره شان همان سطح فکری عوام الناس است و هیچگاه از ظاهر عبور نکرده اند و در اصطلاحات و در قشر و در فهم ظاهر از دین مانده اند و همه دین را میگه همین هست و مباحث معرفتی را در دین مطرح نمی کنند که انسان بالاخره خواستگاه انسان چقدر ارزش دارد در رفتارهای دینی. انسان اگر انسان هست بخاطر فرق انسان با سایر موجودات در این هست که در انسان عقل شکل می گیرد و اراده شکل می گیرد و شناخت و بصیرت شکل می گیرد. اگر انسان به شهود نرسد به عقلانیت نرسد به معرفت نرسد به مباحث اینچنین نرسد و صرفا چند عمل عبادی متحجرانه انجام دهد این انسان کمال خاصی را انجام نداده این انسان در دام تحجر می غلتد و در واقع بیدل قشنگ می گوید:

خورشید هم به کشور ما سایه پرور است

وقتی که صحبت از سایه می کند می گوید تا وقتی انسان به معرفت نرسد رفتارهای انسانها سایه گونه هست. سایه دو ویژگی دارد یکی این که سایه از خود چیزی ندارد تقلید است و یکی هم این سایه رفتار صوری و قشری و ظاهری دارد و دروونش چیزی نیست و تحجر هم از این نظر سایه است. لذا بیدل دقیقا این متحجرین و اهل سالوس و اهل ریا و این کسانی که در واقع مباحث فلسفی و معرفتی ادیان را بهش بی اعتنایی می کند وگاهی اوقات با آن مبارزه می کند و آن مباحث را به عقب می راند بیدل با این جامعه و با این طیف مشکل دارد و از این نظر ما بسیار ضرورت داریم که در جهان امروز  این بخش از بیدل را برجسته کنیم که جوامع مثلا اسلامی یک مقدار زیادی از این آفت رنج می برد و در طول تاریخ به دست قشریون اداره می شود و قشریون و اهل ظاهر هر آنچیزی که می فهمند همان را {ابراز می کنند} و دین را خلاصه می کنند به همان فهم قشری این چنینی. که سعدی هم یک بیتی دارد می گوید:

نه محقق بود نه دانشمند

چارپایی بر او کتابی چند

مجری: چون کتاب گفتید بیایید کتاب شما را هم معرفی کنیم. {مجری کتاب را به بییندگان تلویزیون نشان می دهد و ادامه میدهد} چنان که شما تاکید دارید باید با بیدل آشنا شد نه تنها از نظر معرفت بلکه از نظر اخلاق از نظر اجتماع از نظر خدا شناسی از نظر انسان شناسی و از جهات مختلف. آدم در این کتاب شما چیزهای می بیند که هر کدامش قابل توجه هست و جای دارد که آدم کتابها مقالات و صفحات بسیاری را بنویسند و رقم بزند. برنامه رو به اتمام هست و یکبار دیگر از تشریف آوری شما به برنامه «صور خیال» تشکر می کنم و برای شما توفیق بیشتر برای تحقیق بیشر و پژوهش گسترده تر در جهان بیدل ارزو می کنم که روز دیگر در محضر بینندگان طرح کنیم که همه از آن لذت ببریم.

من: خواهش می کنم منم از شما تشکر می کنم و در پایان این بیت از بیدل را تقدیم می کنم

محیط جهان حیرت مطلق است

به هر جا زنی غوطه عین حق است

مجری: بسیار تشکر از شما جناب فطرت حسینی برای شما ... آرزو می کنم و با بییندکان گرامی خدا حافظی می کنیم و خداوند یار و یاور همه ما باشد.

چنددو بیتی جدید سید محمد حسینی فطرت sayed mohammad hossaini fetrat

جمالش از همه سو آشکار است

 

درون عشق عشاقش شرار است

مکن باور خدا از تو برون است

و یا از مفتیان انتحار است

*

درونت چشمه کوثر خروشان

مبرهن هست این سخن از باده نوشان

خدای حور و جنت در درونت

مرو در کوچه جنت فروشان

*

شود آیا دگرباره در این خاک

برویی سربرآری سوی افلاک؟

خدا اکنون تجلی کرده در تو

بشو تسلیم عشقش مست و بیباک

*

حقوق آدمی باشد فرا گیر

در این دوره، به جز این خاک دلگیر

نگر آن خاک مولانا که از عرش

فرو افتاده است در دوزخ و قیر

*

ز «شوپنهاور» آمد این بیانم

که مخلوق خدا چیزی ندانم

تصورهای ما شد خالق و خلق

دل از افسون شان باید رهانم

*

مگو « ملا» بگو دزد تبه کار

و یا دیو سیه مست و سیه کار

بدستش دشنه و دینار و فتوا

ازو مردان آزاده سر دار

*

اگرچه ظاهرا از هم جداییم

به گوش هم بمانند صداییم

ولی در جذبه مستی و وحدت

همه امواجی از بحر خداییم

*

نگویم عشق و می گویم خدایی

در اعماف وجودم چون صدایی

ببر تا چشمه جوشان لاهوت

عبورم ده از این رنج جدایی

*

بیا انسان نو را آفرینیم

بهشت شادی و آسوده از بیم

رها کن قصه اهل شرایع

که اینان دوزخیانند و دژخیم

*

سرا پا گنج و از غفلت گداییم

از آن شهد سعادتها جداییم

 

گشا چشمان منصوری و بنگر

خدا در ما و ما نور خداییم

*

رفیقم آن خدای مهر و مهتاب

به جریان از تو چون آن کوثر ناب

درونت جنتی هست جاودانه

رباید از ملایک طاعت و خواب

*

رفیقم از فراز آسمانها

تو مهتابی برای این مکانها

امیدت چون ستار چون سحرگه

بتابد در شب وهم گمانها

*

مرا تو کوثری و زمزم نور

عچب نزدبک تز از جانی ولی دور

بدونت باغ دل یک دوزخ داغ

حضوزت هست بهشت و حضرت حور

*

مسیحای منی ای آسمانی

شبم از یاد تو رنگین کمانی

پیاپی می کشد آغوش وصلت

خیالت در دلم مانند مانی

*

دلم ابر است و ابر پاره پاره

ترا گم کرده ام امشب ستاره

مسیحا گونه سوی این شهیدت

بیا و ده مرا  جان دوباره

*

الا ای حامل  انوار قدسی

درونت هست خدای عرش و کرسی

همه عالم بود در بزم وحدت

همه مهمان یک بزم و عروسی

 

آیا لازمه هویت ایرانی، دشمنی با افغان هاست؟

مطلب زیر از یک افغانی هست که در یکی از سایتها دیدم و اینجا برای دوستان میگذارم تا نظر دهند:

آیا لازمه هویت ایرانی، دشمنی با افغان هاست؟

 

نیچه می گفت:« خدا مرده است و انسان والا باید دست به کار شود» این جمله اش را ما مساوی کفر می دانیم ولی اگر دقت کنیم خدا در کشور او یعنی آلمان کمتر از کشورهای اسلامی نیست. چرا که حضور خدا یعنی بسط اوصاف و اخلاق خدایی؛ یعنی علم، عدالت، انصاف، مروت، شرح صدر، اخلاق خدایی در فرهنگ و در اجتماع یک ملت. وقتی در کشور تبعیض کم بود و فرهنگش از بغض و کینه سایر جوامع تهی شد، این  ملت و این فرهنگ بالنده و خدایی و رو به ترقی هست.

 

نویسنده این مطلب کسی است که یکی از والدینش ایرانی و دیگري افغان هست و اکنون با این وضعیتم راحت هستم اما تنها پرسشی که میخوام مطرح کنم اینست که چرا فضای کنونی ایران علیه افغانها اینقدر مسموم هست؟ چرا جوامع اسلامی علیه هم، نابردباری و خشونت از خودشان نشان می دهند؟ خشونتی که در سطح فرهنگها علیه همدیگر دامن زده می شود. در جامعه امروز ایران از مطبوعات مختلف گرفته تا تریبون های مختلف و تا سطح جامعه و در عمل همه و همه  انواع توهین­ها را به افغانی روا می دارند. روزی نیست که روزنامه­ای به نوعی علیه افغانی مطلبی ننویسند.

در تازه ترین مورد مدیر کل اتباع خارجی وزارت کشور می گوید:« اگر يک ميليون افغاني غيرمجاز شاغل در ايران سالانه حدود ۲۵۰ هزار تومان پس انداز و از ايران خارج کنند، به اندازه۲ميليارد و ۵۰۰ ميليون دلار از ايران خارج مي شود اين در حالي است که بودجه افغانستان در سال گذشته ۲ ميليارد و ۶۰۰ ميليون دلار بوده است.»

خدایا! این مسئله ریاضی را مگر فیثاغورث و نیوتن بتواند حل کند! یک میلیون ضرب در 250 هزار مگر چند می شود؟ حالا سه تا صفر را از آن برداریم تا تومان به دلار مقایسه شود، می شود 250 میلیون دلار یعنی یک چهارم یک میلیارد نه دونیم ميلیارد. ایشان عدد را ده برابر کرده اند و با قدرت تمام می گویند معادل بودجه افغانستان و همه روزنامه های کشور و همه سایتها و رسانه ها نیز همین مطلب را بدون دقت نشر می کنند و به خورد 70 میلیون ایرانی می دهند و این هفتاد میلیون ایرانی هم می گویند: « عجب! کشور را افغانها خورده و باید کلک اینهارا از بیخ و بن کند.»

این می شود یک دروغ قابل توجیه رسانه­ی، مثل همان خفاش شب که بعد از تحمیل مصیبت ها و بدنامی های زیاد علیه افغانها که حاصل يك دروغ رسانه ی بود، اقرار کردند که ايشان ایرانی  هست و ایرانی( البته قوچاني!) از آب درآمد و این که او ایرانی بوده و آن پدر سوخته اشتباه خودش را افغانی معرفی کرده بود. اینها دروغهایي هستند که همیشه راهی برای فرار و توجیهش می گذارند تا اگر عاقلی بپرسد، بگویند اشتباه شده و الا هدف همان ضربه زدن به ديگران و فرافكندن مشكلات خود هست.

در خطبه های نماز جمعه اعلام می شود «ما یک افغانی را که به خاطر هر شعارش پنجاه هزار تومان می گرفته دستگیر نمودیم». چیزی که نه قابل اثبات هست و نه ارزش خبری و نه ارزش تحلیلی دارد و نه قابل باور است که کسی برای هر شعار فقط50000 تومان بگيرد و جان خود را تقديم جانان كند. آيا اين را هم كسي باور می کند که در آن صورت 100 عدد شعار دادن مزدش فقط می شود پنج میلیون تومان؟! آيا اخباری از این دست که هدفش محض ضربه زدن و بد نام کردن ديگران هست، آن هم در حق دو میلیون افغانی که بقول حافظ بزرگ از «بدحادثه» به «ام القرای جهان اسلام» پناه آوده اند، هدفي جز فرافكني دارد؟

بگذریم از این که در اسلام اخلاق حسنه و در قاموس بشریت انسان مداری، ارزش شناخته شده است و امیر المومنین علی(ع) فرموده:« مردم یا برادر دینی تو اند یا همنوع تو» و متاسفانه ما از هردو غافلیم. ولی لا اقل اگر تعمق کنیم ما با يكديگر و با افغانستان و کشورهای شرقی مان ریشه فرهنگی، نژادی، زبانی و تاریخی واحد داریم و هرنوع تعصب و ترويج کینه، در حقيقت تیشه زدن به ریشه ي خودمان هست. وقتی پای فرهنگ و تاریخ پیش می آید همه مفاخر افغانها – از قبیل مولانا و ابن سینا و خواجه عبد الله و سنایی و رودکی و بيروني و سید جمال و... - را به ایران نسبت می دهند و هر وقت مشکل اقتصادی و معضل اجتماعی مطرح شد، بر سر افغاني ها مي كوبند.

من از مدیر کل اتباع می پرسم: آیا شما با نظريات اقتصادی آشنا هستید؟ مارکس می گفت کارگر همیشه، کاری که می کند به مراتب با آن کارش سود بیشتری نصیب صاحب کار می کند. اگر تار و پود و نخ یک قالین را به یک کارگر یعنی بافنده ي دستمزدگیر بدهیم و ارزش مصالح قالین فرضا 100 دلار باشد و اگر بافنده قالی نیز 100 دلار هزینه بافت دریافت کند، آیا صاحبکارِ کسی که کارگر اجیر کرده، قالین بافته شده را در بازار  به همان 200 دلاری می فروشد که برایش تمام شده؟

نه! همیشه بالای 300 دلار می فروشد و 100 دلار رایگان نصیب کار فرما می شود که اسمش را «ارزش افزوده» می گذارند. در مورد کار افغانها آیا میزان سرمایه ي کارگر هر افغانی در ایران روزانه همان 12000 تومانی هست که کارگر افغانی می گیرد؟ یعنی برای صاحب کار و پیمانکار و مرغدار و باغدار ایرانی سودی و « ارزش افزوده­­ای» حاصل نمی شود؟ کدام صاحب عقل و خرد این مطلب را باور می کند؟ نه خیر! همه ي صاحب کاران ایرانی که کارگر افغانی اجیر می کنند زبانا و عملا معترف هستند که آنها از بابت كار کارگر افغانی دو برابر سرمایه ي شان، یعنی ارزش افزوده، درو می کنند. اين مبلغ بطور رايگان از بابت عرق جبين كارگر سربه زير و مطيع و بي دفاع افغاني به جیب شان سرازیر می شود.

اگرشما می گویید هر کارگر افغانی سالانه 250 هزار تومان ارز خارج می کند و بقیه اش را داخل ایران خرج خود و خانواده اش می کند، من می گویم اگر هر فرد از این یک میلیون کارگر روزانه 12000 تومان کار کند و در یک سال 300 روز کار کند باید گفت هر کدام از این ها به طور حد اقل، هر روز 12000 تومان برای صاحب کار و کشور ایرانی سود رسانده اند و ارزش افزوده و ماندگار تولید کرده که برای ایران می ماند نه براي افغانستان. عدد 12000 تومان را ضرب 300 روز نمایید می شود در یک سال دو میلیون و هشتصد هزار تومان سرمایه و اين آن « ارزش افزوده‌ي » كار یک کار گر افغاني است كه مي ماند برای کارفرما و کشور ایران. كارگر افغاني سرمایه ماندگاری تولید کرده که صاحبکار و پیمانکار و... در كل جامعه ایرانی از آن سود مي برد. اگر عدد دو میلیون و هشتصد هزار تومان کار یک افغانی را ضرب یک میلیون کارگر افغانی کنیم می شود؛ دو میلیارد و هشتصد هزار دلار، که این جماعت برای ایران و ایرانی جماعت، در یک سال سرمایه‌اي كلان تولید کرده و بر سرمایه های ارزی ایران افزوده است و چرخه­ی اقتصادی مملکت ایران را با نیروی کار ارزان چرخانده و کاری را انجام داده که در نبود این نیروی کار ارزان، کارگران ایرانی می توانستند با خیال آسوده یا کار نکنند که کارها آن زمان می خوابید یا قیمت ها را افزایش می دادند که سرمایه گذار ایرانی دیگر سرمایه اش را به جریان نمی انداخت و آن زمان راهی کشورهاي خارج می شد.

علاوه بر این اگر داستان، «ارز» باشد مگر شرکتهای ایرانی در کابل و شهرهای افغانستان در قبال کارهای خودش از افغانستان ارز خارج نمی کند؟ مگر افغانها با خریدن کالاهای ایرانی ارز به کشور ایران ارسال نمی کنند؟ اصلا مگر می شود تعامل یک جانبه در جهان انجام داد؟!

گرچند سیاست حذف یارانه ها تلخی مضاعف بر افغانهای ساکن ایران وارد خواهد کرد و همین250 هزار تومان احتمالی را نیز از این به بعد افغانی ها نمی توانند جمع کنند تا خارج کنند ولی باید گفت سخت متاسفیم که گفتمان های این چنینی، گفتمانهای سوسيالیستی مأبی هستند که انسانیت و عدالت طلبی و صداقت مارکس را نیز در خودش ندارد.

مگر چند میلیون ایرانی که در امریکا و اروپا و دوبی کار می کنند «ارز» از آن کشورها به ایران نمی فرستند؟ مگر نصفی از کارگران جهان سوم که در کشورهای اروپایی کار می کنند و بخشی از فعالیت شان را به بستگان شان ارسال می کنند، از آن کشورها «ارز» خارج نمی کنند؟ مگر کشورهای پیشرفته اجناس شان را وارد بازار کشورهاي پایین دست نمی کنند؟ مگر امروز نصفی از فرشهای ماشینی و مصالح ساختمانی و مواد تولیدی ایران به سمت افغانستان ارسال نمی شود و ارز افغانستان را به سمت ایران نمی کشاند؟... و مگر سیاست منع هویت دادن به فرزندانی که از والدین ایرانی-افغانی به دنیا امده یا سیاست منع ازدواج شرعی بر اساس ملیت و ... با احکام اسلام قابل توجیه هست؟

زخم شمشیرخوب شدنی هست اما زخم زبان ماندگار خواهد شد. زخمی که در رسانه هاي ايران آن هم نه یک روز و دو روز بلکه هر روز با انحاء مختلف دیده و شنیده می شود آیا با منطق بشری و انساني و اسلامي درست هست؟ گیریم که شما جناب رییس کمکی یا صدقه­ی رایگان و مفت به کسی داده باشی، آیا انسانیت ات ایجاب می کند که زخم زبانش بزنی و آنهم زخم زبان پیاپی؟ درحالی که همه ي افغانها کار می کنند و از راه حلال صادقانه ترین کارها را انجام می دهند و یک ریال صدقه ‌ي رایگان نگرفته اند که این همه زخم زبان و توهین بر آن ها وارد شود.

مگر افغانها- که از حق بیمه و امتیازات اجتماعی محرومند- در ایران چه در جبهه و چه در شرایط سخت کاری، کشته و معلول ندادند؟ مگر جهاد افغانها منافع ایران رادر قبال هجوم کشورهاي حريص حفظ نکرد و به نوعی ناخود آگاه سپر بلای ایران نشد؟ مگر ایران با مسدود کردن یا بستن مدارس و دانشگاهها بر روی افغانها، منافع خود و افغانهای خودی را در افغانستان به خطر نینداخت؟

عجیب این است که علاوه بر خشونتی که در عمل، نیروهای دولتی در گیر با افغانها انجام می دهند، متاسفانه فرهنگ تحقیر و کینه ورزی را می کوشند در سطح فرهنگ عمومی جامعه و بین دو ملت بیش از گذشته تزریق کنند و هرچه نیروهای مخلص تر روی کار می آیند با افغانها بیشتر این روی سکه را عیان می کنند.

اری خدا مرده است و به همین دلیل اخلاق خدایی در کشورهای جهان سوم نیز مرده است و اگر يك ایرانی هویتش را در تحقیر به افغانی نشان ندهد به کدام خارجي دیگر می تواند نشان بدهد؟ و برای کدام ملت دیگر می تواند غرورش را به نمایش بگذارد و بفروشد؟ پس قرار اين بوده كه بخشی از هویت ایرانی همان تحقیر افغانها باشد. البته مي دانم همه ي ایرانی ها چنین نیستند و ايرانيان زيادي با اين طرز روش و منش مخالفند ولی عده اي كه فعلا مؤثر هستند بر این راه راه باطل رهپویند.

 

 

دوبیتی های اصلاح شده

 

رمضان آمد و دیدار یاران

بهار عاشقی هم ابر و باران

عجب آغوش یار از من بود دور

شب قدر و شب شب زنده داران

***

علی را کی شناسند اهل تزویر

خوارج مشربان و اهل تکفیر

علی پاینده تر از جاودانه

خدا در زندگیش گشته تفسیر

***

مهدی و صلح کل:

بیا مهدی بیاور صلح کل را

نفسهای مسیح و روح گل را

نگر قرآن به دست انتحاری

نموده گم همه معنای «قل» را

***ا

 مسیحا:

بیا ای جان هستی و حقایق

بیاور شادی و روح دقایق

مسیحای منی ای نفس قدسی

بشو مرهم بر این زخم شقایق

***

 گوهرشاد بانو

به گوهرشاد بانو گفتم ای زن:

به زنهای وطن بارقه ی زن

تبسم کرد و گفت آن طالبان را

نگر با دشنه در هر کوی و برزن

***

گرد آفرید

کجا شد ای وطن نور و نویدت؟

چه شد آن رستم و گرد آفریدت؟

حدیث حضرت زرتشت و بلخی

دگر باره شود آیا جدیدت؟

***

شراب انتحار

شراب انتحاری نوش کردی

کلام آسمان پاپوش کردی

میان خون کشیدی میهنت را

به دستور شیاطین گوش کردی

***

دکان

تعصب با نقابی پوش کردی

چراغ معرفت خاموش کردی

دکانی را به نام دین گشودی

به دزدی عواطف جوش کردی

***

ویرانه

شرابی از تعصب نوش کردی

به آوای شیاطین گوش کردی

فتادی از مقام عرشیی خویش

در این ویرانه، دل مدهوش کردی

***

مسلمانان و اقبال لاهوری:

شبی پرسیدم از «اقبال لاهور»

بگو شرح بهشت و میوه و حور؟

بگفتا چون «کراچی» گشته اینجا

مسلمان «انتحاری» هست و مغرور

***

فتوا:

کشیدی شانه بر ریش بلندت

گشودی هر سویی دام و کمندت

تراشیدی خدایی طبق فتوا

خدا سازد جهنم را دو چندت

***

کمال!

تورم کرده فقه و قیل و قالش

کجا هست در و گوهر در جوالش؟

کمال شیخ ما ریش دراز است

خدایا کی بود مرگ و زوالش؟

***

چیستی جهاد:

جهادش معنی دیگر مرا داد

نه قتل و کشتن است و ظلم و بیداد

بدست آوردن آن «نیروانا» ست

که دل را می کند از غصه آزاد

***

مولانا و شمس

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به سمت آب و آیینه گذر کن

به کوی حضرت «شمسی» قدم نه

ز هست و بود خود صرف نظر کن

***

صلیبت

صلیبت چون مسیحا تک و تنها

ببر با خود برون از ما و من ها

حیات جاودانی بهر خود شو

مکن عادت میان این کفن ها

*****

کعبه دل

شبی رفتم به دربار خداوند

که نایافتم ترا از «زند» و «پازند»

جواب آمد: «کتاب ما دل تست»

مشو سرگشته ی آن گفته ی چند

***

مسجود ملایک

امید است پرتو صبح مذاهب

پر و بال عقول ما گشاید

کنیم بالاتر از جبریل پرواز

ملایک در سجود ما بیاید

بودا و نیروانا

شبی پرسیدم از بودا که استاد!

خدا بودی و یا مخلوق و ایجاد؟

تبسم کرد و گفت در «نیروانا»

بشر گردد خدا گون و پری زاد

***

صبح مذاهب

مسیحای منی ای مهربانم

بر افروز مشعل فیضت به جانم

ببینم پرتو صبح مذاهب

زده سر از بلند آرمانم

***

قله بابا

به بام قله بابا شدم من

از آنجا آسمانهای مفشن

فراتر رفتم از چشم ستاره

سرودم کرده بود هستی مزین

***

***

ابر مرد

ابر مردی دلیری آتشین گرد

قشون عالمی در چشم او خرد

کلامش از جهان دیگری بود

خدا گونه دلم را تا خدا برد

***

حکمت کجاست

شبی کردم تشکر از «فلاطون»

که جاری کردی حکمت مثل هامون

تبسم کرد و با تلخی مرا گفت:

بود حکمت چو زر در مشت قارون

***

گاندی

مهاتما گاندی را دیدم به خوابی

بگفتم در بهشت از چه کبابی؟

به تلخی گفت اینجا مسلم و سیک

بریزند از کف هم قطره آبی

***

خدای عاشقان و انتحاری:

به چشم دل نگرد هر کوچه هر کو

خدای عاشقان باشد فرا رو

خدای طالبان و انتحاری

ندارد نسبتی با خال و ابرو

***

جهنم

خلایق را بترسانی از آن یار

بود تسبیح و ریشت پیشه و کار

ندیدم یک جهنم چون جنابت

جهنم باشی ای شیخ گرفتار

 ***

بیدل

ز "بیدل" توشه های دل گرفتم

بدور از دیده ها منزل گرفتم

شب تاریک و بیم موج و گرداب

غزلهای ورا ساحل گرفتم

***

عهدالست

یکی از خون ما سیراب و مست است

یکی بالا و دیگر پست پست است

مسلمانان کجا شد آن تعهد؟

که می گوییم از آن «عهد الست» است

***

بیگانگی

در این دوره بریزند از خلایق

هزاران جوی خون با صد سلایق

همه بیگانه با روح طراوت

همه افتاده در بند و علایق

***

حاصل زندگی

مرا از زندگی جز غم چه حاصل

به جز اقیانوس ماتم چه حاصل

ز دریاهای عشق و ناز و نعمت

به جز یک قطره ی شبنم چه حاصل

***

غریق

همه عمرم به مثل باد بگذشت

گهی شاد و گهی ناشاد بگذشت

نفسهایم غریق بی صدا بود

بدون فرصت فریاد بگذشت

***

درد

مرا این غصه و درد وطن کشت

به مثل لاله های این چمن کشت

حریفم دردی بود از حد من بیش

مرا کشت و لیکن بی کفن کشت

***

مرگ

چو مرگ آمد لبانم شاد و خندان

شد از آسودگی رنج و زندان

خدایا حشر من کن بعد از این هم

به دنیای دیگر با جمع رندان

***

کابل

منم کابل شده بر باد تاراج

همان بلخی که هست غمگین و ناشاد

جلال الدین، جمال الدین من کو

که آرد محشر دوشینه در یاد

***

اوستاهای بلخ

چرا کابل گدای جاودان شد؟

بهارانش همانند خزان شد

اوستاهای بلخ و آیه هایش

چو نفرینی برای این زمان شد؟

***

طالبان

خدایا طالبان هست یا که طاعون

روان سازد به هر سو جویی از خون

به چنگ اجنبی باشد فسارش

فساری از فسانه یا که افسون

***

توحش

نگر دین خدا در چنگ طالب

شکستند قلب او در پای قالب

توحش را عجین آن نمودند

به لب دارند که :«ماییم جمع غالب»

***

مولانا

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به کوی آسمانیها گذر کن

درون شعله «شمسی» قدم نه

زمین و آسمان غرق شرر کن

***

خورشید

خورشید اسیر دام مردم نشود

مه آیینه­ ی کجی گژدم نشود

ای فطرت جانان بیا غرش کن

در همهمه­ ها جلوه حق گم نشود

***

انار

دلم برده به «کابل »عشق و یادت

که با «پغمان» یادت کرده عادت

انار «قندهار»ی گردم آندم

که بینم بر «مزار»م شوخ وشادت

***

ام البلاد

وطن «بودا»ی من ای «نیروانه»

«اهورا»ی منی ای جاودانه

دلم «ام البلاد» است از هوایت

تو «زرتشت» منی در این زمانه

***

برای غزنی:

وطن ای خطه­ ی شیران بیباک

چرا افتاده­ ی صد پاره بر خاک؟

بگو از محشر دیروز «غزنی»

شراب تازه ده از شاخه ی  تاک

 ***

غبار خاطرات:

چو برگ خسته در دستان بادم

ز خش خش های خود غمگین و شادم

غبار خاطراتم گم شود گم

کجا کی دیگری آرد به یادم؟

***

بت شکنی:

بیا تا زندگی افسانه سازیم

قمار عاشقی مردانه بازیم

چو ابراهیم تبر کوبیم به بت ها

جدا این کعبه از بتخانه سازیم

***

بلخ

طلوع مثنوی از  کوی بلخی

نسیم معنوی از بوی بلخی

ندیدم مثل «رابعه» به عالم

جهان در حیرت بانوی بلخی

***

توحید

رهایی بخش دل آوای توحید

طلوع آدمی از نای توحید

برو در جنگ آن فرعون نفست

ببین در طور جان موسای توحید

***

جادو

یکی آنسو یکی این سوی دنیا

همه مست اند ولی از بوی دنیا

بجز آن «نیروانا» کو نجاتی؟

و یا ابطال آن جادوی دنیا

***

فرزند وطن

وطن فرزند تو آواره هر سو

از آن عشاق پاکت یک اثر کو؟

شقایق یاسمن هایت کجا شد؟

تهی شد باغت از شمشاد و شب بو

***

وارث وطن

وطن! از بامیان و از هریوا

و از زرتشت و بلخ و یا اهورا

ندیدم وارثی جز طالبانت

که هست فرهنگ شان تاراج و یغما

***

رهایی

شکستم بند و زندان مذاهب

رسیدم در سحرگاه مکاتب

خدا را می توان گفتن«رهایی»

رهایی از سیاهی و معایب

***

غروب

شده دین منبع سود و تجارت

شعار و انتحار و عرف و عادت

غریبانه غروب آدمی را

کند خورشید تفتیده حکایت

***

تخم سربداران

چرا کابل شده در کام ماران

به مثل دوزخی بی باد و باران

یکی در انتحار و دیگری دزد

عجب خشکیده تخم سربداران

***

شهید ملی

جوانان وطن هر سو گریزان

درختان امید است برگ ریزان

شهید ملی ما وحدت ماست

ببین معلول و مجروح قسط و میزان

***

لاف خداوندی

تمام هست و بودت چون پر کاه

روی زین جا بدون فرصت آه

نبینی بار دیگر عرصه خاک

زنی لاف خداوندی چه کوتاه

***

ناصر خسرو

بدخشانا! کجا شد لعل نابت؟

حیات جاری از امواج آبت

مکرر کن حدیث مرد یمگان

که رویید از کف او آفتابت

***

غار یمگان

شدی مرتد به نزد قوم باعور

هریمن های در کف تیغ و ساتور

برو در خلوت آن غار یمگان

که خفاشان ندارند طاقت نور

***

یا لیت قومی...

نمود دنیا و لذات آزمونش

دل آزاده ی از خاک و خونش

درون غار یمگان با خداوند

شنو «یالیت قومی یعلمون»ش

***

تنها

بیا مثل علی تهای تنها

رویم از کوفه ی این ما و من ها

به گوش دل سرود عرشی باید

سرود روشنی بخش چمن ها

***

سکه محبت

محبت سکه های سالکان است

ندا و هاتقی از آسمان است

مپرس از حال دقیانوس و کیشش

که دانای رموزش کهفیان است

***

یوسف

برادرها که یوسف ناشناسند

پیاپی سیم و زر را در سپاسند

ببین یوسف ز شاهی تا خدا رفت

برادرها هنوز پیش لباسند

***

یاد

مرا از بعد مرگم می کنی یاد

بیا اینک نما دلهای ما شاد

گواهند استخوان و رگ رگ ما

که از شوق تو هستیم مست و آباد

***

حضرت مانی

الا «مانی» خدای نقش و ناقور

به کلکت مهر و اما ملت کور

مکن نقشی که کردند نقشه ات را

درونت پر ز کاه در جند شاپور

***

زنان

زنان ما شدند در ظلمت قیر

جوانه های هستی شان همه پیر

 از آن بلقیس و مریم ها  اثر کو؟

به هر سو بنگریم یک جمع دلگیر

***

نگار

نگارا! روزگاری زنده بودم

گهی شیدا و گه جوینده بودم

تو در زلفت نهان و من  دل شب

به یادت چون سحر تابنده بودم

***

من همانم

خدا یارت شود یار نهانم

بریدی رگ رگ قلب و روانم

اگر چه بیخیالی بی مروت

همانا من همانم من همانم

***

تجلی

تجلی کن به کوه و دشت جانم

بزن صاعقه در طور نهانم

نترسم از هجوم تیغ شبها

که آوایت کشد در کهکشانم

***

هیزم

نمی دانم که دیرم یا که زودم

در این وحشت سرا همرنگ دودم

به کام شعله ها چون هیزم تر

به تلخی صرف شد بود و نبودم؟

***

سیل

بیا از دشت من لاله بر آور

ز حلق خسته ام ناله بر آور

فرست سیل خروشان خودت را

اگر باران نشد ژاله بر آور

***

جنون آسمانی

نه رستاخیز طور و نه شبانی

شده گم نغمه های آسمانی

بیا گشتی زنیم در دشت معنا

به یاد آن جنون آسمانی

***

البرکامو

به آلبرکامو گفتم ای خردمند

بگو بر قلب من یک نکته و پند

بگوشم گفت: آیین محبت

بود رمز رهایی از همه بند

***

خمار چشم شهلایت منم

به دام زلف زیبایت منم

کجا بیرون شوم از کشور تو

اسیر مرز و ویزایت منم

٬٬٬

به یاد اغوشت دارم زبانه

تویی آن میهن من ای یگانه

به مثل عمر من حسرت سرایی

شکسته تاج و تختت این زمانه

***

غروب

گهی صحرا و گاهی باغ بودم

قرین بلبلان و زاغ و بودم

به امبد طلوعی عمر من شد

همیشه در غروب و داغ بودم

***

به صحراها دویدم تک و تنها

جوانی بود و باران و چمن ها

یکی مرد خدا را دیده بودم

میان دشت و باغ و یاسمنها

***

خروش سینه حافظ کجا رفت

بسا شاعر فقیر و بی نوا رفت

سرایم از مقام شمس و بلخی

نگویم از دلم نور خدا رفت

***

مسیحای دلم با من سخن گو

خدا گونه علاج این وطن گو

بیاور در معابد روح حق را

رموز زندگی را با کفن گو

***

نوشتم نام تو با نور خورشید

به هر سو جاری شد دریای امید

برای حدف نامت شب همه سوخت

درخشید نام تو تا مرز جاوید

***

کجا شعری که شبهایم بسوزد

شموس نو به گیتی برفروزد

بگیرد راه مولانای بلخی

به آب خامه ام آتش بدوزد

***

امید است هاتف معنا بیاید

بیاید بال و پرهایش گشاید

ببینیم جهره آیینه گونش

سرود اسمانی می سراید

***

 کو آن عقل رها از چون و از چند؟

نشد مرغی فراز آن دماوند

بگو حرفت به جمع خاصی

نمودند جاده ی عام ترا بند

***

 سیل

ببین این سیل مواج فراگیر

درون دره اشیا سرازیر

 تمام هستی ات در ککام امواج

نگر یعنی دم دیگر شود دیر

***

تمام غنچه هایت ای وطن مرد

و باغ ارزویت یکسر افسرد

بیا با من بگو درد دلت را

نگوید با خودش آن سینه را برد 

***

بیا دستان خود اریم به یکبار

برای خود نماییم میوه و بار

برای خود شویم هم خالق و خلق

کجا کی دیگری بر ما کند کار؟

***

بخوان «ان تتقو الله» را دگر بار

تفحص کن میان سر و اسرار

بجو ایمان عالمتاب روشن

که حق اعطا کند از بهر ابرار

***

سرافیلم ولی مانند مورم

هزاران محشر و هم نفخ صورم

به تنهایی یکی لشکر مرا هست

چرا که ذره ی ار عرش نورم

***

عجب من روزگاری زنده بودم

شب و روزی تو را جوینده بودم

جوانی بود و من شبهای تنها

چو دامان سحر تابنده بودم

***

ببین امواج غم را در تراکم

سیاهی ها دمادم در تلاطم

هوس ها شد حجاب بینش ما

گرفته چشم دلها را تراخم

***

جنابا ما جدل سازان اوییم

از او غافل بدل سازان اوییم

تعصب را اگر از خود کنیم دور

ببینیم حضرتش را روبروییم

***

بکن آن خاک پای استرانم

ولی از جمع عشاقت مرانم

بیا زنجیر جهلم را بریزان

ببینم جلوه ی از بیکرانم

***

پریان می دوند هر سوی عالم

که بینند صورت زیبای آدم

ولی آن آدم آزاده خو را

نمودم من به چاه غصه و غم

***

نشانم ده ره عشق و کمالم

از آن غمزه بده ذوق وصالم

بدران پرده چشمم که بینم

سرا پا جلوه گاه دو الجلالم

***

نپرسد کس چه گشتم یا که بودم

و یا از چه سراید این سرودم

پرستم بعد از این تنهایی ها را

که عمری بین این مردم غنودم

***

خدایا روز و شب من شرمگینم

ز خود اشفته و دل آتشینم

ندیدم یوسفم را در همه عمر

چو یعقوب از پیش حسرت گزینم

***

همه نوباوه پیغمبرانیم

صدا و نغمه های بیکرانیم

نگیرد رنگ اهریمن دل ما

گهی وحی و گهی افرشتگانیم

***

 بدستم فانوس و هر سو دوانم

درون کوچه های پر فغانم

به دنبال « دیوژن» می دویدم

به ناگه شد برهنه استخوانم

***

بگو ای «سهروردی» مرد روشن

از آن فردوس کفر آمیز گلشن

از آن اشراق دوزخسوز دل ها

که دیدم جنت زاهد به گلخن

***

دو بیتی گر نمی بود پس چه بودم

که تاریک و سیه همرنگ دودم

خدایا وحی دل را کن حواله

مبادا یک شود بود و نبودم

***

بیا ای خضر معنی در دل ما

به انگشتت نشان ده محمل ما

بیا بنگر به دریاهای وحشت

شده گم کشتی ها و ساحل ما

***

 بگو از خاطرات روز و شب ها

از آن صحرای نور و تاب و تب ها

از آن سیمرغ و زال معرفت گو

که وصف او نیاید روی لب ها

 ***

کجا شد ان صفا و شوق پرواز

که کامت را کند دریایی از راز

قفس بشکن رها شو از همه غم

ببین آزدگی و عشق و اعجاز

***

مسلمان مست نام کفر و دین است

بگیرد صورت و گوید همین است

دیگر افسانه می داند سرودی

که برتر از بهشت و حور عین است

***

نبرد ره کس درون عشق پاکی

همه سر در لحاف مشت  خاکی

خدایا کی یکی مشعل بیارد

بمانند «  پرومته » سینه چاکی

***

سرودش می کنی سر مست و سر حال

به روز امتحانش می شوی لال

کجا این ادعا آید به کارت

که وحشت ها بریزاند پر و بال

***

نشانم ده تو اخلاق خدایی

پر و بال هماگون و خدایی

فراوان گفتی ای شیخ از بهشتت

کو معراج تو و بال رهایی؟

***

بگو ای خواهرم از زهره ی دل

از آن مریم از ان روح فضایل

به مثل هدهد ای بلقیس برگو

خبرها از سلیمان منازل

***

بیا دانشگهم در گل بنا کن

گل رخسار خود دانشسرا کن

به زلف خود مرا بر دار بنما

............

***

 بیا ای نازنین با ما سخن گو

از آغوش بهشت و از عدن گو

لبانت کوثر و ما کشتگانت

کلامی با شهید بی کفن گو

***

 

از غفلت خویش گذر کن یارا

وانگه به لب جام نظر کن یارا

خواهی شوی بر خلق خورشیدی

از دام و دد و  خویش حذر کن یارا

 ***

اشفته

دل از طعنه ی خلق به آزار آمد

آشفته ی  هر کوچه و بازار آمد

آن دم که خراباتی شدم بیدل هم

همصنفی این شوریده ی زار امد

***

شرر

چندی میان خلق سفرها کردم

بر هر کهنه و نوی رها کردم

آخر چو خلیل تیشه به هر بت کفتم

غافل از این که چه شررها کردم

 

تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی و آفات: سید محمد حسینی فطرت sayed mohammad hossaini fetrat

تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی: 

 

متاسفانه در جوامع اسلامی ما اين تعصب رو در برخي فرقه ها مي بينيم، اينها به نام اسلام، در لواي تعصب، در حقيقت يك سري جمودها، ارتجاع ها، خشك مقدسي ها، سختگيري هاي بي مورد و شكاكيت خودشان را ارضاء مي كنند خُب اين تعصب بي جا هست. تعصب و غيرت بي جا هيچ نفعي ندارد، مگر نتیجه معکوس گرفتن. اگر خارج از آن حدي كه دین (ع) دستور داده ، تعصب به خرج بدهيم ، باعث خدشه دار شدن عفاف خود و خانواده مي شويم . مثلا دختر را تا مثلا 15 سالگي مي تواني كنترل كني، بعدش مثل يك فنر فشرده مي شود، به محض اينكه در جامعه سايه برادر و پدر را بالاي سرش نديد ، عوض می شود.اينقدر مثلا نسبت به برداشتهای خود از دین و یا ناموست تعصب داشتي كه يادت رفته كه : بابا ! تعصب سرجایش، اما مثلا اين ناموس به ترحم و محبت هم نياز دارد. اگر تو به دخترت محبت نكني ،‌ مطمئن باش در بیرون دنبال محبت مي گردد . همين طور نسبت به پسر. حالا دختر را مثال مي زنم براي اين هست كه در جامعه ما فشار بر دختر بیشتر بوده و جنس زن حساستر است. پس اين تعصب خانوادگي غلط است. گاهی به غلط اسم تعصب خانوادگي و قومی و زبانی را ما «تعصب دینی» مي گذاريم. در حالی که تعصب دینی، ریشه در عقلانیت و شهود و محبت و آزادي خواهی و کمال طلبی و فهم درست از روحیات و نیازهای طبیعی بشر و . . . دارد که هر كدام در جاي خودش باید استفاده بشود. اسلام به متعصبین می گوید:«در امورات دینی مواظب باش از آن طرف بام نيوفتي!».

از مهمترین عواملی که زمینه تعصبات را در آدمی فراهم می آورد و او را به رفتارهای زشت و ناپسند و بی عدالتی سوق می دهد، تفکر انحصار طلبی است. افرادی بر این باورند که آنان تنها می توانند به درجاتی از علم و دانش و یا مقاماتی انسانی دست یابند. و این توان و ظرفیت از عهده دیگران خارج است.هرکسی که گمان می کند حق را یافته و تنها اوست که از این ظرفیت و توان برخوردار است و یا این حقیقت تنها در اندیشه و روش و منش اوست، گرفتار تعصب می شود و دیگر بر حقایق گوش نمی سپارد و حاضر به تغییر بینش و منش و کنش خویش نمی شود.
قرآن با اشاره به تفکر انحصار طلبی یهودیان و مسیحیان که حق را تنها ازآن خود می دانستند به آنان هشدار می دهد که همین تفکر نادرست موجب شده است که تعصب بی جا ورزند و حاضر به شنیدن و پذیرش آیات وحیانی قرآن و اسلام نگردند. (بقره آیه ۱۳۵ و آل عمران آیه ۷۲ و ۷۳)

بردباری سلاح مبارزه با تعصب
یکی از کاربردی ترین و کارآمدترین سلاح ها برای مبارزه با هرگونه تعصب های جاهلانه، بهره گیری از آرامش و بردباری است. قرآن به مومنان پیشنهاد می کند که برای مبارزه با تعصبات جاهلی می بایست از این سلاح به خوبی بهره گیرند. پیامبر (ص) و مومنان برای مبارزه با تعصبات جاهلی با بهره گیری از سلاح آرامش و بردباری توانستند اندیشه ها و تعصبات جاهلی را در جامعه قرآنی مدینه در دوره حکومت خویش ریشه کن کنند.(فتح آیه ۲۶) تعصب منحصر به منحرفان نيست و تنها در حمايت نا حق از ستمگران حادث نمي شود ، مؤمنين نيز ممكن است در حمايت بر حق از مظلومان مرتكب تندروي و شدت عمل شوند ( همه درگيري هاي مظلومان با ظالمان الزاماً بر سر حق نيست و چه بسا امري شخصي باشد)

.

 

متعصبین به ویژگی­های زیر متهم شده­اند:

1-­­ رابطه­گرایی: متعصبین  همگان را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنند.

2-­­ عقیده­پرستی: متعصب همه چیز را فدای عقیده­اش می کند. و بیش از این دغدغه حقیقت را داشته باشد، دغدغه عقیده اش را دارد.

3- نقد ناپذیری: متعثب در برابر هر انتقادی به دفاع بر می خیزد. متعصب یکبار می آموزد و یک عمر تکرار می کند.

4- مطلق­گرایی: نسبیت در قاموس متعصب وجود ندارد. هر اندیشه را یا صد در صد نا درست می داند و کاملا سیاه و یا صد در صد درست و سفید. آنان عیب می توانند برشمرند ولی هیچگاه خوبی یک چیز را نمی توانند موافقت کنند و در فرهنگ­شان این شعر حافظ معنی ندارد:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

5- جزمگرایی: شک در نزد متعصب عین کفر است و ناشی از شبهه. در نزد موضوعی به نام جدلی الطرفین وجود ندارد.

6- انحصارگرایی: متعصب می پندارد که حقیقت در انحصار اوست. و خود را میزان حق و حقیقت می پندارد و همه را در قبضه خویش می خواهد.

7- دشمن­تراشی: متعصب همواره مخالف خود را دشمن و نابود کننده خود می پندارد. و موافقت نکردن را دلیل مخالفت دانسته و معتقد هست هرکه با ما نیست علیه ما هست.

8- خشونت­گرایی: متعصبی که موارد فوق را در خود داشته باشد در مقابل حریف خویش دست به خشونت میزند و فقط با موافق مرافق است و لا غیر.

 

آیا اسلام دین خشونت هست؟ سید محمد حسینی فطرت sayed mohammad hossaini fetrat

آیا اسلام دین خشونت هست؟

 

در درازای تاریخ اسلام ما همواره دو چهره از اسلام را می بینیم که یکی رحمت و برکت و نوعدوستی را علم میکند و دیگری خشونت.. رویکرد فقیهانه به دین خروجی اش خشونت و دگم اندیشی می باشد و دیگری رویکرد معرفتی به دین که در فلسفه و عرفان متجلی می شود  در این رویکرد مهرورزی و ارجگذاری انسان تجلی کرده است..

لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ  قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(256، بقره).

“اجباري در قبول دين نيست. زيرا که خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است. آن کس که راه سرکشي نرود و ايمان به خداوند داشته باشد بي ترديد به عقيده محکم و وثيق چنگ انداخته است که زوالي در آن نيست. و خداوند شنوا و دانا است”. قران کريم کلام خداوند است که بر قلب مبارک پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شده است. اين کتاب الهي و شريف مهمترين منبع احکام و انديشه معنوي و اجتماعي مسلمانان است. و پيام قدسي آن براي همه زمانها و همه مکانها است.

از معجزات کلام الله مجيد آن است که  گزاره هاي بسيار عميق فلسفي، اجتماعي و عرفاني را در جملاتي کوتاه نازل کرده است. ازادي انديشه يکي از مهمترين مسائل حوزه فلسفه سياسي است که از سقراط تا آيزيا برلين از اوستا تا قرآن بدان پرداخته شده است. از اين آيه شريفه در کلام الله مجيد اصول آزادي انديشه به قرار ذيل استنتاج ميشود:

   اين آيه يکي از آياتي است که دلالت مي‏کند بر اينکه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اکراه و زور را در قبول کردن دين تجويز نکرده است. دين مقدس اسلام براي انتخاب دين  قاعده وقانون وضع نموده است که بنياد اين قانون در( آيه : 256  سوره بقره) با ظرافت خاص بيان يافته است :پروردگار در اين آيه مي فرمايد :اجبار واکراهي در  قبول دين  نيست، چراکه هدايت وکمال از گمراهي مشخص شده است.   

    ايمان يک عقد، وپيمان والتزام قلبي ودروني است که انسان با اختيار خود آن را مي پذيرد. بدينسان اسلام  ايمان اجباري را  قبول ندارد. آزادي يک مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است. آزادي قاعده اي عام است. آزادي از اصول اوليه “ذاتي” حقوق بشر است. آزادي يکي از مقومه هاي ذات[1]، هويت، تمايز و تشخص بشر بمثابه بشر است و حد فارق و فصل[2] او از انواع ديگر موجودات از فرشتگان تا جمادات است.

    علامه طباطبايي ذيل اين آيه در تفسير الميزان فرموده اند که: در جمله : لا اکراه في الدين ، دين اجباري نفي شده است ، چون دين عبارت است از يک سلسله معارف علمي که معارفي عملي به دنبال دارد ، و جامع همه آن معارف ، يک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات ، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است که اکراهو اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهري است ، که عبارت است از حرکاتي مادي و بدني ( مکانيکي ) ، و اما اعتقاد قلبي براي خود ، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد ، و يا مقدمات غير علمي ، تصديقي علمي را بزايد .

    خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است.

    خداوند راه خير و اعتدال را از راه خطا و گناه تبيين کرده است.

    کفر به طاغوت و ايمان به خداوند در تقابل انتاگونيستي با يکديگرند.

    ايمان محکم و وثيق به خداوند راه استوار نجات و رستگاري بشريت است.

    ايمان محکم و وثيق، انقطاع و زوال ندارد.

1- بعضي ويژگي هاي ذاتي تمام هويت مفهوم را شامل مي شود مانند انسان بودن که ذاتي انسان است و همه وجود او را شامل مي شوديعني نوع انساني را مشخص مي کند.

         2- برخي ويژگي هاي ذاتي، جزيي از ذات و مفهوم هستند و مشترک بين چند مفهوم هستند مانند حيوانيت براي انسان است که جزيي از وجود انسان است و مشترک بين انسان و ديگر حيوانات است. در حقيقت اين ويژگي ها جنس يک موجود را مشخص مي کنند.

         3- برخي ويژگي هاي ذاتي، اختصاص به يک مفهوم دارند مانند آزاد بودن براي انسان که ذاتي انسان است و در عين حال مخصوص انسان است و او را از بقيه موجودات جدا مي کند. يعني ملاک  جدا کننده انسان از بقيه موجودات است به اين نوع ويژگي هاي ذاتي فصل گويند.

اسلام دين بيش از يك ميليارد نفر از انسان ها در سراسر دنياست كه نژاد ها و فرهنگ ها و شرايط سياسي - اقتصادي گوناگوني دارند جزم گرا، مذهبي، سكولار، سوسياليست، محافظه كار، اصلاح طلب، بنيادگرا و ده ها صفت ديگر را مي توان به يك مسلمان نسبت داد. در داخل و ميان مسلمانان شاخه ها و تقسيم بندي هاي بسياري وجود دارد. بنابراين تنوع در هويت مسلمانان بسيار بيش از فهم ساده ي غربي ها از اسلام و ايمان است. (ص 2) در اسلام مانند يهوديت و مسيحيت ارزش ها و رفتار ها و مباحث صلح آميز بسياري وجود دارد. اما در حال حاضر در دنياي غرب فقط روي مفهوم جهاد و برخي جنبه هاي خشونت آميز اسلام تأكيد مي شود. (ص 6) از زمان وقوع حادثه ي يازده سپتامبر به طور روز افزوني تروريسم و خشونت را به اسلام و مسلمانان نسبت مي دهند و در واقع معتقدند همه ي گروه هاي اسلامي باور به اعمال خشونت آميز دارند، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. به علاوه اسلام به طور روز افزوني به عنوان آنتي تزي براي نظم نوين جهاني مطرح شده و تروريسم اسلامي را واكنش مسلمانان به مدرنيته ي غربي و جهاني شدن عنوان مي كنند. به هر حال اين كتاب تلاش مي كند بدون ورود به مباحث عيني و جزئيات خشونت ها و اقدامات گروه هاي اسلامي در افغانستان، عراق، چچن، الجزاير و ... به اموري نظري و تئوريك بپردازد.

تاسيس دولت در مدينه توسط پيامبر اسلام با توجه به فرهنگ و شرايط آن روز جهان عرب اقدامي خشونت آميز نبوده است. با توجه به پيماني كه پيامبر در ابتداي ورود به مدينه با قبايل مختلف و با اقليت هاي ديني اهل كتاب منعقد كرد مبناي حكومت اسلامي بر اجماع و صلح بود نه بر نزاع و جنگ.
- صرف نظر از اختلافات شيعيان و اهل سنت در شكل حكومت، به دنبال تشكيل خلافت به عنوان شكل دولت اسلامي بعد از پيامبر اسلام، استفاده از زور و خشونت، امري كنترل شده بود و خليفه، ملزم به رعايت شريعت و قانون الهي بود.
- اصل جهاد در اسلام، مطابق فرهنگ و آداب جنگ و صلح در جهان آن روز، بيشتر مربوط به دفاع از مرز ها به كار رفته و طبق اصول و قوانين خاصي به كار مي رفت. خشونت كور و قتل و غارت در اسلام وجود نداشته است. (ص 43)
- بن لادن را نبايد نماينده ي اسلام مدرن و اسلام گرايي دانست. چنين افرادي، يك اقليت كوچك و كم طرفدارند كه رسانه ها، آن ها را بسيار بزرگ كرده اند.

بعد از ماجراي يازده سپتامبر، اقدامات محدود كننده بسياري عليه مسلمانان در غرب انجام شده و قوانين متعددي براي محدود كردن مهاجران مسلمان وضع شده است. اين اعمال باعث شده كه بسياري از مردم غرب نيز از مسلمانان، احساس تهديد و ترس كرده و خواهان برخورد با آنان باشند. تبليغات بي رويه ي رسانه ها و ساختن فيلم هاي متعدد عليه مسلمان ها، اين گونه مشكلات را دو چندان كرده است. در اين ميان، مبارزات اصيل مسلمانان براي احقاق حقوق خودشان، كه بر ضد بي عدالتي ها، مبارزه با روند استعمار و استثمار غربي و ديكتاتور هاي موجود در كشور هايشان بوده، تحت الشعاع چنين تبليغاتي قرار گرفته است.

موج بمب گذاري هاي شهادت طلبانه ي مبارزان فلسطيني (60 مورد بين سال هاي 2000 تا 2002)
و نمونه هاي متعدد ديگري كه توسط القاعده در عراق، افغانستان و ساير مناطق انجام شده، باعث شده كه امروزه اين پديده، ارتباط بسياري با مسلمانان داشته باشد. به اين ترتيب، تشكيل علني گروه هاي شهادت طلبي در مناطقي چون فلسطين، عراق، ايران، چچن، جامو و كشمير و ... بسيار چشمگير است. علي رغم همه ي اين مسائل، نبايد فراموش كرد علماي مسلمان در خصوص اين نوع عمليات، خصوصاً در برخورد با شهروندان بي گناه، اجماع نداشته و در مواردي صراحتاً، آن را نهي كرده اند.

درباره نسبت اسلام و خشونت چند مطلب ضروری باید بیان شود. اسلام تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند. حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.   شروع و با  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  ازخدای همه انسانها است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: یهوه خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت خدای اعراب شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن تسلیم در برابر یک قدرت واحد است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از مسیحیت مسلمانانرا محمدی  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

عدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری. (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم ...«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: در تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم  چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک ها را تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم.  برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید ... خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده شدند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.«قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام که خود مرد آسمانی بود یک حکومت دینی ایجاد کرد و اما آن حکومت آسمانی  به دست سیاستمداران زمینی افتاد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

 

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

با بررسی آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که دستور قتل کفار و مشرکین، دستور ابتدائی نبوده بلکه این دستور در پی کشته شدن عده‌ای از مسلمانان بدست مشرکینی صادر شده که از هیچ نوع آزار و اذیتی در حق مسلمانان اباء نداشتند. بنا بر این آیه در صدد بیان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذیت مشرکین است.

ملاحظه:

متاسفانه عده‌ای سود جو با بیان قسمتی از این آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر ، اسلام را دین خشونت برای مردم معرفی می کنند که در حال حاضر مبلغان آنها در این امر تلاش وافری را مبذول داشته‌اند تا جائیکه رسما در رسانه های مختلف  با استفاده از قسمتی از آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر، اسلام را دین خشونت و خونریزی و کشور گشائی معرفی می کنند که در مورد همین افراد زیبا گفته است:

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

http://vipvpn.in/learning/socks/

http://www.vipvpn.in/learning/

http://www.vipvpn.in/

 

زنده به گور شدن زن افغان توسط شورای علما

زنده به گور شدن زن افغان توسط شورای علما

سهم رجال شوراي علما از مردانگي اندام مردانه، محاسن بلند و موهاي زاید صورت که موهبت مادر زادي ست می باشد و اين افتخار کمي نيست براي اينکه کوس خلافت خداوند بر روي زمين را براي حمايت از «کرزي» يا «ملا عمر» را به صدا درآورند. شورا علما با بيانيه هاي طالباني شان حدود پانزده ميليون زن را براي يک عمر زنده به گور مي کنند و با نهادينه کردن و باز توليد فرهنگ تبعیض آمیز و جاهلي شان نسلهاي آتي را نيز به جهل مضاعف سوق ميدهند.

اين شورا در بيانيه خويش که مورد تاييد «کرزي» نيز قرار گرفته است مي گويد: «در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع مي‌باشد و نيز قواميت از آن رجال است".»  و نيز به عنوان بخشي از "وجايب و مکلفيت‌هاي" زنان و دختران تاکيد کرده، اجتناب آنها از "اختلاط با مردان بيگانه در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي، مانند تحصيل، بازار، دفاتر و ساير شئون زندگي" و همچنين "اجتناب از سفر بدون محرم شرعي" را جزو دين خودشان معرفي مي کنند. اگر حکم خدا اين بود چرا اين «شوراي علما» در اين ده سال سکوت مرگبار بر دهان زده بود و ابلاغ و اجراي آن را تعطيل کرده بود؟ اين شورا زنان يک ملت را موجود دست دوم در مقابل مردان معرفي کرده و خوشبختانه اعضاي آن چون اندام مردانه و ريش دارند مي توانند، دين خدا را کشف کرده و بشر گمراه را به سوي بهشت تک جنسيتي سوق داده، و بار ديگر به دوست و دشمن ثابت کردند که نه عارفان به محتويات دين خدا بلکه تشنگان شهريه خويش اند. اين موجودات با ملا عمر که برگزيده يک زن پاکستاني« بوتو» بوده و يا با کرزي که هر روز دست چندتن از زنان خارجي  مي فشارد مشکلي نداشته و  نيز با وزير شدن يک دختر در پاکستان «حنا رباني» حرفي ندارند ولي براي ترقي، تلاش، علم و کمال زنان مسلمان زاده افغاني محدوديت صادر مي کنند و دين را به نفع طالباني شدن و رضايت خاطر استخبارات پاکستان دستکاري مي کنند. شوراي علما با صدور بيانيه اخير و فتواي قبلي شان عليه اعتصاب غذاي خانم «سيمين بارکزي» ثابت کردند که براي آنان فرقي نمي کند که اميرالمومنين منصوب امريکا يعني «کرزي» باشد يا منصوب پاکستان يعني « ملاعمر». آنان دو خط قرمز دارند، 1- مبادا دين آنان به خطر بيفتد يعني مردانگي آنان تحريک شود 2-  مبادا شهريه شان از دستگاه حاکمه قطع گردد.

از نظر آنان به بيابان رفتن هر روزه­ي دختران پيامبر خدا« دختران شعيب» براي شغل چوپاني و همسر پيامبر ام المومنين«حضرت عايشه» براي هدايت مسلمين و مادر پيامبر حضرت«مريم» براي تولد عيسي (ع) و حکومت يک زن قرآني حضرت «بلقيس» بر کشور «سبا»  و سکونت بدون شوهر زن پيامبر حضرت «هاجر» در مکه و پيدا کردن روزي براي بزرگ کردن «اسماعيل» توسط او موردي ندارد چون اين عالم نمايان نمي توانند قران را خوب بخوانند ولي کار و تحصيل ميليونها زن و دختر افغانستان، دين اين موجودات را با خطر مواجه ساخته و اندام مردانگي شان را تحريک مي کنند.

فراموش نکنيم در همين قراني که اينان از درونش احکام «طالباني» بيرون مي کشند يکي از  سه زاويه «زر» «زور» و «تزوير» يا « تيغ»،«طلا» و «تسبيح» مثلث شومي که به جنگ حقيقت رفت و با پيامبري چون «موسي» نبرد نمود «بلعام» سرشتان معرفي شده و افراد چون او را همين قران به سگ تشبيه مي کند« مثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يلحث او تترکه يلحث» و هنر او را پارس کردن مي داند: خداى تعالى درباره شخصى، كه مفسران او را بلعم باعورا ناميده اند، مى فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ(175) وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلى الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَث أَوْ تَترُكهُ يَلْهَث ذَّلِك مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ  يَتَفَكَّرُونَ»(176)  ترجمه: خبر آن كس را كه آيات خود را به او داديم و او خود را از آنها بيرون كشيد و در نتيجه شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان گشت، بر مردم تلاوت كن. اگر مى خواستيم بوسيله آن آيات، او را رفعت مى بخشيديم ولى او خود را به زمين چسبانيد و از «خواست دل و هواي نفس» و جهل پيروى نمود. مثل اين انسان مانند مثل سگ است كه چه آن را برانى و چه به حال خود رهايش ‍ كنى، از عطش زبان بيرون آورد. اين، مثل قومى است كه آيات ما را دروغ پنداشتند. اين قصه ها را نقل كن شايد آنها تفكر كنند.

همين قران آن دسته از«عالمان دين» را که از درايت آسماني و عقول خدا داني و درک و درد همنوعان و زنان و مردان بي بهره اند،  به «الاغ» تشبيه مي کند، الاغي که هنرش کشيدن قشر و ظاهر کتب آسماني هست نه فهم محتواي آن « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا ? بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ »(جمعه:5).

علم چندان كه بيشتر خوانى

چون عمل در تو نيست نادانى

نه محقق بود نه دانشمند

چارپايى بر او كتابى چند

آن تهى مغز را چه علم و خبر

كه بر او هيزم است يا دفتر 

خيلي وقت هست که طبل عربستاني شدن افغانستان به منظور انهدام فرهنگ، تمدن و هويت افغاني و فرو رفتن در کام سلفي گري به صدا در آمده بود چيزي که امروزه شاهدش هستيم و مي رود که در آينده به صورت کامل افغانستان را فرا گيرد. 

افغانستان کنوني کشوري هست که هويتش با ترياک، ترور، انتحار، گدايي، عقب ماندگي فرهنگي، خرابي، بيسوادي وجهل، نبود امکانات، زن ستيزي، سنگسار، گوش و بيني بريدن، فتوا و خشونت به جهان معرفي شده است، هويتي که محصول شعارهاي افراطي و جنگ و خونريزيهاي داخلي و ظاهرا ديني و طالباني بوده است. افراد اين کشور مردانه، مورد تحقير ساير کشورها بوده و بدتر از همه اين که «افغان بودن» جرمي هست که در کشورهاي همسايه مشهود مي باشد و کشورهاي مسلمان همسايه به آساني به اتباع و حتي مقامات افغان «ويزا»ي ديدن و درمان بيماريها و اقامت در کشورشان را نميدهند، مگر اينکه رابطه خاصي داشته باشد. در چنين کشور منفور با هويت مردانه، زن بودن جرميست مضاعف.

خشم خداوند وقتي بر ملتي چون افغانستان ببارد عقول  و فهمهاي آن ملت را اسير  افرادي چون شوراي علما مي کند، مجموعه ي که هر روز به شکلي در آمده و مملکت را به سويي سوق مي دهند. عالمان نمايان جاهل کشور ما، سي سال هست که با تفکرات اخواني، وهابي گري، طالباني و ديوبنديسم برايشان گرسنگي و نابودي هزاران انسان در فقر مطلق درد آور نيست ولي شغل سالم، تحصيل و مسافرت زنان، دين موهوم آنان را به خطر مي اندازد. بيانيه اخير نشان داد که عده از اعضاي اين شورا از جنس همان طالباني هستند که يک روز در «قطر» مستقيم با خارجي ها دست نوکري  مي دهند و يک روز با «عمامه» رييس شوراي صلح و «پرفيسور» دين را که از جنس خودشان هست انتحار مي کنند که انتحار کننده به ظاهر، طالب دين و فرستاده اميرالمومنين ملاعمر بود. افغانستان کشوري هست که بخشي از سرنوشتش به دست افرادي «ريشمند» مدعي دينداري و نه « انديشمندان عارف به دين»، افرادي چون شوراي علما در عيان و نهان رقم مي خورد. علماي که آگاهانه يا نا آگاهانه عامل استخبارات خارجيان از بيرون و هوا و هوس و جهل از درون هستند. عقل يک ملت اسير افسون اينچنين افرادي بودن که ياد آور سحره فراعنه هستند، کم عذابي نيست.

بي دليل مارکس نمي گفت«دين افيون هست» چرا که کليساي قرون وسطاي اروپا هم همين مشرب را داشتند و با حقوق، آزادي مردم دين را در تضاد قرار مي دادند و اينان نه براي وصل کردن خدا و خلق اند که براي فصل و جدايي اند. بي دليل نيست که ملت افغانستان از چاه عذاب خداوند در قرن بيست و يک نمي تواند خويش را بيرون نموده و راهي به سوي رهايي بگشايد، عقل و عاطفه ملت خدا باور افغانستان سالهاست که اسير افرادي به نام طالب، ملا، مولوي هاي اند که نه فرشتگان رحمت از سوي خدا، بلکه، ماموران و ملائکان جهنم جهل، جمود، تحجر، عقب ماندگي و انحطاط مي باشند. اگر خدا را آن گونه که عارفان توصيف کرده اند که « خدا، مرکز مهر ومحبتها، آگاهي ها و آزادي ها، شادي و طرواتهاست» عالم نمايان اينچنين در حقيقت سد کنندگان راه رسيدن به  بهشت آزادي، آزادگي و فهم يک ملت بوده و مصداق«  يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ» (انعام.116)هستند.

سالها و قرنهاست که يک ملت از عالم وعامي و حاکم و حکيم در شهر و روستا و در تلويزيونها و منابر، دهن بين همين موجودات شده اند. وقتي که يک ملت و حاکم آن ملت، براي بقا بر حکومت خويش اسير اينچنين موجوات بيگانه با منطق و خرد و از درون مسخ شده گردد و شوراي علمايش نماد شوراي جهلا گردد، اين ملت چطور مي تواند راه سعادت را بپيمايد؟

شوراي علما، خواسته ناخواسته، سطحي نگرانه و شتابزده، بيانيه ي را امضا کردند که محتواي آن توهين به حقيقت اسلام، تعاليم قران، خلاف مقصود خدا و تحقير کننده مقدسات بوده و آتشي هست که بر دين خدا افروخته شده و بدتر از قران سوزي در بگرام مي باشد. اين بيانيه تخدير کننده عقول مبتکر و با بصيرت و توهين به شعور يک ملت متکثر و تحريف دين و آيين اسلام و  فرهنگ دير پا و نصف جمعيت افغانستان و مادران آينده يک مملکت هست. منتشر کنندگان اين بيانه ها به دور از ژرف نگري و معرفت دقيق ديني، با قضاوت طالباني عوامانه مي خواهند يک ملت را با نبرد به خدا برده و در سطح جهان اثبات کنند که دين، تخدير کننده يک ملت هست و اسلام دين خشونت بوده و در اسلام زنان حقوق  ندارد و دين اسلام جز چند لفظ تعارفي معنويي که نمود بيروني ندارد براي زنان ارزشي ديگر قايل نيست.

تاييد چنين بيانيه هاي خلاف اسلام و قانون اساسي از سوي حکومت که خود را مجري قانون اساسي مي داند، يعني استبداد، يعني ملت افغانستان، بايد براي هميشه در جهنم فرهنگ و قانون تاريک طالباني بسوزند و دارندگان اندام تناسلي مردانه نزد خدا با ارزشتر هست و فقدان اندام تناسلي فوق در مورد زنان باعث مي شود آنان موجودات دست دوم و آفريده شده از «دنده» کج مردان و اسير و برده آنان باشد و زن موجودي باشد زنده ولي «يک عمر محبوس در گور بزرگتري به نام خانه» و «برده» ي باشد براي مرد. و واضح هست که اين بيانيه ها نه حکم خدا هست که حکم استخبارات بوده و براي وصلت جناب کرزي با ملا عمر وضع شده نه پيوند مردم با معارف دين.

منبع

: http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/03

/06/3193.html

مفتیان جاهل و متعصب دشمنان خدا و خلق اند!

مفتیهای جاهل و متعصب دشمنان خدا و خلق اند!

زانکه از قــرآن بسی گمره شدند
زین رسن قـــومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چــون تو را ســـودای سر بالا نبود

 

 

پاکستانیها و عربها شاید برای ما خوابهای دیگری دیده باشند تا با تحریک احساسات دینی در میانه  ماهی مقصود را بگیرند، اما راجع به آنچه که بازگو کننده درد فرهنگ جامعه ما مربوط می شود چند مطلب زیر را می توان برشمرد:

1- سهم مردم افغانستان از قران نه عقلانیت، اخوت، پیشرفت، فخر زمین و زمان شدن هست بلکه، فقط احساسات و کشتن و کشته شدن و تخریب و یرانی هست لا غیر. بین فرهنگ جاهلی موجود ما افغانها و قران سنخیتی و جود ندارد.

اکثر ملاها یا ملاعمر سرشتان کشور ما،  در طول سی سال آنقدر خون مسلمان را حلال کردند و مجاهد و طالب خون آشام تربیت کردند که کشور را به چند قرن عقب بردند. و از همه بدتر با نابودی فرهنگ و تمدن و پیشینه این کشور توسط ملا محمد عمر آخوند امیرالمومنین افغانستان که برادر تمامیت خواه و ناراضی کرزی فرصت طلب، صورت گرفت هر روز فرهنگ جاهلی طالبان باز تولید می شود. کشورهای مسلمان و غیر مسلمان خارجی وقتی قیافه یک افغان را می بینند در دل آنان را موجودات عقب مانده و شبه انسان می بینند که از کرزی تا هر وکیل چشمش به وطن فروشی و جیب مردم هست می باشند و آنان از همین رهگذر رشوه دهی و تریاک بارزترین صفت افغانها می دانند.

2- چرا حکمتیار و ملا عمر هنوز زنده هستند و مهمان قطر و پاریس و برلین و واشنگتن ریشهای پیشاوری شان را چرب و خضاب می کرده و بیانیه ئ طرح چند ماده ی برای برگشت دوباره به دوران راکت پرانی به شهر کابل و  تشکیل دوباره «امارت جاهلی» در افغانستان به نام دین خدا بر مردم ما مسلط سازند؟ سوالی هست که هنوز پاسخی داده نشده.

3- هر دو جنبش قرانی و قرانسوزی، با احساسات مردم سرکار دارند و می کوشند خردگرایی را تضعیف کرده و از عواطف انسانها استفاده ابزاری نمایند. هر دو جنبش از سلطه ملا عمر و طالبان سود کامل می برند. پیامبر فرمود: «رب تالی القران و القران یلعنه» بسا قاریان و حامیان قران که قران لعنت شان می کند و لعنت قران هم بد بختی و جهل و آه و حسرت و سوز و گداز برای یک ملت یا یک فرد هست روزی که ما به ظاهر افغانها داریم همین هست و با جهاد، شهادت و انتحار هر روز از عقلانیت دورتر می شویم. رسول اکرم فرمود:« کمرم را دو طایفه شکستند؛ دانای هتاک و جاهل رهرو». چند روزي دلهايمان از سوزاندن قران در بگرام  به درد آمد و از هتك حرمت قرآن كريم سخت بر آشفتيم . طبيعي است هر مسلمان معتقدي از چنين اقدام موهني به شدت منزجر است و تحمل چنين رفتار ناشايستي را ندارد . گرچند فرمانده ناتو و اوباما عذر خواهی کرد ولی باید برای معالجه مظلومیت دین  چاره اندیشی واقعی کرد نه واکنش احساسی صرف به خرج داد.

 در واکنش به عمل سوزاندن قران، رگ هاي غيرت خيلي ها از اين بي حرمتي متورم شد و ناله ها از بسياري از مسلمانان برخاست و فرياد وا اسلاما و وا قرآنا از گوشه و كنار به گوش رسيد و  در تظاهرات کابل و چند شهر افراد زیادی کشته شدند که ميتوان دلخوش بود كه عشق به قرآن در دلهاي مسلمان زادگان زنده است البته بايد حواسمان جمع باشد تا آنها كه نانشان در آشوب و فتنه است مسئله را به اختلافات ديني و مذهبي نكشانند .

در کنار بستر حریر رهبران مدعیان دینی قران و اسلامُ امروزه  هزاران زن و طفل از سرما و گرسنگی و سرما جان می دهند کسی دم بر نمیاورد ولی در این طور مواقع همه با تحریک احساسات دینی مردم را به کشتن وا می دارد تا روزی شان که به کشورهای خارجی بسته هست قطع نشود.

4- شعار قرآن سوزي يك افسر امریکایی فريادمان را به آسمان ميبرد ولي سالهاست كه در اطرافمان اسلام سوزي ميشود و حريق مفاهیم عقلانی و معرفتی دين رسول خدا را گرفته است و صدايي از كسي بلند نميشود و اگر هم ميشود با چوب و تازيانه خرافات و تك صدايي  پاسخ داده ميشود ؟ راستي قرآن سوزي آن  نادان مسيحي خطرناك تر است يا اسلام سوزي منادیان دین متعصب ؟ قرآن سوزی را خود ما به بیگانگان یاد دادیم زمانیکه طالبان مزدور وارد مناطق تازه وارد می شد قرآن و مساجد آنها را آتش میزدند اینها فکر میکردند خود شان از قرآن بالاتر است الان طرفداران همین گروه متحجر و مزدور مدافع قرآن شده است عجب دنیای است؟

امروز رفتارهاي طالباني بيشترين لطمه را به پيكره اسلام وارد نموده اند. كشتار زنان و كودكان و سربریدن افراد بيگناه در اثر حملات انتحاري توسط كساني كه خود را منتسب به گروه هاي اسلامي ميكنند در عراق و افغانستان و پاكستان و ديگر نقاط جهان چهره اي زشت از اسلام به نمايش گذاشته است. رد پاي گروه هاي تند رو اسلامي در اقدامات تروريستي مانند فاجعه 11 سپتامبر لطمات جدي به عزت و اعتبار مسلمانان وارد نموده است .

5- سوالهای که باید پرسید و پیرامون آن باید تامل کرد این است که، آیا اگر فقط کاغذ قرآن توسط یک بیگانگان با دین و یا افراد جاهل و یا مزدور سوزانده شده، اما اگر محتوای قرآن و ارزش­ها و دستورات آسمانی آن مورد تعرض و سوء استفاده قرار گیرد و قرآن ابزار و وسیله­ای برای زیر پاگذاشتن آن ارزش­ها و دستورات قرار گیرد و به نام قرآن، کرامت انسان­ها، آزادی، حقوق و آبروی آنها و نیز منازل اهل قرآن و مروجان حقایق قرآن که سال ها برای تحقق آرمان­های قرآنی رنج­ها و زندان­هایی را متحمل شده­اند، مورد تعرض و تجاوز و تخریب قرار گیرد نباید محکوم گردد؟ مگر گناه «قرآن ابزاری» کمتر از «قرآن سوزی» است؟ آیا وقتی طالبان در طی چندین سال اطفال بی گناه و زنان و مسافران را با عملیات انتحاری و غیره کشته اند کمتر از قران سوزی هست؟ آیا  انتحار در زیارتگاه ها و مساجد و تکیه خانه ها که قران و کتابهای دینی هست قران سوزی نیست؟ یا در عمامه منتسب به پیامبر یک منادی صلح کشته شود و اسلام را خشن و دشمن حقوق بشر و عامل عقب ماندگی معرفی کردن قران سوزی نیست؟ آیا تکفیر کردن مسلمانانی که مخالف طالبان هست قران سوزی نیست؟ ایا مثله کردن و گوش و بینی بریدن و اسید پاشیدن بر صورت دختران و زنان قران سوزی نیست؟ آیا حمله انتحاری کردن در مراکز عمومی و مسموم نمودن اطفال محصل قران سوزی نیست؟  وقتی قتل عام هزاران نفر توسط طالبان از اهالی این شهر و ساکنان بامیان ویکاولنگ را مطالعه می کنیم جز قران سوزی نام دیگری می توان بر آن نهاد؟ وقتی آثار باستانی بامیان که جزء مقدسات سایر ادیان هست منهدم می شود جنایت نیست؟

آیا مگر خوارج با تفسیر خشن  و خشک  خلیفه چهارم «علی»  را نکشتند؟ خوب است به گوشه ای از تاریخ اسلام توجه کنیم و ببینیم حضرت امیر(ع) با سیاست شیطانی قرآن ابزاری در جنگ صفین چه برخوردی نمودند. در زمان امیر المومنین علی ع هواداران معاویه هنگام شکست از سپاه   حضرت چاره شان را در قران بر نیزه کردند دیدند و مسلمانان احساسی از نبرد با معاویه دست برداشتند حضرت امیر  فرمود قران آنان خط و نوشته ی بیش نیست ولی آنان که اهل ظاهر بودند شمشیر بر خود حضرت امیر کشیدند و عده ی از آنان که حافظ قران بودند خوارج شدند و ابن ملجم هارا تشکیل دادند از آن زمان تا کنون اسلام ابزاری برای بر افروختن عواطف و احساسات و موج سواری عده ی شده است و با همین سلاح طالبان و القاعده و انسانهای نابهنجار روانی این تفسیر به دور از حکمت را از اسلام برای رسیدن به مقاصدشان ارائه دادند.

در قرآن سوزي، ظاهر قرآن مورد اهانت و تجاوز قرار مي گيرد ولي در «قرآن ابزاري» باطن و حقيقت و شخصيت قرآن مورد هتک و سوء استفاده قرار خواهد گرفت. در قرآن سوزي ضربه اي به آبروي قرآن وارد نمي¬شود، ولي در سياست «قرآن ابزاري» به آبرو و حيثيت معنوي و الهي قرآن ضربه شديدي وارد مي¬شود و نسل جوان و فرهيخته را روز به روز از قرآن و ارزش¬ها و حقايق آن دورتر مي سازد همین قران آسمانی ما مسلمانان به ما معتقدان با زبان رسا می فرماید« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسوبو الله عدوا بغیر علم»( ای مسلمانها حتی آنان که غیر خدا را می پرستند دشنام و توهین نکنید زیرا آنان از روی جها و انتقام به مقام حقایق دینی خدا را توهین می کنند،) آیا ما مسلمانان به همین آیه شریفه عمل کرده ایم؟ از آن بالاتر حتی ما مسلمانان در درون خویش به مقدسات هم  به بهانه بحث های مذهبی توهین نمی کنیم؟ تلویزیونهای دینی ما به مقدسات سایر مذاهب داخل اسلام (شیعه و سنی) مگر توهین نمی کند و به مخاطبین درس توهین خواسته و نا خواسته نمی آموزد؟

قران کریم خودش می فرماید:« نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ما قران را فرستادیم و خود ما نگهبانش هستیم. قران هیچگاه در معرض خطر نابودی قرار نمیگیرد ولی از محتوای قران بارها در تاریخ توسط افراد و جرایانات سوء استفاده شده است که باید نگران این موضوع باشیم و  آشکارترین مصداق این سوء استفاده و سوء فهم از دین و انحراف آشکار القاعده و طالبان هستند که متاسفانه با شعارهای به ظاهر احساسی بر موج عواطف ملتها سوار می شوند.

6- اگر احترام غیر مسلمانان به قرآن کریم به عنوان کتاب مقدس مسلمانها از وظایف انسانی و اخلاقی آنها است، وجایب و مکلفیت مسلمانها در برابر قرآن کریم کتاب مقدس خود شان چیست؟ بدون تردید هر مسلمانی در جهان اعم از عالم دینی و آدم عامی مسلمانان پاسخ این پرسش را میداند که عقلانیت و فهم و عمل به قرآن نخستین وجایب و فرایض آنها را در برابر این کتاب مقدس تشکیل میدهد.

از سه شنبه دوم حوت 1390 خورشیدی (21 فبروری 2012) نخستین روز تظاهرات مردم در بیرون فرودگاه بگرام تا روز شنبه ششم حوت در ولایات مختلف بنام دفاع از قرآن کریم ده ها نفر کشته و زخمی شدند. اما پرسش اصلی این است که چنین روش دفاع از قرآن کریم توسط پیروان آن تا چه حد بر آموزه ها و تعالیم این کتاب مقدس آسمانی انطباق دارد و تا چه حد بازتاب دهنده ی عمل این مظاهره چیان مسلمان بر مبنای احکام قرآن است؟

پاسخ به پرسش بالا در قرآن روشن است. قتل یک انسان و قتل یک مسلمان از روی عمد و بدون حکم محکمه نه تنها حرام و نامشروع است، بلکه گناه عامل و مرتکب چنین قتلی به حدی سنگین و بزرگ است که قرآن او را قاتل تمام بشریت میخواند. او بر مبنای حکم قرآن مورد لعنت و غضب خدواند قرار می گیرد و برای ابد در آتش سوزان جهنم می سوزد.

(من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیاالناس جمیعا. سوره مائده آیه 32) (و من یقتل مؤمناً متعمداً فجزاوه جهنم خالداً فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعد له عذاباً عظیما. سوره نساء آیه 93)

با توجه به این احکام قرآن در دوآیه ی بالا، آیا تظاهرات مردم در افغانستان بنام دفاع از قرآن که به قتل و جراحت ده ها تن انجامید عمل نامشروع و ناجایز در مخالفت و تعارض با قرآن نیست؟ اما چرا بنام دفاع از قرآن و پیروی از قرآن عملی انجام میشود که با قرآن تعارض دارد؟

7- پرسش دیگری نیز به پاسخ نیاز دارد:

تفاوت قرآن سوزی غیر مسلمانان کافر امریکایی در بگرام با قرآن سوزی طالبان مسلمان در مسجد مسلمانان چیست؟

 طالبان روز 28 اسد 1389 با حمله انتحاری در مسجد ناحیه دوم شهر فراه، جمعه هفدهم میزان 1389 با حمله انتحاری در مسجد جامع شهر تالقان، پنجشنبه 23سرطان 1390 با حمله انتحاری در مسجد قندهار، یکشنبه پانزدهم عقرب 1390 با حمله انتحاری در نماز عید قربان در حسن تال بغلان، جمعه هژدهم قوس1390 با حمله انتحاری در مسجد غازی آباد کنر، و... ده ها نفر را به قتل رساندند و ده ها جلد قرآنکریم را در آتش انتحار و انفجار خود در این مساجد سوختاندند.

اما چرا شماری از مردم در شهرها و ولایات علیه قرآنسوزی امریکایی ها بنام دفاع از قرآن به کوچه و خیابان می برآیند و حتا تعدادی از نمایندگان مردم در پارلمان به عنوان مدافع قرآن گلون پاره میکنند و از جهاد علیه امریکاییان سخن میگویند، اما در برابر قرآنسوزی طالبان سکوت میکنند؟ و چرا این طالبان قرآن بدست بنام پیروان قرآن و حافظان قرآن، حتی حرمت قرآن را در مساجد نگه نمیدارند و از سوزاندن قرآن و ریختن خون مسلمانان در مقدس ترین مکان عبادت خداوند دریغ نمیکنند؟ پاسخ این پرسش ها چیست و رفتار مسلمانانی که بنام دفاع از قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند در کجا ریشه دارد؟

بعضی از تحلیلگرانی که در این روزهای اخیر به ریشه یابی تظاهرات مردم در واکنش به قرآنسوزی امریکائیان پرداخته اند فقر و بیکاری را عامل این اعتراضات تلقی میکنند. به باور آنها ده سال حضور غربی ها و صرف ده ها ملیارد دالر برغم وعده های زیاد در ایجاد تحول و تغیر هیچ تحولی را در زندگی آنها نیاورد و مشکل فقر و بیکاری آنها را برطرف نساخت. آنها نارضایتی و عقده های متراکم شده ی خود را از دولت فاسد و نابکار و حضور حامیان غربی شان به بهانه ی دفاع از قرآن در برابر قرآنسوزی امریکائیان در کوچه و خیابان نشان دادند.

بعضی از نقش طالبان و مخالفان دولت در این تظاهرات سخن میگویند که گویا دست آنها در عقب این خشم و اعتراض مردم قرار دارد. شاید عوامل مذکور بخشی از پاسخ به پرسش های بالا باشد. اما پاسخ اصلی را باید در این گفته ی مولانای بلخی رومی جستجو کرد که:

ما ز قران مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

بیماری جهل و نآگاهی، فقر فرهنگی و سیاسی، ضعف در خردورزی و عقلانیت، ناتوانی های اقتصادی و اجتماعی و بیشتر از همه جهل و بی خبری از آموزه ها و احکام قرآن، انگیزه و عامل اصلی در رفتار افراد، اقوام و جوامع مسلمانی است که بنام قرآن بر ضد قرآن عمل میکنند. دقیقاً مصداق این قول مولانای بلخ:

مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چـــــــــون ترا سودای سر بالا نبود

 برگرفته شده از:

http://www.koofi.net/index.php?id=4019

http://www.kabulpen.com/articles/persian/political/2012/02/27/3185.html

*****************************

استفاده ابزاری از قران توسط همسایگان

جهت تحریک احساسات افغانها

بازداشت فردی حین سوزاندن قرآن در قندهار!!

 

       

ارسال به شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها و دیگر سایت ها ارسال به دیگران

 

یک فرد حین سوزاندن نسخه ‌های قرآن‌کریم و آتش زدن قبرها در شهر قندهار، بازداشت شد.

توریالی ویسا، والی قندهار روز شنبه در یک کنفرانس خبری به خبرنگاران گفت که این فرد زمانی در قبرستان عرب‌ هایی که در اثر بمباردمان هوایی نیروهای امریکایی چند سال قبل کشته شده اند، بازداشت شد که نسخه‌ های قرآن‌کریم را بالای این قبرها گذاشته و با پاشیدن تیل قصد به آتش کشیدن آنها را داشت.

والی قندهار افزود که این فرد، به دستور دشمنان کشور می خواست با این کار حساسیت مردم را برانگیخته و زمینۀ تظاهرات خشونت آمیز را فراهم کند.

آقای ویسا همچنان گفت که به نیروهای امنیتی وظیفه سپرده است تا این قضیه را بصورت جدی پیگیری کرده و سازمان‌‌دهنده‌ های اصلی آن را بازداشت و به پنجه قانون بسپارند.

در این قبرها عرب‌ های دفن می باشند که حین سقوط دولت طالبان در بمباران نیروهای هوایی امریکا کشته شده اند.


نظرات بینندگان:

>>>   این isi پاکستان تمام برنامه هایش تمام شده اتش زدن قران مجید ومساجد کار همیشگی ان است از ساده گی وعقب ماندگی هموطنان ولایات جنوب ما سواستفاده میکند ...هوشیار ! خبردار! که پاکستانی بیگانه است


>>>   حا ل با ید وشاید مردم قند هار بخصوص ودیگر مردم در شهر های بزرک افغانستان دست به تظاهرات بزنند وعاملین این حرکت را مورد نکوهش قراربدهند که مسلما طا لبان اند
از جانب دیگر فرد دستگیر شده خودرا یکی از عاملین ای اس ای دانشته وابراز داشته که از جانب یک تن از افسران ای اس ای دستور گرفته تا این کار را انجام بدهد . اقای کرزی برای وطندارانش چگونه سکوت اختیار می نما ید . با ید مردم ر ا به تظاهرات بدون خشونت دعوت نما ید وخودش در پیشا پیش تظا هر کننده گان از قران دفاع نما ید . اگر واقعا مسلمان است در غیر ان در این گونه دسیسه ها شخصا دخیل است . زیرا هر با ریکه کرزی به پاکستان وطن دومش سفر نموده است چند ی بعد در کشور عزیزمان یک حادثه نا بخشودنی راه افتیده است .
ک.م از کابل

منبع:
http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=33397

قران سوزان واقعی ملاها و آخوندهای جاهل و متعصب هستند و بس!

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند   sayed mohammad hossaini fetrat

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند

 آخوندها کتب و احادیث تخدیر کننده در سرزمین ابن سینا و سید جمال.

 

 (ضرورت خرافه زدایی از دین):

 

دو چیز انتها ندارد و لا یتناهی است، یکی‌ کهکشان و دیگرش حماقت مردمان. در قسمت کهکشان صد در صد مطمئن نیستم. (آلبرت اینشتین)

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

ابوالسعید ابوالخیر

امروزه حکومت مردم گریز کرزی قبله اش طالبان شده است و بیش از هر زمانی دیگر در پی امتیاز دادن به طالبان و حکمتیار می باشد تا تیم حکومتی منافعش تامین شود و طالبان هم قبله اش استخبارات «اسلام آباد» است. از زمانی که محور فرهنگ اسلامی در افغانستان به سوی اسلام آباد تغییر یافت و مجاهدین افغان از این مکان سازماندهی شدند که با قوای روس و دولت کابل بجنگد و کشورهای خارجی و القاعده و اعراب به حمایت این سپاهیان خداوند شتافتند، نزاعهای قومی، حزبی و گروهی در افغانستان شتاب گرفت و کلاه پکول، عمامه، ریش، زن ستیزی و مبارزه با مظاهر تمدن و افراطی گری و بعدا احکام طالبانی همه یکی پس از دیگری بلای دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ افغانستان شد و مکتب دیوبندیسم دیوی شد تمدن سوز و افغان کش، دیوی که نه به وحدت ملی افغانستان رحم کرد نه به زن و کودک افغانی و نه به نمازگزاران تکه تکه شده در عملیاتهای انتحاری نه به مجسمه های بی گناه بودا و نه هزاران شهروند مزار شریف و... این روزها زمزمه بازگشت طالبان و حکمتیار و سازش طالبان با دولت طالب محور کرزی و صحبت از گفتگو با آنان در قطر و عربستان و ...هست، آنچه که در توان ما هست صحبت از فرهنگ طالب پرور کشورمان می باشد که عامل درونی و بستر شکوفایی نیروهای خرد ستیز چون طالبان را فراهم می کند. کشور ما که روزگار مهد خردباوری، اعتدال و مهد پرورش مردان خرافه ستیزی چون مولانا، ابن سینا و سید جمال و ... بود اکنون بستر گفتمانهای افراطی کور قومی و حزبی شده است و کسانی در کشور ما ترکتازی می کنند که هر یک از اسلام، جهاد، شهادت،و شهید، استشهادی و... این شعارهای آمده از مصر، عربستان ، ایران و دیوبندی پاکستان، ساده اندیشان متدین ما را مجاهد کوه و صحرا و ویرانگران خانه و میهن ساختند. امروزه در بهترین صورت معتقد بی غل و غش ما را استخبارات بلاد متناقض اسلامی و غیر اسلامی مورد استفاده ابزاری و شعاری قرار داده و در گوش هریک چند شعار از سید قطب گرفته تا شریعتی فرو کرده... و هریک رابا اسلام  و دین  و خدایان متفاوت آشنا ساخته و از هوای نفس و تعصب گرفته تا  قبله خارجی شان هریک را به راهی روانه کردند.چند شب پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی«آریانا افغانستان»، کلیپی  به نشر رسید که در  آن سخنران و ملای یکی از مساجد شهر مزار شریف، در وصف پیامبر اسلام و معجزاتش برای جمعیت کثیری از کتاب«دار قطنی» مطلبی نقل کرد که خلاصه اش اینست: « ام ایمن رفت بول حضرت رسول را خورد و حضرت  هم گفت : از این به بعد تا آخر عمر شکمت دچار گرسنگی نخواهد شد که چنین هم شد.» مستمعین آن مسجد هم در صفوف فشرده مبهوت و معتقد به سخان او بوده و تایید می کردند. اما در فیسبوک عده زیادی به سخان آن آخوند واکنش نشان دادند که این آخوند باید محاکمه شود. در حالی که بیچاره این ملت و این آخوند هیچکدام «خود» واقعی شان که عقل، منطق فردی و خود شناسی خود شان باشد رشد نکرده و از خود تهی شدگان عرصه خرد می باشند و هیچکدام جرم فردی مرتکب نشده اند. این اخوند مطلبش را مستند به کتب احادیث می کند. انسان متدینی که دین برایش دیکته شده و از دین جز شنیده ها چیزی ندارد انتظاری بیش از این نمی رود... اگر در فهم و شناخت و تبلیغ دین، آسیب شناسی صورت نگیرد، استحمار دینی که ریشه بعضا در منابع و کتب خرد ستیزی که به نام دین به نشر می رسد دارد، زمینه انحطاط  بیشتر ملت ما را فراهم کرده و می کند. اگر دین مردم، دین مبتنی بر خرد می بود که عروسکان غرب در سرزمین «  ابن سینا ها و بلخی ها و سید جمالها و...» تحت نام جهاد سالها ملت ما را دچار بدبختی و نفاقهای قومی نمیکردند ... اگر خود شناسی محور سایر معارف قلمداد می شد و فرهنگ ما به انحطاط کشیده نشده، ملا عمر این دست پرورده سرویسهای استخباراتی بر گرده این ملت در قرن بیست و یک نمی توانست سوار شود و انتحاری بپرورد و امارت جهل و جماقت تشکیل دهد... امروزه در کشور ما غالبا از دین آن قسمت که شنیده ها،افسانه ها و شبه خرافات می باشد سلطه دارد و  متاسفانه فرهنگ انسانی و عقلانی و خردگرایی حضور ندارد. حدیث نقل شده توسط این آخوند و امثال این حدیث به تعداد ده ها هزار حدیث دروغین دیگر به دین و اسلام نسبت داده شده که باعث خرافی شدن چهره اسلام و تمدن مسلمین شده است و هنوز هم در رسانه ها تحت نام معارف دینی به نشر می رسد که شبه معارف در طول تاریخ و عقب ماندن مسلمانان ار قافله تمدن و سقوط آنان در سیاهچالهای جهل و قهقرا شده اند.

نیچه  حکیم آلمانی جمله زیبا دارد:« انسانها تنها چیزهای را می شنوند که دوست دارند.» مردم ما و ملاها و مولوی ها و آخوند و روشنفکر ما  هم تنها چیزهای را می شوند که با ذایقه و فهم شان سازگار هستند و در خور شان آن باورها و ارزشهاست. در باره مولوی و سخنان خرافه آلود امثال او باید گفت:« مشت نمونه خروار هست. متاسفانه سخنان این آخوند و امثالش از ملا عمر گرفته تا مولوی حقانی و تا ملا قلم الدین و... همه در یک سطحی درست هست چون توجیهش و مستندات برایش می توان یافت..این احکام  از کتاب های چون « دار قطنی» نقل شده است، ولی مشکل این هست که این کتابهای آحادیث در طول این هزار و چند چهار صد سال آلوده به خرافات و دروغ شده است و نصف مطالب این کتابها شنیده های جمع آوری شده تحت نام حدیث از این و آن هست که نسل به نسل کم و زیاد شده است و نویسندگان کتابها بدون دقت و با صرف سازگاری با سلیقه، ذایقه، ظرفیت و فهم خودشان این مطالب را به نشر سپرده اند. شوربختانه  نصف از کتابهای دینی ما حاوی مطالب خلاف عقل و خرافی می باشد که باید در مطالعه و بیان آنان عنصر عقل را به کار گرفت، یکی از مهمترین علت عقب ماندگی و افراطی گری ما مسلمین ،همین کتابهای به ظاهر دینی و در حقیقت خرافی اند.»

از وقتی که افغان ها از تمدن بشری بریده شدند و قبله شان « جمهوریه اسلامیه پاکستان » شد دیگر نه تنها با تمدن بشری خدا حافظی کرد بلکه با تمدن تاریخی خود هم به نبرد برخواست. فهم افغانی از اسلام امروزه از همه معارف و تمدن اسلامی که شامل ده ها علم و حکمت می شود، فقط به احکام شرعی خلاصه می شود، اسلام یعنی شرع. شرع هم در ساحت اجتماع خلاصه می شود به حدود و قصاص و دیات... انسان افغانی امروز غافل از این هست که خداوند به انسانها عقل داده و هرچیزی که مخالف باشد نباید به نام حدیث  و مقدسات باور کرد و همین چیزها هست که اسلام و ادیان قبل از اسلام  را زشت جلوه داده است، این درد آدمی را وا می دارد که بگوید،باید یک رنسانس دینی برای فهم درست از دین در بلاد اسلامی شکل گیرد و باید خرافات را از کتابها و از فهم دین زدود. متاسفانه این ملا و امثال این ملاها جولانگران فرهنگ و قانون کشور ما هستند که هیچ قانون و محکمه ی نمی تواند مجازاتشان  کند  باید فرهنگی را پی ریزی کرد که مردم ما نبایند خوش باور باشند و دنبال هر آخوند و ملا، گوسفند وار راه بیفتند. عالمان عامی مشرب و بیخرد همواره در هر جامعه ی به خصوص در سرزمینهای ما فراوان بوده اند، ملاهای که همه عارفان ، فیلسوفان و خرد گرایان را  در طول تاریخ به  فریاد و فغان رسانیده و اکثر آنان را تکفیر و تفسیق نموده اند. وقتی به این مسئله توجه می کنیم می فهمیم علاج این زخم چرکین چقدر دشوار است و چرا علامه اقبال لاهوری می گوید:

وای آن دینی که خواب آرد ترا

باز در خواب گران دارد ترا یا:

ز من بر صوفی و ملا سلامی

 که پیغام خدا گفتند مارا

 ولی تاویل شان در حیرت انداخت

 خدا وجبرئیل ومصطفی را

ابو سعید ابوالخیر می گفت:

ای خلق خجل ز جهل و نادانی‌ ما

حیران شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

"کافر" زده خنده به مسلمانی ما

یا حضرت بیدل می گوید:

این قدر ریش چه معنی دارد؟

غیر تشویش چه معنی دارد؟

یک نخود کله و ده من دستار؟

این کم و بیش چه معنی دارد؟

(ابواالمعانی بیدل)

 

در صد احاديث جعلي و دروغين آمده در کتب حديثي را بعضي تا شصت در صد نيز احتمال داده اند که بيش از نصف احاديث موجود نزد مسلمين را تشکيل مي دهند و اين  احاديث خلاف عقل و قران و تفرقه افکن بوده و چنين احاديث دروغين به طور قطع هم در صحاح سته اهل سنت و هم در اصول اربعه تشيع وجود دارد.

 

"محمود ابوریّه" در کتاب «اضواء علی السنّة المحمدیه» می گوید: من تعجب می کنم که هر چه از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دور می شویم، به جای اینکه روایات پیامبر کم شوند، فراموش بشوند، مرتب تعدادشان زیاد می شود، به طوری که مثلاً کتاب معقر بن مالک قریب 1000 روایت و با مکرّراتش شاید 1500 روایت داشته باشد، اما احمد بن حنبل وقتی مسندش را جمع می کند 40000 روایت می آورد و تازه می گوید: این تعداد روایت را از 700000 انتخاب کرده ام. همین سخن احمد بن حنبل نشان می دهد که چقدر سیر صعودی جعل حدیث و بازار دین فروشی رواج پیدا کرده بوده است و چه میزان استحمار دینی در میان سادگی مسلمانان صورت گرفته است، چیزی که امروزه در قرن بیست ویک هنوز هم در میان مسلمانان این کشور بیداد می کند و حتی رسانه ها را نیز تحت سلطه ی خویش گرفته است.

 

صاحب نظران معتقدند: آفت جعل از دوره خود پیامبر شروع شد. بهترین شاهد مدعای یک روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله  از پیامبر صلی الله علیه و آله مکرّر نقل شده است: «الا کَثُرت علیَّ الکذابةُ و ستُکثَرُ. مَن کَذبَ علیَّ متعمّدا فلیتّبوأ مقعدَهُ مِن النارِ.»  یعنی دروغگویان به پای من مطالب دروغ را نسبت می دهند و کسانی که به  من دروغی ببندند و به من مطلبی دورغی نسبت بدهند جایگاهشان آتش هست. در این روایت، بر وجود دروغ پردازی در دوران آن حضرت تأکید شده است.  در دوره پیامبر، چنان کار جعل بالا گرفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطابه ای ایراد کردند و در آن فرمودند: «مَن کذَبَ علیَّ متعمّدا فلیتبّوأ مقعدَهُ مِن النارِ.» این فرمایش حضرت پیامبر، که گزارشی از ماوقع است، رهیافت جعل را مشخص می کند که جعل حدیث از دوران پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته است.  نمونه های زیادی از موارد نقل شده است که آخوند درباري در صدر اسلام بالاي منبر رفت و برای به فروش رساندن پیاز کسی که به او سفارش کرده بود گفت: «هر کس يک پياز بخرد يک باغ در بهشت به او مي‌دهند و هر کس دو پياز بخرد دو باغ. » متون دینی مسلمین را از خوش باوری در امر دین و دهن بین بودن به ملاهای عامی مشرب و بی توجهی به خرد خدادادی را به شدت نکوهش کرده است. گفته اند هر حديثي که ضد قرآن بود «فاضربوه علي الجدار» حديث را بزن به ديوار. قران از آفت متدینان به ادیان قبلی پرده برمی دارد که آنان در امر دین دهن بین ملاهای دروغ پرداز بودند و آنان نیز برای بدست آوردن متاع دنیا دین فروشی می کردند، قرآن مي‌فرمايد اينها «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» بقره/79 با دست خودشان مي‌نوشتند و مي‌گفتند اينها حکم خداست. قرآن مي‌فرمايد «فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» واي به حالشان عالم و دانشمند اگر منحرف بشوند، خداوند زشت ترين حرفها را نثارشان کرده. اين آيه چندبار در قرآن آمده يعني براي اينکه ثمن قليلي را بخرند يعني براي پول، پول بگير تغيير بده و اين حدیث شامل تبلیغ خرافی از دین و یا نقل و نشر بدون تحقیق از دین و چاپ و تکثیر و تفسیر مطالب حزبی و قومی و ملی را به نام دین و توجیه آنان به وسیله دین را شامل می شود. همچنان که  خوشباوری در امر دین و پشت پا زدن به احکام خرد همه را شامل می شود.  این آیه قاضي و دادگستري که پول بگيرد و قانون را عوض کند و یا حکم دینی خلاف صداقت و عدالت و... صادر کند همه را در بر میگیرد. تمام رشوه‌ها مشمول اين آيه مي‌شود. هر سازماني، وزارتخانه‌اي، روحاني غير روحاني، مسلمان غير مسلمان، مسيحي، يهودي و هر کس انگيزه هايش پولي باشد و به خاطر پول تبیلغ و ترویج و عمل دینی را انجام دهد یا جابجا کند مشمول اين آيه مي‌شود.

متاسفانه در سرزمینهای ما بسیاری ار مواقع قتل و جهاد کورکورانه و پرورش انتحاریون و توجیهات جنگهای خونین قومی و حزبی و .... به نام دین صورت گرفته است و هنوز هم میگیرد... به طور نمونه وقتی یکی از زبان یکی از شخصیتهای طالبان نقل می شود که می گوید:« ما برای اسلام نمی جنگیم بلکه برای اسلام آباد می جنگیم و از آنجا دستور می گیریم.» نمونه تلخ این حقیقت می باشد. وقتی دین مورد استفاده ابزاری سازمانهای استخباراتی قرار می گیرد و آلت دست کشورها می شود برای قشون و لشکری و باجگیری ها و اهداف ملی و قومی فاجعه بار می شود. دین توسط سازمانهای استخباراتی خلاصه می شود در سنگسار، بینی بریدن، لباس کوچی پوشیدن، برقع بر سر زنان به اجبار دادن، مانع تحصیل شدن، تعطیلی خیاطی های زنانه دوزی، ریش و  عمامه اجباری به سرگذاشتن و انتحار و استشهادی پرورش دادن.

شاید خوانندگان عزیز بپرسند داستان این ملا و حدیث جعل احادیث چه نسبتی به عنوان بحث که سیاسی هست دارد؟ باید گفت متاسفانه تا وقتی که فرهنگ افراط، جهل، تقلید، امر و نهی ، سیاست زدگی کورکورانه  در کشور ما، جایش را به فرهنگ معرفت محور، خردگرا، انسانی  و تحلیل و تجزیه ندهد سرنوشت  ما بهتر نشده و همین آش و همین کاسه خواهد بود. تا وقتی تغییر در نفوس انسانها و تحوه نگرششان ایجاد نشود و اسلام در شعار و شعایر خاص خلاصه شود و دلها همه آغشته به کفر  و حاکم قلبها فرعون جهل و تعصب باشد، طالبان هم  از کشور ما رخت نخواهد بست. برای نابودی با طالبان باید فرهنگ و بنیانها و شاخصه های طالبانی شدن در شناسایی نموده و نابود ساخت که یکی از این شاخصها استفاده سیاسی، خرافی، تقلیدی و تعصب آمیز از دین می باشد. تغییر و تحول هم در صورتی در وجود انسان به وجود می آید که «نفس» شان را تغییر بدهند یعنی نفس ظلمانی شان را تبدیل به نفس نورانی نمایند آنگاه این نور  است که به اقتضا و حکم نورانیت، خود، راه و چاه و خوب و بد را به او می نمایاند.

زمانی که امریکا وارد افغانستان شد یک بنده خدا با تاسف به بقیه می گفت:« شیطان بزرگ؛ وارد کشور شده» و دیگری که خاطرات وطن فروشی مجاهدین و جنگهای خانمانسوز وطن و حکومت ملوک الطوائفی احزاب جهادی و نابودی پایتخت و کشتار مردم و جنگهای خونین قومی و تنظیمی و بی رحمی های طالبان و دخالت همسایگان را در ذهنش تداعی می کرد، در جوابش گفت:« بگذار شیطان بزرگ باشد تا شیطانهای کوچک را سر جایش بنشاند.»

امریکا این شیطان بزرگ یک دهه همه سرمایه خویش را برای برقراری یک نوع ارامش و حکومت کرد اما وقتی این حکومت و افراد حاکمش نالایق و ناکار آمد از آب در آمد و آمریکا فهمید که دستگاه موجود تشکیل شده از چند نفر دزد هست به اصطلاح چند شیطان تازه وارد و کوچک هست که میخواهد سر شیطان بزرگ کلاه بگذارد و اینان هیچ فکر و تعهدی ندارند و به صورت مافیایی عمل می کنند، لذا تصمیم گرفت روش و منش دیگر در پیش گیرد و خود دست به کار شوند.

امروزه آمریکا همه «عاشقان طالبان» یعنی کرزی و پاکستان و ... رو دور زده و مستقیما با طالبان وارد مذاکره شده و به کشورهای مجاور افغانستان که همه از حضور آمریکا ناخوشنودند فهماند که اگر حضور قدرتمند مرا در همه ساحات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بر نمی تابید، با چهره دیگر تجلی خواهم کرد و آن موافقت با حکومت طالبان در افغانستان است که بنیاد گرایی و لجام گسیختگی از نوع دیگر به کشورهای شما سرازیر خواهد کرد.

کشورهای پاکستان و عربستان و امارات متحده عربی از قبل یاران وفادار طالبان بودند  حال آمریکا میخواهد هم به پاکستان و هم به ایران و هم به باند مافیایی کرزی که طالبان را همواره «برادران ناراضی» صدا می نمود می خواهد بفهماند:«وقتی همه شما طرفدار طالبان هستید، چرا من نباشم ؟ و اگر شما مشکلی با طالبان ندارید، من نیز ندارم»

وقتی که این کشور و نخبهگان این مردم به اصطلاح ایرانی ها «فلک زده» اش به صورت درست و حسابی تن به دموکراسی نمی دهد و لوازم دموکراسی در افغانستان و فرهنگ افغانستان مفهوم ندارد و در این فرهنگ قبیله­ی، انتخابات، دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زنان، سواد عمومی و لوازم مدرنیته و تنوع رسانه ی را کالای غربی و مخالف اسلام می دانند  و وقتی همه انتخابات های افغانستان قرین تقلب و دعوا می گردد و هر سه قوه مملکت، در پی دزدی اموال عمومی و تنازع با هم باشند و هرکسی به فکر گلیم خویش و در هر سری، سودای سفارتخانه­ی باشد و هیچکس به فکر ملت و کشور و وحدت نباشد، وقتی که هر نهادی تبدیل می شود به محل رشوت، دزدی و هیچ حزب و جمعیتی صداقت ندارد و مردم هم از این شیوه حکومت داری خسته و نا امید شده اند و هیچ راهی برای درست کردن این کشور نیست و هر کسی که این لجام گسیختگی، آنارشیسم و قدرت نمایی اشباح در تاریکی را می بیند و همگان از سایه خویش می ترسد که مبادا انتحار کند و هر کوچه کشور، شبها بوی معامله سفارتخانه های جهان می دهد و همه وطن خویش را به حراج گذاشته اند و بر طبل شکم خویش می کوبند و منادی قومیت و بربریت خویش شده اند:

این گروهی که نو رسیدستند      

عشوه ی جاه و زر خریدستند

سرِ باغ   و   دلِ زمین   دارند        

کی سرِ شرع و عقلِ دین دارند؟

همه در عقل سامری دارند           

از برون موسی، از درون مارند

از ره شرع و شرط برگشته            

تشنه ی خونِ یکدگر گشته

 در چنین فضایی چرا باید یک دیو لجام گسیخته، قدرتمند و دیکتاتوری به نام طالب نباشد؟

اعضای کابینه در دوره بعد احتمالا باید همان «آزادگان جهان» برگشته از گانتانامو یا «برادران نا راضی» کرزی خواهد بود و در سایه این حکومت دیگر بساط و گلیم رشوت، و فساد اداری جمع خواهد شد و در این صورت هست که همه شیطانهای کوچک و کوچکتر سر جایش خواهد نشست و همه به زور شیطانی به نام «طالب» آدم خواهند شد و همه خواهند فهمید که شیطانی به نام طالبان، با کسی و کشوری دوستی نخواهد داشت و همچون دیوان مست با مشت آهنین ظاهر همه را درهم شکسته و به همه نشان خواهد داد که فرهنگ قبیله­ی به نام «امارت اسلامی» چیزی جز سلفی گری خشن برخواسته از «آی اس آی» و « سیا» و عمامه و ریش و محرومیت زنانو اقلیتهای قومی و مذهبی و... از حقوق نخواهد بود و در این حکومت دیگر «برادرناراضی» بی مفهوم خواهد شد زیرا دور و نزدیک و خودی و بیگانه به زور «راضی» خواهد شد. در زیر مشت آهنین طالب همه باید در خویش از ترس دم فرو برده و تبدیل شوند به مردگان مترک« عمامه به سر و ریش به صورت» و شبها و روزها باید از خویش بپرسد:« گناه ساکنان بی وطن و بی پناه کشور افغانستان چیست که دو راه بیشتر ندارد، و باید یکی از دوراه را انتخاب کرد یا تن دادن به اومانیسم سراپا غربی و یا بربریت طالبانیسم.» و این ملت با پیشینه تمدنی قوی دیگر باید فراموش کنند شعر وشعور اجدادی خویش را که برلبان مولانای بلخ بیرون جاری شده بود:« از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست».

انسان تقلیدی، خرافی و کودن، و جامعه و فرهنگ قبیله ی و متعصب ، مفاهیم معرفتی چون دین،  قران، شهادت،جهاد و همه خوبی های خدایی را به لجن خواهد کشید و با صرف ادعای اسلامی نه تنها گرهی از جان و جهان شان را باز نمیتوانند، بلکه مشکلات شان را ده چندان خواهد کرد و متون هدایتگر دینی برای آنان «مضل» و زنجیر و زندان خواهد شد.

قران می گوید:« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» آنانی که به هر ایده، نظر و مکتبی توجه می کنند و خوب و بد می کنند و بر اساس حکم عقل و فطرت خوبترین را بر می گزینند.

برگرفته شده از:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/social/2012/02/10/3175.html

نظر یادتان نرود

طالبان نه در بند اسلام بلکه نوکران اسلام آباد هستند

ژاپن؛ آزمونگاه یک ملت سخت کوش

ژاپن؛ آزمونگاه یک ملت سخت کوش


ملت ژاپن، الحق ملتی هست با قدمت چند هزار ساله و بزرگ، این ملت سامورایی پرور و متحد، به صفاتی چون نوع دوستی، ایثار گری، پرکاری، سخت کوشی معروف است. این ملت واقعا ابروی آسیاییها را خریده است و اگر این ملت نبود جهان باور کرده بود که جوامع اسیایی استعداد ترقی را ندارند. این ملت در جنگ جهانی دوم تا وقتی جنگید حسابی جنگید وقتی هم سیاست جنگ را کنار گذاشت به سمت سازندگی رفت نیز چنان از میان بمبارانهای اتمی خود را کشید بالا که رقیبان دیروزش دست نیاز و تملق به سوی او دراز کردند و به قول خودشان تا وقتی با گاو وحشیی به نام آمریکا جنگیدند جانانه جنگیدند وقتی هم صلح کردند شروع کردند به دوشیدن شیر این گاو وحشی و از آن حد اکثر استفاده را برای باز سازی کشورشان نمودند.

وقتی خداوند بخواهد ملتی را سروری دهد، در ذهن و ضمیر افراد آن جامعه ، بذرهای عقلانیت، دانش باوری، وحدت، عدم تعصب، نوع پرستی، شفقت، خدمت به بشریت، سعی و تلاش جهت رفاه خلق می افشاند.


این روزها کره زمین همچون هیولای دهن باز کرده است تا بخشی از آدمیان را به آزمون انواع امتحانات در گیر سازد و این بار انگشت گذاشته روی جامعه ژاپن، این جامعه در صنعت، تکنولوژی، پر کاری و خدمت به بشریت ضرب المثل و نمونه هست و در هر نقطه عالم، حادثه ی اتفاق افتاده در اسرع وقت، بیشترین کمک را بدون اهداف استعماری به آن جا سرازیر کرده است و در کشور ما افغانستان نیز جهت بازسازی کمک چشمگیری داشته است. ژاپن این روزها یکی از بزرگترین زلزله های تاریخ ژاپن و بزرگترین زلزله قرن را دیدند که با خود مقادیر زیادی از آبهای اقیانوس را به مناطق مسکونی سرازیر کرد به نحوی که هواپیماهای داخل فرودگاه و خط قطار شهری(راه اهن) و ساختمان ها و موتر(ماشین) های زیادی را همچون کاه با خود به هر سو میبرد. و در پی این زلزله و سونامی، نیروگاههای اتمی این کشور یکی پس از دیگری بر اثر بهم ریختن لوله ها، داغ کرده و منفجر میشود، که واقعا یک ملت را به اندازه جنگ جهانی، دچار وحشت و شوکه کرده است، اما خوشبختانه خبرها حاکی از روحیه صبر و تحمل و فداکاری این ملت هست.


کشور ژاپن، میلیون ها میهن پرست و خردمند دارند، کمتر دزد ، فاسد و میهن فروش در میان آنان یافت می شود. حراف و مرشد و طالب  در این ملت جایگاهی ندارد ، چند قرن پیش، پادشاه آنان از خدایشان  خواست که ژاپن را از دروغ دور بدارد، بی شک دروغگو و دورو کم دارند. شکیبا و سرفراز اند، با غرورو کوشا هستند،اخلاص عمل دارند، و بسیاری شایستگی ها، که دیگر ملت ها باید به آنها غبطه بخورند.


زمین لرزه، تسونامی و تشعشعات اتمی ، یک جا بر سر ملتی فرود آمد که در گذشته ای نه چندان دور، دو بمب اتمی را از سر گذرانده اند. اگر چنین  فاجعه ای بر سر مدعیان ابر قدرتی دنیا، آمریکا و روسیه و اروپا، فرود آمده بود کمرشان برای قرن ها می شکست و یارای برخاستن نداشتند.


اگر جلوگیری از زمین لرزه از توان انسان بیرون است، ولی پیش بینی های لازم برای کاهش نتایج آن در کشورهای جهان چشمگیر است. در زمین لرزه ی ژاپن، افزون براین که هنگام ساختمان سازی، پیش بینی های تکنیکی انجام می شود، مسئولیت هر یک از ارکان دولت برای رویا رویی با این فاجعه مشخص شده و بدون از دست دادن زمان انجام می شود، دیگر این که نظم وانضباطی که در نزد مردم دیده شد، کار گروه های امداد را آسان می کند. خونسردی مردم و رعایت جان و مال شهروندان یک خویشکاری همگانی است، و نیازی به دخالت پلیس برای جلوگیری از دزدی در خانه های مردم وتاراج فروشگاه ها نمی باشد.


صبح روز جمعه (۱۱ مارس/ ۲۰ اسفند) زلزله‌ای به شدت نزدیک به ۹ ریشتر چند شهر ژاپن را لرزاند؛ زلزله‌ای که با بلای دیگری به نام سونامی همراه شد. در اولین خبرها صحبت از ۱۹ کشته بود. تعداد کشته‌ها لحظه به لحظه افزایش می‌یافت. چشم‌ها هنوز مات و مبهوت تصاویری بود که در شبکه‌های خبری و اینترنت می‌چرخیدند و نشان می‌دادند چه‌طور شهری در کام امواج فرو می‌رود، که ظهر همان روز خبر فاجعه‌ای دیگر با شدتی بیشتر از زلزله، جهان را تکان داد: آتش‌سوزی در نیروگاه اتمی اوناگاوا و از کارافتادن سیستم خنک‌کننده‌ی نیروگاه اتمی در فوکوشیما. و روزهای بعد؛ افزایش شمار کشته‌ها تا ده‌ها هزار نفر و انفجار در چند راکتور و نشت مواد رادیواکتیو به بیرون.


منابع مطلع، در حالی روز گذشته از مفقود شدن 10هزار نفر در سواحل ژاپن خبر دادند که انتشار خبر انفجار نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما در شمال توکیو، موج جدیدی از ترس و وحشت در میان کشورهای همسایه ژاپن به‌وجود آورده است. یک روز بعد از زلزله شدید ژاپن که محور کره زمین را 10سانتی‌متر جابه‌جا کرد، انفجار مهیب در یکی از بزرگ‌ترین نیروگاه‌های هسته‌ای جهان در فوکوشیما، 4 مجروح برجای گذاشت. به گزارش شبکه خبری ان‌اچ‌کی ژاپن، در این انفجار، بخشی از دیواره بیرونی نیروگاه فوکوشیما فرو ریخته و 4 نفر از کارکنان آن مجروح شده‌اند اما مقامات رسمی ژاپن از هر گونه اظهارنظر در این باره خودداری کرده‌اند. در همین حال خبرگزاری کیودو گزارش کرد که مقامات شرکت توکیو الکتریک، مالک این نیروگاه هسته‌ای، می‌گویند در رآکتور شماره یک انفجار شدیدی رخ داده است. این شرکت اعلام کرده هوای فشرده‌شده داخل کانتینر پخش شده است که این موضوع باعث فروریختن سقف یکی از ساختمان‌های عمده رآکتور شده است.


پیش از این، مقام‌های ژاپنی خبر داده بودند که از یک نیروگاه هسته‌ای در فوکوشیما، مواد رادیواکتیو نشت کرده است. این نیروگاه در اثر زلزله به‌شدت آسیب دیده بود و آژانس ایمنی هسته‌ای ژاپن اعلام کرده بود در اطراف نیروگاه فوکوشیما، عنصر رادیواکتیو سزیم یافت شده که نشانگر آن است که سوخت هسته‌ای نیروگاه ممکن است آغاز به ذوب شدن کرده باشد به همین دلیل ده‌ها هزار نفر از ساکنان مناطق اطراف این نیروگاه از محل‌ سکونتشان، به مناطق امن منتقل شده و به گفته مسئولان آژانس، افرادی که خارج از شعاع 10 کیلومتری منطقه تخلیه اطراف نیروگاه هستند، در معرض تهدید قرار ندارند. با این حال گزارش شده که میزان رادیواکتیو منتشر شده در منطقه 1015 میکرو اعلام شده که باعث بروز خطرات انسانی و محیط‌زیستی می‌شود به همین دلیل روز گذشته از مردمی که در شعاع 20کیلومتری نیروگاه سکونت دارند نیز درخواست شد تا هر چه سریع‌تر خانه‌های خود را ترک کنند. سونامی در آمریکا زمین‌لرزه بزرگ روز جمعه ژاپن علاوه بر جابه‌جایی2.5 متری ساحل ژاپن تغییر 10سانتی‌متری محور زمین باعث وقوع سونامی با امواج بسیار بلند در اقیانوس آرام شده است. امواج بلندی که در اکثر مناطق ساحلی آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی به وقوع پیوسته‌اند و باعث به صدا درآمدن زنگ هشدار در این کشورها شده‌‌اند. سونامی با سرعت ۸۰۰ کیلومتر در ساعت، عرض اقیانوس آرام را طی کرده و حالا به جزایر هاوایی و ساحل غربی آمریکا رسیده است. سازمان حوادث غیر‌مترقبه آمریکا از تخلیه 2 شهر ساحلی در ایالت واشنگتن به‌دلیل وقوع سونامی با امواج بیش از یک متر خبر داده است. مقامات این سازمان گفته‌اند که وقوع این سونامی با امواج بیش از یک متر در این مناطق باعث شد تا ساکنان 2 شهر ساحلی آبردین و هوکیام به‌طور کامل تخلیه شوند. اهالی چند شهر ساحلی دیگر که در معرض خطر سونامی قرار دارند نیز برای حفظ جان خود پشت پنجره‌ها و درها کیسه‌های شن قرار داده و تمامی نکات ایمنی برای مقابله با سونامی را به کار گرفته‌اند.


در همین حال گزارش شده که در اکثر سواحل کشورهای آمریکای لاتین همچون شیلی، اکوادور، مکزیک، هندوراس، جزایر گالاپاگوس، پرو و جزیره ایستر هم سونامی با موج‌هایی به ارتفاع 2‌متر مشاهده شده و ده‌ها هزار نفر از ساکنان این مناطق، خانه‌های خود را رها کرده و به نقاط امن پناه برده‌اند. مقامات مسئول در جزایر واقع در اقیانوس آرام نظیر هاوایی هم از تمامی سکنه و گردشگران درخواست کرده‌اند تا برای حفظ امنیت جانی خود سواحل را ترک کنند. در پی وقوع سونامی در ژاپن، امواجی به ارتفاع 10 متر شهر بندری سندای را به محاصره خود درآورد و مناطق وسیعی از مزارع را نابود کرده و صدها خودرو و ساختمان را با خود برد.در استان‌های میاگی و فوکوشیما، ده‌ها روستا و شهرک به زیر آب رفتند. 4 قطار مسافربری در استان میاگی مفقود و یک کشتی با 100سرنشین نیز ناپدید شده است که تلاش برای یافتن آنها و سرنوشت مسافرانشان ادامه دارد. در همین حال در مناطقی از شهر کزن نوما، آتش سوزی پراکنده در خانه‌های مسکونی به وقوع پیوسته و نزدیک به 2هزار خانه مسکونی در شهر مینامیسوما در استان فوکوشیما در اثر زمین لرزه تخریب شده است. در این استان یک سد هم تخریب شده و خانه‌های زیادی را آب برده است. برق 4 میلیون خانه در پایتخت ژاپن قطع شده و توقف فعالیت قطار زیرزمینی در این شهر سرگردانی مسافران را به همراه داشته است. یوکیو ادانو، دبیر کابینه ژاپن اعلام کرد که دولت برای قربانیان مناطق بحران کمک ارسال می‌کند.


به نقل از روزنامه آمريكايي "لس‌آنجلس تايمز "، جسد بيش از 1000 ژاپني ديگر در ساحل منطقه مياگي پيدا شد. همين موضوع احتمال افزايش تلفات زلزله و سونامي اخير ژاپن را به بيش از 10 هزار نفر به شدت افزايش داد. خبرگزاري رويترز در خبري اعلام كرد كه آمار قربانيان ناشي از زلزله و سونامي مهيب روز جمعه ژاپن بيش از 10 هزار نفر برآورد شده است و 500 هزار نفر اكنون بي خانمان هستند و عمليات جستجو و نجات كماكان ادامه دارد. ژاپن در عين حال با بحران هسته‌اي بزرگي به دليل انفجارهاي صورت گرفته در راكتورهاي هسته‌اي نيروگاه برق فوكوشيما دست و پنجه نرم مي‌كند. "نائوتو كان " نخست وزير ژاپن ديروز يكشنبه در كنفرانسي خبري گفت: زلزله، سونامي و حادثه هسته‌اي بزرگترين بحراني است كه ژاپن بعد از پايان جنگ جهاني دوم با آن روبرو شده است.


جهت حسن ختام نظر چندتن از خوانندگان را در زیر خبرهای مربوط به ژاپن که در یکی از سایتهای ایرانی انعکاس یافته البته با همان لهجه نویسندگانش، می آوریم که خواندشان خالی از لطف  نیست :


1- برای ژاپنی ها این جور چیزا مساله نیست. تا چند ماه دیگه تموم خرابیهاشونو با مقاومت بیشتر مثلاً تا 10 ریشتر می سازند. این زمینی که ما روش زنگی می کنیم گرده و بالاخره یه روزی هم نوبت ما میشه!


2- اتفاق خيلي بدي است ملي. يك نكته قابل تامل است عكسها همه بعد از زلزله است ولي پل معلق سالم و رفت آمد جريان دارد و بسياري از ساختمتنها سالم است ودر يك عكس دو نفر بيرون را نگاه ميكنند اين متواند مورد توجه مهندسان طراحان ما باشد


3- خدا به ما رحم کنه کشور ژاپن آمادگی همه جور بلا وبحرانی رو داره ما چی بگیم ما اصلا نمی تونیم به همچین زلزله ای فکر کنیم


4- زلزله 8.9 ريشتري بياد و باز ساختمان ها سر پا باشند؟؟؟ اگه خداي نكرده ته.. اين زلزله بياد؟؟....


5- به نظر من خدا همه انسانها رو دوست داره به خصوص اونايي كه بشت كار دارن اين زلزله باعث شد كه زابن بيشتر به خودش بياد بيشتر بيشرفت كنه خود خدا هم كفته اكه من كسي و دوست داشته باسشم بيشتر بهش عذاب ميدم حكمت خدا جيري ديكس اين زلزله باعث ميشه تا ١٥ سال ديكه زابن ابر قدرت دنيا بشه .خدا با هيج كس دشمن نيست اوني و دوست داره كه تلاش كنه نمونش مردم زابن كه با صادرات جوب به اينجا رسيدن خدا خودش مواظب همه هست نمياد همه زحمتاي مردم زابن رو يه روزه نابود كنه .


6- خوب فعل و انفعالات طبیعی کره زمین است خوب ژاپنیها هم از لحاظ زمین شناختی در معرض این حوادث طبیعی قرار دارند خوب چرا در برابر زلزله خانه هاشون خراب نشده ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب کار کردند زحمت کشیدند و ساخت و سازهای اصولوی و مقاوم ساختند خوب خدا هم که نمی آد زحمات بنده ها شو به باد بده که خوب این از این بعدشم خوب معلوم است در برابر ده متر موج همه چی مثل کاه زیر و رو می شه!!! فشار آب که از یک شلنگ خارج می شه یک بچه لاغر اندام را پرت می کنه انوقت می خواهید ده متر موج با قدرت فراوان چیزی را به هم نریزه !!!!!!!!!.. فقط اینقدر تو سر و کول هم نزیند شما ها هم مثل ژاپنیها کار کنید زحمت بکشید و مملت و کشور را صنعتی و پشرفته کنید


7- (زابن) زلزلهْ8.9ريشتري +سونامي به ارتفاع متر مساوي با حدوح ده هزار نفر تلفات جاني کشور ما زلزلهْ 6_7 ريشتري مساوي با حدود صدهزار نفرتلفات جاني (به اميد مقاوم سازي بهتر وتلفات كمتر)


8- قبول کنید که ادعا داریم با فرهنگ هستیم.این پیشامد را از دید یک انسان واقعی بنگرید


9- آخه علم فیزیک هسته ای و زمین شناسی چه ربطی به حجاب داره ؟ رانش زمین و حرکت صفحات زمین یه امر طبیعیه ... آخه ما تا یه اتفاق میافته تو کشورمون چندتا کشته میدیم میگیم امتحان الهیه.قسمته و دست خداست .... نمیایم هواپیماهامونو عین آدم بسازیم یا مدلای امروزی وارد کنیم. نمیایم خونه هامون رو مقاوم کنیم بعد که اتفاق میافته میگیم....


10- بنازم به این همت و تکنولوژی با 8/9 ریشتر باز هم ساختمانهای زیادی سالم مونده


11- فکر کنم بهترین تحلیل همون اثار وقوع اخر الزمان متاسفانه همه فقط گناه خانم هارو که بی حجابی می بینند و از گناه اقایان غافل.


12- ریشتر زلزله اومد اینترنت قطع نشد اینجا یه باد و خاک و طوفان میاد 3 روز آب و برق قطعه اینترنت دیگه جایه خود....................

 مطلب فوق در پایگاههای زیر نیز منعکس شده است:

http://www.shomaleemrooz.com/index.php?option=com_content&view=article&id=4358:1390-02-10-20-57-30&catid=138:%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%20%20%D9%88%20%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA&Itemid=75

http://www.kabulpen.com/articles/persian/news/2011/03/16/3115.html

"افغانستان و راز طلا" سند بی نظیر از پیشینه تمدن در افغانستان. از شبکه «من و تو»

 از پیشینه تمدن در افغانستان

چند روز قبل فیلمی مستند و الحق دیدنی راجع به تاریخ آثار باستانی افغانستان به نام "افغانستان و راز طلا" را تماشا کردم، ظاهرا از شبکه به نام «من و تو» نشر شده استُ فیلمی که افغانها باید آن را ببینند، اول احساس کردم شاید قسمتهای از این مستند راجع به آثار باستانی افغانستان حاوی مطالب غلو و مبالغه آمیز و شگردهای تبلیغی باشد ولی چند روز بعد ناگهان رسانه ها از برگذاری نمایشگاهی در لندن خبر دادند که با حضور کرزی و مقامات انگلیس این نمایشگاه افتتاح شده و در این نمایشگاه، همان آثار باستانی مکشوف به نمایش گذاشته می شد و کسانی که "تکیت" بازدید از این نمایشگاه را پیشاپیش تهیه نمودند به یکصد هزار نفر بالغ می گردید. آنچه که راجع به این آثار باستانی و طرز معما گونه کشف و نگهداری اش، به عنوان یک افغان، می توان بیان کرد این است که این آثار باستانی همان مقدار که درهر افغان، احساس شخصیت و هویت را نسبت به افغانی بودن احیا می کند، به همان میزان، حسرت و درد و رنج عقب ماندگی و بی سرنوشتی و افسوس از گذشته افول نموده و تمدن در کسوف رفته میهن را  مشتعل ساخته و فریاد دریغ خوردن از آن همه اعتلای تاریخی تا این همه به قهقرا رفتن امروزی وطن را در آدمی بر می انگیزاند.


هر افغان با وجدان و منصف با دیدن آثار باستانی از تندیسهای بودا در بامیان گرفته تا شهرهای زیر خاک رفتهی چون " آی خانم"، "طلاتپه"، "تپه فلول" و شهر "غلغله" که در عصر کوشانیها، در نهایت زیبایی و پر آوازه بوده و...نیز دیدن جای جای افغانستان - که مملو آثار  حک شده از دورانهای دور بوده، با خود قصه ها و غصه های تاریخ را بیان می کند،- می توجه می شود، کشورش که امروزه در زمره عقب مانده ترین کشورهای جهان هست روزگاری بر قله بالندگی و تمدن قرار داشته است.. دو هزار سال قبل، افغانستان " ام البلاد" به معنی واقعی در چشم جهانیان بوده، و آن روزگار شهرهایش سالن تئاتر و میدان ورزشی و قصرها و شهرهای مجلل و مردم فرهیخته داشته است.،


با کشف شهر زیر خاک فرو رفته ی دو هزار و اندی ساله ی « آی خانم» در افغانستان،  یکی از حلقه های مهم مفقوده تاریخ بشر پیدا شد. در اعماق کوهستانهای افغانستان، یکی از با ارزشترین گوهرهای شناخته شده برای بشر،  یعنی طلای حکومت باختری افغانستان پس از دو هزار سال معما بودن،  با سعی و تلاش باستان شناسان کشف شد. قدمت این آثار تاریخی، به دو هزار سال قبل یعنی پادشاهی باختر برمی‌گردد که توسط اسکندر مقدونی در سال 327 پیش از میلاد فتح شد. کشف این آثار باستانی با خودش معماهای زیادی را حل کرد و برای باستان شناسان نشان داد که افغانستان با داشتان قدمت و پیشینه تاریخی و فرهنگی بسیار غنی، می تواند یکی از بهشت های باستان شناسی قرار گرفته و می تواند نگاه جهانیان را به افغانستان عوض کند و سندی گویا هست بر اینکه افغانستان را نباید  فقط در این چند دهه اخیر نگریست بلکه این کشور را در قدمت تمدنی چند هزاره ساله اش باید جستجو کرد و افغانها از بی مهری روزگار از اسب عزت به زمین افتاده است نه از اصالت تاریخی چند هزار ساله شان.


افغانستان گرچند هویت و پیشینه تمدنی اش در زمانهای جهاد و  طالبان، توسط پاکستان و عربستان، به شدت تمام آسیب دید، و موزه غنی کابل و تندیسهای بی مثال بودا در بامیان گرچند توسط ماموران " آی اس آی" پاکستانی منهدم شدند، اما با درایت و هوشمندی شخصی چون "دکتر نجیب" دفینه های ارزشمندی دیگری چون « طلای باختری» از دستبرد و انهدام جان سالم بدر برد. کشف آثاری چون "گنجینه های باختری" نشان داد که افغانستان، چنان ریشه های تمدنی قوی دارد که به این زودی نمی توان پیشینه اش را به فراموش سپرد و زایل شده پنداشت.


هسته مرکزی طالبان یعنی "آی اس آی" با نابودی تندیسهای بودا در بامیان و موزه غنی کابل می پنداشتند از افغانستان هویت زدایی توانسته اند، نمی دانستند که  در این میان یک افغان با غیرتی به نام "دکتر نجیب" هنوز قسمت های مهمی از هویت میهن اش را با زیرکی و فطانت توانسته از چنگ آنان نجات دهد. کسی نمی توانست تصور کند، "دکتر نجیب" عنصری که چندان کارنامه اش نجابت را نشان نمی داد، در مقابل با سلطه ی دست پروردگان پاکستان و.. این نجابت را داشت که وطنش را به فروش نگذارد. او گنجینه های ارزشمندی را در نقطه ی مخفی کرد که هیچکس از راز و رمزش مطلع نبود. او توانسته بود، گاو صندوقی بسیار ارزشمند باستانی حاوی بیش از بیست هزار قطعه طلا یا « طلای باختری» را که حاوی تاریخ باستان افغانستان و قبل و بعد از دوره کوشانی ها را بیان میکند، با هفت قفل مقفل نموده و در سه طبقه زیر زمین با تدابیر شدید امنیتی محافظت نماید و کلید هر قفلی را به کسی دهد که هیچیک بدون دیگری نتواند بر این گنجینه مسلط شود. ای کاش ذره ی از عرق وطن دوستی و مسئولیت پذیری "نجیب" را بقیه کسانی که بعد از او آمد و به نام رهبران جهادی و طالب طبل انا الحق و جهاد کوبیدند، می داشتند.


متاسفانه با دیدن قدمت تمدن چند هزار ساله و اینکه دو هزار سال قبل افغانستان " ام البلاد" به معنی واقعی در چشم جهانیان بوده، و آن روزگار شهرهایش سالن تئاتر و میدان ورزشی و قصرها و شهرهای مجلل و مردم فرهیخته داشته، انسان نمی تواند این سوال را فراموش کند:« این کشور چرا در قرن بیست و بیست و یک، مرکز مواد مخدر و طالبان پروری شده و همه میوه هایش خام و فرزندان و منابع انسانی اش، متعصب و متحجر رشد و نمو می کند؟» جز اینکه اقرار نماییم ما نفرین شدگان مام میهن بوده و هرچه دیگر کشورها بیشتر به شکوفای و پیشرفت و انکشاف می رسند، کشور ما بیشتر به سمت قهقرا و فرو رفتن در سیاهچال تاریکی و تعصب، سیر سقوطی دارد. آوخ و درد، که ما مردم نفرین شدگان، هم دین و هم دنیا و هم تاریخ خویش را که میراثت مشترک نیاکان ماست، بر سر هم خرد و خمیر نموده و به ثمن بخس وسوسه های حزبی و قومی فروخته و دود نماییم.


اخیرا نمایشگاهی به نام "افغانستان؛ چهار راه دنیای کهن" در موزه بریتانیا در لندن  از سوی رئیس جمهوری افغانستان حامد کرزی و وزیر خارجه بریتانیا افتتاح شد. مصادف با این قضیه مستندی از پیشینه تاریخی به نام "افغانستان و راز طلا" بر روی ماهواره ها به نمایش در آمد. در مستند فوق و در نمایشگاه مزبور، قطعات پر ارزش مربوط به ٢٠٠٠ سال قبل از میلاد مسیح به همه معرفی می شود. این آثار از چهار محل در افغانستان کنونی به دست آمده و از مهمترین کشفیات باستان شناسی در آسیایی میانه خوانده شده است. این آثار به نظر باستان شناسان، رشته وسیعی از نظریات، سنن و ارتباطات فرا فرهنگی را نشان می دهد که در افغانستان موجود بوده است. برای حفاظت از این آثار گرانبها درجریان جنگ های داخلی، مسئولان افغان آنها را در زیر زمینی در کاخ ریاست جمهوری افغانستان و یا در زیر کابل مرکزی،  پنهان کرده بودند. خوشبختانه امروز، این آثار به اکناف جهان سفر می کنند تا یاد آور تاریخ غنی افغانستان باشند.


این آثار در مجموع به چهار دسته براساس محلی که از آن به دست آمده اند، دسته بندی شده اند.


1- آثار "طلا تپه"


در سال ١٩٧٨ در شامگاهی تجاوز شوروی به افغانستان، "ویکتور ساریانیدی "باستان شناس روس چندین گور را کشف کرد که در یک محل بسیار قدیمی کنده شده بود. یک تاج طلایی نفیس که قابلیت جدا شدن به قطعات کوچک تر را داشت و برای انتقال می توانست به آسانی در جعبه های کوچک جا داده شود، این اثر بیانگر این بود که گورستان مربوط به یک خانواده ثروتمند چادرنشین احتمالا" فرمانروایان کوشانی بوده است.


این آثار شامل بیشتر از ٢٠ هزار قطعه جواهر است که در شکل های کوپیدها یا خدایان عشق، ماهی ها و جانوران افسانه یی ماهرانه طراحی و با سنگ های نیمه قیمتی گوهر نشانی شده اند.


طراحی و هنر به کار گرفته شده درین آثار نمونه هایی روشن از یک هنرکهن بومی شگوفا را نشان می دهد که از یونان باستان، آسیای میانه و ایران تاثیر پذیرفته است.


2- آثار "تپۀ فلول"


گنجینه های کشف شده در تپه فلول از جمله قدیمی ترین یافته های باستان شناسی در افغانستان است و تاریخ آن به ٢ هزار و ٢٠٠ قبل از میلاد بر می گردد. کشاورزان افغان این گنجینه های طلا و نقره را در سال١٩٦٦ میلادی در نزدیکی یک تپه در روستای فلول در شمال شرق افغانستان یافتند.


کاسه های کشف شده در این محل اصلا توسط صنعتکاران محلی ساخته شده بودند که شاید طلای آن از منابع نزدیک به دریای آمو به دست آمده بود. نقش و نگار و تزیینات بخشی از این آثار از اشیایی الهام گرفته شده که احتمالا از دوردست ها از طریق راه های قدیمی تجارت به افغانستان آورده شد بودند. این آثار نشان حضور یک تمدن غنی عصر برنز را در منطقه نشان می دهد.


3- آثار "آی خانم"


آثار به دست آمده از آی خانم داستان فتوحات یونانیها در افغانستان را شرح می دهد. باستان شناسان سالها در جستجوی یافتن نشانه هایی از حضور یونانیها در افغانستان بودند، اما بالاخره این ظاهر شاه پادشاه فقید افغانستان بود که در سال ١٩٦٤ و درجریان شکار، یک اثر یونانی را که از زیر زمین بیرون برآمده بود، تشخیص داد.


شهرک آی خانم در ولایت شمالی جوزجان واقع است، در قدیم و در سالهایی که این آثار به آن بر می گردد، این شهرک در واقعا انتهای امپراطوری یونانی بود که از سوی یکی از ژنرال های اسکندر مقدونی ساخته شده بود.


ترکیب هنر و سنت های یونانی – محلی، در مجسمه های تراشیده شده مربوط به این زمان به وضوح دیده می شود. یکی از مجسمه ها یک جوان ورزشکاری را نشان می دهد که تازه از ورزشگاه بیرون شده و عبای دراز خود را براساس رسوم یونانی به روی بازوی خود آویخته است، اما موهایش به روی شانه هایش ریخته که یک شیوه متداول در شرق آن زمان بود. این مکان به نام محلی اش آی خانم (ماه خانم) مشهور است که گفته می شود نام یک شاه بانوی ازبک بوده است و براساس برخی از یافته های تاریخی در نزدیکی های این محل زندگی می کرده است.


4- آثار "بگرام"


در اوایل قرن اول میلادی، شمال شرق افغانستان شامل شاهراه ابریشم شد. شاهراه ابریشم شبکه ای از راه های تجاری بود که از چین گرفته تا آسیایی میانه و دریایی مدیترانه گسترش می یافت. یک کشف بی نظیر توسط باستان شناسان فرانسوی در سال های ١٩٣٧ و ١٩٣٩ در شهرک بگرام در شمال کابل نشان می دهد که چگونه رد پای فرهنگ ها، باورها و هنرهای دوران مختلف در مسیر این راه تاریخی حک شده اند.


در دو انبار بسته در درون کاخ تاریخی بگرام، باستان شناسان جامهای رومی، مبلمان/ فرنیچر هندی ساخته شده از عاج و آثار تزیینی چینی یافتند. در یکی از اتاق ها، سه زن حک شده در عاج پیدا شد که نمایانگر الهه دریا در هندوئیزم می باشد، الهه گنگا بر روی مکارا یک که یک موجود افسانه ای است ایستاد است که یک قسمت آن فیل، یک قسمت آن تمساح و قسمت دیگر آن ماهی می باشد و یک لباس هندی بر تن دارد. این کندنکاری ها در اصل پایه های میز بوده اند و نشانگر یک جامعه جا افتاده که دارای وسایل تجملی بوده و در سایه کوه های هندو کش به شگوفایی رسیده بود.

AiKhanoumPlateSharp.jpg
اطلاعات

نمایشگاه ها


این آثار که به "گنجینه باختر" نیز موسوم است، تا کنون در کشورهای مختلف از جمله، ایالات متحده آمریکا، آلمان، هلند و فرانسه به نمایش گذاشته شده است و به گفته مسئولان موزه کابل با استقبال زیاد در همه این کشورها مواجه شده است.

لینک های مرتبط

http://www.kabulpen.com/articles/persian/social/2011/03/05/3110.html

http://gofteman.pops.tv/t862-topic

http://kokchapress.com/index.php?option=com_content&view=article&id=276&catid=141&Itemid=2

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85

http://database-aryana-encyclopaedia.blogspot.com/2009/04/blog-post_8211.html



 

افغانستان ازادعاهای شیرین تا واقعیتهای تلخ

افغانستان از ادعاهای شیرین تا واقعیتهای تلخ

ما افغانها همیشه خویش را عادت داده ایم که ادعاهایی بزرگ را ورد زبان خویش کرده و واقعیتهای تلخ و کاستیهای موجود را نا دیده بگیریم و  بر اساس آن ادعاها بر خویش می بالیم. این ادعا نامیدن به معنی باطل بودن و دروغ بودن آن شعارها، نیست ولی نباید فراموش کنیم که  ادعا، زمانی ارزش دارد که واقعیت موجود موید آن باشد. اکنون به چند مورد از روحیه ی ادعا پروری جامعه خویش و تناقضات این ادعاها از باب مشت نمونه خروار اشاره می کنیم:

1.     ما افغانها مردمی هستییم که همیشه ادعای روحیه ی استقلال طلبی و مجاهد بودن را داشته ایم و نبردهای خونین با روس و انگلیس را از مصادیق آن برمی شماریم. در حالی که استقلال زمانی برای یک کشور مفهوم و حقیقت می یابد که در همه زمینه ها از جمله ابعاد امنیتی، وحدت ملی، اقتصاد مبتنی بر تولید، و رفع و دفع تهدیدهای داخلی و خارجی خود بتواند روی پای خود بایستد و گرنه حتما وابسته  به یکی از قدرتهای جهانی چه بخواهد و چه نخواهد و چه بپذیرد و چه نپذیرد خواهد بود. البته راجع به پیشینه جنگهای استقلال طلبانه ما نیز باید گفت ان نبردها چندان دردی از دردهای جامعه مارا مداوا نکرده است. به خوبی می دانیم جنگهای ما در تاریخ  نه چندان آگاهانه بوده است و نه چندان معقولانه و پس از اخراج قدرتهای موجود زمانه از کشور نتوانستیم نظام جامع و کشور خود کفا و مستقل با مدیریت رو بترقی بنا کنیم و ای بسا گرفتار عقب ماندگی، اختلاف و یا استبداد داخلی شدیم. و در واقع ما افغانها برای خرابی و ویرانی و ستیز استعداد فراوان داریم ولی برای آبادی، وحدت و مدیریت یک جامعه رو به ترقی این جهانی کمترین استعداد را داشته ایم. ما همیشه برای اصلاح "ابرو"، چشم را کور کرده ایم. ما در تاریخ معاصر و نزدیک به معاصر به یک "فرا فکنی" خود را عادت داده ایم که تمام نقاط قوت را از آن خویش می دانیم و تمام نقاط ضعف خویش را به خارجی ها نسبت می دهیم. از یک طرف می گوییم « این ما بودیم که شوروی قدیم را از کشور خویش بیرون کردیم.» و از طرفی می گوییم که« خارجیها در نابودی کشور ما در دوران جکومت مجاهدین نقش اساسی داشت و آنان دردوران خشونت های قومی و حزبی و ویرانی های هولناک سالهای جهاد مارا به جان هم انداختند.»

 خوب چرا اعتراف نمی کنیم که جهاد ما نیز از اول راه، یا نیمه های راه، توسط خارجی ها مدیریت شده است؟ می گوییم در جنگهای کابل، این کشورهای پاکستان، عربستان ، آمریکا و انگلیس و روس و...بوده است که مارا به جان هم انداخت اند. و پاکستان بوده است که طالبان را بر ما مسلط کرده است.  چرا اعتراف نمی کنیم که انقلاب ما از اول یا اواسط کار توسط خارجی ها  و کشورهای فوق مورد استفاده ابزاری قرار گرفته است؟ و این ما نبودیم که جهاد کردیم بلکه این ما بودیم که ابزاری ویرانی جامعه  گشته و وحدت ملی خویش را تحت نام احزاب و قومیتها با اجیر خارجی شدن ها فراهم نمودیم و مورد استفاده آنان قرار گرفتیم. ما جهاد نکردیم بلکه تا حدودی قربانی جهادهای تحمیل شده توسط  جهان خواران شدیم.

2.      ما افغانها همواره ادعا می کنیم که تاریخ سراسر روشن و پر از افتخار و غرور آفرین داشته ایم و بلخ ما زمانی «ام البلاد» بوده است و این کشور زادگاه نوابغ بشری همچون «فارابی»، « ابن سینا»، « مولانا»، « ناصر خسرو»، «سنایی غزنوی»، « سید جمال »و«گوهرشاد بیگم » وهزاران مورد از این قبیل بوده است، ولی هیچگاه از خویش نپرسیدیم که چرا ما با داشتن این پیشینه روشن و کارنامه درخشان در "تاریک ترین وضع فرهنگی جهان معاصر" به سر می بریم؟

3.     در این اواخر ادعای دهن پر کن دیگری نیز بر آن افزوده شده است. و آن این که ما از جمله ی ثروتمند ترین کشور منطقه از لحاظ منابع دست نخورده ی زیر زمینی هستیم. به طور نمونه " کرزی" بارها و بارها از جمله در هنگام افتتاح پارلمان می گوید: «در مقابل خارجی ها ما باید با " دب" و "غرور" بنشینیم و به آنان بگوییم که ما ثروتمند ترین کشور هستیم و مبلغ سه " ترلیون دالر" گنجهای زیر زمینی دست نخورده داریم و ما فقیر نیستیم بلکه سرمایه  فراوان  در زیر زمین داریم.» حال کسی نیست از جناب ایشان بپرسد:« که چرا با داشتن این همه سرمایه ناشناخته خود جنابعالی هزینه  "ارگ" و "دربار" و به اصظلاح عامیانه پول جیب خویش را از کشورهای مختلف همزمان میگرید؟ و بر نداشتن بیمارستان برای علاج بیماری فرزندتان " میرویس" به جای آه و ناله و یا"دب و غرور" دست به تاسیس  مراکز خود کفایی صحی نمی زنید؟»

4.     در چند مورد ریسس جمهور ما " کرزی" کشور ما را «مهد گفتگوی تمدنها» نامید. تئوری یا شعاری که توسط رییس جمهور وقت ایران " سید محمد خاتمی" در مقابله با نظریه "هانتینگتون"به جهانیان پیشنهاد شد و البته سال نخست هزاره میلادی را بدان نام هم نامیدند. جای سوال هست که «شما که افغانستان را مهد و کانون گفتگوی تمدنها می نامید چرا هیچوقت در داخل خود این کشور گفتگوی بین افغانها بدون فشارهای خارجی به سر انجام نمیرسد؟» و نمونه آن نزاع های هست که در هنگام انتخابات دور دوم ریاست جمهوری شما با رقبا در گرفت و تازه ترین موردش نزاع های هست که در مورد انتخابات اخیر پارلمان صورت گرفت و از ابتدا تا انتهای این انتخابات که هنوز این نزاع ها به انتها نرسیده و با بودن ناظرین سازمان ملل و بی طرف، به بد ترین نوع انتخابات تبدیل شده و حتی بعد از افتتاح اجباری آن هنوز از « گفتگوی تمدنها » بگذریم  بلکه از گفتگوی بین افغانها در این کشور اثری دیده نمی شود؟»

5.     مورد تازه تری از  ادعاهای متناقض ما افغانها در انتخابات اخیر پارلمان بود، در این انتخابات پر هیزینه و عجیب و غریب پارلمان، چه برنده و چه بازنده، کاندیداها همه سنگ خدمت به وطن را بر سینه خویش می کوبند، اما در عمل چه موضع گیری ها علیه هم که نکردند و چه تظاهرات ها و شعارها و واکنشها عجیب و غریب نسبت به " چوکی پارلمان" که راه نینداختند؟ اینان همه "خادمین ملت" خود را می دانند ولی  برای خدمت به مردم خویش حاضرند هر وحدت ملی و اعتماد ملی و کشور شان را قربانی کنند.

6.     عجیبترین معمای دیگری که دامن فرهیختگان سیاسی یعنی نمایندگان پارلمان را گرفت و تبدیل شد به بزرگترین و پیچیده ترین کاریکاتور عریان مربوط به روحیه افغانها، نزاع های دوام داری بود که بر سر انتخاب ریاست پارلمان در گرفت. نمایندگانی که میخواهند افغانستان را از ورطه  جهل و ظلمت بیرون بکشنند و به قله های عزت و وحدت برسانند، آن طوری که در شعارهای انتخاباتی خویش هریک وعده می دادند، اکنون قادر به انتخاب یک رییس و مجری پارلمان نیستند و با این حال میخواهند کشور اسلامی نمونه بسازند؟ همه در زبان از اسلامی دم میزنند، که دنیا و حب ریاست را سرچشمه همه زشتی ها می داند:«حب الدنیا راس کل خطیئه»  اما در عمل، در انتخاب رییس پارلمان حتی با هم دعوای مشت و لگد را در تلویزنهای جهان به نمایش گذاشتند و البته جای شکرش باقی هست که در داخل پرلمان اجازه حمل سلاح نداشتند و گرنه " جهاد مقدس" را که بخشی از شعارهای همیشگی اکثریت آنان بوده است را در داخل پارلمان نیز به جای مشت و لگد به راه انداخته و هریک دیگری را نشانه می گرفتند و در آن صورت نیروهای کافر"آیساف" مجبور بود که آنان را سر جای شان بنشانند. البته نزاع بین برندگان و بازندگان که مقابل ارگ در همان روز را نیز نباید نادیده گرفت.

7.     عجیبتر از آن سامان دهی چند راهپیمایی راجع به قضیه تانکرهای نفت و حتی مسایل داخل ایران تحت عنوان « دفاع از حقوق زندانیان» توسط بعضا زنان برقع پوش و احزاب نو ظهور صورت گرفت و در دفاع از حقوق بشر و حقوق زن مربوط به کشور ایران، در حالی که همین مدافعین و راهپیمایان هیچوقت نسبت به طالبان و رفتارهای طالبانی داخل کشور و نقض های مکرر قانون، توسط ارباب قدرت و گردانندگان مافیای مواد مخدر و مافیای زمین خواری و فسار اداری و دفاع از حقوق زن و کودک افغانی یک راهپیمایی به راه نینداختند. و هیچپگاه ما افغانها به نقد فرهنگ متناقض پرور خویش توجه نکرده ایم که این ما افغانها هستیم که در داخل کشور و در بیرون کشور«خار را در چشم حریف می بینیم و تنه درخت را در چشم خویش نمی بینیم.» و البته قضیه تانکرها هم بالاخره با نامه و یا تعهد " کرزی" حل شد.

8.     یکی دیگر از این تناقضات راهپیمایی بود که دور جنازه یکی از فرماندهان طالبان صورت گرفت که بعد از ده سال زندانی بودن در " گوانتانامو" دار فانی را وداع گفته بود و به سرای ابدی و دیدار خالقش شتافت، راهپیمایی دور جنازه او صورت گرفت و شعار تهی از حقیقت " مرگ بر امریکا" سرداده شد، راهپیمایی های که همیشه به مناسبت کشته شدن یکی از فرماندهان طالبان در خانه افراد معمول وابسته اعضای طالبان صورت می گیرد. چه این که همه می دانند طالبان در نقطه نقطه افغانستان از مردم عادی به عنوان  سپر انسانی استفاده می کند و از داخل منزل روستاییان بر نیروهای خارجی حمله کرده و وقتی آنان واکنش نشان دادند کسی علیه این " گروگانگیری و سپر انسان سازی" طالبان راهپیمایی نمی کند  بلکه فوراعلیه خارجی ها به خیابانها می ریزند.

9.     به همین زودیها قرار هست «غزنی» ما پایتخت فرهنگی جهان اسلام اعلام شود، و مهمانان کشورهای مختلف اسلامی از اندونزی و مالزی گرفته تا ترکیه و عربستان و امارات و... که همه کشورهای به ظاهر و نسبتا پیشرفته محسوب می شوند، در آن حضور به هم رسانند و آن را گرامی بدارند. البته "غزنیی" که  روزگاری " شوکتش شاهان و سروده های ادیبانش" برای جهانیان اعجاب آور بود و اکنون هر روز در آن اختطاف، انتحار و حمله طالبان و رهزنان، صورت می گیرد و اثری از آبادی در ان مشاهده نمی شود و نمی تواند در قرن بیست و یک پایتخت آبرومند و مترقی متناسب با آوازه  و پیشینه تاریخی اش برای فرهنگ جهان اسلام با این وضعش قرار گیرد و اگر امنیت مهمانان جهان اسلامش در پناه نیروهایی خارجی کفر مقیم افغانستان تامین نشود ممکن هست همه یا اختطاف و یا مورد حمله قرار گیرند چیزی که در مورد "جرگه مشورتی صلح" و مناسبتهای دیگر ...اتفاق افتاد. تهدیدها و حقایق موجود و لمس فقر و ویرانی و تماشای فضای طالبانی این مرز بوم ممکن هست آن مهمانان را وادار به نفرین تاریخ و فرهنگ این کشور کند زیرا که برای مهمانان خارجی جهان اسلام جز مایه آبرو ریزی و لمس عینی یک کشور طالبان زده، نمی تواند منبع الهام دیگری باشد و چیزی دیگری به همراه نخواهد داشت.

10. اقتصاد وسیاست کشور ما مجهول و معما گونه هست، در چنین نظام اقتصادی فقط مافیا رشد می کند و مردم عادی و ملت نمی تواند نور و نویدی را برای خویش ترسیم نمایند، کشت کوکنار و باندهای زمین خواری هنوز تهدیدی برای امنیت ملی و اقتصادی و تعیین کننده سرنوشت و معادلات سیاسی می باشد و نباید فراموش کرد که آنانی که در هرم قدرت نشسته اند نه خادمین ملت بلکه خادمین جیب خویشند و با این که هر یک وابسته به هر قومی باشند احساسات زلال و سطحی عوام و توده ها را وسیله رسیدن خویش به قدرت سر می دهند و با اینکه در اسلام تعصب قومی کفر و از اخلاقیت جاهلیت بر شمرده شده و در اسلام شعارها و حتی پندارهای قوم گرایانه مردود هست اما اینان همیشه پنهانی بر این طبل می کوبند و قلم به دستان را اجیر کرده و احساسات قومی و تعصبات نژادی را بر می افروزند اینان بارها نشان دادند که نه خادم ملت اند و نه خادم قوم بلکه همه بنده جیب خویشند و حتی نمی توانند نماینده های قومی نیز باشند و با معامله گری های آنان، و باید توجه داشت که کشور ما وضع و حالش مثل آتش زیر خاکستر می باشد که هر آن احساسات قومی ممکن هست بر علیه وحدت ملی وارد عمل شود.

شهید بلخی شخصیت بی نظیر. شعر. اصلاح طلبی. تأسیس کربلا . خواهر برخیز. امام حسین از نظر دیگران

 تو هم ای خواجسته خواهر به صف رجال برخیز

   ز عصای قال بگذر به  قدوم  حال  برخیز     

    که به کاروان  رسیدن  نبود محال  برخیز 

  به خیال خام هرگز نرسیده کس به  منزل    

   تو بسوز پخته تر شو  ز چنان خیال برخیز

  اگرت هوای کام است بشتاب نیم گام است   

   ستم  فراق   تا  کی  ز پی  وصال   برخیز

 تو اگر دوام خواهی  ز وفا بنوش  جامی   

   بشکوۀ عشق و مستی نرسد زوال  برخیز

  بنگر که مرغ دانش بفلک  کشود  شهپر  

    تو که شاه  باز  بودی بگشای بال  برخیز

  عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی   

      به قفای سعی وکوشش  بود  اتکال  برخیز

  به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی      

    که جمال و مال و شهرت تبود کمال برخیز

  نبود به مرد مشکل ز حرام در گذشتن

    تو   به  پاس  بینوایان  ز  سر  حلال  برخیز

 شده عمرها که بر ما ز رقیب طعن باقیست

   بزدا   ز   روی  مـــلّت  نم  انـــفعال  برخیز

 به نخست رجم باید ز حریم محتسب را

    بشکاف  از  قـیامی  دل  ماه  و  سال  برخیز

  ز یکی بلا چو رستی ز دگر بلا بیاندیش

    به هزار قید و شرط است کمک  شمال  برخیز

  چو حجاب عیب و زشتی بجز از هنر نباشد

    تو هم ای خجسته خواهر بصف  رجال  برخیز

  به خوشی ز هیچ قومی نشده است جهل زایل

   به  سلاح  عـــلم  و  دانش  زرۀ  جدال  برخیز

 مدد مسیح همت چو روان فزا است بلخی

     به  عظام  مرده  بر گو  ز  ســیاه  چال  برخیز

 

شهید بلخی شخصیت بی نظیر. محشر عاطفه

تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است‌

اشعار عاشورائي را مي توان به چند عنوان دسته بندي كرد:
الف) اشعار مدحي يا توصيفي
ب) اشعار روايي
ج) اشعار تأسفي و مصيبتي
د) اشعار تفكري
علامه بلخی را به راستی بزرگ‌ترین شاعر مذهبی‌سرای افغانستان در قرن اخیر می‌توان نامید. او به ویژه به واقعة عاشورا عنایتی خاص داشت و جدا از شعرهای عاشورایی بسیار، در دیگر آثارش نیز به این واقعه اشاره کرده است‌. عاشورایی‌های بلخی‌، بسیار انقلابی است و آموزنده‌، و بدور از مویه‌گری‌های رایج در شعر بسیاری از شاعران‌. او به راستی عاشورا را نه یک واقعة سوزناک‌، بلکه یک مکتب می‌بیند و این سخن‌، در نیم قرن پیش‌، کمابیش تازه است و بدیع‌:
تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است‌
دانشسرای و مکتب اولاد آدم است‌
از خیمه‌گاه سوخته تا ساحل فرات‌
تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالَم است‌
با سوز عشق‌، نسبت بدعت مده‌، رقیب‌!
اسرارها نهفته به شور محرّم است‌
هر رؤیت هلال محرّم به چشم خلق‌
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است‌
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب‌
درسی پی حصول حقوق مسلّم است‌
هر قطره خون حنجر آن طفل‌ِ شیرخوار،
بر زخم‌های پیکر اسلام‌، مرهم است‌

 زینـــب  چو  دید  نعـــش  برادر ، خطـــاب  کرد: 

      بر خیز  بین ، که بعد  تو  ما را که محرم است

بلخـــی خــوش باش ، که  تعـریف  بحر عشــق  

      بیرون  ز حد  قـدرت  و  نیــروی  شبنـــم  است.(1)

 

از علامه بلخی که بگذریم‌، تا حدود سه دهه پیش‌، یعنی آغاز جنگ و جهاد و انقلاب‌، در میان شاعران رسمی و برجستة افغانستان‌، مذهبی‌سرایانی جدی نمی‌توان یافت‌، و از این نظر، وضعیت کمابیش شبیه قبل از انقلاب اسلامی در ایران است‌. شاعران نوپرداز نیز در این سالها یا گرایشهای چپی دارند و یا روشنفکرانی کم‌اعتنا به دین هستند و به همین لحاظ، جریان نوگرای شعر افغانستان نیز از مایه‌های مذهبی تقریباً تهی است‌. در میان شاعران رسمی نیز یا ستایش حاکمان رواج دارد و یا بیان مفاهیم ملی و انقلابی‌، بدون اتکای زیادی به مذهب‌. در این میان‌، بسیار اندک هستند شاعرانی همچون براتعلی فدایی هروی که هم تکیه‌گاه مردمی داشته‌باشند و هم حال و هوای شعر امروز را کمابیش درک کرده‌باشند.
این گرایشها را، هم در میان شاعران مهاجر مقیم ایران می‌توان یافت و هم در آثار بعضی از شاعران داخل کشور که داعیة این اسلام‌خواهی را داشتند. بدین ترتیب‌، نسل نوینی از شاعران افغانستان پدید آمد که هم به مذهب نگاهی امروزین و انقلابی داشتند و هم با رهیافتهای نوگرایان در شعر فارسی بیگانه نبودند. اینان نوعی شعر مذهبی نوکلاسیک سرودند که پیش از این‌، در ادبیات افغانستان سابقه نداشت‌. در شعرهای عاشورایی این نسل‌، نوعی بیان هنری و گاه مدرن می‌توان یافت‌، در کنار محتوایی انقلابی و گاه گره‌خورده با حوادث و وقایع کشور. به بیان دیگر، این شاعران کوشیدند که پیامهای عاشورا را برای استفاده در وضعیت امروز بیان کنند، چنان که در این غزل از سیدفضل‌الله قدسی دیده می‌شود:
چه می‌شد پیش از آن که کشته بودم باور خود را،
چهل منزل به روی نیزه می‌بردم سر خود را
نخواهد ماند خالی بعد از این مشک وفا، زیرا
به دریا وام دادم بازوی آب‌آور خود را...(2)

 زنده‌یاد عبدالقهار عاصی‌، شاعر سنی‌مذهب این کشور، با چنین اخلاص و ارادتی از امام حسین‌(ع‌) یاد می‌کند:
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا،
سجاده‌شد زمین بیابان کربلا
بر مسلمین طلیعة نو باز شد ز حق‌
در رهگذار تشنة میدان کربلا
دست یزیدیان چه تواند کند به خلق‌؟
خون امام ماست نگهبان کربلا...(3)
این‌، بر خلاف پندار بعضی کسان‌، نه یک ارادت شخصی‌، که یک گرایش غالب در این کشور است‌. در افغانستان اگر خلاف این باشد، عجیب به نظر می‌آید.

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی‌; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی‌(ره‌); چاپ اول‌، مشهد: مرکز مطالعات و تحقیقات علاّ مه بلخی ـ نشر سنبله‌، 1381
2. مشرق گلهای فروزان‌; مجموعه شعر مذهبی‌، گردآوری‌: قنبرعلی تابش‌، کتابخانة تخصصی ادبیات‌، قم‌، 1378
3. از آتش از بریشم‌: مجموعه شعر قهار عاصی‌; چاپ اول‌، چکسلواکی‌: طبع و نشر ایام بره‌کی‌، 1374

 

امام حسین علیه السلام در دیدگاه دیگران

گاندي:
من نهضتم را مديون حسين بن علي (ع) هستم و من چيز تازه اي براي مردم هندوستان به ارمغان نياورده ام.

چارلز ديکنز (نويسنده انگليسي):
اگر منظور امام حسين(ع) جنگ در راه خواسته‌هاي دنيايي خود بود، من نمي‌فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند. پس عقل چنين حکم مي کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاري کرد.

جرجي زيدان، نويسنده لبناني:
پس از رحلت پيامبر(ص)، حب جاه و مال بر فضايل اخلاقي فائق آمد و افکار و آراي آل علي(ع) در ميان چنان مردمي بي اثر ماند. چنانکه مردم کوفه به خاطر جاه و مال بيعتي را که با امام حسين(ع) بسته بودند، در هم شکستند و به اين نيز اکتفا نکرده و او را کشتند.

توماس مان، متفکر آلماني:
اگر بين فداکاري مسيح و حسين(ع) مقايسه شود حتماً فداکاري حسين پرمغزتر و باارزش تر جلوه خواهد نمود. زيرا مسيح روزي که آماده براي فدا شدن گرديد زن و فرزند نداشت و در فکر آنان نبوده که بعد از او به چه سرنوشتي دچار خواهند آمد. امام حسين(ع) زن و فرزند داشت و بعضي از آنها کودک خردسال بودند و احتياج به پدر داشتند.

کورت فريشلر، مورخ بزرگ آلماني:
امام حسين(ع) در فداکاري قدم را از حدود فدا کردن خود برتر نهاد و فرزندانش را هم فدا کرد... تصميم ثابت حسين(ع) براي فداکاري مطلق نه ناشي از لجاجت بود نه معلول هوا و هوس و او با پيروي از عقل مصمم شده بود که به طور کامل فداکاري کند تا اينکه مجبور نشود بر خلاف عقيده و آرمان والاي خود به وسيله سازشکاري با يزيد بن معاويه و زندگي ادامه دهد. مي دانيم که حسين(ع) خود را براي کشته شدن آماده کرده بود. و او عزم داشت خويش را فدا نمايد چرا توقف نکرد تا به قتلش برسانند و چرا دائم اسب مي تاخت و شمشير مي انداخت... حسين(ع) دست روي دست گذاشتن و توقف براي کشته شدن را دور از مردانگي و جهاد در راه عقيده و آرمان خود مي دانست. در نظر حسين(ع) در همانجا توقف کردن و گردن بر قضا دادن تا اين که ديگران نزديک شوند تا او را به قتل برسانند خودکشي محسوب مي شود. يک مرد دلير و با ايمان خودکشي نميکند.

توماس کارلايل، دانشمند بزرگ انگليسي:
بهترين درسي که از تراژدي کربلا مي گيريم اين است که حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند. آنان با عمل خود روشن کردند که تفوق عددي در جايي که حق و باطل روبرو مي شوند اهميت ندارد. پيروزي حسين(ع) با وجود اقليتي که داشت موجب شگفتي من است.

تندن انديشمند هندي:
قيام کربلا معدل بشريت را بالا برد و سطح آن را ارتقا بخشيد .

آنتوان بارا (دانشمند مسيحي سوري):
اگر بگويم حسين (ع) چراغ اسلام است کم گفته ام، اگر بگويم که او زره اسلام است کم گفته ام، بهترين جمله اي که مي توانم بگويم اين است که او وجدان تمام اديان در تمام تاريخ است .

واشنگتن ايروينگ(مورخ آمريکايي):
براي امام حســـين ممکن بود که زندگي خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد،ليکن مسووليت پيشوايي مسلمين اجازه نمي داد که او يزيد را به عنوان خليفه بشناسد.
او به زودي خود را براي قبول هر ناراحتي و فشاري به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بني اميه آماده ساخت، در زير آفتاب سوزان سرزمين خشک و در روي ريگهاي تفتيده…
روح حســـين فنا ناپذير است؛اي پهلوان من و اي نمونه شجاعت و اي شهسوار من، حســـــين!

پرفسور ادوارد براون (شرق شناس انگليسي)
آيا قلبي پيدا مي شود که وقتي درباره کربلا سخن مي شنود آغشته به حزن و اندوه نگردد؟
حتي غير مسلمانان نيز نمي توانند پاکي روحي را که اين جنگ اسلامي در تحت لواي آن انجام گرفت انکار کنند… هر کس اندکي حس در نهاد خود داشته باشد نمي تواند از اين غصه غم انگيز متاثر نشود.

موريس دوکبري (انديشمند فرانسوي)
حســـين براي شرف و ناموس مردم و بزرگي مقام مرتبه اسلام از جان و مال و فرزندان گذشت و زير بار استعمار و ماجرا جويي يزيد نرفت، پس بياييد ما هم شيوه او را سر مشق قرار داده از زير دستي يزيديان نوعي رهايي يابيم و مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح دهيم، زيرا مرگ با عزت و شرافت بهتر از زندگي با ذلت است.

پرفسور ماربين (فيلسوف و خاورشناس آلماني):
من معتقدم که رمز بقا و پيشرفت اسلام و تکامل مسلمانان به خاطر شهيد شدن حســــين و آن رويدادهاي غم انگيز مي باشد و يقين دارم که سياست عاقلانه مسلمانان و اجراي برنامه هاي زندگي ساز آن به واسطه عزاداري حيسني بوده است.
مادامي که اين روش و خصلت در ميان مسلمانان وجود دارد هرگز آنها تن به خواري نمي دهند و تحت اسارت کسي نمي روند.

سر پرسي سايکس (خاور شناس انگليسي):
حقيقتا آن شجاعت و و دلاوري که اين عده قليل از خود بروز دادند به درجه اي بوده است که در تمام قرون متمادي هر کسي که آن را شنيد بي اختيار زبان به تحسين و آفرين گشود.
اين عده مردم دلير غيرتمند، نامي بلند و غير قابل زوال براي خود تا ابد باقي گذاشتند.

کورت فريشلر (مورخ مشهور آلماني و نويسنده کتاب امام حسين و ايران):
تصميم ثابت حســـين براي فداکاري مطلق نه ناشي از لجاجت بود، نه معلول هوي و هوس؛ او با پيروي از عقل مصمم شده بود که به طور کامل فداکاري کند تا مجبور نشود بر خلاف عقيده و آرمان والاي خود با سازش کاري با يزيد بن معاويه به زندگي ادامه دهد

 


 

ابوالمعانی بیدل. سخنان زیبا حکمت از عیسی  نارسیس و شعری از شریعتی. وصيت نامه ي وحشي بافقي

 

به اوج کبــریـا کــز پهلـــوی عجــز است راه آنجـا

سر موی گـر این جا خم شوی، بشکن کلاه آنجـا

ادبـگــاه مـحـبـت نــاز شـــوخـی بـــر نمــی دارد

چـو شبنم سر به مُهــر اشک می بالد نگاه آنجـا

بــه یـاد محفل نـازش سحـر خیـز است اجـزایـم

تبّسم تـا کجــا هــا چیــده باشد دستگـاه آنـجـا

مقیم دشت الفت باش و خـواب نـاز سامان کـن

بـه هـــم می آورد چشم تو، مــژگان گیـاه آنـجـا

خیــال جلــــوه زار نیستی هـــم عـــالــمی دارد

ز نقش پــا، سری بـایــد کشیـدن گاه گـاه آنجــا

خــوشا بـــزم وفــا کـــز خجـلت اظهــار نومیـدی

شـرر در سنگ دارد پـــر فشانی هــای آه آنجــا

به سعی غیـر، مشکل بود زآشوب دویی رستن

سری در جَیب خــود دزدیـدم و بــردم پنــاه آنجا

دل از کــم ظــرفی طـاقت نبست احــرام آزادی

به سنگ آید مگر این جام و گردد عـذر خواه آنجا

به کنعـان هــوس، گــردی نـدارد یــوسف مطلب

مگـــر در خــود فـــرو رفتن کنــتد ایجاد چاه آنجا

زبس فیض سحر می جوشد از گَـــرد سواد دل،

همه گـرشب شوی،روزت نمی گرددسیاه آنجـا

ز طـــرز مشرب عشّــاق، سیــر بینــوایی کـــن

شکست رنـگ کس، آبی نــدارد زیــر کـاه آنجــا

زمینگیـــرم بــه افسون دل بی مـدعــا، (بیــدل)

وصيت نامه ي وحشي بافقي

 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

سخنان زیبا و حکیمانه از حضرت عیسی شریعتی

هلن کلر نارسیس و شعری از شریعتی

 

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. نارسیس


------------------------------ برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
------------------------------


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر 


----------------------------------
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .


------------------------------
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو
 -------------------------------

---
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.


-------------------------------
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.


--------------------------
بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی 

------------------------------
از حضرت عیسی(ع)پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
---------------------------------


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
 
-------------------------------
لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

زیباترین شعر دکتر علی شریعتی

 خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 مذاکره با طالبان یا فروپاشی یک ملت؟

 

مذاکره با طالبان یا فروپاشی یک ملت؟

طالبان به عنوان يک قدرت بزرگ شبه‌نظامي مايل به مذاکره با دولت نيست و معتقد است که اگر نيروهاي خارجي افغانستان را ترک کنند، دولت در عرض چون روز سقوط خواهد کرد. شوراي عالي صلح به هيچ دستاورد مهمي در راستاي تأمين صلح دست نخواهد يافت؛ چرا كه تيم اقتدارگرا تمام روزنه‌ها را از قبل به روي اين شورا بسته. در چنین فضایی کمترین ضررهای این مذاکره تضعیف نهادهای قانونی، تقویت استبداد زدگی، تحکیم گامهای پاکستان و اربابانش در افغانستان و سر خوردگی ملت از تشکیل جامعه و دولت مستقل، آرمانی و یکپارچه و مقدمه فروپاشی آن ملت خواهد بود.

به باور عده زیادی طالبان از دو سه سال قبل به مراتب قدرتمندتر شده‌اند. طالبان در تمام نقاط کشور از تاکتيک "بزن در رو" عليه نيروهاي ناتو و افغان استفاده مي‌کند. طالبان از اين طريق از نيروهاي ناتو و افغان انتقام مي‌گيرد. در همان حال، طالبان سعي دارد به دولت افغانستان بگويد که آماده برگزاري مذاکره نيست. اين در حالي است که دولت افغانستان مدعي است که دارد روي متقاعد ساختن طالبان براي پيوستن به مذاکرات کار مي‌کند.

طالبان به عنوان يک قدرت بزرگ شبه‌نظامي مايل به مذاکره با دولت نيست و معتقد است که اگر نيروهاي خارجي افغانستان را ترک کنند، دولت در عرض چون روز سقوط خواهد کرد. شبه نظاميان طالبان پيش از آغاز هرگونه مذاکره بر مساله نيروهاي نظامي خارجي تمرکز دارند. طالبان اصلا احتياجي به مذاکره نداشته باشد چون آن‌ها آن‌قدر به لحاظ نظامي قدرت دارند و توسط صاحبانش حمایت معنوی و اطمینان کسب کرده اند که می توانند در عرض چند روز يا حداکثر چند ماه دولت را سرنگون کنند.


ریچارد هالبروک، نماینده خاص امریکا در امور افغانستان و پاکستان کلیدی‌ترین سخن را در رابطه به مساله افغانستان و پاکستان و نیز مذاکره با طالبان، مطرح کرده است. آقای هالبروک گفته است: «از این بیشتر به آواز بلند تاکید کرده نمی‌توانم، تا زمانی که پاکستان و افغانستان خلای تاریخی خود را دور نسازند و بین خود همکاری نکنند، این جنگ به همین منوال دوام خواهد کرد. این مهم نیست که در دیگر عرصه‌ها به چه پیمانه‌ای موفقیت خواهیم داشت.  دلیل ساده و آسان موضوع این است که طالبان از اختلافات افغانستان و پاکستان نفع برده و از یک کشور به کشور دیگر خواهند رفت.» 


هالبروک خلاء «خلای تاریخی» میان افغانستان و پاکستان  را تحت عنوان «عدم همکاری دو کشور» و یا «اختلافات افغانستان و پاکستان» مطرح می‌کند ولی مساله این است که این خلای تاریخی باید به صورت مشروع و قابل قبول پر شود و تبدیل به همکاری متقابل گردد. اختلافات دو کشور طی دو دهه‌ی اخیر سبب تقویت طالبان و یا منازعه شده است که در این مقطع زمانی باید حل شود تا دیگربار پیامدهای بحران‌زا را در پی نداشته باشد. پس امریکا نیز به این نتیجه رسیده است تا زمانی که اختلافات بنیادین میان افغانستان و پاکستان حل نشود، این خلای تاریخی که سبب بحران‌ها در نیم قرن گذشته شده است، هم‌چنان ادامه می‌یابد.


از این سخن هالبروک یک نکته‌ی دیگر نیز واضح می‌گردد و آن این است که طرح مذاکره با طالبان، یک مساله اضافی  بوده و لزوما نمی‌تواند نتیجه‌ای را در پی داشته باشد. به دلیلی که مساله بنیادین که سبب تقویت و استفاده‌جویی از طالبان در سیاست خارجی پاکستان شده است، اختلاف اساسی میان افغانستان و پاکستان است. این در حالی است که صدر اعظم پاکستان نیز گفته بود که هرگونه مذاکره با هر کسی بدون شامل بودن پاکستان در آن بی‌نتیجه است؛ یعنی، طرف اصلی مساله پاکستان است، نه طالبان.


هالبروک به صورت واضح گفته است که گفتگو با طالبان صورت نگرفته است بلکه با بعضی کسانی که در رکاب طالبان جنگیده‌اند یا از طریق تلفون و یا به واسطه اشخاص دیگر گفته‌اند که از جنگ خسته شده‌اند و می‌خواهند مذاکره کنند، ممکن گفتگو شده باشد؛ در حالی که این اشخاص رهبران اصلی طالبان نیستند. هالبروک این مساله را نیز به صراحت طرح کرده است که کدام نشانه‌ای وجود ندارد که نمایانگر آن باشد که گویا در موقف رهبران طالبان تغییری به میان آمده است. البته این نکته واضح است که طالبان همواره مذاکره و گفتگو را رد کرده‌اند؛ اما، علی‌رغم پافشاری حکومت افغانستان بر مصالحه و مذاکره، این بار نماینده باصلاحیت امریکا در امور افغانستان  و پاکستان نیز تایید کرد که طالبان حاضر به مصالحه نیستند و باید بیشتر از این تحت فشار قرار داده شوند.


طرح مصالحه با طالبان، در ذات خود نمی‌تواند راه حل مساله افغانستان باشد. این طرح با وجودی که وقت را ضایع کرده است هنوز نتیجه‌ای را در پی نداشته است. اما آنچه باید مورد حمایت قرار بگیرد، عبارت از گفتمان دولت ملی در افغانستان است. در حمایت از گفتمان دولت ملی، آنچه باعث شکل‌گیری و تقویت دولت ملی فراگیر در افغانستان می‌شود باید حمایت شود؛ از جمله برداشتن اختلاف داخلی و خارجی‌ای که سبب آسیب زدن به گفتمان دولت ملی می‌شود. پیش از همه، در گفتمان دولت ملی، هویت و ماهیت دولت ملی باید معلوم باشد. مطابق قانون اساسی افغانستان، نظام سیاسی افغانستان  که برمبنای آن دولت ملی می‌باید شکل بگیرد، باید دموکراتیک بوده نسبت به ارزش‌های جهان‌شمول بشری مثل حقوق بشر، دموکراسی، حقوق زنان و برابری شهروندان متعهد و پایبند باشد. این همان چیزی است که برای طالبان غیرقابل قبول است. ولی همه این مسایل ماهیت گفتمان دولت ملی را در افغانستان تشکیل داده است و بنابراین، نمی‌توان گفتمان دولت ملی را قربانی مصالحه با یک گروه تروریستی کرد. طرح مصالحه و مذاکره عملا حمایت افکار عمومی نسبت به گفتمان دولت ملی را آسیب زده و مردم را ناامید کرده است. در حالی بایستی گفتمان دولت ملی از سوی حکومت کنونی مورد حمایت قرار گرفته و از هیچ‌گونه تلاشی در این راه دریغ ورزیده نشود. یکی از این تلاش‌ها، حل اختلافات با پاکستان است. دولت ملی بدون حمل مشکلات با کشورهای همسایه همواره در تاریخ افغانستان متضرر شده و به نابودی رفته است. پس برای ایجاد دولت ملی، در گام نخست باید مشکل افغانستان با پاکستان حل شود و این خلای تاریخی برداشته شود.


ایجاد شورای عالی صلح، که نقش سمبولیک داشته صرفا برای توجیه هرگونه تعامل با طالبان مورد استفاده قرار می‌گیرد، از بنیاد گفتمان دولت ملی را آسیب می‌زند. آقای ربانی که در راس این شورا قرار دارد، مثل بقیه اعضای این شورا، درک درستی از گفتمان دولت ملی به مفهوم جدید آن ندارد. آقای ربانی که رییس جمهور دوران مجاهدین است، به دلیل نداشتن یک درک سالم از گفتمان دولت ملی در افغانستان و مدیریت جدید و دموکراتیک، عملا زمینه را برای شکل‌گیری و ظهور طالبان فراهم کرد و اکنون هم زمینه را برای آسیب زدن به گفتمان دولت ملی فراهم می‌کند، بدون این که خود مستقیم در میز مذاکره با طالبان سهمی داشته باشد.


شورای عالی صلح و حکومت کنونی، اگر درکی سالم از گفتمان دولت ملی به صورت مدرن آن داشته باشند، باید مشکل با پاکستان را تعریف کرده و برای حل آن تلاش کنند. در حالی که تا زمانی که مشکلات با پاکستان وجود داشته باشد، هیچ نهادی قادر نیست که از طریق مذاکره با طالبان، مشکل افغانستان را حل کند. چون از یک طرف، در موجودیت مشکل با پاکستان و دیگر همسایه طرح گفتمان دولت-ملت و یا ایجاد گفتمان دولت ملی با چالش مواجه می‌شود و از طرف دیگر، به میان آوردن مساله طالبان از طریق دولت، گفتمان دولت ملی را آسیب می‌زند. چون، –همان طوری که قبلا نیز گفته‌ام– طالبان نخست یک گروه ایدیولوژیک و ضد گفتمان دولت ملی در افغانستان است و در ثانی، افسار طالبان به دست پاکستانی‌ها است. بنابراین، عملا یک گروه مصالحه‌ناپذیر با حکومت کنونی و گفتمان دولت ملی با ماهیت دموکراتیک است. پس شورای عالی صلح و حکومت افغانستان، باید بر اساس بنیادهای معرفت‌شناسانه دموکراتیک، از ساختارها و تلاش‌های ایجاد دولت ملی در افغانستان حمایت کنند و برای استقرار آن تلاش ورزند.


از سخنان هالبروک و آنچه تذکر رفت، استنباط می‌شود که امریکا نسبت به کارکرد شورای عالی صلح و در کل نسبت به طرح مصالحه با طالبان بی‌باور است. امریکا به این درک رسیده است که باید مشکل میان افغانستان و پاکستان تبدیل به همکاری متقابل شود و از گفتمان دموکراتیک دولت ملی در افغانستان حمایت صورت بگیرد. اما پیش از همه، باید مشکل با پاکستان حل شود. بنابراین، شایسته است که حکومت افغانستان نیز در راستای حل مشکلات بنیادین گام برداشته و ملت افغانستان را با ریسمان مشکلات حل ناشده، حلق‌آویز نسازد. تا زمانی که این مشکل حل نشود، شماتت‌های آقای کرزی و برهان‌الدین ربانی با طالبان، جز ضیاع وقت، راه به جایی نمی‌برد.


غيرت بهير، يكي از اعضاي ارشد حزب اسلامي به رهبري گلبدين حكمتيار، شرايط طالبان براي شركت در مذاكرات صلح را اعلام كرد.
به گزارش ايلنا به نقل از نيوكرالا، طالبان حذف اسامي رهبران ارشد خود از فهرست سياه ترور آمريكا و سازمان ملل و آزادي تعدادي از زندانيانش را به عنوان پيش شرط صلح با دولت افغانستان اعلام كرده است.
به گفته عضو ارشد حزب اسلامي كه با روزنامه ديلي تلگراف مصاحبه كرده است: «طالبان تنها در صورت برآورده شدن اين شروط و پس از خروج نيروهاي بين المللي از افغانستان آماده برگزاري مذاكرات جدي در مورد صلح و تشكيل دولت هستند.»
بهير با اشاره به مذاكرات پراكنده دولت با برخي از رهبران طالبان، تاكيد كرد تا وقتي كه ملاعمر، رهبر طالبان افغانستان در مذاكرات حاضر نشود، پيشرفت كمي در روند صلح مي‌بينيم.
پيش از اين هم سازمان ملل متحد نام برخي از اعضای طالبان را از فهرست سيا ترور خارج كرده بود و افرادی مانند «عبدالحکیم مجاهد»، نماینده سابق طالبان در سازمان ملل متحد، عبدالسلام ضعیف، سفیر سابق طالبان در اسلام‌آباد و «وکیل احمد متوکل»، وزیر خارجه سابق طالبان از اين فهرست حذف شده‌اند.
بازبینی فهرست تحریم‌شدگان سازمان ملل متحد که شامل ۴۸۸ تن بود از سال ۲۰۰۸ ميلادي، شروع شد. ذبیح‌الله مجاهد، پيش از اين سخنگوی طالبان سخنان اخیر حامد کرزی، رئيس‌جمهوري افغانستان كه گفته بود تماس‌هایی با طالبان وجود داشته را رد کرد و گفت طالبان به مذاکرات پنهانی و پشت پرده باور ندارند.
رئیس‌جمهوری افغانستان در مصاحبه‌ای که یازدهم اکتبر از شبکه «سی‌ان‌ان» منتشر شد، گفته بود مدتی است دولت تماس‌های غیررسمی با طالبان دارد. اما ذبیح‌الله مجاهد گفته است: «حاضر نیستیم بر سر ارزش‌ها و کشور خود وارد معامله شویم، آن هم در چارچوب برنامه‌اي مخفي.»
وي در ادامه با تاكيد بر خروج نيروهاي خارجي از افغانستان به عنوان پيش‌شرط طالبان براي مذاكره گفت: «برای مذاکره پیش‌شرط‌هایی داریم که بارها اعلام شده و آن این‌که تا وقتی که نیروهای خارجی از افغانستان خارج نشده‌اند امارت اسلامی افغانستان حاضر نیست با کسی وارد مذاکره شود.»


يك مقام ارشد دولت اوباما اعلام كرد: رهبران طالبان مستقر در افغانستان با وجود حملات موثر و رو به افزايش نظامي ناتو هيچ تمايلي به مذاكرات پايان جنگ نشان نداده‌اند.


به گزارش ايسنا، به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس‌، ريچارد هالبروك نماينده ويژه آمريكا در افغانستان و پاكستان اظهار كرد: گزارش‌ها و خبرها در مورد مذاكرات همه‌جانبه بين مقامات دولت افغان و فرماندهان ارشد طالبان بدون اساس بوده‌اند. هيچگونه صحبت يا گفت‌وگويي در اين باره نبوده است چه رسد به مذاكره.


هالبروك اظهار كرد: افرادي كه در كنار طالبان جنگيده‌اند و شخصا رهبران طالبان نبوده‌اند، تلفن را برداشته و گفته‌اند من از اين جنگ خسته شده‌ام‌، مي خواهم‌ با شما مذاكره كنم.  آنهايي كه چنين تماسهايي برقرار مي‌كنند رهبران استاني و يا فرماندهان سطح پايين هستند.


نماينده ويژه آمريكا در امور افغانستان و پاكستان گفت: در هر حال اين نوع مذاكرات آنگونه كه شما انتظار داريد و مي‌نويسيد عالي رتبه نيست. اين مذاكرات اتفاق نمي‌افتند و فقط روزنامه نگاران درباره آن نوشته‌اند. اكنون ذهن خواننده‌ها كاملا مغشوش شده است. سطح مذاكرات بسيار پائين است. در حال حاضر هيچ نشانه‌اي دال بر اينكه طالبان قصد تغيير روال خود را دارد نيست.


هفته گذشته مقامات ناتو و آمريكا توضيح تقريبا متفاوتي در مورد سطح شبه نظاميان در تماس با دولت افغانستان داشتند.  مارك سدويل‌، نماينده ارشد غيرنظامي ناتو در تاريخ 20 اكتبر اظهار كرد: شبه نظامياني كه با دولت افغانستان در تماس هستند، شامل اعضاي مهم از رهبران طالبان مي‌باشند، با اين حال وي نيز مذاكرات را اوليه خواند.  طالبان هرگونه دخالت نمايندگان خود در مذاكرات را رد كرده است.


زمزه های زیادی است كه ارگ رياست جمهوري كشور، ميزبان شماري از افراد بلندپايه‌ي طالبان به هدف گفتگو و تشويق سران اين گروه براي پيوستن به روند صلح بوده است. چیزی که  سخنگوي رياست جمهوري، حضور اين افراد را در كابل به شدت رد كرده است؛ ولي وضعيت نشان از آن دارد كه اين تلاش‌ها وجود داشته و بعيد هم نيست كه برخي از فرماندهان مشهور گروه طالبان در حال رايزني با جناح اقتدارگرا باشند.


یک مقام پیشین افغان که از ذکر نامش خود داری کرد، به اسوشیتد پرس گفته است که گفتگوهای پنهانی ماه گذشته میان حامد کرزی، رییس جمهور افغانستان و مولوی عبدالکبیر، ملا صدراعظم و انوارالحق مجاهد، سه تن از فرماندهان طالبان صورت گرفته است. این مقام می افزاید که این گفتگوها برای تضعیف یک گروه نیرومند وابسته به شبکۀ القاعده که در بخش های مرزی افغانستان در نزدیکی پاکستان فعالیت دارد، صورت گرفته است.


شبکۀ حقانی به اعضای بلندپایۀ القاعده که در بخش های قبایلی پاکستان مستقراند، همواره پناه داده است. این سه طالب با چرخبال از شهر پیشاور پاکستان به کابل آورده شده بودند و دو شب را در یک هوتل مجلل سپری کرده بودند. اما رهبران طالبان تا حال پیشنهاد گفتگو های صلح با دولت افغانستان را رد کرده اند و بیرون شدن سربازان خارجی را از کشور، پیش شرط این گفتگو ها عنوان کرده اند.


افراد طالبان چه  به كابل آمده باشند و چه نيامده باشند، شكی نيست كه آقاي كرزي سعي دارد به شكلي از اشكال با شماري از بلندپايگان گروه طالبان تماس بگيرد. البته اين گونه تماس‌ها مي‌تواند براي برآورده شدن اهداف و مقاصد خاصي انجام شود.


در گام نخست، تيم اقتدارگرای کرزی بنا به نزديكي‌هاي فكري و نژادي مي‌كوشد چتر محافظتي خود را بر سر گروه طالبان باز كند و اين گروه را از آسيب‌هاي احتمالي در آينده در امان نگهدارد.


در گام دوم هرگونه پيشرفت در كنار آمدن با گروه طالبان، مي‌تواند بر اقتدار و دوام حاكميت فعلي كمك كند و آن را از سرنوشت محتوم به شكست در كوتاه‌مدت برهاند.


در گام سوم، تيم اقتدارگرا نياز به توجيه وضعيت بحراني فعلي دارد كه عمده‌ترين عامل به وجود آمدن آن بوده است و بهترين عنصري كه مي‌تواند براي اين توجيه‌گري موثر ثابت شود، بحث صلح و مذاكره با گروه مخالف است.


آقاي كرزي هرچند كه در ظاهر امر، شوراي عالي صلح را به هدف گفتگو با مخالفان به وجود آورده؛ ولي در عمل مي‌كوشد سكان كشتي مذاكره را همچنان در اختيار داشته باشد و نشان دهد كه بدون او در معادله‌ي صلح، هيچ راهي به دهي نمي‌انجامد.


آقاي كرزي با اين نمايش بازي كردن‌ها نشان مي‌دهد كه نه شوراي صلح مي‌تواند آورنده‌ي صلح در كشور باشد و نه نيروهاي تا به دندان مسلح ناتو. آقاي كرزي در يك نقشه‌ي از پيش تعيين شده كه بدون شك برخي از سران طالبان هم در آن شامل‌‎اند، مي‌خواهد برنامه‌ي صلح را كه مي‌تواند يك برنامه‌ي ملي باشد، به برنامه‌ي شخصي و خصوصي تبديل كند. به دليل همين شخصي‌گري‌ها در روند صلح، تا هنوز اين برنامه به موفقيت نينجاميده و هر حركت تازه‌یي هم كه در اين راستا آغاز شده، از قبل به وسيله‌ي جناح بر سر اقتدار شرايط شكست آن فراهم شده است.


شوراي عالي صلح به هيچ دستاورد مهمي در راستاي تأمين صلح دست نخواهد يافت؛ چرا كه تيم اقتدارگرا تمام روزنه‌ها را از قبل به روي اين شورا بسته و آن را در درون اتاق تاریك رها كرده است. مشكل اصلي و اساسي صلح هم در كشور به اين گونه سياست‌هاي خطرناك و بحران‌‎زاي قومي و نژادي پيوند خورده است.


آقاي كرزي در حالي كه به شكل ظاهري از صلح و مذاكره حمايت مي‌كند و براي رسيدن به آن، شورا و كنفرانس راه مي‌اندازد؛ ولي در عمل تمام راه‌هاي رسيدن به آن را مي‌بندد و حركت‌ها را به سمت خودش هدايت مي‌كند. شايعه‌ي حضور برخي از سران طالبان در ارگ و سپس رد آن از يك منبع هدايت شده، اهداف مشخصي را دنبال مي كرده است.


دولتی های افغانستان، مي‌كوشد با اين سروصداها نشان دهد كه شوراي صلح نمي‌تواند در راستاي انجام گفتگو با مخالفان، حركت موثري را صورت دهد و هر حركتي اگر در اين راستا انجام شود، بايد از كانال ارگ بگذرد. تفكر صلح انها، بي‌شباهت به تفكر طالباني نيست و خطوط اصلي آن را همان برداشت مسلط در اين گروه شكل مي‌دهد. همين نزديكي فكري هست كه ارگ رياست جمهوري را به برنامه‌هاي طالبان نزديك مي‌كند و در عوض، حركت‌هاي شوراي عالي صلح و نظاير آن را با واكنش‌هاي تند اين گروه مواجه مي‌سازد. هر حركتي وقتي پنهان از چشم مردم صورت مي‌گيرد، بدون ترديد نتايج خطرناكي را در قبال دارد و مي‌تواند براي مدت‌هاي مديدي اين روند را به تعويق بيندازد.


شوراي صلح يك برنامه‌ي نام‌نهاد است كه عملاً از سوي ارگ رياست جمهوري به ناكامي کشیده شده و از اين شورا به جز چند اعلاميه و فراخوان هيچ انتظاري نمي‌توان داشت. نبايد فراموش كرد كه بخش اصلی  از روند صلح در كشور به نيات و برنامه‌هاي كشورهاي همسايه و از جمله پاكستان مرتبط است كه تا هنوز هيچ چراغ سبزي در اين زمينه از سوي اين كشورها ديده نشده است. پاكستان هرچند به گونه‌ي رسمي از برنامه‌ی صلح در افغانستان حمايت كرده؛ ولي اين كشور در عمل در راستاي بي‌ثبات‌سازي كشور ما فعاليت مي‌كند.


در هر صورت، آمدن سران طالبان به ارگ رياست جمهوري چه شايعه باشد و چه واقعيت، نه تنها هيچ تحول مثبتي را در پي نخواهد داشت، بل مي‌تواند به عقيم ساختن حركت‌هاي صلح‌طلبانه کمک كند و پشت سر خود دستهای پاکستان را دارد که از بزرگترین آرزوهایش سلطه بر افغانستان و وری آوردن رژیم دست نشان دهنده خود در این اقلیم  هست و اگر بتواند تیم معامله گر دولتی های امروز را با طالبان از آن خود کند به بخشی از اهدافش دست یافته و صلح موقت در پناه مهره های خود را ممکن هست برای مدتی تحمل کند.


کمترین ضررهای این مذاکره تضعیف نهادهای قانونی، تقویت استبداد زدگی، تحکیم گامهای پاکستان و اربابانش در افغانستان و سر خوردگی ملت از تشکیل جامعه و دولت مستقل، آرمانی و یکپارچه و مقدمه فروپاشی آن ملت خواهد بود.

بی پناهی پناهجویان افغان در جهان!!! دست غریقیم فریاد بی صداییم

بی پناهی پناهجویان افغان در جهان!!!

در افغانستان هیچ برنامه ی اجتماعی که حاکی از سازماندهی یک جامعه سالم باشد، دیده نمی شود. از سیاستمداران حاکم گرفته تا احزاب و آتش افروزان قومی – که همه مردم و قوم را برای خویش می خواهند- گرفته تا موسسات کمک کننده از کشورهای خارجی، اگر به فکر قربانی کردن دیگران برای خودشان نباشند که تا حدودی هستند، هیچیک به فکر بهبود بخشیدن وضعیت اجتماعی نیست. و به قول رازق فانی شاعر افغان:

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد

دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد


 نه خبری از بازسازی های بنیادی و اشتغال زایی هست و نه خبر از تاسیس بیمارستان های پیشرفته – تا جایی که ریسس جمهورش نگران سلامتی فرزند ارگ نشینش هست و پیش بینی کننده مهاجرت او به خارج- نه تاسیسات راه سازی مطابق با معیارهای جهانی و نیاز روز افزون کشور، نه  حتی برنامه ریزی برای کنترل و تنظیم جمعیت که همه کشورهای جهان امروزه آن را شرط یک زندگی اجتماعی سالم می دانند و نه فکری به حال میلیونها مهاجر خارج نشین بی هویت و بی سرنوشت و نه فکری برای آن دسته از مهاجرینی که هر روزه از مسیرهای خطرناگ برای فرار از نا امنی کشور را ترک می کنند و راهی کشورهای می شوند که نمی دانند راهش چه پیچ و خمهای دارد و رسیدنی به مقصد هست یا نه و بر فرض زنده ماندن در مسیرها و رسیدن در مقصد آیا پذیرشی برای آنان از سوی کشور مقصد حاصل می شود یا نه؟ 

سال گذشته بیش از هر سال دیگر سیل مردم نا امید و خسته از شرایط مرگبار وطن به سوی اندونزی و یونان حرکت کردند، زیرا دیگر امیدی در ایران و پاکستان نمی دیدند. آنان هر مسیری که را که انتخاب کنند هر گونه خطری و هر نوع هزینه ی را مجبورند برای خود و بستگانشان، از روی اجبار و ناگذیری به جان بخرند. در یونان امسال چند بار به افغانها از سوی گروههای نژاد پرست برخورد صورت گرفته، و در استرالیا برای آن عده که رسیدند نیز جواب تلخ داده شده است و این غیر از آن دسته هست که نه به آن رسیدند و نه به این بلکه در کام دریاها و اقیانوسها  افتاده و خوراک نهنگان شدند. با مطالعه و تعمق در این مسئله  به یاد این شعر دردناک  داکتر سمیع حامد می افتیم که می گوید

مهاجر کوله بار یاد، در پشت

سیاهی پیش رو، و باد در مشت

در این ویرانی مرمی خسته ات کرد

در آن غمخانه گرمی خواهدت کشت

 یا به یاد جمله آن بنده خدا می افتیم که گفت: 

«خدا هچ موجودی را در این عصر افغانی نیافریند. چه اینکه افغان بودن امروزه در کشورهای اسلامی بیش از دیگر کشورها، به تنهایی خود جرم هست در حالی که قدرتهای جهانی و از جمله همین کشورهای به ظاهر اسلامی افراطی گری را در همین کشور صادر کردند.»

ادامه جنگ، کشتار، فقر و بیکاری در افغانستان باعث شده تا هزاران تن از شهروندان افغانستان، برای خروج از کشوری که اکنون به دست متهمان نقض حقوق بشر، قاچاقچیان مواد مخدر و چپاولگران دارایی های همگانی اداره می شود، به آب و آتش بزنند. به گزارش که در یکی از سایتهای افغانی نشر شده، توجه کنید:

 « پناهجویان معمولا دو راه را برای خروج از افغانستان، جهنم روی زمین، انتخاب می کنند. راه اول خروج از افغانستان و رفتن به نزدیک ترین کشور جز پاکستان و ایران و درخواست پناهندگی از طریق سازمان ملل متحد است. بخش پناهندگی سازمان ملل متحد یا یو ان اچ سی آر، پروسه ای طولانی دارد و در سال های اخیر، با توجه به تبلیغات غیر واقعی از اوضاع افغانستان، بررسی دوسیه های پناهجویان افغانستان از اولویت های این سازمان نمی باشد. پناهجویان افغانستان مجبورند ماه ها و گاه سال ها در انتظار پاسخ از دفتر پناهندگان و پناهجویان سازمان ملل باشند. در بسیاری مواقع نیز پاسخ دفتر سازمان ملل به درخواست پناهندگی شهروندان افغانستان منفی ست. بسیاری از پناهجویان که تمام زندگی خود را به حراج گذاشته تا از افغانستان خارج شوند، پس از پاسخ منفی، با دیواری بلندتر و ضخیم تر در زندگی خود مواجه می شوند.

 میسر دوم، عبور غیر قانونی از مرزهاست. دو مسیر عمده برای عبور غیر قانونی از مرز، مسیر افغانستان،(گاهی پاکستان)، ایران، ترکیه، یونان و ایتالیاست. چنانچه پناهجویان در ایتالیا توسط پلیس متوقف نشوند، به مسیر ادامه داده و خود را به کشورهای اروپایی که هنوز وضعیت بهتری برای پناهجویان دارند می رسانند.

 مسیر عمده بعدی برای عبور غیر قانونی از مرز، مسیر افغانستان به استرالیا از هر راه ممکن است. در بیشتر مواقع پناهجویان با پرداخت مبالغ هنگفت، ویزای کشورهایی مانند مالزی و اندونزی را تهیه کرده و سپس به آب زده تا رویای رسیدن به آنسوی آب و تغییر در زندگی و وضعیت خود را واقعیت بخشند.

 عبور غیر قانونی از مرز همیشه و در هر لحظه مساوی با مرگ است. اما پناهجویی که هر لحظه مرگ را در افغانستان تجربه می کند، برای نجات خود و خانواده، تن به یک ریسک بزرگ داده و فشار و محدودیت ها چنان کرده که علی رغم آگاهی به خطرات مختلف، پا به جاده ی مرگ و زندگی می نهد.

 نامه پاره پاره شده یک پناهجو به رسانه ها/ او می گوید از غزنی ست. پدرش توسط طالبان کشته شده است. طالبان در ماه های اخیر بیش از ده تن را که غیر پشتون بودند، در این ولایت سر بریدند.

قاچاقچیان انسان از ابتدا تا مقصد، در کشورهای مختلف از جمله در افغانستان در کمین هستند. بیشتر آنان تنها چیزی که برایشان اهمیت ندارد، زندگی پناهجویان است. هر جایی که پلیس به آنان هجوم می آورد، براحتی پناهجویان را ترک کرد و خود متواری می شوند و هر جایی که می توانند پناهجویان را به قاچاقچی دیگر می فروشند.

 اندونزی و یونان دو کشور خطرناک در این دو مسیر است. همین اکنون صد ها تن از شهروندان افغانستان در زندان های این دو کشور بسر می برند. در بازداشت گاه های یونان و اندونزی کودکان و زنان نیز در بند می باشند. گزارش ها حاکی از آن است که حتا کودکان زیر سه سال نیز همراه با مادران خود در این بازداشتگاه ها بسر می برند.

 اکنون استرالیا و کشورهای دیگر مقصد مانند ایتالیا، آلمان و فرانسه نیز رفتاتری بهتری با پناهجویان ندارند. اکنون صد ها پناهجوی افغانستان در بازداشتگاه های این کشورها بسر می برند. چند روز پیش تعدادی از پناهجویان در استرالیا توانستند از یک بازداتشگاه فرار کرده و دست به تظاهرات بزنند اما پلیس به زور متوسل شد و حتا مقامات پلیس گفته است که برای آنان دوسیه های جنایی باز می شود.دروغ های دسته بندی شده ی مقامات افغان و قراردادهای دو جانبه آنان با کشورهای مختلف، مشکلی جدی دیگر برای پناهجویان افغانستان شده است. کشورهای مختلف با توسل به این قراردادها فشار های زیادی بر پناهجویان می اورند و حتا در کشورهای مقصد گاه تا سال ها منتظر پاسخ از اداره های مهاجرت می مانند. اکنون هزاران پناهجوی افغانستان در کشورهای مختلف نیاز به حمایت فوری دارند.»(1)

 نمونه تلختر و دردناکتر و عینی ترپناهجویان افغان را در گذارش زیر توجه کنید:

 « پلیس ایتالیا امروز اعلام کرده است که گارد ساحلی این کشور درجستجوی پناهجویان افغانستانی    هستند که گفته میشود حوالی نیمه شب درساحل Catanzaro Ionian  درجنوب این کشور توسط قاچاقچیان به آب انداخته شده اند.

(گیلبرتو) درتماسی تلفونی که با آقای ghilberto خبرنگار روزنامه manifest درشهر Catanzaro داشتم وضعیت این پناهجویان را جویا شدم.

آقای گیلبرتو میگوید: این سومین روز است که گروه های عظیم از پناهجویان افغانستانی وارد بندر این شهرمیشوند؛درآخرین مورد، شب گذشته دوقایق کوچک ویک کشتی سیاحتی حامل 78 پناهجوی افغانستانی درنزدیک بندر این شهر توسط گارد ساحلی شناسایی شد؛ ولی هنگامی که پلیس خواست این قایق هارا متوقف کند، آنها کوشش نمودند ازمحل فرار کنند. پس ازآن نیروهای گارد ساحلی، با شلیک های هوایی قایق ها را که میخواستند ازمنطقه دور شوند متوقف ساخت. اومی گوید درهنگام گریز، قاچاقچیان تعداد زیادی از پناهجویان را به آب انداختند تا خودشان بتوانند به راحتی فرار کنند. گفته میشود نزدیک به ده نفر که یک ازآنها یک کودک 14 ساله است تاهنوز لادرک هستند. آقای گیلبرتو میگوید یکی ازپناهجویان دراولین دقایق پس ازگرفتار شدن به دست پلیس، جان داده است. این نوجوان احمد نام دارد وباشنده منطقه "انده" ولسوالی یکاولنگ ولایت بامیان است. احمد 17 ساله مثل هر نوجوان افغانستانی دیگر مجبور شده بود، صلح ، امنیت وزندگی بهتری را دربیرون ازسرزمین خودش ودور از فامیل ودوستانش جستجو کند. شاید احمد فکر کرده بود که بارسیدن به اروپا میتواند ازشر همه ی بد بختی هایی که درافغانستان با آن روبرو بود؛ نجات پیدا میکند ولی تقدیر چنین نبود واین نوجوان دراولین دقایق رسیدن به سرزمین رویایی اش جان باخت. حالا شاید پدرومادرش منتظر اند تا احوال ازپسر جوانش بشنوند ولی با تاسف خبری که آنها خواهند شنید خیلی درآور وتکان دهنده است. "احمد برای ابد پناهنده شد".

 پلیس ایتالیا علت مرگ احمد را گرسنگی ومشکل تنفسی اعلان کرده است. ولی خبرنگاران میگویند علت مرگ او ممکن خشنونت قاچاقچیان باشد. جسد احمد به گفته ی پلیس به یکی از بیمارستانهای شهر منتقل شده است تا درآنجا کالبد شکافی شود. احتمالا پس ازکالبد شکافی معلوم خواهد شد که علت مرگش چیست.

 درآخرین خبرهای نشر شده ؛ نیروهای دریایی ایتالیا جنازه یکی دیگر ازپناهجویان را نیز ازآب بیرون کرده اند. هویت این جنازه تا هنوز معلوم نیست ولی گفته میشود یکی ازکسانی باشد که دیشب توسط قاچاقچیان به آب انداخته شده بود. 

پلیس ایتالیا همچنان گفته است که دونفر ازقاچاقیان را که یک فلسطینی ویک اوکراینی هستند بازداشت کرده است.»(2)

 این هم داستان دیگر از سرنوشت مهاجرت:

 زندگی آنها دریونان به شدت بدتر ازشرایط افغانستان است زیرا وقتی یک پناهجوی افغانی به کشوریونان میرسد ازطرف پلیس بازداشت گردیده وبرای یک هفته دربازداشت گاه ها انداخته میشوند ولی پس ازاینکه توسط پلیس انگشت نگاری گردید، برگه ی ترک خاک را برایش میدهند ودرخیابانها رها میکنند. گفته میشود درحال حاضر بیش ازدوهزار پناهجوی افغانستان درشهرهای مختلف یونان بسر میبرند که درمیان اینها نزدیک به 200 فامیل نیز وجود دارد. این مهاجرین دروضعیت بسیار بدی زندگی میکنند واکثرآنها درپارکها وسرکها میخوابند وتعدادکمی هم در چادرها به سرمیبرند. ازسوی دیگر برخورد پلیس یونان نیزبااین پناهجویان به شدت خشن گزارش شده است. یکی ازاین پناهجویان درمصاحبه خود باشبکه تلویزیونی رای Rai ایتالیا گفته است: برخوردپلیس یونان به مراتب بدترازبرخورد طالبان است زیرا وقتی طالب بامن خشونت میکند ویاهم میزند من زبانش را میفهمم که به خاطر چی وچرا؟ ولی درخیابان های یونان بدون اینکه بفهمم بی خبرانه زیرلگدهای پلیس قرار میگیریم واصلن نمیدانم چی جرمی کرده ام. خشونت پلیس یونان به اندازه است که همه روزه تعدادی، سر ودستش توسط پلیس شکسته میشود وهیچ منبع هم نیست تا این قضیه را بررسی کند. ازسوی دیگر وضعیت صحی بسیار بد است واکثراین مهاجرین به توبرکلوز مبتلا شده اند درحالیکه اکثراین پناهجویان را کودکان زیرسن هجده تشکیل میدهد وازنظرقانون مهاجرت بین المللی دولت ها موظف اند برای این کودکان امکانات زندگی ودرس را مهیا کنند، متاسفانه بعضی ازکشورهای اروپایی ازجمله کشور یونان به این مواد قانون توجی ندارند. درکشور ایتالیا بااینکه خودرا اولین کشورمهاجر پذیر دنیا میخواند این قانون بطورجدی مد نظر گرفته نمیشود. بطور مثال باآنکه 3500 کمپ با مراکزپذیرش ونگهداری پناهنده های زیرسن ساخته شده است، نزدیک به 2000 پناهجوبدون داشتن سرپناهی درخیابانها وپارک ها میخوابند که ازآن جمله نزدیک به 400 نفرآنهارا مهاجرین افغانستانی تشکیل میدهد و اکثرا درشهرهای روم ومیلان این قضیه داغتراست. طبق آمارسال گذشته درایتالیا نزدیک به 4500 مهاجرافغانستانی زندگی میکنند.

حامد احمدی یکی ازفلم سازان افغانستانی که درشهرونیززندگی میکند میگوید: یک روز بعدازاین اتفاق یکی ازمسئولین شهرداری" ونیز"برایم تلفن کرد وازاین حادثه من را باخبرکرد.ولی بازهم هویت آن به خوبی معلوم نبود چون تنها مدرک که پلیس دردست داشت یک برگه ترک خاک یونان بود که آنهم توسط خون کاملا شسته شده بود. وتنها نصف عکس آن بطور نسبی سالم مانده بود. ولی چهار روزبعد ازآن شهرداری "ونیز" رسما ازمن خواست تا برای شناسایی هویت این جوان درمرکزپلیس بروم. وقتی وارد مرکز پلیس شدم ازمن خواستند دفترچه خاطراتی را که ازجیب آن یافته اند، برای شان ترجمه کنم چون پلیس شهرنظر به نوشته های این دفترچه فکر میکرد این جوان شاید عرب باشد چون تاهنوز درایتالیا مردم بازبان فارسی به صورت کامل آشنا نیستند ونمیدانند که الفبای آن چگونه است.و ازنظرپلیس خط که در این دفتر نوشته شده است عربی بوده است. به راستی چقدر درد آوراست انسان به چیزی تبدیل شود که فقط ازروی ورق قابل شناسایی باشد. وجسد خودش به اندازه خورد وخمیرشود که دیگر هیچ نشانه درآن باقی نماند. حامد احمدی وقتی میخواست از ماجرای ترجمه دفترچه خاطرات این جوان صحبت کند یک دفعه آه سرد میکشد وچشمانش پراشک میشود. او میگوید اولین چیزی که یافتم شعری بود که به شدت من را تحت تاثیرقرار داد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم وناخودآگاه اشکهایم سرازیرشد تااینکه حتا پلیس ها نیز ازاین خاطر متاثر شدند.اومیگوید این افراد دروقتی کامیون های حامل کالاهای صادراتی درنزدیکی بندرشهرپاترا برای رفتن داخل کشتی توقف میکنند اینها خودرا مخفیانه درروی حصه یا چوکات زیری روی لاستیکها خودرا جاسازی مینمایند تابعدازرسیده به ایتالیا به محض توقف ماشین خودرا ازآنجا به بیرون پرتاب کنند. ولی اکثراین کامیون ها وقتی دراین طرف آب ازبندرخارج شدند به دلیلی سبک بودن بار دو لاستیک عقبی را بالا میکنند وکسی را که آنجا مخفی شده است را به خمیر تبدیل میکند.واین واقعن خطرناکترین کاراست که هرکسی تامجبور نباشد خودرا به این مرگ حتمی نمی اندازد.

 باغبان! دربازکن من مرد گل چین نیستم

من زخود گل داده ام محتاج هرگل نیستم

یعنی ای مردم من یک دزد نیستم که گلها ویا زیبایی های شما را بگیرم، من خودم زیبایی های دارم وآمده ام اینجا را زیبا کنم لذا مجتاج زیبایی های شما نیستم. در را بازکنید وازمن هراس نداشته باشید. دراین شعردنیایی ازحرف نهفته است و میتواند حتا فلسفه مهاجرت افغانی ها را بیان کند.

درصفحه دیگرش نوشته شده بود:

آنقدر درکشتی عشقت نشینم روز وشب
 یابه عشقت میرسم یاغرق دریامیشوم

به راستی این یک تراژدی بزرگ است که قلب هرانسانی رامیسوزاند، یک کودک 13 ساله افغانی وقتی هیچ شانس برای زنده ماندنش نمیدید ومیدانست احتمال زنده ماندنش خیلی کم است تن این سفرداد، چون دراینجا شاید خطرمرگش 90 درصدبود ولی درکشورخودش شاید 100% مرگ واین برای همه یک درد است یک درد بزرگ ودرد را ازهرطرف که بخوانی درد است

 حامد احمدی میگوید پس ازبرگشت ازمرکزپلیس برای شهردار ونیز یک نامه نوشتم ودراین نامه بطور خلاصه وضعیت افغانستان واین اتفاق را ذکر نمودم.

قسمت ازنامه حامد احمدی به شهردارونیز: آقای شهردار! یک روزشما ازمن پرسیدید که وضعیت افغانستان چطور است ولی من همان روز نتوانستم جواب شمارا بدهم ونمی خواستم هم جواب بدهم زیرا وضعیت فعلی افغانستان بالاتر وبدتر ازیک جنگ است.وچگونه میتوان هزاران مشکلی که درذهن هست آنرا توضیح داد. امروز بعد ازتلفون کردن به پدرظاهر مجبور شدم این سوال شما را جواب بدهم . وضعیت افغانستان اینست که روزانه ده ها نفرکه توان گریختن ازافغانستان را دارند کوشش میکنند ازآنجا فرارنموده وجان شان را نجات دهند. وضعیت افغانستان اینست که یک کودک 13 ساله افغانستانی درزیرلاستیک های کامیون خورد میشود.»(3)

نتیجه اینکه:

اگر برنامه ریزی جهانی و بشر دوستانه کشورها و نهادهای دولتی مسول به مشکلات اجتماعی جلب نشود، روزی  هم دولتمردان در هیزم جهنم بی تفاوتی های و قمار بازیهایشان خواهند سوخت و هم کشورهای دخیل در امور افغانستان. اگر افغانستان و جامعه افغانی مورد توجه قرار نگیرد، سیل از مهاجرت های مخوف را باید پیشاپیش حتمی پنداشت که هزینه اولیه اش را درست است که خود پناه جویان می دهند ولی هزینه تبعی اش روزی دامنگیر حاکمان و کشورهای دیگر خواهد شد.

اری مهاجرت در دو قرن اخیر پدیده جهانگیر شده است، با این تفاوت که مهاجران سایر کشورها برای بهبودی بخشیدن به زندگی شان هست و راههایش نسبتا سهل  می باشد، ولی مهاجرت افغانها برای رهایی از مرگ و نفس زندگی هست آنهم با مسیرهای همچون برزخ که از مو باریکتر هست و از شب تاریکتر و از تیغ برنده تر و عبور از روی جهنمهای که آنطرفش هم معلوم نیست بهشت از آب در آید یا جهنم دیگر و یا دیپورت به جهنم اولیه.

این سرنوشت غیر از سرنوشت چند میلیون مهاجری هست که سالها در ایران و افغانستان با مشکلات متعدد رو برو هستند و خود نمی توانند یا نمی خواهند تصور کنند چه سرنوشتی پیش رو دارند ولی یک چیز را درک کرده اند که دیر یا زود می باید این کشورها را به طور صد در صد ترک کنند و به قول معروف بیرون شدن از این کشورها «دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.»

http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article26344 ( http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article26344 ) (1)

http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article24731 ( http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article24731 ) (2

(3) http://mohajerinnewz.mihanblog.com/post/310

برگرفته از : کابل پن

http://www.kabulpen.com/articles/persian/law/human-rights/2010/10/12/3082.html

و از سایت:

کانون افغانستانیهای فنلاند:http://www.afghanistan.fi/kanun/index.php?option=com_content&view=article&id=484%3A1389-07-28-17-06-47&catid=47%3Arights&Itemid=81

استفاده ابزاری پاکستان و کرزی، از شورای عالی صلح افغانستان

 

استفاده ابزاری پاکستان و کرزی، از شورای عالی صلح افغانستان

در سال جاری، مردم افغانستان در دام یک "جرگه مشورتی صلح" و بعد "شورای عالی صلح" و اکنون نشست ها و امتیازات دادنهای پنهان به طالبان یعنی پاکستان قرار گرفت. آیا امتیاز دادن مبهم آلود به طالبان، مصونیت طالبان، نشست های پنهان ارکان حکومتی با نمایندگان پاکستان و طالبان و موضع گیری توهین آمیز و زیاده خواه پاکستان نسبت به افغانها، موارد قابل تامل و نوعی تسلیمی مملکت به ژنرال های لجام گسیخته و تروریست پرور پاکستان نیست؟

در جهان امروز، امور کشورها و سرنوشت بشریت توسط سازمانهای استخباراتی نوشته می شوند نه شخصیتهای صوری. گاهی قهرمانها و ابرمردانی که هیاهو می کنند، بازیگران نادانسته سینما هستند و قهرمان واقعی فیلم یا درام ها، همان فیلمنامه نویس هست که مقصودش را به مخاطب القا کرده و ذهن او را هدایت می کند و قهرمانان بیرونی همان ببرهای کاغذی یا شیر علم هستند، که مولانا پیرامونش گفته:

ما همه شیریم ولی شیر علم

حمله مان از باد باشد دمبدم

افغانستان قبلا کشوری بود که در باره آن شاعری می سرود:

فكرِ مجموع در اين قافله، جز حيرت چيست؟

زان كه اندر كف يك فرد زمام است اينجا (1)

امروزه وضع دشوارتر شده است،  چه امروزه ملت نمی دانند آیا بر کف همان "یک فرد" زمام شان هست یا "چندین سازمان پنهان" داخلی یا کشورهای خارجی؟ امروزه بعد از حضور قریب یک دهه جامعه جهانی و کشورهای دور و نزدیک وقتی صحبت از خروج آنان می شود، مردم افغانستان بر خویش می لرزند و از خویش می پرسند حاصل این یک دهه چیست؟ "جنگسالاران" و "القاعده و طالبان" همچنان زنده و فعالند و کشور به سوی "طالبانیزه" شدن همچنان پیش می رود. امروزه نهادهای انتخابی  چون « ولسی جرگه» با هزاران مشکل و تقلب هنوز در افغانستان جایگاه نداشته و افراد انتصابی خاصی چون اعضای "جرگه مشورتی صلح" و "شورای عالی صلح" متشکل از شخصیتهای کلیشه ی و امتحان پس داده مجریان قمار پیدا و پنهان کشور می شوند.

سخنگویان به اصطلاح "شورای صلح" می روند تا در مقابل طالبان از خود نهایت انعطاف را نشان دهند ولی  آیا طالبانی که امرزوه بخشش در میان همین شورا و ارکان کشور هست، از خود کمترین انعطاف نشان خواهند داد؟ معلوم نیست. چه اینکه شنیده شده طالبان اعضای این شورا را مجرم و معامله گر و خادمان کفر و اشغالگران می شناسند. پس مشخص هست که "پاکستان مهد طالبان" امروزه به هیچ عنوان راضی نمی شود که در افغانستان دولت مستقل شکل بگیرد. پاکستان می "غرد" اعضای این شورا "کرنش" می کند، آیا این " کرنش" ها وآن " غرش " ها را به معنی "واگذاشتن افغانستان به پاکستان" توسط این شورا نباید تلقی کرد؟ به خصوص که عده ای از بزرگان این شورا در کارنامه های خویش انواع معامله گری های مخفی و آشکار را به نفع شخصی خویش و ضرر ملی افغانستان انجام داده و موجب بربادی وطن شده اند. علایم زیر را دقت کنیم:

۱- امتیاز دادن به طالبان:

« قیام الدین کشاف، سخنگوی شورای عالی صلح افغانستان، در یک کنفرانس خبری در کابل گفت که "تقاضاهای مشروع" طالبان پشت میز مذاکره، با دقت از جانب دولت افغانستان بررسی خواهد شد.

آقای کشاف اظهار داشت: "آنها (طالبان) امتیاز می خواهند و ما این امتیازات را می دهیم."

پیش از این، برهان الدین ربانی، رئیس شورای عالی صلح، گفته بود که برای موفقیت در مذاکرات صلح و خاتمه دادن به درگیری بین شورشیان و دولت مرکزی، لازم است تا هر دو طرف از خود انعطاف پذیری نشان دهند. آقای ربانی گفته بود که شرایط مطرح شده از سوی حکومت افغانستان و طالبان، هیچ کدام نهایی نیست و می تواند بر سر میز مذاکره، تغییر کند.»(2)

۲- مصونیت نمایندگان طالبان:

تا امروزه هنوز خواسته بزرگ یک ملت که "محاکمه عده ی از جنگسالاران" دیروز که کابل را ویران کردند برآورده نشده که این جنگسالاران دیروز امروز "مصونیت" طالبان را نیز حاضرند بدهند. در این معامله و قمار مبهم، هر مجرمی که  در این سی سال جنایت کرده چه مجاهد باشد و چه طالب " مصونیت" خواهد داشت و فقط ملت مظلوم و بی سواد افغانستان " مصونیت" نخواهد داشت، نویسندگان، ژورنالیستان، مسافران، سرمایه گذاران، اطفال و مردم بی گناه، مصونیت نخواهند داشت. هرکس زور دار هست و قصاب و جلاد هست مصونیت خواهد داشت و هرچه که افراد ملکی  و بیگناه هست مصونیت ندارد. امروز کدام نویسنده، ژورنالیست، کارمند یک شرکت، تاجر، و... می تواند از هرات تا کابل زمینی مسافرت کند؟ دراین کشور افرادی چون "ملا عمر"، "حکمتیار"، " ربانی" و... که هر کدام، سال ها افغانستان را تاریکی فرو بردند" مصونیت" خواهد داشت ولی افرادی چون "اجمل نقشبندی"، اطفال مکاتب و مسافران مسیرهای مملکت و... مصونیت نخواهد دشت. این مطلب در حالی هست که، طالبان تمایلی برای مذاکره با طالبان از خود نشان نداده اند به خبرهای زیر دقت کنید:

آقای کشاف گفت: "برای مخالفین و یا برادران ناراضی ما، عمده ترین شرط این است که در دوران شروع مذاکرات، باید مصونیت آنها تضمین شود. این تضمین چه از ارگانهای داخلی و چه از طرف نیروهای بیرونی، ضروری است."
 

۳- نشستهای پنهان با نمایندگان طالبان و پاکستان:

آقای کشاف در این نشست خبری تایید کرد که تماسهایی با نمایندگان طالبان برقرار شده است، اما افزود که این تماسها، در مراحل اولیه است. سخنگوی شورای عالی صلح در سخنان خود تاکید ورزید که مذاکرات صلح با طالبان بدون حمایت کشورهای حامی افغانستان و کشورهای منطقه، ناممکن خواهد بود.

شورای عالی صلح افغانستان می گوید که با آغاز گفتگوهای رسمی با طالبان، در صورت نیاز، از نیروهای خارجی و افغان خواهد خواست تا آتش بس عمومی اعلام و زندانیان وابسته به طالبان را آزاد کند.

در همانحال، تا حالا طالبان هیچ تمایلی به مذاکره با حکومت افغانستان از خود نشان نداده اند. این گروه همواره تاکید کرده است که پیش از آغاز مذاکرات، باید تمامی نیروهای خارجی خاک افغانستان را ترک کنند.

روزنامه نیویورک تایمز گزارش داده است که نمایندگان دولت حامد کرزی و تعدادی از فرماندهان طالبان به طور محرمانه مذاکراتی انجام داده اند. این روزنامه آمریکایی به نقل از یک منبع افغان و یک دیپلمات ناشناس می گوید که دست کم چهار فرمانده طالبان و یک نماینده گروه شورشی حقانی در گفتگوها شرکت داشته اند. دولت حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان، هنوز به این خبر واکنشی نشان نداده است. نیویورک تایمز می گوید که به درخواست کاخ سفید و یک مقام افغان، از انتشار اسامی فرماندهان طالبان که در مذاکرات شرکت داشتند، خودداری کرده است تا جان آنها به خطر نیافتد. به گفته نیویورک تایمز، فرماندهان طالبان عضو شورای کویته هستند که از آن به عنوان شورای رهبری طالبان نام برده می شود و ملا محمد عمر سرپرستی آنرا برعهده دارد. پیش از این رئیس جمهوری افغانستان نیز "تماس های غیر رسمی" بین دولت و شورشیان طالبان را تایید کرده بود.

نیویورک تایمز می نویسد که بیشتر دیدارهای محرمانه در خارج از کابل بوده است و نیروهای بین المللی امنیت فرماندهان طالبان برای سفر از پاکستان به خاک افغانستان را تامین کرده اند.

برهان الدین ربانی، رئیس جمهوری پیشین که رئیس شورای عالی صلح است، روز ۱۴ اکتبر اعلام کرد که شرایط مطرح شده از سوی طالبان و دولت افغانستان برای مذاکره، نهایی نیست و ممکن است در جریان مذاکرات تغییر کند.

موضع گیری  توهین آمیز پاکستان نسبت به افغانها:

پاکستان امروزه مواضع رهبران جهادی را در شان  ملاحظه نمی دانند و طرف معامله خود را آمریکا می دانند، به موارد زیر دقت کنید:

رييس‌جمهور سابق پاكستان تصريح كرد: آمريكا ممكن بود با به رسميت شناختن رژيم طالبان بتواند از تلاش فراوان براي دستگيري اسامه بن لادن اجتناب نمايد.  پاكستان،‌ حامي اصلي رژيم طالبان بود كه شكل سختگيرانه‌ي جديدي از اسلام را در سرتاسر افغانستان از سال 1996 تا 2001 تحميل كرد. مشرف موضع خود را پس از حملات يازده سپتامبر به سرعت تغيير داد.  

وي در "مركز جامعه آسيا" در هوستون افزود: دنيا آن ها را به رسميت نشناخت و ما به خاطر اين كار مورد بازخواست قرار گرفتيم.

وي اظهار داشت:‌ پيشنهاد من هميشه اين بوده كه ما به استراتژي متفاوتي نيازمنديم. ما ملزم به رسميت شناختن طالبان و تلاش براي تغيير وضعيت كنوني آن هستيم.  

ايرنا : سومين دور از مذاكرات راهبردي بين پاكستان و آمريكا از روز چهارشنبه آغاز شده و وزراي خارجه دو كشور قرار است درباره مهمترين محورهاي مرتبط با روابط دو جانبه به ويژه مساله افغانستان به بحث و گفت و گو بپردازند.

محمود قريشي وزير خارجه پاكستان نيز تصريح كرد: در حالي كه آمريكا طي سال هاي اخير به اسلام آباد كمك‌هاي مالي فراواني را كرده است وزيرامور خارجه اين كشور در توجيه نفرت پاكستاني‌ها از آمريكا مي‌گويد واشنگتن نمي تواند افكار عمومي پاكستان را با پول بخرد.

دومين دور از مذاكرات راهبردي آمريكا و پاكستان بيست و هشتم تير ۸۹ در اسلام آباد برگزار شد. محمود قريشي دراين دور از گفت و گوها اظهار داشت:اسلام آباد به نتايج اين مذاكرات اميدوار است و مي‌خواهد از اين مسير مشكلات دولت و مردم پاكستان مرتفع گردد. سومين دور از مذاكرات راهبردي بين پاكستان و آمريكا كه از روز چهارشنبه آغاز شده است و وزراي خارجه دو كشور قرار است درباره مهمترين محورهاي مرتبط با روابط دو جانبه به ويژه مساله افغانستان به بحث و گفت و گو بپردازند.

ژنرال اشفاق پرويز كياني فرمانده نيروي زميني ارتش،وزراي دفاع، دارايي و غذاي دولت فدرال پاكستان،قريشي را در سفر به واشنگتن همراهي مي‌كنند. 

"یوسف رضا گیلانی"، نخست وزیر پاکستان قبلا گفته بود:« هیچ اتفاقی بدون ما امکان پذیر نیست، زیرا ما بخشی از راه‌حل هستیم. ما بخشی از مساله هستیم!»

روزنامه‌ی وال استریت ژورنال به تاریخ 4 اکتوبر به نقل از تعدادی از فرماندهان طالبان گزارش داد که سازمان استخبارات پاکستان بالای قومندانان طالبان فشار می‌آورد که جنگ خود را علیه نیروهای امریکایی ادامه بدهند و توجهی به دعوت حکومت افغانستان به مصالحه ننمایند. آنها گفته‌اند که اگر کسی بخواهد وارد مذاکره و مفاهمه با حکومت افغانستان شود، از سوی آی‌اس‌آی دستگیر می‌شود.

جنرال حمید گل رییس پیشین سازمان استخبارات نظامی پاکستان در گفتگویی با بی بی سی فارسی، حکومت حامد کرزی و کسانی را که در آن کار می کنند، دست نشانده می خواند و نیز ایجاد شورای عالی صلح را بی نتیجه می داند. در این گفتگو که روز سه شنبه درانترنت پخش شده است، به نقل از حمید گل آمده است: «آن ها از نیروهای خارجی خواسته اند که بیایند و افغانستان را اشغال کنند. این فراموش نشدنی است و طالبان حاضر نخواهند شد با آنان گفتگو کنند. طالبان را نباید صرف طالبان خواند، آن ها از مقاومت ملی افغان ها نماینده گی می کنند. حکمتیار و مجاهدان زیادی با طالبان هستند و زیر یک چتر می جنگند. کرزی وهمکارانش از نظر مردم افغانستان خیانت کار اند. پس این شورای صلح چه نتیجه یی خواهد داد؟» جنرال حمید گل می گوید که برای آمدن صلح همیشه گی در افغانستان امریکا باید با مخالفان مسلح گفتگو کند. وی افزود: «بارک اوباما باید با ملا عمر گفتگو کند. این تنها راه حل مسألۀ افغانستان است. نیروهای ائتلاف و ناتو چه کاره اند؟ این ها نیروهای اشغالگراند. همۀ آن ها باید افغانستان را ترک کنند، و این خواست ملا عمر و مخالفان است.»

(1)   شهید سید اسماعیل بلخی.

(2)   بی بی سی فارسی. 21 اکتبر 2010.

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/10/101021_k01_taliban_talks.shtml(1)


 

آیا شبکه «اهل بیت» تریبون شیعیان افغانستان هست؟ تحریم شبکه اهلبیت توسط  آیت الله العظمی محقق کابلی  

وسایل ارتباطی مدرن و شبکه های ماهواره ی فرصت استثنایی در اختیار بشر قرار داده است و یکی از امکانات این وسایل تبلیغات دینی هست و در همین راستا شبکه های دینی و مذهبی زیادی فعالیت می کنند و تبلیغات اسلامی و مذهبی نیز یکی از این موارد هست ولی روح اسلام و جوهره ادیان تقریب انسانها و برقراری زندگی سالم و ایجاد محبت بین نوع بشر بوده می باشد و ادیان و مذاهب آمدند تا روح و جان انسانها و جوامع را بهم نزدیک کنند و میان ملل و قبایل و فرقه ها دوستی ایجاد کنند نه از هم دور و دشمن و آنانی که بر این مسئله واقف هست می کوشند هدف را فراموش نکنند.

جامعه اسلامی با تاریخ هزار و چهار صد ساله و داشتن کتاب مقدسی چون قرآن در درون خویش ملل و جوامع مختلفی را تحت پوشش می قرار داده است که راز تکثر مذاهب و برداشتهای مختلف از دین، دلایل جامعه شناسی و معرفت شناسی، کلامی، و تاریخی …خاص خودش را دارد و مطلبی نیست که بتوان به راحتی حل کرد و با چند تبلیغ و منبر و … همه قضایا را حل و فصل کرد. اما هدف دین اسلام و هر یک از ادیان بر قراری دوستی بین جوامع و ملل و طوایف بوده است و دین در حقیقت برای وصل کردن آمده است نه برای فصل کردن.

 ما برای وصل کردن آمدیم

 نی برای فصل کردن آمدیم

 دین آمده است برای اینکه زندگی جوامع را نه در شعار که در عمل، واقعا شیرین کند و مصالح آنان را باز گو کند و بگوید:« انما المومنون اخوه فاصلحو بین اخویکم» دین اسلام حتی سایر ادیان را خطاب قرار می دهد که بیاییم بر نقاط اشتراک هم سرمایه گذاری کنیم و مردم را از دشمنی و نفسانیت و دشمنی و خونریزی رهایی بدهیم:« قل یا اهل الکتاب تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم» جامعه افغانستان که در طی چندین قرن گرفتار انواع نزاعها و کشمکشها بوده است و همه هستی خویش را در راستای همین نزاعها باخته هست دیگر توان و تحمل هیچگونه تند روی را ندارد و هیچ قوم و فرقه ی نمی تواند واقعیت دیگری را انکار کند بنابر این صلاح این ملت نیست که بیش از این گرفتار تفرقه شود و زندگی را در کام همدیگر زهر کنند و بحثهای قومی و مذهبی را دوباره مشتعل کنند. اهل درد و جامعه شناسان و دلسوزان این ملت می داند که مشکلات امت اسلامی و به ویژه ملت محروم افغانستان و وطوایفش با تند روی و شعارهای منجی گرایانه قومی و مذهبی نه تنها حل نمی شود که ضربه های مهلکی دیگری بر پیکر این ملت خواهد بود. شایسته و بایسته هست که متولیان تلویزیونها و اصحاب رسانه خود این مسئله را درک کنند و رسانه را ابزار دوستی و روشنگری و محبت بین انسانها و جوامع و پیشرفت ملت قرار دهند نه بیان سلیقه های فردی وافراطی و مطالب نزاع بر انگیز.

 باید نهایت دقت شود که رسانه ها را اعم از تلویزیون ورادیو و سایتهای انترنتی را کانون اتش افروزی های قومی و مذهبی قرار ندهیم.

 مدتی بود که عده ی از دلسوزان و اهل معرفت در جریان فعالیت شبکه های دینی که از کشورهای خارجی مطالب دینی نشر می کنند بعضا حالت افراطی گرفته و هریک طرف مقابل را تحت عناوین مذهبی می کوبند و حتی مذهب را وسیله تخریب طرف مقابل قرار داده و عواطف مذهبی موافقان خویش را وسیله تخریب مقدسات جانب مقابل قرار می دادند و احساسات دینی و مذهبی جانب مقابل را لگد مال می کنند که واقعا جای حسرت و تاسف دارد. مبلغان دین خود می دانند که طرح شعارهای افراطی و تخریب کننده و جریحه دار کردن عواطف دیگران، روش مورد تایید دین و پیامبران نبوده است.

قران کریم می فرماید:« لا تسبو الذین یدعون من دون الله فیسبو الله عدوا بغیر علم.» حتی آنانی که ضد خدا حرف میزنند و عمل می کنند دشنام و توهین نکنید که آنان بدون دانستن و همدلی با اعتقادات شما از سر واکنشی عمل کردن حتی به نبرد با خدا بر می خیزند و این همان واقعیت تلخی هست که در سطح جهان اسلام شیوه بن لادنهاست که با حملات تند و ترور و انتحار و … باعث درست کردن فیلم « فتنه» و… می شوند و باعث حضور کشورهای دیگر در کشورهای اسلامی می شوند که روشهای بن لادنی مورد طرد اکثریت مسلمانان که در فرقه ها و مذاهب مختلف زندگی می کنند می باشد.

در حالی که دعوت مورد نظر خداوند « قول لین»(سخن ملاطفت آمیز و نرم) « قولو قولا لینا» است.

شایسته هست مدافعان مذاهب اسلامی که گلیم خویش را در خارج کشیده اند و مقیم اروپا و امریکا هستند مصالخ و واقعیتهای اجتماعی و نیازهای فوری ملتهای خویش را درک کنند و بر زخمهای ملتهایشان مرهمی بگذارند نه این که بر زخم های آنان نمک ریخته و احساسات آنان را تحریک کرده و طرف مقابل را توهین کنند و چون خود چیزی برای باختن ندارند و خود در بستر عینی وقایع نیستند و غرور حضور و در اختیار داشتن یک رسانه آنان را از درک نیازهای ملموس پیروان فرق و قومیتهای مختلف که شب و روز به هم نیاز داشته و باهم زندگی می کنند غافل کنند. شایسته نیست از یک رسانه دینی به حدی مباحث تاریخی و کلامی- مذهبی را داغ کند که دوم سوم ساکنان یک کشور را نسبت به یک سوم دیگر (شیعه) بد بین سازد و مقدسات آن اکثریت مورد توهین قرار گیرد در حالی که می توان تبلیغی را صورت داد که به بیان جنبه های مثبت بپردازد یا لا اقل مثبت های مذهب خویش نه تاکید بر نفی دیگران. و نیز باید مورد توجه قرار گیرد که اگر چناچه طرف مقابل که از نژاد یا مذهب یا قوم دیگر هست خود را به جای او قرار دهیم چقدر کار دشوار می شود تا او را به خاطر مذهب یا قومش نکوهش کرد و یا مقدساتش را توهین نماییم.

 مگر در سیره عملی پیامبر و اصحاب کبار و امامان دینی و در گفتار صریح آنان روش دعوت دینی را نمی بینیم که به طور نمونه قران می گوید:« ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و….»(دعوت کن در مسر پروردگارت با حکمت و روش دلنشین و …) مگر امامان دین نگفتند:« شیعتنا کونو لنا زینا و لا تکونو النا شینا»( رهروان ما مایه ابروی ما باشید نه آزار ما) مگر در روش دعوت نداریم:« کونوا دعات الناس بغیر السنتکم» (هدایتگران مردم باشید به غیر از بانتان و با عمل شایسته) مگر در تعریف اسلام نداریم:« المسلم من سلم السلمون من یده و لسانه» مسلمان واقعی کسی هست که سایر مسلمانان از دست و زبانش در امان باشد، بنده این موضع را بیش این به درازا نمی کشانم: 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دیگر

بنده به سهم خود از بیانیه یا فتوای فقیه بزرگوار آیت الله محقق کابلی استقبال می کنم و اصحاب رسانه انهم رسانه های دینی را به درک موقعیت خطیر ملت افغانستان که ابزار دست قدرتهاست و محل ترکتازی قمار بازان بین المللی هست دعوت می کنم و می خواهم از بر افروختن نزاعهای قبیله ی و مذهبی و … پرهیز کنند و امیدوارم جامعه افغانستان شاهد آینده روشن و طلایی باشند که همه ساکنانش کنار هم برادر وار در کمال محبت و سربلندی زندگی کنند. و شایسته هست، تندروان قومی و مذهبی نیز به نظرات دلسوزان و واقع بینان چون ایشان توجه کنند. و هک کردن سایت این مرجع به دلیل بیان نظرش نشانه ی این هست که بیان نظر راجع به این تند روان چقدر هزینه دارد. و اینجا نظر این مرجع بزرگوار را می آوردم:

 /////////////////////////////////////////
تحریم شبکه جهانی اهلبیت توسط  آیت الله العظمی
 
محقق کابلی  به علت اختلاف انگیزی بین شیعه و سنی
 
 
 
در پی تخلف گردانندگان شبکه اهلبیت(ع) از تعهدات شان و اقدام به طرح مباحث جدلی و تفرقه انگیز میان شیعیان و اهل سنت؛ معظم له اجازه مصرف وجوهات که قبلا به منظور ترویج معارف اهلبیت(ع)، به گردانندگان این شبکه داده بودند؛ لغو اعلام کرده و بیانیه زیر را صادر نمود.
بیانیه معظم له در پی تخلف و اختلاف انگیزی شبکه اهلبیت
جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند. ـ متن بیانیه

بسم الله الرحمن الرحیم

وَاعتَصِمُوا بِحبلِ اللهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفرّقُوا

برادران و خواهران مسلمان:

جهان اسلام هم اکنون در وضعیتی به سر می برد که ضرورت اتحاد و انسجام امت اسلامی علی رغم تفاوت های ملی و نژادی و اختلافات فقهی و مذهبی شان بیش از هر زمان دیگر احساس می شود در این میان دشمنان مکار و دوستان نادان و ناآشنا با مبانی دین مبین اسلام همچون دو تیغه قیچی به دنبال قطع و بریدن حبل المتین، وحدت و اخوت دینی مسلمین هستند.

اخیراً یک شبکه تلویزیونی زیر نام مقدس «اهل بیت(ع)» آغاز به کار کرده است که گردانندگان ظاهری آن را تعدادی از طلاب افغانی نا آشنا با مبانی فقهی و کلامی اهل بیت(ع) به عهده دارند این مجموعه که بعضاً  ـ متأسفانه ـ ملبس به لباس مقدس روحانیت هستند درآغاز با شعار فعالیت فرهنگی و رسانه ای در راستای اهداف بلند و متعالی اسلام، نشر معارف اهل بیت(ع) و اتحاد و تقریب پیروان مذاهب گوناگون اسلامی، فعالیت خود را شروع کردند و تعدادی از آنان در شهر مقدس قم در حضور این جانب تعهد سپردند که در تولید و اجرای برنامه های شبکه یاد شده هیچ گونه شائبه تفرقه، اختلاف و جسارت به مقدسات و ارزش های مذهبی فرق و گروه های مسلمین را دنبال نکنند. از این رو این جانب مصرف بخشی از وجوهات شرعیه را برای شبکه یاد شده اجازه دادم امّا متأسفانه هنوز چند ماهی از فعالیت این شبکه نگذشته است که گردانندگان آن بدون توجه به پیامد های ویرانگر و مخرب برنامه های این شبکه، از احساسات پاک و زلال مذهبی شیعیان سوء استفاده می کنند. این در حالی است که به  جای طرح معارف بلند اهل بیت، به مباحث جدلی، تفرقه انگیز، با ادبیات نا پسندیده و نا شایسته به ارزش ها و مقدسات مذهبی برادران مسلمان اهل تسنن جسارت می کنند. بناءاً از برادران و خواهران دینی خصوصاً از پیروان و شیعیان راستین اهل بیت عصمت و طهارت(ع)  جداً تقاضا می شود که از هرگونه کمک های مادی و معنوی به شبکه یاد شده خودداری کنند و از نظر این جانب پرداخت وجوهات شرعیه با هر عنوانی به این شبکه و سایر مراکز و شبکه ها و برنامه هایی که تحت هر عنوانی در راستای ایجاد تفرقه میان امت اسلامی فعالیت می کنند  نه تنها مجزی نیست بلکه تعاون بر اثم و عدوان  است .

 ر پایان از خداوند متعال می خواهیم که همه ما را در پرتو آموزه های نورانی اسلام و عنایات اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، از شر شیاطین و مکر دشمنان و هواهای نفسانی در امان نگهدارد. 

والسلام علیکم و رحمت الله

قربانعلی محقق کابلی

/ شوال مکرم سال 1431

____________

منبع فتوای آیت الله محقق کابلی: http://www.mohaqeq.org/fa/news/40.html
بنده به عنوان یک طلبه دلسوز قصد توهین به هیچ کس و فردی نداشته و ندارم و فقط جهت استقبال از نظریات سایر روحانیونی و مراجعی که وضعیت خطیر افغانستان را درک کرده مطالبم را به زبان نرم در سایتهای زیر به نشر سپردم و امیدوارم که جامعه ما گرفتار تنشهای مذهبی نشود و تصور نشود که شیعه مساوی هست با توهین به خلفاء راشدین و... اگر دوستان دیگر مطلبی یا راهنمایی دارند صمیمانه استقبال خواهم کرد:
 
 

مطلبی که توسطی یکی از خوانندگان برایم راسال شده اینجا اضافه میکنم:

حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه
به شبکه ماهواره ای اهل بیت
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .
حمله معاون تبليغ حوزه‌ هاي علميه به شبکه ماهواره ای اهل بیت ( علیهم السلام )
اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(علیهم السلام) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از مركز خبر حوزه، محمدحسن نبوي در نشست معاونان تبليغ و پژوهش حوزه‌هاي علميه سفيران هدايت كشور، با بيان برخي اصول تبليغي اظهار داشت: طلاب و مبلغان نبايد در تبليغ، به فرقه‌ها يا شخص خاصي اهانت كنند، چرا كه توهين كردن به افراد هرگز هدايت آنان را ميسر نمي‌كند.

وي با اشاره به فرا رسيدن دهه غدير افزود: امروز شيعه با شيوه‌هاي نوين مورد هجمه‌هاي فراوان است بنابراين بايد براي پرشكوه برگزار كردن جشن غدير با معرفي درست علوم اهل بيت‌(ع)، از هر گونه توهين به فرقه و يا شخص ديگري بپرهيزيم، چرا كه اين امر بسيار مضر بوده و رهبر معظم انقلاب نيز طي فتوايي توهين به افراد و ديگر مذاهب را حرام كردند.

معاون تبليغ حوزه‌هاي علميه يادآور شد: طبق آيات قرآن نبايد به كسي توهين كرد، بلكه بايد با موعظه حكمت و منطق به هدايت افراد پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمين نبوي با بيان اينكه برخي رفتارهاي تند افراطي، موجب بد جلوه دادن شيعيان مي‌شود، گفت: امروز يكي از اهداف اصلي آمريكا، ايجاد فضايي براي اختلاف افكني بين مذاهب به ويژه شيعه و سني است.

وي با بيان اين مطلب كه دشمنان بيكار ننشسته‌اند و همواره درصدد ضربه زدن به اسلام به ويژه شيعه هستند، ابراز داشت: اخيراً شبكه ماهواره‌اي در دفاع از شيعه و گسترش علوم اهل بيت‌(ع) راه اندازي شد كه در ظاهر مشغول اين كار است، ولي بعدها با فاش شدن اسنادي مشخص شد كه آمريكايي‌ها در راه‌اندازي اين شبكه دخالت داشته‌اند و هدف از آن بد جلوه دادن شيعه بوده است.
وی اشاره ای به اسنادی که دخالت دولت امریکا در راه اندازی شبکه ماهواره ای اهل بیت ننمود .

آیا علی ع مخصوص شیعیان هست؟  چند عکس از مزار شریف زیارت منسوب به حضرت  علی ع

ما شیعیان نباید تصور کنیم ائمه مخصوص ما شیعیان هست همه بزرگان بشریت از سایر ادیان ومذاهب و برادران اهل سنت و جماعت به مقام ائمه مخصوصا علی ع ارادت نهایت ویژه دارند که جرج جرداق و جبران خلیل جبران و مهاتما گاندی مثال نمونه پیروان سایر مذاهب هست و مولانا نمونه بدیهی عشق اهل سنت به شیعه هست و بنده محض مثال قطعه ای از مثنوی معنوی این مرد را می آورم و امیدوارم مرام علی ع را همه بشناسیم و اختلافات ظاهر بینان بین مذاهب را باور نکنیم:
از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل
http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317372537.jpg
زود شمشيري بر آورد و شتافت
در غزا بر پهلواني دست يافت
افتخار هر نبي و هر ولي
او خدو انداخت در روي علي
سجده آرد پيش او در سجده‌گاه
آن خدو زد بر رخي که روي ماه
کرد او اندر غزااش کاهلي
در زمان انداخت شمشير آن علي
وز نمودن عفو و رحمت بي‌محل
گشت حيران آن مبارز زين عمل
از چه افکندي مرا بگذاشتي
گفت بر من تيغ تيز افراشتي
تا شدي تو سست در اشکار من
آن چه ديدي بهتر از پيکار من
تا چنان برقي نمود و باز جست
آن چه ديدي که چنين خشمت نشست
در دل و جان شعله‌اي آمد پديد
آن چه ديدي که مرا زان عکس ديد
که به از جان بود و بخشيديم جان
آن چه ديدي برتر از کون و مکان
در مروت خود کي داند کيستي
در شجاعت شير ربانيستي
کمد از وي خوان و نان بي‌شبيه
در مروت ابر موسيي بتيه
پخته و شيرين کند مردم چو شهد
ابرها گندم دهد کان را بجهد
پخته و شيرين بي زحمت بداد
ابر موسي پر رحمت بر گشاد
رحمتش افراخت در عالم علم
از براي پخته‌خواران کرم
کم نشد يک روز زان اهل رجا
تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا
گندنا و تره و خس خواستند
تا هم ايشان از خسيسي خاستند
تا قيامت هست باقي آن طعام
امت احمد که هستيد از کرام
يطعم و يسقي کنايت ز آش شد
چون ابيت عند ربي فاش شد
تا در آيد در گلو چون شهد و شير
هيچ بي‌تاويل اين را در پذير
چونک بيند آن حقيقت را خطا
زانک تاويلست وا داد عطا
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست
مغز را بد گوي نه گلزار را
خويش را تاويل کن نه اخبار را
شمه‌اي واگو از آنچ ديده‌اي
اي علي که جمله عقل و ديده‌اي
آب علمت خاک ما را پاک کرد
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
زانک بي شمشير کشتن کار اوست
بازگو دانم که اين اسرار هوست
واهب اين هديه‌هاي رابحه
صانع بي آلت و بي جارحه
که خبر نبود دو چشم و گوش را
صد هزاران مي چشاند هوش را
تا چه ديدي اين زمان از کردگار
باز گو اي باز عرش خوش‌شکار
چشمهاي حاضران بر دوخته
چشم تو ادراک غيب آموخته
وان يکي تاريک مي‌بيند جهان
آن يکي ماهي همي‌بيند عيان
اين سه کس بنشسته يک موضع نعم
وان يکي سه ماه مي‌بيند بهم
در تو آويزان و از من در گريز
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفيست
سحر عين است اين عجب لطف خفيست
هر نظر را نيست اين هجده زبون
عالم ار هجده هزارست و فزون
اي پس س القضا حسن القضا
راز بگشا اي علي مرتضي
يا بگويم آنچ برمن تافتست
يا تو واگو آنچ عقلت يافتست
مي‌فشاني نور چون مه بي زبان
از تو بر من تافت چون داري نهان
شب روان را زودتر آرد به راه
ليک اگر در گفت آيد قرص ماه
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
از غلط ايمن شوند و از ذهول
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
ماه بي گفتن چو باشد رهنما
چون شعاعي آفتاب حلم را
چون تو بابي آن مدينه‌ي علم را
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش اي باب بر جوياي باب
بارگاه ما له کفوا احد
باز باش اي باب رحمت تا ابد
نا گشاده کي گود کانجا دريست
هر هوا و ذره‌اي خود منظريست
در درون هرگز نجنبد اين گمان
تا بنگشايد دري را ديدبان
مرغ اوميد و طمع پران شود
چون گشاده شد دري حيران شود
سوي هر ويران از آن پس مي‌شتافت
غافلي ناگه به ويران گنج يافت
کي گهر جويي ز درويشي دگر
تا ز درويشي نيابي تو گهر
نگذرد ز اشکاف بينيهاي خويش
سالها گر ظن دود با پاي خويش
غير بيني هيچ مي‌بيني بگو
تا ببيني نايدت از غيب بو
بنده از آوردن مثالهای فراوان دیگر خود داری میکنم.
در سردر روضه سخی  شعری از  عارف بزرگ اهل سنت جامی درج است:

گویند که مرتضی علی در نجف است                   در بلخ بیا ببین چه بیت الشرف است

جامی نه عدن گوی نه بین الجبلین                     خورشید یکی و نور او هر طرف است

جبران خلیل: علی همچون همه پیام‏آوران خدا در میان مردمی که سزاوارشان نیستند فرود آمد/ میخائیل نعیمه: علی بزرگ‏ترین شخصیت عرب پس از پیامبر اسلام است/ فؤاد جرداق: هرگاه گرفتار مصیبتی می‏شوم به سوی علی می روم و شکایت‏هایم را با او نجوا می‏کنم/ بولس سلامه: نگویید که فقط شیعیان هواداران علی هستند/ سعید عقل: علی را از وقتی دوست دارم که خود را دوست داشته‏ام/ خلیل فرحات: علی بی‏آنکه حق خود را بگیرد خدا را برگزید/ ریمون قسیس: اگر علی نبود هیچ تشنه‏ای به آب حقیقت سیراب نمی‏شد...

حق و حقیقت چنان درخشش و تابشی دارد که حتی قرن ها بعد و فرسنگها دورتر ، چشمان منتظر آن را در می یابند، و چنین است که علی ـ علیه السلام ـ به عنوان یکی از بزرگ‏ترین چهره‏های تاریخ و تجربه حیات بشری همچنان دل‏های مشتاق را می‏رباید و جان‏های شیفته را ـ از هر دین و آیینی ـ مجذوب می‏کند.

به گفته پیام آور بزرگ خدا حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ علی با حق است و حق با علی است؛ هر جا حقی باشد علی هست و هر جا علی باشد حق همان جاست؛ و این حق چنان جاذبه‏ای دارد که اهل خود را به سوی خود می کشد. این است که در قرنهای متمادی پس از حیات و تجربه امیر مؤمنان ، هر که با دلی پاک‏خواه و جانی راست‏جو از او شنیده شیفته و فریفته او شده است تا آنجا که گاه برخی نیز از روی جهل به کفر و غلوّ و افراط افتاده‏اند.

"جامی " شاعر نامی این خطه دو بیتی را در وصف این بارگاه«مزار شریف» سروده است كه این دو بیتی در بسیاری از رواق های این بارگاه به چشم می خورد:

گویند که مرتضی علی در نجف است
در بلخ بیا، ببین چه بیت الشرف است

جامی نه عدن گوی، نه بین الجبلین
خورشید یکی و نور او هر طرف است

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371325.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373121.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374192.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374696.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371532.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374212.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317374992.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373702.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317371594.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317372919.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201009/201009261317373772.jpg


اما شیفتگی و ارادت اندیشمندان و ادبای مسیحی عرب به امیر مؤمنان چیزی است که نمی توان به سادگی آن را نادیده گرفت. در طول قرن ها مسیحیان شرقی که در خاستگاه اولیه این دین همسایه و هم زیست مسلمانان بوده اند با اندیشه ها و افکار و سخنان و سیره امیرمؤمنان آشنا شدند و این ارادت را در گفتار و نوشتار خود بازتاب دادند. قطعا شنیدن اوصاف اهل‏بیت عصمت و طهارت(ع) از زبان نویسندگان مسیحی لطف دیگری دارد چرا که رابطه امام و مأمومی که بین ما و اهل‏بیت(ع) وجود دارد بین آنان و ائمه اطهار برقرار نیست و آنان تنها به عنوان افرادی که اوصاف بزرگ آن بزرگان شنیده‏اند، به آنان عشق می ورزند.

شاید در کشور ما از میان ده‏ها نویسنده و شاعر زبردست و عاشق اهل‏بیت(ع) در لبنان که آیین مسیحی دارند، بیشتر نام‏هایی چون «جبران خلیل جبران» و «جورج جرداق» شنیده شده و از اوصاف سایرین و مطالب زیبای آنان غفلت شده است، افرادی نظیر «عبدالمسیح انطاکی» که نزدیک به شش هزار بیت در تاریخ و مدح آن امام همام سروده است.

در این مجال به مناسبت فرارسیدن ایام شهادت امیر المومنین(ع) مروری بر برخی از نمونه های برجسته آثار نویسندگان مسیحی در وصف مولای متقیان (ع) خواهیم داشت.

1. جبران خلیل جبران (نویسنده معروف و هنرمند نام‏آور، صاحب کتاب‏هایی چون پیامبر، عروسان دشت و سرگشته) :
«علی بن ابی‏طالب به خاطر عظمتش شهید شد. عرب‏ها حقیقت مقام و عظمت او را درک نکردند تا آنکه همسایگان فارس آنها به فرق میان سنگریزه و گوهر پی بردند. علی پیش از آنکه رسالت خود را به انجام رساند از دنیا رفت ، همچون همه پیام‏آوران خداوند که در زمان و مکانی غیر از زمان و مکان خود و در میان مردمی که سزاوارشان نیستند فرود آمدند».

2. میخائیل نعیمه (ادیب مشهور و همکار و همراه جبران خلیل جبران در آمریکا)
«من عقیده دارم که علی بن ابی‏طالب بزرگترین شخصیت عربی پس از پیامبر اسلام است. هیچیک از شخصیت‏های عرب چون علی صفای بصیرت و بهره از حقیقت نداشتند، و چه در ایمان و چه در ادب و چه در علم و چه در عمل همپای او نبودند. من به یاد دارم که همیشه جُبران از امام علی تجلیل می‏کرد و او را در مرتبه پیامبر می‏دانست. علی از بزرگان اندیشه و روح و سخن در همه زمان‏ها و مکان‏هاست».

3. فؤاد جرداق (نویسنده و ادیب بزرگ و برادربزرگتر جورج جُرداق که او را با نهج البلاغه آشنا کرد) :

«هرگاه گرفتار درد و مصیبتی می‏شوم و روزگار به ستوهم می آورد به سوی علی می روم و شکوه و شکایت‏هایم را با او نجوا می‏کنم. ندای خود را بر نشانه های حق بر می‏آورم و علی نشانه برجسته حق است. اوست که در برابر ظالم چون رعد می‏خروشد و به مظلوم پناه می‏دهد»."

4. جورج جُرداق (شاعر، نویسنده و صاحب کتاب مشهور امام علی، صدای عدالت انسانی) :


«در میان بزرگان تاریخ بسیار اندک هستند کسانی که چون علی در عقل تو "بذر ایمان به کرامت انسان" را بکارند و در جان تو "ریشه حق مقدس حیات" را بدوانند و با حکمت هایی چنین جانت را سرشار کنند که: "هر که دو روزش یکسان بود زیانکار است" و "کودکانتان را به اخلاق خود مجبور نکنید چرا که آنان فرزند روزگار خویشند" و ... . بسیار اندکند کسانی که همه این حقایق را در عمل پیاده کنند و برایش نظام و قانون بسازند».

۵. بولس سلامه (حقوقدان، شاعر، نویسنده صاحب‏نام و صاحب ملحمة الغدیر و مقتل امام حسین) :


«حق چنان در من مسیحی رعشه افکنده که از شدت عشق او علوی به شمار می‏آیم. اگرچه علی پیامبر نبود ، اما اخلاق نبوت داشت. ای آسمان شاهد باش و ای زمین اقرار کن که من علی را دوست دارم. مگویید که تنها شیعیان هستند که هواداران علی هستند؛ زیرا در درون هر انسان با انصافی یک روح شیعی وجود دارد».

6. سلیمان کتّانی ( نویسنده دلداده ای که 9 جلد کتاب ارزشمند در باره معصومین علیهم السلام از پیامبر اکرم و حضرت فاطمه زهرا تا امام موسی کاظم تألیف کرد، اما مرگ اجازه نداد کارش را کامل کند) :

«دوست دارم با مناجات به سوی محراب علی بن ابی‏طالب قدم بگذارم. ای سرور من ، آیا این درست است که به جای گرد آمدن پیرامون تو، درباره تو به اختلاف افتادند؟ چهارده ستون از ستون‏های قرون با ساعت‏ها و روزها و سالهایشان آب شدند و رفتند، چنانکه سنگ نمک در موج اقیانوس ذوب می‏شود؛ اما حرف ها و کلماتی که از لبان مقدس تو تراوید همچنان هست و کاستی نمی‏پذیرد»

7. سعید عقل (شاعر، ادیب برجسته معاصر عرب و مشهورترین شاعر معاصر لبنانی) :

«سخن گفتن از خدای سخن دشوار است. هراسناکم ! لیکن من شمشیرم که در کارزار فرو نمی‏ماند. علی را از وقتی دوست دارم که خود را دوست داشته‏ام. او که با دو زبان سخن می‏گوید ، گفتار جوشان و دلنشین و تیغ تیز و بُرنده . چگونه تیغ ابن ملجم توانست این یار شمشیر را از پای درآورد؟ ای عشق ! گریه کن و مرا به گریه آور . مردمان را تصور می‏کنم که روز غدیر از آسمان بانگ "بلّغ" بر ایشان فرود می آید و پیامبر می‏گوید: "هرکس من مولای او هستم ، علی مولای او خواهد بود". و پس از آنان امامت‏ها پی در پی آمده اند تا محل نزول خدا باشند و امروز در هر کوی و برزن خانه‏ای و مقامی و زیارتگاهی به نام آنان است ، کسانی که نمی‏توان نامشان را از کتاب واقع زدود . و هر کس که دیگر اهل بیت را دوست نداشته باشد نمی تواند قدرت شمشیر علی و قوّت زبان کوثرگون و با شکوهش را نادیده بگیرد، کلام و کلماتی که چون در کتاب ها ذکر شود کتاب ها به خود می‏لرزند».


8. جورج شکّور (شاعر، استاد برجسته ادبیات و وصیّ ادبی سعید عقل، صاحب دو کتاب ملحمة الإمام علی و ملحمة الإمام الحسین) :

«در آخرین حج پیامبر ، خلایق از هرسو گرد پیامبر را در "غدیر خم" گرفتند و آنگاه جبرئیل آن پیام حساس و سرنوشت‏ساز را بدو رساند: این وحی خداست ، آن را به مردم برسان ! پیامبر در آن روز پیامی را بر زبان جاری ساخت که روزگاران پس از او آن را تکرار کرد : خدا مولای من است و من مولای شمایم و علی همچون جان من است و من در کنار حوض به او خواهم رسید و آنجا از شما خواهم پرسید که آیا امر امیر مرا با آیات قرآن پاس داشته اید یا نه؟»

9. نصری سلهب (اندیشمند و صاحب آثار متعدد از جمله کتب سه‏گانه‏ی فی خطی المسیح، فی خطی محمد و فی خطی علی)
:«علی از آن انسان‏هایی است که تقدیرشان بوده بمیرند تا به مرگشان ملت‏ها و امت‏هایی زنده شوند. دشمنان علی از کسانی هستند که زندگی را بر مردن ترجیح دادند و به زنده بودنشان هر عزّت و بزرگواری را به خاک سپردند. یاد او بیش از آن که یاد قهرمان شهیدی جاودان نزد خداوند باشد، یادآور حیله‏گرانی است که با نیرنگ خویش در آتش جهنم جاودانه شدند. و هنگامی که این امت به یاد علی گریه می‏کند در واقع بر خویش می‏گرید زیرا به خاطر می‏آورد که از سوی فرزندان خودش تیرها بر علی و اهل‏بیتش پرتاب شده و شمشیر ها برآمده و به یاد می آورد کسانی که خود را امیران مؤمنان و جانشینان پیامبر و وارثان رسول خدا می دانستند آن خون پاک را حلال کردند و برپیر و جوان و زن و مرد اهل‏بیت نارو زدند».

10. خلیل فرحات ( شاعر و نویسنده و صاحب آثار متعددی چون دراسات جدیدة فی الأدب و الفارس و الأبراج) :
«من محبت علی را به دل گرفتم بلکه بالاتر ، صفات نیکویش را پرستیدم ! آری؛ عطرفروش، شیشه عطر خود را می‏پرستد. ای امیر و پیشوای همگان! در سختی‏ها و ناگواری‏هایشان به تو پناه آوردند تا از ایشان حمایت کنی اما وقتی پای ادای حق به میان آمد ناروایی کردند و آنکه وعده داده بود خلاف کرد و آنکه طمع می ورزید کناره گرفت ... و کسانی که در "سقیفه" گرد آمدند گمان بردند که آن شیر مرد خواهد غرید و سینه‏شان را خواهد درید اما برای پاسداشت حق اسلام و ادای وظیفه اخلاقی‏اش از حکومت کناره گرفت و بی‏آنکه حق خود را بگیرد خدا را برگزید و آنان بی خدا ماندند و به بدبختی افتادند».

11. ریمون قسّیس (شاعر، مترجم و استاد دانشگاه) :

«با ذوالفقارت ـ که اگر تو نبودی او نیز نبود ـ ای قهرمان میدان، چه رزم‏آورانی را از پای انداختی. کجاست "فرزند عبدوُدّ" که صدای ناله‏اش در خندق به آسمان رسید؟ آن شمشیر را جز تو چه کسی می توانست برگیرد؟ یا علی ، اگر دستان تو نبود هیچ تشنه‏ای به آب حقیقت سیراب نمی‏شد. این وحی الهی بود که شمشیر از نیام برکشی و باطل را از صفحه روزگار محو سازی. ای پرورده احمد! دو چیز را از هم جدا کردی : حقی آشکار برای اهل آن و باطلی واضح که دیگر پنهان نیست».

12. جوزف هاشم (وزیر سابق، اقتصاددان و ادیب برجسته) :
«من که از دوران تحصیل تاکنون بیش از هزار بار قرآن را تلاوت کرده ام و از کودکی و نوجوانی شیفته امام علی بوده‏ام و نهج‏البلاغه را بارها بازخوانده‏ام ، هنوز پس از سال‏ها مطالعه و جستجوی مداوم نمی‏توانم ادعا کنم که تمام ابعاد این شخصیت عظیم را دریافته‏ام. نهج البلاغه اقیانوسی است که هر بار فکر می‏کنی به عمقش رسیده‏ای اما باز وقتی دوباره به سراغش می‏روی چیزهای تازه‏ای کشف می‏کنی. هر کس با شخصیت امام علی آشنا شود مجذوب او می‏گردد؛ و هر کس مجذوبش شد از او متأثر می‏شود ؛ و هر کس از او متأثر شد در پی‏اش می‏رود ؛ و هر کس نهج البلاغه را بخواند شیفته علی می‏شود ؛ و هر کس شیفته‏اش شد دوستش می‏دارد ؛ و هر کس دوستش داشت به او نزدیک می‏شود ؛ و هر کس به او نزدیک شد او را می‏یابد».

13. جورج زکی الحاج (شاعر، نویسنده و استاد دانشگاه) :

«علی چون رودخانه‏ای خروشان است که تشنگان را سیراب می کند و همچنان در جوشش است و نهج البلاغه اش راهنمای هدایت است که بدان جان‏ها به اوج می‏رسند و به نام خدا پیش می روند و ذوالفقارش شهابی است سوزنده که چون آبشار خروشانی بر دشمن فرو می‏ریزد. از روز صفین تا کنون کمان عدالت شکسته و حاکمان جائر درکارند و کسی با ظلم نمی‏ستیزد مگر آزادگانی چون اهل بیت پیامبر که زندگی خود را برای یاری حق وقف کرده‏اند».

14. ویکتور کِک (استاد دانشگاه، نویسنده و پژوهشگر) :

«هر چه روزگار می‏گذرد و کهنه می‏شود غبار کهنگی بر خاطرات غدیر نمی‏نشیند ای امام هدایت! شمشیر حق تو نقش جهالت را از میان برداشت... جبرئیل در کنار غدیر به پیامبر خدا گفت : تو فرستاده خدا هستی ، پیام خدا را ابلاغ کن ! جمعیت در آن سرزمین چنان گرد آمد که انتهایش دیده نمی شد و پیامبر ندا داد : "من بنده خدایم و علی نیز بنده خداست، او نور هدایت و جانشین پیامبر خداست، خدایا هرکه علی را دوست داشت دوست بدار و هر که با او دشمنی کرد دشمن بدان". سپس آن دو رفیق با علی دست دادند و جمعیت انبوه پیاپی به تبریک علی پیش آمدند.

1۵. رشاد سلامه (حقوقدان و سیاستمدار) :

«هیچ چیز از ارزش‏های انسانی و اجتماعی نیست مگر آنکه مورد اهتمام فکر و اندیشه امام علی و موضوع تعالیم او بوده است و بر این اساس بر آشکار کردن ارزش حق و عدالت و آزادی و وفاداری و راستی و دانش اصرار می ورزیده است . اینها ارزش‏های گرانبهایی هستند که همچنان مورد سؤال و نیاز جوامع بشری و راهنمای اصلاح‏گرانند و شاید بتوان در این زمینه به یکی از بزرگ‏ترین مشکلات بشر که همچنان ذهن و زبان اندیشمندان را به خود مشغول داشته اشاره کرد و آن عدالت اجتماعی و توزیع درآمدها و ثروت است و برخی از دیدگاه هایی که در این زمینه مطرح شده باعث به وجود آمدن نظام های حزبی و حکومتی و جریان‏های اعتقادی گردیده است. امام علی در این زمینه قاعده ای را مطرح می کند که اگر اجرا شود بسیاری از مشکلات نیازمندان و فقرا برطرف می شود و حقوق الهی آنان از درآمد زیاده خواران بدانان می رسد . امام علی می گوید : خداوند روزی فقیران را در دارایی ثروتمندان قرار داده و هیچ فقیری گرسنه نمی‏ماند مگر به آن چه شخصی بی‏نیاز از آن بهره‏مند شده است و خداوند روزی از آنان درباره‏اش خواهد پرسید».

  از پیشینه زدایی طالبان تا پیشینه سازی عربستان

 پیشینه و تاریخ جوامع سند افتخار آن جوامع، فرهنگها و تمدنهاست. اندیشمندان جوامع غربی به ریشه های فکری فلسفی یونان باستان به دیده ارجگذاری نگاه می کند و می کوشد تمدن و فرهنگ موجود را به اندیشمندان بزرگی چون افلاطون، سقراط و ارسطو و حتی ماقبل آنان چون طالس و... منتسب نماید. سایر فرهنگها نیز به شخصیتهای بارز تمدنی و فرهنگی شان افتخار کرده و در جستجوی هویت تاریخی خویشند. به طور نمونه مفسر ،فیلسوف و عارف مشرب برجسته ی همچون علامه طباطبایی، وقتی که صحبت از  مباحثی راجع به «اصالت الوجود» می کند از استدلال حکمای قدیم آریانا که او آنان را «فهلوی» می نامد تمسک کرده و آنان را ارج گذارده و افلاطون را حکیم الهی می داند. حکیم الهی قمشه ی حدیثی از پیامبر نقل می کند که آن حضرت ارسطو را پیامبر معرفی می کند پیامبری که مردم نظریاتش را درست نفهمیدند:«کان ارسطو نبیا و لکن ضیعوه قومه». امروزه مراجع، علما و فلاسفه اکثرا معتقدند که زرتشت خود پیامبر بوده و لیکن دینش بعد از او دچار انحرافات و سوء برداشتها قرار گرفته و شهید سهروردی، جناب هرمس را پیامبر میداند و واژه«هرمنوتیک» را مشتق از نام ایشان می دانند.. ما به صحت و سقم این نظریات فعلا کار نداریم بلکه میخواهیم بگوییم که هر کشور و هر ملت افراد فرهنگ ساز و دوره های تاریخی تمدن سازی داشته که می کوشد آن افراد و آن لحظه تاریخی را همچون بخشی از هویت خویش به دیگران معرفی کند. بر اساس ضرورت بازسازی و حفظ میراث پیشینیان، شخصیتهای مشهوری چون مولانا، حافظ، فردوسی، ابن سینا، فارابی، سنایی، ناصر خسرو، بیدل و.. در چندین کشور همسایه افغانستان تجلیل می شود، اما متاسفانه در کشور ما مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. بر اساس ضرورت هویت سازی، کشور کره سریال اسطوره و تاریخی «جومونگ» را در چندین مرحله تاریخی، چنان زیبا ساخت که  در هشتاد کشور نشان داده شد اما در کشور ما یعنی افغانستان به مفاخر و تاریخ کهن و تمدن بزرگش جفا و بی اعتنای صورت گرفته است.

آنچه که مسلم هست در تاریخ جوامع بشری افراد حکیم و اندیشمندی زیاد ظهور کرده که مردم را به سمت اخلاق دعوت می کرده«لکل قوم هاد» وتجلیل از شخصیتهای تاریخی که خدمت به بشریت کرده و معالمان اخلاق بوده اند، کاریست نیکو و پسندیده، چه، آنان قوام بخش فرنگها در زمانهای خویش بوده اند و هریک به سهم خویش بانیان تمدنها بوده اند. جامعه و فرهنگ مردم افغانستان پیشینه بالنده و سندهای افتخار زیادی دارد که بر اساس همین تاریخ ام البلادش گفته اند و از هرات و بلخ و بامیانش جاده ابریشم عبور کرده و مفاخر علمی، فکری، فلسفی و تمدنی زیادی چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام داشته و یکی از کانونهای تمدن باستان تلقی می شود. ولی متاسفانه در زمانه ما نوعی از مسلمانان دست پروده «آی اس آی» پاکستان درست شد که از وهابیت به مراتب مجنون تر در افغانستان عمل کرد. آنان با تمام هویت و تاریخ و فرهنگ افغانستان جنگیدند. واضحترین سندش نابودی آثار باستانی بامیان و تندیسهای محیر العقول بودا بود.

در سطحی ترین قضاوت می توان توجیه کرد که طالبان چون با بت ها مشکل دارند و آنان تابع اندیشهای وهابیت هستند، پس به حکم عقیده دست به چنین جنایات زدند، اما کم کم زوایای این مطلب آشکار شد که استخبارات پاکستان، عربستان و امارات، در پی زدودن هویت افغانی و تاریخی افغانها بوده اند، و اندیشه آنان توسط جهالی چون ملاعمرها جامه عمل می پوشیده است. امروزه عربستان که در جهان اسلام به ویژه اهل سنت ام القرای جهان اسلام محسوب شده و مرکز وهابیت هست از ماهیت افراطی مذهبی خویش استحاله یافته و در پی کسب منافع مادی و هویت تاریخی خویش می باشد.

عجیب هست در افغانستان دست پرده های هویت زدا و پیشینه ستیز تربیت می کنند ولی برای خودشان هویت تاریخی و تمدنی  چندین هزار ساله درست می کنند. در افغانستان مکاتب دخترانه را آتش می زنند و در عربستان تعداد دانش آموز مکاتب و دانشجوی دختر پوهنتونها، از پسر بیشتر هست. در افغانستان تلویزیون ها را منع می کنند ولی در عربستان جوانان شان در یک سال چندین ماه به کشورهای غرب مسافرت میروند. در افغانستان آنتن های مخابراتی را برچیده و مسافرین بین راه ها را به ظن ارتباط با دولت محلی- که باید بر اساس اندیشه دینی شان ولی امر بدانند- سر می برند ولی در کشورهای عربی همچون امارات و... محل اسکی وتفریح گاهها و عشرت کده ها برای سیاحان خارجی می سازند تا سرمایه خودشان را فزونی بخشند. بن لادن یعنی داماد و مهمان ویژه ملاعمر در افغانستان دین خدا را با کشتن یازده هزار نفر در مزار شریف گسترش می دهد و زیارت سخی شاه اولیا را مظهر شرک و منافی دین مردم می داند ولی فرزندان و خواهرانش در غرب مشغول نوشیدن انواع شراب می باشد. در افغانستان طالبان، موزه ها و اسناد ملی، کتابخانه ها و آرشیوها را نابود میکرد ولی در عربستان و پاکستان رویه برعکس جاری هست. نا امنی افغانستان عمل واجب قلمداد می شود تا سرمایه گذاریهای به سمت خارج گریزان شود ولی در کشورهای مهم اسلامی هر نوع برنامه ریزی در جهت تاسیسات سرمایه آور سوق داده می شود.

به این خبر توجه کنید تا این مطلب واضح شود. عربستان سعودی به تازگی نمایشگاهی را دایر کرده با نام « باستانشناسی و تاریخِ عربستانِ سعودی » این نمایشگاه  در موزه لوور پاریس برگذار شد، این نخستین بار است که رهبرانِ عربستانِ سعودی می خواهند به جهانیان نشان دهند که کشورشان پیش از اسلام نه تنها گذشته ای داشته، بلکه گذشته ای شکوهمند و پُرافتخار داشته است که باید به آن افتخار شود. چه کسی می توانست پیش بینی کند که روزی رهبرانِ عربستان، تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان را، که از نظر اسلام سراپا به شِرک آلوده است، این چنین بستایند. نخستین بار است که موزهء لوورِ پاریس نمایشگاهی چنین باشکوه به گذشتهء باستانیِ عربستانِ سعودی اختصاص می دهد. در این نمایشگاه، که روزِ سه شنبه سیزدهم ژوئیه 2010 با حضورِ وزیرِ امورِ خارجهء عربستانِ سعودی گُشایش یافت، آثاری از گذشتهء پیش از اسلامِ این کشور به نمایش گذاشته اند که بسیاری از آن ها را تاکنون از عربستان خارج نکرده بودند. « راه هایِ عربستان / باستانشناسی و تاریخِ عربستانِ سعودی »، نامی است که به این نمایشگاه داده  است.

امیر سُلطان بن سَلمان، رئیسِ کمیسیونِ آثارِ باستانیِ عربستانِ سعودی، معتقد است که نمایشگاهی مانند نمایشگاهِ موزهء لوور در بارهء تاریخِ عربستان، می تواند نگاهِ جهانیان را به کشورش عوض کند.  وی می گوید : افراطیونِ مذهبی که رَبطی به نظامِ اخلاقیِ ما ندارند، فرهنگ و دینِ ما را به گروگان گرفته اند. وخطاب به غَربیان می افزاید:

« ما را به چشمِ هَمدستانِ القاعده ننگرید. چنان نیست که ما بر رویِ چاه هایِ نَفت نشسته باشیم و بس، ما بر رویِ چاه هایِ تمدّن نیز نشسته ایم. ما را به چشمِ ثروتمندانِ بی فرهنگ ننگرید.»

پادشاهیِ عربستان تا مدّت ها از به رسمیّت شناختنِ تاریخِ باستانیِ این کشور سَر باز می زد و آن را روزگارِ بی تاریخی و جاهلیت می شمرد. فراموش نکنیم که سلطنتِ خاندانِ سعودی، از نظر ایدئولوژیکی، توسط محمّد ابن سعود (۱۷۱۰م) پیرو اندیشه های محمّد ابن عبدالوَهّاب (۱۷۰۳-۱۷۹۲م)، بنیانگذارِ وَهابیّت، استوار شده است که اصولِ اعتقادی اش در قرنِ هیجده میلادی، دیدگاهِ تازه ای در مذهبِ سُنّیِِ حَنبَلی گشود. او از عُلمایِ پیروِ ابن تیمیه بود و بازگشت به پاکی و بی آلایشیِ آغازینِ اسلام را موعظه می کرد. مخالفِ سرسختِ شیعه و تصوّف بود و اسلامِ راستین را جُز در حدیث و قرآن نمی جُست. بنیانگذاریِ پادشاهیِ عربستانِ سعودی در میانهء قرنِ هیجدهم محصولِ پیوندِ میانِ آرمان هایِ این دو شخصیّتِِ تاریخی بود.

در نمایشگاهی که مورد اشاره قرارگرفت درحدودِ سی صد(300) اثر به نمایش گذاشته اند که همه، به گُفتهء کارشناسان، دارایِ ارزشِ والایِ تاریخی و باستانشناختی اند و دورنمایِ بی سابقه ای از فرهنگ هایِ گوناگونی را به بینندگان عرضه می کنند که از گذشته هایِ بسیار دور تا آستانهء عصرِ مُدرن، یکی پس از دیگری در سرزمینِ عربستان پدید آمده اند و بالیده اند. این آثار، به ویژه، از گذشتهء ناشناختهء پیش از اسلامِ این کشور پرده بَرمی دارند که گویا گذشته ای بَس درخشان و شکوفا بوده است. این گذشته را کاوُش هایِ باستانشناختی رفته رفته از زیرِ خاک بیرون می آورند و در برابر دیدگانِ مردمِ عَرب و جهانیان به نمایش می گذارند.

در این نمایشگاه تعداد زیادی لوحِ قَبر به نمایش گذاشته اند که بعضی از آن ها مجسمه هایِ چهار هزار سالِ پیش اند . بر رویِ برخی از لوح ها سخنانی شورانگیز کَنده کاری کرده اند. تَندیس هایِ عظیمِ سلاطینِ لیحان ( از قرن ششم تا چهارمِ پیش از میلاد)، ظَرف هایِ نقره ای و جواهراتِ گرانبهایی که در گورهایِ کنده شده در سینهء کوه ها یافته اند، همه نشان می دهند که تمدّنِِ پیش از اسلامِ این کشور، تمدّنی زنده و زایا بوده است. به رغمِ شرایطِ سختِ طبیعی، مردمانی که در گذشته هایِ دور در این کشور می زیسته اند، گویا از جایگاهِ جغرافیاییِ سرزمین شان به بهترین وجه سود جُسته بودند. این سرزمین، گذرگاهِ جاده هایی بود که سواحلِ اقیانوسِ هند و کشورهایِ شاخِ افریقا را به مِصر و میانرودان (بین النهرین) و دنیایِ مدیترانه می پیوستند. در آغازِ نخستین هزارهء پیش از میلاد، فزونی گرفتنِ داد و ستد با جهانِ بیرون، به شکوفایی شهرهایِ کاروانرو انجامیده بود و بدین سان، فرهنگِ محلّی با ایده هایِ تازه ای که از امپراتوری هایِ بزرگِ همجوار می آمد، درآمیخته بود. آرامگاه هایِ عظیم و شکوهمندِ مَدائِن صالح در شمالِ غربِ عربستانِ سعودی، گُواهِ انکارناپذیری است بر ذوقِ سرشار و دانشِ شگفت انگیزِ نَبَطیان.

در تاریخِ اسلام، از روزگارِ عربِ پیش از پیامبر زیرِ عنوانِ جاهلیّت یاد کرده اند. برطبقِ تاریخی که تاکنون به ما آموخته اند، عَرب جاهلی از علم و تمدن بهرهء ٔ چندانی نداشت و تنها به آنچه برای جامعه ای بَدَوی ضروری بود، می پرداخت. گویا مُهم ترین دانشِ عربِ جاهلی شعر بوده است. امّا نمایشگاهِ موزهء لوور برایِ نخستین بار تصویرِ دیگری از عهدِ جاهلیّتِِ یعنی از روزگارِعربِ پیش از اسلام به نمایش می گذارد.

به گُفتهء مورّخی فرانسوی، محمد بن سعود، بنیانگذار عربستان، روحانیی وهابی جنگاوری در پیِ اصولِ مقدّس بود و واعظی در پیِ شمشیر. پس چه اتّفاقی افتاده است که اکنون ملک عبدالله ابن عبدالعزیز آل سعود، پادشاهِ عربستان، به آثارِ اعرابِ مُشرِکِ خدایان پرستِ پیش از اسلام چنین دلبستگی نشان می دهد، اعرابی که پیامبرِ اسلام بُت هاشان را شکسته بود و آنان را به پرستشِ الله، خُدایِ یگانه، فراخوانده بود.

حقیقت این است که ذهنیّت ها در عربستانِ سعودی رفته رفته تغییر می کنند. برگُزاریِ این نمایشگاه بدونِ همکاریِ فعّالِِ رهبرانِ سعودی و ملک عبد الله خادم االحرمین – الگوی عملی ملاعمر و حکمتیار- امکانپذیر نبود.

در سالِ ۲۰۰۵، دولتِ فرانسه با مَلِک عبدالله قراردادِ همکاریِ فرهنگی بست که در آن، برگزاریِ دو نمایشگاه، یکی در ریاض، پایتختِ عربستان، و دیگری در پاریس، پیش بینی شده بود. در سالِ ۲۰۰۶، برایِ نخستین بار نمایشگاهی در ریاض مجموعه ای از هُنرهایِ اسلامی به نمایش گذاشت که همه را موزهء لوور در اختیارِ آن نمایشگاه گذاشته بود.

نمایشگاهِ موزهء لوور در بارهء تاریخِ پیش از اسلامِ عربستان در چارچوبِ قراردادِ همکاریِ فرهنگیِ دو کشور برگزار می شود. عربستان در پی معرفی سابقه تمدنی خویش هست و میخواهد بفهماند که این کشور زادگاهِ پادشاهی هایِ نیرومندی بوده که با امپراتوری هایِ بزرگِ روزگار- از میانرودان (بین النهرین) تا جهانِ مدیترانه - داد و ستد می کردند.

راه هایِ زیارت که امروز به شهرهایِ مقّدسِِ اسلام می انجامند، بازسازی شدهء راه هایِ کاروانروِ گذشته اند. با عبورِ کالاهایِ بازرگانی از این راه ها، ایده ها و شیوه هایِ زندگیِ مردمانِ همجوار و گاه دوردست نیز به این سرزمین راه می یافتند.

باری، سی صد اثری که در این نمایشگاه به نمایش گذاشته اند، عربستانی را به بینندگان می شناسانند که تاکنون ناشناخته بود، عربستانی فرهنگ ساز و در عین حال، گشوده به فرهنگ هایِ دیگرِ جهان. آیا می توان امیدوار بود که این کشور دوباره درهایِ خود را به رویِ فرهنگ هایِ دیگر بگشاید؟

رهبرانِ عَربستان با ستایشِ تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان، در واقع، مرزهایِ تاریخیِ میان ِ کُفر و اسلام را که شعار می دادند، فرو می ریزند. اسلامِ سیاسی تاکنون ویرانگری هایِ بسیاری به بار آورده، امّا به نتایجِ ناخواسته ای نیز انجامیده است. چه کسی می توانست پیش بینی کند که روزی رهبرانِ عربستان، تاریخِ پیش از اسلامِ کشورشان را، که از نظر اسلام سراپا به شِرک آلوده است، این چنین بستایند. درواقع، آنان در پیِ ساخت و پرداختِ هویّتی ملّی برایِ کشور و مردمِ خود هستند. زیرا به تجربه دریافته اند که هرملتی ریشه ی دارد و هر تمدنی نیز پیشینه درخشانی. عراق، ایران، مصر و ... همه ممالک اسلامی از قبل به این نکته واقف شدند در این عربستان با حکومت وهابی که داشت یاد آوری پشیینه را شرک و بت می دانست که اینک عربستان نیز فهمیده انکار پیشینه نشانه بی هویتی یک ملت هست. امروز مصر اهرام فرعونی را نهایت نگهداری کرده و آن را نماد هویت تاریخی خویش می داند و عراق ایوان مداین و فرمانهای حمورابی و... و ایران تخت جمشید و... در این میان طالبان و حزب اسلامی حکمتیار و عمال پاکستان در پی امحای فرهنگ و تمدن افغانستان بوده و به اشکال مختلف به هر میزان که مسلط شود یکی از عواقبش نابودی تاریخ و هویت افغانستان هست.

باری، نمی توان گفت که کشورهایِ منطقه از اسلام روی بر می گردانند. امّا این را می توان گفت که نیروهایی از درون و بیرون، رهبرانِ این کشورها را وامی دارند که بر هویّتِِ ملّی کشورشان نیز همچون هویّتِِ اسلامیِ پافشاری کنند. این کشورها آشکارا با دِرفشِ ملّی صف آرایی می کنند، هرچند که بر رویِ درفش هاشان، « لا اله الا الله ... » نوشته اند.

به امید روزی که کشور و جامعه ما در پناه هویت مستقل ملی هویت اسلامی مناسب با شرایط و پیشینه خویش را باز یابد و دیگر شاهد ویرانگی هویت ملی و یا هویت دینی خویش نباشد زیرا هویت ملی و هویت دینی همچون دوبال یار یکدیگر می باشند نه رقیب یکدیگر و به امید روزی که میراث غنی تمدنی و شخصیتهای بی بدیل ما که در جهان بی مانند بوده در کشور و جامعه ما جایگاه و منزلت خویش را بازیابد. و لا اقل بتوانیم بگوییم که ملت ما بر اثر جفای روزگار از اسب افتخار بر زمین افتاده نه از اصل فرهنگی خویش. کاش ما افغانها که همیشه «هرات باستان» ، «بامیان باستان» ،« بلخ باستان» ، «غزنی باستان» و... می گوییم، مطمئن شویم که فرهنگ مروت و مدارای و تمدن ساز باستان را با فرهنگ بی ریشه و تمدن ستیز طالبان اشتباه نگرفته ایم. و ای کاش از برنامه ریزی کشورهای مختلف در ساحت فرهنگ و پیشینه سازی بیاموزیم و پیشینه خویش را دیگر در معرض نابودی قرار ندهیم.

سهم مادر افغان، از فرزند!(1). داستان زن افغانستان

سهم مادر افغان، از فرزند!(1)

یکی از سخنوران تلویزیون ملی افغانستان در باره دفاع از «حقوق مادر» امروز می گفت: « ما از غرب در ادای حقوق زن وضع مان برتر هست، چون در غرب یک روز را به مادر اختصاص داده اند و در حالی که در جوامع اسلامی، ما هر روز صورت خود را به کف پای مادران می گذاریم....» خلاصه ایشان از فضیلت مادر زیاد سخن گفتند با تمسک به آیات و روایات فراوانی مدعی شدند که «مادر» در قوانین کشورهای اسلامی بیشتر تکریم شده است، مثالی  آورد از فتوای فقها ، که آنان فتوا داده اند: «اگر مادر یفرزندش را صدا بزند و فرد در حال نماز باشد، باید سخن گفتن با خدا را قطع و  نماز را رها کرده و سمت مادر بشتابد...» ایشان برای تشویق مخاطبین و  حس طرفداری از حقوق زن مطالب نسبتا شیوای زیادی گفتند. اما کسی نیست که از ایشان و امثال ایشان بپرسد: این همه احترام برای مادر را که شعار می دهیم و مادر و زن را بالا می بریم چرا عملا در جامعه اسلامی افغانستان زنها بیشترین محرومیت از حقوق شان را دارند؟ چرا  زنان در بیشتر خانواده های افغان تحقیر و توهین می شوند؟ چرا بر بالای آنان زنان مجدد گرفته می شود؟ چرا  مردان مسن در عین داشتن زنان متعدد با دختران نوجوان ازدواج می کنند؟ و یا در مواردی که زنها به عنوان خون بها مجبور به ازدواج می شوند با شوهری که نسبت به او شناختی ندارد و چندی بعد یکی از همین زنان وادار شده به ازدواج اجباری، اقدام به خود سوزی می کند. سلب حق انتخاب سرنوشت آینده توسط دختران و زنان، محرومیت از تحصیل، سلب حق شرعی زنان در تصمیمگیریهای خانوادگی، اقتصادی و سیاسی، ازدواجهای اجباری زنان، بویژه زنان بیوه توسط اقارب شوهر در حالیکه وی نمیخواهد ازدواج کند، بی سوادی، فقدان شغل و درآمد، فقدان آزادی های اجتماعی شهری، درک پایین سیاسی همه و همه مواردی از نقض حقوق نصف جمعیت افغانستان یعنی «مادرانی» است که یا بالفعل مادران این کشورند یا بالقوه. اگر ریشه این واقعیت های اجتماعی را بخواهیم بیابیم به این واقعیت می رسیم که منشا بسیاری از ظلم ها و تضییع حقوق زنان در جامعه ما، ساختارهای معیوب فرهنگی و ارزشی و ارزشهای نه عقلانی و انسانی که تعصبات جاهلی است و آنان چنان شمعی هستند که می سوزند و می افروزند. 

حقوق زنان بیش از هر کسی از سوی افراد نزدیک و دلسوز خانواده، محدود شده و حقوق آنان بر اساس سنن و عنعناتی شکل می گیرد که علیه زنان بر مبنای پست انگاری و پست نگری جنس زن است و به همین دلیل می توان این تعصبات را زن ستیزی جاهلی جامعه افغانی دانست. فرهنگ مسلط بر جامعه ما، فرهنگی مردسالار است و همگان در متن چنین فرهنگی بار می آیند. از همان ابتدا آموزش مدارس به کودکان می آموزد که زنان باید از مردان حساب ببرند. زنان نسبت به مردان جنس فرودست محسوب شده و از حقوق و مسئولیت هاى کمترى برخوردارند. زن از حق انتخاب همسر، تعیین محل سکونت، پوشش خود و حق سفر کردن محروم است. شخصیت زن و تمایلات فردى و جنسى او د رتناقض با مصالح جامعه است. زن شیطانى است که مى تواند مردان و جامعه را منقلب کند پس باید کنترل بشود. در این فرهنگ، زن شایسته، کسى است که از ضعف و کمبودهاى فیزیکى و مغزى خود نسبت به مردان آگاه است، جاى خود را مى داند، کم حرف مى زند و کم توقع، شکننده، احساساتى و وابسته به مردان است. از خطر بروز تمایلات جنسى اش آگاه است. ضعف و انفعال خود را پذیرفته و به بخشى از شخصیتش تبدیل شده است. چنین زنى، احترام و یکسانى و حقوق فردى و تعیین سرنوشت فردی و جمعی براى خود نمى خواهد. او با صبر تمام رنج مى برد و تحمل مى کند . تاثیر روان شناسانه چنین تلقى اى از زن، بى ارزشى و فرودستى زن، و اعتماد به نفس و قدرت بیش از اندازه مرد است.

در جامعه مانند افغانستان هیچکس زن خانه دار را بیکار به حساب نمی آورد چرا که زنان در خانه بیکار نیستند. شاید بتوان گفت کاری که در خانه به آنها تحمیل شده طاقت فرساتر از تصدی بسیاری از مشاغل رسمی است. زن در خانه همیشه مشغول تهیه غذا و خمیر و نان پختن و...است کارهایی شاق مادام العمر! همیشه جارو می کند، وصله می کند و می بافد، دائما لباس می شوید و دائما از افراد خانواده و فرزندان تیمارداری می کند.  در چنین فضایی زنان از ابراز نیازها، تمایلات و علائق و حتی بیماریها و مشکلاتشان به طور غیر مستقیم منع می شوند و عرصه زندگی بر آنان تنگ می شود. کم نیستند مردانی که درمقابل اعتراض زنان به بیحقوقی و یا ابراز حق خواهیشان، آنها را مورد تحقیر، بی تفاوتی و حتی خشونت فیزیکی قرار می دهند. با زنان مانند نیمه انسان رفتار می شود. در خانواده ها نیز با زنان چنین رفتار می شود.

مردان یعنی همسران، پدران، برادران همین زنان بخوبی آگاهند که بدون زنان چرخ زندگی نخواهد چرخید و گردش زندگی متکی به آنهاست. با اینحال آنها را ضعیف می پندارند و در مقابل تبعیض و ستم روا داشته با آنان بی تفاوتند. منشا ستم کشی زنان، نظامى است که زن را در سنت، رسم، قانون، فرهنگ، روابط، خانواده، شغل، عاطفه و همه چیز، انسانى کم ارزش، ضعیف و قابل ستم کرده است. زنان در خانه، بازار، جاده، مدرسه، کارخانه، در محضر قانون و دولت بطور سیستماتیک پست و بى ارزش شمرده شده و قربانى جنایت و تحقیر مى شوند. منشاء این ستم، نظامی  است که آشکار یا پنهان و زمخت یا ظریف، زن را در تملک مرد و کم ارزش تعریف کرده است. نظامى که تار و پود آن با توحش، خشونت، مردسالارى و سنتهاى کهنه تنیده شده  است. خشونت همان ستمگری بشر غیر متمدن بر همنوع خویش است. بیدل در باره خشونت نوزادی که از شیر زن تغذیه و می کند و گرگ می شود می گوید:

آدمی تا به حرص پا افشرد

اول از هرکه زاد خونش خورد

آنکه قوتش به عجز خون باشد

چون تسلط گرفت چون باشد

خشونت همزاد عصبانيت و همراه جهالت است. خشونت میراث فرهنگی انسان عقب مانده است. خشونت امروز توسط منادیان و حافظان جهل و خرافات بطور سیستماتیک در زندگی بشر باز تولید می شود.  صاحبان قدرت خشونت را مشروع وقانونی می دانند.  تبعیض وخشونت بطور سیستماتیک توسط فرا دستان علیه فرودستان اعمال می شود. خشونت بر زن و کودک، بخشی از خشونت رسمی و غیر رسمی است که امروزه زندگی  جامعه افغانستان در کام خویش فرو برده است. در تقابل با آن تلاش آگاهانه و فرهنگی اجتناب نا پذیراست. خشونت امروز در اشکال مختلف، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بشریت را آزار میدهد و در همه ابعاد زندگی بشر در جریان است. خشونت و خشونتگری حریمی نمی شناسد، محدود به جغرافیای خاصی نیست، مهار خشونت و خشونت گری و کاستن از شدت و حدت خشونت بستگی به تلاش و مبارزه انسانها دارد. کار جمعی و آگاهانه انسانها مانع و محدود کننده عملکرد خشونتگران است.

به هر میزان جنبش دفاع از حقوق انسان، جنبش دفاع ازحقوق زن و کودک ، جنبش آزادایخواهی و برابری طلبی پیش رفته است به همان اندازه ستمگری وخشونت محدود شده است . شاخص آزادى و پیشرفت هر جامعه‌اى، رهایى و پیشرفت زنان در آن جامعه است. پیشروى زنان به سوى رهایى همواره معیار تحول و تکامل هر دوره‌اى از تاریخ است. چرا که درست در رابطه زنان با مردان و ضعیف نسبت به قوى است که غلبه و پیروزى طبیعت انسانى بر توحش آشکار و عیان مى‌شود. رهایى زنان در جامعه شاخص سنجش رهایى کل آن جامعه است.

وقتی که نوع زندگی و تعداد همسران ملا عمر را تصور کنیم و نوع نظامی که آنان بشارت می دادند و چندین سال بر یک ملت تحمیل کردند آنهم در قرن بیستم و عصر ارتباطات مو بر اندام آدم راست می شود و متاسفانه که در قرن بیست و یک بعد از چرخش صدو هشتاد درجه ی باز هم همین تجربه دوستی با طالبان دارد تکرار می شود و جای حافظ خالیست که بگوید:

من جرب المجربه حلت به الندامه

و یا حدیث پیامبر اکرم که فرمود:

« لا یلدغ المومن من حجر واحد مرتین.»(مومن از یک سوراخ دوباره گزیده نمی شود.)

در جامعه بیمار و طالب زده ما که زمامش به دست مشتاقان طالبان و پاکستان افتاده است، صحبت از «تکریم مادر و زن» شعاری بیش نخواهد بود، چیزی که ما در کشورمان می بینیم، افغانها عاق مادر هستند چه «مام میهن» و چه«جامعه زنان»که «مادرنوعی»فرزندان این میهن هستند و پشت پا زدن به حقوق آنان، خود عاق شدن هست، و چنین هست که ملتی عاق شده روی خوشبختی را نخواهد دید.

این مطلب قبلا در سایت «باشگاه نویسندگان افغانستان» به نشر رسیده است:

http://www.kabulpen.com/articles/persian/cultural/2010/07/16/3031.html

روزی روزگاری افغانستان قبل از جنگها: ارتش.سد. اقتصاد سالم. زنان. تفریح وشادی داشت

روزی، روزگاری افغانستان

10عکس از افغانستان در دهه 1960 میلادی (مربوط به پنجاه سال قبل)که توسط وب سایت مجله فارین پالیسی منتشر شده است که در نوع خود بسیار جالب است.

نیروگاه آبی تولید برق

پوشش مدرن زنان و سیستم ترانسپورت عمومی

شرکت نساجی گلبهار

مادران و کودکان در پارک

دانشگاه کابل، صنف زیست شناسی

فروشگاه محصولات موسیقی. جوانان افغان در برنامه های پیشاهنگی . رژه سربازان

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Resources:

http://www.foreignpolicy.com/articles/2010/05/27/once_upon_a_time_in_afghanistan#comment-217736

دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان.2  sayed mohammad hossaini fetrat

شهید عبدالقهار عاصی شاعر بلند آوازه افغانی می¬گوید، نجیب بسیار می¬خواست با مجاهدین کنار بیاید و دولت ملی تشکیل دهد اما نگران بود که پاکستان بر تقدیرات افغانستان مسلط شود لذا نگرانی، غیرت و احتیاط به خرج می¬داد:
شهید عبدالقهار عاصی شاعر بلند آوازه افغانی می­گوید، نجیب بسیار می­خواست با مجاهدین کنار بیاید و دولت ملی تشکیل دهد اما نگران بود که پاکستان بر تقدیرات افغانستان مسلط شود لذا نگرانی، غیرت و احتیاط به خرج می­داد:
«نجیب بی­میل نبود که به وسیله تفاهم با برخی از سران مجاهدین و سهیم کردن آنان در قدرت به صورت دراماتیک از صحنه کنار برود و یا همتاهایش [مخالفین داخلی و هم حزبی­اش] را مات کند. او با خود رهبران مشکلی نداشت بلکه بحث اصلی این بود که او در صورت تفاهم با آنان باید زیر بار نظامیهای رهبر ساز برون مرزی [ژنرالهای کودتاگر پاکستان] می­رفت و او دیکته برون مرزیها را کمتر می­پذیرفت.


خلاصه منافع جنرالهای رهبرساز [پاکستانی­ها] در وجود نجیب تأمین نمی­شد. زیرا آنان کس و کسانی دیگر را بدین قصد پرورده بودند و در تغییر و تبدیل و یا حذف آن کس و یا کسان از برنامه، با اربابان خودشان و نجیب به تفاهم نرسیدند. چرا که بیشتر هم گفتیم شمۀ نجیب در این مورد بلندتر از دیگران [مجاهدین صادر شده از پیشاور] بود. نجیب که نگرانی شدید داشت از تسلط پاکستان و اربابانش بر افغانستان حتی نتیجه جهاد مجاهدین و سلطه آنان بر کابل را توانست پیش بینی کند:

« ما آرزومند شرکت نیروهای اپوزیسیون در قدرت هستیم اما رهبران پیشاوری این را نمی­پذیرند. حالا ماندن و نماندن من در قدرت مسئله­ای نیست. موضوع اصلی این است که در صورت کنار رفتن، خلأ قدرت به میان می­آید و باید در همین جا بگویم که آنگاه جنگ به شهر کابل کشانده شده و ناحیه به ناحیه و کوچه به کوچه و خانه به خانۀ خونریزی آغاز می­شود.»(همان.ص22)

دکتر نجیب الله اگرچه مهرۀ شرق و شوری بود اما مجاهدین را به خوبی می­شناخت که توان استقلال از پاکستان و اربابانش را ندارد: «رهبرانی که در مدت چهارده سال به یک اسلام واحد نرسیده­اند چطور ممکن است به یک رهبری و کشورداری واحد دست یابند. و نجیب حضور بیگانگان را در صفوف لشکری مجاهدین نکوهش می­کرد. »( همان)

بالاخره در میان تمام طمطراقها کابل به دست مجاهدین و ملیشه­های سرازیر شده از کوهها افتاد و ادارات توسط ژنرالها و رهبران آمده از پاکستان تصرف گردیده و کوچه­های آن در میان آنها تقسیم شد. ادارات دولتی و امکانات شهری حتی منازل مردم و آبرو و ناموس و هستی کابلیان به یغما رفته و یا به سمت پاکستان سوق داده می­شد و ISI پاکستان مجاهدین خشک مغز را به جان هم انداخته و جنگهای داخلی شهری را هدایت می­کرد. این واقعه را قهار عاصی چه با درد و افسوس بیان می­کند:

«آری کابل را سقوط دادند با تمام اجزاء و ابعادش، با فرهنگش، با اخلاقش با ساختمانهایش، با آسمان و زمینش، چرا که هیچ فرهنگ و معنویتی و هیچ اخلاقی بالنده جایگزین آن فرهنگ و معنویت کابلی (حالا از جنبه حضور کمونیستها بعضاً مبتذل) نشد. آنچه از این مجموعه به­کابل­سرازیر شد ابتذال بود و تحجر بود و «پیشاوریت».»(همان. ص89) از آن زمان به بعد برای افغانی و جهادش افتخاری نماند جز توحش، خونریزی، تفرقه و تعصبات قومی و مذهبی که مهره­های خارجی عامل اجرای آن بودند و کار به جایی رسید که مردم شهرها از جهاد و مجاهد بجز توحش و غارت چیزی ندیده و توقع نداشتند. اینجا بود حرف­ مفسرین­دولت از آب درآمد که  می­گفتند:

«رژیم­ضیاء­الحق­به جهاد افغانستان به دیدۀ ابزاری می­نگریست.»

به قول «کوردووز» نماینده وقت سازمان ملل درامور افغانستان، پاکستان «چینی» جهاد را شکست:«حکومت پاکستان اما خیلی دیر و چهار سال بعد، تصمیم گرفت «چینی را بشکند» تعبیری که یعقوب خان در اولین مراحل مذاکرات راجع به آنان [فشار بر مجاهدین ساکن پیشاور] به کار گرفت. »( کوردووز، پشت پرده افغانستان، ص 295.)
گوشه ی از انحرافات مجاهدین

یکی از اشتباهات یا انحرافات مسعود انحلال ارتش قدرتمند افغانستان بود که در این باره نبی عظیمی می گوید: «احمدشاه مسعود اردوی منظم افغانستان را به دست خویش منحل اعلام کرده و نیروهای شورای نظار خودش را در قالب اردوی ملی ترفیع و مقرر کرد. و این چیزی بود که به دستور مستقیم پاکستان انجام شد. همان گونه که خیانت تاریخی بود که در حق ملت افغانستان و تاریخ استقلال خواهی این کشور اعمال شد.» ( اردو وسیاست ص 417) از میان مجاهدین افرادی زیادی از آرمانهای جهاد عدول کردند. قومندانان جهادی با راه انداختن نبردهای داخل شهری و  تقسیم شهر بین خودشان و نیز راکت بارانی منطقه رقیب بیش از 60000 شهروند کابل را به کام مرگ فرستادند. در سایه خشونتهای آنان اموال عمومی و مردم به غارت رفت. از قومندانان جهادی شکنجه های نظیر بستن اسیر طرف مقابل در بغل جنازه مردگان، میخ به بدن طرف کوبیدن، اندام اسیران قبل از اعدام بریدن، رقص مرگ و ... نیز فراوان نقل شده است.
ديده بان حقوق بشر همچنين گلبدين حکمتيار، رهبر فراری حزب اسلامی افغانستان و نخست وزير اين کشور در دوران جنگهای داخلی را به ارتکاب "شنيع ترين جنايات" آن دوران متهم می کند. در جنگ داخلی افغانستان که در پی سقوط دولت مورد حمايت شوروی سابق در اپريل 1992 ميان جناح های مختلف مجاهدين بروز کرد، ده ها هزار نفر کشته شدند. در جريان آن درگيری ها جنايات فجيع گسترده ای روی داد اما هيچ کس در ارتباط با آن حوادث تحت پيگرد قضايی قرار نگرفت[1]

دوره اي كه گزارش به آن پرداخته است مطابق به سال 1371 خورشيدي مي شود و با جنگهاي خشونتباري ميان گروههاي مجاهدين ودسته هاي رقيب دولت سابق به دنبال سقوط دولت وقت رقم خورده است . در آغاز آن سال شهر كابل اسيب چنداني از درگيريهاي نظامي نديده بود اما با تشديد جنگها يك ساحه كامل شهر به ويرانه تبديل شد، ده ها هزار غير نظامي كشته ويا مجروح شدند و حد اقل نيم ميليون نفر بي خانمان شدند.­گروههاي نظامي رقيب در نتيجه راكت باران و بمباردمان مناطق غير نظامي، آدم ربايي، كشتار غير نظاميان، غارت، چور و چپاول شهروندان مرتكب تخطي هاي گسترده حقوق بشر و قواني جنگي شدند . گزارش نشان مي دهد كه تخطي هاي اين دوره نتيجه اجتناب ناپذير جنگها نبوده است بلكه بيشتر نتيجه اعمال غير قانوني و چشم پوشي عمدي رهبران و فرماندهان گروهها بوده است. گزارش تذكر مي دهد امكان اثبات جرم عليه بسياري از رهبران بخاطر فعاليتهاي شان در اين دوره وجود دارد. سازمان نظارت بر حقوق بشر از دولت افغانستان و جامعه بين المللي خواست كه با تاسيس يك محكمه از تلاشهايي كه جهات محاكمه جنايتكاران گذشته بعمل مي آيد حمايت نمايند. آدامس اظهار داشت:« اگر عاملين جنايات گذشته مجازات نشوند، احتمال زياد مي رود كه مرتكب جنايات ديگري شوند و براي رسيدن به مقاصد شان دست به خشونت زنند . آنان يك تهديد دايمي براي آينده افغانستان محسوب مي شوند ».

اكثريت افغانها و بويژه ساكنان كابل خاطرات تلخي از جنگهاي اوايل سالهاي 1990 دارند . يكي افغان چشمديد هاي خود را از يكي از وقايع كه مردم غير نظامي توسط گروههاي درگير از فراز كوهي در مركز كابل مورد هدف قرار گرفته بود چنين شرح داد:« آنها در سر همين سرك فير مي كردند... هفده نفر كشته شد...خوب فهميده مي شد كه آنها مردم عام است. خوب صحيح فهميده مي شد: سر شان چادري بود و بچه هاي خورد بودند كه مي دويدند». يك نرس افغان كه در متن گزارش نيز از او نقل قول شده است، بشكل نمونه تاثير جنگهاي كوچه به كوچه را چنين توضيح داد : « وقتيكه انها بجان هم مي افتادند، صدها نفر زخمي مي شد، هر دفعه همين قسم بود . شفاخانه پر از زخمي ها مي شد- پر پر . ما نمي توانستيم تمام زخمي هايي را كه آورده بودند تداوي كنيم . مردم در بين دهليزها مي مردند». سازمان نظارت بر حقوق بشر گفت بيشتر تاريخ 27 سال اخير افغانستان با نقض قواني حقوق بشر و تخطي هاي قوانين جنگي رقم خورده است . افغانستان براي 14 سال ازسال 1978 الي 1992 از سلطه مستقيم شوروي ها آسيب فراوان ديد . اين دوره با فجايع هولناك مانند بمباردمان و نابودي كامل نواحي مسکوني ، كشتن و شكنجه زندانيان و اختناق شديد سياسي همراه بود . طالبان كه از سال هاي 1996-2001 فرمانروايي كردند، همچنان مرتكب جنايات جنگي و تخطي هاي ديگر شدندو منحيث يك دولت كاملا فرا از معيارات شناخته شده حقوق بشر عمل نمودند. آدامس علاوه نمود:« طتالبان، مجاهدين و كمونيستها كه همه متهم به ارتكاب جنايات جنگي اند، تحت نام آشتي ملي كاملا مصون از مجازات بسر مي برند . اين مسئله خود پايمالي اشكار حقوق قربانيان و دهن كجي به اجراي عدالت است». گزارش سازمان نظارت بر حقوق بشر شمار زيادي از رهبران و فرماندهان گروهها افرادی چون جنرال فهیم، دستم و سیاف را به خاطر نقشي كه در جنايات گذشته داشته اند، متهم مي نمايد، که جای پداختن به آنها نیست.

ناگفته پیداست آنچه که باعث شکل گیری نطفه طالبان در افغانستان شد، عملکرد مجاهدین از این دست بود. گروههای­جهادی با­ستمها و هرج و مرج ایجاد کردنها بر اثر اختلافات شخصی و حزبی به همه عقاید وعقود دینی و ملی شان پشت پا زدند. نمونه واضح آن عقد دوستی آنان در کنار حرم خداوند قبله اول مسلمانان بود که متعهد شدند دست از برادر کشی و اختلافات بردارند اما در طی چند روز عقد و پیمانشان را نقض کردند و اختلافاتشان را تشدید کردند. آنان خواسته و ناخواسته مردم را در دام نزاعهای قبیله ی، قومی، نژادی و لسانی انداختند و وحدت ملی و اسلامی را در مخاطره انداختند، در حالی که اکثریت مردم فریاد می زدند قبیله گرایی چه از نوع تاجیک باشد یا پشتون یا ازبیک باشد یا هزاره، خانمان برانداز بوده و باعث هلاک همه ساکنان کشتی وطن می شود. با مرور به وضع و حال جنگهای داخلی افغانستان به یاد مولانا می افتیم که  مجاهدتها و تلاشهای اهل صورت را چون لایه های پیاز گندیده می داند:

گر بکاوی کوشش اهل مجاز

تو به تو گنده بود همچون پیاز

و جنگ و صلحشان را که ریشه در هواهای نفسانی دارد کودکانه و مجازی می خواند:

خلق اطفالــــــند جز مســـت خدا

نیست بالغ جز رهیــــــــده از هـوا

برخیال است صلح شان و جنگ شان

بر خیال است نام شان و ننگ شـــان

وجهادی که ریشه در معرفت ومبارزه به هوای نفس و شیطان نداشته باشد، نه جهادیست خدای که فرمانش به دست شیطان و هوای نفس است. خداوند فرمود« جاهدو فینا» جهاد کنید یعنی تلاش از هر نوعش کنید در مسیر ما جهت نزدیک شدن به ما و تقرب وجودی و انفسی به خدا، تقرب معرفتی و اخلاقی. نه اینکه شمشیر برگیرید و هر جنایتی خواستید به نام ما]خدا[ کنید. شعاری و کار که امروز طالبان، القاعده  و اختطاف گران سر داده و می کنند:

والذین جاهدو فینا بگفت آن شهریار

والذین جاهدو عنا نگفت ای مرد کار

پیامبر اکرم آن گونه که مسلم  نقل کرده، فرمود « ان الله لا ینظر الی صورکم و لا اعمالکم بل ینظر الی قلوبکم»خداوند به صورت و ظاهر و حتی اعمال شما نگاه نمی کند بلکه نظرش به دلهای شماست. یا آنجا که علی(ع) می گوید « لا دین لمن لا عقل له»( 43 درر و غرر جلد 1، ص 70.) دینی ندارد آنکه خرد و عقل ندارد. دینداری و اعمالی که برخواسته از نفس پاک، معرفت و عقلانیت نباشد، گرچند با اسم و رسم صوری و نیک به خورد مردم و توده ها داده شود، آخرش فساد به بار به آورد.

مادر بت ها بت نفس شماست

زان که آن بت مار و این بت اژدهاست

بت شکستن سهل باشد نیک سهل

سهل دیدن نفس را جهل است جهل

ما درون را بنگریم و حال را

نی برون را بنگریم و قال را

ننگرم بر تو بر آن دل بنگرم

تحفه او آر ای جان در برم

ای برادر تو همه اندیشه ای

ما بقی خود استخوان و ریشه ای

مواردی  از ویرانی های و نزاع های داخلی بین احزاب که بیان شد مثالهای واضح از مسخ شدن جهاد احزاب افغانستان بود که با مطالعه دقیق می توان فهمید­چگونه­شعارهای خدایی آلت دست افراد ناصالح شده و می شود. با مروربر­ معاملات پنهانی آنان برای مسندهای شخصی به یاد این شعر از سمیع حامد می افتیم:

دو رهبر خفــته بر  روی دو بستر

دو عسکر خسـته در بین دو سنگر

دو رهبر پشـــت میز صلح خندان

دو بیرق بر ســــر گور دو عسکر

استفاده ابزاری پاکستان از حکمتیار

اما پاکستان یک چینی را که مسعود و ربانی بود شکست­ولی­«چینی» دیگر یعنی­حکمتیاررا ­علم کرده بود:«ای­سی­ای کمک به گلبدین حکمتیار را به مشابه سیاست احتیاطی ادامه می­داد، این بدان معنا بود که پاکستان یک بار دیگر دو سیاست [متفاوت] را در مورد افغانستان با هم پیش می­برد. »( همان)

حکمتیار بیچاره کابل را همچنان­با کمک ISI پاکستان نابود می­کرد به امید روزی که بر این شهر بی­دفاع به کمک اربابانش مسلط شود اما غافل از اینکه اینک پاکستان رو به سمت «چینی» دیگر یعنی طالبان آورده و او را از معامله حذف کرده است. و مهره­های آمده­اند تا بقیه رسالت را دنبال کنند: قتل دکتر نجیب الله ، قتل عام بلخ و بامیان، قتل دیپلماتهای خارجی، قتل احمدشاه مسعود و عبد العلی مزاری و نابودی آثار باستانی، مجسمه­های سر به فلک کشیده بامیان و بستن مدرسه­های دخترانه و دانشگاهها و حمام­های زنانه و ترانزیت کارخانه­های افغانستان به سمت پاکستان و کشت خشخاش می­رود اینها همه نتیجه­ جهاد افغانستان و نابودی حکومت مرکزی و پیروزی پاکستان بود:

از دور هر دُهُل که صدا کرد دل ربود

نزدیک شد دُهُل دهن باز چاه شد

شستیم دخت طالع خود را در آبها

از دیگران سپید شد از ما سیاه شد

افغانستان و ضرورت تبدیل احساسات دینی به عقلانیت دینی


افغانستان و ضرورت تبدیل احساسات دینی به عقلانیت دینی


تاريخ دريافت: 27.03.2010
تاريخ نشر: 27.03.2010

اگر نقش عقلانیت در فرهنگ یک جامعه پر رنگ باشد در آن جامعه، فرهنگ گفتگو، تبادل نظر، تکثر اندیشه ها، تضارب آرا، آزادی بیان، نشریات و رسانه ها و سلطه قانون شکوفا می شود. اما اگر قانون گریزی و احساسات مسلط شد گرچند احساسات دینی باشد در چنین جامعه ی خشونت، عدم تحمل و مدارا، پیشداوری، تعصب، استبداد، زور مداری و قانون گریزی گسترش می یابد. نگاه به تاریخ سی سال گذشته افغانستان حکایت از سلطه ی احساس گرایی برخردگرایی دارد.
Story Image, Click to View Article

اگر نقش عقلانیت در فرهنگ یک جامعه پر رنگ باشد در آن جامعه، فرهنگ گفتگو، تبادل نظر، تکثر اندیشه­ها، تضارب آرا، آزادی بیان، نشریات و رسانه­ها و سلطه قانون شکوفا می شود. اما اگر قانون گریزی و احساسات  مسلط شد گرچند احساسات دینی باشد در چنین جامعه­ی خشونت، عدم تحمل و مدارا، پیشداوری، تعصب، استبداد، زور مداری و قانون گریزی گسترش می یابد. نگاه به تاریخ سی سال گذشته افغانستان حکایت از سلطه­ی احساس گرایی برخردگرایی دارد و تا زمانی که به گوهر عقلانیت بی توجهی شود، آب خوش از گلوی جامعه­ی ما پایین نخواهد رفت و تضادهای قومی، نژادی و مذهبی پا بر جا مانده و تنش آفرین خواهد شد.

قرائتهای مختلف از ادیان در طول تاریخ عمدتا یا رویکرد عقلگرا داشتند یا رویکرد نقل گرا. طبق تعریف نقلگراها، دین امریست ماوراء عقل و منطق و امریست راز آلود که باید بدان ایمان آورد و فرامینش را اجراء کرد و دین امریست صرفا احساسی. قرائت دوم می  گوید دین یک برنامه­ی است جامع جهت رستگاری و تکامل انسانها و مبانی آن منطبق با عقلانیت و اراده آدمی و نیز نیازهای زمانه می باشد.

سیر کلی تاریخ ادیان تا کنون گواه این مطلب هست که علت عمده تضعیف و نابودی ادیان ابتدایی از قبیل توتمیسم، آنیمیسم، شامانیسم و فیتیشیسم و... در دوری مبانی آن ادیان از خرد و در اعمال و روشهای نادرست و عدم تطبیق با نیازهای جوامع و زمانه بوده است. ادیانی دوام آورده اند که قرابت و سنخیت بیشتر با عقل و برهان داشته و جریانهای پیروز شده اند که رویکرد عقلانی و متناسب با شرایط زمانه داشته اند، گرچند در برهه­های از تاریخ غلبه با تفاسیر نقلی محور و احساس گرا بوده است و حکام مستبد و سلسله­های پادشاهی در پناه ترویج خرافات و جریانهای نقل گرا خواستند عقل گرایی و نقادی را تضعیف کنند تا سلطه خودشان بر جامعه را ادامه دهند. استفاده ابزاری از احساسات دینی جهت به اطاعت درآوردن توده­ها چیزی است که در تاریخ همه ادیان به وقوع پیوسته است. به همین دلیل عده­ی اساس ادیان را ساخته و پرداخته طبقه حاکم جهت توجیه و مشروعیت دادن به سلطه خویش دانستند و گفتند که مباحث جبرو اختیار و قضا و قدر و علم و اراده خداوند، رضایت از وضع موجود و صبر و تسلیمی همه جهت تخدیر و خواباندن عقل، شعور و اراده جوامع به کار رفته است، تفسیری که از ساحت گوهر دین به دور است و پیامبران و مصلحین همه در زمره­ی بیدارگران ابنای بشر بوده اند و آنان همواره با دین و اعتقادات آغشته با تعصبات و خرافات و تقلید وارتجاعی ستیز کرده اند و منادیان عدالت، قسط، برادری و برابری ابنای بشر بود ه اند و همه علیه استبداد و استحمار فریاد کرده اند. برداشتهای قالبی از دین و بی اعتنای به روح معرفتی­دین همان چیزی است که عقل و جان آدمی را به خواب فرو برده و همین خواب گران عقل است که اقبال راجع به آن هشدار می دهد:

وای آن دینی که خواب آرد ترا      

باز در خواب گران دارد ترا

در تاریخ دین مسیحیت دوره طولانی جریان اخباری گرا که اصحاب کلیسا بودند بر جهان غرب مسلط بودند و آنان در همه مسایل هستی فقط برای اصحاب کلیسا حق اظهار نظر قایل بودند و حتی زمانی که گالیله   کوپرنیک و... نظریات تجربی خویش را بیان میکردند به جرم مخالفت با دین یعنی روحانیون تکفیر و محاکمه می شدند و پیروانشان در دادگاه­های انگزسیون محاکمه می شدند و سر انجام بعد از چند قرن تقابل سرانجام جریانهای نقل گرا تا جایی راه افراط پیمودند که از متن به حاشیه رانده شدند و به احتمال زیاد اگر آنان راه افراط در جهت خرد باوری را پیش نمی کردند آن همه ضربه سهمگین نمی خوردند. در تاریخ اسلام هم نحله­های عقل گرا و نقل گرا همواره باهم در تقابل بودند. گرایشهای عقلی فلسفی و اعتزالی که مروچان عقل و خرد بودند با فرقه­های اهل حدیث و اشاعره  از دیرباز رو در رو بوده است. علت شکست و تضعیف و مطرود شدن خوارج و اهل حدیث در همین نکته نهفته است.

بر اساس مقدمه فوق می رویم به سراغ وضعیت فرهنگ دینی در افغانستان و تحلیل مسایل جاری آن. نگفته پیداست که فرهنگ مردم افغانستان با دین رابطه عمیق دارد، مردم افغانستان دین را عامل رهایی و سعادت خویش می دانند، حال پرسش اساسی این است که در فضای این چنینی، چرا جامعه با این اعتقادات عمیق در اوج سالهاست بد بختی دست پنجه نرم می کند و ودر حفره­ی افتاده است که راه برون رفت مشخصی در پیش رو ندارد؟ چرا این فرهنگ دینی در جهت توسعه این مردم نتوانسته نقش ایفا کند؟ چرا این فرهنگ و اعتقادات عمیق و نا گسستنی نتوانسته وحدت ملی در این جامعه برقرار کند و تضادهای ریشه دار را از بین ببرد؟ چرا جریانهای منادی دین چون مجاهدین و طالبان با آن همه شور و حرارت و عطش و اقبال اولیه این مردم بیش از آن در سازندگی اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی نقش سازنده ایفا کند خرابی به بار آورد؟ چرا در داخل حلقه­های دینی در نفی ها شعار هماهنگ می بینیم ولی در اثباتها تکثر وتضادها را؟

نویسنده بر این باور هست که دین عنصری نیست که بتوان از صحنه اجتماع قابل حذف و یا آن را عامل بدبختی دانست ولی شدیدا معتقد هست که رویکرد و مواجه جامعه ما با دین رویکرد عقلانی نبوده و عقل را که حامی دین  بوده است غریب گذاشتیم و دین را در حد نیروی احساسی کاهش دادیم و عقلانیت و بعد سازنده و درونی آن که بصیرت هست فراموش نمودیم.

جامعه شناسان و متکلمین دینی بر این باورند که از میان ادیان مختلف، اسلام قرابت بسیار با عقلانیت داشته و از همه ادیان بیشتر آدمی را به اندیشه، تدبر، عقلانیت، تامل، برهان باوری، و استدلال و حکمت فراخوانده است و از متابعت کورکورانه و تقلید و باورهای بدون دلیل بر حذر داشته است. وضعیت فعلی جامعه  ما گواه بر این است که عقلانیت را ما از صحنه فرهنگ دینی خویش راندیم و به همین دلیل باید گفت فضای دینی جامعه ما فضای است که برداشتهای دینی در آن اکثر آلوده به شرک خفی چون تعصبات قومی و زبانی می باشد دینی که در آن نقش خشونت عدم مدارا و تحمل یکدیگر اشکار هست دینی که رحمت برای بشریت هست را ما به گرایشهای کوچک و اغراض خویش محدود کردیم و نمونه های آن را در نبردهای ویرانگر مجاهدین با یکدیگر و رفتار طالبان می بینیم که منادیان دین بیش از آن که منادیان دین باشند منادیان نژاد و تعصبات و تکفیرهای خویشند. احساسگرایی دینی مولد شعار هست و عقلانیت دینی مولد شعور. احساس گرایی دینی را با قلم فرسایی و سخنرانی­های تند و آتشین می شود پیش برد اما عقلانیت دینی را با تامل با نگرش با نقادی و باریک بینی و خودسازی می توان توام دانست. احساس­گرایی دینی را می توان با بسیج توده­ها و و حرفهای عوامانه تولید کرد اما عقلانیت دینی را می بایست با استدلال و براهین ترویج کرد. احساس گرایی دینی را می توان با ثروت و قدرت و شوکت و ناز و بی دردی و بی هزینگی جمع کرد، اما عقلانیت دینی را نمی توان با بی دردی و موج سواری جمع کرد. احساس گرایی دینی را می توان در هر دین و مذهب و جمع و جماعتی تولید کرد و یافت، اما عقلانیت دینی را در ادیان حقیقت محور می توان جستجو کرد. از احساسات دینی قدرتهای داخلی و خارجی می توانند استفاده ابزاری کنند چنانکه حوادث دوران جهاد و طالبان در افغانستان گواه این مسئله هست اما از عقلانیت دینی نمیتوان استفاده ابزاری کرد.

همانگونه که بیان شد در چند قرن گذشته جوامع غربی پیشرفت و توسعه­شان مدیون قرابت و نزدیکی این جوامع به عقلانیت بوده است و جریانهای قوی خردگرا باعث شد تا جهان غرب از خواب و خرافات به سمت توسعه ودنیا سازی روی بیاورد اما به موازات اوج گیری جریانها خرد گرا در غرب در جهان اسلام جریانها خرد گریز آرام آرام رشد یافت. البته این جریانها مستقیما شعار دوری از عقلانیت را کمتر سر ندادند ولی شعار رجوع به سنت و دوره خلفاء و صدر اسلام  و بازگشت به خویشتن را با سلفی گرایی و نقل گرایی را چنان با آب و تاب ترویج کردند که مخالفت با عقل و تمدن و تجدد را در پی داشت.

استحکام و تقویت آراء ابن تیمیه و وهابیت و فرقه های دیوبندیسم در هند و شکل گیری جریانهای اخوان المسلمین در مصر به تبعیت از اندیشه­های حسن البناء و سید قطب در میان اهل سنت و جریان اخباری گری و انجمن حجتیه در شیعه ... همه به نحوی باعث رشد جریانهای خرد ستیز و نقل محور در جهان اسلام شد. این گرایش در پی انتقاد از وضع موجود و در آرزوی باز آفرینی تاریخ صدر اسلام و خلفاء بوده است. همین گرایش دوم با تحریک احساسات دینی همواره مراکز دینی را در اختیار داشتند و همین گرایش دوم بستر برای ظهور القاعده و جهاد مجاهدین افغان و ظهور طالبان گردید.

مخالفت با عقل گرایی در جهان اسلام زمانی تشدید شد که غرب از نقل گرایی به عقل گرایی و تجربه گرایی نزدیک شد. این چرخش که در جهان اسلام به وجود آمد برخواسته از یک حس ذوق سطحی و درمان ظاهری بود که عده­ی از اندیشمندان مسلمان بدان متمایل شدند. در حالی که خود دین اسلام می گوید که می بایست دعاوی دینی و اخلاقی را مستدل کرد و از پیروی کورکورانه باید دوری جست و به صرف ادعا نمی توان از فضیلت سخن گفت و چیزی را فضیلت شمرد. قرآن کریم بارها از برهان سخن می گوید:« هاتوا برهانکم» و « ادعوا السبیل ربک بالحکمه...» قرآن كريم به صورتهاى گوناگون بر سنديت و حجيت عقل در معارف الهى صحه گذاشته است، و بر تعقل و تفكر در نظام آفرينش تشويق و تاكيد كرده است، گاهى راجع به يك موضوع مى‏توان آيات متعددى را يافت كه مفاد آنها اين است كه غرض از طرح اين موضوع تعقل و تفكر در باره آن بوده است. انديشه و تعقّل، اصلى ترين تکيه گاه اسلام در عقايد، اخلاق و اعمال است. از نظر اين آيين آسمانى، انسان حق ندارد آنچه را که عقل نادرست مى داند، باور کند؛ صفاتى را که عقلْ ناپسند مى داند، بدان متّصف شود. و کارهايى را که عقلْ ناشايست مى داند، انجام دهد. به همین دلیل گفته اند:«کلما حکم به العقل حکم به الشرع» هر آنچه را که عقل حکم کرده است شرع و دین تایید کرده و می کند.

در فرهنگ قرآن و احاديث رسول خدا وشخصیتهای دینی، واژه هايى که مردم را به تعقّل و انديشه دعوت مى کنند؛ مانند تفکّر، تذکّر، تدّبر، تعقّل، تعلّم، تفقّه، ذکر، لُبّ ونُهى، که محور و اساس سخن با مردم بوده، بيش از هر چيز ديگر، مورد توجه و تأکيد است. در قرآن کريم، مشتقات علم 779 بار، عقل 49 بار، فقه 20 بار، فکر 18 بار، ذکر 274 بار، تدّبر 4 بار و لُبّ 16 بار آمده است.

از نظر اسلام، عقل، اصل انسان، معيار ارزش و درجات کمال او، ملاک ارزيابى اعمال، ميزان جزا و حجّت باطنى خداوند متعال است. عقل، از بهترين هديه هاى الهى به انسان، نخستين پايگاه اسلام، اساسى ترين پايه هاى زندگى و زيباترين زيور انسان است . عقل، گرانبهاترين ثروت، بهترين دوست و راهنما، و اصلى ترين تکيه گاه اهل ايمان است. از نظر اسلام، علم، نيازمند عقل است؛ زيرا علمِ بدون عقل براى عالم، زيانبار است.

علامه طباطبايى صاحب تفسیر المیزان در دفاع از عقل و فلسفه و در رد طعن اخباری­گراها به فلاسفه ، مى‏نويسد:

« اوّلاً، ظواهر امر دينى در حجيت خويش، بر برهان عقلى توقف دارند و عقل در اعتماد و گرايش به مقدمات برهانى، فرقى ميان مقدّمه‏اى با مقدّمه ديگر قايل نيست. وقتى بر چيزى برهانى آورده شد به ناچار عقل آن را مى‏پذيرد. ثانيا، ظواهر دينى توقّف بر ظهور لفظ است و از آن‏جا كه ظواهر لفظى دليل ظنّى‏اند، نمى‏توانند با براهين عقلى كه قطعى‏اند معارضه نمايند. اما تمسّك به براهين عقلى در اصول دين و سپس معزول ساختن عقل در حوزه معارف كه در آن‏ها اخبار آحاد وارد شده، مستلزم تناقض آشكار است، زيرا ظواهر شرعيه كه به كمك همين براهين عقلى اعتبار پيدا كرده‏اند چگونه مى‏توانند مقدّمه‏اى را كه به بركت آن سنديت پيدا كرده‏اند ابطال كنند».( الميزان، ج 5، ص 443.)

وى در جايى ديگر مى‏گويد:

«خداى متعال در هيچ جا از كتاب مجيدش ـ حتى در يك آيه از آن ـ بندگان خود را مأمور نكرده است به اين كه او را كوركورانه بندگى كنند و يا به يكى از معارف الهى او ايمان كوركورانه بياورند و يا طريقه‏اى را كوركورانه سلوك نمايند. حتى شرايع و احكامى را هم كه تشريع كرده و بندگانش را مأمور به انجام آن نموده، با اين كه عقل بندگان قادر به تشخيص ملاك‏هاى آن نيست با اين همه، آن شرايع را به داشتن آثارى تعليل كرده است.»

از ديدگاه قرآن، كسانى كه از انديشه خود سود نمى‏برند به عنوان بدترين جنبندگان معرفی شده است: «ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون‏»(انفال.21) بدترين جنبدگان كسانى هستند كه كر و گنگ اند وانديشه نمى‏ورزند. در جاى ديگر پس از طرح يك مسئله غامض و دقيق توحيدى يادآور مى‏شود كه آنان كه اهل تعقل نيستند گرفتار نوعى پليدى مى‏باشند، چنان كه مى‏فرمايد: « يجعل الرجس على الذين لا يعقلون‏».( یونس.100) درجایی دیگر می فرماید:

«والذین اذا ذکرو بایات ربهم لم یخرو علیها صما و عمیانا»( فرقان.73.) یعنی از صفات بندگان خداوند این است که دین و حتی معارف الهی را کور کورانه قبول نمی کنند. در جای می گوید:« فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» بشارت بده بندگانی را که همه نظریه­ها و دیدگاهها را می شنود و از میان آنها خوبترینش را انتخاب م یکند.

در روايات اسلامي بيش از آنچه تصور شود به گوهر عقل و خرد بها داده شده است و عقل به عنوان "اساس دين"، "رهوارترين مركب"، "بهترين دوست" و بالاخره معيار و "ميزان براي تقرب الي الله" و "كسب پاداش" معرفي گرديده است. اينك به ذكر پاره‌اي اندك از اين روايات اكتفا مي‌كنيم.

1. پيامبر اكرم (ص) فرمود: "قوام المرء عقله ولادين لمن لاعقل له؛ اساس موجوديت انسان عقل اوست و آن كس كه عقل ندارد دين ندارد."( بحارالانوار، ج1، ص94.)

2. و همچنين مي‌فرمايد :"ما قسم الله للعباد شيئاً افضل من العقل... و ما ادي فرائض الله حتي عقله عنه و لا بلغ...؛ خداوند متعال ميان بندگانش نعمتي برتر از عقل تقسيم نكرده است و بندگان فرائض الهي را به جا نمي‌آورند تا آنها را با عقل خود دريابد و..."(همان)

3. امير مؤمنان علي (ع) مي‌فرمايد: "لاغني كالعقل و لا فقر كالجهل؛ هيچ بي‌نيازي همچون عقل و هيچ فقري همچون جهل نيست."( نهج البلاغه، كلمات قصار.)

4. همچنين مي‌فرمايد:"ان الله تبارك وتعالي يحاسب الناس علي قدرماآتاهم من العقول في دار الدنيا؛ خداوند متعال مردم را به مقدار عقلي كه در دنيا به آنها داده است محاسبه مي‌كند."( بحارالانوار، ج1، ص94.)

5. در حديثي از امام صادق (ع) آمده است "ان الثواب علي قدر العقل؛ ثواب و پاداش عمل به نسبت عقل است."( اصول كافي، ج1، ص12)

5. در روایات زیادی داریم که ک« خذوا الحکمته ولو المشرک» حکمت و دانش را فراگیرید هرچند از کافر باشد.

6. علی(ع) می فرماید:« انظر الی ماقال و لا تنظر الی من قال» به خود سخنها بنگرید نه به گویندگانش.

7. عقلانیت دینی می گوید:« الدنیا مزرعه الاخره» دنیا کشتزار آخرت است و « من لا معاش له لا معاد له» آنکه دنیایش تامین نشود آخرت تامین نخواهد و «کاد الفقر این یکون کفرا» فقر کفر را در پی دارد. چنین تفسیری از دین تمدن ساز است.

برداشت عقل مدار از دین می گوید، كه انسان عاقل نبايد چشم و گوش بسته و بدون بررسى و تحليل، گفته‏هاى ديگران را بپذيرد و هر سخنى را بايد با ترازوى عقل سنجید. روايت دینی مو گوید: «كونوا نقّاد الكلام؛ خرده گیران و صرّاف سخن باشيد.» معناى نقد كلام، تجزيه و تحليل آن و تفكيك بين قسمت‏هاى درست از قسمت‏هاى نادرست آن است. دعوت اسلام به عادت دادن ذهن و فكر به تجزيه و تحليل سخنان ديگران، يكى از بهترين روش‏ها براى پرورش عقل و فكر است. اسلام در آموزه‏هاى خود به مبارزه بى امان با همه عوامل تضعيف عقل و ايستائى ذهن و انديشه بشر برخاسته است. اين امر نشان‏گر اين است كه اسلام خواهان پويايى و شكوفايى انديشه و خرد انسان‏ها است.

به عنوان نمونه، اسلام شخصيت‏گرايى و ملاك و معيار قرار دادن شخصيت‏ها در تشخيص حق و باطل و انتخاب راه، و يا گذشته‏نگرى و سنت‏گرايى، و يا اكثريت‏گرايى، و يا پيروى از ظن و گمان به جاى علم و يقين، را منع كرده است. هر يك از اين امور مانعى در برابر آدمى براى ديدن حقيقت است.

نمونه ديگر اين كه: اسلام طغيان محبت و نفرت را سبب ايجاد پرده بر روى عقل آدمى مى‏داند و به همين دليل، انسان را از تصميم‏گيرى و اظهارنظر در اين مواقع بر حذر داشته است؛ چنان كه از افراط در حب و بغض بر حذر داشته است؛ مشهور است که:«حب الشیئ یعمی و یصم» افراط در حب و بغض، چراغ عقل انسان را خاموش و يا كم نور مى‏سازد. و يا اين كه شراب و هر چيز مست كننده را حرام نموده است؛ زيرا باعث تخدير عقل و بى‏خاصيت شدن آن مى‏شود. هم‏چنين در اسلام لهو و لعب و غناى مطرب به دليل تأثيرگذارى منفى آن بر روى عقل حرام دانسته شده است.

«نقل‌گرایی» در حقیقت نوعی «بنیادگرایی معرفت‌شناسانه» است که در قلمرو سیاست و تدبیر اجتماع به «بنیادگرایی دینی» و «استبداد دینی» و «خشونت‌ورزی» و نفی مدارا و تسامح و تساهل با دگراندیشان و پیروان ادیان دیگر و بی‌دینان منجر می‌شود. این گروه مرتکب یک خطای بزرگ و استراتژیک معرفت‌شناسانه می‌شوند، یعنی ادعایشان درحقیقت مبتنی بر نظریه‌ای نادرست در معرفت‌شناسی است. اینان به خیال خود گمانی می‌برند که عقل خود را در برابر وحی (= عقل خدا یا پیامبر) تعطیل می‌کنند، در حالی که محصول این رویکرد تعطیل عقل در برابر «وحی» نیست، بلکه تعطیل آن در برابر «نقل» است.

 ابن سينا مشهورترین حکیم مسلمان مى‏گوید: «هر كسى عادت كند كه حرف ديگران را بدون دليل قبول كند او از لباس انسانيت بيرون رفته است».( ابن سينا، اشارات) مولانا جلال الدین بلخی عارف نامدار مسلمان در نقد فرهنگ اخباری­گری  و ضرورت احیاء فرهنگ خرد ورزی می گوید:

گفت پیغمبر که احمق هرکه هست

او عدو ما و غول و رهزن است

هرکه او عاقل بود او جان ماست

روح او و ریح او ریحان ماست

عقل دشنامم دهد من راضیم

زانکه فیضی دارد از فیاضیم

نبود آن دشنام او بی فایده 

نبود آن مهمانی اش بی مائده

احمق ار حلوا نهد اندر لبم 

من از آن حلوای او اندر تبم

زاحمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت           

مولانا دفاع و مهرورزی تهی از عقلانیت نسبت به دین را مهر خرس می نامد:

مهر ابله مهر خرس  آمد یقین

کین او مهر است و مهر اوست کین            

او درجای دیگر انسان را جز اندیشه و عقلانیت چیزی دیگر نمیداند:

ای برادر تو همه اندیشه­ای

ما بقی خود استخوان و ریشه­ای                

درجای دیگر می گوید:

پس نکو گفت آن رسول خوش جواز 

ذره­ی عقلت به از صوم و نماز

زان که عقلت جوهر است این دو عرض 

این دو در تکمیل آن شد مفترض            

صدرالمتألهين شيرازى كه نقش بزرگى در عقلانى نشان دادن معارف و آموزه‏هاى دينى دارد و در زمانه خویش علیه نحله های اخباری گری و حسگرایی دینی قد علم کرد، درباره نسبت عقل و دين مى‏گويد: «شرع و عقل با هم تطابق و توافق دارند. منزه است شريعت پاك حقّه الهيّه از اين كه احكام و آموزه‏هاى آن ناسازگار با معارف عقلى يقينى ضرورى باشد ».( اصول فلسفه، ج‏5، ص 1512.)

نتیجه­ی مباحث فوق، این که سر نوشت آینده افغانستان در دست یکی از دو گرایش دین احساسی و یا عقلانی خواهد بود، چه این که فرهنگ افغانستان دینی و اسلامی است و اسلام هم در سرشت خود دینی است عقل محور که متاسفانه در  فرازهای از تاریخ خرد ستیزان، تفسیر عوامانه و احساسی خویش را بر آن بار نموده­اند. بخشی از مشکلات تاریخ فعلی افغانستان، سرازیر شدن گرایشهای خارج از افغانستان در بستر فرهنگ این کشور می باشد. گرایشهای اخوانی مصری و وهابیت عربستانی و دیوبندیسم پاکستانی  که به خرد ستیزی و سلفی گری و تمدن گریزی واخبارگری و شعارهای احساسی مشهور هستند بر فرهنگ افغانستان تحمیل شده است و همین فرهنگ به علاوه پولهای نفت عربها و دخالتهای مخفی و عیان ژنرالهای پاکستانی دست به همدیگر دادند و طالبان را به وجود آوردند و از راکت پرانی­های حکمتیار گرفته تا جنایات مجاهدین، قتل عام طالبان، انتحار و مدرسه سوزی طالبان همه زاییده همین برداشت کور احساسی از دین می باشد که در ظاهر رفتاریست دینی  اما در حقیقت تیشه زدن است به ریشه فرهنگ، دین و جامعه. فرهنگ افغانستان که از دیر باز بستر معرفت و خرد ورزی بوده است و شخصیتهای این خطه با هر گرایش دینی و مذهبی که بوده­اند، مجریان و منادیان خشونت و خرد ستیزی نبوده­اند. در بستر فرهنگ افغانستان قبل از اسلام، شکل گیری تمدن بوداییان مقیم بلخ و بامیان و ظهور زرتشت را می نگریم. بعد از اسلام شخصیتهای چون امام ابوحنیفه که در مقابل حنبلی­ها و مالکی­ها و اخباریها قد علم کردند و در ساحت عقلانیت مردانی چون فارابی و شیخ الرییس بوعلی سینا را مشاهده می کنیم و در ساحت مهرورزی و معرفت محوری افرادی چون مولانا و سنایی و پیر هرات و...را داریم، شخصیتهای فوق در خارج از کشور و حتی در سطح جهان شهرت و مقبولیت دارند، اگر عقلانیت دینی همچون گذشته­های دور که باعث شد بلخ را ام البلادش بخوانند دوباره در افغانستان پا بگیرد تهدیدهای داخلی و خارجی تبدیل به فرصت خواهد شد و بار دیگر این کشور آینده روشن را در پیش رو خواهد داشت، اما اگر مسیر سی سال گذشته که عصر سلطه احساسات بود امتداد یابد، آینده کشور  نیز چون سی یال گذشته رو به تاریکی خواهد بود. در آخر ابیاتی از حضرت ابوالمعانی بیدل  که بیانگر اهمیت خرد و نیاز بشر به آن دارد، را می آوریم :

تا دلیل تو عـــقل آگه نیست

رو به دیـــواری می روی ره نیست

آنکه افسار عقل داد از دست

جز پریشانی، خـود چه طرفی بست       

 کس ندید آنچه عقــل ننماید

 بسته اســــــت آنکه عقل نگشاید

 (بیدل، مثنوی عرفان) 

این مطلب در این پایگاهها نیز انعکاس یافته 

http://www.ufuqmagazine.org/Dari/?page_id=235

http://www.armans.info/2010/03/27/2979.html

 

قانون احوال شخصیه و ضرورت توجه به توسعه فرهنگی

تاريخ دريافت: 15.04.2009
تاريخ نشر: 17.04.2009

جامعه ما گرفتار سطحی زدگی و تقلید است. فرهنگ ما به صرف چند شعار تقلیدی توسعه نخواهد یافت مگر اینکه بر اساس راهکارهای سازنده و دلسوزانه و صادقانه برای بنای فرهنگ آرمانی همه دست به کار شده و به این منظور ضرورت یک نهضت بزرگ برای اصلاح فرهنگی در همه زمینه ها به خصوص برای احقاق کرامت و حقوق زنان شکل بگیرد. در جامعه قبیله ای، سنت گرا و زن ستیز افغانستان فروش دختران و یا ازدواج اجباری و یا به عقد در آوردن دختران برای مصالحه بین طرفین دعوا و محروم کردن دختران از تحصیل امری است شایع. بیایید تامل کنیم که شعار تهاجم فرهنگی را فقط نسبت به زن پیاده نکنیم زیرا عملا ما از تمام تکنولوژی غربی که محصول همین فرهنگ غرب هست هر نوع استفاده را می کنیم ولی کمترین تأمل در حقوق و بهبودی وضعیت زنان بد بخت افغانستان را روادار نیستیم و نگران سست شدن احکام خدا می شویم. به نظر نویسنده علاوه بر توجه و لزوم تجدید نظر در مواد جنجالی قانون فوق، به ریشه های فرهنگی آن- توسعه فرهنگی و احیای خردورزی- نیز بپردازیم.
Story Image, Click to View Article

 روزهای گذشته در میان خبرهای داغ افغانستان خبر تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان خبر ساز ترین بود. بار دیگر آشکار شد که چه مقدار جامعه ما نیازمند توسعه  است به ویژه توسعه فرهنگی.

اصل تصویب قانون احوال شخصیه همانگونه که رییس کمسیون مستقل حقوق بشر، آیت الله تقدسی و سایر شخصیتها و نهادها گفته اند نمادی از دموکراسی و دستاوردی نیکی است که شیعیان قرنها برای به دست آوردن آن تلاش کردند تا در امور روزمره پیروان آن اختلافات حقوقی خود را بر اساس آن حل و فصل نمایند.

اعتراضات خارجی بر اساس مبنای خود آنان بر همان چند ماده وارد است زیرا آنان در بهترین فرض بر اساس مبانی خودشان احتمالا توسعه ملت افغانستان را خواسته و مایلند جامعه ما همانند جوامع آنان آباد گردد. همچنین که اعتراضات داخلی البته با مبنای متفاوت نیز وارد است و قابل پی گیری برای اصلاحات. نقد منصفانه حق هر کس هست به خصوص حق کسانی که در قضیه ذی دخل بوده و می خواهند حقوق دیگران پایمال نشود اما شایسته بود آنانی که در داخل، مخالف همان مواد هستند به جای توهین که صفت بارز قلم بدستان کشور ما است به نقد وبررسی مودبانه و معقولانه می پرداختند و طرف مقابل نیز دلایل منتقدین را استماع می نمود.

 جنبشهای اصلاحی در تاریخ اسلام اکثرا با اتهام «رفض» کنار زده شده، داستانهای «حسنک وزیر»،  حلاج، سهروردی و... گواه این موضوع است که گفتمان غالب فقه و جماعت محور باعث تضعیف گفتمان عقلانیت و معرفت محور شد. شیعیان از نطر مبنایی حسن وقبح عقلی را به رسمیت می شناسند و هیچکدام تا حال  مدرسه ی را به آتش نکشیده و زنان را به طور گسترده چون طالبان از تحصیل و امورات لازم روزمره منع نکرده و عمل انتحاریی را به پای خویش ثبت نکرده اند. در این مورد هم باید دو طرف به نقطه توافق می رسیدند. زیرا هر دوجانب دغدغه ی دینی و ادعای خردورزی کم و بیش دارند و می کوشند خود را ملتزم به آن نشان دهند شایسته بود در این قضیه به جای به کار گیری احساسات از عقلانیت و راهکارهای عقلانی استفاده کرده و برای رسیدن به نقطه واحدی که در آن مشترک هستند متمرکز می شدند و به جای تضعیف و توهین یکدیگر به آینده مشترک در کشور آفت خیز چون افغانستان که هر روز احتمال ظهور گروههایي وجود دارد که همه چیز را ببلعد می اندیشیدند ولا اقل طبق صریح قران « وجادلهم بالتی هی احسن» در فضای عقلانی به تبادل نظر و استماع سخنان طرف مقابل می پرداختند و از غوغا سالاری و زور آزمایی اجتناب می کردند.

در قضیه ی فوق علاوه بر شورای علما، نمایندگان خواب آلود پارلمان، کمسیون مستقل حقوق بشر، وزارتخانه های ذیدخل در مسئله، احزاب شیعی و.... سایر کسانی که از محتوای آن قبلا اطلاع داشتند سهل انگاری کرده و باید برای رفع اشکالات قبل از تصویب وارد عمل شده و خود را کنار نمی کشیدند. همه این سهل انگاریها نشان دهنده­ی این است که کشور ما از فقر فرهنگی، خود باوری و زایش اندیشه رنج می برد و اگر چنانچه غربیها صدا بلند نمی کردند، حلقاتی که اکنون صدا بلند کرده اند، احتمالا سکوت می کردند چرا که در این کشور هر خانه،  خانواده و هر حزب و  قومی عملا برای زنان در زن ستیزی از دیگری کم نمی آورد،  متاسفانه فرهنگ وجامعه افغانستان نگاهش به زن نگاه سنتی و قرون وسطایی است، حتی روشنفکران ما، فقط کافی است دانشگاهها  و رفتار احزاب وحلقات را  بررسی  کنیم آن وقت به این موضوع پی می بریم.

به نظر نویسنده علاوه بر توجه ولزوم تجدید نظر در مواد جنجالی قانون فوق به ریشه های اجتماعی و فرهنگی آن نیز بدون جانبداری از جریانی بپردازیم. آفتی که گریبان موافقین و اکثریت مخالفین افغان این قانون را گرفته عدم توجه به ریشه ها و بنیانها یعنی عدم اعتقاد به توسعه فرهنگی و احیای خردورزی است. آفتی که به صورت ناخود آگاه ما را اسیر زمان، مکان، حزب، نژاد و... کرده، اگر متدین شویم سر از طالبانیسم در می آوریم و اگر روشنفکر شویم سر از جدال با نمادهای مذهبی و... که در هردو صورت از اخلاق انسانی و دینی فاصله گرفته ایم.

افغانستان کشوری است که در آن هر مکتب و ایدئولوژی به انحطاط کشیده می­شود زیرا توجه به نیازهای امروز و آینده این جامعه لحاظ نشده و لزوم فرهنگ سازی متناسب با نیازهای آیندگان در مخیله فرهنگیان وجود ندارد و هر یک در دایره های تنگ قومی و مذهبی خویش سیر کرده و کسی بت شکنی را از خویش آغاز نمی کند، در این جامعه همه از به چالش کشیدن بنیانهای فکری و نقد گرایشات خویش احتراز می کند و فقط در پی تخریب رقیب هست. ایده­ی کمونیستی و سوسیالیستی در خواستگاه خویش یعنی آلمان و اروپا باعث ترقی آن جوامع شد ولی وقتی در کشورهای شرقی سرازیر شد سر از استبداد استالینی و مائوئیستی در آورد و وقتی به دست امثال نور محمد ترکی، حفیظ الله و کارمل... افتاد باعث فروپاشی این جامعه و حتی کشور صادر کننده اش شد.

ایده های «اخوان المسلمین» در کشور مصر مشکلی که به فروپاشی ملت مصر بینجامد خلق نکرد ولی وقتی به دستان افغانها می رسد سر از «حکمتیار» و راکت پرانی و تخریب شهر کابل در می آورد. دیدگاههای ابن تیمیه و «سلفیه و وهابیت» در عربستان یعنی خواستگاهش فروپاشی اجتماعی در پی ندارد، در آنجا زنان در سطوح دانشگاهی مشغول تحصیل هستند و مدرن ترین امکانات رفاهی و عیش و نوش، سرمایه های باد آورده، وسایل ارتباطی و تلویزیونها در خدمت پسران عرب آشکارا و دختران عرب نه خیلی آشکار هست، ولی وقتی به دستان طالبان می رسد وسیله­ نابودی و انهدام مکاتب و مدارس و رسانه ها می گردد و جوان مسلمان افغانی باید در سنگر هموطنش را یا مسلمان بکشد و یا مسلمان( فردی با اخلاق وسیمای طالبی) کند، افراطی گرایی«دیوبندیسم» برای جامعه­ی خواستگاهش مشکلی خلق نمی کند ولی درافغانستان فاجعه به بار می­آورد.

«نور محمد ترکی» که از جذب شدن در حزب کمونیستی و دیدن کوچه های مسکو ذوق زده شده بود و درک عمیق از اندیشه ها و خواستگاه اندیشه های مارکس نداشت و دلایل «فویرباخ» را برای خداوندگاری انسان و مبانی اومانیسم نشناخته و فاصله­ی فرهنگی بستر مکتب فوق را با افغانستان ملاحظه نمی کرد، بدون توجه به اهداف مارکسیزم، نیازها و دردهای جامعه ی خویش می خواست مکتب کمونیسم را در برچیدن بساط خدای روستاییان و سنتهای جامعه خلاصه کند، با افراط کاریهایش هم افغانستان و هم مکتبش را در گودال جهنم سرازیر کرد. سران مجاهدین نیز در کابل بعد از برچیدن بساط کمونیستها از اولین چیزهایی که اعلام کردند، رسمیت دادن به لباس محلی به (خیال خودشان اسلامی) جای کت و شلوار بود. آنان دولت اسلامی­ای درست کردند که نه بر آن توافق کامل داشتند و نه از لوازمش آگاه بودند و نه از تعلقات نژادی و حزبی (که با آزادگی اسلامی سنخیتی ندارد) بریده بودند و به همین دلیل هر کدام پس از به قدرت رسیدن فجایعی آفریدند که خامه از نگارش آن عاجز است و اسلام را در مسلخ گفتمانهای پوچ قومی و حزبی ذبح کردند. وقتی طالبان روی کار آمدند بدون اینکه قوه درک و تحلیل احکام دین را داشته باشند با تحریک احساسات دینی و قومی، ریش و برقع را تحمیل کردند تا دین خدا را در زمین خدا پیاده کرده و امارت اسلامی­ای درست کردند که امیرالمومنینش را جامعه­ی به زور مومن آن زمان افغانستان هیچگاه ندید. بعد از روی کار آمدن دولت غربگرای کرزی یکباره ریش اکثریت مجاهدین برچیده شده و جایش را به نکتایی داد و بدون اینکه کسی از درون با فرهنگ غرب و مبانی آن آشنایی و اعتقاد داشته باشد دو آتشه غربگرا می شوند. همه فریاد هلهله و شادی سر می دهند و در داخل و خارج چنین  تصور شکل می گیرد که افغانستان با پول خارجیها همطراز آلمان می شود، غافل از اینکه بر فرض صداقت غربیها در آباد کردن این کشور، ظرفیت فرهنگی برای توسعه مورد نظر نبوده و سنخیت و تمایلی با آنچه که برایش درخواب و خیال  دیده اند وجود ندارد. اینجا همه در هنگام رای دادن که مظهر دموکراسی هست به چند قومندان (که نماد  قومیت و تعصب است نه نماد فرهنگ و ملیت) رای می دهند.

موارد فوق گواه فقر فرهنگی جامعه هست. هر ایده و مکتب فکری در افغانستان تبدیل به هیولا می شود. اکثریت سخنگویان این جامعه از خویش چیزی ندارند و بلندگوی کسی و جایی دیگری هست و طوطی وار از سخنگوی پشت آینه الهام می گیرند. هیچکسی بر موقعیت خویش نیست. در این جامعه دین پوستین وارونه می پوشد و روشنفکری رنگ حزب به خود می گیرد و اندیشه جایش را به نژادگرایی می دهد و تحلیل و بینش جایش را به فریاد و هلهله و تجلیل موافقین و یا دشنام مخالفین می دهد.

در چنین جامعه ای روشنفکر کسی هست که به جای همدردی با مردم و قلم به دست گرفتن جهت روشن کردن، تحلیل وضعیت موجود، پرداختن به ریشه ها، تاسیس مبانی خرد پسند و ارائه راه های بیرون رفتن از معضلات اجتماعی، چند فحشنامه بنویسد و اگر موفق به اخذ پناهندگی شده باشد، دکترای روشنفکری داشته و همطراز «هانتینگتون» و «هابرماس» و «میشل فوکو» و  «فوکویاما» خواهد بود.

فطرت انسانها به همان میزان که از زورگویان به نام دین، آزرده خاطر می­شود از گفتمان نفسانیت، پوچ انگاری و ایده های موهوم قومی و نژادی نیز متنفر هست.  آنچه که باید عملا از ظهور اسلام الهام بگیریم و برای مبارزه با مشکلات و تعصبات موجود و مشابه این است که اسلام در جامعه­ای درخشید که مردمش در بدویت به سر می بردند و مفاهیم انسانی، معنوی و عقلانی جایي نداشت. اسلام در آن زمان اخلاق، صدق، صفا و از خود گذشتگی که برای ساختن یک ملت لازم است پدید آورده، قبایل آن زمان را با هم متحد کرد و آنان را از چنگ خرافات و تعصبات آزاد ساخته و به سهم خود عقلانیت و برادری و آزادگی جایگزین فرهنگ قبیله ی و نژادی کرد- البته اسلام سلمان و ابوذرها و ابن سینا و مولاناها نه حجاج ها و ملاعمرها- (اخلاقیاتی که رهبران و روشنفکران و مدرن سازان ما  از آن بی بهره اند). همین ویژگی سبب شد که از  بلخ و بخارا گرفته تا اندلس، همه اقوام برادروار زیر یک پرچم  گرد آیند و آنگونه که شرق شناسان اعتراف می کنند: «اسلام در تکوین  تمدن جهانی سهم به سزایي داشته است». بنابر این برای آنانی که می خواهند کشور آباد و آزاد داشته باشند، و ازحقوق اعضای جامعه و یا مذهب دفاع  کنند نباید خواسته های مردم را با دین و مذهب در تقابل قرار دهند و شایسته است به جای توهین و تعصب از هر نوعش زبان نرم و استدلال بکار ببرند.

نیچه در جمله می گوید: «دستان من پاکتر از آن است که به همه اندام آدمیان بسایم» او که یک فیلسوف هست اما وقت خویش را حتی صرف ریزه کاریهای فلسفی نمی کند بلکه در آثارش آدمی را وادار به نبرد با ایده ها و خلقیاتش می کند، زیرا خوب می داند آدمیان همواره متاثر از صغری و کبرای منطقی نبوده بلکه متاثر از صغری و کبرای تمایلات نفسانی و توده ای هستند. انسانها گاهی در منطق و باور خوب می دانند حق و حقیقت و اخلاق چیست ولی چون منافعش چیزی دیگرست بر آن استدلالش و منطقش پشت پا می زند و این جاست که نیاز به پارسایی و تهذیب مورد نظر دین و عرفان برای رسیدن به قله ی آزادگی ارزش و ضرورتش را می نمایاند. به همین مناسبت او اصطلاح «اخلاق گله­ای» را باب نموده و آفت هر انسان، جامعه  و به خصوص اندیشمندان را در شعار زدگی و متاثر از گرایشات پنهان درونی می دانست.

در «اخلاقی گله­ی» - آفتی که دامنگیر نخبگان جامعه ماست و جامعه ما را در این سی سال به نابودی سوق داد- دین خدا با فهم عامیانه به مسایل خشک و خشن و خوارج مشرب تبدیل گشته و فقه مساوی با کل دین شده و فلسفه، عرفان و اخلاق قربانی ظواهر انعطاف ناپذیر می شود. در بستر اخلاق گله ای روشنفکر حزب زده و مدافع چند شعار پوچ نژادی و حزبی می گردد و شاعر نه برای بیدار کردن، بینا کردن و خود ارادیت اعضای «گله» که در مدح «رهبر گله» می سراید و همواره به او مقام خداوندگاری می دهد و می گوید از معجزات اوست که ما و شما را می چرخاند. در چنین جامعه­ای هنرمند، هنرش را نه در خدمت بت شکنی و توجه به خلیل الله درون و جان و خرد است که در خدمت تقدیس همان بت جمعی و ممسوخ نشان دادن یک مخالفان بیرونی به کار می گیرد. روشنفکر «جامعه­ی گله­ی» دنبال سوژه می گردد تا شعار مطابق میل ناخود آگاه و یا گرایش توده بنویسد و هر روز مطلب گذشته را با سوژه­ی جدید به خامه در آورد.

در «جامعه گله­ی» همه همانند هم فکر می کنند و عالم و عامی راه نجات را نه در نقد منصفانه، بلکه در نابودی و سرکوبی فرد و جریان مخالف و یا به قدرت رسیدن خودی­ها می بینند. در چنین جامعه­ی دو طرف دعوا تهی از مایه بوده و هیچیک حقانیت ندارد زیرا هرکدام مقلدی بیش نیستند و هریک بر منافع خویش و حزب خویش می چرخد. در اخلاق گله­ی حدیث« ید الله مع الجماعه» این معنا می­دهد که« دست خدا فقط و فقط با گروه و گله­ی ما هست- نه گله­ی مقابل و نه با فردی که خود ارادیت دارد و نه با کسی که به فکر رستگاری همه هست و نه با جماعت انسانهای متفکر و دردآشنا گرچند در حلقه خودی نیست -». آنکه در سطح توده قضاوت می کند خوب و بد گفتنش نه متاثر از فهم و بینش خویش بوده بلکه دهن­بین دیگران هست و هرچه قیل و قال ها به خوردش بدهد در اسرع و قت نشخوار می کند.  پیشقراولان چنین جامعه­ی هر روز در جریانی قرار گرفته و از  اعضای گله ی برای رسیدن به هدف شخصی خویش در صحنه قمار استفاده کرده و در پای منافع موهوم و علوفه ها هر تابویي را می شکنند چه قومی باشد و چه حزبی و چه دینی. طرفداران آنان چیزی جز سیاهی لشکر نیست، پیشقراولان گاهی خود فریب این سیاهی لشکر را خورده روی این لشکر حساب باز می کنند غافل از این که گهگاهی آنان در یک موج جدید به سمت دیگری روانه می شوند و چرخه طوری می چرخد که پیروان آنان رها می کنند. خلاصه در«جامعه توده­ی»  تمام مسایل و مشکلات یک جامعه به چند شعار حزبی و نژادی و مذهبی خلاصه گردیده و حل مسئله در نبود و تضعیف گله­ی مقابل خلاصه می شود نه معرفت افراد از خویش و از خرد خویش، که در این صورت ممکن است این فرد بیدار شده، نقاد  خودی ها گردد.

درسهایي که از جنجالهای پیرامون قانون احوال شخصیه  می توان گرفت در موارد ذیل می توان خلاصه کرد:

1- خوشبختی بشر و تامین مصالح دنیایی آنان نیز بعد از سعادت درونی از جمله اهداف دین است که باید جزء اهداف ما هم باشد. دین بر اساس مقتضیات زمان و مکان، هر لحظه ابعادی از خویش را می گشاید. درونمایه دین پاسخی است به نیازهای معنوی آدمی. دین درونمایه بکر و نابی دارد که به احکام ظاهری خلاصه نمی شود، مثال گویای آن تقابل فقها با عارفان وفلاسفه است. فقها حربه ی فقه در کف داشتند و آن دو طیف دیگر ادعای در کف داشتن محتوای دین را چنانکه مولانا می گوید:

ما ز قران مغر را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

حدیثی داریم:« لیس العباده بکثرت الصلوه والصوم بل العباده التفکر فی امر الله.» عبادت و بندگی خدا در زیادی نماز و روزه نیست بلکه در خردورزی در امر خداست.مولانا برای بصیرت دادن به مومنین صوری می گوید:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

سرگشته در بادیه شما در چه هوایید؟

حافظ می گوید:

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی کعبه چون آریم چون؟

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

مولانا برای توسعه بخشیدن به فهم دینی و نفی دگم اندیشی، داستان آنانی که از فیل شناخت قبلی نداشتند می آورد که در تاریکی هر یک با لمس اندامی از فیل تعاریفی متفاوتی از فیل ارائه کردند. دیدگاه فوق ناظر به حفظ محتوا و هدف است تا مبادا تصور شود که دین ابزار استثمار جوامع و یا افیون توده هاست، بلکه دین اهداف والای انسانی را بنیان گذاشته و با به رسمیت بخشیدن عقل انسانی و کرامت ذاتی آدمی، آنان را دعوت به تعقل و تدبر و تفکر نموده است تا مبادا کور و کر به خیال موهوم خویش هر چیزی که بگوشش خورد به عنوان حقیقت بپندارد. قران با آوای بلند در توصیف بندگان راستین خداوند، آنان را به دور از صفت ذوق زدگی و قبول کور کورانه حتی در احکام دین می داند:« عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا.... والذین آذا ذکرو بایات ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا»(فرقان.73)از اوصاف بندگان راستین خداوند این است که در مقابل آیات پروردگارشان کور و کر تسلیم نمی شوند.

در حدیث از امام محمد باقر علیه السلام آمده است که خداوند برای آدمیان دو راهنما قرار داده است یکی پیامبران و دیگری عقل:« ان الله قد جعل للناس حجتین حجت ظاهره و حجه باطنه اما الحجه الظاهره النبیین  و اما الحجه الباطنه فالعقل.» خداوند برای آدمیان دو حجت قرار داده حجت ظاهری پیامبران و ائمه هستند و حجت باطنی عقل هست.

 هدف دین که باید هدف ما باشد بیدار کردن عقول عقول خوابیده و مکنون انسانها ست همان گونه که علی (ع) می فرماید: « بعث النبیین ...لیثیروا لهم دفائن العقول.» هدف از بعثت پیامبران بیدار کردن پیامبر درونی آدمیان وگنجینه های بی پایان عقول هست. شرع عقل بیرون هست و عقل پیامبر درون. انسانها ضرورت دارد تا آن عقل درونی یا وجدان و فطرت خدایی شان  بیدار گردد در این صورت هر انسانی خود می تواند  از آن سر چشمه­ی زلال حقایق ومعارف را درک. یا آن گونه که مولانا می گوید:

عقل دو عقلست: اول مکسبی
که درآموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه ی آن در میان جان بود.                  

هدف اصلی پیامبران که باید هدف هر یک از ما باشد رساندن انسان به آن بینش، درک و شهودی هست که خود بتواند در پرتو آن از هرگونه اسارتی و حتی از ایمان تقلیدی آزاد و رها گشته در عوض به ایمان شهودی برسد که ریشه در جان دارد:

بلک تقلیدست آن ایمان او
روی ایمان را ندیده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظیم
از ره و رهزن ز شیطان رجیم

شخصی آمد خدمت امام صادق و عرض کرد ای فرزند رسول خدا مرا دریاب. حضرت پرسید چه مشکلی پیش آمده؟  گفت من در وجود خدا شک کردم. حضرت نفرمود برو توبه کن کافر شدی یا توبیخ و تهدیدش نکرد بلکه فرمود: «هذا هو اول الایمان» این اولیم مرحله ی ایمان است یعنی این شک تو بعد از رهایی از ایمان تقلیدی واولین مرحله ایمان تحقیقی است(به نقل از کتاب: دو شهید، آیت الله سید محمود طالقانی).

جامعه ما گرفتار سطحی زدگی وتقلید است. فرهنگ ما  به صرف  چند شعار تقلیدی توسعه نخواهد یافت مگر اینکه بر اساس راهکارهای سازنده و دلسوزانه وصادقانه برای بنایی فرهنگ آرمانی همه دست به کار شده و به این منظور ضرورت یک نهضت بزرگ برای اصلاح فرهنگی در همه زمینه ها به خصوص برای احقاق کرامت و حقوق زنان شکل بگیرد.

از اهداف دین که باید اهداف ما هم باشد برداشتن «برگرفتن غل و زنجیر ها ست از آدمی » («و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»). نه برای آنکه «غل و زنجیری بر دست و پا و ذهن آدمی» باشد. « يريد الله ان يخفف عنكم.» اسلام دین  جذاب و آسانی هست که در قرون اولیه آن همه مورد اقبال واقع شد: « یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر» خدا برای شما در تشریع احکام آسانی را خواسته نه عسر و دشواری را. « ما علیکم  فی الدین من حرج» در دین برای زندگی چیزی دشوار و تلخ وضع نشده. کاربرد آیات و روایات فوق تنها در استنباط فقهی خلاصه نمی شود، بلکه باید در تقنین و فرهنگ اجتماعی و جای که پای معرفی سیمای دین و زن مسلمان به میان نیز می آید از دین سیمای دلپسند و ارزشمند به نمایش بگذاریم.

2- زن در اسلام جایگاه والا دارد یک انسان بوده و مخاطب خداوند بوده و مسولیت انسانی و خلیفه‌ی خداوند بودن را همچون مردان بر عهده دارد به علاوه زن مقام مادری برای انسانها را دارد. شرایط ظهور اسلام را مطالعه کنیم و متوجه شویم اسلام به سهم خویش با تبعیض جنسی مبارزه کرد. اسلام در جامعه و بستری درخشید که دختران را گهگاهی زنده به گور می کردند در چنین بستری اسلام برای زن جایگاهی همطراز مردان داد. نخستین مسلمان و نخستین شهید راه اسلام زن بودند. زنی به نام هاجر مادر حضرت اسماعیل مدفنش همجوار کعبه و مطاف مسلمانان می باشد. در قرآن از زنانی بزرگی یاد شده که رهبری یک ملت را به عهده داشته همچون ملکه سبا و نیز زنانی همچون آسیه که حقیقت را زودتر از مردان آن سرزمین درک کرد. زنانی زیادی در اسلام مورد توجه هست که کارهای اجتماعی و سیاسی در حد لزوم آن شرایط می کرده است ازجمله «فاطمه زهرا» و همسر پیامبر «عایشه» . سایر زنان صدر اسلام نیز در نبردها شرکت می کردند و در رای گیری آن زمان که به شکل بیعت بود سهم داشتند و حتی در صحنه های نبرد حاضر می شدند. ناگفته نماند برخی از سختگیریهای که به نام احکام دین در مورد زنها  شایع شده همانند آنچه که سلیقه و شرایط فرهنگی شبه جزیره عربستان روا می داشتند و بعدا در بلاد اسلامی نهادینه شد زاییده فقر فرهنگی، محیط، تاریخ و تاریخ سازان بوده است . که ما با ذکر سه داستان  به آن مورد اشاره می کنیم:

2-1- داستان شان نزول آیه حجاب بر طبق حدیث صحیح بخاری از مهمترین منبع اهل سنت. بر اساس این داستان خلیفه دوم بر پیامبر اکرم پیشنهاد کرد تا زنها راجع به حجابشان سخت گیر باشند و خود را از نامحرم بپوشانند و طبق حدیث فوق همان ایده­ی خلیفه دوم و برخوردش با سوده همسر پیامبر باعث سخت گیری نسبت به زنان و نزول آیه شد. حجاب چیزی بود مورد علاقه خلیفه که بعدا رنگ شرعی گرفت. ( صحیح بخارى ، ج 3 ، ص‏‏451 باب 45 ، حدیث 1220. همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.) كشاف ذيل آيه 53 سوره احزاب می‏نويسد: خلیفه دوم مسلمین، خيلی علاقه‏مند بود كه زنان در پرده باشند، او به زنان پيغمبر می‏گفت: اگر اختيار با من بود، چشمی شما را نمی‏ديد. يك روز بر آنان‏ گذشت و گفت آخر شما با ساير زنان فرق داريد همچنانكه شوهر شما با ساير مردان فرق دارد. بهتر است خود را بپوشانید. زينب همسر رسول خدا گفت‏: فرزند خطاب وحی در خانه ما نازل می‏شود و آنگاه تو نسبت به ما غيرت‏ می ‏ورزی و تكليف معين می‏كنی ؟ ( تفسیر کشاف  ذیل آیه ی 53 سوره احزاب)  شواهد از قبیل موارد فوق زیاد است که به دو مورد مهمتر اشاره کردیم. اگر احادیث فوق را بپذیریم، خود گواه بر این است که نگرش تبعیض آمیز محیط و جامعه شبه جزیره­ی آن زمان راجع به زنها باعث سخت گیریهای نسبت به آنان بوده است که جزء ذاتیات دین توسط اکثریت پنداشته شده. ای بسا مسایلی که ما جزء ذاتیات دین می دانیم ولی آن مسایل، زاییده ی شرایط اقلیمی و فرهنگی شبه جزیره عربستان است. مطلب فوق نمونه­ی است که برادران اهل سنت تا زمانی که به صحت کتاب صحیح بخاری و... پایبند باشند، نمی توانند شیعه را نسبت به  زنان سختگیرتر بخوانند. و نیز تایید این مطلب است که اقتضائات محیط در فروعات فقهی ذی دخل بوده.

2-2- نمونه دیگر داستان زنی هست به نام «سوده» که در عصر خلافت علی (ع ). او مردم را در جنگ صفین با زبان شعری به یاریی علی دعوت می کرده است این زن بعد از شهادت علی (ع ) روزی به نزد معاویه که ردای خلافت بر تن داشت می رود و از ظلمهای والی منصوب معاویه لب به شکایت می گشاید اما  معاویه با ترساندن زن می خواهد او را وادار به خانه نشینی کند .

سوده رو به معاویه کرده و در قالب شعری می گوید :«صلی الاله علی جسم تضمنه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا» جانم به فدای کسی که با مرگش عدالت را با خود به زیر خاک برد.

معاویه می پرسد: این اشعار راجع به چه کسی بود؟ منظورت کیست؟ سوده می گوید: روزی شکایت جامعه خویش را به نزد علی (ع) بردم و از ستم استاندارش شکایت کردم، علی که از عبادت فارغ شده بود به من نگفت: ای زن برو در کنج خانه بنشین. بلکه علی کار مرا با عمل خویش تایید کرد و  در جواب من رو کرد به آسمان کرد و گفت: خدایا علی را مواخذه نکن من راضی به ظلم فلان کس نیستم و بعد دستور عزل  کارگذار مورد نظر را صادر کرد. بعد از نقل این داستان نظر معاویه عوض شد و دستور داد با سوده برخورد نیکی شود.

  2-3- همچنین بعد از حادثه کربلا و افشا گری های دختر علی «زینب» سلاطین اموی و عباسی و... برای زهر چشم گرفتن از زنان و جلوگیری از الهام گرفتن آنان از زینب و شرکت آنان در قیامها، دستورهای عجیبی  دادند تا مبادا زنان در امور سیاسی و اجتماعی دخالت کنند. آنان می خواستند زنان که نیمی از پیکره جامعه هست خانه نشین باشند تا مبادا با ورود زنان در صحنه های سیاسی و اعتراضی غیرت مردان نیز مشتعل شود، آنان به طور نمونه دستور می دادند اگر زنی در سپاه مخالف خلیفه شرکت کند بعد از اعدام اندام او را برهنه کردن و بر دروازه ی شهر آویزان کنند! با مطالعه در تاریخ متوجه می شویم سلاطین و سلسله های مستبد در نابودی مخالفین و فرهنگ سازی افراطی و سرکوب مردم به ویژه زنان نقش به سزایی داشتند و همین نگرش زن ستیز باعث شده که جامعه اسلامی در رخوت، تعصب و تبعیض به ویژه نسبت به زنان قرنها باقی بماند و تا امروزه زنان حقوق شان مورد توجه قرار نگیرد.

    ظلم و تبعیض در جامعه افغانستان نسبت به زنان همواره وجود داشته، قضیه تصویب قانون احوال شخصیه مشتی از خروارها مشکلات فرهنگی و اجتماعی ما بوده و هست. چه این که حقوق زنها در این جامعه که مردانش به جای مراجعه به وجدان- واینکه زن هم همانند او انسان هست و ای بسا استعداهایي دارد به مراتب از استعدادهای یک مرد بیشتر- گرفتار باورهای غلط و زن ستیز شده و زن را موجود پایینتر از خود می داند که خلاف عقل و شهود است. زیرا جنس زن زودتر از مرد قوه ناطقه اش فعال می شود و زودتر از مرد خیلی از مسایل را درک می کند. حقوق و کرامت زن از قدیم الایام در این جامعه پایمال شده و حتی حقوق شرعی آنان نزد خود متشرعین وای بسا مدعیان لحاظ نمی شود. در جامعه قبیله ای، سنت گرا و زن ستیز افغانستان فروش دختران و یا ازدواج اجباری و یا به عقد در آوردن دختران برای مصالحه بین طرفین دعوا و محروم کردن دختران از تحصیل و ... امری هست شایع.

بیایید اکنون که عصر انفجار اطلاعات است و زنان ما همه خواهان حقوق مشروع خویش هستند، و مسایل جاری افغانستان در معرض دید و عینک نقاد جامعه بشری است، نخست از خویش و خانواده خویش شروع کنیم و از خود بپرسیم :« آیا ما به تمام معنی همان حقی که برای زن هست وجدانا پرداخته ایم؟ آیا وجدانا وقتی به دختران جامعه خویش نگاه می کنیم آنان را به چشم مربی نسل آینده می بینیم و سرمایه گذاری برای اعتلای آنان را قبول داریم؟ یا اینکه در ته دل و زیر لب می گویم زنها موجودات ناقص العقل هست و فرزند پسر را بر دختر و جنس مذکر را بر مونث ترجیح می دهیم؟ چرا عملا زنان ما همطراز مردان ما سواد نداشته و به آسانی نمی توانند ادامه تحصیل بدهند؟ چرا در خانواده های اطرافیان و محیطمان زنان دچار فشارهای مختلف ازجمله ازدواج اجباری و یا ازدواج در سنین کودکی هستند؟ چرا هر روزه خبر می شویم که مردان مسن علی رغم داشتن دو یا سه زن، دختر جوانی را به تازگی به عقدش در آورده؟ و چرا در منازعات جامعه­ی منازعه­خیز ما، اکثرا قضیه را با یک عقد اجباری دختری به طرف مقابل خاتمه می دهند؟ چرا به این همه آمار خود سوزیهای زنان در جامعه­ی ما روز افزون هست ؟ مگر نه این هست که فرهنگ سازان جوامع در روزگار کنون دارند در نگاهشان به زن تجدید نظر می کنند؟ چرا توجه عمیق و ریشه ی برای بنایی یک فرهنگ سالم صورت نمی گیرد؟

بیایید از رو در رو قرار دادن حقوق زنان و یا سایر خواسته های جامعه، با مذهب احتراز کنیم تا مبادا نتیجه معکوس داده و مردم را در سر انتخاب دو راهی حقوق یا دین قرار دهیم، یا بهانه ی شود به دست مردان متعصبی که بدون توجه به استثناهای فقهی و قانونی آن، بر زنان خویش سخت گیری می کنند و زن هم نتواند بر اساس مشکلات فرهنگی و حیثیتی صدای خویش را به جای برساند، بیایید تامل کنیم که شعار تهاجم فرهنگی را فقط نسبت به زن پیاده نکنیم زیرا عملا ما از تمام تکنولوژی غربی که محصول همین فرهنگ غرب هست هرنوع استفاده را می کنیم ولی کمترین تامل در اعطای حقوق و بهبودی وضعیت زنان بد بخت افغانستان را روا دار نیستیم و نگران سست شدن احکام خدا می شویم. اگر ما نگران اشاعه فساد هستیم بیاییم به مردان خویش هم فرهنگ معاشرت اسلامی را بیاموزانیم و خود را به مرحله ی برسانیم با دیدن زن در کار مشروع در محل کار تحریک نشویم.

 چرا برای مبارزه با فرهنگ رشوه خواری و کشت و قاچاق مواد مخدر که تمام ارکان دولت و بعضی از احزاب را گرفته کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای بیماری بیکاری که اکثر مردان را وادار به مسافرتهای قاچاقی به سایر کشورها می کند کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای حقوق کودکانی که مدرسه شان به آتش کشیده می شود و از نعمت واجب اسلامی که تحصیل سواد و دانش هست کسی صدا بلند نمی کند که تیغ دین در قسمت زنان خوب برنده می شود؟ چرا برای بیماری فراگیر فقر- که جامعه ما از فقیر ترین جوامع امروزی هست- فقری که مساوی کفر دانسته شده- و پیامبر ما فرموده:«کاد الفقر ان یکون کفرا»- دغدغه انسانی و دینی به خرج نمی دهیم؟ بیایید نسبت به زنان روستایی که نسل اندر نسل وادار به ازدواج اجباری و ترک تحصیل می شوند احساس مسولیت کرده بدون اغراض سیاسی از زنان حمایت کنیم و بیداری اجتماعی و رستاخیز فرهنگی به وجود آورده و گفتمان حمایت از حقوق انسانی و خدایی زن را در کشور خویش- که نیمی از پیکر جامعه ما بوده و مربی کل جامعه آینده ما و مادران فردای این سرزمین هست- نهادینه کنیم و بدون غرض ورزیهای حزبی، سیاسی و بازی قدرتهای داخل و خارج در این ساحت کار کرده، به علاوه برای جلوگیری از مسابقه ی جدیدی به سمت عقبگرایی و تضییع حقوق زنان حرکت مثبت و سازنده  را انتخاب کنیم.

با ملاحظه احتمالات فوق شایسته بود که  قانون گذاران در مواد جنجالی فوق بر اساس نص صریح قرآن که می گوید:« عاشروهن بالمعروف» از واژه « حسن معاشرت » و یا « حقوق شرعی زناشویی» که تداعی کننده تمام مراتب حقوق زن و مرد که شامل حسن معاشرت اخلاقی، عاطفی و فقهی است، استفاده می کرد، و هرگاه بحث تکالیف شرعی در دعاوی حقوقی بین دو طرف پیش می آمد خود محکمه و قاضی شیعه، بین آن دو بر اساس متون فقهی، مسئله را حل و فصل می کرد. از قدیم گفته اند:«گرهی که با دست باز می شود چرا باید با دندان گشود؟»

3- نگاه امروزی به نیازهای جامعه، وضع قوانین متناسب با زمان  و تکیه بر بعد پویایی فقه یک ضرورت انکار نشدنی هست. امروز در ایران گام به سوی تساوی دیه زن و مرد و مسلمان و غیر مسلمان برداشته می شود و سایر کشورهای در حال توسعه دارند قوانین متناسب با زمان تدوین می کنند شایسته هست قانون گذاران و اندیشمندان ما رویکرد آینده محور داشته و جوانب و پیامدهای احتمالی دیدگاههای خویش را محاسبه کنند وقوانین متناسب با ظرفیت وشرایط فعلی و حتی آینده تدوین کنند.

4- عبرتی دیگری که از این جنجال می توان گرفت، لزوم توجه به ادب گفتاری و نقادی است. متاسفانه ادبیات نقادی در جامعه ما مسموم و متاثر از بازیهای شوم دهه های قبل می باشد و عده ی از روشنفکران ما تقریبا در شیوه و هدف مرتجع هستند زیرا تحلیلها و جبهه گیریها و گفتمان شان متاثر از جنگهای احزاب و دعوای بین رهبران جهادی بوده و اگر نیازی برای آفریدن آینده و سر نوشت بهتر برای خود و محیط خویش را احساس می کنیم شایسته است که از ادبیات دورانهای گذشته فاصله گرفته و خود آفریننده ادبیات و نگرش اخلاق مدار متناسب با نیاز امروزی جامعه گردیم، نه این که تمام حب و بغضها و تحلیل و تجلیلهایمان بر مدار گذشتگان باشد که در این صورت ما خود پاورقی های نابسانی های آنا ن خواهیم بود.

اوباما: سیاه پوستی در بستر فرهنگ سفید Obama: Blacks in the context of white culture

The election of Barack Obama and win big family relationship with a black African
Muslims in a country like America and satisfied millions of men and women to abandon the White House to a black American and the first lady of the country will face a black woman, a symbol of culture its capacity is filled with demonizing fanatics like Ayman al-Zawahiri, who is still ignorant culture bitter and black carries a sign to his shortcomings can not be denied Mydannd-

 
Culture, rock underlying the building of a society in which economic, political and social Sayrnhadhay be based on it. By studying in the United states and communities becomes clear culture of each community is different with other communities. Some communities have the rest of their talents. Sometimes centuries in a society and people more or less institutionalized dictatorship unison with him, or at least they can not free themselves from it and other Drjamhay democracy is institutionalized. This is a sign that societies are more favorable environment for the development of the community. If Western countries, democracy, human rights, civil rights, human dignity and leadership in the area of science and economy have, should have realized that the history and culture of strong points that beachhead on it once was. For example, two thousand and five hundred years ago, when many communities were either government or Hkvmthashan were deeply influenced by the force and tyranny, democracy of ancient Greek philosophers as "the best bad" definition and legal and social requirements respecting knew and underpins the rule of law in our society. When Socrates was imprisoned and sentenced to death, his disciples offered him escape from prison, and he refused, he was already hemlock poison and will gladly take the head to the feet of your community does not and to the rest understand that law and culture should be amended, the law should be sentenced to death, a thinker, not just a thinker among the chosen and saved from the clutches of the law. He told His disciples: "I have supported Community law rights seventy years, had condemned me I can not ignore it." This is an example of the rule of law in the West, which has an ancient culture by addressing its costs by Socrates to the fertile days the day has gone. 

Can not deny that the greatest and deep-rooted human ideas emerged in ancient Greece and parts of the West and its ways in different societies have been transformed and this represents magnificent cultural plurality and democracy of that country is allowed West.In Eastern societies, foundations, these concepts are analyzed before let alone criticized to be established. 

Plato said: "Every society is a government that is worthy." He said this would refer to capacity and culture and understand the origins of changes in society, culture and society. This sentence him explain by giving an example, say: when the Mongol army reached the gates of Hamadan you a question if I said I did not hear from scholars in the city of Nishapur you that I got it with my question is this: "I as tyrannical and destructive, whether I work or I figure God, Muslims have made ​​me and the bloodshed of his demands? "Saman foot heated debates among scholars that there was verbal algebra and their authority failed to give a convincing answer and the memorandum of understanding . However, fate or mystic dervish said: "I'm answer that it is not the will of God nor Providence Mongol invasion and intrigue his person, but fate, punishment and consequences of our collective actions that form the army of Genghis flesh." From the example above, we conclude that culture of a society that society marks its ups and downs. 

Now a brief look at the history of his country capacity and that the two systems of thought are evident throughout the history of Islam along: First, a system that advocate violence, religiously oriented law, undermine the rationality and promote determinism.Second, the military side of rationalism, tolerance and compassion and knowledge-based religiosity. 

The first law of intellectual tract axis and prejudice persist Hrfrqhy somehow so that the followers of other faiths to practice their religion on Nmytabnd and all except the unbelievers and those who know the punishment. If the disciples thought it would be close to power and the state government have always desired shade and apply God's sovereign providence of God have been introduced. If the tyrants in history and the dynasties of kings and their courts Tvjyhgrany study on the periphery of the device we thought. In this system of thinking of God and religion as the opium of the housing and is used for calming and repression and its members promoted that reason, free will of individuals, respect for human personality and to the flourishing place. Unlike the prominent people see it on the second thought that all human beings were invited to knowledge and friendship and humanity and the eternal and universal ideas of shared memory. Respect for cultural foundations of humanity, brotherhood and equality based on: 

The children of Adam are limbs to each other, the creation of one essence and soul 

or 

Love people of all religions separate the lovers of God, religion and nation. 

Muslim mystic and philosopher who always people generally are allowed on second thought, imitators and Review Tqdysgran violence and with Nyshkhndhayy as inspector, pious, sincere cassock and spoke of it. Rumi and Bu Ali by the fanatics, and S·hrvdy and Hallaj excommunicated and burned by them on the tree. This device Dgmandysh thought that today in the face of Mullah Omar, Osama bin Laden, Ayman al-Zawahiri, Anthargran and crystallized Afghan society has imposed on herself. If our society has been plagued by prejudices and superstitions in the name of religion, of the white culture Rumi, Biddle, Avicenna, Rudaki and Nasser Khosrow after whimsical. If our youth and our community is always subject to waves of hate religion Tlatmhast, shows that the rich cultural and intellectual men were behind her. 

But our society is religious, devout that if thoughts of Rumi, Ibn Sina, Biddle and Nasser Khosrow in which we explain naked, almost all excommunicated and will be poured away. where is the problem from? The poverty of our culture. Due to such situations, we should not expect our society and civilization thriving democracy and peace envy of other communities. We all want to, but without addressing the rising costs, the lowest price of freedom from superstition and the separation of belonging is superstitious. 

The election of Barack Obama and win big family relationship with a black African Muslims in a country like America and satisfied millions of men and women to abandon the White House to a black American and the first lady of the country will face a black woman, a symbol of culture its capacity is filled with demonizing fanatics like Ayman al-Zawahiri, who is still ignorant culture bitter and black carries a sign to his shortcomings Mydannd- can not be denied. On democratic changes seen a black person white with blank ballots in the country to rely on the power. Dmkrtyk and legal transfer of power in America a great country because of your race that has always been heir to the throne and thought leadership race in the history of the circuit, even in their own homeland and had been convicted and has always been seen as an inferiority saw the race and filthy Motorenbau - to the extent that their neighborhoods Mynvyshtnd that "Baynja skin and black dogs is forbidden" in "enough" black were not allowed to sit on the throne if white is standing, whites were not allowed to eat in restaurants, everywhere were insulted, they white except Nbvd- service, now in the society of ordinary people with a passion for and knowledge of all her vote. This understanding of the public Vaqbal represents its progressive culture. If the few politicians "Obama" was chosen not so important, but when the votes of tens of millions of black social context to choose, not the subject of qualified musicians between whites - the vast majority of America's population is Mydhnd-, but white culture it shows the social context. For the opposition, it is difficult to imagine culture and white culture. If the opposition phenomenon that will not fit within their logical use of the slogan and projection. 

Based brings us back to Plato says that: "Any society that is entitled to the same government." Speaking on the sidelines of the Lord thought we view the status of their community. If today Nalym defects Karzai government and the Taliban yesterday and the day before yesterday that destroys culture and civilization of the Mujahideen Mynalydym and before it has a noble and David Abdul Rahman and others - who have most of the grunt evidence of their shortcomings all-all and bitter stories of our culture expresses a hundred languages. Even when away from prejudice to war with Britain or the Soviet Afghans look to see if the element of jealousy, but unfortunately do not see community-building element of knowledge and thought. Jugular vein, we have to act, but for the prosperity and culture have not Balndhay thought, theory of mass psychology "Gustav" deals with the same subject, the idea that "simple and exaggerated feelings known to the masses. Without their analysis and understanding into action. The masses elect leaders like her. " Reviewing the history of our community to learn Fqrfrhngy bitter observation that fall Maulana large parts of our society's cultural darkness pain written: 

If you Bkavy efforts allowed people to be big you like onion 

Or to say: 

People Tqlydshan the wind out of two hundred Damn this wind imitation 

Molanaie that mimic the beliefs and intellectual foundations of religion and culture and dangerous pesticides mimic the daily routine saw: 

Because the reason imitator impersonator Don principles involved in Frvsh of voyeur 

In the context of black culture and educating the masses, devotions, religiosity, Jihad and other sacred elements are converted into destructive tools. People authorized stone, what Mujahid, Taliban or Ghrbdydh, all is rotten onions Andyshhhashan because it does not respect culture and thought in that way. Every human nature to view videos of beheadings by insurgents Kram asks himself: God or what relationship there is between the butcher and religion? Low levels and the majority of the Taliban's religious and religious fervor. They can not all be attributed to external factors and colonization was made. If curiosity about the lives of their culture and to learn projection and insults do not stop other countries, we find that culture is superficial and illusory perception of religion is a good platform to get to work community as the destruction of artefacts and fight the basic rights of women and. .. makes. We're talking about denying foreign hands (which is true in its own right), but there is talk of single-factor negation. One factor if we thought why do not we suffer the fate of other nations. Why can not we go and talk to them to determine their fate into our own collapse. Then one must conclude that the majority of Taliban compound ignorance of religious and secular sale of minority religion there. Prophets with their peoples ignorance and superstition and superstition fought their time "and that people will Alhm Laylmvn" (God guide our nation to act on ignorance) or Aremi remember the prayer of Jesus (AS) on the cross for the prayer of mercy killers, all testify to this fact. Although Jesus 'prayer was answered more or less in the right followers, today the majority of his followers believe that if we do not follow his religion, but at least a dignified world nations such as Afghanistan, where the Taliban culture breeding to some extent, impregnated, with the blessing of it is not clear the victim' s innocent mercy has been providing bed awakening. 

Today a young Afghan destiny by studying in a black mood as Barack Obama's victories in the country's vast and powerful as America and also see a dark future in Afghanistan as part of the black and hopeless something can not be and living in the country and with the desire Vabad is safe, says: "I am white but black culture and black wish I lived like" Obama "but in the context of white culture. Culture for ideas, interact and prosperity is given the value and price, has become institutionalized culture in which freedom and equality. The culture in which everyone has something to say, the day the opportunity of expressing it. "If the people of America that it had reached puberty makers must take into account culture, cultural, intellectual struggles that thousands of" Socrates "," Plato "and" Kant " to "John Rawls" tried to build. Speaking of wisdom and theorizing culture that wherever the bed was better prepared in comparison to other communities. 

In the comparison between the two cultures present in Afghanistan and "Obama", thought to be fair and must be astonished astonishment and regret for decades finger to the mouth. Our Prophet told Muslims: the difference between black and white but where the date on which the Islamic community and Islamic countries saw that a black thousand and four hundred years with interest to the seat of power in society would rely mostly white? (Although its essence Islam has always been a defender of the rights of all human beings, many blacks by Islam itself as a symbol of honor and men of God are presented, sexism and racial and Islam rejected all talk of a culture of objective-but here its present and its shortcomings) should be free from bias said mirror most of tyranny and discrimination on our existing and our current misery in the name of religion has also been affected by the darkness of the past and present of their society and have and admit that our existing culture of discrimination, prejudice, wisdom Gryzyha and suffering, with white culture, the earth and the sky away. Finally, we come to the difficulties involved perhaps more seriously we work to build a culture blessed. In the hope that efforts will be pain and Dryghhay us to build a culture of white brick, and in light of our future generations can see our dreams fulfilled. 
Sayed Mohamad hossaini fetrat

انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد.


Story Image, Click to View Article

 

فرهنگ، سنگ زیرین بنای یک جامعه است که اقتصاد، سیاست و سایرنهادهای اجتماعی بر روی آن استوار می شود. با مطالعه در احوال ملل وجوامع روشن می­شود فرهنگ هر جامعه با جامعه­ی دیگر تفاوتهایی دارد. بعضی از جوامع استعدادهایی دارند که بقیه ندارند. گاه در جامعه­ا­ی قرنها دیکتاتوری نهادینه شده و مردم را کم و بیش با خودش هم آوا کرده و یا لااقل آنان نمی­توانند خود را از چنگ آن آزاد کنند و درجامعه­ای دیگر دموکراسی نهادینه شده است. این  خود نشانه­ی این است که فرهنگ جوامع بستر مناسب برای تحولات آن جامعه می باشد. اگر کشورهای غربی دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، کرامت انسان و پیشتازی در ساحه علم واقتصاد را دارند، باید پی برد که درتاریخ و فرهنگ آنان نقاط قوتی بوده که بنای مستحکمی بر آن بار شده است. به طور مثال دوهزار و پانصد سال پیش، زمانی که خیلی از جوامع یا حکومتی نداشتند و یا حکومتهاشان به شدت متاثر از زور و استبداد بودند، حکمای یونان باستان دموکراسی را «بهترین بد» تعریف کرده و الزامات حقوقی و قانونی و اجتماعی را محترم میدانستند و قانون مداری را در جامعه خویش پی ریزی می کردند. وقتی که سقراط زندانی و محکوم به مرگ شد، شاگردانش به او پیشنهاد فرار از زندان دادند و او امتناع کرد، او حاضر شد جام زهر و شوکران را با کمال میل سر بکشد تا قانون جامعه خود را زیر پا نگذارد و به بقیه بفهماند که قوانین و فرهنگ باید اصلاح بشود، قانون نباید به مرگ یک اندیشمند حکم کند، نه اینکه نه تنها یک اندیشمند را از میان بقیه برگزید و از چنگ قانون نجات داد. او به شاگردانش گفت: «قوانین جامعه هفتاد سال از حقوق من حمایت کرده، حال که مرا محکوم کرده نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.» این نمونه­ای از قانون مداری در فرهنگ باستانی مغرب زمین است که با پرداختن هزینه­های آن توسط سقراطها به سمت باروری روز به روز پیش رفته است.

قابل انکار نیست که بزرگترین و ریشه­دارترین اندیشه­های بشری در مغرب زمین و یونان باستان ظهور کردند و بخشهایی از آن با تغییر شکل در جوامع مختلف راه یافته است و این نشان دهنده­ی شکوه فرهنگ کثرت پذیر غرب و دموکراسی خواه آن سامان می­باشد. در جوامع شرقی بنیانهای این مفاهیم قبل از اینکه تجزیه و تحلیل واقع شوند مورد انتقاد قرار گرفته تا چه برسد به اینکه نهادینه شوند.

افلاطون می­گفت :«هر جامعه شایسته آن حکومتی است که دارد». او با این سخن می­خواست به ظرفیت و فرهنگ اشاره کند و بفهماند که خواستگاه تحولات در یک جامعه، فرهنگ آن جامعه است. این جمله­ی اورا با ارائه مثالی توضیح می­دهیم، می­گویند: وقتی که لشکر مغول به دروازه­های شهر همدان رسید گفت من از اندیشمندان شهر شما سوالی دارم اگر جواب ندادید با شهر شما همان می کنم که با نیشابور کردم وآن سوالم این است که: «من به عنوان مستبد  و ویرانگر، آیا خودم کارهایم را رقم میزنم یا خدای شما مسلمانها مرا بر آن داشته و این خونریزی­ها خواسته­ی اوست؟» در میان اندیشمندان آن سامان پای بحثهای داغ کلامی جبر واختیار پیش آمد و آنان نتوانستند جواب قانع کننده و مورد تفاهم ارائه بدهند. بهر تقدیر درویشی یا عارفی گفت: «من جواب دارم وآن اینکه تهاجم و فتنه مغول نه اراده خداست ونه مشیت شخص او، بلکه سرنوشت، مکافات و نتایج اعمال جمعی ماست که به صورت سپاه چنگیز مجسم شده است.» از مثال فوق نتیجه می­گیریم که بستر فرهنگ یک جامعه فراز و فرود آن جامعه را رقم می­زند.

اکنون نگاه کوتاهی به ظرفیت و پیشینه تاریخی کشور خویش می کنیم که در آن دو سیستم فکری در طول تاریخ اسلام در امتداد هم مشهود می­باشند: اول- سیستمی که جانبدار خشونت، دین مداری شریعت محور، تضعیف عقلانیت  و ترویج جبر گرایی است. دوم- نظامی که جانبدار خردگرایی، مدارا و مروت و دینمداری معرفت محور است.

 دردستگاه فکری نخست شریعت محوران قرار دارند و هرفرقه­ی به نحوی به مذهب خود چنان تعصب میورزند که پیروان سایر مذاهب را بر نمی­تابند و همه را جز خود کافر و اهل عذاب می­دانند. پیروان این دستگاه فکری هرگاه توانستند به قدرت و حکومت نزدیک شوند همواره حکومت مورد نظرشان را سایه خدا و اعمال حاکم را مشیت خداوند معرفی کرده­اند. اگر مستبدان تاریخ و سلسله­های شاهان را مطالعه کنیم در حاشیه دربار آنان توجیه­گرانی از همین دستگاه فکری را می بینیم. در این دستگاه فکری از خدا و دین به عنوان مسکن و افیون برای آرامش بخشیدن و سرکوب استفاده شده است و اعضای آن، فرهنگی را ترویج می­کردند که در آن تعقل، آزادی اراده افراد، احترام به شخصیت انسان­ها و شکوفایی جایگاهی ندارد. بر خلاف آن در دستگاه فکری دوم افراد برجسته­ای را می بینیم که همه افراد بشر را به معرفت و دوستی و انسانیت دعوت می­کردند و اندیشه­های جاویدان و جهان شمول از خود به یادگار گذاشتند. فرهنگی که بنیانش بر احترام به انسانیت، برادری و برابری استوار است:

بنی آدم اعضای یکدیگرند               که در آفرینش ز یک گوهرند

و یا

ملت عشق از همه دین ها جداست       عاشقان را مذهب و ملت خداست

 عارفان و فیلسوفان بزرگ مسلمان عموما در دستگاه فکری دوم قرار می­گیرند که همواره اهل مجاز، مقلدان و تقدیس­گران خشونت را نقد کرده و با نیشخندهایی چون محتسب، زاهد، دلق ریا و... از آن یاد می کردند. مولانا و بوعلی توسط همین متعصبین،  تکفیر گردیده و سهرودی و حلاج توسط آنان بر دار رفته و سوزانده شدند. همین دستگاه فکری دگم­اندیش هست که امروزه در سیمای ملا عمر، بن لادن، ایمن الظواهری، انتحارگران و... تبلور یافته و خودش را بر جامعه­ی افغانستان تحمیل کرده است. اگر جامعه­ی ما همواره گرفتار تعصبات و خرافاتی تحت نام دین شده، ناشی از این است که فرهنگ سفید مولانا، بیدل، ابن سینا، رودکی و ناصر خسرو را غریب گذاشتیم. اگر نسل جوان ما از دین متنفر شده و جامعه ما همواره دستخوش امواج تلاطم­هاست، نشان دهنده اینست که به فرهنگ غنی و مردان اندیشمند خویش پشت کردیم.

جامعه­ی ما متدین هست ولی متدینی که اگر اندیشه­های مولانا، ابن سینا، بیدل و ناصر خسرو را در آن عریان تببین کنیم، تقریبا همه را تکفیر کرده و دور خواهد ریخت. مشکل از کجاست؟ از فقر فرهنگی ماست. به اقتضای چنین احوالی ما  نباید توقع داشته باشیم جامعه ما بالنده گردد و نباید به تمدن، مردم سالاری و آرامش سایر جوامع غبطه بخوریم. همه ما جامعه بالنده می­خواهیم ولی بدون پرداختن هزینه­های آن، که کمترین بهای آن رهایی از موهومات و جداشدن از تعلقات خرافی می­باشد..

انتخاب باراک اوباما  و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که  با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد. در تاريخ تحولات دموکراتیک دیده نشده یک فرد سیاه در کشور سفیدها با رای سفیدها بر مسند قدرت تکیه زند. انتقال دمکرتيک و قانونی قدرت در کشور بزرگی چون آمریکا از نژادي که همواره خود را وارث تاج و زعامت می پنداشت به نژادي که در مدار تاريخ، حتی در زادگاه خودش محکوم و برده بود و همواره با ديده حقارت به حيث نژاد پست و پليد باو مينگريستند- تا حدي که در محلات خود مينويشتند که «ورود سگ وسياه پوست باينجا ممنوع است»، در «بس»­ها سياهان حق نداشتند اگر سفیدی ایستاده باشد بر کرسی بنشينند، در رستورانهای سفید پوستان حق نداشتند غذا بخورند، همه جا توهين مي­شدند، کارشان جز خدمت به سفیدها نبود­-، اکنون در همین جامعه مردم عادی با اشتیاق و شناخت تمام به او رای می­دهند. این  فهم واقبال عمومی جامعه نشان دهنده فرهنگ بالنده­ی آن است. اگر عده­ی معدودی سیاستمدار «اوباما» را انتخاب می­کرد اهمیت زیاد نداشت ولی وقتی بستر اجتماع با آراء دهها میلیونی فرد سیاه پوستی را انتخاب می­کند،  نه موضوع قحط الرجال بین سفید پوستان - که اکثریت مطلق جامعه امریکا را تشکیل می­دهند-  است، بلکه فرهنگ سفید آن بستر اجتماعی را نشان می­دهد. فرهنگ سفیدی که تصورش برای مخالفین آن فرهنگ دشوار می باشد. مخالفینی که هرگاه پدیده­ای در چارچوب منطق شان نگنجد از شعار و فرافکنی استفاده می­کنند.

.بر می گردیم به گفته­ی افلاطون که: «هر جامعه مستحق همان حکومتی است که دارد». در حاشیه سخن این خداوندگار اندیشه احوال جامعه خویش را مشاهده کنیم. اگر امروز از نواقص دولت کرزی می نالیم و دیروز از طالبان که فرهنگ و تمدن را  نابود می کرد و پریروز از مجاهدین می­نالیدیم و قبل از آن از نجیب و داوود تا عبد الرحمان و ... - که  اکثر این نالیدنها گواه بر کاستی­های آنان بوده است- همه و همه حکایت تلخ فرهنگ ما را با صد زبان بیان می­کند. حتی وقتی به دور از تعصب به نبردهای افغانها با انگلیس و یا روسها  نگاه می کنیم اگر چه عنصر غیرت را می بینیم ولی متاسفانه عنصر معرفت و اندیشه­ی جامعه­ساز را نمی بینیم. برای عمل کردن رگ گردن داریم ولی برای آبادانی و فرهنگ اندیشه بالنده­ا­ی نداشته­ایم، نظریه روانشناسی توده­های «گوستاولوبون» نیز به همین موضوع می­پردازد؛ نظریه ای که می­گوید: «توده­ها احساسهای ساده و مبالغه آمیز را می شناسند. آنان بدون تحلیل و شناخت وارد عمل می شوند. توده­ها رهبرانی همچون خود انتخاب می کنند». با مرور بر تاریخ تلخ و مشاهده­ی فقرفرهنگی جامعه­ی خویش به یاد مولانای بزرگ می افتیم که گوشه­هایی از سیاهی­های فرهنگی جامعه ما را دردمندانه سروده است:

گر بکاوی کوشش اهل مجاز        تو به تو گنده بود همچون پیاز

و یا می گفت:

خلق را تقلیدشان بر باد داد      ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

مولانایی که تقلید در باورها و بنیانهای فکری را آفت دین و فرهنگ و خطرناکتر از تقلید در کارهای روز مره می­دید:

چون مقلد بود عقل اندر اصول       دان مقلد در فروعش ای فضول

در بستر فرهنگ سیاه و توده پرور، عبادت، دینمداری، جهاد و سایر عناصر مقدس تبدیل به ابزارهای مخرب می­گردند. اهل مجاز وتقلید، چه مجاهد، طالب یا غرب­دیده باشند، همه پیازهای اندیشه­هاشان گندیده هست، زیرا تکریم فرهنگ  و اندیشه در آن راهی ندارد. فطرت هر انسانی با مشاهده­ی فیلم سر بریدن افراد توسط طالبان کرام از خود می پرسد: خدا یا چه نسبتی هست بین این قصابی و دین؟ سطوح پایین و اکثریت طالبان متدین هستند و غیرت دینی دارند. همه آنان را نمی­توان به عامل خارجی نسبت داد و ساخته و پرداخته استعمار دانست. اگر کنجکاوی در احوال فرهنگ خویش کنیم و به فرا فکنی و فحاشی دیگر کشورها بسنده نکنیم­، در می­یابیم که فرهنگ سطحی و برداشت موهوم  از دین، بستر مناسبی است تا جماعتی را وادار به کارهایی چون تخریب آثار باستانی و مبارزه با حقوق اولیه زنان و... سازد. صحبت بر سر انکار دستهای خارجی نیست (که به جای خودش واقعیت دارد) بلکه سخن از نفی تک عاملی هست. اگر تک عاملی فکر کنیم پس چرا سایر ملت­ها به سرنوشت ما دچار نمی­شوند. چرا ما نمی­توانیم برویم و برای آنان سرنوشتی را رقم بزنیم و آنان را به فروپاشی خویش دچار کنیم. پس باید نتیجه گرفت که طالبانیسم ناشی از جهل مرکب اکثریت متدین و دین فروشی اقلیت بی­دین هست. پیامبران با جهل ملت­ها شان و با موهومات و خرافات زمانه شان جنگیدند: «الهم اهد قومی انهم لایعلمون»(خدایا هدایت کن ملتم را که در بستر جهل عمل می کنند) یا به یاد آریم دعای حضرت عیسی(ع) را که بر صلیب برای قاتلانش دعای رحمت می کرد، همه گواه بر این مدعاست. گرچند دعای عیسی کم وبیش در حق پیروانش مستجاب شد،  امروزه اکثر پیروان او اگر از دین او به باور ما پیروی نمی­کنند لااقل دنیای عزتمندانه دارند ولی ملتهایی چون افغانستان که با فرهنگ طالب پروری تا حدودی آغشته شده، معلوم نیست با دعای کدام مقتول بی­گناه شامل رحمت شده، بستر بیداری­اش فراهم گردد.

امروز یک جوان بی سرنوشت افغان با مطالعه در احوال سیاهپوستی چون باراک اوباما وپیروزی او در کشور پهناور و قدرتمندی چون آمریکا و نیز با مشاهده آینده تاریک خود در افغانستان که جز سیاهی و ناامیدی چیزی نمیتواند ببیند و با خود هوس رفتن و زیستن در یک کشور امن وآباد را دارد، می گوید: «من از نژاد سفید هستم ولی در بستر فرهنگ سیاه و کاش سیاهی میبودم همچون «اوباما» ولی در بستر فرهنگ سفید. فرهنگی که برای اندیشه، تعامل و شکوفایی ارزش و بها قایل هست، فرهنگی که در آن آزادی و برابری نهادینه شده است. فرهنگی که در آن هرکس حرفی برای گفتن دارد، مجال بیانش را می دهند.» اگر امروز مردم آمریکا به چنین بلوغی رسیده باید به حساب فرهنگ سازان آن  گذاشت، فرهنگی که هزاران اندیشمند ومبارز از « سقراط»، «افلاطون» و «کانت» گرفته تا «جان راولز» برای ساختنش  تلاش کردند. فرهنگی که هر جا صحبت از خرد و نظریه پردازی می­شود بسترش در نسبت به جوامع دیگر آماده­تر هست.

در مقایسه بین دو فرهنگ موجود در افغانستان و کشور فعلی «اوباما»، اندیشه منصف حیران خواهد ماند و باید تا چند دهه انگشت حیرت و حسرت به دهان گرفت. پیامبر ما مسلمانان گفت: فرقی بین سیاه وسفید نیست ولی در کدام جامعه اسلامی و کجای تاریخ هزار و چهار صد ساله­ی کشورهای اسلامی دیدیم که یک سیاهی با اقبال عمومی بتواند  بر کرسی قدرت در جامعه ی که اکثر آن سفید هستند تکیه بزند؟ (گرچند اسلام به ذات خویش همواره مدافع حقوق همه انسانها بوده ود سیاهان زیادی توسط اسلام به عنوان افتخار و نماد مردان خدا معرفی شده، تبعیضات جنسی و نژادی و... همه از منظر اسلام مردود  است- بلکه این جا سخن از فرهنگ عینی و موجود خویش و کاستی آن می­باشد) بدور از تعصب باید گفت: تاریخ موجود ما اکثر آینه ی استبداد و تبعیضها و... تحت نام دین بوده است و بدبختی فعلی ما نیز متاثر  از همین سیاهی است که درگذشته و حال جامعه­ی خویش داشته و داریم و اعتراف کنیم که فرهنگ موجود ما که از انواع تبعیضها، تعصبات، خرد گریزیها و رنج می­برد، با فرهنگ سفید، زمین تا آسمان فاصله دارد. سرانجام شاید به خود آییم ودشواری کار برای بنای فرهنگ خجسته را جدی تر بگیریم. به امید اینکه تلاشها، درد و دریغهای ما خشتی گردد برای بنای یک تمدن و فرهنگ سفید، تا نسلهای آتی ما در پرتو آن بتوانند رویاهای ما را برآورده ببینند.

افغانستان بر لبه جهنم  جمعيت


افغانستان بر لبه جهنم جمعيت

نويسنده: محمد فطرت

سيد محمد حسيني فطرت
تاريخ نشر: 10.08.2005

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

..............................................

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت           

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت      

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان          

4- نتيجه

 .............................................

ابوالعلاء معري انديشمند و اديب اسلامي که تا هنگام مرگش مجرد زيست، وصيت کرد بر قبرش بنويسند: اولين کسي که به من ستم کرد پدرم بود که باعث به دنيا آمدنم شد. من هم نخواستم به فرزندم ستم کنم و او را به دنيا بياورم.

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان  و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت

توجه به مسايل جمعيت و اظهار نظر در خصوص مباحث جمعيتي از ديرباز وجود داشته است. ما به بيان مواردي از آن مي پردازيم.

افلاطون يکي حكماي بنام تاريخ بشري که ملقب به «پدر فلسفه» يا « افلاطون الهي» است هرگز ازدواج نکرد و تمام عمر خود را صرف تعليم و تعلم حکمت کرد. او داشتن جمعيت متوقف را توصيه مي کرد. او درباره «مدينه فاضله» (شهر شايگان) اظهار مي دارد که مناسبترين رقم براي چنين شهري 5040 نفر است و معتقد بودکه جمعيت شهر شايگان بايد بوسيله قضات تعيين شود و رقمش بايد طوري باشد که با پيش بيني جنگها و بيماريها و ساير عوامل، در همان حد تعيين شده باقي بماند و دولتها تا حد مقدور نه بزرگتر شوند و نه کوچکتر[i].

ارسطو سقط جنين را وسيله مناسبي براي جلوگيري از ازدياد فرزندان مي دانست. اپيکوريان نيز در زمينه مسئله جمعيت نظريه هايي مطرح کردند. به عقيده آنها، مردم عاقل بايد از زناشويي و توليد مثل پرهيز کنند تا با دشواري مواجه نشوند[ii].

لائوتسه که يکي از بزرگترين حکماي شرق است مي گويد: «کشور آرماني کشوري است کوچک با جمعيت کم. چنان خرمندانه اداره مي شود که مردمانش راضي هستند»[iii]. «کنفوسيوس» در چين باستان که در آن زمان نيز در معرض اضافه جمعيت قرار داشت، انديشه بر قراري تعادل ميان جمعيت و محيط زيست را در سر مي پروراند[iv].

يکي ازمهمترين افرادي که در بنيانگذاري دانش جمعيت شناسي شناخته شده، «توماس مالتوس» (T.Malthus) انگليسي بود که نظريه مشهور خود را با انتشار کتاب «تحقيق درباره اساس جمعيت و تأثير آن در پيشرفت و آينده جامعه» به سال 1798 م ابراز کرد. مالتوس عقيده داشت که جمعيت با «تصاعد هندسي» رشد مي کند در حالي که غذا با «تصاعد حسابي» و عدم هماهنگي رشد جمعيت با رشد غذا باعث مي شود که گرسنگي بر جهان مستولي شود[v].

از ميان فلاسفه سفر جديد جهان غرب «نيچه» سخت طرفدار بهينه سازي جمعيت و خواهان ارجمندي نوع بشر و نه رشد توده اي و کمي است. او مي‌گويد:

«جواني و آرزوي همسر و فرزند داري، اما از تو مي پرسم: آيا چنان مردي هستي که آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟

مي‌بايد برتر و فراتر از خويش بنا کني. اما نخست خود مي بايد بنا کرده شوي.

نه تنها چون خودي را که برتر از خودي را مي بايد فرا آوري. آفريننده اي مي بايد بيافريني[vi]

از نظر او، اکثريت عظيمي از انسانها هيچ حقي بر عهده وجود ندارند، بلکه مايه بدبختي مردان بزرگ هستند[vii]. لذا او خود هرگز ازدواج نکرد.

يکي ديگر از متفکرين و عارفان معاصر به نام « اوشو» پيرامون کنترل مواليد مي گويد:

«در چهل کشور از فقيرترين کشورهاي دنياي امروز، يک پنجم از کل کودکان تا قبل از پنج سالگي مي ميرند. سياست مداران از اين که به نفع کنترل مواليد و  . . . به مردم چيزي بگويند هراس دارند. مردم تعصباتي دارند ولي سياست مداران دوست ندارند احساسات آنها را جريحه دار کنند. چرا که به رأي آنها احتياج دارند. اين اديان به ما مي آموزند که «به داد فقرا برس» اما هيچکدام حاضر نيستند که بگويند «کنترل مواليد را بپذير تا جمعيت کاهش يابد» پاپ مداخله مي کند. او کنترل مواليد را جايز نمي داند- اين گناه است، گناهي در مخالفت با خدا و اين چه جور خدايي است که که نمي تواند درک کند که زمين از فرط رشد جمعيت ديگر مجال نفس کشيدن ندارد؟! چنانچه روزي سراسر سياره خاکي به خاطر انفجار جمعيت به مرگ برود اينها که مخالف کنترل باروري هستند، مسئول خواهند بود. در حال حاضر بدون کنترل باروري هيچ امکاني براي غني شدن زمين و زمينيان نخواهند بود . در گذشته سراسر زندگي زن چيزي جز کارخانه بچه سازي نبود. او مدام حامله بود. زندگي او دست کمي از زندگي يک ماده گاو نداشت . اگر قرار است انسان زنده باشد و در اين حال از کرامت و عزت و حق زيستن برخوردار باشد، بايد جمعيت را کنترل کرد .عمر انسان بايد طولاني تر و کنترل مواليد بايد سفت و سخت تر از اين ها شود.[viii]»

او که خود هرگز ازدواج نکرد تولد فرزندان رنجور و معيوب را مردود مي‌داند:

«تو به زنت عشق مي ورزي و زنت عاشق توست ولي معنايش اين نيست که کره زمين را از کودکان فلج و کور و کچل و  . . . پر کنيد. عالم هستي چنين مجوزي در اختيار تو قرار نداده.اگر اجازه دهي که کودکي افليج و عقب مانده ذهني از تو متولد شود او نيز به نوبه خود کودکاني از اين دست به اجتماع تحويل خواهد داد به همين دليل اکثريت مردم دنيا را افراد کودن تشکيل مي دهند.اين کودک بايد براي هفتاد سال، هشتاد سال آزگار رنج، زندگي توأم با معلوليت را تحمل کند، رنج بيهوده چرا؟[ix]»

شخصيت‌ها و مشاهير جهان امروزه کنترل جمعيت را تأييد کرده اند و سالهاست که اين مسأله در کشورهاي توسعه يافته پذيرفته شده و در کشورهاي مترقي براي هر فردي که به جمعيت افزوده مي‌شود، پيشاپيش برنامه ريزي صورت مي گيرد.

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت

در اسلام، برخي از آيات و روايات، مردم را به ازدواج و توليد مثل تشويق مي‌کند و برخي ديگر، آنان را از افزايش بي رويه و بدون برنامه برحذر مي دارد. آنچه که از ديدگاه اسلامي، با توجه به احکام کلي آن نظير قواعد «لا ضرر و لا ضرار، ما عليکم في الدين من حرج» استنباط مي شود، اين است که اسلام جمعيت متناسب با شرايط را نه صرف افزايش يا کاهش را مي‌خواهد[x].

در اسلام کيفيت و بهپروري فرزند ارزش است و اگر چنانچه فرزند و نسل آينده خوب تربيت نشود نه تنها براي خود وي بلکه براي والدين و اجتماع نيز آفت محسوب مي شود. به همين مناسبت، جنبه آسيب شناسي جمعيت را از منظر اسلام و بزرگان اسلامي مورد اشاره قرار مي دهيم.

قرآن کريم ، اموال و اولاد را «فتنه» معرفي مي کند:

«انما اموالکم و اولادکم فتنه11».

حضرت علي (ع) کمبود جمعيت را در خانواده يکي از دو دست و توانايي مي خواند و در نهج البلاغه مي فرمايد: « قلة العيال احدي اليسارين» (کمي نان خوار يکي از دو آساني است12.)

پيامدهاي رشد بي رويه جمعيت مثل فقر و بيکاري و . . . را اسلام نمي‌پسندد. پيامبر اکرم مي فرمايد: کاد الفقر ان يکون کفراً (فقر نزديک است که انسان را به کفر بکشاند)

علي (ع) مي فرمايد: الفقر موت الاکبر. (فقر بزرگترين مرگ است14).

انديشمندان اسلامي «انسان کامل» را مقصود خلقت مي‌دانند.

و به کمال رسيدن انسان را هدف زيستن دانسته‌اند نه زندگي توأم با بدبختي و بهيمي را.

حکيم ابوالمجد سنايي غزنوي زناشويي و فرزند آوري را نشانه پايبندي به دنيا و مانعي براي خود شناسي و تزکيه نفس تلقي کرده است15.

ابوالعلا معري عزوبت و جلوگيري از زاد و ولد را توصيه مي کرد. او مي گويد:

«اگر مي‌خواهيد به فرزندان خويش در عمل ثابت کنيد که چقدر دوستشان داريد، خرد حکم مي کند که آنها را به دنيا نياوريد16

حضرت مولانا فرزند را دامنگير انسان معرفي مي کند:

فعل تو زايد از جان و تنت                                 همچو فرزند بگيرد دامنت17

ابوالمعاني بيدل دهلوي به دنيا آمدن انسان را هبوط از عالم ملکوت به صحراي حماقت و جنون مي خواند:

علوياني که به اين عالم دون مي آيند  عقل کم کرده به صحراي جنون مي‌آيند

خواجه نصيرالدين طوسي رشد جمعيت را با خانه هاي شطرنج مقايسه مي کند و انديشه رشد جمعيت به شيوه تصاعد هندسي را ( که مالتوس مورد بحث قرار داده بود) براي بار نخست مطرح کرده و مانند ابن مسکويه معتقد است که مرگ نعمت بزرگي است18.

اقبال لاهوري جامعه و جمعيتي را مطلوبي مي داند که فقير و ژنده پوش و بار دوش نباشد:

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است    ز کارش جبرئيل انـدر خروش است

زخــاک مـا دگر امـت بـر انـگيـز       که اين امت جهان را بار دوش است19

فقهاي اسلامي نيز امروزه صلاح امت را ملاک قرار داده و کنترل جمعيت را تأييد مي‌کنند:

«اگر زماني فرا رسيد که فزوني مواليد در ناحيه اقتصادي مايه فقر شد و منابع موجود جوابگوي نيازهاي اقتصادي نبود و يا مايه فزوني جهل شد و يا باعث افزايش بيماران شد به طوري که امکانات درماني جوابگوي نياز نبود در چنين شرايطي کسي ازدياد نسل را اجازه نمي دهد و کثرت بايد به کثرت کيفي تبديل شود چرا که زماني کثرت کمي باعث پيشرفت مي شد ولي امروزه کثرت کيفي باعث پيشرفت است21

اسلام براي فرزندي که قرار است به دنيا بيايد برنامه ريزي را چه قبل از انعقاد نطفه و چه بعد از آن تا بعد از تولد و سن بلوغ سفارش نموده است. اين تمهيدات نشان دهنده اين است که صرف تولد هدف نيست بلکه کمال و نقش آينده او هدف مي‌باشد و والدين و معلم و حکومت اسلامي در اين باره مسؤليت دارند. حضرت علي ابن الحسين7 مي فرمايد: حق فرزند اين است که بداني بد باشد يا خوب با تو نسبت دارد. در قبال پرورش او مسؤليت داري22

در اسلام مطلوب است که فرزندان روشني چشم و رهبر باشند: «ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين23»

مسلم است که اگر شرايط اجتماعي يا فقر بيکاري و بيماري و بي برنامگي سد راه کمال او شود و جز بدبختي چيزي نصيب فرزند نشود، تولدش مطلوب نيست. رسيدن به چنين آرماني بدون جمع شدن شرايط محيطي و فرهنگي و بهداشتي و اجتماعي به بار نمي رسد.

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان

نظريه پردازان جمعيت بر اين عقيده اند که: حداقلي از جمعيت براي توسعه ضروري است و تعداد بيش حد آن مي تواند مانع بر سر راه پيشرفت قرار گيرد و باعث عقب افتادگي و فقر و بيکاري و در نهايت کم توسعگي جامعه شود24.

در جهان امروز حجم و ترکيب جمعيت و نيز نرخ افزايش آن، مهمترين عواملي هستند که در طرح برنامه هاي اقتصادي مورد توجه قرار مي گيرند. در کشورهاي جهان سوم که جمعيت و توزيع آن در رشد و تحول سريع دارد، اهميت اين امر بيشتر آشکار مي شود. کارشناسان مي گويند:

«تا سال 2025 بيشتر کشورهاي خاور نزديک بزرگ ]از آن جمله افغانستان[ شاهد رشد سريع جميعت خواهند بود. اين رشته جمعيت، جوامع بسياري را دچار چالش‌هاي جدي خواهد کرد. اين جمعيت به علت نياز به آب آشاميدني، خانه، آموزش و پرورش، خدمات پزشکي و… محيط اجتماعي و طبيعي را نيز زير فشار مي برد. بيکاري و اختلاف در آمد و تنشها پيامد اين معضلات نيز موجب مهاجرت هاي داخلي مهم، عمدتاً از مناطق روستايي به شهرک‌ها و شهرها و حتي مهاجرت فرامرزي از جمله به اروپا خواهد شد.»

پيش بيني هاي جمعيتي براي افغانستان بيانگر اين است که جمعيت افغانستان تاسال 2050 سه برابر اکنون مي شود يعني تا وقتي که فرزندان ما به سن 40 سالگي مي رسند جمعيت فعلي کشورمان نزديک به 80 ميليون مي شود و اين درحالي است که افغانستان پنجمين کشور فقير دنياست!

براساس محاسبة فوق حتي اگر مسئله نان را حل شده فرض کنيم و بگوييم «آن که دندان دهد، نان دهد»، باز هم مسايل و نيازهاي ديگر در آينده سيل سهمناكي از تقاضاها را مي آفريند که هيچ دولتي نمي تواند به آن  نيازها پاسخگو باشد، لذا انفجار جمعيت همچون آتشي زير خاکستر طوفان فقر و عقب ماندگي و بيکاري و بيماري و بدبختي را در پي داشته و به صورت تهديد جدي در کمين کشور ماست. امروزه پيش بيني هاي جمعيتي چنان اهميتي در برنامه ريزي داردکه نمي توان از محاسبه آن به صورت تخمين و تقريب چشم پوشي کرد. نيازهاي اوليه يک جامعه را اجمالاً چنين مي توان برشمرد.

1- پيش بيني مسکن و امکانات آن از قبيل آب،  برق، سوخت و … .

2- پيش بيني تعداد کساني که در سالهاي آينده به مدرسه خواهند رفت و اصولاً مقدمات رفتن آنها به مدارس ابتدايي، متوسطه و عالي فراهم آيد. تأمين معلم، تهيه کتاب و ساختن مدارس و … .

3- برنامه هاي بهداشتي از قبيل مبارزه با بيماريها، گسترش خدمات درماني در سطح کافي براي همه افراد کشور.

4- برنامه ريزي براي اشتغال، توليد کار براي کارگران و … .

باگذشت حدود چهار سال از روي کار آمدن دولت مرکزي و تدوين قوانين نسبتاً مدرن در افغانستان، يکي از عمده ترين مشکلات كشور، بحران بيکاري است، سيل عظيم مهاجران وقتي به وطن برمي‌گردند، متوجه مي‌شوند که در داخل کشور کار و درآمد نيست لذا به صورتهاي مختلف مي کوشند دوباره از کشور خارج شده و به سخت ترين کارها در ايران و پاکستان تن در داده و يا به شغلهاي کاذب روي آورند.

امروزه اگر اين وضع را به هر دليلي قابل تحمل و موجه بدانيم اما پيش بيني نهادهاي بين المللي گواهي مي دهد که 44 سال بعد جمعيت کشور ما به 3 برابر اکنون مي رسد. آيا براي اين افزايش بي رويه و جمعيت حدود 80 ميليوني کار مناسب در داخل کشور وجود خواهد داشت؟ مسلماً خير.

آيا کشورهاي همسايه ما که خودشان مشکل بيکاري دارند مي توانند ميليونها نفر کارگر از افغانستان را تحمل کنند؟ خير. پس با توجه به اين که در جهان امروز ماشين جاي کارگر و انسان را گرفته، مي‌توان تصور کرد که چه بلاي خانمان سوزي در کمين کشورما خواهد بود.

کشور ما با توجه به اينکه جنگ زده نيز هست و زير بناهاي اقتصادي آن تخريب شده، شديداً آسيب پذير مي باشد و از همه اَسف بارتر اينکه سالهاست که در کشور ما سرشماري دقيق از جمعيت، ميزان مرگ و مير، مهاجرت، مسکن و . . . صورت نگرفته است. برخلاف ساير کشورها که هر 5 سال يا 10 سال در همه ساحات زندگي شهروندان سرشماري دقيق صورت مي گيرد و بر اساس آن سرشماري در همه ساحات برنامه ريزي مي شود، در کشور ما آمار معتبر از ميزان مرگ و ميرها، قتل ها، جنايات، معتادين، بيماران مزمن، معلولين، بيسوادان، زندانيان و . . . وجود ندارد، لذا هيچ برنامه ريزي مشخص براي نابسامانيها و تهديدهاي آينده جامعه صورت نگرفته است و اين بي برنامگي و بي بودجگي آينده سرنوشت کشور ما را در ابهام فرو خواهد برد.

4- نتيجه

با مرور بر مطالب فوق مي توان نتيجه گرفت که بحث جمعيت از دير باز در نزد انديشمندان مسلمان و غير مسلمان اهميت داشته و نيز روشن شد که اسلام، نظريه جمعيت متناسب با شرايط و مصالح را مي پسندد.

اسلام، انسانها را جانشين خداوند در کره زمين و فاعل انديشمند در کار و برنامه ريزي براي آينده اش مي شناسد، همچنين هر جامعه اي را مسئول سرنوشت خويش معرفي مي کند: «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغير ما بانفسهم26». بر اين اساس هر جامعه که ترقي و توسعه را بخواهد بايد لوازم و اسبابش را نيز پذيرفته و فراهم نمايد.

در شرايط فعلي که بحث توسعه افغانستان بر زبانها افتاده است و صحبت از ورود آن به جهان مدرن مي‌باشد، براي رسيدن به اين هدف بايد يکي از مهمترين فاکتورهاي آن يعني «برنامه ريزي جمعيت» را جدي گرفت و گرنه تمام شعارها بي‌نتيجه خواهد ماند. زيرا کيست که نداند در آينده نزديک با رشد كنوني جمعيت، طوفاني از فقر، بيکاري، بيماري، نياز به مسکن، تعليم، بهداشت، برق، آب، سوخت و . . . به پا خواهد شد؟

و اين طوفان نيازها، از هر دولتي قدرت مقابله را سلب خواهد کرد. با توجه به اين که کشور افغانستان با در آمد سالانه بسيار پايين در بين فقيرترين کشورهاي جهان رتبه پنجم را دارد چشم انداز اميدوار کننده‌اي براي جمعيت رو به رشد آن ديده نمي شود. بنابراين سيل احتياجات به صورت ناخواسته کشور را به منجلاب گدايي، بردگي غير رسمي، فقر، فحشاء و . . . سوق خواهد داد و همچون آتشي زير خاکستر روزي دودش سراسر ميهن را خواهد گرفت.

در آخر بايد گفت که بر عموم سياستمداران، فرهنگيان و آگاهان لازم است که بحث جمعيت را جدي بگيرند و بدانند که اين موضوع فرهنگ سازي وسيع، صحيح و سريع را مي طلبد و اگر نه بعد از جنگ هاي طولاني، ميليونها تن گرسنه و بيکار نه تنها مانعي بزرگ براي توسعه، بلکه تهديد جدي براي آينده افغانستان خواهد بود.

نويسنده براي سياستگذاري و فرهنگ سازي بهتر در اين مقوله اجمالاً چند پيشنهاد را ضروري و قابل ذكر مي‌داند:

1- دولت خود را ملزم بداند آموزشهاي همگاني و اطلاع دهي صحيح را پيرامون مقوله جمعيت و عواقب آن در کشور بگستراند.

2- در پارلمان ملي کميسيون جداگانه‌اي در جهت مقوله جمعيت و مهار آن شکل گيرد.

3- بايد عالمان ديني و ذي نفوذ را از خطرات انفجار جمعيت براي آينده کشور آگاه نمود و از آنان خواست در جهت فرهنگ سازي اين موضوع گامهاي اساسي و ارشادي بردارند.

4- نهادهاي ذي ربط دولتي و مؤسسه هاي خيريه داخلي و خارجي در اين راستا هزينه کرده و کارهاي عملي را روي دست گيرند.

5- وزارت تعليم و تربيه و تحصيلات عاليه و عنوانهاي درسي مستقل و عمومي براي محصلين در مورد تنظيم جمعيت و نظاير آن، تهيه و جزء سرفصلهاي درسي قرار دهد.


 

1. تقوي، نعمت الله، مباني جمعيت شناسي، تبريز، نشر دانيال، 1381، ص26، 1374.

2. نيک خلق، علي اکبر؛ مباني جمعيت شناسي، مشهد، انتشارات محقق، ص 13.

3. لائوتوتزو؛ استاد پير، مترجم: سيد مهدي ثريا، تهران، جوانه رشد، 1382، ص 115.

4. زنجاني، حبيب الله؛ جنگ و جمعيت در قرن بيستم، مجله دانشکده تهران، انتشارات دانشگاه تهران، سال 3، شماره 1356.

5. سووي، آلفرد؛ مالتوس و دومارکس، ابراهيم صدقياني، تهران، انتشارات اميرکبير، ص50.

6. نيچه، فردريد ويلهلم، چنين گفت زرتشت، تهران، نشر اگه، ص 81.

7. نيچه، اراده معطوف به قدرت، ترجمه مجيد شريف، تهران، انتشارات جام، 1378، چاپ دوم، ص 673

8. اوشو باگوان؛ آينده طلايي، ترجمه: مرجان فرجي، تهران، انتشارات فردوسي، ص44- 84.

9. همان، ص86.

10. تقوي، نعمت الله، همان، ص29.

11.

12. نهج البلاغه، حکمت 135.

13. همان، حکمت 127،

14. همان، حکمت 154.

15. تقوي، همان، ص 29.

16. رک، انديشه و سلوک، به کوشش بهروز صفاجو، تهران، نشر گفتار، ص 351.

17. همان ص232.

18. تقوي، همان ص 29.

19. ديوان اقبال لاهوري.

20. مكارم شيرازي، آيت الله ناصر؛ تقريرات درس خارج فقه، انتشارات نسل جوان، سال 82، درس 44.

21. اميني، ابراهيم؛ آيين همسر داري، چاپ چهل و دوم، نشر پاييز، ص188.

22. قرآن کريم، سوره فرقان، آيه74.

23. (پروردگارا زنان و فرزندان ما را چشم روشني ما قرار بده.) تقوي، همان، ص 161.

24. استراتژي امنيت ملي آمريکا در قرن 21، موسسه فرهنگ مطالعات و تحقيقات ابرار معاصر تهران، چاپ سوم، 1382، ص164.

25. قرآن کريم، سوره رعد، آيه 11.

رازهای لبان خاموش بودا: مصاحبه‌ای با سیذارتا گوتما- 1  sayed mohammad hossaini fetrat

بودا:اما در باب تندیسهای بامیان باید بگویم: حقایق فراسوی تندیس ها و قالب هاست. حقایق نه در تندیس ها و شاکله ها می گنجند و نه با نابودی آنان نابود می شوند. من نه از داشتن تندیس های به نام خودم تا حال سر سوزنی خوشحال شده ام و نه از انهدام آنها نگران. نه آنانی که از تصویر من تندیس می سازند برای من نفع شخصی می رسانند و نه آنانی که منهدم می کنند از دامن من چیزی می کاهند.


Story Image, Click to View Article

 

فطرت: سلام ای فرزانه، ببخشید سکوت و خلوت شما را بر هم زدم، میشود چند دقیقه از وقت­ معنوی خویش را به من بدهید؟

بودا: اگر بتوانم گرهی از جان و دلت بگشایم حتما.

فطرت: ممنون فرزانه­ی والا. اتفاقا من هم به قصد گشودگی در جان و دل حضورتان رسیدم و گرنه راضی نمی شدم با این فاصله زمانی و مکانی مراقبه و خلوت­تان را برهم زنم.

بودا: کاش همه فاصله ها به زمانی و مکانی بودن ختم می شد در این صورت خیلی از مسایل حل بود. بسیاری از آنانی که همخون و همکیش­اند، همزبان و همزمانند از هم بیگانه­اند. حال بگو ای غریبه از کجا آمدی؟

فطرت: از کشور دردمند و زخم دیده­ی افغانستان هستم.

بودا: اسم کشورتان بسیار آشناست، روزگاران دور آنجا جمعی از اهل خلوت و مراقبه زندگی می کردند و این مکان بسیار مشهور بود، آنها هدف­شان رهایی از رنج و رسیدن به صفا و آیینه­گی بود، آیا امروزه از آنان کسی و کسانی هست؟

فطرت: استاد! من چیزی نمی توانم بگویم، چون شناخت مردان آیینه­گون، صفای باطن و چشم آیینه بین می خواهد که من نمی توانم داشتنش را ادعا کنم، اما اگر معدود انسانهای با این اوصاف باشند، منزوی و ناشناخته هستند و چیزی که من در دوران عمرم دیدم جز ویرانی،انهدام، غوغا و هیاهو نبوده است.

بودا: می توانم بپرسم، چطور به ذهنت خطور کرد که سراغ ما بیایی آنهم یک فرد از افغانستان!؟

فطرت: راستش یک حسی مرا وادار کرد بیایم برای مصاحبه با شما، گرچند مصاحبه با شما ممکن هست سوء ظن عده­ی را نسبت به من بر انگیزاند ولی من به صفت یک فرد بی طرف با شما سوالاتی را مطرح خواهم کرد. اسم شما از خرد سالی به گوشم خورده بود، چه اینکه تندیس­های از شما در کشورما، در بامیان باستان تا چندی قبل وجود داشت، تندیس­های بی نظیر و بزرگ و معابدی بسیار حیرت آور به نام شما در دل کوهها و صخره ها که عامل جذب توریست و سیاحان بود و حکایت از رازهای تاریخی سرزمین ما داشت، تندیسهای که در خلال روزگاران، هزاران معما را با خود به دورانهای بعد منتقل می کرد، اما افسوس که ده سال قبل این تندیس­ها منهدم شدند و بعد از انهدام آنها، اعتراضها ی فراوان در جهان و در میان افغانها- مردمی که هیچ حسی نسبت به شما و تندیسها نداشتند- بلند شد، این بگو مگوها مرا وادار کردند که راجع به عامل جذابیت شما کمی بیشتر تحقیق کنم و بدین منظور حضورتان برسم  تا شمه­ی ناچیزی از رازهای لبان خاموش شمارا دریابم.

بودا: از معما سخن گفتی، «هستی» و جهان موجود، خود معما است و مردان آیینه گون معما در معما هستند و با گفتگو و سخن این معماها حل شدنی نیستند، اما نباید ناامید بود، وخالصانه و بدون غرض باید برایش حل آنان کوشید.

اما در باب تندیسهای بامیان باید بگویم: حقایق فراسوی تندیس­ها و قالب­هاست. حقایق نه در تندیس­ها و شاکله­ها می گنجند و نه با نابودی آنان نابود می شوند. من نه از داشتن تندیس­های به نام خودم تا حال سر سوزنی خوشحال شده­ام و نه از انهدام آنها نگران. نه آنانی که از تصویر من تندیس می سازند نه برای من نفع شخصی می رسانند و نه آنانی که منهدم می کنند از دامن من چیزی می کاهند. گروهی که تندیس ساختند هنر، ذوق و تعالی خواهی خودشان را به یادگار گذاشتند و بیش آز آنکه تصویر مرا  ترسیم کنند، تصویر جان، دل و نیت خودشان را به نمایش گذاشتند و گروهی که منهدم کردند نیز نام­ و نشان اصحاب ذوق، خلوت و پیشینه خود را نابود کردند. در جهان از عده­ی نام نیک می ماند و از عده­ی نام بد. حشر اکثر انسان با ذوق و خیال هست نه حقیقت. زندگی بشر و جوامع، سراسر تناقض هست، تناقضات اکثریت را به خود مشغول می کند و به ندرت می توان سراغ از یکرنگی گرفت، من«بودا»، همتم را سپاسگذارم که توانستم بخشی از تناقضات دوران زندگی­ام را بشناسم و  شما نیز وظیفه دار شناخت مسیر آرامش فردی و جمعی خویش را با سالها تامل بیابید. امیدوارم همه به شناخت خود و زندگی­شان دست یابند و هریک بودای درونش را به فعلیت و ظهور برساند و هریک باهمت، معرفت و خلوت با خود، جاودانه­ترین و عظیم­ترین تندیس هارا از خویش در جهان باقی بگذارد. تندیس واقعی همان شاکله درونی و معرفتی انسانهاست نه تصویر از اجسام. اما افسوس و صد افسوس که هنرهای درونی در همه جوامع غریب هستند، اما هنر از هر نوعش چه درونی و بیرونی در سرزمین شما غریب هستند.

فطرت: شما فرمودید توانستید بخشی از تناقضات را در زندگی تان شناسایی کنید، می شود واضح­تر بیان کنید منظورتان چه تناقضی بوده است؟

بودا: قبل از آن که جوابت را بدهم، می خواهم بدانم شما از داستان زندگی من چیزی می دانید یا خیر؟ از سرگذشت من چیزی خوانده­اید یا نه؟

فطرت:  بله. میدانم که شما، نسل در نسل نجیب زاده و شاهزاده، امپراتوران هند قدیم بوده­اید و شما بعد از پدرتان سلطان کشور پهناور هند قدیم شدید، اما ناگهانی تاج و تخت را رها می کنید و دنبال حقیقت روان می شوید، تا بعد چندین سال به آرزوی خویش نایل می شوید و لقمان زمانه خویش می شوید  و تا امروزه از شما و تعالیم شما به نیکویی یاد می شود.

بودا: بله من حاکم سرزمین هند قدیم بودم، کشورم در آن دوران  بسیار متنعم، حاصلخیز و سر سبز و افسانه­ی بود. هیچ چیز کم نداشتم. هستی، همه آرزوها را رایگان در کف دستم قرار داده بود. از هر جهت در ناز و نعمت ظاهری غرق بودم. در بهترین کاخها زندگی می کردم، بهترین مکانهای تفریحی در اختیارم بودم و بهترین خوراکی­ها و پوشاک­ها به سمتم سرازیر بود. اسبان نیکو در اصطبلها به نام من وافسرانم پرورش می یافتند.حلقات شعر، ادب وغزل واصحاب صفا پروانه وار دورم میچرخیدند و در باره شکوه و تاج  و تختم  دیوانها تصنیف می کردند. و میوه های رنگارنگ و چهار فصل، در تمام فصول سال در اختیارم بودند. کاهنان معابد به عنوان امپراطور مردم را به من خوشبین می کردند و مرا سایه خداوند در زمین معرفی کرده و برایم تبلیغ  و دعا می کردند. در ایام عید و جشن بهترین نوازندگان و رقاصان و نازک خیالان دورم شادی و پایکوبی می کردند. سفیران بزرگترین امپراطوران جهان حضورم ادای احترام می کردند. وفادار ترین قشون و ملت از من فرمان می بردند. بهترین زنان و کنیزان در آرزوی وصالم بودند. هیچ نعمتی از من دریغ نشده بود. آنچه که دیگر رهبران و به ظاهر دلسوزان جامعه جویای آنند و با استفاده از تحریک عواطف قومی و مذهبی می خواهند به خواسته فردی و یا تناقض آلود جمعی­شان برسند و حتی برای رسیدن آن خونها و جنگهای عظیم را بر می افروزند و بذر کینه های قومی و منطقه ای را برای قرنها، می پاشند، اما من بدون نیاز به این فریبها و زحمات در دستان آماده و مهیا داشتم، اما با این همه من به یک تناقض در زندگیم بر خوردم و برای آن آواره­ی کوه و بیابان و جنگل و آفتاب سوزان وسرمای زمستان شدم و فرسنگها فاصله گرفتم و سالها از زن و فرزند و تاج و تخت و نعمتها خودم را محروم کردم حتی به بوته فراموشی سپردم و در این مسیر گمنام شدم و بستگانم مرا گم کردند و از همه چیز بریده شدم بارها تا کام مرگ پیش رفتم و مرگ را لمس کردم، گاهی در میان گمنامان گم می شدم و توهین و تحقیر می شدم، اما نا امید نشدم. در مناطقی که جانداران خطرناک و سمی زیست میکردند نیز گذرم افتاد اما من تصمیم خودم را گرفته بودم که یا جان رسد به جانان یا جان زتن براید. من با زندگی وداع کرده بودم و داشتم نا امید می شدم، هیچ اثری از من نمانده بود همه دوستانم از من بریده بودند حتی دوستان هم فکرم از من جدا شده بودند و مرا از کف رفته و گمراه می پنداشتند،  فراموشم کرده بودند و از خاطره ها محو شده بودم، تا اینکه من در نهایت نا امیدی به آرزویم رسیدم و به آن گوهری که از صدف کون و مکان بیرون بود دست پیدا کردم و خوشبختی که از چشم همه نهان بود رسیدم و از چشمه آب حیات سیراب شدم و مرگ نا پذیری را تجربه کردم.

فطرت: استاد! نگفتید که تناقضی که باعث تحول شما شد چه بود؟

بودا: به اختصار بگویم، من حاکمی بودم که طبق دستورات حکیمان زمانه و وجدانم می بایست گره از کار مردم بگشایم،  من سایه خدا بر مردم معرفی شده بودم و بایست آنان را کمک و دستگیری کنم، به آنان امید و نشاط دهم، راه رسیدن به آرامش­شان را هموار کنم، با غم و اندوه و اهریمن مبارزه کنم، دشمنان­شان را به آنان معرفی کرده از آنان دفاع نمایم، نفاق و دورویی را بردارم و کشور را گل وگلستان کنم.

موارد فوق شرح وظایف من بود، اما من خودم از درون اسیر بودم، به وجدان و قانون می بایست دروغ می گفتم،  همچنان که اکثر حاکمان جوامع سنتی، سایه خدا خوانده می شود من را سایه خدا می خواندند اما من نماینده خدا نبودم  بلکه اسیر هوس و تعصبات دیکته شده توسط قوم و تبار و نژاد و مذهب محیط خودم بودم. نماینده کسانی میتوانند باشند که به همه بشریت عشق مادرانه بورزند، عشقی فراتر از شعار، محبتی که اگر چنانچه خاری در پای فردی در آنسوی جهان فرو شود او خار چشم خویش بداند. محبتی  که حتی با عقده­ها و رفتارهای ظاهری زایل و کمرنگ نشود. محبت عیسا وار که بر مخالفین خویش دعای رحمت می کند. اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست. اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست.

 اما من می بایست برای تحکیم قدرتم مصلحت پرستی می کردم ، به متملقان و بستگان باج می دادم، شعارعدالت را ابزار ستم قرار میدادم، حقه و دورویی را سر لوحه زندگیم می بایست قرار می دادم، زورمندان را می بایست جذب می کردم تا توده­ها را مطیع می ساختند، اقلیتی را گرگ اکثریت می ساختم تا بتوانم خودم را تثبیت کنم و مردان و زنان زیادی را با نمایش بستگان و همسرم که  درباریان و ملکه بودند تحقیر می کردم و شهزاده بودنم باعث شده بود که همه در ضمیر نا خود آگاه­شان، با پیشداوری خاص مرا انسان برترازخود بدانند. همه موارد فوق را با وجدان خودم که مرا به صداقت و یکرویی فرا می خواند در تناقض عمیق یافتم، که گرچند می توانستم همه اعمالم را توجیه کرده به رخ قانون و فرامین بکشم، اما من ضمیر خودم را نمی توانستم به سادگی فریب دهم، به همین دلیل هزار دل را صد دل کرده و صد دل را یک دل نمودم و بعد از ماهها  و سالها تامل و حیرت به بزرگترین تصمیم زندگیم رسیدم. به همین دلیل یکباره در میان ناباوری تمام درباریان و بستگان، تاج و تخت را رها کردم تا از  نفاق ضمیرم رهایی یابم و این تناقض گرچند برای عموم یا به چشم نمیاید و یا کوچک جلوه می کند اما برای من بزرگترین معما و مسئله بود. گرچند می توانستم داروی مسکن و مخدر و توجیه کننده به دردهای درونم پیدا کنم اما من جویای نشاط و آرامش واقعی بودم و در میان تناقضات آرامشی وجود نداشت. امیدوارم که منظورم را دریافته باشی.