صحبت در تلویزیون ملی راجع به بیدل.

در برنامه ویدیویی که از تلویزیون ملی نشر شده است بنده راجع به وحدت ادیان و زیر سوال بردن جزمگرایی و خشونتهای مذهبی سخن گفته ام، که مهمترین فرازهای آن مصاحبه را در مورد وحدت ادیان و ضرورت رهایی مسلمانان از تعصب و تحجر سخن گفته ام که این نظریاتم را در قالب دیدگاه های بیدل پیش برده ام:
« بیدل یک عارف دگم و جزم اندیش و یک طرف بین نیست بلکه به همه ابعاد هستی نگاه دارد... ابزارهای معرفت را طبق نظر بیدل میشود چهار تا دانست: 1. علم 2. عقل. 3. عشق .4 . دین.
علم همان چیزی هست که در جهان طبیعت ما به آن «ساینس» می گوییم و تجربه است. ما بالاخره لمس می کنیم با چشم خود می بینیم با شامه خود بو می کنیم. یا با ذایقه خود مزه ها را تشخیص می دهیم. یا باگوش خود آوازها را تشخیص می دهیم. ما با داستگاه لامسه خود اشیا را لمس می کنیم. این پنج حس دریچه ی هست به سمت جهان علم و جهان تجربه. این حواس محترم است و ارزشمند. طفل وقتی به دنیا می آید با همین پنج حس خانواده و پدر و جهان را می شناسد و شناختش شکل می گیرد. ساینس و علوم تجربی و فیزیک و کیمیا و علوم اینچنین سر جای خودش بسیار مغتنم هست و اینها را ما می گوییم « علم». بیدل طرفدار این علم هست و خیلی جاها تشویق کرده است که دنبال همین علم هم باشیم بعضی ها گاهی از اوقات از عرفان، تصویر سرچپه (واژگون) می دهند و می گویند دنبال علم و دانش نگردید خلاصه « العلم هو الحجاب الاکبر» گاهی اینطوری می گوید که علم حجاب و پرده بزرگتر ( بر روی خدا شناسی) است اما از نظر بیدل این علوم زمانی حجاب می شود که ما ورای این حواس را انکار کنیم. بله این پنج حواس سر جای خودش مشخص هست دریافتهای که ما از جهان داریم با این پنج تاحواس و ابزارهای این جهان سر جای خودش محکم هست اما کنار این باید مباحث عقلانی (متافزیک ) هم باید باشد وقتی بیدل به مباحث عقلانی می پردازد بسیار صحبتهای بلند بالا دارد می گوید:
تا دلیل تو عقل آگه نیست
تا وقتی که با عقل خود حرکت نمی کنی،
روی به دیواری می روی ره نیست
باید همیشه عقل را ارج گذاشت و آن کسانی که عرفان را مخالف عقل معرفی می کنند و می گویند عرفان یا تصوف با عقل بیگانه است این عده از کل مثنوی شریف همین یک مصرع را حفظ کرده و می گویند:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
اینان افلاطون، ارسطو، سقراط، فلاسفه، حکما، هر آنچه که اینان در رابطه با شناخت عرضه کردند بر باد فنا می شمارند. بیدل این طوری نیست. می گوید:
تا دلیل تو عقل آگه نیست
روی به دیواری می روی ره نیست
باید انسان با قوه عقل حرکت کند. و این مباحث انتزاعی را عقل تصور می کند که متضادین چیست، متقابلین چیست؟ دنیا چیست؟ آخرت چیست؟ فضیلت چیست؟ رذیلت چیست؟ کمال چیست؟ سعادت چیست؟ این تجزیه ها را عقل انجام می دهد... لذا باید عقل را مغتنم شمرد و این عقل واسطه تعامل و گفتگوی انسانها هست. ابزاری هست برای این که انسانها را کنار هم بنشاند و سهم هرکسی را کف دست خودش بگذارد. اما کنار عقل و علم، پله بالاتری هست به نام « عشق» و وقتی ما عشق می گوییم یعنی شهود، یعنی مکاشفه. عشق مجازی را هم اگر گاهی اوقات عرفا بهش اشاره کرده به خاطر هم سنخی بودن هست با اون عشق حقیقی که نسبت به کمال مطلق و جمال مطلق هست. انسانها در واقع فطرتا تشنه کمال هستند تشنه جمال هستند تشنه سعادت و تشنه جاودiنی بودن هستند. و تمام این چیزهای که نیاز فطری انسان را جواب می گوید و درواقع عشق حقیقی را در انسان می پروراند همان چیزهای هستند که در حوزه عشق عرفانی باید جستجو کرد. بیدل راجع به عشق هم خیلی حرفهای بلند بالا دارد:
بیدل تو جنونی کن و زین ورطه بدر زن
عالم همه زندانی تقلید و رسوم است
وقتی میگوید از این ورطه بدر زن یعنی در واقع از این جهانی که انسانها با حواس و عقل بنا کرده. جای دیگر می گوید:
پیوند خلق دنی ز غیرت هاست دور
شیر مردان را نباید بر طریق میش رفت
میگه نباید انسانها خودش را به باورهای معمول جامعه محصور کند.
دریچه چهارم معرفت از نظر بیدل « دین » هست. بیدل به تمام معنی یک انسانی هست که در حوزه «ادیان» مطالعات عمیق داشته. می دانیم که بیدل در سرزمین هند به دنیا آمده و در هند زندگی کرده و زمانی که در هند زندگی کرده در آنجا با ادیان مختلف سروکار داشته. خودش یک مسلمان است و در یک خانواده مسلمان و در جامعه اسلامی بزرگ شده و در نزد عرفای اسلامی، اما با همه ادیان دیگر در تقابل بوده و آنها را مطالعه کرده. اقبال لاهوری یک تعبیر درستی دارد می گوید:« بیدل بعد از مفسر « مهابهارات» دومین کسی هست که در واقع مسلط بر دیدگاه ها و ادیان هند است.»
بیدل می گوید؛ درونمایه هر دینی را که ورق بزنیم از آن حقیقت واحد سخن گفته است و هر کدام از این ادیان را که نگاه کنیم یک ظاهری دارد و یک باطنی، ظاهر دین همین است که به طور مثال مسلمان به احکام اسلامی عمل می کند و مسیحی هم همینطور {به آداب مسیحیت عمل می کند} و فرض کنیم امثال این اعمال را، اما اگر خوب نگاه کنیم تمام ادیان از جانب خداوند آمده است و آن کسانی که این ادیان را از جانب خداوندآورده که پیامبران باشند یا بزرگان دین باشند این ها {اشخاص} را نباید کوچک ببینیم و یا با پیش فرضهای ذهنی خوش خود آنان را افرادی همچون خود تصور کنیم بلکه ببینیم آنان از کدام جهان صحبت کرده اند. حقیقت دین از منظر بیدل، همه ادیان به یک چیز ختم می شود و جوهر ادیان یک چیز است و پیروان ادیان وظیفه دارند که با تامل با تعمق با تفکر با بصیرت و با درایت و با مراقبه و با تزکیه و خودسازی از این پیش فرضهای ذهنی و تعصب آمیز عبور کند به جوهر دین و به گوهر دین برسد که در آنجا می گوید
خواستگاه هر حق و باطل است یکی
یعنی اگر خوب نگاه کنیم خیلی از این چیزهای که ما {مسلمانان} حق و باطل می دانیم که این مذهب بر حق است و یا آن مذهب، اینها از نظر عرفا ملاک نیست بلکه سرچشمه همه نور واحدی است که در ظرفهای متعدد تجلی کرده است در ظرفهای اجتماعی و در سنت ها در فرهنگهای مختلف، بالاخره تعابیر متفاوتی از دین شده است که حقیقت دین یکی است همانند نور خورشید هست که از آسمان به صورت واحد تجلی می کند اما هر کس به فراخور شان{مقام و موقعیت} خود با نور خورشید در تماس می شود، ادیان هم دقیقا همین حالت را دارد که حافظ هم در این رابطه یک شعر زیبا دارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
بیدل در کتابی که راجع به بیدل نوشتم آفات معرفت را بیان می کند و می گوید کسی که دنبال معرفت هست باید از آفات معرفت عبور کند تا به اقلیم معرفت پا بگذارد بیدل مشخصا به هر مناسبت و در هر غزل و در هر بیتش دو چیز را برجسته می کنید یکی تقلید و یکی تحجر را. یعنی می گوید مشکل انسانها این است که انسانها مقلدانه زندگی می کنند از همدیگر چه بخواهیم و چه نخواهیم اکثر انسانها رنگ و بوی اجتماع را بخود گرفته اند و این تقلید در گفتار در رفتار و در پندار و در تصور و در عقاید هست. گاهی اوقات انسانها خودشان متوجه نیستند می بیند که همان چیزی را که خانواده، والدین و یا اساتید و یا... به خوردش داده همان را گرفته، این خودش در واقع تقلید است و تقلید دو حوزه دارد: یکی تقلید در حوزه فروع داریم و یکی تقلید در حوزه اصول. در حوزه فروع یعنی مثلا من همین سبک لباس پوشیدم، یا من به سبک خاصی غذا می خورم اینها عرف جامعه هستند که خودشان را بر من تحمیل کرده این تقلید در فروع هست. و تقلید در اصول نیز هست. اصول یعنی تقلید در باورها. باورهای اجتماعی بر من خورانیده است که فرض کن «این مکتب حق است و این مکتب بر باطل و این تفکر درسته و این خطا هست» بیدل در هردو حوزه تقلید و تحجر را رد می کند مثلا وقتی کی می گوید:
در این بساط تنزه کجا و تقدس کو
مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است
در اینجا دقیقا می گوید انسانها و خیلی از مردم ادعای این می کنند که ما رهرو حضرت عیسی مسیح روح الله هستیم. حضرت عیسی مسیح او کجاست و این کجا؟ مسیحیت را به صلیب و آداب خاصی خلاصه کرده است یا به عنعنات و شعایر خاصی. همچنین در سایر ادیان. ما گاهی اوقات که دین را کاهش می دهیم به نمادهای خاصی دینی و به تقدسات اشیا و یا بعض چیزها را مقدس می سازیم این خودش درواقع یک نوع آفت است واین خواسته ناخواسته یک نوع تقلید اجتماعی هست که می گوید ( مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است) مثل یک کسی هست که می رود زیارت می کند جایی را به خاطر اینکه عیسا از اینجا با مرکب از این کوچه و یا از این خاک عبور کرده. پس ما این سنگ و این خاک را که قدمگاه عیسا هست باید توتیای چشم کنیم و باید زیارت کنیم و این منطق را بیدل رد می کند و می گوید برو خودت عیسا شناس شو و عیسی شناسی از طریق تقلید به دست نمی آید لذا این هست که می گوید:
در این بساط تنزه کجا و تقدس کو
مسیح رفته و نقش سم خر افتاده است
مثلا دقیقا در مقابل تقلید سنگر گرفته. مولانا می گوید:
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اسن تقلید باد
مولانا خیلی زیباتر می گوید:
چون مقلد بودی اندر اصول
دان مقلد در فروعش ای بوالفضول
او هم همین را برجسته می کنند و می گوید انسانها خودشان خیال می کنند که مقلد نیستند اما وقتی افکارشان را بررسی کنیم می بینیم که این افکارشان را دیگران بهشان تزریق و تلقین کرده و این تقلید از افکار دیگران هست. بسیاری از مفکوره های که در عصر و زمان ما از اصول گرفته می شود و تقلید کورکورانه می شود و یا به شکل متحجرش تطبیق می شود در جامعه و مردمان و گروه های بسیاری را گمراه می کنند و این هم قابل بحث است که بیدل قراوان در این مسایل صحبت کرده و بیدل بسیاری از دقایق و حالتهای ظریف را بیان می کند و می گوید شما باید این ها را متوجه باشید.
مجری برنامه : شما بعضی از توصیه های حضرت ابوالمعانی بیدل را در قالب شعرها و ابیات و رباعی ها و چیزهای که در یاد داشتهای تان باشد بفرمایید:
جواب من: بله صحبت ما راجع به تقلید و تحجر یک مقداری نا تمام ماند به تقلید اشاره کردیم و کمی هم به تحجر بپردازیم. بیدل به شدت با اهل صورت و اهل ظاهر مشکل دارد و می گوید اینها افکار خلق را به بند کشیده اند. اهل ظاهر چه کسانی هستند؟ اهل ظاهر همین کسانی هستند که یک تصور مادر زادی و کودکانه از دین داررند و خودشان متوجه نیستند. اینان در ظاهر عالمان دین اند اما عامی ترین عامیان دین هم همینان هستند. اینان عوام اند و خیال می کنند عالم هستند. عالم نیستند بلکه عامی هستند. اسم عالم را باخود دارد و صفت عالم و لباس عالم و حتی اصطلاحات اهل علم را بر گرفته اند، چهل پنجاه سال تحصیل {علوم دینی } کرده اند اما اینها عامی هستند به دلیل اینکه مفکوره شان همان سطح فکری عوام الناس است و هیچگاه از ظاهر عبور نکرده اند و در اصطلاحات و در قشر و در فهم ظاهر از دین مانده اند و همه دین را میگه همین هست و مباحث معرفتی را در دین مطرح نمی کنند که انسان بالاخره خواستگاه انسان چقدر ارزش دارد در رفتارهای دینی. انسان اگر انسان هست بخاطر فرق انسان با سایر موجودات در این هست که در انسان عقل شکل می گیرد و اراده شکل می گیرد و شناخت و بصیرت شکل می گیرد. اگر انسان به شهود نرسد به عقلانیت نرسد به معرفت نرسد به مباحث اینچنین نرسد و صرفا چند عمل عبادی متحجرانه انجام دهد این انسان کمال خاصی را انجام نداده این انسان در دام تحجر می غلتد و در واقع بیدل قشنگ می گوید:
خورشید هم به کشور ما سایه پرور است
وقتی که صحبت از سایه می کند می گوید تا وقتی انسان به معرفت نرسد رفتارهای انسانها سایه گونه هست. سایه دو ویژگی دارد یکی این که سایه از خود چیزی ندارد تقلید است و یکی هم این سایه رفتار صوری و قشری و ظاهری دارد و دروونش چیزی نیست و تحجر هم از این نظر سایه است. لذا بیدل دقیقا این متحجرین و اهل سالوس و اهل ریا و این کسانی که در واقع مباحث فلسفی و معرفتی ادیان را بهش بی اعتنایی می کند وگاهی اوقات با آن مبارزه می کند و آن مباحث را به عقب می راند بیدل با این جامعه و با این طیف مشکل دارد و از این نظر ما بسیار ضرورت داریم که در جهان امروز این بخش از بیدل را برجسته کنیم که جوامع مثلا اسلامی یک مقدار زیادی از این آفت رنج می برد و در طول تاریخ به دست قشریون اداره می شود و قشریون و اهل ظاهر هر آنچیزی که می فهمند همان را {ابراز می کنند} و دین را خلاصه می کنند به همان فهم قشری این چنینی. که سعدی هم یک بیتی دارد می گوید:
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
مجری: چون کتاب گفتید بیایید کتاب شما را هم معرفی کنیم. {مجری کتاب را به بییندگان تلویزیون نشان می دهد و ادامه میدهد} چنان که شما تاکید دارید باید با بیدل آشنا شد نه تنها از نظر معرفت بلکه از نظر اخلاق از نظر اجتماع از نظر خدا شناسی از نظر انسان شناسی و از جهات مختلف. آدم در این کتاب شما چیزهای می بیند که هر کدامش قابل توجه هست و جای دارد که آدم کتابها مقالات و صفحات بسیاری را بنویسند و رقم بزند. برنامه رو به اتمام هست و یکبار دیگر از تشریف آوری شما به برنامه «صور خیال» تشکر می کنم و برای شما توفیق بیشتر برای تحقیق بیشر و پژوهش گسترده تر در جهان بیدل ارزو می کنم که روز دیگر در محضر بینندگان طرح کنیم که همه از آن لذت ببریم.
من: خواهش می کنم منم از شما تشکر می کنم و در پایان این بیت از بیدل را تقدیم می کنم
محیط جهان حیرت مطلق است
به هر جا زنی غوطه عین حق است
مجری: بسیار تشکر از شما جناب فطرت حسینی برای شما ... آرزو می کنم و با بییندکان گرامی خدا حافظی می کنیم و خداوند یار و یاور همه ما باشد.



























پیشینه و تاریخ جوامع سند افتخار آن جوامع، فرهنگها و تمدنهاست. اندیشمندان جوامع غربی به ریشه های فکری فلسفی یونان باستان به دیده ارجگذاری نگاه می کند و می کوشد تمدن و فرهنگ موجود را به اندیشمندان بزرگی چون افلاطون، سقراط و ارسطو و حتی ماقبل آنان چون طالس و... منتسب نماید. سایر فرهنگها نیز به شخصیتهای بارز تمدنی و فرهنگی شان افتخار کرده و در جستجوی هویت تاریخی خویشند. به طور نمونه مفسر ،فیلسوف و عارف مشرب برجسته ی همچون علامه طباطبایی، وقتی که صحبت از مباحثی راجع به «اصالت الوجود» می کند از استدلال حکمای قدیم آریانا که او آنان را «فهلوی» می نامد تمسک کرده و آنان را ارج گذارده و افلاطون را حکیم الهی می داند. حکیم الهی قمشه ی حدیثی از پیامبر نقل می کند که آن حضرت ارسطو را پیامبر معرفی می کند پیامبری که مردم نظریاتش را درست نفهمیدند:«کان ارسطو نبیا و لکن ضیعوه قومه». امروزه مراجع، علما و فلاسفه اکثرا معتقدند که زرتشت خود پیامبر بوده و لیکن دینش بعد از او دچار انحرافات و سوء برداشتها قرار گرفته و شهید سهروردی، جناب هرمس را پیامبر میداند و واژه«هرمنوتیک» را مشتق از نام ایشان می دانند.. ما به صحت و سقم این نظریات فعلا کار نداریم بلکه میخواهیم بگوییم که هر کشور و هر ملت افراد فرهنگ ساز و دوره های تاریخی تمدن سازی داشته که می کوشد آن افراد و آن لحظه تاریخی را همچون بخشی از هویت خویش به دیگران معرفی کند. بر اساس ضرورت بازسازی و حفظ میراث پیشینیان، شخصیتهای مشهوری چون مولانا، حافظ، فردوسی، ابن سینا، فارابی، سنایی، ناصر خسرو، بیدل و.. در چندین کشور همسایه افغانستان تجلیل می شود، اما متاسفانه در کشور ما مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. بر اساس ضرورت هویت سازی، کشور کره سریال اسطوره و تاریخی «جومونگ» را در چندین مرحله تاریخی، چنان زیبا ساخت که در هشتاد کشور نشان داده شد اما در کشور ما یعنی افغانستان به مفاخر و تاریخ کهن و تمدن بزرگش جفا و بی اعتنای صورت گرفته است.






















سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.