دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(1  sayed mohammad hossaini fetrat

پاکستان حامی ومغذی جنایت

پاکستان - افغانستان

در هوای دلپذیر 1996 در قندهار عظیم¬ترین گردهمایی شکل گرفت که در آن قوماندانان محلی رؤسای قبایل، رهبران سیاسی و پشتونهای شمال حضور نداشتند و ملا عمر تنها رهبران مذهبی را فراخوانده بود تا آینده کشور را مورد بحث قرار دهند. جلسات آنان دو هفته طول کشید در این مدت هیچ خارجی اجازه ورود به قندهار را نداشت به غیر از مقامات پاکستانی و قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی اس آی و سفیر پاکستان در هرات، در چهارم آوریل روز آخر ملاعمر بر بام یکی از ساختمانها با خرقه منسوب به پیامبر ظاهر شد و ملایان حاضر با هلهله و فریاد وی را امیر المؤمنین خواندند.
Story Image, Click to View Article

در هوای دلپذیر 1996 در قندهار عظیم­ترین گردهمایی شکل گرفت که در آن قوماندانان محلی رؤسای قبایل، رهبران سیاسی و پشتونهای شمال حضور نداشتند و ملا عمر تنها رهبران مذهبی را فراخوانده بود تا آینده کشور را مورد بحث قرار دهند. جلسات آنان دو هفته طول کشید در این مدت هیچ خارجی اجازه ورود به قندهار را نداشت به غیر از مقامات پاکستانی و قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی اس آی و سفیر پاکستان در هرات، در چهارم آوریل روز آخر ملاعمر بر بام یکی از ساختمانها با خرقه منسوب به پیامبر ظاهر شد و ملایان حاضر با هلهله و فریاد وی را امیر المؤمنین خواندند.[1]

مقدمه

درد اگر باشد یکی درمان یکیست           جان فدای آنکه درد او یکیست[2]

خوش به حال مولانا که در زمانی زندگی می­کرد و در زمانی شعر بالا را سروده بود که وطنش گرفتار هزاران درد نبوده خوشا به حال او در این زمان نیست تا بنگرد دورترین نقاط جهان عَلَم علم و تمدن را به کف دارند اما خاک پاک ام البلادش یعنی بلخ، بامیان و کابل و هراتش نه اسیر یک درد که اسیر هزاران درد متراکم و دیو ودد شده است.

صائب تبریزی که می­گفت:

خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل می­زند مژگان هر خارش

کاش می­بود که شعرش را پس می­گرفت و به جای آن افسوس کنان می­گفت:

زهی ماتمسرای کابل و دامان خونبارش

که جان­را­می­خلد­اخبار­درد­آگین و غمبارش[3]

کاش فردوسی زنده می­بود و می­دید که کابلستان دیگر به جای پرورش سهراب­ها، تهمینه­ای است که خون می­گرید زیرا کنام رستم زادگان اکنون مهد ترور «هشت افکنی و تازی­ها» و «پاکی­ها» شده است. امروزه کابل:

تماشایی است آری هر گذرگاهش، از این رو

که «تازی­ها» و «پاکی­ها» به یغما برده بازارش[4]

خوش به حال «سنایی» که زنده نیست تا به جرم افغانی و غزنوی بودن هویت و حکمتش را به دور انداخته و هزار نقاب دیگر چون مرده یا مرد غریبی جنازه­اش را از غربتی به غربتی دیگر بکشاند یا همچون هموطنانش لکه ننگ زمین و زمینیان متمدن محسوب گردد.

خوش به حال خواجه عبدالله انصاری که در سکر عرفانی و ابدیش چنان مدهوش است که از ناسوت و طرفدارانش هیچ یاد نمی­آید زیرا با یاد از چنین ناسوتِ نامیمون مناجاتش را تبدیل به فریاد خواهد کرد و حس همدردی با مغضوبین زمین اجازه باز گشت به لاهوت حوریان و نوریانش نمی­دهد.

خوش به حال ابوریحان بیرونی که از میهنش بیرون زده و عِلم­اش را به جهانیان تقدیم کرده زیرا هموطنانش دیگر هویت ضد علمی یافته­اند. خوش به حال بوعلی سینا که زنده نیست تا توسط فقیهان خشک مغز و طنش به جرم اشارات و قانون نوشتن متهم به بی­دینی گشته و دوباره بسراید:

کفر چو من گزاف و آسان نبود

محکمتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر یکی چو من و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

و بالاخره خوش به حال بودای سر به فلک کشیدۀ بامیان که به قول مخملباف: «تخریب نشد و از شرم فرو ریخت» و با فرو ریختنش آموخت که چگونه باید در مقابل فاجعه­ها فریاد کرد. کاش هر انسانی­ذره­ای از احساس حضرت بودا را می­داشت تا فریادی در مقابل جنایات یا جهاد 27 ساله افغانستان سر می­داد و با کودکان و زنان این خطه همدرد و همسفر می­شد با هدیه نیروانا، آنان را نیرو می­داد.

آری چه درست گفته است مولانا:

درد اگر باشد یکی درمان یکیست

          جان فـــدای آنکه درد او یکیست

آنچه در این مجموعه خواهد آمد شمۀ از مستندات یکی از دردهای افغانستان است و آن دخالت یکی از دوستان و همسایگانش یعنی پاکستان است، پاکستانی که تا سال 1947 - نیم قرن پیش – یکی از ایالات هند بریتانیا بود و با جهاد خویش و همسایگانش از جمله افغانستان توانست استقلالش را از هند گرفته و مستقل گردد. اکنون پاکستان مستقل بلای جان مردم افغانستان یا به قول اقبال لاهوری مردمان قلب آسیا گشته و هر روز زخم دیگر بر پیکر مادر یا حداقل همسایه­اش می­زند. افغانستان در زمان تهاجم شوروی با تمام هستی­اش در خط مقدم همچون سپر برای پاکستان و جهان اسلام محسوب می­شد حال این کشور جنگ زده و جهادش همچون «چینی»[5] در دست پاکستان وسیله معامله قرار می­گیرد. تا هر زمان که بخواهد این «چینی» را بکشند. بدتر از همه هویت فرهنگی و تاریخی و آثار باستانی و ملی افغانستان را شکسته یا به یغما ببرد تا همسایه­اش با بحران هویت که بدترین بحران است روبرو گرداند و یک مشت دیو، جاهل، متعصب­و کور را وظیفه­دار این کار نماید.

یک روز که کمک­ها را از جامعه جهانی گرفته و مواد مخدرش را در مرز افغانستان سوق می­دهد تا سود اصلی و ترانزیتش را داشته باشد اما لکّه ننگش را نداشته باشد.

روز دیگر جهاد مجاهدین را وسیله دریافت استینگر، کمک­های جهانی قرار می­دهد و و تفاله­ی آن را به مجاهدین داده و بقیه­ را خودش انبار می­کند. روز سوم گرسنگی و فقر متراکم مردمش را فراموش کرده، طالبان و سپاه صحابه تشکیل می­دهد تا ادعای ابر قدرتی بر جهان اسلام داشته باشد.

روز چهارم شیعیان را به مسلح کشانده و روز دیگر دکتر نجیب الله و عبدالعلی مزاری و دیپلماتهای ایرانی را به قتل می­رساند. بالاخره با چپاول و مافیای غارت­کار خانه­ها و امکانات و آهن آلات شهرهای افغانستان را به لاهور می­کشاند و میلیونها هکتار از جنگلهای طبیعی این مرز و بوم را قطع و جذب بازارش می­کند و پول ملی کشورش را بر افغانستان حاکم می­گرداند.

در تحقیق پیش رو می­بینیم که چگونه کشور پاکستان سراپا می­گوشد عربستان، امارات و سایر کشورها را وادار می­کند که طالبان را به رسمیت بشناسد و چگونه با حکومت­های ربانی و حکومتهای قبل­از­ربانی­یعنی داود و نجیب­و...­مخالفت می­ورزیدند. در این تحقیق می­بینیم که از زمان ضیاء الحق این انگیزه در پاکستان شکل می­گیرد که افغانستان باید به دست مسلمانان افراطی هوادار پاکستان قرار گیرد و آنان عامل اجرای سیاستهای پاکستان در افغانستان و منطقه و در مقابل با ایران و آسیای میانه باشد.

این رفتار پاکستان آنقدر وضوح و شدت می­یابد که مفسران جهانی را به تعجب وا می­دارد:

«چیزی که شاید تعجب انگیز باشد، آن است که تشکیلات نظامی پاکستان به واسطه کمکی که به پیروزی مجاهدین بر رژیم دست نشانده مسکو کرده، این حق را برای خود قائل است که در مورد حکام کابل تصمیم­گیری کنند. به نظر می­رسد که از نظر پاکستان، افغانستان مهمتر از آن است که به دست افغانها سپرده شود ... پاکستان به طور نابخردانه تلاش کرده است با کمک طالبان، خود را از راه نظامی بر یک ملت تحمیل کند» (انتونی دیویز. افغانستان و طالبان و سیاستهای جهانی. ص 106.) پاکستان­همواره جهاد مجاهدین خالص افغانستان بر­علیه روس را به دیده ابزاری می­نگریست زیرا به بهانه کمک و پناه دادن به مجاهدین از کشورهای مخالف روسیه کمک­های مالی و نظامی می­گرفت و نیز عوامل نفوذی خود را در میان مجاهدین کار گذاری می­کرد تا در آینده افغانستان بتواند نقش اساسی بازی کند. این مسئله را حدود 15 سال قبل «کردووز» نماینده سازمان ملل در امور افغانستان خوب شناسایی کرده افشا می­کند.

در 24 ژوئیه 1987 در کویت پنجمین کنفرانس اسلامی­بود. یعقوب خان [وزیر خارجه وقت پاکستان] توضیح می­داد اگر پاکستان مطمئن شود که اتحاد شوروی واقعاً علاقمند به ایجاد حکومتی است که حزب دموکراتیک خلق افغانستان در آن ضرورتاً تا نقش مسلط بازی نکند آماده است «چینی [مجاهدین و عناصر افراطی] را بشکند» اصطلاحی که بعدها تبدیل به یک حرف رمز بین ما شد.(کوردووز، پشت پرده افغانستان، ص 287.)[6]

پاکستان­در­زمان­ها جنگهای طویل المدۀ افغانستان می­کوشید از روز کار آمدن فرد قدرتمندی چون ظاهرشاه جلوگیری کند در عوض رهبران مورد علاقه خود را عَلَم کند:

«هنگامی که با یعقوب خان در هتل محل اقامتش مریسون دیدار کردم گفت: به نظر می­رسد که آنان [مجاهدین] در مورد نقش ظاهرشاه متفق القول نیستند. او افزود: «ما حاضر نیستیم چینی را بشکنیم بدون اینکه واقعاً موضع اتحاد شوروی را بدانیم»(همان، ص 298)

پاکستانی­ها با دروغ سازی نه تنها بر مجاهدین مسلط شدند بلکه در سطح بین المللی همواره چنین سیاستی را اتخاذ کرده و توجیه می­کردند:

«چند ساعت بعد ضیاء الحق با ریگان تماس گرفت ریگان از ضیاء الحق پرسید که او با اتهامات شورویها حاکی از نقض معاهدات توسط کشورش چه می­کند ضیاء الحق طبق اظهارات ریگان پاسخ داده بود: «ما عبور هر نوع کمک از داخل مرزهایمان را انکار خواهیم کرد. این چیز تازه­ای نیست هشت سال است ما همین را می­گوییم دروغ گفتن به خاطر مصلحت جایز است».(همان، ص 276)

نماینده سازمان ملل نگرانی دکتر نجیب الله را به خوبی دریافته بود که او از سیاستهای پاکستان نگران بوده و حاضر نمی­شد از قدرت کنار برود زیرا کشور به دست عوامل ناآشنا با سیاست می­افتاد:

«وقتی طرحم را با نجیب الله در میان گذاشتم او گفت: «منظور شما را می­دانم من آماده­ام. من آمادگی کامل دارم کنار بروم اگر اطمینان کافی پیدا کنید که پاکستان و دوستانش مطابق طرح رفتار خواهند کرد و هموطنانم را به قتل نمی­رسانند.» او معتقد بود که واشنگتن و اسلام آباد هنوز رهبران پیشاور را ترغیب می­کنند تا کابل را تسخیر کرده و حکومت مجاهدین را به وجود بیاورند. به او بریدۀ نشریه­ای – مورخ 28 ژوئن – را نشان دادم که در آن از یعقوب خان نقل قول شده بود. «اگر افغانها لویه گرجه را برگذار و تمایل خود به بازگشت ظاهرشاه را آشکارا نشان دهند، برای پاکستان درست نیست بر سر راه آنان بایستد» نجیب الله به تندی جواب داد که ضیاء نیز به نوشته «فرونیتر پست» در 29 ژوئن گفته است: «او جنگ داخلی و حمام خون را پیش بینی می­کند اما در نهایت مجاهدین حکومت تشیکل خواهند داد.»(همان.ص381)



[1]- احمد رشید، طالبان، ص 75 و 76 با تلخیص.

[2]- مثنوی معنوی دفتر اول.

[3]- سید عسکر موسوی. رک. به هوای کابل. نشر عرفان، تهران 1381، ص 60.

[4]- همان، ص 61. «تازی­ها» یعنی بن لادن­ها و «پاکی­ها» یعنی پاکستانی­ها.

[5]- کلمه «چینی» یعنی ظرف چینی که وزیر خارجه پاکستان مجاهدین افغانستان­را «چینی» می­دانست که روزی باید شکسته شود.

 

 

قانون احوال شخصیه و ضرورت توجه به توسعه فرهنگی

تاريخ دريافت: 15.04.2009
تاريخ نشر: 17.04.2009

جامعه ما گرفتار سطحی زدگی و تقلید است. فرهنگ ما به صرف چند شعار تقلیدی توسعه نخواهد یافت مگر اینکه بر اساس راهکارهای سازنده و دلسوزانه و صادقانه برای بنای فرهنگ آرمانی همه دست به کار شده و به این منظور ضرورت یک نهضت بزرگ برای اصلاح فرهنگی در همه زمینه ها به خصوص برای احقاق کرامت و حقوق زنان شکل بگیرد. در جامعه قبیله ای، سنت گرا و زن ستیز افغانستان فروش دختران و یا ازدواج اجباری و یا به عقد در آوردن دختران برای مصالحه بین طرفین دعوا و محروم کردن دختران از تحصیل امری است شایع. بیایید تامل کنیم که شعار تهاجم فرهنگی را فقط نسبت به زن پیاده نکنیم زیرا عملا ما از تمام تکنولوژی غربی که محصول همین فرهنگ غرب هست هر نوع استفاده را می کنیم ولی کمترین تأمل در حقوق و بهبودی وضعیت زنان بد بخت افغانستان را روادار نیستیم و نگران سست شدن احکام خدا می شویم. به نظر نویسنده علاوه بر توجه و لزوم تجدید نظر در مواد جنجالی قانون فوق، به ریشه های فرهنگی آن- توسعه فرهنگی و احیای خردورزی- نیز بپردازیم.
Story Image, Click to View Article

 روزهای گذشته در میان خبرهای داغ افغانستان خبر تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان خبر ساز ترین بود. بار دیگر آشکار شد که چه مقدار جامعه ما نیازمند توسعه  است به ویژه توسعه فرهنگی.

اصل تصویب قانون احوال شخصیه همانگونه که رییس کمسیون مستقل حقوق بشر، آیت الله تقدسی و سایر شخصیتها و نهادها گفته اند نمادی از دموکراسی و دستاوردی نیکی است که شیعیان قرنها برای به دست آوردن آن تلاش کردند تا در امور روزمره پیروان آن اختلافات حقوقی خود را بر اساس آن حل و فصل نمایند.

اعتراضات خارجی بر اساس مبنای خود آنان بر همان چند ماده وارد است زیرا آنان در بهترین فرض بر اساس مبانی خودشان احتمالا توسعه ملت افغانستان را خواسته و مایلند جامعه ما همانند جوامع آنان آباد گردد. همچنین که اعتراضات داخلی البته با مبنای متفاوت نیز وارد است و قابل پی گیری برای اصلاحات. نقد منصفانه حق هر کس هست به خصوص حق کسانی که در قضیه ذی دخل بوده و می خواهند حقوق دیگران پایمال نشود اما شایسته بود آنانی که در داخل، مخالف همان مواد هستند به جای توهین که صفت بارز قلم بدستان کشور ما است به نقد وبررسی مودبانه و معقولانه می پرداختند و طرف مقابل نیز دلایل منتقدین را استماع می نمود.

 جنبشهای اصلاحی در تاریخ اسلام اکثرا با اتهام «رفض» کنار زده شده، داستانهای «حسنک وزیر»،  حلاج، سهروردی و... گواه این موضوع است که گفتمان غالب فقه و جماعت محور باعث تضعیف گفتمان عقلانیت و معرفت محور شد. شیعیان از نطر مبنایی حسن وقبح عقلی را به رسمیت می شناسند و هیچکدام تا حال  مدرسه ی را به آتش نکشیده و زنان را به طور گسترده چون طالبان از تحصیل و امورات لازم روزمره منع نکرده و عمل انتحاریی را به پای خویش ثبت نکرده اند. در این مورد هم باید دو طرف به نقطه توافق می رسیدند. زیرا هر دوجانب دغدغه ی دینی و ادعای خردورزی کم و بیش دارند و می کوشند خود را ملتزم به آن نشان دهند شایسته بود در این قضیه به جای به کار گیری احساسات از عقلانیت و راهکارهای عقلانی استفاده کرده و برای رسیدن به نقطه واحدی که در آن مشترک هستند متمرکز می شدند و به جای تضعیف و توهین یکدیگر به آینده مشترک در کشور آفت خیز چون افغانستان که هر روز احتمال ظهور گروههایي وجود دارد که همه چیز را ببلعد می اندیشیدند ولا اقل طبق صریح قران « وجادلهم بالتی هی احسن» در فضای عقلانی به تبادل نظر و استماع سخنان طرف مقابل می پرداختند و از غوغا سالاری و زور آزمایی اجتناب می کردند.

در قضیه ی فوق علاوه بر شورای علما، نمایندگان خواب آلود پارلمان، کمسیون مستقل حقوق بشر، وزارتخانه های ذیدخل در مسئله، احزاب شیعی و.... سایر کسانی که از محتوای آن قبلا اطلاع داشتند سهل انگاری کرده و باید برای رفع اشکالات قبل از تصویب وارد عمل شده و خود را کنار نمی کشیدند. همه این سهل انگاریها نشان دهنده­ی این است که کشور ما از فقر فرهنگی، خود باوری و زایش اندیشه رنج می برد و اگر چنانچه غربیها صدا بلند نمی کردند، حلقاتی که اکنون صدا بلند کرده اند، احتمالا سکوت می کردند چرا که در این کشور هر خانه،  خانواده و هر حزب و  قومی عملا برای زنان در زن ستیزی از دیگری کم نمی آورد،  متاسفانه فرهنگ وجامعه افغانستان نگاهش به زن نگاه سنتی و قرون وسطایی است، حتی روشنفکران ما، فقط کافی است دانشگاهها  و رفتار احزاب وحلقات را  بررسی  کنیم آن وقت به این موضوع پی می بریم.

به نظر نویسنده علاوه بر توجه ولزوم تجدید نظر در مواد جنجالی قانون فوق به ریشه های اجتماعی و فرهنگی آن نیز بدون جانبداری از جریانی بپردازیم. آفتی که گریبان موافقین و اکثریت مخالفین افغان این قانون را گرفته عدم توجه به ریشه ها و بنیانها یعنی عدم اعتقاد به توسعه فرهنگی و احیای خردورزی است. آفتی که به صورت ناخود آگاه ما را اسیر زمان، مکان، حزب، نژاد و... کرده، اگر متدین شویم سر از طالبانیسم در می آوریم و اگر روشنفکر شویم سر از جدال با نمادهای مذهبی و... که در هردو صورت از اخلاق انسانی و دینی فاصله گرفته ایم.

افغانستان کشوری است که در آن هر مکتب و ایدئولوژی به انحطاط کشیده می­شود زیرا توجه به نیازهای امروز و آینده این جامعه لحاظ نشده و لزوم فرهنگ سازی متناسب با نیازهای آیندگان در مخیله فرهنگیان وجود ندارد و هر یک در دایره های تنگ قومی و مذهبی خویش سیر کرده و کسی بت شکنی را از خویش آغاز نمی کند، در این جامعه همه از به چالش کشیدن بنیانهای فکری و نقد گرایشات خویش احتراز می کند و فقط در پی تخریب رقیب هست. ایده­ی کمونیستی و سوسیالیستی در خواستگاه خویش یعنی آلمان و اروپا باعث ترقی آن جوامع شد ولی وقتی در کشورهای شرقی سرازیر شد سر از استبداد استالینی و مائوئیستی در آورد و وقتی به دست امثال نور محمد ترکی، حفیظ الله و کارمل... افتاد باعث فروپاشی این جامعه و حتی کشور صادر کننده اش شد.

ایده های «اخوان المسلمین» در کشور مصر مشکلی که به فروپاشی ملت مصر بینجامد خلق نکرد ولی وقتی به دستان افغانها می رسد سر از «حکمتیار» و راکت پرانی و تخریب شهر کابل در می آورد. دیدگاههای ابن تیمیه و «سلفیه و وهابیت» در عربستان یعنی خواستگاهش فروپاشی اجتماعی در پی ندارد، در آنجا زنان در سطوح دانشگاهی مشغول تحصیل هستند و مدرن ترین امکانات رفاهی و عیش و نوش، سرمایه های باد آورده، وسایل ارتباطی و تلویزیونها در خدمت پسران عرب آشکارا و دختران عرب نه خیلی آشکار هست، ولی وقتی به دستان طالبان می رسد وسیله­ نابودی و انهدام مکاتب و مدارس و رسانه ها می گردد و جوان مسلمان افغانی باید در سنگر هموطنش را یا مسلمان بکشد و یا مسلمان( فردی با اخلاق وسیمای طالبی) کند، افراطی گرایی«دیوبندیسم» برای جامعه­ی خواستگاهش مشکلی خلق نمی کند ولی درافغانستان فاجعه به بار می­آورد.

«نور محمد ترکی» که از جذب شدن در حزب کمونیستی و دیدن کوچه های مسکو ذوق زده شده بود و درک عمیق از اندیشه ها و خواستگاه اندیشه های مارکس نداشت و دلایل «فویرباخ» را برای خداوندگاری انسان و مبانی اومانیسم نشناخته و فاصله­ی فرهنگی بستر مکتب فوق را با افغانستان ملاحظه نمی کرد، بدون توجه به اهداف مارکسیزم، نیازها و دردهای جامعه ی خویش می خواست مکتب کمونیسم را در برچیدن بساط خدای روستاییان و سنتهای جامعه خلاصه کند، با افراط کاریهایش هم افغانستان و هم مکتبش را در گودال جهنم سرازیر کرد. سران مجاهدین نیز در کابل بعد از برچیدن بساط کمونیستها از اولین چیزهایی که اعلام کردند، رسمیت دادن به لباس محلی به (خیال خودشان اسلامی) جای کت و شلوار بود. آنان دولت اسلامی­ای درست کردند که نه بر آن توافق کامل داشتند و نه از لوازمش آگاه بودند و نه از تعلقات نژادی و حزبی (که با آزادگی اسلامی سنخیتی ندارد) بریده بودند و به همین دلیل هر کدام پس از به قدرت رسیدن فجایعی آفریدند که خامه از نگارش آن عاجز است و اسلام را در مسلخ گفتمانهای پوچ قومی و حزبی ذبح کردند. وقتی طالبان روی کار آمدند بدون اینکه قوه درک و تحلیل احکام دین را داشته باشند با تحریک احساسات دینی و قومی، ریش و برقع را تحمیل کردند تا دین خدا را در زمین خدا پیاده کرده و امارت اسلامی­ای درست کردند که امیرالمومنینش را جامعه­ی به زور مومن آن زمان افغانستان هیچگاه ندید. بعد از روی کار آمدن دولت غربگرای کرزی یکباره ریش اکثریت مجاهدین برچیده شده و جایش را به نکتایی داد و بدون اینکه کسی از درون با فرهنگ غرب و مبانی آن آشنایی و اعتقاد داشته باشد دو آتشه غربگرا می شوند. همه فریاد هلهله و شادی سر می دهند و در داخل و خارج چنین  تصور شکل می گیرد که افغانستان با پول خارجیها همطراز آلمان می شود، غافل از اینکه بر فرض صداقت غربیها در آباد کردن این کشور، ظرفیت فرهنگی برای توسعه مورد نظر نبوده و سنخیت و تمایلی با آنچه که برایش درخواب و خیال  دیده اند وجود ندارد. اینجا همه در هنگام رای دادن که مظهر دموکراسی هست به چند قومندان (که نماد  قومیت و تعصب است نه نماد فرهنگ و ملیت) رای می دهند.

موارد فوق گواه فقر فرهنگی جامعه هست. هر ایده و مکتب فکری در افغانستان تبدیل به هیولا می شود. اکثریت سخنگویان این جامعه از خویش چیزی ندارند و بلندگوی کسی و جایی دیگری هست و طوطی وار از سخنگوی پشت آینه الهام می گیرند. هیچکسی بر موقعیت خویش نیست. در این جامعه دین پوستین وارونه می پوشد و روشنفکری رنگ حزب به خود می گیرد و اندیشه جایش را به نژادگرایی می دهد و تحلیل و بینش جایش را به فریاد و هلهله و تجلیل موافقین و یا دشنام مخالفین می دهد.

در چنین جامعه ای روشنفکر کسی هست که به جای همدردی با مردم و قلم به دست گرفتن جهت روشن کردن، تحلیل وضعیت موجود، پرداختن به ریشه ها، تاسیس مبانی خرد پسند و ارائه راه های بیرون رفتن از معضلات اجتماعی، چند فحشنامه بنویسد و اگر موفق به اخذ پناهندگی شده باشد، دکترای روشنفکری داشته و همطراز «هانتینگتون» و «هابرماس» و «میشل فوکو» و  «فوکویاما» خواهد بود.

فطرت انسانها به همان میزان که از زورگویان به نام دین، آزرده خاطر می­شود از گفتمان نفسانیت، پوچ انگاری و ایده های موهوم قومی و نژادی نیز متنفر هست.  آنچه که باید عملا از ظهور اسلام الهام بگیریم و برای مبارزه با مشکلات و تعصبات موجود و مشابه این است که اسلام در جامعه­ای درخشید که مردمش در بدویت به سر می بردند و مفاهیم انسانی، معنوی و عقلانی جایي نداشت. اسلام در آن زمان اخلاق، صدق، صفا و از خود گذشتگی که برای ساختن یک ملت لازم است پدید آورده، قبایل آن زمان را با هم متحد کرد و آنان را از چنگ خرافات و تعصبات آزاد ساخته و به سهم خود عقلانیت و برادری و آزادگی جایگزین فرهنگ قبیله ی و نژادی کرد- البته اسلام سلمان و ابوذرها و ابن سینا و مولاناها نه حجاج ها و ملاعمرها- (اخلاقیاتی که رهبران و روشنفکران و مدرن سازان ما  از آن بی بهره اند). همین ویژگی سبب شد که از  بلخ و بخارا گرفته تا اندلس، همه اقوام برادروار زیر یک پرچم  گرد آیند و آنگونه که شرق شناسان اعتراف می کنند: «اسلام در تکوین  تمدن جهانی سهم به سزایي داشته است». بنابر این برای آنانی که می خواهند کشور آباد و آزاد داشته باشند، و ازحقوق اعضای جامعه و یا مذهب دفاع  کنند نباید خواسته های مردم را با دین و مذهب در تقابل قرار دهند و شایسته است به جای توهین و تعصب از هر نوعش زبان نرم و استدلال بکار ببرند.

نیچه در جمله می گوید: «دستان من پاکتر از آن است که به همه اندام آدمیان بسایم» او که یک فیلسوف هست اما وقت خویش را حتی صرف ریزه کاریهای فلسفی نمی کند بلکه در آثارش آدمی را وادار به نبرد با ایده ها و خلقیاتش می کند، زیرا خوب می داند آدمیان همواره متاثر از صغری و کبرای منطقی نبوده بلکه متاثر از صغری و کبرای تمایلات نفسانی و توده ای هستند. انسانها گاهی در منطق و باور خوب می دانند حق و حقیقت و اخلاق چیست ولی چون منافعش چیزی دیگرست بر آن استدلالش و منطقش پشت پا می زند و این جاست که نیاز به پارسایی و تهذیب مورد نظر دین و عرفان برای رسیدن به قله ی آزادگی ارزش و ضرورتش را می نمایاند. به همین مناسبت او اصطلاح «اخلاق گله­ای» را باب نموده و آفت هر انسان، جامعه  و به خصوص اندیشمندان را در شعار زدگی و متاثر از گرایشات پنهان درونی می دانست.

در «اخلاقی گله­ی» - آفتی که دامنگیر نخبگان جامعه ماست و جامعه ما را در این سی سال به نابودی سوق داد- دین خدا با فهم عامیانه به مسایل خشک و خشن و خوارج مشرب تبدیل گشته و فقه مساوی با کل دین شده و فلسفه، عرفان و اخلاق قربانی ظواهر انعطاف ناپذیر می شود. در بستر اخلاق گله ای روشنفکر حزب زده و مدافع چند شعار پوچ نژادی و حزبی می گردد و شاعر نه برای بیدار کردن، بینا کردن و خود ارادیت اعضای «گله» که در مدح «رهبر گله» می سراید و همواره به او مقام خداوندگاری می دهد و می گوید از معجزات اوست که ما و شما را می چرخاند. در چنین جامعه­ای هنرمند، هنرش را نه در خدمت بت شکنی و توجه به خلیل الله درون و جان و خرد است که در خدمت تقدیس همان بت جمعی و ممسوخ نشان دادن یک مخالفان بیرونی به کار می گیرد. روشنفکر «جامعه­ی گله­ی» دنبال سوژه می گردد تا شعار مطابق میل ناخود آگاه و یا گرایش توده بنویسد و هر روز مطلب گذشته را با سوژه­ی جدید به خامه در آورد.

در «جامعه گله­ی» همه همانند هم فکر می کنند و عالم و عامی راه نجات را نه در نقد منصفانه، بلکه در نابودی و سرکوبی فرد و جریان مخالف و یا به قدرت رسیدن خودی­ها می بینند. در چنین جامعه­ی دو طرف دعوا تهی از مایه بوده و هیچیک حقانیت ندارد زیرا هرکدام مقلدی بیش نیستند و هریک بر منافع خویش و حزب خویش می چرخد. در اخلاق گله­ی حدیث« ید الله مع الجماعه» این معنا می­دهد که« دست خدا فقط و فقط با گروه و گله­ی ما هست- نه گله­ی مقابل و نه با فردی که خود ارادیت دارد و نه با کسی که به فکر رستگاری همه هست و نه با جماعت انسانهای متفکر و دردآشنا گرچند در حلقه خودی نیست -». آنکه در سطح توده قضاوت می کند خوب و بد گفتنش نه متاثر از فهم و بینش خویش بوده بلکه دهن­بین دیگران هست و هرچه قیل و قال ها به خوردش بدهد در اسرع و قت نشخوار می کند.  پیشقراولان چنین جامعه­ی هر روز در جریانی قرار گرفته و از  اعضای گله ی برای رسیدن به هدف شخصی خویش در صحنه قمار استفاده کرده و در پای منافع موهوم و علوفه ها هر تابویي را می شکنند چه قومی باشد و چه حزبی و چه دینی. طرفداران آنان چیزی جز سیاهی لشکر نیست، پیشقراولان گاهی خود فریب این سیاهی لشکر را خورده روی این لشکر حساب باز می کنند غافل از این که گهگاهی آنان در یک موج جدید به سمت دیگری روانه می شوند و چرخه طوری می چرخد که پیروان آنان رها می کنند. خلاصه در«جامعه توده­ی»  تمام مسایل و مشکلات یک جامعه به چند شعار حزبی و نژادی و مذهبی خلاصه گردیده و حل مسئله در نبود و تضعیف گله­ی مقابل خلاصه می شود نه معرفت افراد از خویش و از خرد خویش، که در این صورت ممکن است این فرد بیدار شده، نقاد  خودی ها گردد.

درسهایي که از جنجالهای پیرامون قانون احوال شخصیه  می توان گرفت در موارد ذیل می توان خلاصه کرد:

1- خوشبختی بشر و تامین مصالح دنیایی آنان نیز بعد از سعادت درونی از جمله اهداف دین است که باید جزء اهداف ما هم باشد. دین بر اساس مقتضیات زمان و مکان، هر لحظه ابعادی از خویش را می گشاید. درونمایه دین پاسخی است به نیازهای معنوی آدمی. دین درونمایه بکر و نابی دارد که به احکام ظاهری خلاصه نمی شود، مثال گویای آن تقابل فقها با عارفان وفلاسفه است. فقها حربه ی فقه در کف داشتند و آن دو طیف دیگر ادعای در کف داشتن محتوای دین را چنانکه مولانا می گوید:

ما ز قران مغر را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

حدیثی داریم:« لیس العباده بکثرت الصلوه والصوم بل العباده التفکر فی امر الله.» عبادت و بندگی خدا در زیادی نماز و روزه نیست بلکه در خردورزی در امر خداست.مولانا برای بصیرت دادن به مومنین صوری می گوید:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

سرگشته در بادیه شما در چه هوایید؟

حافظ می گوید:

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی کعبه چون آریم چون؟

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

مولانا برای توسعه بخشیدن به فهم دینی و نفی دگم اندیشی، داستان آنانی که از فیل شناخت قبلی نداشتند می آورد که در تاریکی هر یک با لمس اندامی از فیل تعاریفی متفاوتی از فیل ارائه کردند. دیدگاه فوق ناظر به حفظ محتوا و هدف است تا مبادا تصور شود که دین ابزار استثمار جوامع و یا افیون توده هاست، بلکه دین اهداف والای انسانی را بنیان گذاشته و با به رسمیت بخشیدن عقل انسانی و کرامت ذاتی آدمی، آنان را دعوت به تعقل و تدبر و تفکر نموده است تا مبادا کور و کر به خیال موهوم خویش هر چیزی که بگوشش خورد به عنوان حقیقت بپندارد. قران با آوای بلند در توصیف بندگان راستین خداوند، آنان را به دور از صفت ذوق زدگی و قبول کور کورانه حتی در احکام دین می داند:« عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا.... والذین آذا ذکرو بایات ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا»(فرقان.73)از اوصاف بندگان راستین خداوند این است که در مقابل آیات پروردگارشان کور و کر تسلیم نمی شوند.

در حدیث از امام محمد باقر علیه السلام آمده است که خداوند برای آدمیان دو راهنما قرار داده است یکی پیامبران و دیگری عقل:« ان الله قد جعل للناس حجتین حجت ظاهره و حجه باطنه اما الحجه الظاهره النبیین  و اما الحجه الباطنه فالعقل.» خداوند برای آدمیان دو حجت قرار داده حجت ظاهری پیامبران و ائمه هستند و حجت باطنی عقل هست.

 هدف دین که باید هدف ما باشد بیدار کردن عقول عقول خوابیده و مکنون انسانها ست همان گونه که علی (ع) می فرماید: « بعث النبیین ...لیثیروا لهم دفائن العقول.» هدف از بعثت پیامبران بیدار کردن پیامبر درونی آدمیان وگنجینه های بی پایان عقول هست. شرع عقل بیرون هست و عقل پیامبر درون. انسانها ضرورت دارد تا آن عقل درونی یا وجدان و فطرت خدایی شان  بیدار گردد در این صورت هر انسانی خود می تواند  از آن سر چشمه­ی زلال حقایق ومعارف را درک. یا آن گونه که مولانا می گوید:

عقل دو عقلست: اول مکسبی
که درآموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه ی آن در میان جان بود.                  

هدف اصلی پیامبران که باید هدف هر یک از ما باشد رساندن انسان به آن بینش، درک و شهودی هست که خود بتواند در پرتو آن از هرگونه اسارتی و حتی از ایمان تقلیدی آزاد و رها گشته در عوض به ایمان شهودی برسد که ریشه در جان دارد:

بلک تقلیدست آن ایمان او
روی ایمان را ندیده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظیم
از ره و رهزن ز شیطان رجیم

شخصی آمد خدمت امام صادق و عرض کرد ای فرزند رسول خدا مرا دریاب. حضرت پرسید چه مشکلی پیش آمده؟  گفت من در وجود خدا شک کردم. حضرت نفرمود برو توبه کن کافر شدی یا توبیخ و تهدیدش نکرد بلکه فرمود: «هذا هو اول الایمان» این اولیم مرحله ی ایمان است یعنی این شک تو بعد از رهایی از ایمان تقلیدی واولین مرحله ایمان تحقیقی است(به نقل از کتاب: دو شهید، آیت الله سید محمود طالقانی).

جامعه ما گرفتار سطحی زدگی وتقلید است. فرهنگ ما  به صرف  چند شعار تقلیدی توسعه نخواهد یافت مگر اینکه بر اساس راهکارهای سازنده و دلسوزانه وصادقانه برای بنایی فرهنگ آرمانی همه دست به کار شده و به این منظور ضرورت یک نهضت بزرگ برای اصلاح فرهنگی در همه زمینه ها به خصوص برای احقاق کرامت و حقوق زنان شکل بگیرد.

از اهداف دین که باید اهداف ما هم باشد برداشتن «برگرفتن غل و زنجیر ها ست از آدمی » («و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»). نه برای آنکه «غل و زنجیری بر دست و پا و ذهن آدمی» باشد. « يريد الله ان يخفف عنكم.» اسلام دین  جذاب و آسانی هست که در قرون اولیه آن همه مورد اقبال واقع شد: « یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر» خدا برای شما در تشریع احکام آسانی را خواسته نه عسر و دشواری را. « ما علیکم  فی الدین من حرج» در دین برای زندگی چیزی دشوار و تلخ وضع نشده. کاربرد آیات و روایات فوق تنها در استنباط فقهی خلاصه نمی شود، بلکه باید در تقنین و فرهنگ اجتماعی و جای که پای معرفی سیمای دین و زن مسلمان به میان نیز می آید از دین سیمای دلپسند و ارزشمند به نمایش بگذاریم.

2- زن در اسلام جایگاه والا دارد یک انسان بوده و مخاطب خداوند بوده و مسولیت انسانی و خلیفه‌ی خداوند بودن را همچون مردان بر عهده دارد به علاوه زن مقام مادری برای انسانها را دارد. شرایط ظهور اسلام را مطالعه کنیم و متوجه شویم اسلام به سهم خویش با تبعیض جنسی مبارزه کرد. اسلام در جامعه و بستری درخشید که دختران را گهگاهی زنده به گور می کردند در چنین بستری اسلام برای زن جایگاهی همطراز مردان داد. نخستین مسلمان و نخستین شهید راه اسلام زن بودند. زنی به نام هاجر مادر حضرت اسماعیل مدفنش همجوار کعبه و مطاف مسلمانان می باشد. در قرآن از زنانی بزرگی یاد شده که رهبری یک ملت را به عهده داشته همچون ملکه سبا و نیز زنانی همچون آسیه که حقیقت را زودتر از مردان آن سرزمین درک کرد. زنانی زیادی در اسلام مورد توجه هست که کارهای اجتماعی و سیاسی در حد لزوم آن شرایط می کرده است ازجمله «فاطمه زهرا» و همسر پیامبر «عایشه» . سایر زنان صدر اسلام نیز در نبردها شرکت می کردند و در رای گیری آن زمان که به شکل بیعت بود سهم داشتند و حتی در صحنه های نبرد حاضر می شدند. ناگفته نماند برخی از سختگیریهای که به نام احکام دین در مورد زنها  شایع شده همانند آنچه که سلیقه و شرایط فرهنگی شبه جزیره عربستان روا می داشتند و بعدا در بلاد اسلامی نهادینه شد زاییده فقر فرهنگی، محیط، تاریخ و تاریخ سازان بوده است . که ما با ذکر سه داستان  به آن مورد اشاره می کنیم:

2-1- داستان شان نزول آیه حجاب بر طبق حدیث صحیح بخاری از مهمترین منبع اهل سنت. بر اساس این داستان خلیفه دوم بر پیامبر اکرم پیشنهاد کرد تا زنها راجع به حجابشان سخت گیر باشند و خود را از نامحرم بپوشانند و طبق حدیث فوق همان ایده­ی خلیفه دوم و برخوردش با سوده همسر پیامبر باعث سخت گیری نسبت به زنان و نزول آیه شد. حجاب چیزی بود مورد علاقه خلیفه که بعدا رنگ شرعی گرفت. ( صحیح بخارى ، ج 3 ، ص‏‏451 باب 45 ، حدیث 1220. همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.) كشاف ذيل آيه 53 سوره احزاب می‏نويسد: خلیفه دوم مسلمین، خيلی علاقه‏مند بود كه زنان در پرده باشند، او به زنان پيغمبر می‏گفت: اگر اختيار با من بود، چشمی شما را نمی‏ديد. يك روز بر آنان‏ گذشت و گفت آخر شما با ساير زنان فرق داريد همچنانكه شوهر شما با ساير مردان فرق دارد. بهتر است خود را بپوشانید. زينب همسر رسول خدا گفت‏: فرزند خطاب وحی در خانه ما نازل می‏شود و آنگاه تو نسبت به ما غيرت‏ می ‏ورزی و تكليف معين می‏كنی ؟ ( تفسیر کشاف  ذیل آیه ی 53 سوره احزاب)  شواهد از قبیل موارد فوق زیاد است که به دو مورد مهمتر اشاره کردیم. اگر احادیث فوق را بپذیریم، خود گواه بر این است که نگرش تبعیض آمیز محیط و جامعه شبه جزیره­ی آن زمان راجع به زنها باعث سخت گیریهای نسبت به آنان بوده است که جزء ذاتیات دین توسط اکثریت پنداشته شده. ای بسا مسایلی که ما جزء ذاتیات دین می دانیم ولی آن مسایل، زاییده ی شرایط اقلیمی و فرهنگی شبه جزیره عربستان است. مطلب فوق نمونه­ی است که برادران اهل سنت تا زمانی که به صحت کتاب صحیح بخاری و... پایبند باشند، نمی توانند شیعه را نسبت به  زنان سختگیرتر بخوانند. و نیز تایید این مطلب است که اقتضائات محیط در فروعات فقهی ذی دخل بوده.

2-2- نمونه دیگر داستان زنی هست به نام «سوده» که در عصر خلافت علی (ع ). او مردم را در جنگ صفین با زبان شعری به یاریی علی دعوت می کرده است این زن بعد از شهادت علی (ع ) روزی به نزد معاویه که ردای خلافت بر تن داشت می رود و از ظلمهای والی منصوب معاویه لب به شکایت می گشاید اما  معاویه با ترساندن زن می خواهد او را وادار به خانه نشینی کند .

سوده رو به معاویه کرده و در قالب شعری می گوید :«صلی الاله علی جسم تضمنه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا» جانم به فدای کسی که با مرگش عدالت را با خود به زیر خاک برد.

معاویه می پرسد: این اشعار راجع به چه کسی بود؟ منظورت کیست؟ سوده می گوید: روزی شکایت جامعه خویش را به نزد علی (ع) بردم و از ستم استاندارش شکایت کردم، علی که از عبادت فارغ شده بود به من نگفت: ای زن برو در کنج خانه بنشین. بلکه علی کار مرا با عمل خویش تایید کرد و  در جواب من رو کرد به آسمان کرد و گفت: خدایا علی را مواخذه نکن من راضی به ظلم فلان کس نیستم و بعد دستور عزل  کارگذار مورد نظر را صادر کرد. بعد از نقل این داستان نظر معاویه عوض شد و دستور داد با سوده برخورد نیکی شود.

  2-3- همچنین بعد از حادثه کربلا و افشا گری های دختر علی «زینب» سلاطین اموی و عباسی و... برای زهر چشم گرفتن از زنان و جلوگیری از الهام گرفتن آنان از زینب و شرکت آنان در قیامها، دستورهای عجیبی  دادند تا مبادا زنان در امور سیاسی و اجتماعی دخالت کنند. آنان می خواستند زنان که نیمی از پیکره جامعه هست خانه نشین باشند تا مبادا با ورود زنان در صحنه های سیاسی و اعتراضی غیرت مردان نیز مشتعل شود، آنان به طور نمونه دستور می دادند اگر زنی در سپاه مخالف خلیفه شرکت کند بعد از اعدام اندام او را برهنه کردن و بر دروازه ی شهر آویزان کنند! با مطالعه در تاریخ متوجه می شویم سلاطین و سلسله های مستبد در نابودی مخالفین و فرهنگ سازی افراطی و سرکوب مردم به ویژه زنان نقش به سزایی داشتند و همین نگرش زن ستیز باعث شده که جامعه اسلامی در رخوت، تعصب و تبعیض به ویژه نسبت به زنان قرنها باقی بماند و تا امروزه زنان حقوق شان مورد توجه قرار نگیرد.

    ظلم و تبعیض در جامعه افغانستان نسبت به زنان همواره وجود داشته، قضیه تصویب قانون احوال شخصیه مشتی از خروارها مشکلات فرهنگی و اجتماعی ما بوده و هست. چه این که حقوق زنها در این جامعه که مردانش به جای مراجعه به وجدان- واینکه زن هم همانند او انسان هست و ای بسا استعداهایي دارد به مراتب از استعدادهای یک مرد بیشتر- گرفتار باورهای غلط و زن ستیز شده و زن را موجود پایینتر از خود می داند که خلاف عقل و شهود است. زیرا جنس زن زودتر از مرد قوه ناطقه اش فعال می شود و زودتر از مرد خیلی از مسایل را درک می کند. حقوق و کرامت زن از قدیم الایام در این جامعه پایمال شده و حتی حقوق شرعی آنان نزد خود متشرعین وای بسا مدعیان لحاظ نمی شود. در جامعه قبیله ای، سنت گرا و زن ستیز افغانستان فروش دختران و یا ازدواج اجباری و یا به عقد در آوردن دختران برای مصالحه بین طرفین دعوا و محروم کردن دختران از تحصیل و ... امری هست شایع.

بیایید اکنون که عصر انفجار اطلاعات است و زنان ما همه خواهان حقوق مشروع خویش هستند، و مسایل جاری افغانستان در معرض دید و عینک نقاد جامعه بشری است، نخست از خویش و خانواده خویش شروع کنیم و از خود بپرسیم :« آیا ما به تمام معنی همان حقی که برای زن هست وجدانا پرداخته ایم؟ آیا وجدانا وقتی به دختران جامعه خویش نگاه می کنیم آنان را به چشم مربی نسل آینده می بینیم و سرمایه گذاری برای اعتلای آنان را قبول داریم؟ یا اینکه در ته دل و زیر لب می گویم زنها موجودات ناقص العقل هست و فرزند پسر را بر دختر و جنس مذکر را بر مونث ترجیح می دهیم؟ چرا عملا زنان ما همطراز مردان ما سواد نداشته و به آسانی نمی توانند ادامه تحصیل بدهند؟ چرا در خانواده های اطرافیان و محیطمان زنان دچار فشارهای مختلف ازجمله ازدواج اجباری و یا ازدواج در سنین کودکی هستند؟ چرا هر روزه خبر می شویم که مردان مسن علی رغم داشتن دو یا سه زن، دختر جوانی را به تازگی به عقدش در آورده؟ و چرا در منازعات جامعه­ی منازعه­خیز ما، اکثرا قضیه را با یک عقد اجباری دختری به طرف مقابل خاتمه می دهند؟ چرا به این همه آمار خود سوزیهای زنان در جامعه­ی ما روز افزون هست ؟ مگر نه این هست که فرهنگ سازان جوامع در روزگار کنون دارند در نگاهشان به زن تجدید نظر می کنند؟ چرا توجه عمیق و ریشه ی برای بنایی یک فرهنگ سالم صورت نمی گیرد؟

بیایید از رو در رو قرار دادن حقوق زنان و یا سایر خواسته های جامعه، با مذهب احتراز کنیم تا مبادا نتیجه معکوس داده و مردم را در سر انتخاب دو راهی حقوق یا دین قرار دهیم، یا بهانه ی شود به دست مردان متعصبی که بدون توجه به استثناهای فقهی و قانونی آن، بر زنان خویش سخت گیری می کنند و زن هم نتواند بر اساس مشکلات فرهنگی و حیثیتی صدای خویش را به جای برساند، بیایید تامل کنیم که شعار تهاجم فرهنگی را فقط نسبت به زن پیاده نکنیم زیرا عملا ما از تمام تکنولوژی غربی که محصول همین فرهنگ غرب هست هرنوع استفاده را می کنیم ولی کمترین تامل در اعطای حقوق و بهبودی وضعیت زنان بد بخت افغانستان را روا دار نیستیم و نگران سست شدن احکام خدا می شویم. اگر ما نگران اشاعه فساد هستیم بیاییم به مردان خویش هم فرهنگ معاشرت اسلامی را بیاموزانیم و خود را به مرحله ی برسانیم با دیدن زن در کار مشروع در محل کار تحریک نشویم.

 چرا برای مبارزه با فرهنگ رشوه خواری و کشت و قاچاق مواد مخدر که تمام ارکان دولت و بعضی از احزاب را گرفته کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای بیماری بیکاری که اکثر مردان را وادار به مسافرتهای قاچاقی به سایر کشورها می کند کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای حقوق کودکانی که مدرسه شان به آتش کشیده می شود و از نعمت واجب اسلامی که تحصیل سواد و دانش هست کسی صدا بلند نمی کند که تیغ دین در قسمت زنان خوب برنده می شود؟ چرا برای بیماری فراگیر فقر- که جامعه ما از فقیر ترین جوامع امروزی هست- فقری که مساوی کفر دانسته شده- و پیامبر ما فرموده:«کاد الفقر ان یکون کفرا»- دغدغه انسانی و دینی به خرج نمی دهیم؟ بیایید نسبت به زنان روستایی که نسل اندر نسل وادار به ازدواج اجباری و ترک تحصیل می شوند احساس مسولیت کرده بدون اغراض سیاسی از زنان حمایت کنیم و بیداری اجتماعی و رستاخیز فرهنگی به وجود آورده و گفتمان حمایت از حقوق انسانی و خدایی زن را در کشور خویش- که نیمی از پیکر جامعه ما بوده و مربی کل جامعه آینده ما و مادران فردای این سرزمین هست- نهادینه کنیم و بدون غرض ورزیهای حزبی، سیاسی و بازی قدرتهای داخل و خارج در این ساحت کار کرده، به علاوه برای جلوگیری از مسابقه ی جدیدی به سمت عقبگرایی و تضییع حقوق زنان حرکت مثبت و سازنده  را انتخاب کنیم.

با ملاحظه احتمالات فوق شایسته بود که  قانون گذاران در مواد جنجالی فوق بر اساس نص صریح قرآن که می گوید:« عاشروهن بالمعروف» از واژه « حسن معاشرت » و یا « حقوق شرعی زناشویی» که تداعی کننده تمام مراتب حقوق زن و مرد که شامل حسن معاشرت اخلاقی، عاطفی و فقهی است، استفاده می کرد، و هرگاه بحث تکالیف شرعی در دعاوی حقوقی بین دو طرف پیش می آمد خود محکمه و قاضی شیعه، بین آن دو بر اساس متون فقهی، مسئله را حل و فصل می کرد. از قدیم گفته اند:«گرهی که با دست باز می شود چرا باید با دندان گشود؟»

3- نگاه امروزی به نیازهای جامعه، وضع قوانین متناسب با زمان  و تکیه بر بعد پویایی فقه یک ضرورت انکار نشدنی هست. امروز در ایران گام به سوی تساوی دیه زن و مرد و مسلمان و غیر مسلمان برداشته می شود و سایر کشورهای در حال توسعه دارند قوانین متناسب با زمان تدوین می کنند شایسته هست قانون گذاران و اندیشمندان ما رویکرد آینده محور داشته و جوانب و پیامدهای احتمالی دیدگاههای خویش را محاسبه کنند وقوانین متناسب با ظرفیت وشرایط فعلی و حتی آینده تدوین کنند.

4- عبرتی دیگری که از این جنجال می توان گرفت، لزوم توجه به ادب گفتاری و نقادی است. متاسفانه ادبیات نقادی در جامعه ما مسموم و متاثر از بازیهای شوم دهه های قبل می باشد و عده ی از روشنفکران ما تقریبا در شیوه و هدف مرتجع هستند زیرا تحلیلها و جبهه گیریها و گفتمان شان متاثر از جنگهای احزاب و دعوای بین رهبران جهادی بوده و اگر نیازی برای آفریدن آینده و سر نوشت بهتر برای خود و محیط خویش را احساس می کنیم شایسته است که از ادبیات دورانهای گذشته فاصله گرفته و خود آفریننده ادبیات و نگرش اخلاق مدار متناسب با نیاز امروزی جامعه گردیم، نه این که تمام حب و بغضها و تحلیل و تجلیلهایمان بر مدار گذشتگان باشد که در این صورت ما خود پاورقی های نابسانی های آنا ن خواهیم بود.

غربت فرهنگ مولانا در هیاهوی اشکال طالبانیسم

تاريخ دريافت: 02.15.2009
تاريخ نشر: 16.02.2009

نام و آوازه مولانا امروزه در همه جهان برای اندیشمندان نامی است آشنا و اندیشه های آسمانی او مورد اقبال شرق و غرب است. سوگمندانه در زادگاه مولانا جز معدودی از اصحاب قلم و ادب – که اکثر آنان هنوز نتوانسته سنخیت خویش را با مولانا ثابت کنند- کم کسی با آثار مولانا و اندیشه های عمیق او آشنايی لازم را دارد، بلکه باید گفت فرهنگ مقدس مولانا امروز در زادگاه او از دو سوی در حال انهدام می باشد.


Story Image, Click to View Article

 

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم

نه ترسا نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم

نه شرقیم، نه غربیم، نه بریم نه بحریم

نه ارکان طیبیعیم نه از افلاک گردانم

نام و آوازه مولانا امروزه در همه جهان برای اندیشمندان نامی است آشنا و اندیشه های آسمانی او  مورد اقبال شرق و غرب است. آثار او به حدود چهل زبان از جمله سوئدی و چینی و... مورد اقبال واقع شده و این ترجمه ها در کشورهای غربی و آمریکا جزو  کتابهای سر آمد می باشد. کشور ترکیه مولانا را چون در قونیه از دنیا رفته از آن خود میداند و ترنی را که به هفده کشور اروپایی مسافرت می کند به نام مولانا نامگذاری کرده، همچنین کشورهای ایران و حتی سوریه و مصر و تاجیکستان نیز می کوشند به نحوی مولانا را از کشور خویش و یا نماد فرهنگ خویش در جهان معرفی کنند. کشورهای دیگری نیز هستند همچون هند و آمریکا و ... که شعار «وحدت متعالی ادیان» مولانا را گرامی می دارند. با توجه به این اقبال و نفوذ مولانا، باید گفت: مولانا نه یک شخص و یا شخصیت بلکه یک فرهنگ آسمانی و جاودانیی هست که در همه جوامع و همه زمانها حضور داشته و در بین نخبگان ملل بهترین عاشقان را دارد.  کمترین دلیل بر این مطلب نامگذاری سالهای 2007 و 1973 از سوی یونسکو به نام نامیی این خداوندگار حکمت و ادب می باشد.

سوگمندانه در زادگاه مولانا جز معدودی از اصحاب قلم و ادب – که اکثر آنان هنوز نتوانسته سنخیت خویش را با مولانا ثابت کنند- کم کسی با آثار مولانا و اندیشه های عمیق او آشنايی لازم را دارد، بلکه باید گفت فرهنگ مقدس مولانا امروز در زادگاه او از دو سوی در حال انهدام می باشد. از یک طرف متحجران و جلادان بی خانمان صادر شده از مصر، عربستان، چچن، اردن، پاکستان و پشت صحنه های طالبان و... هست، که هر فکر و عملی که از آنان صادر می شود به نام افغانها ثبت می شود و از سوی دیگر جریانهای به ظاهر روشنفکر و مخالف طالبان و یا فرهنگیانی هست که قلم و استعداد خویش را در راستای اهداف حقیر و نادیده گرفتن اخلاقیات انسانی  فدا می کنند. اینان در جرگه طالبان دینی نیستند ولی طالبان حزب، اشخاص، مقام و منصب بوده و برای رسیدن به تمنیات بی ارزش هر عملی را انجام داده و هر روشی را پیش می گیرند .

جهان امروز که عصر منطق و قوام تمدنها به اندیشمندان است، مولانا، ابن سینا و سایر مفاخر ما مثل همیشه در فرهنگ و سرزمین خود  غریب است و غریب نگه داشتن و غفلت از فرهنگ آنان باعث فروپاشی، تشتت و غریب شدن ما و ميلیونها هموطن او در داخل و سراسر جهان شده است. و به دنبال آن همسایه های چون ایران و ترکیه در انتساب مولانا به غیرشان نهایت تعصب به خرج می دهند  و مفاخر مارا مثل همیشه به سرقت برده و زادگاهی را در کشور خویش برای آن شخصیت درست می کنند و یا وقتی زادگاهشان را نتوانستند انکار کنند، قلمرو مارا جزو قلمرو خویش می دانند و افغانها را انکار کرده می گویند : « بلخ زادگاه مولانا بلخ امروز نیست. افغاستان کشوری نبوده که بلخ داشته باشد. بلخ «بکتریا»ی کهن است که قبل و بعد از اسلام کانون بزرگ‌ فرهنگ و تاریخ ایران بوده است.» ( میر‌جلال‌الدین‌کزازی یکی از استادان دانشگاه های ایران در همایشی به نام مولانا (- مورد فوق مشت نمونه خروار بود. تو خود حدیث مفص بخوان از این مجمل- با مشاهده وضع وحال کنونی خود باید به آنان حق بدهیم چرا که از چندین قرن بدین سو مولانا در کانون اندیشه های مردانی چون ملا صدرا وحکیم سبزواری تا محمد تقی جعفری بوده است. وبه تازگی ها حتی بیدل وبیدل شناسی نیز از کشور ما به دیگرکشورها دارد کوچ کرده وتمرکز می یابد. اکنون ما افغانها بیگانه با مفاخر خویش شده ایم ودیگران بهتر می توانند مفاخر مارا تجلیل و تحلیل کنند و ما احتمالا شایسته تجلیل مرده و زنده ی چند مجاهد و طالب و... هستیم که یکی را «مسیح» و دیگری را «پرومته» دانسته و مخالف گروه خویش  را گرچند مرده ویا احتمالا شهید  باشد، مستحق هر نوع توهینی بدانیم. با دیدن وضع و حال خود باید پرسید: آیا به راستی ما مشمول نفرین «مولانا» نیستیم؟  مولانای که پشت پا زنندگان به مشعل انسانیت، معرفت، اخلاق و برادری را دردمندانه نفرین می کند:

هرکه این آتش ندارد نیست باد

امروزه کشت خشخاش، اختطاف، انتحار، سربریدن و....به نام طالبان در خبرهای جهان هر روزه منعکس شده و حکومت موجود نیز عنوان «طالبان خوب» یا طالبانی که تابعیت افغانستان را دارد به دیده احترام نگریسته و از سر تهی کیسه بودن در حوزه اندیشه و تنوع و فراگیری طالبانیسم در اشکال و اقوام مختلف، در جهت زدودن تفکرات طالبانی، نه تنها کاری نکرده یا نمی تواند بکند، که خود رفتاری طالبانی پیشه کرده و سبک های زندگی و اندیشه های آنان را به نام رسوم افغانها گهگاهی برجسته می کند، اما در راستای تحلیل و تجلیل از مفاخر فرهنگ ساز وطن و توسعه اندیشه های آنان در بستر اجتماع کار چشمگیری از سوی هیچ حلقه ی به چشم نمی آید.

با ملاحظات فوق هر فرد افغان و هر اندیشنمد متعهدی،  نگران جایگزینی اشکال «طالبانیسم» به جای فرهنگ مولانا می گردد. فراموش نکنیم که فقر فرهنگیی که هیچ حکومت، حزب و حلقه ی حاضر نیست- به دلیل نداشتن بنمایه کافی در این عرصه و یا سیاست زدگی، قوم مداری و تنگ نظری -  برای مبارزه با آن قدم اساسی را بردارد زنگ خطری هست برای انهدام کامل فرهنگ. انهدامی که هیچگاه با عینک دینداری صوری، سیاست زدگی، قوم مداری، حزب پرستی، منجی دانستن یکی و نفی و نفرین کردن دیگری و بینش روز مرگی به چشم نمی آید، بلکه به شکل نامرئی و تدریجی خود را بر یک فرهنگ مسلط کرده و جامعه را به تباهی روز افزون سوق می دهد. ویژگی هایي که در سیمای احزاب، روشنفکران، قلم به دستان، حکومت  و جریانهای فعلی کم و بیش هویداست.

فرهنگ به عنوان گنجینه دانش، نماد و افکار یک ملت است و به اندازه ی اقتصاد و سیاست در حیات اجتماعی نقش دارد. در عصر کنونی اکثر فرهنگها و سنتها در سطح جهان دستخوش دگرگونی شده و یا در حال  تحول می باشند . این فراز و نشیبها  گویی دروازه ی است  به سوی جهان مدرن. یکی از بزرگترین رسالت  روشنفکران یافتن عناصر وحدت زای سنت و مدرنیته  و فرهنگ ملی با فرهنگ جهانی هست، تا با برجسته کردن آن عناصر، فرهنگ جامعه خویش را از فروپاشی رهایی دهد. اما روشنفکران و احزاب ما به جای به دوش گرفتن این رسالت والا،  در بستر سنت (یعنی تنگ نظری ها و تعصبات قومی و تاریخی) اداهای  شعارهای مدرن شدن سر می دهند و دیگری را متهم به  قبیله پرستی و عقب گرایی می کنند، غافل از اینکه با اتهام وارد کردن به دیگری گرهی باز نمی شود. هر دیده ی منصفی  می تواند بیماریهای فوق را در سیمای هر یک از جریانها بنگرد و در واقع هیچکدام نتوانسته ایم و یا نخواسته ایم از لاک خویش بیرون بیاییم. چه این که شکستن زندانهای تعصب و بریدن از عقده های فردی و جمعی،  کار هر مجاهد،  دانشمند و قلم به دست نیست،  بلکه توفیق، تلاش، هزینه خاص خویش و جهاد اکبر را می طلبد و کمترین شرط آن عبور از «من» های حقیری است که بازار نفسانیت اهل تعلق را کساد می کند:

اورا به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست

برای رسیدن به آرزوهای همچون کشور آباد و مردم آزاده، باید عناصری را که  می توانند بخشهایي از مشکلات مارا معرفی و برای مداوای آن مفید واقع شود شناسایی و علم کرد. به همین دلیل لازمست در مورد مولانا نیز این کار را انجام دهیم تا بهتر بتوانیم میزان همسنخی  خویش را با مولانا بررسی کرده و در جهت آفریدن سیمای فردی، حزبی و ملی  مدرن تر و موجه تر گامهای بزرگ برداریم. 

ارزشهای چون انسان دوستی، خدمت به خلق، معنا نگری، شرح صدر، معرفت محوری و عقلانیت  که در فرهنگ مولانا جلوه گراست در مقابل تمایلهای جاهلی چون نفی عقلانیت،  دگم اندیشی، تعصبات قومی و حزبی، عدم تحمل ومدارا، توهین و تحقیر طرف مقابل،  مطلق گرایی و... است  که به اشکال مختلف در جامعه و حتی حلقات روشنفکری ما وجود دارد . ما  در ذیل مواردی از مشکلات فرهنگی موجود خویش را بر می شماریم که  فاصله مارا با فرهنگ مولانا و سنخیت مارا با فرهنگ طالبان  نشان می دهد. نقد و واشکافیی بیشتر را به خوانندگان وامی گذاریم:

 

1- تعصب

بسیاری از مشکلات فعلی یا تاریخی جامعه ی ما ناشی از تعصبات  قومی، زبانی، نژادی، مذهبی و جنسیتی می باشد. در بینش اسلامی تعصب و پیشداوری از هر نوعش مردود است و شیطان به واسطه ی تعصبش نسبت به آدم از درگاه خداوند رانده می شود و عنوان «امام المتعصبین» را از آن خود می کند. مولانا تعصب  و سخت گیری  را نشانه خامی دانسته می گوید:

سخت گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون آشامی است

او روستا نشینی را نماد  تعصبهای قبیله ای و دوری از فرهنگ مدنی  و عامل رکود عقل می داند:

ده مرو ده مرد را احمق کند

زانکه عقل را بی نور و بی رونق کند

عطار نیشابوری این عارف مورد علاقه مولانا نیز  لاف از خردمندی را در تنافی با تعصب می داند:

گر تو لاف از عقل واز لب میزنی

پس چرا دم از تعصب میزنی؟

 

2- توهین و کینه ورزی

 امروز در سرار جامعه ما،  حتی در قلم و گفتار نویسندگان و به اصطلاح روشنفکران ما  توهین و کینه ورزی و تحقیر ونا دیده گرفتن کمالات طرف مقابل مشهود و هویداست. عده ی از نخبگان ما متاسفانه هنوز دچار این بیماری جاهلی می باشند.  مولانا در دوری از واکنشی عمل کردن و کینه جویی به داستان خدو آب دهان انداختن عمر بن عبدود اشاره می کند و در ستایش بردباری علی می گوید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

یا به آن عده که شیوه ی انتقام گیری را در تعاملات خویش بر می گزینند، می گوید:

 خون به خون شستن محال آمد محال

متاسفانه از این اخلاق انسانی و اسلامی در جامعه ما هیچ گونه اثری دیده نمی شود بلکه نویسندگان ما برای  رسیدن به منافع خویش دیگری را تخریب و ترور شخیصت  می کنند، عملی که در کشورهای متمدن  کمتر دیده می شود. اگر خوب بشکافیم این عمل  با رفتار طالبان فرقی  نمی کند با این تفاوت که در مقیاس خرد تر در دایره یک حزب و قوم خاص که به مراتب از  دیدگاه بن لادن حقیرتر و ناپایدارتر هست دنبال می کند. طالبان با سلاح  فیزیکی  اندیشه هایش را جامه عمل می پوشاند و اینان با امکانات شریفتر یعنی قلم و رسانه ها همان روش و منویات را از خود بروز می دهند.

 

3-جهاد یا دفاع

جهاد در جامعه ی ما امروز معنی متفاوت دارد با آن چه  در اندیشه مولانا است. جهاد در اندیشه این ابر مرد ستیز با جهل مرکب و ضمیر بت ساز آدمیان است:

مادر بت ها بت نفس شماست

زان که آن بت مار واین بت اژدهاست

بت شکستن سهل است نیک سهل

سهل دیدن نفس را جهل است جهل

از منظر مولانا وعارفان هر فردی را که به ایده ی خاصی تعصب کور به خرج می دهد بت پرست می باشد:

ما و تو خراب اعتقادیم

بت کاری به کفر ودین ندارد   (بیدل)

مولانا در جای دیگر با دقت ادبی تمام فرق «فینا» و«عنا» را در آیه جهاد،  مورد بررسی قرار می دهد چیزی که اکثر منادیان جهاد از آن تا امروز غافل بوده است. او جهادی را جهاد خدایی میداند که  با نفس اماره و جهل«در مسیر» وصول به معرفت و نقد بی رحمانه از خویش باشد. نه با چشم و گوش بسته با غیر جنگیدن و کار خود را« از جانب » خداوند دانستن:

الذین جاهدو «فینا» بگفت آن شهریار

والذین جاهدو «عنا» نگفت ای مرد کار

مشکلات تاریخ صد ساله ما درجنگهای افغان- انگلیس و نبرد احزاب و مجاهدین با روسها و با یکدیگر و جنگ امروز طالبان با حکومت مرکزی، ناشی از همین جهاد کردن تهی از شناخت و تحلیل بوده است. وهر گاه جهادی را شروع کردیم پس از تحمل خسارتهای فراوان  و دوره ی طولانی به نقطه ی اول برگشتیم و از آخر فهمیدیم که یا آلت دست خارجی ها بوده ایم و یا  جاهلانه و احساساتی و کور  و بدون بررسیی نتایج آن جنگیدیم.

 

4 - تقلید در اندیشه و اصول

یکی دیگر از بیماریهای پایدار جامعه ما  تقلید  است. تقلید در پیروی از سنتهای مرسوم باستانی و مذهبی خلاصه نمی شود، ای بسا تقلید که  در سیما،  قلم و اندیشه ی روشنفکران و اندیشمندان با ماسک تجدد وارد عمل می شود. آنانی که وجدان انسانی خویش را در گرو سنتهای گذشته و یا قومی و حزبی  گذاشته،  کورکورانه استعداهایش را در راستای پیروی از آنان صرف می سازند و از اخلاق انسانی  و نقد خویش و اطرافیانش دست شسته اند،  نیز مقلدی بیش نیستند. همین تقلید هست که  تمام سرمایه های مارا بر باد  داده و می دهد:

خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلید باد

مولانا تقلید  در باورهای  معرفتی، اصول مذهبی، قومی و حزبی را خطرناکتر از تقلید در کارهای فشن،  مد و هوسهای زود گذر عامیانه  می داند:

چون مقلد بود عقل اندر اصول

دان مقلد در فروعش ای فضول

 

5- زندگی در گذشته ها وغفلت از حال

یکی از عناصر کلیدی در فلسفه و عرفان مساله «زمان» هست.  زمان به سه بخش گذشته و حال و آینده  تقسیم شده. با کالبد شکافی سه حالت از زمان متوجه می شویم که اندیشیدن به «گذشته» یعنی اصالت دادن به مرده. انتخاب گرایشها، باورها، خط مشی های تاریخی، تحجر ورزیدن و واکنشی عمل کردن در مقابل آنها، جز مرده پرستی چیزی نبوده و به تعبیر دکتر شریعتی محصور کردن خویش در« زندان تاریخ» می باشد.

اگر تاریخ و گذشته را مطالعه کنیم و خود و افکار خود را نیز بتوانیم در آیینه ی گذشتگان نقد کنیم و خویش و باورهای خویش را به جای شخصیتها و باورهایی تاریخی قرار بدهیم و به کاستی های آن پی ببریم کار خوبی است، اما آفت از جایی شروع می شود که شخصیتها و گرایشهای تاریخی را بر اساس حب و بغضهای درونی خویش تفسیر می کنیم. به جای نقد آن که دوست داریم، تاریخ او را حماسی و پاک و مخالف او را فاسد  معرفی می کنیم و با پیروی کورکورانه از آن  فرد و وضع تاریخی خود نیز ملحق به تاریخ  و نسخه های منسوخ شویم.

در بینش معرفتی مولانا،  جهان هر لحظه نو هست و لباس نو بر  تن می کند و کسی مستحق زندگی و بهره وری از مواهب زندگی و سازندگی هست که  بتواند «نوی» های جهان را هر لحظه بنگرد و باورها و اندیشه های خود را همواره به روز کرده و اندیشه دیروز خویش را به چالش کشیده و در صورت لزوم به زباله دان تاریخ بیندازد. در تاریخ اروپا و جنگهای بزرگ جهانی، انواع دشمنی بین اقوام و ملل آن دیار وجود داشته ولی فرهنگیان آن دیار بر خلاف فرهنگیان ما خواستند و موفق شدند که جوامع در ستیز خویش را به جوامع متحد و دوست تبدیل سازند و این بزرگترین درس و عبرت هست برای آنانی که ادای روشنفکری از خود بروز داده و قلم وهنر خویش را در راستای منافع گروهی و تقدیس رهبران و جریانهای قومی و حزبی به کار می گیرند. پیشه کردن این شیوه  نه تنها با اسلام و اخلاق سازگاری نداشته  بلکه تحقیر و توهین به  جریان و ادبیات روشنفکری نیز می باشد.

سارتر می گفت:« مار هر از چندی اگر پوست نیندازد در پوست گذشته ی خویش خواهد مرد. انسان هم اگر اندیشه های دیروز خود را  برای فردای خود نگهدارد و نتواند آن را نو کند از انسانیتش خواهد مرد.» حال اگر ما از سلطه فرهنگ طالبان بر افغانستان سخن می رانیم   منظور سلطه همین ویژگی است که بر جریانهای مخالف طالبان و عموم جامعه ما هم صدق خواهد کرد . مادامی که یک روشنفکر مئاب ما در مطبوعات و رسانه ها زهر پراکنی  ناشی از عقده تاریخ گرایی را از خود بروز می دهد، او نیز  از این نظر همسنخی با طالبان دارد. طالبان در جهان امروز زندگی نمی کنند، آنان خیال می کنند که در کنار پیامبر و مسلمانان صدر اسلام هستند و با آنان همگامی می کنند و  باورها و عقده های خویش را به اسلام نسبت می دهند و اما اینان به  شخصیتهای  تاریخیی و رهبران قومی که نماد درست و نادرست یک قوم و حزب و... بوده اند همان تحجر را دارند.

مرده پرستی در قالب های مختلف و توهین به مرده وزنده ی مخالفین، عدم تحمل کمالات طرف مقابل و تخریب او، فحشنامه نوشتن علیه آنان به جای نقد منصفانه همه از اشکال مختلف « طالبانیسم» و میدان دار شدن فرهنگ جاهلی میباشد که هیچ سنخیتی با اندیشه های مولانای بزرگ و اخلاق انسانی  ندارد، مولانایی که اندیشه هایش در جهت رهایی از دام « گذشته»، زندان تاریخ و مرده پرستی شهره آفاق می باشد.

هر نفس نو می شود دنیا وما

بیخبر از نو شدن اندر بقا

یا می گوید:

سخن تازه بگو تا دوجهان تازه شود

عالم از خود  وارهد بی حد واندازه شود

حضرت بیدل در باره خطر غفلت ازحال و جهان را با عینک سلف نگریستن و اقتداء به آنان می گوید:

از سلف کو اثر کجاست نمود؟

کان خیالات بی نشانی بود

ارسطو که عمری محضر افلاطون زانو زده بود در نقد نظریات استادش بی رحمانه تلاش کرد  و در جواب عاشقان کور استادش می گفت: « من افلاطون را بیش از همه شما دوست دارم ولی حقیقت را بیش از افلاطون.» حال مدعیان عشق به جریانهای حزبی و قومی که عشق شان در نسبت عشق ارسطو به افلاطون که نیست اگر واقعا به جریانها و اشخاصی عشق می ورزند بیایند معشوق خودشان را از عینک نقد بررسی کنند و بدانند در خوبترین صورت آنان جریانهای تاریخی بوده و متناسب با تاریخ اکنون باید نقد شوند نه اینکه کورکورانه تجلیل شوند.

اگر همه اندیشمندان و جامعه سازان بر نفی و اثبات «گذشتگان» بسنده می کردند، هیچگاه «حال» را نمی توانستند بسازند. سزاست و ارثان مولانا و بیدل ها یا فرهنگیانی که حد اقل علاقه به اعتلای کشور و فرهنگ خویش دارند از دام تاریخ، عقده های منسوخ  و بد و خوب گفتن افراد، رهبران جهادی و حوادث تاریخی به سمت آینده سازی فراگیر تغییر جهت دهند.  مخصوصا که حوادث تلخ دوران جهاد ما مملو از تناقضات و کاستی های احزاب و اشخاص بوده است.  چرا باید این همه بیهوده بر احیای عقده های کور و انتقال آن به  دیگران، خویش را مصروف کنیم؟ مولانا و بیدل ها، سنایی  و بوعلی ها اگر تبدیل به مردان خلاق شدند، راز خلاقیت آنان در فرا رفتن از اشخاص و جریانهای تاریخی بوده است. آنان به حوادث جزئی و جانبداری و آتش بیاریی یکی از این جریانها خود را فدا نکردند.

نیچه در جمله زیبای می گوید :« دست من پاکتر از آن هست که به همه اعضای بدن و اندام آدمیان بسایم!» فرهنگ سازان و فرهنگ بدوشان بزرگ تاریخ، هیچگاه هستی و استعداد خویش را صرف عقده های حقیر نکرده و مقام فرهنگ و رسالت فرهنگ سازی را بالاتر از  دعا و نفرین بر آن و این می دانستند. کنفسیوس بزرگ،  اندیشمند چین باستان می گوید:« به جای لعنت بر تاریکی شمعی بیفروز.»

 

6- استفاده سوء از علم وهنر

علم وهنر از مواهب بزرگ زندگی فردی واجتماعی است، افسوس و صد افسوس که استفاده نا مشروع از این  موهبت بزرگ، ضربه های جبران ناپذیری به بار می آورد. متاسفانه  نویسندگان، روشنفکران اصحاب منبر و سیاست ما، همه و همه آن گونه که شایسته این امکانات هست از آنها استفاده سازنده به نحو احسن نکرده و یا در جهت تخریب از این امکانات استفاده می کنند. همانگونه که دو سه دهه قبل گویندگان  و عالمان دینی ما با خطابه های آتشین،  آتشی را در بین ملت برافروختند که عده ی زیادی به نام جهاد و پیروی از آنان به جان هم افتادند،  امروز در قالب  نشریات تلویزیونی، مجلات و وبسایتها،  نا بردباری، در جهت مشتعل کردن عقده های شخصی، حزبی و قومی و تخریب فرهنگ عمومی گام بر میدارند. اینان به جای استفاده مثبت از این امکانات در جهت روشنگری و نابودی دشمن مشترک یعنی جهل و جمود جامعه خویش، در جهت مسموم نمودن اذهان مخاطبین تلاش می کنند. باید از اینان پرسید: «آیا شما روزهای سختی را که هیچکدام موقعیت نداشتید فراموش کردید؟ آیا شما این ایده مشترک ادیان و مکاتب را مورد انکار قرار دادید؟ ایده ای که می گوید:

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

کفرانی که حافظ آن را « نودولتی » می نامد:

یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

گرچند توقع مولاناوار اندیشیدن ومولانا وار سخن گفتن از فرهنگیان و اندیشمند مابان امروز، شاید توقعی باشد نا به جا، چه اینکه او مردی بود آزاده و وحید، نه اسیر تعلقات خفت بار نفس و محیط، ولی توقع حد اقلی از سنخیت، در پیش پا افتاده ترین موضوعات،  برای جامعه و حلقاتی که خود را وارثان راه و فرهنگ او می دانند امری است  لازم . حضرت مولانای بزرگ مجهز شدن به قالب علوم زمانه و بی اعتنای به حد اقل تعهد اخلاقی را آفتی بزرگ می داند:

ای بسا علم و ذکاوات و فطن

گشته رهرو را چو غول و راهزن

متاسفانه رفتار ناجوانمردانه عده ی از فرهنگ سوزان که جوهر آدمیت خویش را به  ثمن بخس می فروشند، گاه در اندیشه عوام چنین تلقی را ایجاد می کند که لابد ذات «دانش» باعث ویرانی بوده ودانش اندوختن در جامعه ما باعث تباهی میشود. مشاهده چنین رفتارهایي نشان دهنده چیزی جز بی لیاقتی  نسبت به علم و دانش نیست و مصداق « اذا فسد العالم فسد العالم» می باشد.

 

7- تنگ نظری

در فراز و فرود تاریخ تنها اندیشه ها و اندیشمندانی باقی می مانند که کلی نگر بوده و از دایره های تنگ زمانی، قومی، مذهبی و گروهی بیرون جهیدند. اندیشه هایي در تاریخ زنده می مانند که برخواسته از روح «انسانیت محور» باشند. آیا جامعه معاصر ما با این همه امکانات و وسعت، از آوردن مولاناهای دیگر عقیم هست؟ نه جامعه ما از کمبود استعداد رنج نمی برد از انحراف و تخریب استعداد، از آلوده شدن، حقیر شدن و آفت زدگی آن رنج می برد. در جهان امروز اگر مولانا زنده و تابنده تر از گذشته در حال پیشروی هست به لحاظ اندیشه وسیع و جهانشمول و قدرت زندان شکنی اوست:

باز آمدم چون عید نو تا قفل وزندان بشکنم

وین چرخ مردمخوار را چنگال ودندان بشکنم

فرهنگ مولانا عقلانیتی را ترویج می کند که « خود بین» نبوده و خودی های حقیر را در نوردیده و به دور از تعصبات و عقده های پیرامونی خویش بالیده است. مولانا اگر « مولانا» شد  به نیروی همین اندیشه بزرگ او بوده است که «علامه اقبال» از آن به «عقل جهان بین» یاد می کند:

عقل خود بین دگر وعقل وجهان بین دگر است

بال بلبل دگر وبازوی شاهین دیگر است

همین عقل جهان بین او را از دالان های تنگ مذهب، یک جمع و حتی یک ملت رهانیده و او را از شبیه شدن به هزاران شاعر و مفتی معاصرش که در میان عقده هاشان مدفون شدند بیرون و برجسته کرده و از او یک سیمای جاودانی و جهانگیر ساخت. مولانا کسی است که از کرات آسمانی، زمین کوچک آدمیان را می بیند و فارغ از نزاعها و عقده های کودکانه آنان، چتر رحمت و مهر بر همه گسترده و همه آنان را به یک مسافرت آسمانی و بینش بزرگی که ضامن صلح جهانی و وحدت میان اقوام، و رهایی از ظلم کردن و ظلم پذیری و فرقه ها و مذاهب است  دعوت می کند:

دین عشق از همه دینها جداست

عاشقان را مذهب و ملت خداست

مولانا احوال متشتت جامعه امروز مارا به خوبی بیان کرده، نزاعها، یارگیریها و یا آلت دست شدن شخصیتهای قومی و پیروان آنان را به خوبی  پیشگویی می کند. او برد و باخت چند قمار باز را در پشت صحنه  صلح و جنگها و عطش قدرت خواهی ها می بیند. قمار بازانی که گاهی خود آلت دست دیگران و تبدیل به مجاهد و طالب  و یا مدافع حقوق قومی و... گردیده  اما از درون اسیر شهوت قدرت خواهی خویش و نفس اماره شده اند و روز معامله  تغییر جهت داده و از آرمانها دست شسته و همچون کودکانی که از بلوغ و تعهد خبر ندارند دنبال اسباب بازیها و تفریحاتش می دوند:

خلق اطفالند جز مست خدا

نیست بالغ جز رهیده از هوا

برخیال است صلح شان وجنگ شان

بر خیال است نام شان وننگ شان

امروز معدودی از فرهنگیان و نویسندگان وطن را می توان نام برد که خوشبختانه از دام عقده ها و عقیده های کوچک بیرون شده و تا حدودی مقبولیت عمومی در جامعه افغانستان و حتی خارج از کشور را به دست آوردند و میتوانند نماد  فرهنگ افغانی بوده و یا آنان را می توان وارثان مولانا  نامید. معدودی که حتی وقتی یک متفکر و اندیشمند خارجی بر آثار فرهنگی و هنری شان می نگرند سر تواضع فرو آورده وغبطه می خورند،  ولی سوگمندانه استعدادهای کثیری در حصار عقده ها و عقیده های حقیر در جهت تخریب  یکدیگر مصروف هستند که از بالنده شدن خویش و بالنده کردن محیط  محروم بوده و جز زحمت خود و عرض  قوم و ملت بردن چیزی دیگر به بار نمی آورند.

 

8- غفلت از مکافات

جهان آیینه ی تلاش افراد و جوامع می باشد. هر کس هر چه کند چه عمل فردی و یا جمعی دیر یا زود منتظر دستاورد خود ناگزیر باید باشد. حتی آنانی که به روز واپسین معتقد نبودند و نیستند بر این نکته واقف و معترفند که ظلم، جنایت و نامردی مکافات فردی و جمعی خاص خودش را دارد. بر اساس همین اصل حتی جوامعی که باور به خدا و معاد ندارند باز هم اصول اخلاقی را احترام وعملی می کنند. این قانون کلی خداوند یا طبیعت در بیان شیرین مولانا نیک جلوه گر است:

هرچه کنی به خود کنی

گر همه نیک وبد کنی

این جهان کوهست وفعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

متاسفانه حکام، شخصیتها، جریانها و احزاب موجود،  گاه چنان با این اصل بدیهی و اساسی بیگانه هستند که برای رسیدن به یک پیروزی کوچک، موهوم  و آنی هر گونه انصاف، اخلاق، تعهد انسانی، مدارا و مروتی را نادیده نگریسته و هر نوع عملی را برای خود مباح می دانند. غفلت و دگم اندیشی  و اباحه گریی که  ناشی از خوی طالبانیسم بوده در سیمای سایر جریانها کم و بیش نیز مشهود است.

 

8- قشری گری

توجه به درونمایه دین و ایمان باعث طراوت فرد و جامعه می شود. وصول به مبانی معرفتی دین،  فهم عمیق، ریاضت و تلاش فراوان می طلبد، اما از آنجا که اکثریت به حقایق دینی نمی توانند برسند همواره خطر قشری گری و نابودی محتوا بر اثر اهتمام به صورت وجود دارد. راز بعثت پیاپی پیامبران نیز در همین موضوع نهفته است. هرگاه در نبود پیامبری امت آن پیامبر قلب و محتوا را رها کرده به نزاعهای صوری مشغول شدند،  پیامبر بعدی همان محتوای قبلی را در قالب جدید تبلیغ کرده اند. محتوای همه ادیان رسیدن انسانها به اخلاق والا ، وارستگی، آزادگی و شفقت با خلق است. مولانا درباره ی خطر قشریگری و سلطه صورت نگری می گوید:

ما ز قرآن مغز را برداشتیم

پوست را نزد خران بگذاشتیم

ما درون را بنگریم وحال را

نی برون را بنگریم وقال را

رو به معنی کوش ای صورت پرست

زانکه معنی برتن صورت پرست

آن که از محتوا غافل است در عالم صورت اگر تعمیر مسجد، زیارت کعبه، و یا هر کار خیری دیگری به جا می آورد، باید نه به دیده ی غرور بلکه تردید نگرد:

بر محک زن کار خود ای مرد کار

تا نسازی مسجد اهل ضرار

با توجه به موارد فوق نتیجه می گیریم، همسویی با مولانا نه در یک زبان، شعار، قوم و ملت خاص خلاصه می شود،  بلکه هر جامعه ی که اهداف و شیوه های او را داشته باشد، همسنخی با مولانا را دارد و آنان که ویژگی های فرهنگ مولانا را ندارند در حصارهای تنگ خویش منجمد شده و در جرگه طالبانیسم قرار خواهند گرفت. متاسفانه هنوز جریانهایي از همنوای با احساسهای دینی قصد یار گیری و اغفال دیگران را دارند و از این نظر دقیقا مشابه طالبان هستند.

 

9- بی اعتنایی به خرد

یکی دیگر از ویژگی های طالبانیسم بی اعتنایی به احکام خرد هست. خرد  مایه تمایز آدمی از حیوانات بوده و گرانبهاترین مخلوق خداست. از منظر دین خرد مقام والایي دارد و به واسطه خرد هست که ثواب، عقاب، قوانین و تکلیف معنی می یابد. متاسفانه دین داران افراطی همواره در طول تاریخ  خرد را از صحنه زندگی بیرون رانده و اکتفا به سیره و دستوراتی که به نام دین دانسته اند را سر لوحه زندگی خویش قرار دادند. در فرهنگ مولانا خرد مقام والایي دارد و دینداری تهی از خرد گرایی  مساوی با دشمنی پیامبر و خطرش برای دین به مراتب بیشتر است:

گفت پیغمبر که احمق هر که است

او عدو ما وغول ورهزن است

هر که عاقل بود او جان ماست

روح او وریح او ریحان ماست

عقل دشنامم دهد من راضیم

زانکه فیضی دارد از فیاضیم

احمق ار حلوا نهد اندر لبم

من از آن حلوای او اندر تبم

مولانا دوستان نادان ویا تلاش متدینان بی اعتنا به معرفت را به خرسی تشبیه می کند که کمر به خدمت مردی بسته و در هنگامی که مرد خوابیده رسالت راندن مگس از او را بدوش می گیرد و برای راندن مگس از مرد سنگ بزرگی را به صورت مرد می کوبد:

مهر ابله مهر خرس آمد یقین!

کین او مهر است ومهر اوست کین

او همچنین داستان مرد یهودیی را نقل می کند که برای موذن بد صدا و یا طالب خشن، تحفه گرانبهای می دهد بدلیل آنکه با رفتارخشن و صدای دلخراشش باعث نفرت دختر یهودی از اسلام شده است!( واقعیت تلخ طالبان و یا عقل ستزیی عده ی از متدینین و خادمان کور قوم و مذهب امروز ما که با رفتار ناشایست به معشوق خویش خیانت می کنند!)

با مطالعه عمیق در آثار مولانا متوجه می شویم بدون مبالغه، مولانا اکثر دردهای فرهنگی هموطنانش را قرنها قبل شناسایی کرده و به خوبی معرفی کرده ولی متاسفانه تا امروزی برای مداوای آن تلاشهای لازم صورت نگرفته و بهمین دلیل جامعه و سرزمین ما که روزگاری ام البلاد و مهد تمدن بوده اکنون مهد تروريستان، عقل گریزی و تمدن ستیزی شده و مفاخر گذشته و نخبگان فعلی ما را یکی پس از دیگری سایر کشورها  از آن خود می کنند. تا جایی که خارجی ها پیرامون فرهنگ و جامعه افغانستان تعبیراتی دردمندی را به کار می برند. یکی سرزمین ما را «گودال جهنم» نامیده و دیگری می گوید: «مردم افغانستان در مقابل مدرن شدن واکسینه شده اند»  و تعبیرات دیگری از این سنخ که بیانگر تحقیر فرهنگ و جامعه ی دردمند ما بوده، و این جا مجال بیانش نیست.

شرح این هجران واین خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دیگر

اوباما: سیاه پوستی در بستر فرهنگ سفید Obama: Blacks in the context of white culture

The election of Barack Obama and win big family relationship with a black African
Muslims in a country like America and satisfied millions of men and women to abandon the White House to a black American and the first lady of the country will face a black woman, a symbol of culture its capacity is filled with demonizing fanatics like Ayman al-Zawahiri, who is still ignorant culture bitter and black carries a sign to his shortcomings can not be denied Mydannd-

 
Culture, rock underlying the building of a society in which economic, political and social Sayrnhadhay be based on it. By studying in the United states and communities becomes clear culture of each community is different with other communities. Some communities have the rest of their talents. Sometimes centuries in a society and people more or less institutionalized dictatorship unison with him, or at least they can not free themselves from it and other Drjamhay democracy is institutionalized. This is a sign that societies are more favorable environment for the development of the community. If Western countries, democracy, human rights, civil rights, human dignity and leadership in the area of science and economy have, should have realized that the history and culture of strong points that beachhead on it once was. For example, two thousand and five hundred years ago, when many communities were either government or Hkvmthashan were deeply influenced by the force and tyranny, democracy of ancient Greek philosophers as "the best bad" definition and legal and social requirements respecting knew and underpins the rule of law in our society. When Socrates was imprisoned and sentenced to death, his disciples offered him escape from prison, and he refused, he was already hemlock poison and will gladly take the head to the feet of your community does not and to the rest understand that law and culture should be amended, the law should be sentenced to death, a thinker, not just a thinker among the chosen and saved from the clutches of the law. He told His disciples: "I have supported Community law rights seventy years, had condemned me I can not ignore it." This is an example of the rule of law in the West, which has an ancient culture by addressing its costs by Socrates to the fertile days the day has gone. 

Can not deny that the greatest and deep-rooted human ideas emerged in ancient Greece and parts of the West and its ways in different societies have been transformed and this represents magnificent cultural plurality and democracy of that country is allowed West.In Eastern societies, foundations, these concepts are analyzed before let alone criticized to be established. 

Plato said: "Every society is a government that is worthy." He said this would refer to capacity and culture and understand the origins of changes in society, culture and society. This sentence him explain by giving an example, say: when the Mongol army reached the gates of Hamadan you a question if I said I did not hear from scholars in the city of Nishapur you that I got it with my question is this: "I as tyrannical and destructive, whether I work or I figure God, Muslims have made ​​me and the bloodshed of his demands? "Saman foot heated debates among scholars that there was verbal algebra and their authority failed to give a convincing answer and the memorandum of understanding . However, fate or mystic dervish said: "I'm answer that it is not the will of God nor Providence Mongol invasion and intrigue his person, but fate, punishment and consequences of our collective actions that form the army of Genghis flesh." From the example above, we conclude that culture of a society that society marks its ups and downs. 

Now a brief look at the history of his country capacity and that the two systems of thought are evident throughout the history of Islam along: First, a system that advocate violence, religiously oriented law, undermine the rationality and promote determinism.Second, the military side of rationalism, tolerance and compassion and knowledge-based religiosity. 

The first law of intellectual tract axis and prejudice persist Hrfrqhy somehow so that the followers of other faiths to practice their religion on Nmytabnd and all except the unbelievers and those who know the punishment. If the disciples thought it would be close to power and the state government have always desired shade and apply God's sovereign providence of God have been introduced. If the tyrants in history and the dynasties of kings and their courts Tvjyhgrany study on the periphery of the device we thought. In this system of thinking of God and religion as the opium of the housing and is used for calming and repression and its members promoted that reason, free will of individuals, respect for human personality and to the flourishing place. Unlike the prominent people see it on the second thought that all human beings were invited to knowledge and friendship and humanity and the eternal and universal ideas of shared memory. Respect for cultural foundations of humanity, brotherhood and equality based on: 

The children of Adam are limbs to each other, the creation of one essence and soul 

or 

Love people of all religions separate the lovers of God, religion and nation. 

Muslim mystic and philosopher who always people generally are allowed on second thought, imitators and Review Tqdysgran violence and with Nyshkhndhayy as inspector, pious, sincere cassock and spoke of it. Rumi and Bu Ali by the fanatics, and S·hrvdy and Hallaj excommunicated and burned by them on the tree. This device Dgmandysh thought that today in the face of Mullah Omar, Osama bin Laden, Ayman al-Zawahiri, Anthargran and crystallized Afghan society has imposed on herself. If our society has been plagued by prejudices and superstitions in the name of religion, of the white culture Rumi, Biddle, Avicenna, Rudaki and Nasser Khosrow after whimsical. If our youth and our community is always subject to waves of hate religion Tlatmhast, shows that the rich cultural and intellectual men were behind her. 

But our society is religious, devout that if thoughts of Rumi, Ibn Sina, Biddle and Nasser Khosrow in which we explain naked, almost all excommunicated and will be poured away. where is the problem from? The poverty of our culture. Due to such situations, we should not expect our society and civilization thriving democracy and peace envy of other communities. We all want to, but without addressing the rising costs, the lowest price of freedom from superstition and the separation of belonging is superstitious. 

The election of Barack Obama and win big family relationship with a black African Muslims in a country like America and satisfied millions of men and women to abandon the White House to a black American and the first lady of the country will face a black woman, a symbol of culture its capacity is filled with demonizing fanatics like Ayman al-Zawahiri, who is still ignorant culture bitter and black carries a sign to his shortcomings Mydannd- can not be denied. On democratic changes seen a black person white with blank ballots in the country to rely on the power. Dmkrtyk and legal transfer of power in America a great country because of your race that has always been heir to the throne and thought leadership race in the history of the circuit, even in their own homeland and had been convicted and has always been seen as an inferiority saw the race and filthy Motorenbau - to the extent that their neighborhoods Mynvyshtnd that "Baynja skin and black dogs is forbidden" in "enough" black were not allowed to sit on the throne if white is standing, whites were not allowed to eat in restaurants, everywhere were insulted, they white except Nbvd- service, now in the society of ordinary people with a passion for and knowledge of all her vote. This understanding of the public Vaqbal represents its progressive culture. If the few politicians "Obama" was chosen not so important, but when the votes of tens of millions of black social context to choose, not the subject of qualified musicians between whites - the vast majority of America's population is Mydhnd-, but white culture it shows the social context. For the opposition, it is difficult to imagine culture and white culture. If the opposition phenomenon that will not fit within their logical use of the slogan and projection. 

Based brings us back to Plato says that: "Any society that is entitled to the same government." Speaking on the sidelines of the Lord thought we view the status of their community. If today Nalym defects Karzai government and the Taliban yesterday and the day before yesterday that destroys culture and civilization of the Mujahideen Mynalydym and before it has a noble and David Abdul Rahman and others - who have most of the grunt evidence of their shortcomings all-all and bitter stories of our culture expresses a hundred languages. Even when away from prejudice to war with Britain or the Soviet Afghans look to see if the element of jealousy, but unfortunately do not see community-building element of knowledge and thought. Jugular vein, we have to act, but for the prosperity and culture have not Balndhay thought, theory of mass psychology "Gustav" deals with the same subject, the idea that "simple and exaggerated feelings known to the masses. Without their analysis and understanding into action. The masses elect leaders like her. " Reviewing the history of our community to learn Fqrfrhngy bitter observation that fall Maulana large parts of our society's cultural darkness pain written: 

If you Bkavy efforts allowed people to be big you like onion 

Or to say: 

People Tqlydshan the wind out of two hundred Damn this wind imitation 

Molanaie that mimic the beliefs and intellectual foundations of religion and culture and dangerous pesticides mimic the daily routine saw: 

Because the reason imitator impersonator Don principles involved in Frvsh of voyeur 

In the context of black culture and educating the masses, devotions, religiosity, Jihad and other sacred elements are converted into destructive tools. People authorized stone, what Mujahid, Taliban or Ghrbdydh, all is rotten onions Andyshhhashan because it does not respect culture and thought in that way. Every human nature to view videos of beheadings by insurgents Kram asks himself: God or what relationship there is between the butcher and religion? Low levels and the majority of the Taliban's religious and religious fervor. They can not all be attributed to external factors and colonization was made. If curiosity about the lives of their culture and to learn projection and insults do not stop other countries, we find that culture is superficial and illusory perception of religion is a good platform to get to work community as the destruction of artefacts and fight the basic rights of women and. .. makes. We're talking about denying foreign hands (which is true in its own right), but there is talk of single-factor negation. One factor if we thought why do not we suffer the fate of other nations. Why can not we go and talk to them to determine their fate into our own collapse. Then one must conclude that the majority of Taliban compound ignorance of religious and secular sale of minority religion there. Prophets with their peoples ignorance and superstition and superstition fought their time "and that people will Alhm Laylmvn" (God guide our nation to act on ignorance) or Aremi remember the prayer of Jesus (AS) on the cross for the prayer of mercy killers, all testify to this fact. Although Jesus 'prayer was answered more or less in the right followers, today the majority of his followers believe that if we do not follow his religion, but at least a dignified world nations such as Afghanistan, where the Taliban culture breeding to some extent, impregnated, with the blessing of it is not clear the victim' s innocent mercy has been providing bed awakening. 

Today a young Afghan destiny by studying in a black mood as Barack Obama's victories in the country's vast and powerful as America and also see a dark future in Afghanistan as part of the black and hopeless something can not be and living in the country and with the desire Vabad is safe, says: "I am white but black culture and black wish I lived like" Obama "but in the context of white culture. Culture for ideas, interact and prosperity is given the value and price, has become institutionalized culture in which freedom and equality. The culture in which everyone has something to say, the day the opportunity of expressing it. "If the people of America that it had reached puberty makers must take into account culture, cultural, intellectual struggles that thousands of" Socrates "," Plato "and" Kant " to "John Rawls" tried to build. Speaking of wisdom and theorizing culture that wherever the bed was better prepared in comparison to other communities. 

In the comparison between the two cultures present in Afghanistan and "Obama", thought to be fair and must be astonished astonishment and regret for decades finger to the mouth. Our Prophet told Muslims: the difference between black and white but where the date on which the Islamic community and Islamic countries saw that a black thousand and four hundred years with interest to the seat of power in society would rely mostly white? (Although its essence Islam has always been a defender of the rights of all human beings, many blacks by Islam itself as a symbol of honor and men of God are presented, sexism and racial and Islam rejected all talk of a culture of objective-but here its present and its shortcomings) should be free from bias said mirror most of tyranny and discrimination on our existing and our current misery in the name of religion has also been affected by the darkness of the past and present of their society and have and admit that our existing culture of discrimination, prejudice, wisdom Gryzyha and suffering, with white culture, the earth and the sky away. Finally, we come to the difficulties involved perhaps more seriously we work to build a culture blessed. In the hope that efforts will be pain and Dryghhay us to build a culture of white brick, and in light of our future generations can see our dreams fulfilled. 
Sayed Mohamad hossaini fetrat

انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد.


Story Image, Click to View Article

 

فرهنگ، سنگ زیرین بنای یک جامعه است که اقتصاد، سیاست و سایرنهادهای اجتماعی بر روی آن استوار می شود. با مطالعه در احوال ملل وجوامع روشن می­شود فرهنگ هر جامعه با جامعه­ی دیگر تفاوتهایی دارد. بعضی از جوامع استعدادهایی دارند که بقیه ندارند. گاه در جامعه­ا­ی قرنها دیکتاتوری نهادینه شده و مردم را کم و بیش با خودش هم آوا کرده و یا لااقل آنان نمی­توانند خود را از چنگ آن آزاد کنند و درجامعه­ای دیگر دموکراسی نهادینه شده است. این  خود نشانه­ی این است که فرهنگ جوامع بستر مناسب برای تحولات آن جامعه می باشد. اگر کشورهای غربی دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، کرامت انسان و پیشتازی در ساحه علم واقتصاد را دارند، باید پی برد که درتاریخ و فرهنگ آنان نقاط قوتی بوده که بنای مستحکمی بر آن بار شده است. به طور مثال دوهزار و پانصد سال پیش، زمانی که خیلی از جوامع یا حکومتی نداشتند و یا حکومتهاشان به شدت متاثر از زور و استبداد بودند، حکمای یونان باستان دموکراسی را «بهترین بد» تعریف کرده و الزامات حقوقی و قانونی و اجتماعی را محترم میدانستند و قانون مداری را در جامعه خویش پی ریزی می کردند. وقتی که سقراط زندانی و محکوم به مرگ شد، شاگردانش به او پیشنهاد فرار از زندان دادند و او امتناع کرد، او حاضر شد جام زهر و شوکران را با کمال میل سر بکشد تا قانون جامعه خود را زیر پا نگذارد و به بقیه بفهماند که قوانین و فرهنگ باید اصلاح بشود، قانون نباید به مرگ یک اندیشمند حکم کند، نه اینکه نه تنها یک اندیشمند را از میان بقیه برگزید و از چنگ قانون نجات داد. او به شاگردانش گفت: «قوانین جامعه هفتاد سال از حقوق من حمایت کرده، حال که مرا محکوم کرده نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.» این نمونه­ای از قانون مداری در فرهنگ باستانی مغرب زمین است که با پرداختن هزینه­های آن توسط سقراطها به سمت باروری روز به روز پیش رفته است.

قابل انکار نیست که بزرگترین و ریشه­دارترین اندیشه­های بشری در مغرب زمین و یونان باستان ظهور کردند و بخشهایی از آن با تغییر شکل در جوامع مختلف راه یافته است و این نشان دهنده­ی شکوه فرهنگ کثرت پذیر غرب و دموکراسی خواه آن سامان می­باشد. در جوامع شرقی بنیانهای این مفاهیم قبل از اینکه تجزیه و تحلیل واقع شوند مورد انتقاد قرار گرفته تا چه برسد به اینکه نهادینه شوند.

افلاطون می­گفت :«هر جامعه شایسته آن حکومتی است که دارد». او با این سخن می­خواست به ظرفیت و فرهنگ اشاره کند و بفهماند که خواستگاه تحولات در یک جامعه، فرهنگ آن جامعه است. این جمله­ی اورا با ارائه مثالی توضیح می­دهیم، می­گویند: وقتی که لشکر مغول به دروازه­های شهر همدان رسید گفت من از اندیشمندان شهر شما سوالی دارم اگر جواب ندادید با شهر شما همان می کنم که با نیشابور کردم وآن سوالم این است که: «من به عنوان مستبد  و ویرانگر، آیا خودم کارهایم را رقم میزنم یا خدای شما مسلمانها مرا بر آن داشته و این خونریزی­ها خواسته­ی اوست؟» در میان اندیشمندان آن سامان پای بحثهای داغ کلامی جبر واختیار پیش آمد و آنان نتوانستند جواب قانع کننده و مورد تفاهم ارائه بدهند. بهر تقدیر درویشی یا عارفی گفت: «من جواب دارم وآن اینکه تهاجم و فتنه مغول نه اراده خداست ونه مشیت شخص او، بلکه سرنوشت، مکافات و نتایج اعمال جمعی ماست که به صورت سپاه چنگیز مجسم شده است.» از مثال فوق نتیجه می­گیریم که بستر فرهنگ یک جامعه فراز و فرود آن جامعه را رقم می­زند.

اکنون نگاه کوتاهی به ظرفیت و پیشینه تاریخی کشور خویش می کنیم که در آن دو سیستم فکری در طول تاریخ اسلام در امتداد هم مشهود می­باشند: اول- سیستمی که جانبدار خشونت، دین مداری شریعت محور، تضعیف عقلانیت  و ترویج جبر گرایی است. دوم- نظامی که جانبدار خردگرایی، مدارا و مروت و دینمداری معرفت محور است.

 دردستگاه فکری نخست شریعت محوران قرار دارند و هرفرقه­ی به نحوی به مذهب خود چنان تعصب میورزند که پیروان سایر مذاهب را بر نمی­تابند و همه را جز خود کافر و اهل عذاب می­دانند. پیروان این دستگاه فکری هرگاه توانستند به قدرت و حکومت نزدیک شوند همواره حکومت مورد نظرشان را سایه خدا و اعمال حاکم را مشیت خداوند معرفی کرده­اند. اگر مستبدان تاریخ و سلسله­های شاهان را مطالعه کنیم در حاشیه دربار آنان توجیه­گرانی از همین دستگاه فکری را می بینیم. در این دستگاه فکری از خدا و دین به عنوان مسکن و افیون برای آرامش بخشیدن و سرکوب استفاده شده است و اعضای آن، فرهنگی را ترویج می­کردند که در آن تعقل، آزادی اراده افراد، احترام به شخصیت انسان­ها و شکوفایی جایگاهی ندارد. بر خلاف آن در دستگاه فکری دوم افراد برجسته­ای را می بینیم که همه افراد بشر را به معرفت و دوستی و انسانیت دعوت می­کردند و اندیشه­های جاویدان و جهان شمول از خود به یادگار گذاشتند. فرهنگی که بنیانش بر احترام به انسانیت، برادری و برابری استوار است:

بنی آدم اعضای یکدیگرند               که در آفرینش ز یک گوهرند

و یا

ملت عشق از همه دین ها جداست       عاشقان را مذهب و ملت خداست

 عارفان و فیلسوفان بزرگ مسلمان عموما در دستگاه فکری دوم قرار می­گیرند که همواره اهل مجاز، مقلدان و تقدیس­گران خشونت را نقد کرده و با نیشخندهایی چون محتسب، زاهد، دلق ریا و... از آن یاد می کردند. مولانا و بوعلی توسط همین متعصبین،  تکفیر گردیده و سهرودی و حلاج توسط آنان بر دار رفته و سوزانده شدند. همین دستگاه فکری دگم­اندیش هست که امروزه در سیمای ملا عمر، بن لادن، ایمن الظواهری، انتحارگران و... تبلور یافته و خودش را بر جامعه­ی افغانستان تحمیل کرده است. اگر جامعه­ی ما همواره گرفتار تعصبات و خرافاتی تحت نام دین شده، ناشی از این است که فرهنگ سفید مولانا، بیدل، ابن سینا، رودکی و ناصر خسرو را غریب گذاشتیم. اگر نسل جوان ما از دین متنفر شده و جامعه ما همواره دستخوش امواج تلاطم­هاست، نشان دهنده اینست که به فرهنگ غنی و مردان اندیشمند خویش پشت کردیم.

جامعه­ی ما متدین هست ولی متدینی که اگر اندیشه­های مولانا، ابن سینا، بیدل و ناصر خسرو را در آن عریان تببین کنیم، تقریبا همه را تکفیر کرده و دور خواهد ریخت. مشکل از کجاست؟ از فقر فرهنگی ماست. به اقتضای چنین احوالی ما  نباید توقع داشته باشیم جامعه ما بالنده گردد و نباید به تمدن، مردم سالاری و آرامش سایر جوامع غبطه بخوریم. همه ما جامعه بالنده می­خواهیم ولی بدون پرداختن هزینه­های آن، که کمترین بهای آن رهایی از موهومات و جداشدن از تعلقات خرافی می­باشد..

انتخاب باراک اوباما  و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که  با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد. در تاريخ تحولات دموکراتیک دیده نشده یک فرد سیاه در کشور سفیدها با رای سفیدها بر مسند قدرت تکیه زند. انتقال دمکرتيک و قانونی قدرت در کشور بزرگی چون آمریکا از نژادي که همواره خود را وارث تاج و زعامت می پنداشت به نژادي که در مدار تاريخ، حتی در زادگاه خودش محکوم و برده بود و همواره با ديده حقارت به حيث نژاد پست و پليد باو مينگريستند- تا حدي که در محلات خود مينويشتند که «ورود سگ وسياه پوست باينجا ممنوع است»، در «بس»­ها سياهان حق نداشتند اگر سفیدی ایستاده باشد بر کرسی بنشينند، در رستورانهای سفید پوستان حق نداشتند غذا بخورند، همه جا توهين مي­شدند، کارشان جز خدمت به سفیدها نبود­-، اکنون در همین جامعه مردم عادی با اشتیاق و شناخت تمام به او رای می­دهند. این  فهم واقبال عمومی جامعه نشان دهنده فرهنگ بالنده­ی آن است. اگر عده­ی معدودی سیاستمدار «اوباما» را انتخاب می­کرد اهمیت زیاد نداشت ولی وقتی بستر اجتماع با آراء دهها میلیونی فرد سیاه پوستی را انتخاب می­کند،  نه موضوع قحط الرجال بین سفید پوستان - که اکثریت مطلق جامعه امریکا را تشکیل می­دهند-  است، بلکه فرهنگ سفید آن بستر اجتماعی را نشان می­دهد. فرهنگ سفیدی که تصورش برای مخالفین آن فرهنگ دشوار می باشد. مخالفینی که هرگاه پدیده­ای در چارچوب منطق شان نگنجد از شعار و فرافکنی استفاده می­کنند.

.بر می گردیم به گفته­ی افلاطون که: «هر جامعه مستحق همان حکومتی است که دارد». در حاشیه سخن این خداوندگار اندیشه احوال جامعه خویش را مشاهده کنیم. اگر امروز از نواقص دولت کرزی می نالیم و دیروز از طالبان که فرهنگ و تمدن را  نابود می کرد و پریروز از مجاهدین می­نالیدیم و قبل از آن از نجیب و داوود تا عبد الرحمان و ... - که  اکثر این نالیدنها گواه بر کاستی­های آنان بوده است- همه و همه حکایت تلخ فرهنگ ما را با صد زبان بیان می­کند. حتی وقتی به دور از تعصب به نبردهای افغانها با انگلیس و یا روسها  نگاه می کنیم اگر چه عنصر غیرت را می بینیم ولی متاسفانه عنصر معرفت و اندیشه­ی جامعه­ساز را نمی بینیم. برای عمل کردن رگ گردن داریم ولی برای آبادانی و فرهنگ اندیشه بالنده­ا­ی نداشته­ایم، نظریه روانشناسی توده­های «گوستاولوبون» نیز به همین موضوع می­پردازد؛ نظریه ای که می­گوید: «توده­ها احساسهای ساده و مبالغه آمیز را می شناسند. آنان بدون تحلیل و شناخت وارد عمل می شوند. توده­ها رهبرانی همچون خود انتخاب می کنند». با مرور بر تاریخ تلخ و مشاهده­ی فقرفرهنگی جامعه­ی خویش به یاد مولانای بزرگ می افتیم که گوشه­هایی از سیاهی­های فرهنگی جامعه ما را دردمندانه سروده است:

گر بکاوی کوشش اهل مجاز        تو به تو گنده بود همچون پیاز

و یا می گفت:

خلق را تقلیدشان بر باد داد      ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

مولانایی که تقلید در باورها و بنیانهای فکری را آفت دین و فرهنگ و خطرناکتر از تقلید در کارهای روز مره می­دید:

چون مقلد بود عقل اندر اصول       دان مقلد در فروعش ای فضول

در بستر فرهنگ سیاه و توده پرور، عبادت، دینمداری، جهاد و سایر عناصر مقدس تبدیل به ابزارهای مخرب می­گردند. اهل مجاز وتقلید، چه مجاهد، طالب یا غرب­دیده باشند، همه پیازهای اندیشه­هاشان گندیده هست، زیرا تکریم فرهنگ  و اندیشه در آن راهی ندارد. فطرت هر انسانی با مشاهده­ی فیلم سر بریدن افراد توسط طالبان کرام از خود می پرسد: خدا یا چه نسبتی هست بین این قصابی و دین؟ سطوح پایین و اکثریت طالبان متدین هستند و غیرت دینی دارند. همه آنان را نمی­توان به عامل خارجی نسبت داد و ساخته و پرداخته استعمار دانست. اگر کنجکاوی در احوال فرهنگ خویش کنیم و به فرا فکنی و فحاشی دیگر کشورها بسنده نکنیم­، در می­یابیم که فرهنگ سطحی و برداشت موهوم  از دین، بستر مناسبی است تا جماعتی را وادار به کارهایی چون تخریب آثار باستانی و مبارزه با حقوق اولیه زنان و... سازد. صحبت بر سر انکار دستهای خارجی نیست (که به جای خودش واقعیت دارد) بلکه سخن از نفی تک عاملی هست. اگر تک عاملی فکر کنیم پس چرا سایر ملت­ها به سرنوشت ما دچار نمی­شوند. چرا ما نمی­توانیم برویم و برای آنان سرنوشتی را رقم بزنیم و آنان را به فروپاشی خویش دچار کنیم. پس باید نتیجه گرفت که طالبانیسم ناشی از جهل مرکب اکثریت متدین و دین فروشی اقلیت بی­دین هست. پیامبران با جهل ملت­ها شان و با موهومات و خرافات زمانه شان جنگیدند: «الهم اهد قومی انهم لایعلمون»(خدایا هدایت کن ملتم را که در بستر جهل عمل می کنند) یا به یاد آریم دعای حضرت عیسی(ع) را که بر صلیب برای قاتلانش دعای رحمت می کرد، همه گواه بر این مدعاست. گرچند دعای عیسی کم وبیش در حق پیروانش مستجاب شد،  امروزه اکثر پیروان او اگر از دین او به باور ما پیروی نمی­کنند لااقل دنیای عزتمندانه دارند ولی ملتهایی چون افغانستان که با فرهنگ طالب پروری تا حدودی آغشته شده، معلوم نیست با دعای کدام مقتول بی­گناه شامل رحمت شده، بستر بیداری­اش فراهم گردد.

امروز یک جوان بی سرنوشت افغان با مطالعه در احوال سیاهپوستی چون باراک اوباما وپیروزی او در کشور پهناور و قدرتمندی چون آمریکا و نیز با مشاهده آینده تاریک خود در افغانستان که جز سیاهی و ناامیدی چیزی نمیتواند ببیند و با خود هوس رفتن و زیستن در یک کشور امن وآباد را دارد، می گوید: «من از نژاد سفید هستم ولی در بستر فرهنگ سیاه و کاش سیاهی میبودم همچون «اوباما» ولی در بستر فرهنگ سفید. فرهنگی که برای اندیشه، تعامل و شکوفایی ارزش و بها قایل هست، فرهنگی که در آن آزادی و برابری نهادینه شده است. فرهنگی که در آن هرکس حرفی برای گفتن دارد، مجال بیانش را می دهند.» اگر امروز مردم آمریکا به چنین بلوغی رسیده باید به حساب فرهنگ سازان آن  گذاشت، فرهنگی که هزاران اندیشمند ومبارز از « سقراط»، «افلاطون» و «کانت» گرفته تا «جان راولز» برای ساختنش  تلاش کردند. فرهنگی که هر جا صحبت از خرد و نظریه پردازی می­شود بسترش در نسبت به جوامع دیگر آماده­تر هست.

در مقایسه بین دو فرهنگ موجود در افغانستان و کشور فعلی «اوباما»، اندیشه منصف حیران خواهد ماند و باید تا چند دهه انگشت حیرت و حسرت به دهان گرفت. پیامبر ما مسلمانان گفت: فرقی بین سیاه وسفید نیست ولی در کدام جامعه اسلامی و کجای تاریخ هزار و چهار صد ساله­ی کشورهای اسلامی دیدیم که یک سیاهی با اقبال عمومی بتواند  بر کرسی قدرت در جامعه ی که اکثر آن سفید هستند تکیه بزند؟ (گرچند اسلام به ذات خویش همواره مدافع حقوق همه انسانها بوده ود سیاهان زیادی توسط اسلام به عنوان افتخار و نماد مردان خدا معرفی شده، تبعیضات جنسی و نژادی و... همه از منظر اسلام مردود  است- بلکه این جا سخن از فرهنگ عینی و موجود خویش و کاستی آن می­باشد) بدور از تعصب باید گفت: تاریخ موجود ما اکثر آینه ی استبداد و تبعیضها و... تحت نام دین بوده است و بدبختی فعلی ما نیز متاثر  از همین سیاهی است که درگذشته و حال جامعه­ی خویش داشته و داریم و اعتراف کنیم که فرهنگ موجود ما که از انواع تبعیضها، تعصبات، خرد گریزیها و رنج می­برد، با فرهنگ سفید، زمین تا آسمان فاصله دارد. سرانجام شاید به خود آییم ودشواری کار برای بنای فرهنگ خجسته را جدی تر بگیریم. به امید اینکه تلاشها، درد و دریغهای ما خشتی گردد برای بنای یک تمدن و فرهنگ سفید، تا نسلهای آتی ما در پرتو آن بتوانند رویاهای ما را برآورده ببینند.

افغانستان بر لبه جهنم  جمعيت


افغانستان بر لبه جهنم جمعيت

نويسنده: محمد فطرت

سيد محمد حسيني فطرت
تاريخ نشر: 10.08.2005

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

..............................................

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت           

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت      

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان          

4- نتيجه

 .............................................

ابوالعلاء معري انديشمند و اديب اسلامي که تا هنگام مرگش مجرد زيست، وصيت کرد بر قبرش بنويسند: اولين کسي که به من ستم کرد پدرم بود که باعث به دنيا آمدنم شد. من هم نخواستم به فرزندم ستم کنم و او را به دنيا بياورم.

امروزه دغدغه اساسي کشورهاي جهان سوم بحث توسعه است و با آغاز تحولات جديد و آزادي افغانستان از چنگ طالبان  و القاعده، توسعه و ترقي کشور افغانستان به يکي از شعارها تبديل شد، اين شعار تا حدودي نور و نويدي در دل مردم جنگ زده اين خطه آفريد. اما از آنجا که توسعه هر کشور با بحث «برنامه ريزي جمعيت» وابسته است، لذا صحبت از مباني فکري و لزوم فرهنگ سازي آن يک اولويت محسوب مي شود. مقاله ذيل اشاره اجمالي به پيشينه تاريخي بحث برنامه‌ريزي و مهار جمعيت و بيان نظر اسلام و لزوم آن در افغانستان است.

1- نظر انديشمندان غير مسلمان درباره جمعيت

توجه به مسايل جمعيت و اظهار نظر در خصوص مباحث جمعيتي از ديرباز وجود داشته است. ما به بيان مواردي از آن مي پردازيم.

افلاطون يکي حكماي بنام تاريخ بشري که ملقب به «پدر فلسفه» يا « افلاطون الهي» است هرگز ازدواج نکرد و تمام عمر خود را صرف تعليم و تعلم حکمت کرد. او داشتن جمعيت متوقف را توصيه مي کرد. او درباره «مدينه فاضله» (شهر شايگان) اظهار مي دارد که مناسبترين رقم براي چنين شهري 5040 نفر است و معتقد بودکه جمعيت شهر شايگان بايد بوسيله قضات تعيين شود و رقمش بايد طوري باشد که با پيش بيني جنگها و بيماريها و ساير عوامل، در همان حد تعيين شده باقي بماند و دولتها تا حد مقدور نه بزرگتر شوند و نه کوچکتر[i].

ارسطو سقط جنين را وسيله مناسبي براي جلوگيري از ازدياد فرزندان مي دانست. اپيکوريان نيز در زمينه مسئله جمعيت نظريه هايي مطرح کردند. به عقيده آنها، مردم عاقل بايد از زناشويي و توليد مثل پرهيز کنند تا با دشواري مواجه نشوند[ii].

لائوتسه که يکي از بزرگترين حکماي شرق است مي گويد: «کشور آرماني کشوري است کوچک با جمعيت کم. چنان خرمندانه اداره مي شود که مردمانش راضي هستند»[iii]. «کنفوسيوس» در چين باستان که در آن زمان نيز در معرض اضافه جمعيت قرار داشت، انديشه بر قراري تعادل ميان جمعيت و محيط زيست را در سر مي پروراند[iv].

يکي ازمهمترين افرادي که در بنيانگذاري دانش جمعيت شناسي شناخته شده، «توماس مالتوس» (T.Malthus) انگليسي بود که نظريه مشهور خود را با انتشار کتاب «تحقيق درباره اساس جمعيت و تأثير آن در پيشرفت و آينده جامعه» به سال 1798 م ابراز کرد. مالتوس عقيده داشت که جمعيت با «تصاعد هندسي» رشد مي کند در حالي که غذا با «تصاعد حسابي» و عدم هماهنگي رشد جمعيت با رشد غذا باعث مي شود که گرسنگي بر جهان مستولي شود[v].

از ميان فلاسفه سفر جديد جهان غرب «نيچه» سخت طرفدار بهينه سازي جمعيت و خواهان ارجمندي نوع بشر و نه رشد توده اي و کمي است. او مي‌گويد:

«جواني و آرزوي همسر و فرزند داري، اما از تو مي پرسم: آيا چنان مردي هستي که آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟

مي‌بايد برتر و فراتر از خويش بنا کني. اما نخست خود مي بايد بنا کرده شوي.

نه تنها چون خودي را که برتر از خودي را مي بايد فرا آوري. آفريننده اي مي بايد بيافريني[vi]

از نظر او، اکثريت عظيمي از انسانها هيچ حقي بر عهده وجود ندارند، بلکه مايه بدبختي مردان بزرگ هستند[vii]. لذا او خود هرگز ازدواج نکرد.

يکي ديگر از متفکرين و عارفان معاصر به نام « اوشو» پيرامون کنترل مواليد مي گويد:

«در چهل کشور از فقيرترين کشورهاي دنياي امروز، يک پنجم از کل کودکان تا قبل از پنج سالگي مي ميرند. سياست مداران از اين که به نفع کنترل مواليد و  . . . به مردم چيزي بگويند هراس دارند. مردم تعصباتي دارند ولي سياست مداران دوست ندارند احساسات آنها را جريحه دار کنند. چرا که به رأي آنها احتياج دارند. اين اديان به ما مي آموزند که «به داد فقرا برس» اما هيچکدام حاضر نيستند که بگويند «کنترل مواليد را بپذير تا جمعيت کاهش يابد» پاپ مداخله مي کند. او کنترل مواليد را جايز نمي داند- اين گناه است، گناهي در مخالفت با خدا و اين چه جور خدايي است که که نمي تواند درک کند که زمين از فرط رشد جمعيت ديگر مجال نفس کشيدن ندارد؟! چنانچه روزي سراسر سياره خاکي به خاطر انفجار جمعيت به مرگ برود اينها که مخالف کنترل باروري هستند، مسئول خواهند بود. در حال حاضر بدون کنترل باروري هيچ امکاني براي غني شدن زمين و زمينيان نخواهند بود . در گذشته سراسر زندگي زن چيزي جز کارخانه بچه سازي نبود. او مدام حامله بود. زندگي او دست کمي از زندگي يک ماده گاو نداشت . اگر قرار است انسان زنده باشد و در اين حال از کرامت و عزت و حق زيستن برخوردار باشد، بايد جمعيت را کنترل کرد .عمر انسان بايد طولاني تر و کنترل مواليد بايد سفت و سخت تر از اين ها شود.[viii]»

او که خود هرگز ازدواج نکرد تولد فرزندان رنجور و معيوب را مردود مي‌داند:

«تو به زنت عشق مي ورزي و زنت عاشق توست ولي معنايش اين نيست که کره زمين را از کودکان فلج و کور و کچل و  . . . پر کنيد. عالم هستي چنين مجوزي در اختيار تو قرار نداده.اگر اجازه دهي که کودکي افليج و عقب مانده ذهني از تو متولد شود او نيز به نوبه خود کودکاني از اين دست به اجتماع تحويل خواهد داد به همين دليل اکثريت مردم دنيا را افراد کودن تشکيل مي دهند.اين کودک بايد براي هفتاد سال، هشتاد سال آزگار رنج، زندگي توأم با معلوليت را تحمل کند، رنج بيهوده چرا؟[ix]»

شخصيت‌ها و مشاهير جهان امروزه کنترل جمعيت را تأييد کرده اند و سالهاست که اين مسأله در کشورهاي توسعه يافته پذيرفته شده و در کشورهاي مترقي براي هر فردي که به جمعيت افزوده مي‌شود، پيشاپيش برنامه ريزي صورت مي گيرد.

2- نظر اسلام و انديشمندان مسلمان درباره جمعيت

در اسلام، برخي از آيات و روايات، مردم را به ازدواج و توليد مثل تشويق مي‌کند و برخي ديگر، آنان را از افزايش بي رويه و بدون برنامه برحذر مي دارد. آنچه که از ديدگاه اسلامي، با توجه به احکام کلي آن نظير قواعد «لا ضرر و لا ضرار، ما عليکم في الدين من حرج» استنباط مي شود، اين است که اسلام جمعيت متناسب با شرايط را نه صرف افزايش يا کاهش را مي‌خواهد[x].

در اسلام کيفيت و بهپروري فرزند ارزش است و اگر چنانچه فرزند و نسل آينده خوب تربيت نشود نه تنها براي خود وي بلکه براي والدين و اجتماع نيز آفت محسوب مي شود. به همين مناسبت، جنبه آسيب شناسي جمعيت را از منظر اسلام و بزرگان اسلامي مورد اشاره قرار مي دهيم.

قرآن کريم ، اموال و اولاد را «فتنه» معرفي مي کند:

«انما اموالکم و اولادکم فتنه11».

حضرت علي (ع) کمبود جمعيت را در خانواده يکي از دو دست و توانايي مي خواند و در نهج البلاغه مي فرمايد: « قلة العيال احدي اليسارين» (کمي نان خوار يکي از دو آساني است12.)

پيامدهاي رشد بي رويه جمعيت مثل فقر و بيکاري و . . . را اسلام نمي‌پسندد. پيامبر اکرم مي فرمايد: کاد الفقر ان يکون کفراً (فقر نزديک است که انسان را به کفر بکشاند)

علي (ع) مي فرمايد: الفقر موت الاکبر. (فقر بزرگترين مرگ است14).

انديشمندان اسلامي «انسان کامل» را مقصود خلقت مي‌دانند.

و به کمال رسيدن انسان را هدف زيستن دانسته‌اند نه زندگي توأم با بدبختي و بهيمي را.

حکيم ابوالمجد سنايي غزنوي زناشويي و فرزند آوري را نشانه پايبندي به دنيا و مانعي براي خود شناسي و تزکيه نفس تلقي کرده است15.

ابوالعلا معري عزوبت و جلوگيري از زاد و ولد را توصيه مي کرد. او مي گويد:

«اگر مي‌خواهيد به فرزندان خويش در عمل ثابت کنيد که چقدر دوستشان داريد، خرد حکم مي کند که آنها را به دنيا نياوريد16

حضرت مولانا فرزند را دامنگير انسان معرفي مي کند:

فعل تو زايد از جان و تنت                                 همچو فرزند بگيرد دامنت17

ابوالمعاني بيدل دهلوي به دنيا آمدن انسان را هبوط از عالم ملکوت به صحراي حماقت و جنون مي خواند:

علوياني که به اين عالم دون مي آيند  عقل کم کرده به صحراي جنون مي‌آيند

خواجه نصيرالدين طوسي رشد جمعيت را با خانه هاي شطرنج مقايسه مي کند و انديشه رشد جمعيت به شيوه تصاعد هندسي را ( که مالتوس مورد بحث قرار داده بود) براي بار نخست مطرح کرده و مانند ابن مسکويه معتقد است که مرگ نعمت بزرگي است18.

اقبال لاهوري جامعه و جمعيتي را مطلوبي مي داند که فقير و ژنده پوش و بار دوش نباشد:

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است    ز کارش جبرئيل انـدر خروش است

زخــاک مـا دگر امـت بـر انـگيـز       که اين امت جهان را بار دوش است19

فقهاي اسلامي نيز امروزه صلاح امت را ملاک قرار داده و کنترل جمعيت را تأييد مي‌کنند:

«اگر زماني فرا رسيد که فزوني مواليد در ناحيه اقتصادي مايه فقر شد و منابع موجود جوابگوي نيازهاي اقتصادي نبود و يا مايه فزوني جهل شد و يا باعث افزايش بيماران شد به طوري که امکانات درماني جوابگوي نياز نبود در چنين شرايطي کسي ازدياد نسل را اجازه نمي دهد و کثرت بايد به کثرت کيفي تبديل شود چرا که زماني کثرت کمي باعث پيشرفت مي شد ولي امروزه کثرت کيفي باعث پيشرفت است21

اسلام براي فرزندي که قرار است به دنيا بيايد برنامه ريزي را چه قبل از انعقاد نطفه و چه بعد از آن تا بعد از تولد و سن بلوغ سفارش نموده است. اين تمهيدات نشان دهنده اين است که صرف تولد هدف نيست بلکه کمال و نقش آينده او هدف مي‌باشد و والدين و معلم و حکومت اسلامي در اين باره مسؤليت دارند. حضرت علي ابن الحسين7 مي فرمايد: حق فرزند اين است که بداني بد باشد يا خوب با تو نسبت دارد. در قبال پرورش او مسؤليت داري22

در اسلام مطلوب است که فرزندان روشني چشم و رهبر باشند: «ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين23»

مسلم است که اگر شرايط اجتماعي يا فقر بيکاري و بيماري و بي برنامگي سد راه کمال او شود و جز بدبختي چيزي نصيب فرزند نشود، تولدش مطلوب نيست. رسيدن به چنين آرماني بدون جمع شدن شرايط محيطي و فرهنگي و بهداشتي و اجتماعي به بار نمي رسد.

3- انفجار جمعيت مانعي براي توسعه افغانستان

نظريه پردازان جمعيت بر اين عقيده اند که: حداقلي از جمعيت براي توسعه ضروري است و تعداد بيش حد آن مي تواند مانع بر سر راه پيشرفت قرار گيرد و باعث عقب افتادگي و فقر و بيکاري و در نهايت کم توسعگي جامعه شود24.

در جهان امروز حجم و ترکيب جمعيت و نيز نرخ افزايش آن، مهمترين عواملي هستند که در طرح برنامه هاي اقتصادي مورد توجه قرار مي گيرند. در کشورهاي جهان سوم که جمعيت و توزيع آن در رشد و تحول سريع دارد، اهميت اين امر بيشتر آشکار مي شود. کارشناسان مي گويند:

«تا سال 2025 بيشتر کشورهاي خاور نزديک بزرگ ]از آن جمله افغانستان[ شاهد رشد سريع جميعت خواهند بود. اين رشته جمعيت، جوامع بسياري را دچار چالش‌هاي جدي خواهد کرد. اين جمعيت به علت نياز به آب آشاميدني، خانه، آموزش و پرورش، خدمات پزشکي و… محيط اجتماعي و طبيعي را نيز زير فشار مي برد. بيکاري و اختلاف در آمد و تنشها پيامد اين معضلات نيز موجب مهاجرت هاي داخلي مهم، عمدتاً از مناطق روستايي به شهرک‌ها و شهرها و حتي مهاجرت فرامرزي از جمله به اروپا خواهد شد.»

پيش بيني هاي جمعيتي براي افغانستان بيانگر اين است که جمعيت افغانستان تاسال 2050 سه برابر اکنون مي شود يعني تا وقتي که فرزندان ما به سن 40 سالگي مي رسند جمعيت فعلي کشورمان نزديک به 80 ميليون مي شود و اين درحالي است که افغانستان پنجمين کشور فقير دنياست!

براساس محاسبة فوق حتي اگر مسئله نان را حل شده فرض کنيم و بگوييم «آن که دندان دهد، نان دهد»، باز هم مسايل و نيازهاي ديگر در آينده سيل سهمناكي از تقاضاها را مي آفريند که هيچ دولتي نمي تواند به آن  نيازها پاسخگو باشد، لذا انفجار جمعيت همچون آتشي زير خاکستر طوفان فقر و عقب ماندگي و بيکاري و بيماري و بدبختي را در پي داشته و به صورت تهديد جدي در کمين کشور ماست. امروزه پيش بيني هاي جمعيتي چنان اهميتي در برنامه ريزي داردکه نمي توان از محاسبه آن به صورت تخمين و تقريب چشم پوشي کرد. نيازهاي اوليه يک جامعه را اجمالاً چنين مي توان برشمرد.

1- پيش بيني مسکن و امکانات آن از قبيل آب،  برق، سوخت و … .

2- پيش بيني تعداد کساني که در سالهاي آينده به مدرسه خواهند رفت و اصولاً مقدمات رفتن آنها به مدارس ابتدايي، متوسطه و عالي فراهم آيد. تأمين معلم، تهيه کتاب و ساختن مدارس و … .

3- برنامه هاي بهداشتي از قبيل مبارزه با بيماريها، گسترش خدمات درماني در سطح کافي براي همه افراد کشور.

4- برنامه ريزي براي اشتغال، توليد کار براي کارگران و … .

باگذشت حدود چهار سال از روي کار آمدن دولت مرکزي و تدوين قوانين نسبتاً مدرن در افغانستان، يکي از عمده ترين مشکلات كشور، بحران بيکاري است، سيل عظيم مهاجران وقتي به وطن برمي‌گردند، متوجه مي‌شوند که در داخل کشور کار و درآمد نيست لذا به صورتهاي مختلف مي کوشند دوباره از کشور خارج شده و به سخت ترين کارها در ايران و پاکستان تن در داده و يا به شغلهاي کاذب روي آورند.

امروزه اگر اين وضع را به هر دليلي قابل تحمل و موجه بدانيم اما پيش بيني نهادهاي بين المللي گواهي مي دهد که 44 سال بعد جمعيت کشور ما به 3 برابر اکنون مي رسد. آيا براي اين افزايش بي رويه و جمعيت حدود 80 ميليوني کار مناسب در داخل کشور وجود خواهد داشت؟ مسلماً خير.

آيا کشورهاي همسايه ما که خودشان مشکل بيکاري دارند مي توانند ميليونها نفر کارگر از افغانستان را تحمل کنند؟ خير. پس با توجه به اين که در جهان امروز ماشين جاي کارگر و انسان را گرفته، مي‌توان تصور کرد که چه بلاي خانمان سوزي در کمين کشورما خواهد بود.

کشور ما با توجه به اينکه جنگ زده نيز هست و زير بناهاي اقتصادي آن تخريب شده، شديداً آسيب پذير مي باشد و از همه اَسف بارتر اينکه سالهاست که در کشور ما سرشماري دقيق از جمعيت، ميزان مرگ و مير، مهاجرت، مسکن و . . . صورت نگرفته است. برخلاف ساير کشورها که هر 5 سال يا 10 سال در همه ساحات زندگي شهروندان سرشماري دقيق صورت مي گيرد و بر اساس آن سرشماري در همه ساحات برنامه ريزي مي شود، در کشور ما آمار معتبر از ميزان مرگ و ميرها، قتل ها، جنايات، معتادين، بيماران مزمن، معلولين، بيسوادان، زندانيان و . . . وجود ندارد، لذا هيچ برنامه ريزي مشخص براي نابسامانيها و تهديدهاي آينده جامعه صورت نگرفته است و اين بي برنامگي و بي بودجگي آينده سرنوشت کشور ما را در ابهام فرو خواهد برد.

4- نتيجه

با مرور بر مطالب فوق مي توان نتيجه گرفت که بحث جمعيت از دير باز در نزد انديشمندان مسلمان و غير مسلمان اهميت داشته و نيز روشن شد که اسلام، نظريه جمعيت متناسب با شرايط و مصالح را مي پسندد.

اسلام، انسانها را جانشين خداوند در کره زمين و فاعل انديشمند در کار و برنامه ريزي براي آينده اش مي شناسد، همچنين هر جامعه اي را مسئول سرنوشت خويش معرفي مي کند: «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغير ما بانفسهم26». بر اين اساس هر جامعه که ترقي و توسعه را بخواهد بايد لوازم و اسبابش را نيز پذيرفته و فراهم نمايد.

در شرايط فعلي که بحث توسعه افغانستان بر زبانها افتاده است و صحبت از ورود آن به جهان مدرن مي‌باشد، براي رسيدن به اين هدف بايد يکي از مهمترين فاکتورهاي آن يعني «برنامه ريزي جمعيت» را جدي گرفت و گرنه تمام شعارها بي‌نتيجه خواهد ماند. زيرا کيست که نداند در آينده نزديک با رشد كنوني جمعيت، طوفاني از فقر، بيکاري، بيماري، نياز به مسکن، تعليم، بهداشت، برق، آب، سوخت و . . . به پا خواهد شد؟

و اين طوفان نيازها، از هر دولتي قدرت مقابله را سلب خواهد کرد. با توجه به اين که کشور افغانستان با در آمد سالانه بسيار پايين در بين فقيرترين کشورهاي جهان رتبه پنجم را دارد چشم انداز اميدوار کننده‌اي براي جمعيت رو به رشد آن ديده نمي شود. بنابراين سيل احتياجات به صورت ناخواسته کشور را به منجلاب گدايي، بردگي غير رسمي، فقر، فحشاء و . . . سوق خواهد داد و همچون آتشي زير خاکستر روزي دودش سراسر ميهن را خواهد گرفت.

در آخر بايد گفت که بر عموم سياستمداران، فرهنگيان و آگاهان لازم است که بحث جمعيت را جدي بگيرند و بدانند که اين موضوع فرهنگ سازي وسيع، صحيح و سريع را مي طلبد و اگر نه بعد از جنگ هاي طولاني، ميليونها تن گرسنه و بيکار نه تنها مانعي بزرگ براي توسعه، بلکه تهديد جدي براي آينده افغانستان خواهد بود.

نويسنده براي سياستگذاري و فرهنگ سازي بهتر در اين مقوله اجمالاً چند پيشنهاد را ضروري و قابل ذكر مي‌داند:

1- دولت خود را ملزم بداند آموزشهاي همگاني و اطلاع دهي صحيح را پيرامون مقوله جمعيت و عواقب آن در کشور بگستراند.

2- در پارلمان ملي کميسيون جداگانه‌اي در جهت مقوله جمعيت و مهار آن شکل گيرد.

3- بايد عالمان ديني و ذي نفوذ را از خطرات انفجار جمعيت براي آينده کشور آگاه نمود و از آنان خواست در جهت فرهنگ سازي اين موضوع گامهاي اساسي و ارشادي بردارند.

4- نهادهاي ذي ربط دولتي و مؤسسه هاي خيريه داخلي و خارجي در اين راستا هزينه کرده و کارهاي عملي را روي دست گيرند.

5- وزارت تعليم و تربيه و تحصيلات عاليه و عنوانهاي درسي مستقل و عمومي براي محصلين در مورد تنظيم جمعيت و نظاير آن، تهيه و جزء سرفصلهاي درسي قرار دهد.


 

1. تقوي، نعمت الله، مباني جمعيت شناسي، تبريز، نشر دانيال، 1381، ص26، 1374.

2. نيک خلق، علي اکبر؛ مباني جمعيت شناسي، مشهد، انتشارات محقق، ص 13.

3. لائوتوتزو؛ استاد پير، مترجم: سيد مهدي ثريا، تهران، جوانه رشد، 1382، ص 115.

4. زنجاني، حبيب الله؛ جنگ و جمعيت در قرن بيستم، مجله دانشکده تهران، انتشارات دانشگاه تهران، سال 3، شماره 1356.

5. سووي، آلفرد؛ مالتوس و دومارکس، ابراهيم صدقياني، تهران، انتشارات اميرکبير، ص50.

6. نيچه، فردريد ويلهلم، چنين گفت زرتشت، تهران، نشر اگه، ص 81.

7. نيچه، اراده معطوف به قدرت، ترجمه مجيد شريف، تهران، انتشارات جام، 1378، چاپ دوم، ص 673

8. اوشو باگوان؛ آينده طلايي، ترجمه: مرجان فرجي، تهران، انتشارات فردوسي، ص44- 84.

9. همان، ص86.

10. تقوي، نعمت الله، همان، ص29.

11.

12. نهج البلاغه، حکمت 135.

13. همان، حکمت 127،

14. همان، حکمت 154.

15. تقوي، همان، ص 29.

16. رک، انديشه و سلوک، به کوشش بهروز صفاجو، تهران، نشر گفتار، ص 351.

17. همان ص232.

18. تقوي، همان ص 29.

19. ديوان اقبال لاهوري.

20. مكارم شيرازي، آيت الله ناصر؛ تقريرات درس خارج فقه، انتشارات نسل جوان، سال 82، درس 44.

21. اميني، ابراهيم؛ آيين همسر داري، چاپ چهل و دوم، نشر پاييز، ص188.

22. قرآن کريم، سوره فرقان، آيه74.

23. (پروردگارا زنان و فرزندان ما را چشم روشني ما قرار بده.) تقوي، همان، ص 161.

24. استراتژي امنيت ملي آمريکا در قرن 21، موسسه فرهنگ مطالعات و تحقيقات ابرار معاصر تهران، چاپ سوم، 1382، ص164.

25. قرآن کريم، سوره رعد، آيه 11.

گوشه ی از جهان بيني بيدل(شرحی بر یک غزل)


گوشه ی از جهان بيني بيدل(شرحی بر یک غزل)

نويسنده:  سید محمد حسيني فطرت

سيد محمد حسيني فطرت
تاريخ نشر: 4.04.2005

حضرت مولانا بلخي در مثنوي شريف مي‌فرمايد:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
 پس به قدر تشنگي بايد چشيد
 بر همين مبنا نگاهي اجمالي مي‌افكنيم به گوشه از جهان بيني بحر فكرت، اقيانوس عشق و عرفان و مفخر هند و پارس، حضرت مولانا عبدالقادر بيدل دهلوي، آنچه مي‌آيد پرداختن به چهار موضوع از موضوعاتي است كه به نظر نويسنده در غزل زيرا از بيدل، اهميت ويژه دارد. ( مطلب حاضر توسط نويسنده ارسال شده است . مطالب ارسالي دوستان ديگر ، به زودي نشر خواهد شد . مديريت سايت )

حضرت مولانا بلخي در مثنوي شريف مي‌فرمايد:
 آب دريا را اگر نتوان كشيد
پس به قدر تشنگي بايد چشيد
بر همين مبنا نگاهي اجمالي مي‌افكنيم به گوشه از جهان بيني بحر فكرت، اقيانوس عشق و عرفان و مفخر هند و پارس، حضرت مولانا عبدالقادر بيدل دهلوي، آنچه مي‌آيد پرداختن به چهار موضوع از موضوعاتي است كه به نظر نويسنده در غزل زيرا از بيدل، اهميت ويژه دارد. ...............
 جهان خفته به هذيان، ترانه‌ها درياب
 تو گوش وا كن و تعبير خواب را درياب
بهارمي‌گذرد، مفت فرصت است اي شيخ
قدح به خون ورع زن، شراب را درياب
غبار جسم، حجاب جهان نوراني است
 ز ننگ سايه برآ آفتاب را درياب
چه نكته‌ها كه ندارد كتاب خاموشي
 نفس بدزد و سوال و جواب را درياب
 1- هستي و انسان در نگاه بيدل:
حضرت ابوالمعاني بي شك عارفي است رباني و فيلسوفي است اشراقي، سراسر سروده‌هاي او دعوت انسان است به سوي رهايي از اوهام و باورهاي كاذب و تقليدي، او از مخاطبين خويش مي‌خواهد كه از هستي سايه‌وار، زندگي خوابناك، افتخارات پوچ و ادعاهاي هذيان گونه، گذر نموده و به درك حقيقت هستي و زيستن معنا دار نايل شوند. درد عارف و فيلسوف وجودي يك چيز است و آن محروميت و حرمان انسان است از لقاء حضرت وجود كه انكشاف هستي انسان را در پي دارد. آنان همواره پيروان مكاتب مختلف را از غرق شدن در صور و الفاظ بر حذر داشته‌اند و متذكر شده‌اند كه قواعد خشك فلسفي و كلامي باروح شهودي اديان و جان شهود طلب انسان بيگانه است. جويندگان حقيقت، از مطالعه در احوال «موجود» مي‌بايست رو برگردانده و به سوي حضرت «وجود» روي آرند. چه اينكه همة موجودات سر از عدم برخواهند آورد. «موجود» ساخته و پرداخته ذهن ماست، اما «وجود» امري است خارج از تعين و چند و چون، به قول مولانا:
حيرت محض آردت بي صورتي
زاده صد گون آلت از بي آلتي
 يا صورت از بي صورتي آمدن برون
 باز شد كانا اليه راجعون
پرداختن به «وجود» هنگامي ميسر است كه «وجود» بر جان آدمي خود را بنماياند و انسان در مواجهه با آن از چنگال معدومات و موهات رها گردد و در مقابل معدودمات و بت‌هاي ذهني‌اش اظهار موجوديت كند:
 شخصي‌معدومي،به پيش و هم خود موجود باش
اي شرار سنگ از آن عالم كه نتوان بود باش
در همين بزنگاه است كه فلاسفة وجودي به عرفا سخت نزديك مي‌شود، «هايدگر» معتقد است كه بزرگترين خطاي فلسفة كلاسيك انحراف بحث از «وجود» به سوي «موجود» بوده است مي‌گويد: «اگر ما فقط، موجود واقعي را با تمام گسترش آن در نظر بگيرم، اين چنين توجهي سرّ نهايي اشياء جهان را به دست نمي‌دهد، خيلي پوشيده‌تر از موجود واقعي آن طوري كه هست چيزي وجود دارد كه موجود واقعي به وسيلة آن «هست» شده است كه اساس نهائي و «موضوع» خاص وجود شناسي است.» در نگاه ابو المعاني نيز تا وقتي كه انسانها دل مشغول «موجود» باشد و نگاهش به سوي «وجود» نيفتد، سر از معدومات در مي‌آورد و پندرهايش رويايي بيش نيست و ادعاهايش هذياني:
«جهان خفته به هذيان، ترانه‌ها درياب»
دلمشغول بودن باموجودات يعني سر و كار داشتن با هيچ‌ها و هيچكس‌ها:
با زمره اجلاف نسازد چه كند كس؟
 اين‌عالم‌ پوچ است و همين هيچ‌كسي
‌چه، آنچه را كه انسانها به عنوان «موجود» مي‌پرستند و قبلگاه دل و جانشان مي‌كنند امور اعتباريي بيش نيستند كه از پرتو حضرت«وجود» موجوديت گرفته‌‌اند. «كلما ميّز تموه با وهامكم فهو مخلوق مثلكم» و سايه‌هاي‌اند كه موجوديت شان را از آفتاب وام گرفته‌اند، سایه های كه انباشتن شان وزنه‌اي ايجاد نمي‌كند:
زين دستگاه ناز گرد اعتبار مچين
بر يكديگر چو فتد سايه، تل نمي‌شود
 و عاشقان آن، پيمانه‌اي موهوم را سر مي‌كشند:
خلقي به‌دور‌گردون مخمور‌ و مست وهم است
 اين خاليي پر از هيچ، پيمانه‌اي كه باشد؟
 در خالیگاه طبیعت ، تنها راه رهاي از كابوس اوهام، آن برقي است بر خار و خس پندار آتش افروزد:
خار و خس اوهام گرفته است جهان را
 كو برق كه ريشه در اين بيشه دواند ؟
در نگاه ابوالمعاني برق «وجود» و ظهور حق از همه چيز در تابش است و اثر شصت حضورش، چشمان نامحرمان را از ديدارش محروم كرده است:
دخل آگاهي به يك سونه كه تحقيق غيور
چشم‌خلقي را به انگشت شهادت‌كور كرد
 چون اين كوري بر جان و انديشة آدمي غلبه كرده ساير موجودات انديشه‌اي آدمي را به خود مشغول كرده و محفوظات ذهني و موهومات اعتباري محراب انسان شده است. بيداري و بينايي آن است كه انسان در مقابل خدايان دست ساختة خويش و الهه‌هاي ذهني‌اش قد علم نمود، اظهار موجوديت كند و كعبه دل و درونش را از بت‌هاي ذهني پاك نمايد. انسان مطلوب بيدل، رها از همة بت‌ها و موحدّي است كه هر در لحظه در مقامي از مقامات توحيد مشغول گام زدن و سلوك مي‌باشد. چنين موحد سالكي، تصورات موهومش را هر آن در محضر حضرت «وجود» و شهودات قبلي‌اش ذبح مي‌كند. او تسليم و فاني در امور «موهومي» نيست:
شخصي‌معدومي‌، به‌پيش وهم خود موجود باش
اي شرار! سنگ از آن عالم كه نتوان بود باش
 شرار دل سنگ از جنس سنگ نيست و از جنس آتش است، آتش عظيمي كه در دل اشياء و اتمها خفته است. انسان كه اشرف مخلوقات است نيز در نهان خود آتش طور دارد و مي‌تواند صداي ذات غيب الغيوب را از آنجا بشنود و روح بيداري را تجربه كرده و به تلاش بنشيند:
شعل بودم من و مي‌سوخت نفس‌‌شمع مسيح
من قدم مي‌زدم و مست طلب بود كليم
حضرت ابوالمعاني به بانگ بلند خطاب مي‌كند، همه آناني كه بر طبل توفيقات صوري و ظاهر بندگي وزندگي مي‌كوبند، خفتگان دردمند و بيماراني هستند كه از فرط بيماري، هذيان گويي كرده و هرگز و نواي اصيل زيستن را نشنيده‌اند، بيدار كسي است كه آرمانها و رويايش را با زيستن آگاهانه تعبير نموده به زندگي‌ها و بندگي‌هاي خيالي دل نمي‌بندد بلكه آفريدگار جهان معنوي و آرماني خويش است:
جهان خفته به هذيان ترانه‌ها درياب
 تو گوش واكن تعبير خواب را درياب.
 2- زمان در نگاه بيدل:
«زمان» از مباحثي است كه در نزد عارفان و فلاسفه اهميت ويژه دارد، تا آنجا كه «هايدگر» از فلاسفة غرب يكي از مهترين كتابهاي خويش را به نام «هستي و زمان» (being and time) نام گذاري مي‌كند. عارفان از زمان تصويري خاص دارند. از نظر عارفان اگر زمان رابه اجزاي كوچك مثلاً ثانيه و… تقسيم كنيم، هر جزئي از اين اجزاء زمان تجلي و و تازة خداوند است. زمان چيزي نيست جز تجليات سريع و پياپي هستي. عارفان مي‌‌گويند آن چيزي كه ما به اسم «زمان» مي‌شناسيم توالي و نونو شدن فيوضات الهي است. از اين منظر همه چيز جديد هست و تمام جهان خود را لحظه به لحظه مي‌شويد و با لباس جديد واطور تازه جلو‌ه‌گر مي‌شود اين ما هستيم كه بايد چشمهايمان را شسته وجور ديگر بنگريم به تعبير مولاناي بلخ:
 هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما
بي خبر از نو شدن اندر بقا
اين نو نو شدن جهان به قدري سريع است كه محسوس و مشهود ما نيست لذا خيال مي‌كنيم كه «زمان» مانند خط طولاني داراي امتداد مي‌باشد يك سر آن را بايد ازل ناميد و سر ديگر آن را ابد. در حاليكه اگر نگاه معنا بين پيدا كنيم هم ازل و هم ابد را مي‌توان در يك لحظه جمع ديد. هر تكة كوچك از زمان در خود ازل و ابدي دارد. خداوند همواره فيض و داشته خواهد داشت و چون ذات سرمدي است فيض او نيز سرمدي مي‌باشد و در هر ثانيه فيض سرمدي او به نحوي جاري و ساري است:
آني تو كه هر آمد و رفت نفست
 صبح ازلي دارد و شام ابدي
انسان با چند روز زندگي مختصر در جهان براي خود زماني و ما قبل و ما بعدي و مكاني تصور مي‌كند و آن محدوده زماني خويش را ملاك سنجش زمان قرار مي‌دهد و اگر نه زمان قبل از تولد انسان و بعد از مگر او نيز جاري است يا به تعبير ديگر جهان پا برجاست اين انسان است كه مي‌گذرد نه زمان. به هر تقدير زمان در نزد عارفان تجليات پياپي هستي است كه در يك امتداد قرار گرفته‌اند مانند چرخش آتش در دست كسي كه با سرعت آن را مي‌چرخاند كه در چشم ما به صورت دايره جلوه‌گر مي‌شود و يا مانند فيلم كه از عكس‌هاي مختلف تشكيل شده و با سرعت عبور مي‌كنند و بر اثر خطاي ما تصاوير متحرك تفسير مي‌شود. در اين باره مولانا بلخ مي‌فرمايد:
عمر همچون جوي نونو مي‌رسد
مستمري مي‌نمايد در جسد
شاخ آتش را بجنباني به ساز
 در نظر آتش نمايد بس دراز
 با تصويري كه از ديدگاه عارفان ارائه داديم چند نكته قابل توجه است:
الف) آنچه كه ما با نام «زمان» مي‌شناسيم از اتصال گذشته به حال و آينده، همه و همه ساخته و پرداخته ذهن انسان است. آن چيزي كه حقيقت دارد «حال» است. به عقربة ساعت بنگريم تا عقربه از روي عددي برنخواسته باشد روي عدد ديگر قرار نمي‌گيرد. وقتي كه عقربه به روي عدد جديد قرار گرفت عدد قبلي مُرد و لحظه قبلي رفت و جايش را به لحظة ديگر داد و آنچه كه زنده است لحظة حال است نه گذشته.
ب) به فرداي موهوم و نيامده نبايد دل بست و برايش نقد «حال» و «امروز» را قرباني كرد حتي اگر آن فردا فرداي قيامت باشد قيامتي كه از منظر دين امر حتمي است. چون كه «فردا» از دل «حال» زائيده مي‌شود آري فردايي مايه اميد و دلخوشي است كه از فردوس «حال» و «امروزي» بسوي آن راهي گشوده شود: درهاي فردوس وا بود امروز
از بي دماغي گفتيم فردا
نيچه در بيان طنز گونه مي‌گويد: «چرا انسان تنها حيواني است كه مي‌خندد براي اينكه غمناكترين آنان مي‌باشد لذا خنده را ابداع كرد.» حضرت ابوالمعاني نيز مي‌گويد چرا انسان آينده نگرترين موجود است؟ براي اينكه فرصت سوزترين آنان است. انسان از نقد «حال» چون نمي‌تواند كام بگيرد «فردا» را ابداع مي‌كند:
 كار دنيا بس كه مهمل گشت طرح عقبا ريختند
فرصت امروز خون شد رنگ فردا ريختند
دل نگراني يا دلخوشي به آينده و «فردا» باعث كشتن ذوق حال مي‌شود. گذشته و مرده و بي اثر است. آينده كه هم نيامده. گذشته انديش مرده پرستي است و آينده پرستي موهوم پرستي است. لذا عارف و در دل «حال»، تجليات خدا را رصد مي‌كند:
زانگونه كه ما قبل تو، قبل تو نبود
پيداست كه ما بعد تو هم، بعد تو نيست
ج) رهايي از دام تاريخ:
در قرآن كريم عبارتي است بنام «مكر الليل» يعني «فتنة شب» يا «مكر شب». مسافري كه در شب مسافرت مي‌كند گاهي چيزهاي را خيال چيزهاي ديگر مي‌كند و چون نزديك مي‌شود مي‌فهمد اشتباه كرده، از منظر عارفان زندگي در دنيا همانند مسافرت در شب و در تاريكي است. تمامي چشم اندازهاي اين جهان فريب و سراب است. جاذبه‌هاي كه عمر آدمي را به خود مشغول مي‌كند، صياد عمر است، همه چيز همچون صيادي لحظه لحظة عمر ما را به خود اختصاص مي‌دهد و آن را صيد مي‌كند، هر لحظه از عمري آدمي با خواب و خيالي نابود مي‌شود:
 دارم ز نفس ناله كه جلاد من اينست
 در وحشتم از عمر كه صياد من اينست
از منظر ابوالمعاني «زمان» همانند تيغ دودم است اگر استفاده صحيح از آن نشود، عليه خود آدمي وارد عمل مي‌شود. لحظات استثنايي زندگي همانگونه كه براي سالگان سود و سرمايه است و براي غافلان پاره پاره شدن در لابلاي دندانهاي پلنگ ايام خواهد بود.
كجاست امن كه در مرغزار ليل و نهار
 به‌هر‌طرف نگري  يك پلنگ مي‌گذرد
خوشي‌ها و تلخي‌هاي ظاهري و زمامند، توسط اژدهاي ايام بلعيده مي‌شود و واي به حال كسي كه از نردبان لحظه‌ها بالا نرفته و رخت خويش را در ماوراء زمان و ايام نیفكنده باشد:
آمد و رفت نفس نيرنگ طوفان بلاست
 موج‌اين‌دريا‌به چشم اهل عبرت اژدهاست
«زمان» ظرفي است براي وقوع و فناي حوادث و انساني كه نا ميرا و خالق حوادث است نبايد در اين حصار زنداني بماند. انسان نبايد در زندان تاريخ و مغلوب فتنه‌هاي زمانه باشد، دل دادن به حوادث زمانه و پرستيدن و جدي گرفتن آن انسان را از غافل و بيگانه مي‌سازد:
ز گوشة دل جمع آن زمان دهند سراغت
 كه همچو فرصت آسودن، از زمانه برآيي!
سالك رهيده از دامها، فراسوي زمان و مكان لانه دارد:
تا همچو شرر بال گشودم به هوايت
 وسعت زمكان گم شد و فرصت ز زمانها
د) انسان خالق فرصت است:
اكثراً چنين مي‌انديشيم كه زمانه بايد در اختيار آدمي فرصت‌هاي رشد و تعالي و خلاقيت را قرار دهد. در حالي كه از نظر ابوالمعاني چنين توقع و انتظاري از «زمانه» بيهوده است. انسان خود خالق فرصت است و بايست از لحظه لحظة حيات جهت رسيدن به آرمان خويش حداكثر استفاده را نموده فرصت آفرين باشد:
 پيش كه درد هوش گريبان تحيّر
دل منتظر فرصت و فرصت همه مائيم!
 و بالاخره آنگونه كه در غزل مورد نظر آمده است:
بهار مي‌گذرد، مفت فرصت است اي شيخ!
 قدح به خون ورع زن، شراب را درياب.
 3- معرفت شناسي بيدل:
ابوالمعاني حواس ظاهر را همچون غباري در مقابل حواس معنا مي‌داند و گرفتاري در آن را گرفتاري در غراب متراكم مي‌خواند. از منظر عارفان جهان غيب و خداوند آشكار است حضرت امام حسين(ع) در دعاي عرفه مي‌فرمايند: «عميت عين لا تراك» يعني كور باد چشمي كه تو را نمي‌بيند. ابوالمعاني آناني را كه با دليل و استدلال مي‌خواهند از خدا و عالم غيب سراغ بگيرند خفاشاني مي‌نامد كه با چراغ آفتاب را مي‌جويند:
چه كوري است كه خفاش طينتان دليل
به سير خانة خورشيد مي‌برند چراغ
آنچه را كه ما شهود مي‌ناميم عارفان در درون آن غيب و ملكوت مي‌بينند:
همه غيب است شهود اينجا نيست
جمله اخفاست نمود اينجا نيست
عارفان آدمي را از جنس معنا مي‌دانند كه وطن خود را فراموش كرده‌اند:
منزلت‌عرش حضور است و مقامت اوج قرب
نور خورشيدي به خاك تيره‌اي مايل چرا؟
در نگاه عارفان عالم غيب، همچون آفتاب است. آفتاب نماد وحدت، بي مثالي، گرما و زندگي است. جسم همچون غبار توصيف شده. غبار نماد تيرگي، كثرت و متلاشي شدن و فناست. غبار از گردهاي متراكم تشكيل شده و ذراتش بي هدف مواج است. تمايلات جسماني هر كدام به سوي روان است چشم لذتي را مي‌طلبد گوش لذتي ديگر، هر كدام اندامها ديوانة لذتي است. اين تنوع تمايلات. وحدت آدمي و شخصيت او را متكثر مي‌كند. نيروهاي نهفته در انسان توسط اندامها تجزيه شده و به دنبال آن شخصيت آدمي و متلون و بي‌ثبات مي‌گردد و او را دچار شكاف شخصيتي مي‌سازد، در اين صورت آفتاب شخصيت آدمي در غبار تمايلات، پنهان مي‌شود:
غبار جسم، حجاب جهاني نوراني است
 ز ننگ سايه بر آ آفتاب را درياب
ابوالمعاني مرد رها شده از تمايلات حيواني يا مرد آفتابي را سخت ناياب و نادر مي‌داند تا جايي كه در كل عالم، جاي چنين انسان كاملي را خالي مي‌بيند:
يك روي گرم در همه عالم پديد نيست
خورشيد هم به كشور ما سايه پرور است.
 4- مراقبه و خود نگهداري در نگاه بيدل:
حضرت ابوالمعاني را نمي‌توان صرفاً شاعر چيره دست و عالم به عرفان نظري و اصطلاحات دانست بلكه خداوندگاري از سوز و گداز، عشق و غليان، حرارت و التهاب است، نفس قدسي‌اش كارگه حشر معاني و كلماتش چون نفخة صور قيامت، زنده كننده مردگان است. به اعتراف همگان كسي كه در عالم بيدل وارد شود به آساني از آن نمي‌تواند خارج شود. عالم بيدل عالم دردهاي انسان است و بيان كننده حقارت و تنهائي و فراز و فرود آدمي. هر كس از هر نحله و مكتبي كه باشد به نوعي بيدل را همدرد خويش مي‌داند درد بيدل درد انسان و صيرورت اوست. همانگونه كه عرفان عملي نيز علم خود شناسي و خود سازي و آزادي و آزادگي است. هر انساني با هر نحله و مكتبي كه باشد به سوي عرفان عملي به معناي كلي آن به نوعي گرايش دارد زيرا عرفان علم صيروت انسان است به همين جهت عرفان به اين معنا با همه مكاتب سر سازگاري دارد به قول مولانا:
 دین عشق از همه دین ها  جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست
عاشق و عارف به اين معني علمش شهودي است، علمي است كه بر اثر زنگار زدودن از خويش حاصل مي‌شود:
 گر آگهي آينه‌ات از زنگ بپرداز
اي علم تو مصروف سيه كردن كاغذ
كسب دانش سينه خود را به ناخن كندن  است
مي‌كنند آينه‌ها ساده از جوهر چه حظ؟
علم معرفت، علمي است كه در روحش تقوي و خشيت و خدا بيني نهفته است: «و اتقوالله يعلمكم الله» . «انما يخشي الله من عباده العلماء» (قرآن كريم). حضرت ابوالمعاني اين علم را در گرو مطالعه دل مي‌داند:
در زندگي مطالعة دل غنيمت است
 خواهي بخوان و خواهي نخوان ما نوشته‌ايم
در نگاه بيدل واعظ و عالم راستين كسي است كه خود را در محضر «وجود» و خداوند شرمنده مي‌بيند و از حقارت خود پرستي رهيده وبر منبر رهائي و آزادگي از - و مكان تكيه زده و بي‌باكانه حقيقت مي‌سرايد:
واعظ به اوج معني گر راه شرم دارد
بايد زخود بر آيد بر پايه‌هاي منبر
چنين فردي روحاني است نه نفساني و نفس پرست. روح او بر اثر ترك هوسها فارغ از دود و عين نور شده است:
نفس را ترك هوي روح مقدس مي‌كند
شعله‌اي كز دود فارغ گشت عين نور شد
علم مورد نظر بيدل علم تقوي است، علم خود نگهداري و مراقبه، از منظر عارفان زماني كه قلب از اميال حيواني رهاي يافت لايق تجليات خداوند مي‌شود و مي‌تواند بسيط الحقيقه را در همه چيز و همه كس بنگرد:
 از مضيق حيات درگذري
 وسعت ملك لا مكان بيني
 آنچه نشنيده گوشت آن شنوي
 و آنچه ناديده چشمت آن بيني
انسان با تهي شدن از صفات حقير حيواني، حامل صفات ربوبي خواهد شد «العبوديه جوهره كنهها ربوبيه» قلب گدا صفت و حريص، بر اثر مراقبه و خود نگهداري خدا صفت مي‌شود:
آن طرف احتياج انجمن كبرياست
 چون‌ز طلب در گذشت بنده خدا مي‌شود
مراقبه و خود نگهداري و گشودن كتاب خموشي، انسان را به سمت ملكوت اشياء و فرو رفتن در معناي هستي هدايت خواهد كرد. سير در ژرفاي هستي رفتن به سوي آينده و گذشته‌ها نيست بلكه نوعي شهود است كه در زمان «حال» اتفاق مي‌افتد:
قرب ني بالا و پستي رفتن است
 قرب حق از حبس هستي رستن است
تماس با عوالم روحاني به معناي بي‌تماسي با بدن نيست بلكه تجلي هستي بر جان است، ساحت معرفت ساحت آسودگي تختير كننده نيست بلكه بيداري قيامت آفرين مي‌باشد به تعبير علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي:
گوشه گيري از خلايق معني تجريد نيست
 با جهاني مي‌توان بود و هم تجريد داشت
 رهايي از گرداب كثرات با مطالعه كتاب دل حاصل مي‌شود، كتاب خود نگهداري و كتاب خموشي:
چه نكته كه ندارد كتاب خاموشي
 نفس بدزد و سوال و جواب را درياب

سخنان بزرگان

كسي كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مي پوشاند. (امام علي «ع»)

كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقي)

كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد. (ضرب المثل آلماني)

نگارش انديشه ها، سرمايه آينده است. (ضرب المثل اسپانيائي)

قيمت و ارزش هر كس به اندازه كاري است كه به خوبي مي تواند انجام دهد. (امام علي «ع»)

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن. (شكسپير)

چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. (كانت)

بهترين يار و پشتيبان هر كس بازوان تواناي اوست.

براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآديبوري)

كسي كه به جلوي رويش نگاه نمي كند عقب مي ماند. (مثل اسپانيولي)

بالاترين ارزش براي انسان اينست كه راهي به شناخت خويش پيدا كند. (امام علي «ع»)

كسي كه فقط به كمك چشم ديگران مي بيند گول مي خورد. (مثل فرانسوي)

همه كساني كه با تو مي خندند دوستان تو نيستند. (مثل آلماني)

ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست. (شكسپير)

اشخاصي را كه از فرصت هاي مناسب زندگي خود كمال استفاده را مي برند خود ساخته مي گويند. (توتل)

ثروت و افتخاري كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابري زودگذر است. (كنفوسيوس)

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

كسي كه از مرگ مي ترسد از زندگي لذت نتواند برد. (اسپانيولي)

زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون)

ترقي مولود فعاليت دائمي است زيرا استراحت چيزي به جز انحطاط در بر ندارد.

آنان كه به علم خود عمل نكنند مريض را مانند كه دوا دارد و به كار نبرد. (ديمقراطيس)

گرز برزگ زندگي ممكن است سرم را بشكند اما گردنم را خرد نمي كند. (مثل چيني)

نيروهائي كه براي انداختن كار امروز به فردا مصرف مي شود غالباً‌ براي انجام وظيفه همان روز كافيست.

كسي كه حرف مي زند مي كارد و آنكه گوش مي دهد درو مي كند. (مثل آرژانتيني)

كسي كه خوب فكر مي كند لازم نيست زياد فكر كند. (آلماني)

تنبلي، آدمي را خيالپرست بار مي آورد. (پوسه نه)

بكوش در آباداني دنياي خود چنان چه مي خواهي دائم در آن زندگي كني. (امام علي «ع»)

كسي كه به پشتكار خود اعتماد دارد، ارزشي براي شانس قائل نيست. (ژاپني)

نشانه و مشخصه عاقل ترين مردم، خوش اخلاق ترين آنهاست. (امام صادق«ع»)

كار، عشقي قابل رؤيت است.

آنكه روزگارش به تنبلي گذشت دچار عسرت و پشيماني گشت.

اگر مردم را به حال خود گذاشتي، تو را به حال خودت خواهند گذاشت. (توماس مان)

آزادي در بي آرزوئي است. (بودا)

ديروز را فراموش كنيد، امروز كار كنيد، به فردا اميدوار باشيد.

در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسماني پرستاره و وجداني آسوده. (كانت)

سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني.

هيچ كس به اندازه ابلهي كه زبانش را نگه مي دارد به يك مرد عاقل شباهت ندارد. (سنت فرانسيس)

تپه اي وجود ندارد كه سراشيبي نداشته باشد. (مثل اسكاتلندي)

پيروزي، به دور انديشي و محكم كاري است. (امام علي «ع»)

كسي كه پرده از روي اسرار ديگران برداشت، رازهاي پنهانش آشكار شود. (امام صادق «ع»)

هر كه گره از كار مسلماني بگشايد خداوند در دنيا و آخرت گره از كارش خواهد گشود. (امام حسين «ع»)

كسي كه به اندازه يك دانه خردل نخوت در دل داشته باشد وارد بهشت نمي شود. (پيامبر «ص»)

كسي كه شهامت قبول خطر نداشته باشد در زندگي به مقصود نخواهد رسيد. (محمدعلي كلي)

تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند. (الكس هيل)

من واقعاً فرمول دقيقي براي موفقيت نمي شناسم ولي فرمول شكست را به خوبي مي دانم سعي كنيد همه را راضي نگه داريد. (بيل كازبي)

زندگي شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست بگيريد.

اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد.

كسي كه همه راهها را مي جويد، همه را از دست مي دهد.

يكي از مهمترين راههاي خوشبختي، حقير شمردن مرگ است. (لوبون)

جامعه فرزانگي و سعادت مي يابد كه خو اندن، كار روزانه اش مي باشد. (سقراط)

اگر مي خواهي بنده كسي نباشي، بنده هيچ چيز نشو. (ژاك دوال)

بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او. (هميلتون)

دانش به تنهائي يك قدرت است. (فرانسيس بيكن)

سخاوت، بخشيدن بيشتر از توان است و غرور، ستاندن كمتر از نياز. (جبران خليل جبران)

دوست بداريد كساني را كه به شما پند مي دهند نه مردمي كه شما را ستايش مي كنند. (دور وبل)

شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت است، هنر كوچكي نيست. (نيچه)

ارزش انسان به داشته هايش نيست، به چيزي است كه آرزوي بدست آوردنش را دارد. (جبران خليل جبران)

مي توان حقيقتي را دوست نداشت، اما نمي توان منكر آن شد. (روسو)

دانستن كافي نيست، بايد به دانسته خود عمل كنيد. (ناپلئون هيل)

دنيا بسيار وسيع است و براي همه جائي هست، سعي كنيم جاي واقعي خود را پيدا كنيم.

هر اقدامي اگر بزرگ باشد، ابتدا محال به نظر مي رسد. (كارلايل)

آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است. (موريس مترلينگ)

به توانائي خود ايمان داشتن نيمي از كاميابي است. (روسو)

كسي كه حق اظهار نظر و بيان فكر خود را نداشته باشد، موجودي زنده محسوب نمي شود. (مونتسكيو)

زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد. (ريچارد كارسون)

اگر تنها از اميد انتظار معجزه داري در اشتباهي، اميد بايد با حركت توأم باشد. (محمد اقبال)

اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. (موريس مترلينگ)

فضائي بين پندار و عمل وجود دارد كه با پشتكار پيموده مي شود. (جبران خليل جبران)

اين كه چقدر زمان داري مهم نيست چگونه مي گذراني مهم است. (لينكلن)

انسان هرگز حتي به مرگ هم تسليم نمي شود مگر زماني كه اراده اش ضعيف باشد. (ادكارآلن پو)

همانا زندگي چيزي جز عقيده و جهاد نيست. (امام حسين «ع»)

انسان نمي تواند به همه نيكي كند، ولي مي تواند نيكي را به همه نشان دهد. (رولن)

نوابغ بزرگ زندگي نامه بسيار كوتاهي دارند. (امرسون)

مصمم به نيك بختي باش، نيك بخت مي شوي. (لينكلن)

بدي را با عدالت پاسخ دهيد، مهرباني را با مهرباني. (كنفوسيوس)

اگر مي خواهي در برابر قاضي نايستي، قانونمند زندگي كن. (ولتر)

شاخ پربار سر بر زمين مي نهد و عظمت آن هم چنان در فروتني او جلوه گر است. (گاندي)

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم. (سانتابان)

خداوند همه چيز را در يك روز نيافريده است پس چه چيز باعث شده كه من بينديشم كه مي توانم همه چيز را در يك روز بدست بياورم.

زندگي دشوار است اما من از او سرسخت ترم.

همت آن است كه هيچ حادثه و عارضه اي، مانع آن نگردد. (ابن عطا)

مرد بلند همت تا پايه بلند به دست نياورد از پاي طلب ننشيند. (كليله و دمنه)

صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي، هيچ گاه با ياس و استيصال رو به رو نخواهد شد. (ناپلئون)

سرچشمه همه فسادها بيكاري است، شيطان براي دست هاي بيكار، كار تهيه مي كند. (پاسكال)

كار و كوشش ما را از سه عيب دور مي دارد، افسردگي، دزدي و نيازمندي. (ولتر)

بيش از حد عاقل بودن، كار عاقلانه اي نيست. (مثل فرانسوي)

جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پيدا نمي كنند. (مثل چيني)

از دشتمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار. (چارلي چاپلين)

علت هر شكستي عمل كردن بدون فكر است. (الكس مكنزي)

بدبختي انسان از جهل نيست از تنبلي است. (ديل كارنگي)

آنچه ما بكاريم درو مي كنيم و سرنوشت ما را به جزاي كارهايمان خواهد رسانيد. (اپيكوس فيلسوف)

بدون باختن برنده نمي شوي. (مثل روسي)

انسان فرزند كار و زحمت خويش است. (داروين)


اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و

 

مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)

 

 

دشواری حقیقت از نظر نیچه

مردم به آسانی آن کس را که از آب گل آلود ماهی می گیرد، با آن کس که از ژرفای آب چیزی را با خود همراه می آورد، اشتباه می گیرد. نیچه: آواره و سایه اش.ص۴۹۰