اوباما: سیاه پوستی در بستر فرهنگ سفید Obama: Blacks in the context of white culture
انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهندهی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش میکشد و سیاه بودن او را نشانهی کاستی او میدانند- نمیتوان انکار کرد.

فرهنگ، سنگ زیرین بنای یک جامعه است که اقتصاد، سیاست و سایرنهادهای اجتماعی بر روی آن استوار می شود. با مطالعه در احوال ملل وجوامع روشن میشود فرهنگ هر جامعه با جامعهی دیگر تفاوتهایی دارد. بعضی از جوامع استعدادهایی دارند که بقیه ندارند. گاه در جامعهای قرنها دیکتاتوری نهادینه شده و مردم را کم و بیش با خودش هم آوا کرده و یا لااقل آنان نمیتوانند خود را از چنگ آن آزاد کنند و درجامعهای دیگر دموکراسی نهادینه شده است. این خود نشانهی این است که فرهنگ جوامع بستر مناسب برای تحولات آن جامعه می باشد. اگر کشورهای غربی دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، کرامت انسان و پیشتازی در ساحه علم واقتصاد را دارند، باید پی برد که درتاریخ و فرهنگ آنان نقاط قوتی بوده که بنای مستحکمی بر آن بار شده است. به طور مثال دوهزار و پانصد سال پیش، زمانی که خیلی از جوامع یا حکومتی نداشتند و یا حکومتهاشان به شدت متاثر از زور و استبداد بودند، حکمای یونان باستان دموکراسی را «بهترین بد» تعریف کرده و الزامات حقوقی و قانونی و اجتماعی را محترم میدانستند و قانون مداری را در جامعه خویش پی ریزی می کردند. وقتی که سقراط زندانی و محکوم به مرگ شد، شاگردانش به او پیشنهاد فرار از زندان دادند و او امتناع کرد، او حاضر شد جام زهر و شوکران را با کمال میل سر بکشد تا قانون جامعه خود را زیر پا نگذارد و به بقیه بفهماند که قوانین و فرهنگ باید اصلاح بشود، قانون نباید به مرگ یک اندیشمند حکم کند، نه اینکه نه تنها یک اندیشمند را از میان بقیه برگزید و از چنگ قانون نجات داد. او به شاگردانش گفت: «قوانین جامعه هفتاد سال از حقوق من حمایت کرده، حال که مرا محکوم کرده نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.» این نمونهای از قانون مداری در فرهنگ باستانی مغرب زمین است که با پرداختن هزینههای آن توسط سقراطها به سمت باروری روز به روز پیش رفته است.
قابل انکار نیست که بزرگترین و ریشهدارترین اندیشههای بشری در مغرب زمین و یونان باستان ظهور کردند و بخشهایی از آن با تغییر شکل در جوامع مختلف راه یافته است و این نشان دهندهی شکوه فرهنگ کثرت پذیر غرب و دموکراسی خواه آن سامان میباشد. در جوامع شرقی بنیانهای این مفاهیم قبل از اینکه تجزیه و تحلیل واقع شوند مورد انتقاد قرار گرفته تا چه برسد به اینکه نهادینه شوند.
افلاطون میگفت :«هر جامعه شایسته آن حکومتی است که دارد». او با این سخن میخواست به ظرفیت و فرهنگ اشاره کند و بفهماند که خواستگاه تحولات در یک جامعه، فرهنگ آن جامعه است. این جملهی اورا با ارائه مثالی توضیح میدهیم، میگویند: وقتی که لشکر مغول به دروازههای شهر همدان رسید گفت من از اندیشمندان شهر شما سوالی دارم اگر جواب ندادید با شهر شما همان می کنم که با نیشابور کردم وآن سوالم این است که: «من به عنوان مستبد و ویرانگر، آیا خودم کارهایم را رقم میزنم یا خدای شما مسلمانها مرا بر آن داشته و این خونریزیها خواستهی اوست؟» در میان اندیشمندان آن سامان پای بحثهای داغ کلامی جبر واختیار پیش آمد و آنان نتوانستند جواب قانع کننده و مورد تفاهم ارائه بدهند. بهر تقدیر درویشی یا عارفی گفت: «من جواب دارم وآن اینکه تهاجم و فتنه مغول نه اراده خداست ونه مشیت شخص او، بلکه سرنوشت، مکافات و نتایج اعمال جمعی ماست که به صورت سپاه چنگیز مجسم شده است.» از مثال فوق نتیجه میگیریم که بستر فرهنگ یک جامعه فراز و فرود آن جامعه را رقم میزند.
اکنون نگاه کوتاهی به ظرفیت و پیشینه تاریخی کشور خویش می کنیم که در آن دو سیستم فکری در طول تاریخ اسلام در امتداد هم مشهود میباشند: اول- سیستمی که جانبدار خشونت، دین مداری شریعت محور، تضعیف عقلانیت و ترویج جبر گرایی است. دوم- نظامی که جانبدار خردگرایی، مدارا و مروت و دینمداری معرفت محور است.
دردستگاه فکری نخست شریعت محوران قرار دارند و هرفرقهی به نحوی به مذهب خود چنان تعصب میورزند که پیروان سایر مذاهب را بر نمیتابند و همه را جز خود کافر و اهل عذاب میدانند. پیروان این دستگاه فکری هرگاه توانستند به قدرت و حکومت نزدیک شوند همواره حکومت مورد نظرشان را سایه خدا و اعمال حاکم را مشیت خداوند معرفی کردهاند. اگر مستبدان تاریخ و سلسلههای شاهان را مطالعه کنیم در حاشیه دربار آنان توجیهگرانی از همین دستگاه فکری را می بینیم. در این دستگاه فکری از خدا و دین به عنوان مسکن و افیون برای آرامش بخشیدن و سرکوب استفاده شده است و اعضای آن، فرهنگی را ترویج میکردند که در آن تعقل، آزادی اراده افراد، احترام به شخصیت انسانها و شکوفایی جایگاهی ندارد. بر خلاف آن در دستگاه فکری دوم افراد برجستهای را می بینیم که همه افراد بشر را به معرفت و دوستی و انسانیت دعوت میکردند و اندیشههای جاویدان و جهان شمول از خود به یادگار گذاشتند. فرهنگی که بنیانش بر احترام به انسانیت، برادری و برابری استوار است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
و یا
ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
عارفان و فیلسوفان بزرگ مسلمان عموما در دستگاه فکری دوم قرار میگیرند که همواره اهل مجاز، مقلدان و تقدیسگران خشونت را نقد کرده و با نیشخندهایی چون محتسب، زاهد، دلق ریا و... از آن یاد می کردند. مولانا و بوعلی توسط همین متعصبین، تکفیر گردیده و سهرودی و حلاج توسط آنان بر دار رفته و سوزانده شدند. همین دستگاه فکری دگماندیش هست که امروزه در سیمای ملا عمر، بن لادن، ایمن الظواهری، انتحارگران و... تبلور یافته و خودش را بر جامعهی افغانستان تحمیل کرده است. اگر جامعهی ما همواره گرفتار تعصبات و خرافاتی تحت نام دین شده، ناشی از این است که فرهنگ سفید مولانا، بیدل، ابن سینا، رودکی و ناصر خسرو را غریب گذاشتیم. اگر نسل جوان ما از دین متنفر شده و جامعه ما همواره دستخوش امواج تلاطمهاست، نشان دهنده اینست که به فرهنگ غنی و مردان اندیشمند خویش پشت کردیم.
جامعهی ما متدین هست ولی متدینی که اگر اندیشههای مولانا، ابن سینا، بیدل و ناصر خسرو را در آن عریان تببین کنیم، تقریبا همه را تکفیر کرده و دور خواهد ریخت. مشکل از کجاست؟ از فقر فرهنگی ماست. به اقتضای چنین احوالی ما نباید توقع داشته باشیم جامعه ما بالنده گردد و نباید به تمدن، مردم سالاری و آرامش سایر جوامع غبطه بخوریم. همه ما جامعه بالنده میخواهیم ولی بدون پرداختن هزینههای آن، که کمترین بهای آن رهایی از موهومات و جداشدن از تعلقات خرافی میباشد..
انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهندهی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش میکشد و سیاه بودن او را نشانهی کاستی او میدانند- نمیتوان انکار کرد. در تاريخ تحولات دموکراتیک دیده نشده یک فرد سیاه در کشور سفیدها با رای سفیدها بر مسند قدرت تکیه زند. انتقال دمکرتيک و قانونی قدرت در کشور بزرگی چون آمریکا از نژادي که همواره خود را وارث تاج و زعامت می پنداشت به نژادي که در مدار تاريخ، حتی در زادگاه خودش محکوم و برده بود و همواره با ديده حقارت به حيث نژاد پست و پليد باو مينگريستند- تا حدي که در محلات خود مينويشتند که «ورود سگ وسياه پوست باينجا ممنوع است»، در «بس»ها سياهان حق نداشتند اگر سفیدی ایستاده باشد بر کرسی بنشينند، در رستورانهای سفید پوستان حق نداشتند غذا بخورند، همه جا توهين ميشدند، کارشان جز خدمت به سفیدها نبود-، اکنون در همین جامعه مردم عادی با اشتیاق و شناخت تمام به او رای میدهند. این فهم واقبال عمومی جامعه نشان دهنده فرهنگ بالندهی آن است. اگر عدهی معدودی سیاستمدار «اوباما» را انتخاب میکرد اهمیت زیاد نداشت ولی وقتی بستر اجتماع با آراء دهها میلیونی فرد سیاه پوستی را انتخاب میکند، نه موضوع قحط الرجال بین سفید پوستان - که اکثریت مطلق جامعه امریکا را تشکیل میدهند- است، بلکه فرهنگ سفید آن بستر اجتماعی را نشان میدهد. فرهنگ سفیدی که تصورش برای مخالفین آن فرهنگ دشوار می باشد. مخالفینی که هرگاه پدیدهای در چارچوب منطق شان نگنجد از شعار و فرافکنی استفاده میکنند.
.بر می گردیم به گفتهی افلاطون که: «هر جامعه مستحق همان حکومتی است که دارد». در حاشیه سخن این خداوندگار اندیشه احوال جامعه خویش را مشاهده کنیم. اگر امروز از نواقص دولت کرزی می نالیم و دیروز از طالبان که فرهنگ و تمدن را نابود می کرد و پریروز از مجاهدین مینالیدیم و قبل از آن از نجیب و داوود تا عبد الرحمان و ... - که اکثر این نالیدنها گواه بر کاستیهای آنان بوده است- همه و همه حکایت تلخ فرهنگ ما را با صد زبان بیان میکند. حتی وقتی به دور از تعصب به نبردهای افغانها با انگلیس و یا روسها نگاه می کنیم اگر چه عنصر غیرت را می بینیم ولی متاسفانه عنصر معرفت و اندیشهی جامعهساز را نمی بینیم. برای عمل کردن رگ گردن داریم ولی برای آبادانی و فرهنگ اندیشه بالندهای نداشتهایم، نظریه روانشناسی تودههای «گوستاولوبون» نیز به همین موضوع میپردازد؛ نظریه ای که میگوید: «تودهها احساسهای ساده و مبالغه آمیز را می شناسند. آنان بدون تحلیل و شناخت وارد عمل می شوند. تودهها رهبرانی همچون خود انتخاب می کنند». با مرور بر تاریخ تلخ و مشاهدهی فقرفرهنگی جامعهی خویش به یاد مولانای بزرگ می افتیم که گوشههایی از سیاهیهای فرهنگی جامعه ما را دردمندانه سروده است:
گر بکاوی کوشش اهل مجاز تو به تو گنده بود همچون پیاز
و یا می گفت:
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
مولانایی که تقلید در باورها و بنیانهای فکری را آفت دین و فرهنگ و خطرناکتر از تقلید در کارهای روز مره میدید:
چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش ای فضول
در بستر فرهنگ سیاه و توده پرور، عبادت، دینمداری، جهاد و سایر عناصر مقدس تبدیل به ابزارهای مخرب میگردند. اهل مجاز وتقلید، چه مجاهد، طالب یا غربدیده باشند، همه پیازهای اندیشههاشان گندیده هست، زیرا تکریم فرهنگ و اندیشه در آن راهی ندارد. فطرت هر انسانی با مشاهدهی فیلم سر بریدن افراد توسط طالبان کرام از خود می پرسد: خدا یا چه نسبتی هست بین این قصابی و دین؟ سطوح پایین و اکثریت طالبان متدین هستند و غیرت دینی دارند. همه آنان را نمیتوان به عامل خارجی نسبت داد و ساخته و پرداخته استعمار دانست. اگر کنجکاوی در احوال فرهنگ خویش کنیم و به فرا فکنی و فحاشی دیگر کشورها بسنده نکنیم، در مییابیم که فرهنگ سطحی و برداشت موهوم از دین، بستر مناسبی است تا جماعتی را وادار به کارهایی چون تخریب آثار باستانی و مبارزه با حقوق اولیه زنان و... سازد. صحبت بر سر انکار دستهای خارجی نیست (که به جای خودش واقعیت دارد) بلکه سخن از نفی تک عاملی هست. اگر تک عاملی فکر کنیم پس چرا سایر ملتها به سرنوشت ما دچار نمیشوند. چرا ما نمیتوانیم برویم و برای آنان سرنوشتی را رقم بزنیم و آنان را به فروپاشی خویش دچار کنیم. پس باید نتیجه گرفت که طالبانیسم ناشی از جهل مرکب اکثریت متدین و دین فروشی اقلیت بیدین هست. پیامبران با جهل ملتها شان و با موهومات و خرافات زمانه شان جنگیدند: «الهم اهد قومی انهم لایعلمون»(خدایا هدایت کن ملتم را که در بستر جهل عمل می کنند) یا به یاد آریم دعای حضرت عیسی(ع) را که بر صلیب برای قاتلانش دعای رحمت می کرد، همه گواه بر این مدعاست. گرچند دعای عیسی کم وبیش در حق پیروانش مستجاب شد، امروزه اکثر پیروان او اگر از دین او به باور ما پیروی نمیکنند لااقل دنیای عزتمندانه دارند ولی ملتهایی چون افغانستان که با فرهنگ طالب پروری تا حدودی آغشته شده، معلوم نیست با دعای کدام مقتول بیگناه شامل رحمت شده، بستر بیداریاش فراهم گردد.
امروز یک جوان بی سرنوشت افغان با مطالعه در احوال سیاهپوستی چون باراک اوباما وپیروزی او در کشور پهناور و قدرتمندی چون آمریکا و نیز با مشاهده آینده تاریک خود در افغانستان که جز سیاهی و ناامیدی چیزی نمیتواند ببیند و با خود هوس رفتن و زیستن در یک کشور امن وآباد را دارد، می گوید: «من از نژاد سفید هستم ولی در بستر فرهنگ سیاه و کاش سیاهی میبودم همچون «اوباما» ولی در بستر فرهنگ سفید. فرهنگی که برای اندیشه، تعامل و شکوفایی ارزش و بها قایل هست، فرهنگی که در آن آزادی و برابری نهادینه شده است. فرهنگی که در آن هرکس حرفی برای گفتن دارد، مجال بیانش را می دهند.» اگر امروز مردم آمریکا به چنین بلوغی رسیده باید به حساب فرهنگ سازان آن گذاشت، فرهنگی که هزاران اندیشمند ومبارز از « سقراط»، «افلاطون» و «کانت» گرفته تا «جان راولز» برای ساختنش تلاش کردند. فرهنگی که هر جا صحبت از خرد و نظریه پردازی میشود بسترش در نسبت به جوامع دیگر آمادهتر هست.
در مقایسه بین دو فرهنگ موجود در افغانستان و کشور فعلی «اوباما»، اندیشه منصف حیران خواهد ماند و باید تا چند دهه انگشت حیرت و حسرت به دهان گرفت. پیامبر ما مسلمانان گفت: فرقی بین سیاه وسفید نیست ولی در کدام جامعه اسلامی و کجای تاریخ هزار و چهار صد سالهی کشورهای اسلامی دیدیم که یک سیاهی با اقبال عمومی بتواند بر کرسی قدرت در جامعه ی که اکثر آن سفید هستند تکیه بزند؟ (گرچند اسلام به ذات خویش همواره مدافع حقوق همه انسانها بوده ود سیاهان زیادی توسط اسلام به عنوان افتخار و نماد مردان خدا معرفی شده، تبعیضات جنسی و نژادی و... همه از منظر اسلام مردود است- بلکه این جا سخن از فرهنگ عینی و موجود خویش و کاستی آن میباشد) بدور از تعصب باید گفت: تاریخ موجود ما اکثر آینه ی استبداد و تبعیضها و... تحت نام دین بوده است و بدبختی فعلی ما نیز متاثر از همین سیاهی است که درگذشته و حال جامعهی خویش داشته و داریم و اعتراف کنیم که فرهنگ موجود ما که از انواع تبعیضها، تعصبات، خرد گریزیها و رنج میبرد، با فرهنگ سفید، زمین تا آسمان فاصله دارد. سرانجام شاید به خود آییم ودشواری کار برای بنای فرهنگ خجسته را جدی تر بگیریم. به امید اینکه تلاشها، درد و دریغهای ما خشتی گردد برای بنای یک تمدن و فرهنگ سفید، تا نسلهای آتی ما در پرتو آن بتوانند رویاهای ما را برآورده ببینند.

سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.