امام حسین از منظر علامه  شهید بلخی و اقبال لاهوری حریت استبداد ستیزی عشق عرفان  و حماسه

شعری از یکی از دلسوخته گان پرورش یافته در مکتب

 عاشورائ یعنی علامه شهید سید اسماعیل بلخی :

 
در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی

آزاد توان بردن ره در بر آزادی

با رمز تبسم فاش می گفت به هر گامی

امضای من از خون است بر دفتر آزادی

زور است گلوی من از خنجرت ای گردون

بُرّم رگ استبداد با حنجر آزادی

آری چه عجب درسی است با عزم توان افکند

در کاخ فلک يک نفس کرّ و فر آزادی

عباس نجات شرع از طعمة طوفان داد

در شطّ فرات افکند چون لنگر آزادی

از زير سم اسبان، قاسم به عروسش گفت

با ياد تو خوابيدم در بستر آزادی

اکبر دم جان دادن گفتا به پدر خوش باش

سيراب شدم مستم از ساغر آزادی

غوغا ز جهان برخاست آن دم که صدا آمد

عنقا ز حرم بگشود بال و پر آزادی

با جوهر استعداد بر نور قدم مظهر

شش ماهه علی اصغر آن گوهر آزادی

شه بر سر دوشش برد تا محفل حق يعنی

اصغر تو بگو تکبير بر منبر آزادی

القصه از آن آزاد هر لحظه در آن وادی

اسپند جگر می سوخت در مجمر آزادی

آزادی مطلق گشت آن گاه که زينب ديد

افتاده تن مجروح از مصدر آزادی

آغشته به خاک و خون چون ديد در آن گرما

افتاد و به بر بگرفت آن پيکر آزادی

زد بوسه به حلقومش با اشک روان می گفت

رفتيم ز پا بوست ای مفخر آزادی

نه جامه تو را در بر نه بر سر من معجر

کين هر دو ضرورت نيست در کشور آزادی

عابد به غل و زنجير ماقيد و اسير شِمر

سهمية خود برديم زين محضر آزادی

در کوفه به نوک نی منشور و مدلّل داشت

خاکستر آزادی زيب سر آزادی

از جوشش خون اوست در آب و گل" بلخی"

شور و شر آزادی تا محشر آزادی

در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا

 
اقبال لاهوری
هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر

پاک تر چالاک تر بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق چوگان باز میدان عمل

عشق صید از زور بازو افکند

عقل مکار است و دامی میزند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند

عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن

عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب

عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو

عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است

ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده ی خیر الملل

دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت ان کیوان جناب

همچو حرف قل هو الله در کتاب

موسی و فرعون و شبیر و یزید

این دو قوت از حیات آید پدید

زنده حق از قوت شبیری است

باطل آخر داغ حسرت میری است

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت

حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت

لاله در ویرانه ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتیده است

پس بنای لااله گردیده است

مدعایش سلطنت بودی اگر

خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد

دوستان او به یزدان هم عدد

سر ابراهیم و اسمعیل بود

یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار

پایدار و تند سیر و کامگار

تیغ بهر عزت دین است و بس

مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسوی الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید

از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد رفت

سطوت غرناطه هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان

اشک ما بر خاک پاک او رسان

حسین نوریست که هرگز خاموش نمی شود

پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکید و بلیغ داده اند که باید نام حسین بن على زنده بماند ، باید مصیبت حسین بن على هر سال تجدید شود . چرا ؟ این چه دستورى است در اسلام، چرا ائمه دین این‌همه به این موضوع اهتمام داشتند، و چرا براى زیارت حسین بن على اینهمه ترغیب و تشویق است؟ به این چرا باید دقت کنید . ممکن است کسى بگوید براى اینست که تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد !!! آیا این حرف مسخره نیست ؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت  زهرا احتیاج به تسلیت داشته باشد ، در صورتى که به نص خود امام حسین و بحکم ضرورت دین، بعد از شهادت امام حسین، ایشان و حضرت زهرا نزد یکدیگرند. این چه حرفى است ؟امام  حسین ع ! مگر حضرت زهرا بچه است که بعد از 1400 سال هنوز هم به سر خودش بزند، گریه کند و ما برویم به ایشان سر سلامتى بدهیم ؟ ! این حرفهاست که دین را خراب مى کند ! حسین علیه السلام مکتب عملى اسلام را تاسیس کرد . حسین علیه السلام نمونه عملى قیامهاى اسلامى است. خواستند مکتب حسین زنده بماند، خواستند سالى یک بار حسین با آن نداهاى شیرین و عالى و حماسه انگیزش ظهور کند ، فریاد کند: الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهىامام  حسین ع عنه لیرغب المؤمن فى لقاء الله محقا[1] خواستند الموت اولى من رکوب العار)[2]، مرگ از زندگى ننگین بهتر است، براى همیشه زنده بماند. خواستند لا ارى الموت الا سعادة الحیاة مع الظالمین الا برما [3] براى همیشه زنده بماند . زندگى با ستمکاران براى من خستگى آور است، مرگ در نظر من جز سعادت چیزى نیست . خواستند آن جمله هاى دیگر حسین : خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جید الفتاة[4] زنده بماند هیهات منا الذله[5] زنده بماند امام حسین  عیه السلام خواستند صحنه هایى از این قبیل که حسین علیه السلام مى آید در مقابل سى هزار نفر مى ایستد در حالى که در نهایت شدت از ناحیه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار ، که چنین مردى دنیا بخود ندیده است مى فرماید : الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة یأبى الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت، زنده بماند . مکتب حسین علیه السلام زنده بماند ، تربیت حسینى زنده بماند ، پرتوى از روح حسینى در این ملت دمیده شود و بر آن بتابد . فلسفه اش خیلى روشن است. نگذارید حادثه عاشورا را فراموش شود . حیات شما ، زندگى و انسانیت و شرف شما به این حادثه بستگى دارد . به این وسیله مى توانید اسلام را زند نگهدارید . پس ترغیب کردند که مجلس عزاى حسینى را زنده نگهدارید و درست است . عزادارى حسین بن على واقعا فلسفه صحیحى دارد، فلسفه بسیار بسیار عالى هم دارد . هر چه ما در این راه کوشش کنیم، بشرط اینکه هدف این کار را تشخیص دهیم ، بجاست . اما متاسفانه عده اى این را نشناختند، خیال کردند بدون اینکه مردم را به مکتب حسین آشنا کنند، به فلسفه قیام حسینى آشنا کنند، مردم را عارف به مقامات حسینى کنند، همین قدر که آمدند و نشستند و نفهمیده و ندانسته گریه اى کردند، کفاره گناهان است[6] .

امام حسین  عیه السلام[1] - بحار الانوار ج 44 صفحه 381 , تحف العقول صفحه 176 , اللهوف صفحه 33 , مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 5

[2] - مناقب ابن شهرآشوب ج 4 صفحه 110 , اللهوف صفحه 50 , بحارالانوار جلد 45 صفحه 50 , کشف الغمه ج 2 صفحه 32 . 

[3] - بحارالانوار جلد 44 صفحه 381 , اللهوف صفحه 33 , تحف العقول صفحه 176 

[4] - بحار الانوارج 44 صفحه 366 , اللهوف صفحه 25 

[5] - اللهوف صفحه 41 , مقتل الحسین خوارزمى ج 2 صفحه 7 , < صفحه : 48

[6] - ر. ک. شهید مطهری، حماسه حسینی، انتشارات صدرا، ج1، ص46-48


ابوالمعانی بیدل. سخنان زیبا حکمت از عیسی  نارسیس و شعری از شریعتی. وصيت نامه ي وحشي بافقي

 

به اوج کبــریـا کــز پهلـــوی عجــز است راه آنجـا

سر موی گـر این جا خم شوی، بشکن کلاه آنجـا

ادبـگــاه مـحـبـت نــاز شـــوخـی بـــر نمــی دارد

چـو شبنم سر به مُهــر اشک می بالد نگاه آنجـا

بــه یـاد محفل نـازش سحـر خیـز است اجـزایـم

تبّسم تـا کجــا هــا چیــده باشد دستگـاه آنـجـا

مقیم دشت الفت باش و خـواب نـاز سامان کـن

بـه هـــم می آورد چشم تو، مــژگان گیـاه آنـجـا

خیــال جلــــوه زار نیستی هـــم عـــالــمی دارد

ز نقش پــا، سری بـایــد کشیـدن گاه گـاه آنجــا

خــوشا بـــزم وفــا کـــز خجـلت اظهــار نومیـدی

شـرر در سنگ دارد پـــر فشانی هــای آه آنجــا

به سعی غیـر، مشکل بود زآشوب دویی رستن

سری در جَیب خــود دزدیـدم و بــردم پنــاه آنجا

دل از کــم ظــرفی طـاقت نبست احــرام آزادی

به سنگ آید مگر این جام و گردد عـذر خواه آنجا

به کنعـان هــوس، گــردی نـدارد یــوسف مطلب

مگـــر در خــود فـــرو رفتن کنــتد ایجاد چاه آنجا

زبس فیض سحر می جوشد از گَـــرد سواد دل،

همه گـرشب شوی،روزت نمی گرددسیاه آنجـا

ز طـــرز مشرب عشّــاق، سیــر بینــوایی کـــن

شکست رنـگ کس، آبی نــدارد زیــر کـاه آنجــا

زمینگیـــرم بــه افسون دل بی مـدعــا، (بیــدل)

وصيت نامه ي وحشي بافقي

 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

سخنان زیبا و حکیمانه از حضرت عیسی شریعتی

هلن کلر نارسیس و شعری از شریعتی

 

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. نارسیس


------------------------------ برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
------------------------------


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر 


----------------------------------
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .


------------------------------
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو
 -------------------------------

---
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.


-------------------------------
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.


--------------------------
بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم.  دکتر شریعتی 

------------------------------
از حضرت عیسی(ع)پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
---------------------------------


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
 
-------------------------------
لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

زیباترین شعر دکتر علی شریعتی

 خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است