جمالش از همه سو آشکار است

 

درون عشق عشاقش شرار است

مکن باور خدا از تو برون است

و یا از مفتیان انتحار است

*

درونت چشمه کوثر خروشان

مبرهن هست این سخن از باده نوشان

خدای حور و جنت در درونت

مرو در کوچه جنت فروشان

*

شود آیا دگرباره در این خاک

برویی سربرآری سوی افلاک؟

خدا اکنون تجلی کرده در تو

بشو تسلیم عشقش مست و بیباک

*

حقوق آدمی باشد فرا گیر

در این دوره، به جز این خاک دلگیر

نگر آن خاک مولانا که از عرش

فرو افتاده است در دوزخ و قیر

*

ز «شوپنهاور» آمد این بیانم

که مخلوق خدا چیزی ندانم

تصورهای ما شد خالق و خلق

دل از افسون شان باید رهانم

*

مگو « ملا» بگو دزد تبه کار

و یا دیو سیه مست و سیه کار

بدستش دشنه و دینار و فتوا

ازو مردان آزاده سر دار

*

اگرچه ظاهرا از هم جداییم

به گوش هم بمانند صداییم

ولی در جذبه مستی و وحدت

همه امواجی از بحر خداییم

*

نگویم عشق و می گویم خدایی

در اعماف وجودم چون صدایی

ببر تا چشمه جوشان لاهوت

عبورم ده از این رنج جدایی

*

بیا انسان نو را آفرینیم

بهشت شادی و آسوده از بیم

رها کن قصه اهل شرایع

که اینان دوزخیانند و دژخیم

*

سرا پا گنج و از غفلت گداییم

از آن شهد سعادتها جداییم

 

گشا چشمان منصوری و بنگر

خدا در ما و ما نور خداییم

*

رفیقم آن خدای مهر و مهتاب

به جریان از تو چون آن کوثر ناب

درونت جنتی هست جاودانه

رباید از ملایک طاعت و خواب

*

رفیقم از فراز آسمانها

تو مهتابی برای این مکانها

امیدت چون ستار چون سحرگه

بتابد در شب وهم گمانها

*

مرا تو کوثری و زمزم نور

عچب نزدبک تز از جانی ولی دور

بدونت باغ دل یک دوزخ داغ

حضوزت هست بهشت و حضرت حور

*

مسیحای منی ای آسمانی

شبم از یاد تو رنگین کمانی

پیاپی می کشد آغوش وصلت

خیالت در دلم مانند مانی

*

دلم ابر است و ابر پاره پاره

ترا گم کرده ام امشب ستاره

مسیحا گونه سوی این شهیدت

بیا و ده مرا  جان دوباره

*

الا ای حامل  انوار قدسی

درونت هست خدای عرش و کرسی

همه عالم بود در بزم وحدت

همه مهمان یک بزم و عروسی