تو خود شهدی و شیرینی و شهدی در دهان داری

لبانی چون مسیحا و مسیحایی لبان داری

مرا جانی ست که پردازم بهای دیدن چشمت

نشانه گیر دل ما را  که از مژگان کمان داری

مرا گفتی که «سیمرغم به دنبالم سفر باید

سفر کن تا زمانی که درون تن روان داری 

بیا تا وحدت کل را بنا سازیم از این اجزا

زمان سرمدی را که درون این زمان داری

زمان وصل و معراج و تجلی ها به کف بنگر

چنین فرصت کجا یابی که اکنون این زمان داری

درونت خالق عرش و زمان سرمدی باشد

همانجا چشمه  ی کوثر به دورش صد جنان داری

درونت حنتی باشد ورای دوزخ وهمت

درونش طوبی عشق است و زیرش سایه بان داری

گهی در عرش و گه در فرش و گه در حس و گه غیبی

نه شرقی و نه غربی و مکان لا مکان داری

مشو مسحور این لحظه زمان باید به کف گیریم

درون خود خدا و هم زمین و آسمان داری

بیا فطرت به بام نیروانا تا وطن بینی

یکی بودای ایمن در درون بامیان داری

یکی فرهنگ الماسین و بی رنگ از تعصبها

که باشد مثل خورشیدی به دور خود عیان داری»

تو گفتی این سخن ها را بناگه رفتی از پیشم

ندانستم کجا رفتی کجاها تو مکان داری

به دنبالت همه روز و همه شام و سحر گشتم 

ندیدم آن جمالت را اگر چه صد نشان داری

بیا فطرت به کنج قلب خود آماده کن بزمش

ببینی حضرتش را در درون خود نهان داری

مگو سرگشته ی حور و پریی عابد و زاهد

درون قلب خود بنگر خدای بی نشان داری

ببینی کوه طوری را که موسی شد فراز او

ببینی آن انا الله ی که در لبها نهان داری

خلیلی را که بشکسته همه بتهای بتخانه

شده آماده آتش به تابوتش روان بینی 

میان آتش از جن و ملک هم دوزخ و جنت

رهیده از خلایق همزمان در گلستان بینی