اشعاری که در ونکوور کانادا سرودم
تجلی خدا از تو پر افشان
تبسمهای جانت چون بهشت است
ترا خواهم همیشه چون گلستان
الا ای مهربان رنگین تر از گل
بباشی خرم و شادان چو سنبل
بیادت مرغ روحم نغمه خواند
درون سینه م مانند بلبل
الا ای نازنین مانند ماهی
در این شبها دلم را تو پناهی
نوازش کن دل محتاج زارم
برای ما در این اقلیم تو شاهی
********
پری رخسار و چشمانت قشنگ است
ز مژگانت سوی قلبم فشنگ است
نمی دانم چه غوغا در دلم هست
ولی از دوریت بس تنگ تنگ است
خدا داند دلم زار و کباب است
به قلبم یاد تو چنگ و رباب است
نوازش های نازت را بریزان
که چرخ روزگار اندر شتاب است
نمی خواهم گل قلب تو افگار
و یا آزرده و آشفته و زار
فدای قهر و نازت جان شیرین
خریدار تو ام والله خریدار
ببین این ناله هایم زار زار است
دلم از یاد تو مست و خمار است
نمی دانم چرا باور نداری
دلم در چنگ عشقت چون شکار است
دلم در سینه ام در تاب و تب هست
نمیدانم سحر یا نیمه شب هست
خیالت را در آغوشم فشارم
به یادت قلب و جانم در طرب هست
دو سال من تمام روز و شبها
به غربتها گذشت با تاب و تب ها
چو آهو در جهان آواره باشم
نکردم راز دل بیرون ز لب ها
کسی با ساز من همساز کی شد
بهار قلب من در چنگ دی شد
نچیدم میوه ی از باغ عشقم
عجب بر حسرت شبها که طی شد
مکن شادی ز قلبت لحظه ی دور
مشو تسلیم رنج تلخی و شور
دلت باغ بهشت بیکرانی
تو خود داری کمال جنت و حور
پری چهره نظر کن سوی حالم
یکی مرغ بدون پر و بالم
دلم با یاد رویت شاد و خرم
الا ای نازنین بی مثالم
ز یاد روی تو زار و کبابم
سراپا ناله و چنگ و ربابم
در این شبهای تاریک و غریبی
جمال نازنینت آفتابم
من افغانم ولی آزاده و پاک
ندارم نسبتی با قوم و با خاک
تعصبهای قوم و مذهبی را
رها کردم منم با سینه ی چاک
رفیق نیمه شب یاد قشنگت
دلم میخواهد آن شوخی و جنگت
دعایم روز و شب باشد پیاپی
خدا سازد ملایم قلب سنگت
نترس از من نباشم من سیاهی
دلم تالار و تو مانند شاهی
منم گم کرده ره در دشت و ظلمت
سر راهم بتاب گاهی چو ماهی
شدم شاعر به شوقت بار دیگر
زند مرغ دلم در سینه ام پر
گهی با یاد تو تنها زنم گام
گهی یادت در آغوش است و در بر
گریزانم من از جنگ و تباهی
و یا از نفرت و ظلم و سیاهی
ندارم من تعصب در دلم هیچ
بجز عشقت ندارم من گناهی
نباشم شیعه افراطی و خر
و یا یک مومن دیوانه و کر
دلم چون طوطی باغ بهشت ست
به راه عشق و آزادی زنم پر
منم اهل حیا اما دلم زار
ز قلب من خدا باشد خبر دار
تمام دین من باشد محبت
به یک سوزن یکی مورچه میازار
خوشا آنان که با آن درگه راز
گهی در مهر و شادی اند گهی راز
محبت را نثار هم نمایند
سرا پا شور و شوق و مستی و ساز
خوشا آن لب که باشد بر لب یار
بجز بوسه ندارد پیشه و کار
خوشا آغوشی که گیرد دمادم
یکی ماهی منور در شب تار
گهی در مسجد و گاهی کن کنشتم
خدا باشد درون این سرشتم
خدا را دیده ام در کوچه کوچه
اگر بینی دلم باغ بهشتم
دریغ لحظه های رایگانی
تهی از شوق و شادی، شادمانی
کجا پیدا شود این عمر زیبا
بدستش توشه های جاودانی
بیا آزادگی را پیشه سازیم
به کنج شادمانی بیشه سازیم
طلا هست لحظه های زندگانی
برای سود خود اندیشه سازیم
به صورت گرچه باشم من محقَّر
دلم باشد یکی خورشید خاور
خدا داند ترا خواهم ز جانم
به این نیت که باشم یار و یاور
پری رخساره در خوابم تو بودی
چو ماهی بودم و آبم تو بودی
بخوابم بار دیگر در هوایت
ببینم گوهر نابم تو بودی
ترا خواهم طربناک و معطر
گل زیبایی ات را تازه و تر
پری رخساره مثبت باش و خوشدل
ز شادی کن بپا آن شور محشر
❤
منم مثل کبوتر زار و تنها
بدور از همهمه از ما و من ها
عجب تنها گذشت ایام عمرم
گهی در باد و باران گه چمن ها
من آن مرغ پر افشان و غریبم
ز شادی های عالم بی نصیبم
به بیماری من راهی نبرد کس
میان سوز و تب ها بی طبیبم
مثال طوطی زار و پریشان
در این دنیا به هر سوی پر افشان
پر و بالم شکسته خیس آب است
ندارم لانه ی در باد و باران
اگرچه ماهرویانست بهر سو
نباشد میل من با خال و ابرو
پرستش می کنم من عشق نابت
دلم داند ترا آن حور مه رو
❤
نویسنده منم هم شاعر پاک
❤
گهی باشم من آن آگاه بیباک
❤
جمالت می دهد الهام قلبم
❤
بیادت می تپد این سینه ی چاک
❤
مپندار کودکانه شعر من را
🌷
گدازد یاد تو هم جان و تن را
⚘
شوم گلزار ولی از یاد رویت
🌷
ببین اینجا هزاران نسترن را
🌷
مگو شادی و لذت پست و زشت است
⚘
و یا بد بختی ما سر نوشت است
⚘
به چشمم عشق و شادی بین انسان
⚘
به هر جا روح دین و خود بهشت است⚘
بشوی آن خاطرات تلخ دیروز
🌋
بگیر کام دل از دستان امروز
🌄
برون کن از کفت خورشید فردا
🌅
جهان روشن کن از انوار پیروز
🌅
مگو من پاکم و آزاده از عشق
🌔
تمام عالم است ایستاده از عشق
🌕
ز عشق آمد جهان رنگین و روشن
🌔
تمام عرش و فرش آماده از عشق
🌖
مگو زشت است جهان و مردمانش
🌹
مبین بد این زمین و آسمانش
🌹
بدون عینک دودی ببینیم
🌹
بهشت است این جهان و بیکرانش
🌹
بمانند کبوتر زار و تنها
🌷
بدور از همهمه از ما و من ها
🌷
عجب تنها گذشت عمر عزیزم
🌷
گهی در باد و باران گه چمن ها
🌷
مثال طوطی زار و پریشان
🕊
در این دنیا به هر سوی پر افشان
🕊
ندارم آشیانه بی کس و یار
🕊
پر و بالم شکسته خیس باران
🕊
درونم شعله ور از یاد رویت
⚘
دلم پر می زند هر دم به سویت
⚘
شکایت می کنم نزد خدا جان
⚘
که محروم کرده ای از گفتگویت
⚘
به ونکوور غریبم ای خدا جان
⚘
ز شادی بی نصیبم ای خدا جان
⚘
دلم دریای عشق است و محبت
⚘
مسیح بر صلیبم ای خدا جان
⚘
مگو من خاطراتم تلخ و شور است
⚘
دوام زندگی هر دم عبور است
⚘
عبور کن سوی آینده دمادم
⚘
ببین هر سو بهشت است و سرور است
⚘
منم مانند تو تلخی چشیدم
⚘
عذاب و رنج و محنت ها کشیدم
⚘
کنون تنها شدم مانند سیمرغ
⚘
به کنج خلوت خود پر کشیدم
من آزاد از تعصب ها و رنجم
⚘
نه فکر برد و باخت و چار و پنجم
⚘
دلم خواهد کنم خدمت دمادم
⚘
نه اهل سیم و زر یا عیش و گنجم
مگو من خاطراتم تلخ و شور است
⚘
دوام زندگی هر دم عبور است
⚘
گذر کن سوی آینده دمادم
⚘
ببین هر سو بهشت است و سرور است
⚘
خدایا سنگدلانت مهربان کن
⚘
کمی در گفتگو نطق و بیان کن
⚘
دل زارم نما رنگین و خرّم
⚘
بهار دیگری در این خزان کن
===
الا ای حور مهرویان، ز شوقت گشته ام شاعر
ولی تو بیخیال و مست، زنی یک خنده ی قاهر
خیالت می زند آتش، تمام خرمن جانم
به یک سحر لطیف کردی مرا مسحور خود ساحر
بنازم عشق پاکی را که شوید شیشه ی دل را
بدیدم آب کوثر را، شده از پیکرت ظاهر
زند طوطی جانم، پر، به یاد باغ خندانش
به دام انداخته ی قلبم ندارد چاره این طاءر
ندارد عشق من نسبت به تو رنگ تقلب را
تو خود باشی گواه گفته ها و حاضر و ناظر
بهارت زنده کرد شعر و خزان شاعری هایم
بهار آمد دگر باره شدم من ناگهان شاعر
در اینجا هر کسی دستش به دست یار مه رویی
مرا ماهی نباشد غیر یادت دلبر و ناصر
====
خدایا، حس یک شاعر میان نیمه شب دریاب
گریزد از دو چشم من بیادش راحتی و خواب
اگرچه کوچه و برزن پر است از ماه بی روزن
ولی در چشمِ جانِ من، بود او پرتوِ مهتاب
تلاش من ندارد سود و جانم می شود جوشان
به یادش گاهی در آبم، گهی در آتش و بیتاب
رود از مشت ما چابک تمام عمر و فرصتها
چو شمعی در شب تار و کجا آن جلوه ی شبتاب
مرا یک لحظه دیدارش، غنیمت روز و شب باید
غنیمت عمر ما باشد همانا گوهر کمیاب
خدا از تو تجلی کرده، در جان منی جانا
خدا باشد ترا یار و لیکن حال ما دریاب
فدایش می کنم ملک سلیمانی و هستی را
اگر بلقیس صفت گوید کلامی مهربان مهتاب
====
نداند یار سنگین دل، شرارِ قلبِ بریانم
فروشد گوهرِ اشکی که ریزد چشم گریانم
سلامم کن گهی از آن دل پاک و بزرگ خود
تویی آن قبله ی مقصود تویی آن دین و ایمانم
نباشم اهل دام و دد؟ بدورم از کجی و بد
تمام دین من گوید خلایق را نرنجانم
چه داند حال این بیکس کسی کو سر بافلاک است
کند بیگانگی با ما نداند سوزشِ جانم
دلم موج عواطف را گذارد در میان با حق
که او باشد در این عالم یگانه جان و جانانم
گهی در قلب خودم گریم، گهی بر حال خود خندم
گهی من توسنِ دانش، میان مردمان رانم
گهی با بیدل و حافظ گهی با گوته و نیچه
گهی من اهل هند و چین گهی یونان و جاپانم
گهی عاشقترین انسان گهی عاقل ترین موجود
گهی من اهل کانادا، گهی شیدای افغانم
گهی در مسجد و منبر گهی با یاد یک دلبر
ولی در هر کجا خدمتگذارِ خلق و انسانم
گهی در دل پرستش می کنم من دلبر خود را
گهی نازَش دهم گاهی ازو هر سو پریشانم
گهی چون غنچه بشکفم اگر شادی رسد بر دل
گهی چون آفتاب و گه به مثل باد و بارانم
خدایم عشق و شادی و محبت های بی پایان
گهی انجیل و تورات در کف و گه اهل قرانم
تعصب ها و جهل و کینه ها باشد مرا دشمن
منم سیمرغ آزاده به هر سویی پر افشانم
بهر جمعی سرودم ناله های آتشین و خوش
ولی کو آنکه دریابد مرام و فکر و بنیانم
در این دنیا خوشیِ دل، بود آن گوهر مقصود
اگرچه غصه ها دیدم ولی سر مست و شادانم
گریزد عمر و فرصت ها، کجا چانس دگر باره
گشا چشمان من را تا ببینم بینِ بستانم
عجب عمرم رود بر باد و من از فضل حق غافل
خدا داند گرچه سخندانم
ندارم تکیه بر فضل و کمال و دانش و هوشم
همیشه چشم امیدم بود الطاف سبحانم
َمنم چون فطرتِ تنها دلم آیینه ی ایزد
مرامم خود بهشت است و سراپا من گلستانم
سید محـمد حسینی (فطـرت) هستم فارغ التحصیل علوم دینی یک دوره خارج فقه و اصول (معادل فوق دکتری در علوم دینی). همینطور فارغ التحصیل رشته دین و رسانه مقطع کارشناسی ارشد و دانشجوی مقطع دکتری و نیز دارای مدرک حوزوی معادل دکتری. محقق حوزه عرفان، حکمت، ادیان و نویسنده.